رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 13

  _ممنون می شم من رو خونه دختر خاله ام برسونید . سرش را تکان داد و گفت: _مشکلی نیست.…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 12

  نخودی و ریز خندیدم .چند ثانیه تمام صورتم را نگاه کرد و بعد لبخند خاصی زد .لبخندی که میتوان…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 11

  برای لحظه ایی صورتش غمگین شد. با ناخن انگشت اشاره اش به جان نقطه ایی روی میز افتاد، که…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 10

ابروان سرهنگ بالا رفت و اهان بامزه ایی گفت. خنده ام را پنهان کردم. کمی دیگر هم با یاری خوش…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 9

  _مرسی… خیلی خوب بود . سرش را را تعارف امیز تکان تکان داد و گفت: _اگه باز هم از…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 8

  پگاه فنجان چایی برایم ریخت و مقابلم روی صندلی نشست و همانطور که قهوه سرصبح اش را می خورد،…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 7

  _نه من یه دانشجوی اس و پاس ارشد ریاضی هستم. فقط به عنوان نخودی گفتن که من هم بیام…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 6

  _والا منم یکم موندم تو کار اینها. تهامی گفت برادرمه. بهروز میگه اینها دو تا بیشتر نیستن. مهیار و…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 5

  در باز شد و مرد جوانی بیرون امد. قد بلند و چهار شانه بود. یک دست کت و شلوار…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 4

  از ایینه نگاه کرد و با لبخند بامزه ایی گفت: _نه حریف تو یکی می دونم که نمیشم… راستش…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 3

  _فرح حسابدار بود . چشمانم تا جا داشت، گشاد شد. _یعنی فکر می کنی که فرح چیزی فهمیده بوده؟…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 2

  _تو هم سلام عمو جان و زن عمو رو برسون. در حالیکه به جلو خیره شده بود گفت: _عمو…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 1

    💜 رمان : #جمعه_سی_ام_اسفند 💜 نویسنده : #بهاره_حسنی 💜 ژانر : #عاشقانه 💜 خلاصه : فرین دختری که…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت آخر

  چرا به من زنگ زده بود قلبم تند میزد انگار وسط یه خرابکاری بزرگ باشی و مچتو گرفته باشن…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت 64

  من برای خواستن و نخواستنم نباید به تو جواب بدم پوزخندی زدمو گفتم – به اونجا نمیکشه… خیالت راحت…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت 63

  نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم – اگه میدونستی که الان اینجا نبود – از کجا میدونی اونجا که داری…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت 62

  دستمو گرفتو با دردفشار داد ناخوناش تو دستم فرو رفتو لب زد – دارم میمیرم شونه هاشو گرفتم تا…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت 61

دستمو گذاشتم رو گوشیش و گفتم – زنگ نزن … تابلو میشه دستشو کنار کشیدو گفت – امیر… آروم باش…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت 60

  نفس خسته ای کشیدمو گفتم – کرشمه هم بهم گفت ارتباط دارن … اون عکس ها و اطلاعات هم…

بیشتر بخوانید »
رمان ترنم

رمان ترنم پارت 59

  خب؟ – همین … برم ببینم چه خبره از اینکه همه ماجرا رو نمیگفت یکم داشتم ناراحت میشدم و…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن