رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 20

  به سمت آسانسور کشوندم که مقاومت کردم. – اول بگو چیکارم داری بعد همراهت میام. با نگاهی که بهم…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت آخر

بیتا مسخره گفت: چه شنبه یکشنبه ای شدی ! بد نیست . با صدای زنگ بیتا از اتاق بیرون رفت…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 15

-نمیرم …! خسته گفت : شنیدی بنیامین ؟! حتی اگر بیرونمم کنی نمیرم ! هیچ جا نمیرم. من برگشتم سر…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 14

با قدمهای تندی وارد ساختمان شد ، درست در اخرین لحظاتی که درب اسانسور درحال بسته شدن بود ، خودش…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 13

بنیامین از روی زانو بلند شد و رها با خجالت گفت : بابا دیگه خسته شده . فکر کنم بهتره…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 12

فوزیه خانم اه پر حسرتی کشید و گفت: ادم چی بگه خانم ! رها بشقابی برداشت و گفت: بهتره غذای…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 11

مصطفی خان دستش را روی دست بنیامین گذاشت و گفت: خوب کردی نگهش داشتی ! بنده ی خدا تو حال…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 10

بنیامین خشک گفت: چرا لاغر شدی ! آنا با ذوق گفت: واقعا ؟! پس اون مانتو نارنجیه که پارسال برام…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 9

به ارامی خم شد و لیوان چایش را برداشت ، بردیا کنار رهام که ماتم زده بود نشست و پرسید…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 8

در مقابل تمام عز و جز هایش مثل همیشه ساکت بود و حرف نمیزد ! بعد از چند دقیقه وقتی…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 7

بنیامین مسیر را گفت . انا رعشه ی زانوهایش متوقف شده بود ، سست جلو رفت و گفت: بنیامین ……

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 6

-نگران نباشید . یه جراحی کوچیک بود . خوشبختانه مشکل حادی نیست …! بنیامین میان حرفش پرید وگفت: برای دستش…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 5

بنیامین نگاهش کرد و گفت: الان چی شده یاد آنا افتادی ! -خبرداریم گفتی بیا محضر و اون رفته و…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 4

درب اتاق رها را بست . حدسش درست بود بنیامین بالاخره آمده بود ! نگاهی به سر و وضعش انداخت…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 3

یک پژوی مشکی ! با آن چشم نظر بد قواره و نعل اسبی که معلوم نبود دقیقا به کجای آینه…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 2

مستوره خانم لبخندی زد و گفت: سرت سلامت مادر… بنیامین که وارد خانه شد نفسش را فوت کرد . تمام…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان ویلان پارت یک

  رمان ویلان نوشته : SunDaughter ژانر : عاشقانه ، اجتماعی ، معمایی   خلاصه :بنیامین بدیع ، سرگردون تر…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 19

#آرام با ذوق به اطرافم نگاه کردم. خواهری بالاخره اومدم اونجایی که تو هستی. نورانی بودن ساختمون‌ها و خیابون‌ها اونم…

بیشتر بخوانید »
رمان شوره زار

رمان شوره زار پارت آخر

– دفترچه ی خاطراتم رو پیدا کرده بود . نمی دونست رابطه ام با زیبا انقدر نزدیک بوده . عصبی…

بیشتر بخوانید »
رمان شوره زار

رمان شوره زار پارت 13

– سلام . حافظ هم مکثی کرد . دستی به چانه اش کشید . : – سلام. دیدم چند روزِ…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن