رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 28

 

* کوروش *

عاشق این بود که حرص دخترک را دربیاورد

لامصب گونه هایش همانند سیب سرخی آماده گاز گرفتن میشد .

میدانست اگر با زبان خوش به همتا پیشنهاد دوستی بدهد صددرصد رد میکند و احتمال اینکه چند درشت بارش کند هم زیاد بود

باید از در زور و اجبار وارد میشد .

آخ که به زور جلوی خودش را گرفت تا بلایی سر دخترک دست به کمر روبه رویش نیاورد .

زیادی تخس بود
زیادی شیرین زبان و …
زیادی خوردنی!

اوفف داشت بزرگش میکرد

این هم یک دختر بود

اخلاقش متفاوت بود درست

اما ذاتشان یکی بود و بعد از مدتی وقت گذرانی ولش میکرد .

وقتی گوشیش را به سمت همتا گرفت چهره دخترک شبیه کسانی شده بود که یا میخواستند چیزی را تکه و پاره کنند یا از حرص زیاد بمیرند

لبخندی به همتا زد که انگار سرخی صورتش را بیشتر کرد

اما ناگهان همه چیز تغییر کرد

گوشی از دستش کشیده شد و دخترک زیادی عجیب شد ..

مدام اطرافش را می پایید و بعد شماره ای را گرفت .

خونش به جوش آمد

این موقع شب داشت به کدام بی پدری زنگ میزد ؟

همین که خواست به سمتش برود و موبایل را از دستش بیرون بکشد همتا به سمتش دوید و سرش را محکم به سینه اش کوبید.

چشمانش از حدقه بیرون زد
دستانش دو طرفش باز ماند

الان دقیقا چه اتفاقی افتاد..؟

– چ..چیکار میکنی دختر؟

– هیسسس …
لطفا چند لحظه همینجوری بمون و وانمود کن که بغلم کردی..

صدای پر از ترس و التماس همتا ضربان قلبش را بالا برد

نفهمید چطور دستانش بالا آمدند و محکم دور دخترکِ ترسیده در آغوشش پیچیده شدند

بنا به دلیلی که خودش هم نمیدانست دلش نمی خواست هیچ بنی بشری به جز خودش باعث ترس دخترک شود …

– هواتو دارم…نترس

سر همتا که بالا آمد و از آن فاصله نگاه مبهوتش را به چشمانش دوخت

تازه فهمید که چه چیزی گفته چانه اش سفت شد .

خودش را لعنت کرد

در مورد این دختر زیادی داشت عکس العمل نشان میداد

اگر قرار بود نزدیکی هم باشد موقت بود

پس چرا هنوز نه به بار بود و نه به دار داشت ادای عاشقان احمق را درمی آورد؟

با این فکر خواست دستانش را از دور دخترک باز کند

انگار همتا هم فهمید که کوروش قصد فاصله گرفتن دارد که چشمانش دوباره پر از ترس و اضطراب شد

ناگهان با چیزی که گفت دست کوروش میانه راه خشک شد..

– کوروش …
لطفا …
فقط چند لحظه

سیبک گلویش تکان خورد و ناخودآگاه دستان شُل شده اش دوباره دور شانه های همتا سفت شد .

این چه حس لعنتی بود که با یک بار صدا کردن اسمش از زبان دخترک به جانش ریخته شد ؟

فاصله بینشان کم بود و صدای ضربان قلب خودش و همتا را میتوانست بشنود .

کوبش قلب دخترک از اضطرابش بود اما این ناکوکیِ قلب خودش را پای چه میگذاشت؟

 

* همتا *

سمتی که گوشی روی گوشش بود را به سینه کوروش چسباند تا اگر کسی در حال پاییدنش هم بود به چیزی شک نکند

وقت نداشت به آغوش گرم و دستان دور شانه اش فکر کند .

با صدایی لرزان به فرد پشت خط گفت :

– الو..؟
منم همتا…
سرگرد شمایین..؟

به کل یادش رفته بود که باید محتاط باشد و اسمی نه از خودش نه هیچکس دیگر ببرد

با بردن اسم سرگرد فشاری به بازویش وارد شد

سر که بلند کرد چشمان پر از سوال کوروش را دید

برای لحظه ای از نزدیکی بیش از حدشان جا خورد

یعنی انقدر حواسش پرت بود که برای ثانیه ای از یاد ببرد که در آغوش یک مرد غریبه است ؟

آن هم همتایی که از لمس شدن توسط جنس مخالف چندشش میشد…

خودش را لعنت کرد

کوروش هم به احتمال زیاد خلافکار بود

نکند با فهمیدن این موضوع بلایی سرش بیاورد..؟

– امانتی کجاست..؟

صدای خشمگین سرگرد ته دلش را خالی کرد و به کل حواسش را از چهره پر از سوال کوروش پرت کرد .

خدایا در جواب سوالِ مردِ پشت خط چه میگفت؟

اینکه مدرک به آن مهمی که به خاطرش خیلی ها جانشان را به خطر انداخته اند و خیلی ها هم در این راه از بین رفته اند را گم کرده و فقط حدس میزند که کجاست..؟

انگار که تازه متوجه خرابکاریش شده لرز ناگهانی تمام بدنش را فرا گرفت.

شانه هایش بیشتر فشرده شد و بعد دستی چانه اش را گرفت و بالا داد …

کوروش با چهره ای جدی و مصمم در حالی که با شصتش چانه لرزان همتا را آرام نوازش میکرد با لحنی مطمئن در چشمانِ لرزانش زل زد و گفت :

– نترس تیزی سرخود …
گفتم که هواتو دارم

چشمانش دودو میزد و مدام صورت کوروش را کنکاش میکرد

دنبال ردی از تحقیر یا تمسخر شایدم فریب و حقه میگشت

اما تنها چیزی که توانست ببیند و باعث لرزش عجیب دلش شد مردانگی بود و بس

آب دهانش را قورت داد

نباید آرام میشد اما شد!

به سختی نگاه از آن چشمانی که به او قول هواداریش را میدادند گرفت …

– سر…آقا اون گردنبند رو گمش کردم

با عربده ای که سرگرد پشت تلفن کشید محکم به تیشرت کوروش چنگ زد…

میخواست بگوید که حدس میزند کجا گمش کرده اما فریادهای مرد پشت خط لالش کرد..

– تو چیکااااار کردییییی؟؟؟

دختره ی احمق مگه بچه بازیههههه میدونی چی رو گم کردییییی؟؟؟

میدونی چند نفر جونشون به لبشون رسیده تا اون مدارک جمع اوری بشههههه ؟؟

اونوقت توئه بی خااااااصیت داری میگی گمش کردییییی؟؟

نباید گریه میکرد…

او گریه نمی…

با اینکه مدام این ذکر را با خود تکرار میکرد باز هم نتوانست جلوی سد اشکهایش را بگیرد و اشک همانند سِیلی روی گونه هایش جاری شد .

حق با سرگرد بود

او یک احمق بی خاصیت بود که نه تنها تیم سرگرد بلکه مادرش را هم ناامید کرده بود

چقدر بچگانه با خود فکر میکرد که میتواند آن گردنبند را پیدا کند .

داد و فریادهای سرگرد با اینکه گوشی را از دم گوشش برداشته بود بازهم شنیده میشد و با شنیدن هر کلمه و سرزنشش دلش میخواست بمیرد.

باز هم دست کوروش بند چانه اش شد اما این بار با خشونت

سرش را که بالا گرفت با آن چشمانِ لبالب از اشک هم اخم وحشتناکِ کورش را میتوانست ببیند…

– بینم این گردنبندی که میگی شکل قلب نیس؟؟

شوکه شد

او از کجا میدانست ؟

گیج و منگ به چشمانِ سرخِ کوروش نگاه میکرد

انقدر حالش بد بود که نمی توانست با ذهنش چیزی را تحلیل کند …

کوروش که نگاه سرگردانش را دید تکانی به چانه اش داد و تشر زد :

– همتااا دارم میگم شبیه قلبه؟
یه کلام آره یا نه؟

به زور سرش را به نشانه بله تکان داد …

– پس حله اون موبایل کوفتی رو بده من تا این مرتیکه رو آدمش کنم..

صدایش از عصبانیت دورگه شده بود

گوشی را از بین پنجه های یخ زده همتا بیرون کشید

او را با یک دست به پهلوی چپش چسباند و دستش را جوری به شانه همتا فشرد که گونه اش به سینه کورش بچسبد

دهانش بیشتر از این باز نمیشد

این مرد داشت چه میکرد؟

– ببین اوزگل نمیدونم کی هستی و صنمت با این دختر چیه

اما اونقدر حالیمه که نباس باهاش اینجوری حرف میزدی و اشکشو در می آوردی

اگه الان دم دستم بودی با دست خالی زبون کوفتی تو از حلقومت میکشیدم بیرون

حالام اگه میبینی خعلی بچه خوبیم و دارم باهات درست صحبت میکنم برا اینه که اینجا بچه نشسته عیبه چش و گوشش وا میشه…

قلبش انگار که دقیقا داخل گلویش میزد …

این مرد که بود که اینطور جدی و خشن داشت کسی که هیچ شناختی ازش نداشت را تهدید میکرد؟

آن هم فقط به قول خودش به خاطر درآوردن اشک همتا ؟

حالش یک جوری بود انگار که دلش هی هُری میریخت و این ریزش چرا انقدر لذت بخش بود؟

– به تو مربوط نیس من کیم

همینقدرو بدون که اون گردنبندت دست منه

شمارم همینیه که بهت زنگ زده
هر وقت خواستی آدرس بگیر و بیا امانتیت رو تحویل بگیر

فقط دیگه تو رو دور و بر این دختر نبینم که اونوقت بد قاط میزنم..

کوروش بدون اینکه منتظر جوابی از طرف مرد پشت خط بماند گوشی را قطع کرد .

از خودش متنفر بود که اینطور ذوق کرده و این حس تنفر بیشتر هم می شد چون به جای اینکه دلیل خوشحالیش پیدا شدنِ گردنبند باشد انگار بیشتر به خاطر طرفداری کوروش از خودش بود

و لعنت به آن پروانه های داخل شکمش که انگار شورش کرده بودند…

درست همانند دخترکی دبیرستانی که برای اولین بار دوست پسرش برایش غیرتی میشود ذوق داشت و نمیتوانست جلوی لبخند زدنش را بگیرد

تا به حال هیچ مردی اینطور طرفداریش را نکرده بود

کیارش هم با آن همه مهربانی و جانبداریش کافی بود هیراد یا پدرش تشری به او بزنند ساکت میشد و فقط با چشمانی غمگین و متاسف شاهد تنبیه هایش میشد…

– ببند نیشتو تا لباتو به هم ندوختم

با تشر عصبی که کوروش زد تمام آن گل و بلبل اطرافش همانند حبابی ترکید و به آنی لبخند روی لبش خشکید .

متوجه شد که هنوز به کوروش چسبیده و هنوز تیشرتش را در مشت می فشارد…

خاک بر سر غلیظی در دل به خودش گفت و سریع خواست کنار بکشد..‌

اما مگر مرد خشمگین و طلبکار میگذاشت؟!

چانه اش محکم اسیر دستان کوروش شد

– مو به مو برام تعریف میکنی این نرّ خری که اینجور سرت داد میزد کی بود و قضیه اون گردنبنده چیه..

همتا یک کلمه دروغ بگی من میدونم و تو حله..؟

قطعا اگر در این شرایط و چشم در چشم این گاو وحشی نبود از خوشحالی جیغ میکشید و به هوا میپرید

گردنبندش دست کوروش بود و فقط همین مهم بود

انگار دیگر از قلدری ها و پسر خاله شدنِ کوروش هم کفری نمیشد

خجالت آور بود اعتراف کردنش اما یک جورایی انگار خوشش هم می آمد

 

دلش میخواست کاملا مطمئن شود و به همین خاطر بدون در نظر گرفتنِ چشمانِ سرخ رنگ کوروش با ذوقی بچگانه پرسید :

– راستی راستی گردنبندم دست توئه…؟

نفهمید چه شد اما وقتی نگاه کوروش به چشمانش افتاد انگار کمی نرمتر شد

اخم هایش هنوز گره کور داشت اما لحنش آرام شده بود انگار…

– آره …
وقتی میخواستم بیام
تو حیاط عزیز باجی پیداش کردم

خدایا باورش نمیشد از ذوق زیادش وسط لب پایینش را به دندان گرفت

– جوونِ همتا؟

کاملا غیر ارادی و بر حسب عادت همیشگیش این را گفت

همیشه همین بود
وقتی از موضوعی بیش از حد خوشحال بود زیادی لوس و پر از ناز میشد

گونه اش در دست کوروش بیشتر فشرده شد

– جوونِ همتا…

وقتی صدای گرفته و زمزمه وار کوروش را شنید خشکش زد

دقیق که نگاه کرد متوجه نگاه داغ و عجیب کوروش روی لبانش شد

دوباره آن ریزش لعنتیِ دلش شُکه اش کرد

مگر نه اینکه الان باید چنگال هایش به کار می افتاد تا چشمانِ مرد را که در حالِ چشم چرانی بود از حدقه درمی آورد؟!

چه بر سرش آمده بود ؟

انقدر بی جنبه بود که با یکبار طرفداری کورش وا بدهد؟

اما اگر اینطور بود باید خیلی وقت پیش در برابر کیارش و آن دم به دقیقه عزیزم و گلم گفتن هایش کم می آورد

چرا این مرد انقدر سریع رویش تاثیر گذاشته بود؟

– فک نکن با این دلبریا میتونی حواسمو از سوالی که پرسیدم پرت کنی..!

بهتش بیشتر شد…

دلبری…؟

آنهم برای کورش…؟

ناخودآگاه تکرار کرد :

– دلبری…؟

نگاه کوروش بین چشمان و لبهای بازمانده اش در حرکت بود و همتا نمی دانست با آن چهره گیج و بهت زده اش چه به روز دلِ کوروش می آورد …

– آره لامصب دلبری..
خوبم بلدیش مثل اینکه..

نفهمید چرا کورش جمله اش را اینطور از لای دندان های کیپ شده و همراه با حرصی عجیب غرید

چانه اش داشت زیر دست مرد خورد میشد و در آن هوای بهاری و خنک چنان گر گرفته بود که انگار چله تابستان است…

– میشه ولم کنی..؟
باید برم الانه که داداشم بفرسته دنبالم

 

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. عالییییییی این رمان خیلیییی خوبه خیلییی دوسش دارم 😂😂👏👏💕💕💕💕💕💕💕

    کاششش پارتارو طولانی تر میکردین نویسنده عزیز واقعان قلمت عالی 👏👏👏👏خیلی خوشم میاد 😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan