رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 31

 

* کوروش *

صدای نخراشیده ای مزاحم خوابش بود

قلتی زد و بالش را محکم روی سرش کوبید

اما آن صدا هنوز قطع نشده دوباره شروع به خش انداختن روی اعصابش میکرد

میدانست صدای زنگ موبایل خودش است اما کوروش بود و کشته مرده خواب

عمرا اگر به خاطر آن احمق پشت خط که به احتمال زیاد از جانش هم سیر شده بود از خواب نازنینش میزد ..

– کوروش این بی صاحابتو جواب بده
مخمونو خورد اَه..

بالاخره چشمانش را باز کرد

نادر با چشمانی پف کرده و موهایی به هم ریخته بالای سرش ایستاده بود

دستی به صورت خواب آلودش کشید و با صدای نخراشیده ای گفت :

– ساعت چنده…؟

نادر خمیازه بلند بالایی کشید و در حالی که موبایلش را از روی میز کنار تخت برمی داشت تا دستش بدهد جوابش را داد…

– فکر کنم دو خورده ای باشه
این وامونده رو جواب بده

فقط خدا بهت رحم کنه یکی از اون دخترا نباشن که نصف شبی بی خوابی زده به سرشونو مثلا خواستن صدای اَره برقی تو رو بشنون…

کوروش در حالی که گوشی موبایل را از دست نادر میگرفت تک خنده ای زد

برادرش که بد خواب میشد با یک من عسل هم خورده نمی شد

احتمالا این حساس بودن روی خواب در خانواده اش ارثی بود…

– اون دخترایی که میگی اخلاق منو می دونن
عمرا اگه جرئتشو داشته باشن نصف شبی منو از خواب بیدار کنن
در ضمن چند وقتیه با کسی نیستم…

روی تخت نشست و با یک دست موهای پریشانش را کمی مرتب کرد

وقتی به صفحه موبایلش نگاه کرد هیچ شماره ای ندید و این باعث شد اخمهایش درهم برود

علامت سبز روی صفحه را لمس کرد و گوشی را دم گوشش گذاشت…

– در مورد اون گردنبند تماس گرفتم
یک ربع دیگه دم نمایشگاهت همدیگه رو میبینیم

ذره ای فکر پیچوندن به سرت نزنه کوروش کوردنژاد ملقب به جلاد برادر نادر کوردنژاد معروف به ساقی

البته نه ساقی مواد بلکه جواهرات و عتیقه جات…

اینکه کیم و این چیزا رو از کجا میدونم رو وقتی اومدی بهت میگم..

با چشمانی درشت شده به صفحه موبایلش زل زد

آن مرد که بود که اینطور رگباری صحبت کرد و بدون اینکه اجازه دهد کوروش کلامی بگوید گوشی را قطع کرد؟

– چیه چرا ماتت برده
کی بود؟

با چهره ای بهت زده به نادری که حالا از چهره اش نگرانی می بارید نگاه کرد…

– باید برم…

این را گفت و سریع به سمت کمد لباسهایش رفت

باید سردر می آورد
آن عوضی که بود که زیر و بم زندگیشان را می دانست…

– صبر کن ببینم کجا داری میری این وقت صبح ؟
کی بود بهت زنگ زد کوروش؟
با تواما سرتو انداختی پایین داری میری؟

بدون اینکه جواب سوال های پشت سرهم نادر را بدهد تند تند لباس پوشید

همین که خواست از اتاق بیرون برود بازویش کشیده شد و این بار صدای خشمگین برادرش بود که متوقفش کرد…

– خبر مرگم با تو دارم حرف میزنم
جواب آدمو که نمیدی
حداقل یه دیقه وایستا منم آماده شم باهات بیام..

آن تماس به اندازه کافی ذهنش را به هم ریخته بود

اصلا تحمل یکی به دو کردن با نادر را نداشت

– تو کجا بلند شی بیایی نادر ..؟
بچم مگه؟

یه دیقه کار دارم میرم میام زود دنبال من راه بیفتی بگی چن منه؟

صدایش بلند بود و خش دار

شخص غریبه ای از تمام خلاف هایشان با خبر بود و اگر آن اطلاعات دست پلیس می افتاد اعدام کمترین مجازات بود برایشان

هر چقدر هم که می گفتند قاچاق را برای همیشه کنار گذاشته اند اما گذشته را نمی توانستند تغییر دهند…

– اینجوری که میکنی بیشتر نگران میشم کوروش
به جون خودت اگه بزارم تنها بری

شده به زور جلوتو میگیرم پس یک دقیقه بتمرگ همینجا تا برم و بیام..

در حالی که با قدم های بلند به سمت اتاقش می رفت زیر لب با خودش حرف میزد

– معلوم نیست باز چه خاکی تو سرمون ریختی..

*نادر*
– اون چی بود گذاشتی دهنت اول صبی..؟

قوطی قرصش را داخل جیب کتش گذاشت و بدون آب و به زحمت آن قرص بدمزه و تلخ لعنتی را قورت داد

نفس عمیقی کشید و سعی کرد به درد خفیف قفسه سینه اش توجه نکند..

– با توام نادر
قرص بود خوردی؟

نگاهش را به برادرِ سر تا پا دردسرش داد

داخل ماشین همه چیز را برایش تعریف کرد و نتیجه اش شد این درد مزخرف قلبش

آن گردنبند لعنتی چه بود که این همه هواخواه داشت؟

آن مردک که بود که زندگیشان را شخم زده بود ؟

با سر انگشتان یخ زده اش پیشانی عرق کرده اش را لمس کرد و بدون توجه به کوروش شروع کرد با خودش حرف زدن..

– اگه یارو پلیس باشه دخلمون اومده …
هه چقدر خوش خیالم من

اگه چیه طرف حتما پلیسه دیگه
بیچارمون میکنن
قرار تقاص کارامونوو دونه دونه پس بدیم..

– چی میگی برا خودت نادر ؟
تقاص کدوم کارا ؟
چیکار کردیم مگه

یارو راس راس راه میره تو این مملکت و حق مردمو بالا میکشه و یه آبم روش ککشم نمیگزه

عین این پیرزنا حرف میزنی
دِ همین کارا رو میکنی ‌که نمی خوام چیزی بهت بگم دیگه..!!

صدای بلند کوروش روی اعصابش بود

طبق معمول برادر قلدرش دست پیش را گرفته بود که پس نیفتد

آخ که چقدر کفرش در می آمد در این مواقع..

– کوروش صداتو ببر فقط خفه شو مرتیکه ..

خداشاهده اگه دلشو داشتم تا حالا باید گردنتو خورد میکردم

هم مقصری هم از عالم و آدم طلبکار؟

کوروش در حالی که برای پیچیدن داخل خیابانی که منتهی میشد به نمایشگاهش به آینه بغل نگاه میکرد جوابش را داد..

– چه مقصری چه کشکی ؟
مگه چیکار کردم من ؟
هی هیچی نمیگم داره یه کله میتازونه

اووف خدایا از دست این بشر اگر سر به بیابان میگذاشت هم حق داشت

شقیقه های دردناکش را کمی ماساژ داد و به این فکر کرد که چه شد که انقدر ناگهانی زندگیشان به هم ریخت

خیر سرش دور خلاف را خط کشیده بود و حتی افرادش را هم مرخص کرده بود

البته از این یکی پشیمان شد

شاید اگر چند نفر را با خودشان داشتند بهتر بود

کسی چه میدانست قرار است با چه چیزی مواجه شوند ؟

– رسیدیم..

با صدای کوروش دست از خودخوری برداشت و همزمان که پیاده می شد تفنگ پشت کمرش را لمس کرد

– داداش مرگ نادر کله خر بازی درنیار
بزار ببینیم حرف حسابشون چیه
این قضیه رو حلش کنیم بره باشه..؟

با نیم نگاهی به صورت کوروش می توانست بفهمد که در سرش چه می گذرد

برادرش برای خون ریختن آماده بود

برای همین سعی داشت آرامش کند

نیم نگاهی به ساعتش انداخت

تقریبا سه صبح بود و گنجشک هم در آسمان پر نمیزد

این خلوتی خیابان به تشویش درونش بیشتر دامن میزد

– کوروش با تواما شنیدی داداش ؟

بدون اینکه جواب نادر را بدهد ریموت در نمایشگاه را زد

قبل از اینکه کرکره کامل بالا برود سرش را خم کرد و وارد شد

می دانست که نادر طبق معمول ترسیده و نگران است و در این مواقع خدا خودش به اعصاب ضعیفش کمک کند…

– کوروش نبینم هنو یارو دهن وا نکرده بپری بهشااا
بزار ببینم حرف حسابش چیه فهمیدی؟

بفرما شروع شد!

– نادر اول صبی شروع نکن به فرغون بازی با مغز منا..

روی صندلی روبروی در ورودی نشست و پاهایش را صاف شده روی هم انداخت

نگاهش را از روی خیابان خلوت بر نمی داشت

از اینکه کسی با او بازی کند متنفر بود و آن شخص پشت تلفن با گفتن پیشینه اش صددرصد قصد بازی با روانش را داشت..

نیم ساعت گذشت اما خبری از کسی نشد

دلش می خواست آن عوضی روبرویش بود تا با دستان خالی دست و پایش را از تنش جدا میکرد

کثافت بی همه چیز انگار که سر کارشان گذاشته بود..

– میگم بلندشو بریم
طرف اگه بیا بود تا حالا اومده بود…

این را نادری گفت که دیگر آن نگرانیِ نیم ساعت قبل را نداشت

انگار با نیامدن یارو کمی خیالش راحت شده بود

کوورش اما اینطور نبود

شده تا طلوع خورشید آنجا می ماند اما شانس روبه رو شدن با آن ترسوی پشت خط را از دست نمیداد

دستش را داخل جیب شلوارش برد و آن گردنبند را دوباره لمس کرد

جدای از عصبانیتش می خواست راز این شئ زینتی را بداند

– تو می خوایی بری برو من میمونم..

صدای پوف کلافه ای که نادر کشید را شنید اما برایش مهم نبود

عمرا اگر بی خیال میشد

– لج کردی دیگه…؟

خواست جواب نادر را بدهد که توجهش به بیرون جلب شد

ونی سیاه رنگ درست کنار در توقف کرد

سلول به سلول بدنش شروع کردن به هشدار دادن

نادر اما پشت به در بود و ماشین را نمی دید..

– بلندشو بریم پسر من دارم از بی خوابی می میرم..

کوروش با دیدن مردانی که از ماشین بیرون می آمدند بلافاصله دست به کمرش برد و کلتش را بیرون کشید

همزمان نادر را محکم به سمت گوشه ی دیوار هول داد تا در دید نباشد…

– نادر مهمون داریم …

نگاهش را لحظه ای از روی مردان سیاه پوش برنداشت

در آن تاریکی هم می توانست اسلحه های دستشان را تشخیص دهد

– یا خدا اینا کین کوروش…؟
مگه قرار نبود حرف بزنیم؟

برای ثانیه ای بیخیال آن عوضی ها شد و نگاه شاکیش را حواله صورت نگران برادرش کرد

گاهی حس میکرد مادرشان در به دنیا آوردن آنها اشتباه کرده
اول باید کوروش را دنیا می آورد بعد نادر…

– چرا قرار بود حرف بزنیم
اتفاقا تصمیم گرفتیم من کیک بیارم اونا چایی

فقط نمی دونم چرا به جای قوری و کتری تفنگ دستشونه..

اخم های نادر با این تیکه سنگینی که کوروش بارش کرد در هم رفت

اما موقعیت انقدر حساس بود که فعلا بیخیال شود و کوروش به خاطر این کوتاه آمدن خدا را شکر کرد

سرش را برای بهتر دیدن کمی به سمت در مایل کرد اما همان لحظه تیری درست به لبه دیوار در چند سانتی صورتش نشست

بلافاصله صورتش را عقب کشید اما انگار آنقدرها هم سریع نبود

لبه دیوار پرید و به گوشه ابرویش اصابت کرد

 

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. من دارم میمیرم اقا زود پارت فوری بذارین تا نمردممممممممممم
    ووی یعنی چه میشه
    اقا ادمین بلایی سر نادر اومد میکشمت
    نمیدونم چرا تورو اما خب میشکمت :)
    بلایی سر نادر نیاد اقاااااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan