رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 25

 

* همتا *

– عزیز بابا خیلی خوشگل شدی ولی ای کاش سیاه نمی پوشیدی

پوزخندی روی لبانش نشست که از دید پدرش دور نماند و چشمانش را غمگین تر کرد

مثلا آن لباسِ شنود دارِ هیراد را می پوشید ؟

دلش نمیخواست جواب این مثلا پدر را بدهد

باید تمرکزش را روی پیدا کردن گوشی میگذاشت اما مگر میشد ؟

یا هیراد یا پدرش یا پسر عمو های بو گندویش مدام از او میخواستن که با آنها برقصد و تا وقتی که هی به این ور و آنور او را می چرخاندن نمیتوانست اطرافش را خوب ببیند

اگر سعی میکرد هم سرگیجه میگرفت و یک جورهایی هم زیادی تابلو میشد

– همتا خودت میدونی که برام خیلی عزیزی..

دستش که داخل دست پدرش بود فشرده شد و این یعنی پدرش میخواست همتا نگاهش را از اطراف بردارد و به او بدهد

با بی میلی به چشمانِ پدرش نگاه کرد و به جهنم که انگار نم اشک داشتن

– بهت بد کردم عزیزکم ..
نباید تو رو اینجا تنها میزاشتم ..

باید با خودم میبردمت ..
نباید تو رو با اون نهالِ افریط..

– اگه یک کلمه دیگه در مورد مامانم حرف بزنی اون کلتی که پشت کمرت و زیر کتت گذاشتی رو برمی دارم و تا جایی که جون دارم تو سرم خالیش میکنم

با این حرف چنان رنگ پدرش پرید که برای یک لحظه فکر کرد الان است که سکته کند اما برایش مهم نبود

حالش از این مرد به هم میخورد

چطور به خودش اجازه میداد در مورد مادرش این چنین صحبت کند ؟

آن هم کسی که خودشان به آتش کشیدنش

دیگر آن نزدیکیِ بیش از حد به پدرش را نتوانست تحمل کند

بدون اینکه به نگاه میهمانان و رقصنده های اطرافش توجه کند دست پدرش که کاملا سرد بود را از دور کمرش محکم پس زد و از پیست رقص بیرون رفت

به صدای دست زدنِ دیگران اهمیت نداد و مستقیم به سمت آب پرتقالی که روی میز بود رفت و یک نفس آن را سر کشید…

نفسش سخت بالا می آمد

کاسه چشمانش می سوخت اما همتا لج کرده بود

انگار قصد ریختنِ حتی یک قطره اشک را هم نداشت ..

انتقام مادرش را از تک تکشان میگرفت

از این جماعتِ بی رحم و جلاد متنفر بود

نگاهش را از هیراد و پدرش که در حال حرف زدن بودند گرفت

برایش مهم نبود که انگار در حال بحث کردن بودند

بار دیگر اطرافش را از نظر گذراند

چشمش به ساناز خورد که با آن پیراهنِ پر زرق و برقش با نازی افراطی به گوشه ی سالن میرفت

ناخودآگاه مسیر نگاهش را دنبال کرد و به آن پسرکِ غول رسید

خواست به اشتیاق و آن لبخند مسخره ساناز پوزخند بزند اما با چیزی که در دست کوروش دید چشمانش برق زد

ضربان قلبش بالا رفت
بار دیگر انتقام در درونش شعله کشید

چرا به فکرش نرسید که سمت این مردک برود..؟

کسی که مطمئنا از نوچه های برادرش نبود و اگر قضیه گوشی را می فهمید هم احتمال اینکه برای خودشیرینی آن را به هیراد گزارش دهد کم بود

نگاه دیگری سمت برادر و پدرش انداخت

گوشه ای ایستاده بودن و سخت مشغول صحبت کردن با یک مرد کت و شلوار پوش و خیکی بودند…

برایش عجیب بود که هیراد چطور مسعود عوضی را به این میهمانی دعوت نکرده

آن دو رفیق گرمابه و گلستان هم بودند و اینکه آن عوضی لحظه ای را برای چشم چرانی و چسباندن خودش به همتا را از دست نمیداد برای همه روشن بود

صدای کوبیدنِ پاشنه کفشی او را از فکر یکی از مردانِ عوضی عالم بیرون کشید

دختر عمویش بنا به دلایلی بی نهایت عصبانی بود و همتا چرا فکر میکرد آن دلیل پسرک غد نشسته روی صندلی گوشه سالن است…؟

خواست به سمتش برود که برای لحظه ای تردید به جانش افتاد

– خب مثلا رفتم جلو چی بهش بگم؟
یه کاره برگردم بگم یه دیقه گوشیتو بده؟

نمیگه مگه خودت نداری ؟
اونم تو این دوره زمونه ای که بچه چهار پنج ساله بهترین گوشی دستشه

کلافه بود و نمی دانست باید چه کند
نیم نگاه دیگری به سمت برادرش انداخت

انگار حسابی سرش شلوغ بود
باید از فرصت استفاده میکرد

با خود گفت:

– یا حالا یا هیچوقت

مصمم به سمت کورش رفت

روبرویش که ایستاد نگاهش به ابروهای درهمش افتاد

این مردک انگار همیشه ارث پدرش را از عالم طلبکار بود

حواس مردک به او نبود و غرق در فکر به گوشه ای زل زده بود

همتا هر چه کرد نتوانست سلام کند و اولین چیزی که به ذهنش رسید را گفت

اما ای کاش زبانش را مار می گزید و برای همیشه خفه خون میگرفت

نتیجه وراجیِ بی موقع و بدون فکرش پسری غول پیکر بود که روبرویش ایستاده و جوری دستانش را دور کمرش قفل کرده انگار که عمریست عاشق و معشوق هستند

– میخوایی مثل ربات وایستی نگام کنی یا چی…؟

با لحن غرق در شیطنت کورش اخم کرد و دست از سرزنش خودش برداشت

به اجبار دستانش را بلند کرد و روی شانه های مردک گذاشت

هزار بار به خاطر پیشنهاد رقصی که داده بود خود را فحش داد

انگار آن لحظه مغزش را کرم زده بود که به این آدم آن هم با آن لحن گفته بود که برقصیم

تا جایی که میتوانست سعی کرد لمسی در کار نباشد

البته از سمت خودش وگرنه که این مردکِ اعصاب خوردکن از لحظه ای که با موزیک شروع به حرکت کردند در حال چلاندن پهلویش بود

دیگر نتوانست تحمل کند

دندان به هم سایید و با چشم غره غلیظی رو به عوضیِ مرض دار گفت :

– دفعه دیگه پنجه های کوفتی تو ، تو گوشت پهلوم فرو کنی با ناخونام چشماتو از کاسه در میارم

لازم بود بار دیگر تکرار کند که چقدر از این عوضی متنفر است ؟

جوابش ساده بود …

به نظر همتا روزی هزار بار هم این نفرتش را هوار میکشید باز هم کم بود

مخصوصا حالا که قیافه کورش بی نهایت شرور و شیطانی شده بود

– میگن دخترا اعتماد به نفس بالایی دارن
راس میگن خدایی…

کدوم گوشت قربونت
دست من هر چی لمس کرده فقط چربی بوده و بس

چشمانش چنان از حدقه بیرون زد که حس کرد نزدیک است از کاسه اش بیرون بزند

این مردک با آن نیش باز و چشمانِ شرورش چه گفت…؟

دیگر نتوانست تحمل کند

این جانور دست روی نقطه ضعفش گذاشته بود

همتا خودش میدانست کمی اضافه وزن دارد اما هیچکس حق نداشت این موضوع را به رویش بیاورد

دندان به هم سایید

دستش را از روی شانه ی کورش به سمت گردنش سر داد و قبل اینکه بتواند جلویش را بگیرد پشت گردنِ بیشعور روبه رویش را محکم چنگ زد

– تو…
یه….
بیشعورِ…
مادرزادی …
که هیچ کاری نمیشه برات کرد

کلمات جوییده جوییده و پر از حرص از دهانش بیرون می آمد

خدایا از این مردک متنفر بود

برخلاف تصورش نیش کورش بسته که نشد هیچ بازتر هم شد

به ناخن هایش مطمئن بود و میدانست که پوست مردک را خراش بدی داده اما چرا این عوضی هنوز در حال خندیدن بود ؟

پهلویش دوباره در دستانِ بزرگِ کورش فشرده شد

محکم به سمتِ مردک کشیده شد و حالا کاملا به هم چسبیده بودند

فضا با نور کمی روشن شده بود و هر کسی در حال و هوای خودش بود انگار

– نمیدونم چرا اما باحات حال میکنم
انگار دقیقا برعکس دخترایی هستی که باهاشون بودم

آب دهانش را قورت داد

سر کورش نزدیکتر شد طوری که همتا نفس های داغش را روی گونه های یخ زده اش احساس میکرد

سرش را کمی به عقب مایل کرد

ناخودآگاه دلش میخواست قدمی از کوروش فاصله بگیرد اما کمرش در حصار دستانِ بزرگِ او گیر کرده بود

به چشمانِ کوروش که نگاه کرد ضربان قلبش بالا رفت

چرا به نظرش زیادی منظور دار بود؟

سرش نزدیک تر آمد

لبهایش که تقریبا به گوش همتا چسبید کل بدنش منقبض شد

– چطوره زیدم بشی هوم ؟

کاملا غیر ارادی بار دیگر گردنِ کلفتِ ، گردن کلفتِ روبه رویش را چنگ زد

نگاهی به اطراف انداخت

حس ناامنی سرتاپایش را گرفته بود

بار دیگر کمی خود را عقب کشید

با این کار مردک بالاخره سرش را عقب کشید که باعث شد نفس بلند و راحتی بکشد

آن لبخندِ روی لبانِ مردک دیگر چه بود؟

نگاه وحشیش را به چشمان پر از تفریح کوروش کوبید

خواست دهان باز کند و هر چه لایقش است را بارش کند اما کوروش مجالش نداد

همراه آهنگ چرخید و او را هم با خود همراه کرد

چشمکِ جذاب و لعنتی حواله اش کرد و با آن لحنِ شرور و تُن بمِ مزخرف صدایش گفت :

– اوکیه؟
آخه من وحشی…
تو وحشی …
اووففف چه شود دختر

دهانش باز ماند

در حد مرگ حرصش گرفت و عصبانی شد

بی خیال جمعیت و نگاه های فضول و هیرادی که احتمالا یا خودش یا افرادش حسابی می پاییدنش مشتش را بلند کرد و به قصد خورد کردنِ فکِ کوروش با شتاب به سمتش پرتاب کرد

– وقیح…
منحرف…
مریض…
روانی…

اینها را از لای دندان های کلید شده اش غرید

مردکِ بیشعور رسما داشت به او پیشنهاد میداد

 

* کوروش *

با تک خنده ای مشت کوچک دخترکِ عصبانی را گرفت و به مثلا فحش هایی که میداد با لذت گوش کرد

این دختر برای بودن در این جمع و این قماش زیادی سوسول و بچه مثبت بود

– ولم کن تا حالیت کنم…
ول کن دستمو تا با ناخونام چشاتو درارم مرتیکه هیز…
که وحشی دوس داری آره ؟
نشونت میدم

مدام تقلا میکرد و در تلاش بود تا دستانش را از چنگش دربیاورد اما فایده ای نداشت

کوروش تازه داشت از میهمانی لذت می برد و عمرا اگر عاملِ لذتش را ول میکرد

قبل اینکه توجه کسی را جلب کنند از تاریکی محیط استفاده کرد و دستان همتا را پشت سرش قلاب کرد

هر کسی از دور آنها را میدید با خود فکر میکرد چه رقص عاشقانه ای!

– آروم بگیر دختر
آبرومونو بردی

– ولم کن وگرنه جیغ میکشم

تا جایی که راه داشت دخترک را به خود چسباند

لامصب نرم بود و چلاندنی…

همانند هلویی کاملا رسیده وسوسه اش میکرد تا میتواند گازش بگیرد

– جیغ بزنی چی بگی؟

صدایش خمار شده بود و بم
این چه حسی بود که کنار این دخترک داشت ؟

مردِ ضعیف و بنده نفسش نبود که گرمای تنش را گردنِ هوسش بیندازد…

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan