رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 12

 

نمی توانست ذهنش را منحرف کند باز هم همان حال مزخرف بعد از هر بیداری…

متنفر بود از حس ناامیدی و عذابی که بعد از هر خواب نصیبش میشد .

بعد از گذشت چند ماه باز هم هر وقت که از خواب بیدار میشد برای لحظه ای همه چیز یادش میرفت و انتظار داشت مثل اغلب اوقات وقتی چشمانش را باز میکند مادرش را در حال نوازش موهایش و زمزمه آهنگی زیبا ببیند .

اما این حس چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید و با یادآوری اتفاق وحشتناک چند ماه اخیر واقعیت آواری میشد و روی سرش فرو می ریخت…

حالت تهوع امانش را بریده بود .

هر آن امکان داشت وسط ماشین آن مردک روانی بالا بیاورد .

با رد کردنِ پیچ دیگری برای چندمین بار سرش محکم به شیشه در ماشین خورد .

آخ آرامی از بین لبانش بیرون آمد .

دلش میخواست محل درد را کمی با دستش مالش دهد اما به خاطر سرعت بی نهایت بالای کوروش جرئت نمیکرد دستانش را از دستگیره بالای سرش جدا کند .

تنها کاری که ازش برمی آمد دندان ساییدن روی هم بود و چشم غره رفتن به داشبوردِ ماشین.

حتی جرئت نمیکرد نیم نگاهی به مرد وحشتناکِ کنار دستش بیندازد .

نیم ساعتی میشد که جاده خاکی تبدیل به آسفالتی پر از چاله چوله شده بود و از همان لحظه ماشین در حال پرواز کردن بود.

انگار این اشتیاق رفتن و خلاصی کاملا دو طرفه بود .

همتا با دیدنِ شهری که کم کم از دور پیدا شد کمی احساس آرامش کرد ‌.

ساعت تقریبا هشتِ شب بود و او در شهری کوچک و غریبه بدون هیچ پولی نباید چنین حسی میداشت اما الویتش فعلا این بود که از شر گاو وحشی کنار دستش خلاص شود .

به خاطر ورود به شهر سرعت ماشین کم شده بود و همتا از این بابت خدا را شکر کرد .

انگشتانِ سر شده اش را از دور دستگیره بالای سرش باز کرد .

از بس فشارشان داده بود رد ناخنش کاملا روی کف دستش دیده میشد .

در دل هر چه فحش و بد و بیراه بلد بود بارِ مردکِ روانی کرد .

رد ناخن کف دستش را خاراند و به بیرون نگاهی انداخت .

با اینکه شهر کوچکی بود اما حسابی شلوغ به نظر میرسید .

به میدانی رسیدند که دور تا دورش پر بود از مغازه های بزرگ با محصولاتی مثل پسته و گردو بادام و انواع خوراکی ها و سوغاتی ها.

شاید هم این شلوغی به خاطر خرید کردن از این مغازه ها بود!

همتا حدس زد که این شهر احتمالا محل رفت و آمد مسافران زیادیست ناخودآگاه دقتش بیشتر شد .

حالا که وارد شهری شده بود باید حواسش را بیشتر جمع میکرد .

مطمئنا پدرش و برادرش بیکار نمی نشستند و افرادی را به دنبالش میفرستادند .

او آنها را خوب می شناخت .

هیچ چیز از دید آن دو مرد پنهان نبود و پیدا کردنِ همتا حال هر جای این کره خاکی که میخواست باشد برایشان کاری نداشت .

ماشین های در حال عبور اطرافش را از نظر گذراند .

از آینه بغل پشت سرش را نگاه کرد .
حتی ماشین های پارک شده کنار خیابان را هم نیم نگاهی میکرد .

از هر کدامشان که عبور میکردن نفس راحتی میکشید .

وقتی ماشین متوقف شد تازه یادش آمد که هنوز کنار این مردِ وحشی و عصبانیست!

با دیدنِ اتوبوس های روبه رویش ابروهایش بالا پرید .

او را به ترمینال آورده بود!

ناخوداگاه سرش را به سمت کورش چرخاند و متعجب نگاهش کرد .

توقع چنین کاری را از او نداشت یعنی بیشتر احتمال میداد همین که به شهری رسیدند او را از ماشین به بیرون پرت کند !

خوب البته از آن مرد عصبانی چنین توقعی داشت.

کوروش اما بدون نیم نگاهی سرش را به صندلی تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود.

دیگر شباهتی به آن طوفان خشمگین نداشت .

همتا فهمید که این حرکت یعنی هررّی برای همین بدون هیچ حرفی کمربندش را باز کرد و از آن ماشین غول پیکر پیاده شد .

همین که در بسته شد صدای جیغ لاستیک ها بلند شد.

همتا نایستاد تا دور شدنِ ماشین را ببیند .

به سرعت پشت کرد و به سمت ترمینال به راه افتاد .

موهایش را پشت گوشش فرستاد تا بهتر اطرافش را ببیند .

وقتی هیچ چهره آشنایی ندید کم کم لبخند کمرنگی روی لبانش نشست.

نفس عمیقی کشید .

با اینکه بوی دود اتوبوس ها باعث شد سرفه اش بگیرد اما انگار داشت برای اولین بار بهترین هوا را نفس میکشید .

فقط نیاز به یک تماس تلفنی داشت و قرار گذاشتن با آن مرد .

گردنبند را تحویلش میداد و با لذت نابودیِ آن عوضی ها را میدید حس میکرد با این کار روح مادرش به آرامش میرسد .

با نگاه چند مرد و زن روی خودش کمی معذب شد .

تیپش مناسب چنین شهر کوچکی نبود و این را از نگاه های بعضی ها می شد فهمید .

کلاه سوئیشرتش را جلوتر کشید و موهایش را دوباره پشت گوشش فرستاد اما به ثانیه نرسید که دوباره پخشِ صورتش شدند.

حرصش گرفت .
از جنسشان متنفر بود .

درست همانند موی گربه بی نهایت لخت و بی حالت .
هیچ تِل و گل سری روی موهایش نمیماند .

حالا که مادرش نبود تا قربان صدقه زیبایی تار به تارشان برود در اولین فرصت همه را از ته میزد.

از درب شیشه ای گذشت و وارد سالن کوچک اما شلوغِ ترمینال شد .

با کمی نگاه کردن به اطراف توانست مسئولی که پشت باجه ای تماما چوبی نشسته بود را ببیند .

به سمتش رفت .
مردی میانسال بود و موهای فرق سرش کاملا ریخته بود .

داشت چیزی را روی برگه زیر دستش یادداشت میکرد .

همتا سرفه کوچکی کرد تا خشکی گلویش کمی برطرف شود.

– ببخشید آقا…

مرد سرش را از روی برگه بلند کرد و بی حال و خسته به همتا نگاه کرد.

– تا ساعت یازده شب بلیط نداریم خانوم.
یا توی سالن انتظار بشینید یا بلیطتون و رزرو کنید و برید ولی باید یه ربع قبل حرکت اینجا باشید …
ممد په کو این چایی…

طوطی وار جملاتی که احتمالا روزی صدبار تکرار میکرد را تحویل همتا داد و جمله آخرش را چنان داد زد که گوشش سوت کشید .

پسری کم سن و سال دوان دوان به سمت میز آمد و از داخل سینی کثیف و چرکی یک لیوان بزرگ چایی روی میز گذاشت.

همتا دوباره نگاهی به اطراف چرخاند .

دروغ نبود اگر اعتراف میکرد که از ترس در حال مرگ است .

تلفن درست روبه رویش روی میز بود .

فقط کافی بود آن شماره را بگیرد و گردنبند را تحویل دهد .

یعنی تا به آن لحظه تنها آرزویش همین بود اما حالا که در موقعیتش قرار گرفته بود انگار که اعضای بدنش یاریش نمیکردن.

دلش انتقام میخواست و تک به تک آن عوضی ها باید تقاص گناهانِ بی شمارشان را پس میدادند.

مرگ کمترین مجازات بود برایشان .

با این کارش نزدیکترین کسانش را هم از بین میبرد.

پدرش
برادرانش
حتی کیارش…

با فکر به کیارش بیشتر مردد شد .

به پدر و برادرانش ذره ای اهمیت نمیداد .

آنها موجوداتی پست و بدذات بودند که چیزی جز قدرت و پول برایشان اهمیت نداشت اما کیارش فرق میکرد .

او بود که گهگاهی حمایتش میکرد در واقع تنها فردی بود که در خانواده پدریش با او مهربان بود.

– خانوم سوال دیگه ای دارید؟؟

با صدای مرد به خود آمد .
داشت چکار میکرد !
مردد شده بود؟
یعنی به خاطر پسر خاله ناتنیش داشت از خون مادرش میگذشت !؟
چقدر احمق!

گلویی صاف کرد .
اخمی از افکار مزخرف چند لحظه پیشش روی پیشانیش نشست .

یک قدم محکم و بلند به سمت میز برداشت .
با فکر به مرگ مادرش تردیدش دود شد انگار…

– میخواستم اگه بشه یه تماس تلفنی داشته باشم …
آمممم یعنی…
موبایلم افتاد زمین و شکست منم اینجا مسافرم.
یه لحظه بیشتر طول نمیکشه…

وقتی چهره بی میل و مشکوک مرد را دید مجبور شد در مورد موبایل و مسافر بودنش دروغی سر هم کند .

نمی خواست چنین شانسی را به هیچ عنوان از دست بدهد .

آرام آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بهترین لبخندش را تحویل مرد بدهد تا خیالش را راحت کند .

انگار لبخندش کارساز بود چون چهره مرد کمی نرم شد .

تلفن را به سمت همتا هول داد :

– بفرما…

همتا به لحن خسته و بی میل مرد اعتنایی نکرد.

این بار وقتی که لبخند زد کاملا واقعی بود .

سعی کرد هیجانش را کنترل کند اما وقتی که گوشی را برمیداشت دستش به طور واضحی میلرزید ..‌.

قبل از اینکه شماره را بگیرد چند نفس عمیق کشید و بعد شروع به شماره گیری کرد .

تا جایی که سیم تلفن اجازه میداد از میز دور شد .

سعی کرد جوری بایستد که صورتش جلوی دید مرد نباشد .

هر بوقی که میخورد انگار چند دوز آدرنالین وارد رگهایش میکردند .

صدای خشن و زمخت سرگرد را که شنید تقریبا از جا پرید.

– الو بفرمایید…

نفس نفس میزد و زبانش بند آمده بود .

دست خودش نبود.

این تماس را قرار بود مادرش بگیرد نه او .

صدای سرگرد این بار با هوشیاری که به شخصیتش میخورد همراه بود.

– دختر تویی؟

حدس زده بود که همتا پشت خط است .

حق هم داشت شماره اش را هر کسی نداشت و با اینکه ضد رهگیری بود باز هم انقدر باهوش بود که اسمش را پشت تلفن نبرد .

در دلش تشری به خودش زد و با صدای محکمی گفت :

– بله خودمم…

صدای نفس عمیقی که سرگرد کشید را شنید .

احتمالا به خاطر اینکه دیگر امیدی به زنده بودن همتا نداشت .

به احتمال زیاد به این نتیجه رسیده بودند که او هم همچون مادرش در آن مثلا سانحه آتش سوزی کشته شده

– امانتیم پیشته…؟

 

نوشته های مشابه

‫9 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan