رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 64

**************** برای بار دوم نگاهی به آرزوم روی بالن آرزوها انداختم. ” به امید روزی که هممون برگردیم ایران، من…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 63

#مطهره با شک نگاهی به کنارم انداختم و دستگیره رو ول کردم. به سمت اتاق پسرا رفتم و درش‌و آروم…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 62

******* تا خواست به بابام زنگ بزنه سریع گوشی‌و از دستش چنگ زدم و کنارم پرت کردم که از جا…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 61

  نگاه کوتاهی به حموم و بعد به گوشی انداختم. انگشتم‌و روی دکمه‌ی سبز نگه داشتم. جز به جز بدنم…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 60

***** – چی می‌خوری؟ – هیچی فقط می‌خوام حرف بزنیم. با اخم ریزی یه دستش‌و روی میز گذاشت و به…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 27

  بدنم از جا پرید. واقعاً که اعصاب‌خردکن بود. دست‌هایم را بلند کردم، روی سینه‌اش گذاشتم و محکم هلش دادم،…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 26

  جیکاندا یک پیراهن خواب کورواکی را از سرم رد کرد، این یکی به رنگ بنفش یاسی و آن‌قدر روشن…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 59

************* به تابلوی بالای ساختمونی که به سمتش می رفتیم نگاه کردم. با چیزی که دیدم وسط راه بازوش‌و گرفتم…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 25

  پرسید: «در طی یه جنگ بود؟» «نه جنگی نبود، اون روز هیچ کس دیگه‌ای نمرد، اون یه آفتابه دزد…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 24

  سپس نیشش را گوش تا گوش برایم باز کرد و این بار من بودم که از خنده منفجر شدم.…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 58

#آرام آستین‌هام پر از خون بودند اما بوی گند خون چه اهمیتی داره وقتی تنها داداشم توی اتاق عمله؟ مامان…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 23

  نگاهش را در چشمانم قفل و پافشاری کرد: «این یه قوله؟» گفتم: «قول می‌دم پادشاه من، مشکلی برام پیش…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 57

#مطهره چون گفته بود سمت چپ به راستم‌ نگاه کردم اما با چیزی که دیدم نفسم دیگه بالا نیومد و…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 22

  بلافاصله اسب لهن را دیدم چون دستکم به اندازه یک دست بلندتر از بقیه اسب‌ها بود. جانوری بزرگ، غول‌پیکر…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 21

  لهن با عصبانیت چیزهایی گفت و نگاهم به سمت او برگشت و دیدم که به خشم به من چشم…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 56

#آرام اینقدر نیم خیز راه رفته بودیم که کمرم دیگه درد گرفته بود. خالد بدبخت‌و مجبورش کردیم توی ماشین بمونه.…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 20

  فصل چهاردهم نقطه جوش شب بود و همان‌طور که با دییندرا در بین چادرها قدم می‌زدم، صحبت می‌کردیم. چون…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 55

#راوی از ماشین پیاده شد و با دست‌های یخ کردش دو طرف پالتوش‌و بیشتر روی هم آورد. هردو نگهبانی که…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 19

  لکه‌های صورتی زیبایی که روی صورتش تشکیل شدند را تماشا کردم، آرام من را رها کرد و به جنگجوی…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 18

  دییندرا ترجمه کرد و لهن تکرار کرد: «وایو آنشا.» فریاد زدم: «فهمیدی چی گفتم؟» حرفی زد و دییندرا ترجمه…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن