رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 13

غرید: «می.» و نگاهش را از او برداشت. دییندرا به من گفت: «ایشون گفتن نه» باید شوخی‌اش گرفته باشد. ایشان…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 12

  نگاهم را از جفری برداشتم و به شاه‌نشین نگاه کردم. نفس تند و تیزی کشیدم. آتشدان‌ها در هر دو…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 51

  کلافه دست به کمر زدم و به دنبال بهونه‌ای گوشه‌ی لبم‌و جویدم. نگاهم به دستم افتاد که سریع فکری…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 11

  صورتش را جمع کرد و گفت:‌ «عرق سگی که می‌خورن. زنی رو ندیدم که بتونه مزه‌ش رو تحمل کنه.…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 10

  لهن روی یک زانو پایین آمد تا کمر دورتک را به زمین بزند و سریع یک پایش را حرکت…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 9

  جنگجوهای زیادی آن‌جا بودند ولی نمی‌توانستم جنگجویی که ناریندا را تصاحب کرده بود، پیدا کنم. کاملاً هم مطمئن نبودم…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 50

#رادمان باز با غیر فعال شدنش با عصبانیت تکونش دادم و اینور و اونور رفتم. – به جون هر کی…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 8

  سینه پهن و معرکه‌ای داشت. بزرگ و کاملاً توی چشم بود و می‌توانستم جای ناخن‌هایم را در زیر شانه‌اش…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 7

  دییندرا توضیح داد: «بله، لاپو میرا کاه لیروس آناه. این یعنی” امشب بین پاهای من.”» وقتی شکمم منقبض شد،…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 6

  به چادر که با نور شمع روشن شده بود چشم دوختم. خیلی‌خب، این واقعاً اتفاق افتاده بود؟ می‌توانستم نفسش…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 5

  فضای چادر را برانداز کردم. با تاریک‌تر شدن شب نور شمع‌ها به رقص در آمده بود، ابریشم‌ها و ساتن‌ها…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 49

#آرام همون‌طور که دراز کشیده بودم یه ریز ماریا خانم‌و که مشغول بافتنی بود تماشا می‌کردم. میگه داره واسه آقای…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 4

  و مردم آن دور و بر بودند. افراد خیلی زیادی بودند. همه‌شان به من نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند،…

بیشتر بخوانید »
متفرقه

رمان تبار زرین پارت 3

  فصل چهارم تبار زرّین سه روز بعد… زن گفت: «کاه داکشانا، شالاه دانای.» دستش با ملایمت از روی ملحفه…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 48

#آرام به زور چشم‌هایی که انگار سال‌هاست بسته بودند رو باز کردم و چندبار پلک زدم. حالم اصلا خوب نبود…

بیشتر بخوانید »
رمان تبار زرین

رمان تبار زرین پارت 2

  فصل دوم تصاحب جنگجویی با شمشیر بزرگش به جنگجویی که زنجیرش را به گردنبند من وصل کرده بود ضربه…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان تبار زرین پارت یک

#تبار_زرین #پارت_1 مقدمه فرار داشتم می‌دویدم. با آن‌ صندل‌های کوچک زپرتیِ احمقانه داشتم می‌دویدم. از ترس جانم می‌دویدم. آن مرد…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 47

************************** چند دقیقه یک بار عقب‌و نگاه می‌کردم تا مبادا اون مهرداد دیوونه پشت سرمون باشه. اگه بهم کلک زده…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 46

#مطهره به میز اشاره کرد. – بفرما صبحونه. بدون اینکه نگاهی بهش بندازم یه نون و کره و عسل برداشتم…

بیشتر بخوانید »
رمان پوکر

رمان پوکر پارت آخر

از جیب شلوارش آدرسی بیرون میاره و نشونش میده . پسرک هم شروع میکنه به مسیر دادن و کوچه به…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن