رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 8

 

خبر نداشت که همتا هر چه در زندگی کشیده از مردان بوده و همان حس تنفر کوروش نسبت به زنان را او به مردان دارد ….

کاسه ای که باجی کمی حرصدار جلویش گذاشت را جلوتر کشید و با قاشق همش زد تا کمی خنک شود.

همزمان رو به صورت عصبیِ پیرزن چشمکی زد با آن لحن بیخیال و کشنده اش گفت :

– نکن خوشگله دلم میگیره ها…

باجی لا اله الا الله ای گفت.

میدانست که حریف زبان این پسر نمیشود و وقتی روی دنده لج بیفتد دیگر هیچ کس جلودارش نیست.

تصمیم گرفت کمتر گیر بدهد تا باز تخس نشود و به خاطر لجاجت بلایی سر دخترکِ بیچاره نیاورد…

تا قبل از اینکه این مردکِ شرور بیدار شود داشت از نهار که نه عصرانه اش لذت می برد.

پیرزن که حالا میدانست او را عزیزباجی صدا میزدند با دلیل یا بی دلیل با او مهربان بود.

درست نمیتوانست فارسی صحبت کند اما دست و پا شکسته و پر از لهجه ای زیبا اسم همتا را پرسید و از او خواست تا قبل از غذا خوردن دست و صورتش را بشورد…

آنقدر گرسنه بود که اگر میگفتند به خاطر غذا باید درون اسید بپرد این کار را میکرد.

زیاد با پیرزن حرف نزد.
یعنی در واقع تنها کلمه ای که گفت اسمش بود …

– همتا…

– ماشالله….ناویته ژی مینه ته وَخا خوشگله…
( ماشالله اسمتم مثل خودت خوشگله)

همتا فقط خوشگله آخر جمله پیرزن را فهمید و با در نظر گرفتن لحن و لبخندش نتیجه گرفت که او احتمالا در مورد زیبایی اسمش چیزی گفته.

دلش گرفت.
قاشق پری از حلیم خوش عطر و بو را در دهان گذاشت و همراهِ بغضِ بزرگش قورت داد.

مادرش همیشه قربان صدقه ی اسم زیبایش میرفت…

ناخودآگاه دستش به سمت تنها یادگاری مادرش رفت.

گردنبندش را محکم در دستش گرفت مثل همیشه‌ قوت قلب گرفت.
حتی با یاد مادرش هم نیرو می گرفت.

دوباره شروع کرد به خوردن.

باید نیرویِ از دست رفته اش را به دست می آورد برای انتقام به آن نیاز داشت…

اشتهایش خوب بود اما نه در کنار مردی شرور و احتمالا خیلی خطرناک.

سرش پایین بود و فقط به قاشقش نگاه میکرد.

حتی اگر درگیریِ مرد کنارش را با دو نوچه های پدرش شاهد نبود و مثلا این مرد را در حد فقط یک نگاه ، یا یک رهگذر هم میدید باز هم میتوانست خطر را در اطرافش بو بکشد.

این پسر یک خونسردیِ غیر عادی در رفتارش داشت.

انگار که در چشم طوفان باشی.
جایی آرام و ساکت اما موقتی.

آن مکان امن نیست به هیچ عنوان.
فقط آرامش قبل از مرگ را به تو نشان میدهد…

این دقیقا حسی بود که همتا وقتی که در کنار این مرد قرار میگرفت داشت.

بالاخره تمام عمرش را در کنار چنین کسانی گذرانده بود و آدم های بد و خطرناک را در عرض چند دقیقه میتوانست تشخیص دهد…

در فکر بود و از پنجره بی نهایت بزرگِ خانه به طبیعت زیبای آن روستا نگاه میکرد.

خانه روی بلندیِ تپه ای ساخته شده بود و تقریبا تمام روستا دیده میشد.

چشمش به دو دختر هم سن و سال خودش خورد که با چادر رنگی روی سرشان سعی داشتند از رودخانه ای که انگار روستا را به دو قسمت تقسیم کرده بود عبور کنند.

صدای خندیدنشان را نمیشنید اما لبخند روی لبشان کافی بود تا حسرت تمام وجودش را بگیرد.

چقدر بیخیال بودند.

چقدرر آزاد چادرشان از روی روسریِ خوشرنگی که سر داشتند سُر میخورد و روی شانه شان میفتاد.

دلش خواست.

دلش چنین زندگیِ ساده و پر از آرامشی را خواست که تا به این لحظه انقدر شدید نبودش را حس نکرده بود.

همیشه سعی میکرد با جریان رودخانه باشد نه مخالف آن.

اما رودخانه زندگیش بیشتر شبیهِ تندآبی پر از تنه های درختان و صخره های بزرگ بود که هر دم در تلاش بود تا از برخورد آنها با جسمِ رنجورش بگریزد…

– بیا بیرون کارت دارم…

با صدای بم و سردِ کوروش چنان از جا پرید که نزدیک بود یکی از گلدان های زیبای آن پیرزنِ مهربان که لبه تاقچه مانند پنجره گذاشته بود را بیندازد.

کوروش بدون نگاهی به همتا از خانه بیرون رفت.

اطرافش را نگاه کرد.
عزیزباجی نبود.
ترسی در دلش افتاد.

حس میکرد تا پیرزن هست این مردک کاری به او ندارد اما حالا انگار که قرار است به قتلگاهش برود …

آب دهانش را قورت داد.

نیشگونی از رانِ پایش گرفت تا از آن بی حسی بیرون بیاید …

– نصف شب دزدکی سوار ماشینش شدی بعدم چاقو بیخ گلوش گذاشتی و تهدیدش کردی.

بعدم که مثل وحشیا چنگش گرفتی عوضش اونا چیکار کردن رو سرشون گذاشتنت و حلوا حلوات کردن…

سعی داشت کمی به خودش دلداری بدهد‌.

به سمت در خانه رفت و از آن خارج شد.

دوباره آب جمع شده در دهانش را قورت داد.

تا به آن لحظه نگاه دقیقی به کوروش نینداخته بود.

وسط حیاط ایستاده بود و دست در جیب او هم داشت مستقیم و موشکافانه نگاهش میکرد.

او بیش از حد بزرگ بود یا همتا بیش از حد کوچک؟!!

انگار که اطراف این مرد را حاله ای از خطر پوشانده بود.

مخصوصا با آن تیشرت و شلوارِ مشکیش.

زیر لب نالید :

– حالام قراره حلواتو بپزن…

چندبار پشت سر هم پلک زد و سعی کرد تمرکز کند.

اگر میخواست بلایی سرش بیاورد احتمالا همان اول صبحی که پرنده هم در آسمان این روستا پر نمیزد او را میکشت.

چیزی که آنجا فراوان بود دره های عمیق برای نیست و نابود کردنِ یک جسد …

بعد از اینکه کتونیش را پوشید کمرش را صاف کرد و دستانِ خیس از عرقش را داخل جیب سویشرتش گذاشت.

دیگر از این همه کش مکشِ درونی خسته شده بود.

زیر لب هر چه بادا بادی گفت و با نگاهی که غیر ارادی وحشی شده بود به سمت مرد سیاه پوشی که به دیوار تکیه داده بود رفت…

روبرویش ایستاد و بدون حرف منتظر ماند تا مردِ مقابلش حکمش را صادر کند.

احتمالا به او میگفت که همین الان گورش را از آنجا گم کند.

البته که همتا از خدایش بود از مردهایی که شبیه پدر و برادرانش هستند متنفر بود و این پسر عجیب او را یاد آنها می انداخت…

– خب تعریف کن…

چشمان همتا گشاد شده روی صورت کوروش چرخید.

چنان راحت و بی خیال جمله اش را گفت انگار که از یک دوست میخواهد اتفاقاتِ روزمره اش را برایش تعریف کند.

آب دهانش را قورت داد و آرام پرسید :

– چیو تعریف کنم…

کوروش ابرویی بالا انداخت و لبخندِ آرامی زد.

همتا بیشتر از این نمیتوانست حیرت زده شود.

شاید این آن پسرِ دیشبی نیست و آن وحشی که دیده بود برادر دوقلویش بوده.

شاید در شناخت آدم ها تبحرش را از دست داده.

کوروش با لحن ملایمی که بسیار به آن لبخند جذابِ روی لبش می آمد گفت :

– نمیدونم شاید مثلا چطور شد نصف شبی سر از ماشین من درآوردی…

همتا که حالا در مورد خطرناک بودنِ کوروش تردید پیدا کرده بود با شجاعتِ بیشتری گفت :

– من که گفتم اونا منو دزدیده بود…
هیییع

هنوز جمله اش کامل نشده بود که کوروشی که تا به آن لحظه خونسرد و با لبخندی نگاهش می کرد ناگهان به سمتش حمله ور شد و ساعدش را روی گلویش فشرد.

او را به دیوار کوبید.

دیگر از آن لبخند چیزی روی صورتش نبود و جایش را سردی و خشونتِ وحشتناکی گرفته بود …

– دختره ی احمق تو منو چی فرض کردی ها؟ …
فکر کردی مثل بچه فُکولای دورو برتم …
فکر کردی با چارتا چاخانِ تو خر میشم ؟
یه بارِ دیگه میپرسم درست تعریف میکنی یک کلمه دروغ بگی خودم پوستتو میکنم…

نفس همتا هم از دردِ کوبیده شدن به دیوار بند آمده بود و هم از ترس.

این پسر همان هیولای دیشب بود.

منتها اگر میخواست چنان میتوانست در پوست میش فرو برود که گرگ بودنش اصلا به چشم نیاید.

زبانش بند آمده بود.

کوروش از انتظار متنفر بود و این دختر زیادی داشت کشش میداد.

ساعدش را بیشتر به گلویِ همتا فشار داد و از بین دندان هایش غرید :

– دِ بنال دِ…

همتا به زور نفس میکشید.

دست کرخت شده اش را به زحمت بلند کرد و یقه تیشرتِ کوروش را چنگ زد .

کوروش گوشش را نزدیک لبان دخترک برد و شنید که همتا بی حال لب زد :

– دارم…خفه…میشم

سریع دستش را از روی گلوی دخترک بیچاره برداشت.

همتا هنوز بدنش ضعیف بود به همین خاطر در حالِ افتادن یقه لباس کوروش را محکمتر چنگ زد که باعث شد ناخن های بلندش گلوی کوروش را خراشِ بدی بدهد …

کوروش از بین دندان های قفل شده اش هیسی از سوزشِ گلویش کشید و عاصی شده کمرِ دخترکِ تیزی سرخود را گرفت تا دوباره سرش به جایی کوبیده نشود و بعدا باجی خِرَش را نچسبد.

کلافه غرید :

– باز به اسب شاه گفتیم یابو…
چته تو تا یه دست بهت میزنم زرتی از حال میری جم کن خودتو بینم …

او از حالِ جسمی و روحی همتا چه میدانست.

از کجا میفهمید که چه چیزها که از سر گذرانده.

اگر میفهمید از اینکه او هنوز زنده و بی عار در حالِ نفس کشیدن است تعجب میکرد…

همتا هر چقدر تلاش کرد نتوانست سرپا بایستد.

از خودش و راه به راه ضعف کردنش متنفر بود.

دلش نمیخواست این مردک و کلا هیچ جنس مذکری به او نزدیک شود چه برسد به اینطور در آغوشش بودن …

مردک وحشی وقتی دید که همتا نمیتواند تعادلش را حفظ کند دو دستش را دور کمر تپل و نرمش پیچید و پاهایش را از روی زمین کند.

به سمت خانه حرکت کرد.

با این کار صورت همتا به گردن کلفت مردک خورد.

چندشش شد.

دلش میخواست به خاطر اینکه در چنین موقعتی گیر افتاده جیغ بزند و مردک وحشی را تا جان دارد چنگ بیندازد.

نتوانست تحمل کند.

نفسش بالا نمی آمد.
هم به خاطر حال بدش.
هم به خاطر موقعیت مضخرفش و هم اینکه مردک انگار داشت با بازوهایش او را می چلاند .

تمام توانش را جمع کرد و زیر گوش کوروش نالید :

– بزارم پایین

صدایش در کوبیده شدن در گم شد.

کوروش با شنیدن صدای در وسط حیاط ایستاد و دندان روی هم سایید.

در بد وضعیتی گیر افتاده بود.

مردم روستا را میشناخت.

اگر او را با دختری در آغوشش میدیدند دیگر ولکن ماجرا نمیشدند و او حقیقتا اعصاب تبریک و گله از چه بیخبر بودن و این جور چرندیات را نداشت.

باجیش هم که کلا به کنار.

حرصش گرفت.

دخترک نرم را دوباره و دوباره محکم چلاند و ناله دخترک را نادیده گرفت….

خواست دختر را همانجا رها کند و بیخیال کمک کردن شود.

اصلا او را چه به کار خیر کردن.
او را چه به کمک کردن آن هم به دختر جماعت.

تکانی به خودش داد و با اینکار دوباره صورت نرم دختر به گردنش خورد.

صدای دندان قروچه اش را احتمالا دخترک شنید که سعی کرد سرش را بالا بگیرد.

لعنتی جوری به سختی سرش را بالا گرفت که انگار یک تن وزن داشت…

سرش سنگین بود و بدنش کرخت.

لعنتی باید خود را جمع میکرد.

 

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

  1. بابا ادمین چرا ما نمیتونیم وارد رماندونی بشیم …بقیه مشکلی ندارن فقط رماندونی باز نمیشه میشه بگی چه افتاده؟؟…
    من دارم دیوونه میشم دلم واسه بچه های چت روم تنگ شده….
    # رسیدگی-شود-خواهش -میکنم🙏🙂

  2. بابا ادمین چرا ما نمیتونیم وارد رماندونی بشیم …بقیه مشکلی ندارن فقط رماندونی باز نمیشه میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟؟…
    من دارم دیوونه میشم دلم واسه بچه های چت روم تنگ شده….
    # رسیدگی-شود-خواهش -میکنم🙏🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan