رمان ترنم

رمان ترنم پارت 56

 

خواستم بگم مگه تو اون عمارت کسی قابل اعتماد هست که یاسین و مهرآفرین
هم اومدن تو
لبخندی زدن و سلام کردن
یاسین گفت
– ملک حسان گفته بریم بیمارستانارو دنبالت بگردیم
مهرآفرین هم با شیطنت گفت
– ما هم مثلا داریم میگردیم
ناخداگاه خندیدم که رو تخت سمت دیگه نشستن و مهرآفرین رو به ترنم گفت
– این دیبا از اول خرابکار بود. همیشه امیر جورشو میکشید
یاسین گفت
– برای همین لوس شد دیگه این فیلمو در آورد.
بلور با حرص گفت
– چقدر به من دروغ گفت …
همه برگشتیم سمتش که یهو گونه هاش سرخ شد و نگاهشو دزدید
میدونستم یه چیزایی هست روش نمیشه بگه
کرشمه باید از زیر زبونش میکشید بیرون
ترنم خسته کنار تخت من نشست و گفت
– حالا چی میشه ؟
– هیچی … اون نمیتونه کاری کنه
ناخداگاه با عصبانیت تینو گفتم که کرشمه گفت
– من به سامان گفتم قضیه رو . اونم گفت پزشک قانونی میتونه اگه کمتر از
سه ما از رابطه گذشته باشه مشخص کنه کی اتفاق افتاده
سکوت شد بینمون
ترنم و بلور و مهر آفرین سرخ شده بودن
کرشمه که تازه انگار فهمید چی گفته لبی گاز گرفتو آروم گفت
– از بس دیبا تو بوق و کرنا کرده این قضیه رو آدم نمیدونه چکار کنه
نفس خسته ای کشیدم و گفتم
– دوست پسرشو میشناسی؟ تنها راه ما اینه اونو پیدا کنیم و شهادت بده
کرشمه با تکون سر گفت نمیشناسه که بلور آروم گفت
– من میشناسمش …
سلام دوستان . ماجرای عشق خاکستری که راجب تجربه دختری به اسم آرام
در زمینه روابط ارباب و برده بود تو کانال آگاپه گذاشته میشه .شما با جستجو
هشتگ #تجربه میتونین همه قسمت هارو پیدا کنیین و مطالعه کنین . لینکو
پائین پارت میذارم
کرشمه با تکون سر گفت نمیشناسه که بلور آروم گفت
– من میشناسمش …
همه برگشتیم سمت بلور و مهرآفرین گفت
– واقعا… پس معطل چی هستیم؟
ترنم ::::::::
نگاهم بین افراد تو اتاق چرخید
اونا یه خانواده بودن
هرچند خیلی صمیمی نبودن
انگار واقعا حق با امیر بود
همه دل خوشی از ملک حسان نداشتن
بلاخره ملک حسان ظالم بود و آدم ظالم همیشه تنهاست
حتی اگه در ظاهر دورش شلوغ باشه
بلور مشخصات دوست پسر دیبا رو داد
شمارشو نداشت اما اسم و فامیل و اینکه کجا کار میکنه رومیدونست
امیر زنگ زد به وکیلش
اطلاعاتو دادو ازش خواست اگه میتونه شماره با اطلاعات دیگه بزاش پیدا کنه
منم زنگ زدم به بابا و بهش گفتم
آخه بابا لینک های خوبی داشت برای پیدا کردن اطلاعات یه نفر
وقتی زنگ میزدم به بابا قیافه امیر تو هم بود
نمیدونستم چرا
نمیخواست بابا قضیه رو بفهمه
یا نمیخواست کلا من با بابا حرف بزنم
یاسین و مهر آفرین با زنگ ملک حسان برگشتن عمارت
کرشمه هم رفت پیش سامان و فقط بلور پیش ما موند
حو خیلی سنگین بود
درسته بلور کلی کمک کرده بود
اما هنوز حرف هاش و بدایی که سرم آورده بود رو یادم نرفته بود
مخصوصا احساسش به امیر
تو اتاق سکوت بود انگار همه تو افکارشون غرق بودن
بلاخره بلور سکوت رو شکست و کیفش رو باز کرد
یا کتاب کوچیک از کیفش بیرون آورد و رو به امیر گفت
– چرا اینو بهم هدیه دادی؟ تو که حسی به من نداشتی؟
نگاهم بین امیر و بلور چرخید
امیر که متعجب بود و بلور که منتظر
بلور صفحه اول کتاب رو باز کرد و گفت
– تقدیم به بلور … بهشت پنهان من … این خط و امضا تو نیست ؟
اینو گفتو صفحه اول کتابو به سمت امیر گرفت
اسم کتاب نوشته بود لحظه ها و احساس ها
امیر کتابو از بلور گرفتو به صفحه اول نگاه کرد و گفت
– این شبیه خط منه بلور اما خط من نیست … من اینو بهت هدیه ندادم
بلور شوکه به امیر نگاه کرد
امیر کتابو به سمت من گرفت و گفت
– به نظر تو این خط منه ؟
آروم و با تردید گفتم
– شبیه خط توئه اما امضای تو نیست و … تو ه رو اینجوری نمینویسی …
امیر سری تکون داد و بلور گفت
– امیر تو اینو به من هدیه ندادی ؟ این درست روزی که تو هم تو عمارت
بودی رو تخت اتاق من بود
کتابو از امیر گرفتمو ورق زدم
کتاب شعر بود از فریدون مشیری…
تو یه سری از صفحاتش زیر شعر ها یه متن کوچیک هم با همون خط اظافه
شده بود
هر چی بیشتر نوشته هارو میدیدم بیشتر مطمئن میشد خط امیر نیست
اما از اون مهم تر این نمیتونست کار امیر باشه
امیری که اهل پنهان کاری نبود نمیتونست اینهمه حس رو تو خودش نگه داره
و بروز نده
رو به بلور که همچنان شوکه بود گفتم
– این کار هر کسی هست … واقعا عاشقته …
متعجب به من نگاه کرد که گفتم
– این حجم احساس … واقعا عاشقته …
متوجه نگاه امیر رو خودم شدم
صورت خسته و رنگ پریده اش با امیر همیشگی یه دنیا فرق داشت
لبخندی بهش زدم و گفتم
– نمیتونی حدس بزنی خط کیه ؟
– نه اما میتونیم پیدا کنیم …
بلور با ذوق گفت
– چطوری؟
امیر رو کرد به من و گفت
– کلید خونمون همراهته ؟
سری تکون دادم که گفت
– یه کارت پستال برای تولدم بود که همه برام داخلش یک خط تبریک نوشتن
… شاید از روی اون بشه فهمید خط کیه
کلیدو از کیفم بیرون آوردم که بلور سریع گفت
– بده من خودم میرم…
به امیر و بلور نگاه کردم
بلاخره بیشتر خونه امیر بود تا من
امیر انگار مردد بود
کلافه دستی توموهاش کشید و گفت
– باشه … اما نمیدونم میتونی پیدا کنی یا نه .
کلیدو از من گرفت و به سمت بلور گرفت
بلور سریع کلیدو گرفت و گفت
– بگو کجاست… رفتم داخل باز بهت زنگ میزنم
امیر :::::::::::
حس خوبی نداشتم بلور بره خونه ما . اما خب ترنم رو هم نیمتونستم تنهائی
بفرستم اونجا ! اصلا رفتن ما به خونه به صلاح نبود . مخصوصا الان که
ملک حسان دنبالم بود .
یه حسی بهم میگفت این متاب و این اشتباه بلور یه جوری به این ماجرا
مربوطه .
شاید اشتباه میکردم !
نمیدونم !
به بلور آدرس جائی که فکر میکردم کارت رو گذاشتم دادم و رفت
من ترنم بلاخره تنها شدیم
کنارم نشستو در حالی که دستشو رو تحریش صورتم نوازشوار میکشید گفت
– خیلی خسته صورتت امیر
– اصلا فکر نمیکردم همه چی یهو انقدر بهم بریزه
– حق داری … منم … مثل فیلما شده
تلخ خندیدمو گفتم
– از اون فیلم های حرص در بیار
ترنم سری تکون داد که برامون نهار آوردن
با ورود سینی غذا به داخل اتاق یهو صورتش تو هم رفت
نفس کشیدنش تند تند شدو از جا پرید
بدن اینکه به من چیزی بگه سمت سرویس رفتو عوق زد
با نگرانی نشستم رو تخت
خانمی که سینی غذا رو آورده بود با لبخند گفت
– باردارن ؟
شوکه بهش نگاه کردم
سینی رو برامون گذاشتو رفت سمت سرویس گفت
– خوبی خانم ؟ دکتر خبر کنم ؟
ترنم با صدائی که به زور شنیده میشد گفت
– نه … خوبم …
اون خانم سری تکون دادو بیرون رفت
من همچنان شوکه نشسته بودم
باردار ؟ ترنم ! بهم گفت تاریخ پریودش کیه ؟
مغزم کار نمیکرد
انگار قفل کرده بود .
ترنم با رنگ پریده اومد بیرون و گفت
– از خستگیه … فشارم میفته هی …
با همون شوک فقط تونستم سری تکون بدم که ترنم به غذا نگاه کرد و گفت
– میشه این سوپ ر ببرم بیرون … بوش رو اعصابمه …
سری تکون دادم و ترنم ظرف سوپ رو گرفت اما قبل اینکه ببره بیرون
دوباره حالت اوغ زدن شد
اما خودشو کنترل کردو رفت بیرون
فقط خیره نگاهش میکردم
اوم داخل و گفت
– چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
اینو گفتو رفت پنجره اتاق رو باز کرد که گفتم
– پریودت کی بود ؟
– پونزهم …
– شدی؟
– چی؟
متعجب نگاهم کرد که گفتم
– میگم شدی؟ دو روز از تاریخت گذشته !
قیافه ترنم شوکه شد و با شوک نگاهم کرد
آروم گفت
– امروز چندمه ؟
ترنم ::::::::
وای . وای . وای . مگه ممکنه !
ما که پیشگیری کردیم !
تو خونه هم تهوع شده رودم
یعنی این تهوع ها؟!
با بی حوصلگی گفتم
– تهوع بارداری صبح هاست نه اینجوری
نشستم کنار تخت و گفتم
– دو روز عقب افتادن هم زیاد مهم نیست …
امیر آروم سری تکون دادو گفت
– آره …
اما اونم تو شوک بود
تو ذهنم تا تهشو داشتم میرفتم.
اگه باردار باشم…
اون از عقد بی در و پیکرم
لینم از حاملگی بدون عروسی!
هرچند عروسی نمیخواستم
اما بچه هم به این زودی؟!
تو این اوضاع ؟!
با کلافگی بلند شدم و گفتم
– برم ببینم اگا اینجا آزمایش میگیرن ، بدم تا خیالم راحت شه
– آزمایش چی؟
با صدای کرشمه که اینو پرشید برگشتم سمت در
سوالی به ما نگاه میکرد
نمیدونستم بگم یا نه
ما که اینهمه راجب رابطه دیبا و پرده اش حرف زده بودیم
دیگه حاملگی من که جرم نبود
برای همین گفتم
– آزمایش بارداری
ابروهای کرشمه بالا پرید و خواست چیزی بگه که پشت سرش دائی بزرگ
امیر اومد تو …
نمیخواستم حتی بهش فکر کنم که شنیده چی گفتم
یکبار تو عمرم خواستم رک باشم و بی پرده حرفمو بزنم!
نگاه دائی اما نشون میداد شنیده
لبمو گاز گرفتمو حتی قبل اینکه سلام کنه با گفتن ببخشید به سمت در رفتم
اونام حرفی نزدن و من از اتاق رفتم بیرون
حس بدی داشتم
دوست داشتم بزنم زیر گریه
اصلا نمیدونستم با خودم چند چندم
یه لحظه خیلی مطمئن بودم و بیخیال که بلند بگم تست بارداری!
الان حس میکردم بد ترین کار عالمو انجام دادم
با سر درگمی رفتم سمت پذیرش …
من باردار نیستم
نیستم…
مطمئنم …
ته ذهنم صدایی فریاد میزد
– اگه باشی چی ؟
امیر :::::::
ترنم خیلی عصبی از اتاق رفت بیرون
کلافه به رفتنش نگاه کردم که دایی اومد تو
واقعا کرشمه دیگه کسی رو نذاشته بود که بی خبر از اینجا باشه
دایی کمی مکث کرد و گفت
– اومدم بهت خبر بدم مادرت بهوش اومده
یهو همه حس های بد گم شدنو انگار جون تازه گرفتم با اشتیاق گفتم
– خداروشکر. کی؟ الان چطوره؟
– خوبه… یه ساعتی میشه … بهرام پیششه …
خواستم بپرسم چیزی هم از اون اتفاق یادشه که کرشمه گفت
– مامانت گفته دیبا پشت در اتاق ترنم بوده …
زیر لب گفتم
– میدونستم …
دائی نشست کنار تخت و گفت
– جالبه … اول همه چی رو سر دختر من خراب شد … حالا داره دونه دونه
مشخص میشه رد پای دیبا همه جا بوده !
برگشتم سمت دائی و گفتم
– منظورتونچیه؟
– واضحه خب … دیبا با زرنگی هر کاری میخواستو به اسم بلور تموم کرده .
خودش پشت پرده هزار تا کار کرده.
متوجه حرف دایی نشده بودم که کرشمه گفت
– میگفتن کار بلوره بیهوش کردن عمه گیتی… الان معلوم شد کار دیباست
پوزخندی زدم و گفتم
– شما که میگفتین کار ترنمه …
دائی سری تکون دادو گفت
– وقتی میخوان بندازن گردن دختر من مسلما منم میرم سراغ مضنون بعدی
با کلافگی گفتم
– آشوب های اون عمارت خراب شده ربطی به ترنم نداره … من از اول اشتباه
کردم حاضر شدم با ترنم بیام اونجا.
کرشمه سری تکون دادو گفت
– آره امیر … آوردن ترنم اشتباه بزرگی بود که کردی …
رو کردم بهش تا جواب بدم که سنگینی نگاهی روم نشست
برگشتم سمت در
ترنم شوکه خیره به ما بود
تا بخوام چیزی بگم نگاهشو از من گرفتو با ناراحتی رفت
صداش کردم اما بی فایده بود …
خواستم بلند شم که دائی جلوی منو گرفت و کرشمه سریع پشت سر ترنم رفت
لعنتی … حتما فقط حرف کرشمه رو شنیده بود …
نمیخواستم فکر کنم که چه فکری کرده
چون واقعا منظورم فقط حفظ ترنم از دردسر های ملک حسان بود
رو به دائی کلافه گفتم
– آخرش زندگی من خراب میشه …
دائی نشست و گفت
– زندگی که نخواد خراب بشه هیچ جوری بهم نمیخوره … اما اگه قرار باشه
چیزی خراب شه کسی کاری هم نکنه گند میکنه !
بی حوصله گفتم
– دیگه نخواد هم بقیه نمیذارن … اون از حرف های ملک حسان… اون از دیبا
… اینم از الان
دائی دقیق نگاهم کرد و گفت
– کرشمه میگه دیبا دوست پسر داشت … پس چرا الان پی تو شد ؟ همچین
خبری هم نیستی امیر جان که بگی همه طرفدارتن ! باید قضیه ایپشت این
برنامه ها باشه
درسته دائی حرفش و لحنش کمی توهین آمیز بود
اما نمیشد از حقیقت حرفش گذشت
هرچند همیشه دوست دختر های سام هم بعد یه مدت خودشون دنبال من می
افتادن
با وجود اینکه سام خیلی از من خشوتیپ تر و شیکپوش تر و اهل خوشی تر
بود
مخصوصا که من به اونا توجهی هم نمیکردم !
شاید بی توجهی کلید ماجرا بود !
هر چیزی بود الان دردسر شده بود برام .
کلافه به دائی گفتم
– نیمدونم … موبایلمو میدین… دیگه خسته شدم …
دائی موبایلمو داد بهم و گفت
– میخوای چکار کنی ؟
– به دیبا زنگ بزنم …
متعجب نگاهم کرد که گوشیمو روشن کردم و گفتم
– حق با شماست … یه چیزی اینجا سر جاش نیست …
ترنم ::::::::
نفسم بالا نمی اومد …
باورم نمیشد … امیر گفت اشتباه کرد… من اشتباه امیر بودم … حال بدی داشتم
. همه چی مثل فیلم از جلو چشمم رد میشد ..
نمیدونم بخاطر خونی که ازم گرفته بودن ضعف کرده بودم یا حرف امیر
اما سرم میچرخید
از در کلینیک زدم بیرون
هوای سرد که به صورتم خورد حالم یکم بهتر شدو قدم هامو تند کردم
کرشمه از پشت سرم صدام کرد اما برنگشتم سمتش
حرفشو شنیده بودم
دوست نداشتم بمونم و توجیح بشنوم …
لازم داشتم برای خودم کمی تنها باشم
به سمت خیابون رفتمو برای یه ماشین دست تکون دادم
کرشمه رسید به منو بازومو گرفت و گفت
– ترنم … اشتباه شنیدی دختر … صبر کن
دستمو از دستش بیرون آوردمو گفتم
– میخوام تنها باشم…
سوار ماشین شدم اما کرشمه نذاشت درو ببندم و گفت
– بدون تو برم امیر منو میکشه
پوزخندی زدمو گفتم
– نترس … مگه بقیه رو کشت ؟
با این حرف شوکه نگاهم کرد که درو سریع بستمو به راننده گفتم حرکت کنه

راننده راه افتادو آدرس خونه رو بهش دادم
اگه دیروز بابا نیم اومد دنبالم … الان کجا میخواستم برم ؟
بغض داشت خفه ام میکرد
شماره ناشناس افتاد رو گوشیم اما رد تماس کردمو چشم هامو بستم که دوباره
زنگ خورد
کلافه جواب دادم و باصدای امیر غافل گیر شدم که گفت
– ترنم اشتباه شنیدی … من منظورم …
– امیر … میدونم … منم مثل تو خسته ام … واقعا شاید اگه من نبودم اینهمه
دردسر هم برات ایجاد نیمشد
خواستم قطع کنم که امیر گفت
– گوش کن ترنم … من منظورم رفتن به عمارت بود … تو …
قطع کردم
نمیخواستم به حرف کرشمه یا ایمر فکر کنم
خسته بودمو سرم سنگین بود
شیشه رو کمی پائین دادم تا بهم هوا بخوره
اما حس تهوع از بوی دود بیرون گرفتم و سرمو تکیه دادم به صندلی
چرا انقدر حالم بد بود
اشکم بدون اراده من راه افتادو دلم میخواست بلند گریه کنم
دوباره امیر زنگ زد
رد تماس کردم
به بابا مسیج دادم دارم میرم خونه و گوشیمو خاموش کردم
کاش چشم هامو میبستمو وقتی باز میکردم همه چی مثل سه ماه قبل بود
بلاخره تو اون ترافیک رسیدیم و پیاده شدم
مستقیم رفتم اتاقم و خودمو رو تخت رها کردم
تمام دلتنگی و غم تو قلبمو با گریه خالی کردم
برای هر چیزی که تو دلم بود گریه کردم
حتی برای دلتنگی مامان
حتی برای تنهائی بابا
انقدر گریه کردم که خوابم برد
با نوازش مهام بیدار شدم
بابا کنارم نشسته بود و با نگرانی به صورتم نگاه کردو گفت
– ترنم… خوبی بابا؟
با تکون سر گفتم نه و با سر درد نشستم رو تخت که بابا گفت
– چیزی شده ؟ امیر ناراحتت کرده ؟
چشم هامو دست کشیدم و نه بی رمقی گفتم که بابا گفت
– پس چرا چشمات انقدر سرخه؟ برا چی گریه کردی؟
روتخت جا به جا شدم و گفتم
– دلم گرفته بود…
مشکوک نگاهم کردو گفت
– باشه اگه دوست نداری بگی اصرار نمیکنم… پاشو بیا یه چیزی بخور …
– مرسی… میل ندارم
بابا بلند شد و تو گلو خندید
حالا من بودم که مشکوک نگاهش میکردم که گفت
– باشه… پس میگم بیاد بالا …
متعجب نگاهش کردم و خواستم بپرسم کی که امیر رو تو قاب در دیدم …
هر دو به هم نگاه کردیم
اصلا انتظار نداشتم امیر رو ببینم
چون میدونستم امروز مرخص نمیشه
مخصوصا با اون حالی که داشت
بابا به سمت در رفتو بدون نگاه کردن به من گفت
– پایئن منتظرتونم برای شام
با یان حرف امیر لبخندی بهش زدو اومد تو
نفس خسته ای کشیدم و گفتم
– تو باید بیمارستان باشی
– فعلا که نیستم
نشست کنارم خواست دستشو رو صورتم بذاره که سرمو عقب بردم
نمیدونم چرا
اما حسم این بود … دست خودم نبود
سرمو پائین انداختم که امیر گفت
– ترنم … چرا ؟
کمی سرمو بلند کردمو نگاهش کردم . لب زدم
– چی ؟
– چرا بهم شک میکنی ؟ من احساسم بهتو باور نداری ؟
دوباره نگاهمو ازش گرفتمو خواستم بلند شم که دستمو گرفتو نذاشت برم و
گفت
– بگو ترنم …
نفس گرفتمو نگاهش کردم
هر چیزی که تو سرم بودو بدون فکر بیشتر به زبون آوردم و گفتم
– امیر … حق داری خسته باشی … تو کمتر از یک ماه زندگیت بهم ریخته…
اونم اینجور… من بهنت حق میدم … بیا بحثو احساسی نکنیم… تو …
انگشت امیر رو لبم نشستو آروم گفت
– بسه ترنم … بسه … من با این درد نیومدم اینجا که اینارو بشنوم … من
اومدم حرف دلتو بشنوم
سوالی نگاه کردم که گفت
– این مشکلات مارو از هم دور کرد … من از حال دلت خبر ندارم … من
هیچوقت از بودنم با تو پشیمون نیستم ترنم
من اما پشیمونم چرا تورو بردم اون خراب شده … چرا باعث اینهمه عذابت
شدم… تو بخاطر من و مامان راضی شدی بیای… تو نمیدونستی اونجا چه
خبهر . اما من که میدونستم … من نباید میبردمت …
چند لحظه مکث کردم و فقط نگاهش کردم
صورتمو با دستم پوشوندم
از رفتارم ناراحت بودم
دوباره غم عجیبی تو وجودم حس کردم
اینبار نسبت به خودم
ازخودم عصبانی و غمگین بودم
امیر موهامو نوازش کردو گفت
– ترنم … خوبی؟
بدون سر بلند کردن گفتم
– نه … امیر… نمیدونم چم شده ! احساساتم قاطی کرده
امیر موهامو بوسیدو گفت
– من میدونم چته …
با این حرف برگه ای از جیبش بیرون آورد و تو گوشم گفت
– جواب آزمایشتو گرفتم …
نفسم یهو بند اومد
با شوک به امیر نگاه کردم
اما لبخند رو لبش شوکمو بیشتر کرد
امیر با آرامش گفت
– هورمون هات بهم ریخته …
هورمون هام ؟
مگه هورمون ها رو تو آژمایش نشون میدادن ؟
مگه چه آزمایشی داده بودم ؟
امیر برگه آزامیشو باز کردو گفت
– بارداری ترنم … هورمون هات بهم ریخته عزیزم… این حالت طبیعیه …
شوکه نگاهش کردم
نمیدونستم چی بگم
نمیدونستم چه حالی دارم
واقعا نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت یا اصلا باید چه حالی داشته باشم .
امیر گونه ام رو نوازش کردو گفت
– خوبی ترنم ؟
بازم با تکون سر گفتم نه و با شوک گفتم
– امیر… ما که پیشگیری کردیم آخه …
– خب یه دو باری هم … بلاخره … پیش میاد دیگه …
اینو گفتو لبخندش بزرگتر شد
اما من واقعا بهم ریخته بودم
با کلافگی نفس گرفتمو نگاهمو از امیر گرفتم که گفت
– نگران نباش ترنم … این یه اتفاقه خوبه …
به امیر نگاه کردم
با کلافگی گفتم
– امیر بچه دار شدن خیلی تصمیم مهمیه … اینجوری که نیمشه … یهو شد بگیم
به به
ابروهاش بالا پرید و گفت
– قبل اما حالا که شده نمیشه بگی اه نه ! میشه ؟
نمیدونستم چی بگم
کلافه بودم …
با لحن عصبی گفتم
– تو این شرایط آخه … تکلیف خودمون معلوم نیست … مامانت تو
بیمارستان… ملک حسان دنبالت … سام هم که اونجور … خدایا آخه …
– ترنم …
با لحن جدی و کمی عصبانی امیر جا خوردمو نگاهش کردم که گفت
– مامانم بهوش اومده… گفته کار دیبا بوده بلایی که سرش اومده … ملک
حسان هم از طرف خانواده تحت فشاره چون دیبا از زیر این حرکتش نمیتونه
در بره ! بلاخره آفتاب که پشت ابر نمیمونه ! سام هم فعلا انقدر ترسیده که فکر
نکنم بخواد دنبال این دعوا رو بگیره
به امیر نگاه کردم. بهوش اومدن مامانش خبر خوبی بود
اما … اما باقی حرفاش خیلی زیادی خوش بینانه بود. من سام رو بیرون
بیمارستان دیدم
من تو چشم هاش نفرت و خشمو دیدیم
اون بیخیال بشو نبود .
خواستم به امیر بگم که گوشی موبایلش زنگ خوردو هر دو به صفحه موبایلش
خیره شدیم
– اسم دیبا رو صفحه موبایلش بود …
امیر سریع از رو تخت بلند شدو گفت
– الان میام
گوشی به دست از اتاق رفت بیرون
صدای الو گفتن امیر رو شنیدم اما باقی صحبتش دیگه به گوشم نرسید
الان داشت با دیبا حرف میزد ؟
با کسی که نصف بیشتر دردسر ها از گور اون بود
بی رمق دراز کشیدم رو تخت
حامله ؟
خدایا آخه حامله ؟
مگه چقدر از آشنائی منو امیر گذشته ؟
چقدر از عقدمون ؟
ای خدا …
مردم سالها حسرت بچه میکشن
اونوقت من ! انقدر سریع حامله ؟
بغض تو گلوم نشست و مجبور شدم بلند شم
احساس خفگی و ضعف داشتم
دلم یهو یه لیوان آب خنک خواست
از اتاق زدم بیرون
نمیدونستم امیر کجا داره با تلفن حرف میزنه
به سمت طبقه پایئن رفتم
بابا داشت تو آَپزخونه یمز شامو آماده میکرد
با دیدن من گفت
– چه زود صحبتتون تموم شد
لبخند زورکی زدمو گفتم
– تموم که نشد … تشنمه … موبایل امیر هم زنگ خورد داره صحبت میکنه
بابا لبخندی زدو گفت
– بشین برات آب میارم
متعجب نگاهش کردم که بازم لبخند زد
یهو گر گرفتم
نکنه امیر به بابا راجب حاملگی من گفته باشه !
سر تا پام یهو عرق کرد
خیلی شرمنده بودم
کار خلافی نبود
اما خیلی زود بود
بابا لیوان آبو گذاشت جلوی من و گفت
– این دردسر های خانوادگی امیر یکم آروم شد یه عروسی خودمونو باید
بگیریم … فامیلا هنوز خبر ندارن تو عقد کردی …
شوکه به بابا نگاه کردم
واقعا این حرفارو داشت بابا میگفت ؟
نه به اون شب و اون حرفا …
نه به الان و این رفتار !
بابا متوجه نگاه من شد
یهو انگار ماسک تظاهر از رو صورتش کنار رفت

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. هاها ترنم باردار بودددد من حس خوبی ندارم فکر میکنم که یا خودش بچه رو سقط میکنن یا بلایی سرش میارن که بچش سقط میشه نمیدونم والا ولی خوب من اصلا حس خوبی ندارم بلور رفت خونه امیرر
    مرسی ادمین ⁦♥️⁩⁦♥️⁩💕💕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن