رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 29

 

نه اینکه کشته مرده دیدن هیراد باشد یا اینکه مثلا او نگرانش میشود ناخودآگاه این را گفته بود

فقط بهانه ای میخواست تا از این موقعیت عجیب و خفقان آور فرار کند

لبانِ کوروش به سمتی کشیده شد و لحنش پر از شیطنتی وحشتناک…

– امان از این داداشا که همیشه بدموقع مزاحمن
مگه نه..؟

منظورش را نفهمید اما انگار او هم دل خوشی از برادرش نداشت

مچ دست کوروش را گرفت

چانه اش درد گرفته بود و جدای از آن زیر نگاه عجیب و غریبش داشت ذوب میشد…

– لطفا بزار برم..

کوروش چانه اش را رها کرد اما قبل از اینکه همتا بتواند نفس راحتی بکشد پشت گردنش و پنجه ای از موهایش اسیر انگشتانِ داغِ مرد شد..

– بدبختیت اینجاست که حالا حالا ها نمیزارم بری

ضربان قلبش دیوانه وار بود

حس عجیبی داشت

انگار که بین ترس و چیز دیگری گیر افتاده بود

آن چیز دیگر هر چه بود انگار زورش به ترسش می چربید که باز هم بلبل زبان شد

– بدبختیِ توام اینه که هنوز همتا رو نشناختی
من اگه بخوام هر کاری میکنم…

 

* کوروش *

لب بالاییش را محکم گزید تا کاری دست دخترکِ زبان درازِ در آغوشش ندهد

داشت دیر میشد و باید می رفت اما هر دم دل کندن سخت تر میشد

چشمانِ وحشیِ دخترک دمار از روزگارش درآورده بود و آن لبانِ گستاخ و وسوسه انگیزش انگار که تیر آخر بود

اگر همین الان نمیرفت هیچ تضمینی در سالم ماندنِ آن غنچه سرخ نبود …

– قضیه شناختنت که حله …
کم کم میشناسمت

اما موضوع دوم
خودم درستت میکنم پس اونم حله …

حالا قبل اینکه یه چی دیگه بگی و اون لبای لامصبتو تو خطر بندازی خوب این آدرسی که میگم رو یادت بمونه

فردا طرفای ظهر پا میشی میای اونجا هم در مورد گردنبنده و اون عوضی که بهش زنگ زدی بهم توضیح میدی هم اینکه تکلیف خودمونو من روشن میکنم…

قبل اینکه همتا دهان باز کند موهای زیادی نرم دخترک را به سمتی کشید که باعث شد گردنِ زیادی سفیدش دیده شود

بدون هیچ مکثی خم شد و بوسه سریعی روی پوست بی نهایت سفید و نرمش زد

اعترافش سخت بود اما همان بوسه چند ثانیه ای انگار که تماما گوشت شد و به تنش چسبید …

– اینم اختتامیه ی امشبمون تیزی سرخود
تا تو باشی برا من نطق نکنی …

بدون در نظر گرفتنِ گونه های بیش از حد سرخ همتا سریع آدرس نمایشگاهش را داد و طبق معمول چون رگباری پشت سر هم دستوراتش را ردیف کرده بود اجازه کوچکترین مخالفتی را به دخترک مات شده نداد …

 

* همتا *

وقتی به خود آمد که آن مردکِ بیش از حد پررو دست در جیب و با قدم هایی بیخیال داشت از او دور میشد

نقطه ای از گلویش میسوخت و او جرعت نداشت آنجا را لمس کند

هنوز باورش نمیشد که کوروش چکار کرده

سعی کرد تنفسش را آرام کند تا از سکته قلبی که احتمالا داشت دچارش میشد جلوگیری کند

آن رطوبت خیلی کم روی گردنش توهم بود یا واقعیت…؟!

او الان توسط یک مرد کاملا غریبه بوسیده شد..؟!

و واکنشش تنها همانند یک احمقِ تمام عیار بود ؟!

موهایش را با دو دست محکم کشید…

– عین بز وایستادی طرفو نگاه کردی دختره ی احمق ؟!

با کشیدن موهایش آرام نمیشد

بار دیگر به راهِ رفته ی آن مردکِ بیشعور نگاه کرد

البته که دیگر آنجا نبود تا خود درگیری های همتا را ببیند

پشت بند دوم انگشت اشاره اش را چنان محکم گزید که استخوانش به سوزش افتاد و در همان حال از بین دندان هایش غرید…

– بدبختِ خاک بر سر…
خعااااک بر سرت کنن …

خعااااک
دختره ی ندید بدید …

با یکم طرفداریِ پسره خر شدی خررر…

راست راست وایستادی طرف ماچت کنه؟! عااااخ خداااا منو بکشششش

مطمئن شده بود که کسی از کفری شدنِ زیاد نمیمیرد که اگر اینطور بود او تا الان صد کفن پوسانده بود

پر از حرص پاهایش را به زمین کوبید و مستقیم به سمت عمارت رفت

دلش میخواست هر چه زودتر به اتاقش پناه ببرد و از دست احمق بودن خودش یک دل سیر گریه کند

احساس میکرد با گیجی بی موقعش اجازه دست درازی و سواستفاده را به کوروش داده بود

بدتر از آن اینکه کسی در موردش بد فکر کند جانش را میگرفت خواه دوست خواه دشمن این هم یکی از نقطه ضعف هایش بود ..

– با اون ماست بودنت حتما پسره گفته طرف اهل حاله
مام یه ناخونکی بزنیم چیزی کم نمیشه که..

پر از بغض با خود حرف میزد و میهمانی و شلوغی اطرافش اصلا برایش مهم نبود.

وارد سالن که شد بدون نگاه کردن به اطراف مستقیم به سمت راه پله ها رفت

خدا خدا میکرد که هیراد یا پدرش گیر ندهند اما خب کی دنیا به کامِ همتا بود که این بار باشد؟!

– همتا..؟
پرنسس بابا کجایی تو
بیا میخوایم کیکتو بیاریم عزیزم..

دندان به هم سایید

کاش این مسخره بازی ها هر چه زودتر تمام میشد

با صورتی درهم به سمت پدرش رفت و با اکراه دست دراز شده اش را گرفت

لحن پر از شوق پدرش ذره ای برایش اهمیت نداشت..

– بیا عزیز بابا
مطمئنم کادومو ببینی از خوشحالی جیغ میکشی..

هه ..
دل خوش سیری چند آقای مثلا پدر..؟

برای هزارمین بار آب دهانش را قورت داد

کف دستانش عرق کرده بود

با آستین کتش عرق روی پیشانیش را گرفت

فرقی نمیکرد چند سال برای آن مرد کار کرده

هربار که قرار بود تنهایی روبروی هیراد بایستد و باز خواست شود همین حالات را داشت

دست لرزانش را بلند کرد و دو تقه کوچک به آن زد ..

– بیا تو..

نفس عمیق اما لرزانی کشید

فقط اطلاعاتی که هیراد خواسته بود را میداد و بعد گورش را گم میکرد

لعنتی ساعت از سه صبح هم گذشته بود و او تمام طول آن میهمانی مسخره را داشت زاغ سیاه خواهر کوچک هیراد را چوب میزد

وارد اتاق که شد با آن موجودِ غول پیکر و زشت چشم در چشم شد

به زور جلوی عقب رفتنش را گرفت

هیراد از بزدلی متنفر بود و اگر چنین خصلتی را در یکی از افرادش میدید بی برو برگرد طرف را سلاخی میکرد اما مگر میتوانست از آن حیوان نترسد؟

دو سال پیش رفیقش را در حالی که دست و پایش بسته بود و نمیتوانست از خودش دفاع کند به دستور هیراد همانند طعمه ای زنده جلوی این سگِ وحشی انداختند

هیچ وقت فریادهای دوستش را فراموش نکرد و از آن روز به بعد صورت تکه و پاره اش کابوس شب هایش شد ..

آن سگ همانند تمام درنده های عالم سریع به سمت سر و صورتِ رفیقش حمله ور شد و تا خرخره او را با دندان هایش نجویید و از جان دادنش مطمئن نشد آرواره اش را باز نکرد…

تمام آن مجازات فقط برای این بود که آن مرد بیچاره یکی از محموله ها را سهوا به پلیس لو داده بود

قانون هیراد این بود
اولین اشتباه مساوی با آخرین نفس…

– چته جواد چرا دم در خشکت زده؟

با صدای خشنِ هیراد نگاهش را سریع از آن سگِ هیولا مانند گرفت

آن حیوان جوری به آدم نگاه میکرد که انگار با چشمانش میگفت من گوشت و خون هم نوعانت را چشیده ام و بسیار خوشایند بوده

سعی کرد محکم بایستد و صدایش هم نلرزد…

– قربان همونطور که گفتین تمام وقت و به طور نامحسوس خانوم رو زیر نظر داشتم

حدستون درست بود ایشون با اون پسره کوروش انگار یه سر و سری دارن
یعنی خب…
فکر کنم…
خب …
انگار

نمی دانست چطور منظورش را برساند

جرئت نمیکرد واضح در مورد دل و قلوه دادنِ همتا و آن مردک بگوید

چهره هیراد از تته پته کردنش در هم رفت

در حالی که روی مبل مینشست با دستش ضربه ای روی رانش زد

با این کار آن سگ پارسی کرد و سریع به سمتش رفت
سر بزرگش را روی ران هیراد گذاشت

اما همچنان آن چشمانِ قرمزِ ترسناکش را به او دوخته بود..

– میدونی از من من کردن بدم میاد تا ندادم زبونت و تانک بخوره زرتو بزن..

انگار که سگ حرف صاحبش را فهمیده باشد غرش آرامی کرد که باعث شد جواد زبان باز کند..

– قربان خانوم گوشی پسره رو گرفتن و به یکی زنگ زدن

ولی چون یواش حرف زدن چیزی نشنیدم

البته صورتشونم نمیتونستم ببینم…

چ…ون تو بغل اون یارو بودن…

اما وقتی پسره گوشی رو از خانوم گرفت چون صداش بلند بود شنیدم که میگفت گردنبند دست اونه و بیان ازش بگیرن

البته قبلش یکم دری وری بار یارو پشت خط کرد …

بعدشم یه سری صحبتا بین خانوم و پسره رد و بدل شد که بازم چون آروم حرف میزدن چیزی نشنیدم

اما هر چی که بود بعدِ رفتنِ طرف خانوم خیلی عصبانی بودن

بعدم که اومدن تو عمارت و باقیشم خودتون میدونید آقا..

 

* هیراد *

از جایش پرید

چشمانش از این گشادتر نمیشد

فکش قفل شده بود

رگ گردنش بیرون زد و احساس میکرد به جای خون سرب داغ داخل رگهایش جریان دارد.

پس حدسش درست بود!

خواهر احمقش با آن پسرکِ جوجه خلافکار دست به یکی کرده بودند

فلش دست کوروش بود و هیراد با بند بند وجودش احساس خطر میکرد

آن اطلاعات چه دست رقیبانش می افتاد چه دست پلیس در هر دو صورت نابودیش حتمی بود

با چیزی که الان از زبانِ مرد روبرویش شنید فهمید که نباید ثانیه ای را هم هدر بدهد

باید سریع کلک کوروش را میکند اما این بار اشتباه قبلش را تکرار نمی کرد

با آن گردنبند نفرین شده لعنتی آن مردک را دار میزد و بعد آتشی به بزرگی جهنم به پا میکرد

و در آن جنازه کوروش و خواهرش را میسوزاند…

نتوانست صدایش را پایین نگه دارد و عربده زد

– چند نفرو بردار و همین حالا برو سراغ اون مردک

بریزید تو خونش طرفو زنده برام بیارید …

خونشو زیر و رو میکنید

شاید اونقدر احمق باشه که گردنبند رو اونجا نگه داره

سرتا پایش از خشم و نفرت میلرزید

دریایی از خون پسرک و عزیزانش به راه می انداخت که تا سالیان سال درس عبرتی شود برای رقیبانش

تا دیگر کسی جرئت توطئه و زمین زدنش را به خود ندهد

– یکی رو بزار حواسش به همتا باشه

به موقعش برای اون افریطه هم دارم

جوری سلاخیشون میکنم که تا هفت نسل دیگم در موردش حرف بزنن…

تانک انگار که بوی خونی که هیراد قول ریختنش را داده بود شنیده باشد ایستاد

وبا آن صدای بلند و غرش مانندش شروع کرد به پارس کردن

لبخندی ترسناک کم کم روی لبان هیراد نشست

سر سگش را نوازش کرد و با نگاهِ جنون آمیزش در چشمان حیوان زل زد..

– قرار بازم غذای مورد علاقت رو بخوری پسرم…
گوشت آدمیزاد

 

* همتا *

دستان لرزانش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد نفس هم نکشد

سرتا پایش از ترس میلرزید و کم مانده بود همانجا غش کند

صدای چرخش دستگیره در را که شنید روح از تنش رفت انگار

عقب عقب و با تمام سرعتی که از خودش سراغ داشت به ته راهرو دوید و همزمان چشمش به در بود

جواد یکی از نوچه های برادرش از آن بیرون آمد اما شانس با همتا یار بود چون سر مرد پایین بود

و در تاریکی راهرو او را ندید و صددرصد با آن پارس های بلندِ تانک صدای پایش را هم نمیشنید

قبل از اینکه جواد سرش را بلند کند همتا توانست خود را به ته راهرو برساند و وارد یکی از اتاق های میهمان شود

لرزش زانوهایش انقدر شدید بود که برای سرپا ماندن به دیوار تکیه داد

چنان نفس نفس میزد که ریه هایش از آن حجم زیاد اکسیژنی که واردشان میشد به سوزش افتادند

انگار دچار حمله شده بود

دست لرزانش را روی قفسه سینه اش گذاشت که به شکل دردناکی بالا و پایین میشد

 

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. عالیییی مثل همیشه ولی کاش پارتا طولانی تر میشود👏👏💕💕💕

    ممنون نویسنده وادمین عزیز 💕💕

  2. هوففففف خدایااااا چرا یه دو دقه نمیذاری دلمون خوش باشه واقعا تندی لو رفتن :/
    اعصابم خورد شد =/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan