رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 30

 

اتاق به شکل ترسناکی تاریک بود و این باعث میشد بیشتر بترسد …

– خودتو جمع کن دختر…
به خودت بیا

باید کاری میکرد

باید کوروش را از نقشه شیطانی برادرش با خبر میکرد

چقدر احمق و ساده بود که فکر میکرد هیراد برایش بپا نگذاشته

چطور توانست انقدر راحت داخل حیاط به سرگرد زنگ بزند؟

عذاب وجدان همانند تیری قلبش را نشانه گرفت

با این حماقتش جان کوروش را هم به خطر انداخته بود

با فکر اینکه برادرش او را خواهد کشت بغض عجیبی راه گلویش را بست

مسلما از او خوشش نمی آمد !

فقط نمی توانست تحمل کند هیراد بلایی سر آن پسر پررو بیاورد

شاید خواست خدا بود که نصف شبی بی خوابی به سرش بزند و برای پیدا کردنِ قرص خواب پایین بیاید

وسط راه پله مارپیچ بود که صدای قدم هایی توجه اش را جلب کرد ..

جواد خیلی با عجله و مضطرب به سمت راهرویی که منتهی میشد به اتاق برادرش می رفت

تمام عمارت در تاریکی فرو رفته بود و به جز نور کم سوی آباژورها هیچ روشنایی نبود

آن مرد هم انقدر عجله داشت که متوجه همتا در تاریکی نشود

انگار که صدایی در سرش او را ترغیب کرد تا به تعقیب نوچه برادرش برود

آن موقع بود که با شنیدنِ کلمه به کلمه صحبتشان خون در رگهایش یخ بست

می دانست روزی میرسد که برادرش او را هم می کشد و انگار که آن روز فرا رسیده بود

باید خود را به کوروش میرساند

نباید به هیچ عنوان اجازه میداد که آن اطلاعات دست هیراد بیفتد

مادرش چندین سال آنها را ذره ذره جمع آوری کرده بود و برایش جانش را هم داد

نباید این بار هم مادرش را ناامید میکرد

در آن هوای خنک بهاری عرق از سر و رویش می چکید

موهای نمناکش را با کلافگی چنگ زد و در آن تاریکی به شی ای که حدس میزد صندلی گهواره ای است زل زد…

– چطور از این خراب شده برم بیرون
اصلا چطور خودم رو قبل از افراد هیراد به کوروش برسونم

اصلا من که هیچ آدرسی ازش ندارم
کدوم گوریو دنبالش بگردم آخه…

اشک چشمانش را سوزاند

ناامیدی سرتاپایش را فرا گرفت

انگار هیچ راهی به ذهنش نمیرسید و مغزش کاملا قفل کرده بود…

صدای پای چند نفر و بعد هم صدای روشن شدن ماشین از بیرون بلند شد

سراسیمه به سمت پنجره اتاق رفت

وسط راه ساق پایش به لبه تخت کشیده شد

نفسش از درد رفت اما نایستاد و همانطور لنگان لنگان به سمت پنجره رفت گوشه پرده را با احتیاط و در حد چند سانت کنار زد تا بتواند بیرون را ببیند

سه نفر از افراد برادرش که از شب قبل داخل عمارت بودند

دور ماشین روشنی ایستاده بودند و جواد در حال توضیح دادن چیزی برایشان بود

دلش هری ریخت

داشتند سروقت کوروش میرفتن و او همانند بزدلی داخل اتاق خودش را پنهان کرده بود..

آن چهار نفر سوار ماشین شدند و از در از قبل باز شده عمارت بیرون رفتند

بلافاصله نگاه همتا روی کادوی تولدش با آن پاپیون قرمز رنگ بزرگ و مسخره ی رویش ثابت ماند

با چیزی که به ذهنش رسید چشمانش برق زد

دیشب پدرش پورشه باکسر سفید با سقف پارچه ای قرمز رنگ را به عنوان کادو به او هدیه داده بود

واکنش همتا به اشتیاق پدرش تنها سر تکان دادنی بود و بس

حتی جعبه ای که پدرش سوئیچ را داخلش گذاشته بود را هم بی توجه روی میز داخل سالن کنار بقیه کادوها گذاشته بود

ناگهان از جا پرید و به سمت در رفت

میتوانست سوئیچ را بردارد و بعد اگر خوش شانس باشد قبل از اینکه سرایدار متوجه شود در را باز کند و بیرون برود

نقشه خیلی خیلی احمقانه ای بود اما راهی جز این نداشت

ترجیح میداد به جای اینکه منتظر مرگ بماند خودش به استقبالش برود

بالاتر از سیاهی رنگی نبود و اگر قرار بر مردنش بود باید تمام سعیش را میکرد که هیراد را هم با خود به آن دنیا بکشاند…

قبل از اینکه از اتاق بیرون برود ایستاد و گوش هایش را تیز کرد

بعد از چند دقیقه وقتی هیچ صدایی به گوشش نخورد آرام و با احتیاط بیرون رفت

وقتی به پشت در اتاق هیراد رسید ضربان قلبش در اوجش بود

نفسش را حبس کرد

میترسید آن سگ زشت حتی صدای نفسش را هم بشنود

روی نوک پنجه هایش راه رفت و قدم هایش را سریع تر کرد

وقتی راهرو را طی کرد نفس راحتی کشید..

خدا خدا میکرد که مستخدمین جای کادوها را عوض نکرده باشند

با دیدن کوهی از جعبه های کوچک و بزرگ روی میز گرد گوشه سالن لبخند کم جانی روی لبش نشست

در حالی که به آن سمت میرفت مواظب بود تا پایش به چیزی نخورد و همزمان هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را هم نگاه میکرد

کنار میز ایستاده بود و با چشمانی ریز شده دنبال آن جعبه ی قرمز و مخملی می گشت

جرئت نداشت دست به چیزی بزند مبادا آن کوه از جعبه های بزرگ و کوچک با تکانی همانند دومینو فرو بریزد

مدام موهای لعنتیش را از جلوی چشمانش کنار میزد تا در آن تاریکی دید بهتری داشته باشد

نور آباژورها برای پیدا کردن جعبه به آن کوچکی کافی نبود

بالاخره مجبور شد از حس لامسه اش هم کمک بگیرد

با دستانی لرزان انگار که هر یک از آن جعبه ها بمبی داخل خود دارند یک به یکشان را لمس کرد

انگشتانش بیشتر از یکبار جنسی مخملین را لمس کرد و هربار با درک سایز بزرگ جعبه ها خوشحالیش به یاس تبدیل میشد ..

– خدایا کمکم کن..

این را با صدای لرزانی گفت و سعی کرد جلوی گریه اش را بگیرد

از خودش متنفر شده بود

عرضه پیدا کردن یک جعبه را نداشت
چطور می خواست به کوروش کمک کند ؟

در حالی که کم کم داشت نا امید میشد دستش به چیزی مربعی شکل و کوچک خورد

با احتیاط آن را که گوشه میز بود برداشت و جلوی نور گرفت

با درک اینکه آن جعبه را پیدا کرده دلش می خواست جیغی از خوشحالی بکشد

لبخندی روی لبانش نشست

درش را باز کرد و سوئیچ را از داخلش برداشت

بلافاصله بوسه محکمی روی آن زد…

– خدایا عاشقتم..
مرسی که صدامو شنیدی..

بدون اینکه ثانیه ای دیگر وقت تلف کند به سمت در خروجی رفت

خدا را شکر میکرد به خاطر اخلاق پدرش

او هیچوقت اجازه نمیداد هیچ یک از خدمتکارها شب را داخل عمارت بمانند

همین چند دقیقه پیش هم آن گردن کلفتان داخل عمارت بیرون رفتند و همتا تقریبا مطمئن بود تنها کسانی که باقی مانده اند سرایدار و زنش هستند که آنها هم ته باغ بودند

هیراد هم داخل اتاقش بود و پدرش هم احتمالا تا الان هفت پادشاه را خواب دیده بود …

طبق عادتش خم شد و در جاکفشی را باز کرد اما کلا یادش رفته بود که در آن لعنتی هنگام باز و بسته شدن صدای غیژ بدی را میدهد

با بلند شدن آن صدای اعصاب خوردکن قلبش ایستاد و همانطور خم شده خشکش زد

انتظار داشت آن سگ بزرگ از پشت ظاهر شود و با دندان هایش تکه و پاره اش کند

بعد از چند ثانیه عذاب آور وقتی دید که هیچ اتفاقی نیفتاد نفس حبس شده اش را محکم بیرون داد

در نیمه باز شده ی جا کفشی را به حال خودش گذاشت و کلا بیخیال پا کردن کفش شد

همان دمپایی های روفرشیش کارش را راه می انداخت

با احتیاط و بدون هیچ صدایی از عمارت بیرون رفت و بلافاصله نفس عمیقی کشید انگار که اولین مرحله را به خوبی پشت سر گذاشته

پوزخند تلخی به افکارش زد

زندگی لعنتیش همانند بازی کامپیوتری شده بود

منتها بر خلاف تمام بازی ها او نه جان اضافه ای داشت نه قهرمانی برای کمک

عرق کرده بود و حالا با وزیدن نسیم خنک صبحگاهی لرز بدی تمام تنش را فرا گرفته بود

شاید هم به خاطر آدرنالین بیش از حدی بود که داخل خونش می جوشید …

تا به ماشینش برسد مرد و زنده شد

یک چشمش مدام به پنجره اتاق هیراد بود

قبل از هر کاری باید درب بزرگ ماشین رو را باز میکرد

لامصب مثل دروازه قلعه های نظامی بود

با دستانِ یخ زده و کم جانش نتوانست بیشتر از دو سه متر در را باز کند

احتمالا همین قدر برای عبور آن ماشین ریزه میزه کافی بود…

بار دیگر باغ را از نظر گذراند

مرحله دوم را هم با موفقیت پشت سر گذاشته بود

مدام دعا میکرد مثل آن بازی های کودکیش غول مرحله آخر گریبانگیرش نشود

سریع به سمت ماشینش رفت

ریموت را زد و بلافاصله سوار شد

حتی وقت نکرد که آن پاپیون بزرگ و مسخره را از سقفش بکند …

ماشین را با بسم الله زیر لبی روشن کرد و مستقیم به سمت دروازه رفت

هنگام خارج شدن صدای کشیده شدنِ در ماشین به در خروجی را شنید و به جهنمی زیر لب زمزمه کرد

بر خلاف تصورش آن چند متر برای عبور بی خط و خش ماشینش کافی نبود

همین که از ان عمارت لعنتیشان خارج شد با تمام توان شروع کرد به گاز دادن

حالا که کمی خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید

کم کم لبخند روی لبانش آمد

باورش نمی شد چنین کاری را کرده

به نزدیکی نگهبانی که محله اعیان نشین آنها را از دیگر محله ها جدا میکرد رسید سرعتش را کم کرد

این یکی را کلا فراموش کرده بود

اگر آن نگهبان او را میدید بدون شک به هیراد خبر میداد

برادر عوضیش انگار فقط داخل توالت های عمومی برایش بپا نگذاشته بود

مسیرش را عوض کرد و از کوچه پس کوچه ها رفت تا به خیابان اصلی رسید

انگار امروز بخت با او یار بود

به خیابان اصلی که رسید از خلوتی دم صبح استفاده کرد و دوباره گاز داد

نمی دانست کجا باید برود

چطور خود را به کوروش میرساند ؟

ناگهان اتفاقات دیشب جلوی چشمش آمد

آن پسرک پررو بعد از اینکه همتا را بوسید آدرسی را به او گفته بود و با حالتی دستور مانند از او خواسته بود که روز بعد به دیدنش برود..

– خدایا اون آدرسه کجا بود؟

بس که از دست کوروش حرص خورده بود آدرسی که داد را نصفه و نیمه به یاد داشت

سرش را تکان داد و دنده عوض کرد..

– چاره ای نیست باید همونی که یادم مونده رو برم ببینم به کجا میرسم..

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan