رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 7

 

پوف دیگری کشید و تکیه به دیوار یکی از زانوهایش را جمع کرد.

ساعد دستش را روی زانویش گذاشت و از حرص زیادش چند بار سرش را محکم به دیوار کوبید …

باجی کمی که دخترکِ بیهوش را تیمار کرد.

دست به زانویش گذاشت و با یک یا علی از جای خود بلند شد.

کوروش با چشم تعقیبش میکرد تا ببیند بعد از دو ساعت بالاخره نگاهی به او هم می اندازد یا اینکه هنوز هم تمام فکر و ذهنش آن دخترک مزاحم و مرموز است.

اما انگار عزیزباجی خیالِ بیخیال شدن نداشت…

بدون اینکه نیم نگاهی به او بیندازد به سمت آشپزخانه دلباز و پر از گلش رفت و مشغول پر کردن سماورش شد…

فکش سفت شد و نگاه خشمگینی به دختر بیهوش شده آنطرف کرسی انداخت.

تمام این آتش ها از گور این تیزی سرخودِ بیش از حد نرم و مزاحم بلند میشد.

با همان نگاه خیره و عصبی پر از حرص دست به سمت تیشرتش برد و با حرکتی کاملا عصبی از تنش کند و به سمتی پرت کرد.

بعد مشت محکمی به بالشش زد و سرش را محکمتر روی بالشت کوبید.

لحاف را تا بالای سرش کشید و چشمانش را بست‌.

خبر نداشت تمام مدت عزیزش زیر چشمی نگاهش میکند و به زور خنده اش را مهار کرده.

همانند پسر بچه های تخس و زبان نفهم شده بود، زیر لب غرید :

– یه بارم اومدم آدم باشم اطرافیان نمیزارن.
حقش بود از دره پرتش میکردم پایین دختره مزاحمو…

 

* همتا *

داغ بود.
خیلی زیاد.

با هر وزش باد حرارت آتش به گونه هایش میخورد و پوستش را میسوزاند.

اشک هایش هنوز پایین نیامده بخار میشدند.

یک ساعتی میشد که دیگر زجه ها و ناله هایش را نمیشنید.

دیگر جیغ های سوزناکش را نمیشنید و از این بابت خوشحال بود …

حداقل میدانست که دیگر مرده است و دیگر زجر نمیکشد.

مردمک چشمانش در حال ذوب شدن بود با حس بیزاری از خود نگاهش را از آتش گرفت و به انگشتان سوخته اش دوخت.

او حتی نمیتوانست نگاه مستقیم به آتش غول پیکر روبه رویش را تاب بیاورد.

چطور دل کرد و عزیزترینش را در قلب آتش تنها گذاشت و فرار کرد …

چطور زجه هایِ سوختم سوختم هایش را شنید و زنده ماند …

انگشتان تاول زده اش را بدون توجه به سوزش وحشتناکش محکم دور آن فلزی که هنوز کمی گرم بود مشت کرد.

کف دستش لزج شد .
احتمالا یکی از آن تاول ها ترکیده بودند…

صورتش را بالا برد تا با نگاه مستقیم به آتش بار دیگر خود را شکنجه کند اما ناگهان چهره ای سوخته و نابود شده جلوی صورتش پدیدار شد…

– هییییع…

– آرام….آرام….قیزو جان….خَوو بد دیدی دیه جان آرام…
(آروم دختر جان خواب بد دیدی مادر جان)

تنش هنوز داغ بود.

انگار که هنوز هم در آن آتش لعنتی گیر افتاده باشد.

پوستش میسوخت.
عرق سردی که روی پیشانیش بود بیشتر آزارش میداد.

صداها را گنگ میشنید.

میدانست که در یک مکان غریبه با آدم های غریبه است اما چشمانش برای باز شدن و تحلیل اطرافش یاریش نمیکرد.

دستی لرزان و خوشبو روی پیشانیش کشیده شد و تا گونه ی راستش رفت.

خنک شد…

ناخودآگاه صورتش به همان سمت کشیده شد و دم عمیقی از آن بو گرفت.

ریه هایش که تا به آن لحظه در حال سوختن بودن انگار که عطری خنک و بهشتی را یافته باشند ؛ ذره به ذره ی آن عطر را بلعیدن و کم کم روبه خنکی رفتن.

دل سوخته اش آرام گرفت.

صورتش را بیشتر به منبع بو چسباند و مدام دم میگرفت …

شاید بالاخره این زندگی نکبتی تمام شده بود و او به بهشت و نزد یکی از فرشتگان رفته بود.

گردنش به سمت بالا کشیده شد و چیز خنک و شیرینی از گلوی خشکیده اش پایین رفت.

آن مایع شیرین هم بوی دستان آن فرشته را میداد.

کمی جان گرفت انگار اما باز هم دلش نمیخواست چشمانش را باز کند …

میترسید فقط خواب باشد.

میترسید این آرامشی که تا به همان لحظه هیچوقت تجربه اش نکرده بود را با باز کردن چشمانش از دست بدهد.

سرش جای نرمی فرود آمد و دستان آن فرشته این بار به جای صورتش روی موهایش فرود آمد.

صدایش را شنید…

آهنگین و زیبا بود‌.

انگار که داشت برایش لالایی میخواند اما زبانش را نمیفهمید.

شاید این زبان فرشتگان باشد.

هر چه که بود باعث شد برای اولین بار در عمر ۱۸ ساله اش به خوابی عمیق و بدون کابوس فرو برود…

دِه تاجی سَری مِنو رَفشا مالی مِنو دِه
مادر تاج سر من و زیبایی خانه ام

خَدی بهشت چه کِرو بیشتا مالی مِنو دِه
خدا بهشت را ساخته ، بهشت خانه ام مادرم

خداوند میرَوان ژَه میرا خا دا دییان
خداوند مهربان از مهر خود به مادرها داد

خَدی دوم سا مِرا دیا مِنی مییروان
خداوند دوم برای من مادر مهربانم است

دِه خا سا مِن فَدا کِر ، وَ خَه جور و جَفا کِر
مادر خودش را برای من فدا کرد، به خودش جور و جفا کرد

وی خَونی خا حرام کِر هِلینا مِن وَبا کِر
اون خواب رو بر خودش خرام کرد تا گهواره منو تکان بده

دیا مِنی پُر وَ میر وَ کِریهَ یاخهِ پیسیر
مادر پر مهرم یقه لباسش را برای شیر دادنم باز کرده

ژَه کزوه دا مِن شیر،ژَه مَزا وی نَووم تیر
از جگرش به من شیر داد،از مزه اش سیر نمیشوم

دِه راضیه بِشَفتهِ توتون نَگینِه خِزین
مادر راضیه خودش بسوزه اما دود به بچه اش نرسه

لالایی کرمانجی از استاد عزیز بیژن اقدسی با تخلص گلیل…

انگار پیرزن درد همتا را میدانست که چنین لالایی برایش میخواند‌.

به حتم اگر همتا معنی آن را میفهمید جگرش همزمان هم میسوخت و هم التیام پیدا میکرد…

* از زبان کوروش *

بویی آشنا به مشامش رسید.
چشم بسته غلتی زد و نفس عمیقی کشید.

لبخند کم کم روی لبانش نشست.
با چشمان بسته و صدای خواب آلودش زیر لب زمزمه کرد :

– خعلی نوکرتم باجی…

دهانش آب افتاد و شکمش با صدای نخراشیده ای اعلام آمادگی کرد.

برای بلعیدن دستپخت عزیزش خمیازه پر سر و صدایی کشید.

در حالی که با سستی از جایش برمیخاست دستی لای موهای به هم ریخته اش کشید و همزمان به سمت آشپزخانه رفت.

همین که وارد شد چشمش به دخترکِ رنگ پریده ای افتاد که شب گذشته مخفیانه وارد ماشینش شده بود.

به کل او را از یاد برده بود …

دست به کمر شد و با چشمانی عصبانی و ریز شده نگاهش کرد.

دخترکِ پررو سر سفره و کنار باجی نشسته و در حال خوردن بود.

آن هم با چنان ولعی که کوروش شک داشت چیزی از آن حلیم خوش رنگ و بو برایش مانده باشد …

ناگهان چیزی به ذهنش رسید‌.
نکند نخاله ای چیزی باشد.
میتوانست دزد باشد یا یک دیوانه که میتوانست به عزیزش آسیبی برساند.

با این فکر برای اولین بار درست و حسابی براندازش کرد …

به خاطر اینکه نشسته بود بلندیِ قدش معلوم نبود.

به جای شال یا روسری کلاهِ سویشرت تونیک مانندش را سر کرده بود.

موهایش کنار گونه های گوشتیش ریخته بود و تا چانه اش میرسید.

چشمانش پایین تر آمد و به اندامش رسید.

با اینکه نشسته بود اما میتوانست ببیند که تقریبا تپل است.

پس نرمیِ بیش از حد بازویش برای همین بود.

در آن تاریکی ندیده بود که دخترک چقدررر سفید است و سیاهی موهایش لپ های گوشتیش را بیشتر نشان میداد…

– نوچ…
قیافِ این جوجومون به خلاف ملاف نمیخوره احتمالا بابا ننش بهش گفتن پخ اینم زده بیرون و اون انگشت قشنگم حتما کِسو کارش بوده…

اینها را با خود زمزمه میکرد و در فکر بود که با صدای عزیز باجی نگاهش از دخترکِ تپل کنده شد :

– ژَ شونه که په جاوی خا کَجِکِ خَلگه بخوای وَره رونه غَذِ خا بخوا…
(به جای اینکه با چشمات دختر مردم رو بخوری بیا بشین غذاتو بخور)

ابروهایش را بالا برد و با نگاه شروری با سرش به دخترکِ معذب اشاره کرد و با لحجه افتضاحی معنادار گفت :

– خارِن خا هَیه باجی…
– ( خوردن داره باجی)

فقط میخواست کمی سربه سر باجی بگذارد وگرنه بر خلاف شهرتش آنقدرا هم سست و بی اراده نبود.

هیچ حسی به آن دخترِ تپل نداشت.

البته به جز اینکه دلش میخواست یک بار دیگر بازویش را محکم بچلاند…

چشم غره ی عزیز باعث تفریحش شد‌.

با چشم و ابرو به بالا تنه لختش اشاره کرد و با تشر گفت :

– برو لباس بپوش…

 

عاشق وقت هایی بود که باجیش سعی میکرد فارسی حرف بزند.

همانند خودش که در کرمانجی حرف زدن افتضاح بود عزیز هم فارسی را به زور حرف میزد و از ده کلمه ی فارسی کمِ کمش چهارتایش باز کوردی از آب درمی آمد…

بدون توجه به تشر عزیزش از قصد و فقط برای دیدن چشم غره های خوشگل باجی درست کنار دخترکی که حالا دست از خوردن کشیده بود ، ساکت و ترسیده سرش پایین بود نشست.

به محض نشستنش دختر خود را کنار کشید و قاشقش در دستش فشرده شد…

پوزخند صدا داری زد.
از این اداها زیاد دیده بود.

اول ادای دخترانِ خجالتی و معصوم را درمیاوردن و بعد کم کم ذات واقعیشان را نشان میدادن.

طوری که به خاطر یک دور بیشتر با ماشینش حاضر بودن هر کاری بکنند.

فقط اگر کوروش قبول میکرد جلوی دوستان یا دوستانِ پسر سابق که همیشه هم یا پسر عمه بودن یا دوست اجتماعی دستشان را بگیرد و به آنها اجازه بدهد که پزش را بدهند دیگر هیچ مانعی در هیچ موردی نبود.

به جز مادرش و باجی حالش از هر چه جنس مونث بود به هم میخورد.‌‌..

 

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

  1. راس میگه خو این همه.پارت گذاشتین ادم روانی نیشه خوووو
    تمام راهکار هایی که داریو هم امتحان کردیم نشد :/
    کمی به نظر مخاطبات اهمیت بده ادمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan