رمان:انتقام تلخ وشیرین

رمان انتقام تلخ وشیرین پارت 2

 

هر دو تا خود عمارت سکوت کرده بودیم . وقتی که به عمارت رسیدیم به طرفش برگشتم وگفتم ‌

+-ممنونم از زحماتتون لطفا بفرمایید داخل .

با لبخند گفت

-خواهش کاری نکردم . مزاحم شما نمیشم .

بعداز کلی اسرار راضی به موندن شد.

از ماشین پیاده شدیم وبه سمت عمارت رفتیم

وارد که شدیم برای اینکه میران آشنایی با فضا نداشت من جلوتر حرکت میکردم . خوب میدانستم کل اعضای خانواده این ساعت درنشیمن مخصوص مهمان ٬گرد هم جمع شده اند پس به آنجا رفتم .

پله ها را درحالی که دوتا یکی بالا میرفتم با صدتی بلند گفتم

+آهای اهالی خانه . بیایین مهمان داریم .

با سر صدا پله های عمارت رو بالا رفتم وگفتم

+-آهای اهالی خانه . بیاین مهمان داریم .

همه دیگه با این رفتارم آشنا بودن با اینکه پدر بزرگم همیشه سرزنشم میکرد ولی من زیاد گوش نمیکردم .

در سالن باز شد وآزاد بیرون آمد.

وشروع کرد به سرزنش کردن

-نارن دختر تو چرا اینقدر شیطون هستی . نمیدونی پدربزرگ از صدای زیاد خوشش نمیاد ٬حالا مهمانم کی هس …..

-سلام

با صدای میران آزاد با کنجکاوی برگشت سمت میران وبا اخم گفت

-شما؟!

میران با خوش روی دستش رو جلو آورد وگفت

-میران اصلانی هستم.

آزاد با لحن جدی گفت گفت

-منم آزاد هستم .

وبعد با طعنه گفت

-نارن جان با این آقا چطور آشنا شدین ؟!

میخواستم جریان را برای آزاد تعریف کنم که .
میران با لبخند مخصوص خودش همه اتفاقات امروز را تعریف کرد .

آزاد سری تکون داد وبفرماییدی به میارن گفت وهمه وارد نشیمن شدیم .

که همه با کنجکاوی میران رو نگاه میکردن .

میران دوباره خودش را معرفی کرد . وکل اتفاقات امروز را تعریف کرد . بعداز اینکه میران با مردا شروع به صحبت کرد وباهم صمیمی تر شدن از جمع بلند شدم .

وبا ببخشیدی به اتاقم رفتم . ۲.۲انتقام تلخ وشیرین

وبا ببخشیدی به اتاقم آمدم .

وبه سمت حمام رفتم بعداز حمام گربه شوری بیرون آمدم .

لباس بلند مشکی ام رو پوشیدم ومقابل آینه ایستادم

موهایم را گیس کردم وبه طرف یک طرف انداختم وبدون آرایش به نشیمن رفتم ‌.

با ورودم همه نگاه ها به سمتم چرخید سلامی گفتم وبه سمت خانم ها رفتم .

در جمع خانم ها بودم ولی تما هوش وهواسم پیش مردا وحرف هایشان بود .

اینجور که از حرف هایشان پیدا بود میران یک مهندس بود.

وبرای یک پروژه هلدینگ به اینجا آمده است .

وبرای مسافران که به روستا می آیند .

یک هتل مسافراتی ساخت کنن .

وخودش قرار است در هتل افیران اقامت کند.

تا این را پدربزرگم شنید شروع کرد به مخالفت کردن .

وقرار شد که تا تموم شدن هلدینگ ساختمانی اش همینجا در عمارت ما اقامت کند .

با این حرف پدر بزرگم شوکه شدم .

مگر آخر او نبود که مشکل با غریبه ها داشت .

همیشه به آزاد سفارش میکرد که ناموس های ما در این عمارت هستن ویک غریبه حق ورود را ندارد .

انگاری که واقعا این مرد مهره مار دارد .

در این بین ناز بانو سر آشپز وسر خدمتکار به نشیمن آمد وهمه مارا به صرف نهاردعوت کرد .

همه بلند شدیم وبه سمت سالن غذا خووری رفتیم .

دست ناز بانو درد نکند.

امروز واقعا سنگ تمام گذاشته بودند از همه نوع غذا در روی میز بود .

از کباب ترکی بگیر تا ترشی های مخصوص ناز بانو.

هرکس روی صندلی مخصوص خودش نشست وهمه بعداز خواندن دعای. پدر بزرگ همه مشغول خوردن شدن .

برای خودم کمی برنج محلی با قیمه ریختم ومشغول خوردن شدم.

بعداز اینکه غذایم را تمام کردم واز ناز بانو وبقیه خدمتکار ها که سرپا ایستاده آماده خدمت بودت تشکر کردم .

اگر روزی من پسر بودم یا خان عمارت بودم اجازه نمیدادم که خدمتکار هایم موقع غذا خوردن بالا سرمان باشند ‌.

وهمیشه با احترام با آنها برخورد میکردم .

آنها هم انسان بودن فقط بخاطر فقر به دنبال کار رفته اند وگرنه مگر اینا هم مثل ما در ناز ونعمت بزرگ شده بودند نیاز به کار نداشتند .

با تکان دادن سرم از این افکارم درآمدم .

هروقت به این جور مسائل فکر میکردم حالم بد میشد وناراحت میشدم .

بخاطر همین بلند شدم وبا اجازه ای گفتم وبه اتاقم پناه آوردم . ۲.۳

بخاطر همین به اتاقم پناه بردم .

(میران )

از وقتی که با نارن به عمارت امیران ها آماده بودم لذت بردم .

ودراین بین متوجه شدم که خانواده ای بسیار متعصب واسم ورسم داری هستند .

ولی دراین بین خوشم از آزاد نمی آمد .

حس خوبی به آزاد ندارم نمیدانم چرا ولی انگار سال ها است که کینه ای قدیمی با او داشته ام .

امروز با تصمیم پدر بزرگ نارن شوکه شدم.

واقعا انتظار نداشتم که به من پیشناهد بدهد که در عمارتش زندگی کنم .

آن جور که از مردم میدان بازار شنیده بودم خانواده واقعا سخت گیری هستند ویک غریبه اجازه ورود به محله آنها را ندارد چه برسد آن هارا به عمارتش را بدهد .

این یعنی اینکه من توانسته بودم اعتمادشان را به دست آورم .

دستی روی شانه ام قرار گرفت .

با تعجب به عقب برگشتم که با آزاد روبرو شدم .

آزاد در کمال تعجب ورفتاری ۱۸۰ْدرجه متفاوت تر از رفتار قبلش گفت

-داداش بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم.

داداش !

آزاد تا پنچ دقیقه پیش با صدمن عسل هم نمی توانستی آن را بخوری و از اول به من میگفت آقای اصلانی حالا چه شد؟؟!!

مگر میشود تغییر آنچنانی ؟!

آزاد دستی جلوی صورتم تکان داد وبا لبخند گفت

-داداش میران شوکه شدی نه؟

داداش بعضی مواقع لازم هست جلوی بقیه یکم خشن تر رفتار کرد.

چقدر از آدم های دو روبدم می آمد .

هههه خشن !

از نظر او رفتارش خشن به نظر میرسید ولی از نظر این یک نوع بی احترامی به مهمان است .

کاملا متوجه شده بودم که روی نارن حساس هست حتا بیشتر از خواهر خودش نازلی .

حتما او هم عاشق نارن هست !

یه لحظه با این حرف خودم درد عمیقی رو در قلبم احساس کردم.

بی اهمیت به درد قلبم رو کردم سمت آزاد وگفتم

+بریم داداش .

از پله های عمارت بالا رفتیم وبه سمت چپ رفتیم در آن قسمت چهار اتاق بود .

آزاد اتاق چهارمی را نشون داد وگفت

-داداش این اتاق تو .اگه مشکلی داشتی اتاق من هم بغل اناق خودت هست .

سری تکان دادم وبا کنجکاوی پرسیدم

+این دواتاق م….

آزاد پرید وسط حرفم و با اشاره به اتاق اول که روبروی اتاقم قرار داشت گفت

-این اتاق نارن .

وبا دست اتاق دومی که حدس میزدم صاحبش نازلی باشد گفت

-این هم اتاق خواهرم نازلی .

حدسم درست بود آزاد رو کرد سمتم وگفت

-هر چیزی نیاز داشتی میتونی به من بگی .

منظورش را کاملا متوجه شدم . یعنی اینکه از دخترا سوالی نمی پرسی .

ممنونی گفتم وبه سمت اتاقم رفتم

‫5 نظرها

  1. ای جونممممممم پارتتت جدیدد😍😍😍😍

    نسترن جونممممم موفق باشیی عزیزم همینجور پرقدرت ادامه بده😘😘

    اصلا پشیمون نشو آفرین من رمان زندگی شیرین ومبهم هم که سایت رمان دونی هست میخونم 😘

    قلم قشنگی داری عزیزم😘😘😚

    اگه بدونی تا اومدن پارت جدید چندبار پارت هارو میخونم😂😂😅

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن