رمان ترنم

رمان ترنم پارت 57

رو به روم نشست و گفت
– انقدر از هم دور بودیم که وقتی میخوام مثل یه پدر واقعی رفتار کنم اینجوری
نگاهم میکنی
قلبم فشرده شد
سریع نگاهمو گرفتمو به لیوان آب جلوم خیره شدم
نمیدونستم چی بگم
بابا نفس خسته ای کشیدو گفت
– من اشتباه کردم ترنم … حرفم راجب امیر و دردسر های یه خانواده بزرگ
درست بود … خودتم داری میبینی … اما اشتباه کردم که خواستم جلوی شمارو
بگیرم … یه پدر باید حامی باشه… راه و چاه رو نشون بده و تو به بچه اش
اجازه بده انتخاب کنه . هر انتخابی کرد هم حامی اون باشه … نه مثل من …
مکث کرد
سرمو بلند کردمو نگاهش کردم
اما قبل اینکه من چیزی بگمخودش گفت
– تو انقدر دختر خوب و با شعوری بودی که من به تصمیمت احترام بذارم…
معذرت میخوام بخاطر رفتارم
زبونم واقعا بند امده بود
اشک هام ناخداگاه راه افتادو گفتم
– بابا … بسه … حالا که همه چی تموم شده … بهش فکر نکنیم …
بابا با ناراحتی سری تکون دادو گفت
– آخه نمیتونم… شبا با این فکر … با مرور اتفاقات … با حرفات راجب
الهام… خوابم نمیبره … من خیلی اشتباه کردم … غرق کار شدمو خونه رو به
کل ول کردم …
دستمو رو دست بابا روی میز گذاشتمو گفتم
– درست میشه … من که اصلا دیگه از شما ناراحت نیستم… یعنی قبلشم
نبودم… فقطدلم تنگ بود …
بابا با تعجب به من نگاه کرد که گفتم
– شما مگه از من ناراحت بودین؟ با اون حرفائی که زدم ؟
آروم خندیدو گفت
– تو حرف بدی نزدی ترنم …
خواستم جواب بدم که امیر اومد تو
با دیدن دست من رو دست بابا گفت
– میخواین تنهاتون بذارم … اگه صحبتتون خصوصیه ؟
هر دو سریع گفتیم نه و بابا بلند شد
امیر سوالی نگاهم کردو کنارم نشست که گفتم
– چرا دیبا به تو زنگ زد ؟
حالم طوری نبود که دنبال حاشیه و لفافه باشم .
خسته و کلافه و سر در گم بودم
احساساتم انقدر با هم قاطی شده بود که ملاحظه برام دیگه معنی نداشت
امیر که به وضوح جا خورده بود گفت
– داستانش طولانیه …
با این حرف به بابا نگاه کرد که یعنی الان نیمتونه بگه
نفس خسته ای کشیدمو گفتم
– بگو … بابام هم در جریان قرار میگیره
بابا اما برگشت سمت ما و کنارمون نشست
رو به من گفت
– الان شام بخوریم… بعد از شام صحبت کنیم .
با بی میلی سر تکون دادمو امیر هم لبخندی از روی تشکر به بابا تحویل داد
عجیب بود اونا انقدر حالا با هم خوب شده بودن
آخرین بار که …
البته آخرین بار منم خیلی بد بود
سعی کردم دیگه به این اتفاقات فکر نکنمو شامم رو بخورم
واقعا گرسنه بودمو ضعف داشتم
شاید این ضعف دلیل بیشتر این ذهن آشفته من بود
امیر :::::::::
به ترنم نگاه کردم
میشد سر در گمی و کلافگی رو تو صورتش دید
هیچوقت تا حالا اینجوری نبود
انقدر با من هم عجیب برخورد نکرده بود
میدونستم بخاطر بارداریه اما تا این حد ؟
تو بیمارستان به دیبا زنگ زدم جواب نداد
وقتی اومدم اینجا و همه چی رو برای بابای ترنم توضیح دادم انتظار نداشتم
انقدر خوب منو درک کنه
اما به طرز عجیبی از بارداری ترنم خشوحال شدو حرف های منو شنید
به پدرش نگاه کردم …
من از این مرد متنفر بودم …
اما الان نمیتونستم دیگه متنفر باشم !
اما آیا واقعا همه چی عوض شده ؟
یا این رفتارش برای اینه که ضربه بدتری به ما بزنه ؟
نمیدونستم قضیه چیه اما هر چی بود الان جای دیگه ای برای ترنم امن نبود
جز همینجا و خونه پدرش …
هرچند اوضاع تو عمارت دیگه مثل قبل نبود
با بهوش اومدن مامان و گفتن حقیقت راجب دیبا حالا ملک حسان هم به شک
افتاده بود
اما هنوز من مضنون اصلی و دلیل رفتار های عجیب دیبا بودم
انگار که واقعا فکر میکردم من با دیبا رابطه داشتم !
وقتی تو اتاق ترنم دیبا زنگ زد نمیشد جواب ندم
باید میفهمیدم این فیلم های دیبا بخاطر چیه
ما نه رابطه داشتیم نه دشمنی …
چرا یهو اینجوری افتاده بود به جون من ؟
میتونست به سام مربوط باشه .
حرفاش پشت تلفن خیلی بی سر و ته بود .
باید با ذهن باز همه چی رو میذاشتم کنار هم
باید میفهمیدم قضیه چیه …
کی پشت این ماجراست …
با صدای ترنم از افکارم اومدم بیرون که گفت
– امیر… شب اینجا میمونی ؟
چند لحظه فقط نگاهش کردم
یکم از این حرفش جا خورده بودم !
نگاهش به من مثل همیشه نبود
مشخص بود خسته و کلافه است
مکث کردمو گفتم
– تو چی؟
حالا اون بود که انگار جا خورده بود
پدرش گفت
– هر دو اینجا بمونین بهتره .
ترنم به من نگاه کردو گفت
– اگه تو بمونی… منم میمونم …
ترجیح میدادم ترنم ببرم خونه
انگار اینجا دیگه ترنم مال من نبود. اما تو خونه خودم خیالم راحت تر بود .با
این حرف ترنم پدرش دوباره گفت
– پس هر دو میمونین. اینجوری خیال منم راحت تره
با این حرف بلند شدو ظرف خالی غذاشو تو سینک گذاشت
از آشپزخونه بیرون رفتو مارو تنها گذاشت
به رفتن پدرش نگاه کردمو گفتم
– ترنم … پشیمون که نیستی؟
ترنم سریع گفت
– نه … برای من خیلی فرق نداره شب کجا بمونیم
بهش نگاه کردمو نگاهم تو چشم اای خستش چرخید
آروم پرسیدم
– منظورم از ازدواج با منه …
ترنم :::::::
یهو گر گرفتم
نگاه امیر خیلی جدی و کمی ناراحت تو نگاهم قفل شده بود .
خودمم قبول داشتم رفتارم بد بوده
اما واقعا پشیمون بودم از ازدواج با امیر؟
یا هورمون هام بهم ریخته بود .
با کلافگی گفتم
– این چه سوالیه میپرسی امیر ؟
اخم کم رنگی رو صورتش نشیتو با همون لحن جدی گفت
– سوالیه که باید بپرسم و تو ام باید جواب بدی ترنم… اینجا یه چیزی مثل قبل
نیست .
نگاهمو ازش گرفتمو مشغول بازی با غذام شدم و گفتم
– هما چی مثل قبله جز اون قضیه هورمون ها که خودت گفتی …
بدون مکث درستشو زیر چونا ام گذاشتو سرمو بلند کرد تا تو چشم هاش نگاه
کنم
معلوما امیر با این حرفا راضی نمیشه
اخم غلیظ تری بین ابروهاش رودو با صدایی کا حالا رگه عصبانیت رو توش
حس میکردم گفت
– میخوای بچه رو سقط کنی؟
معلومه امیر با این حرفا راضی نمیشه
اخم غلیظ تری بین ابروهاش بودو با صدایی که حالا رگه های عصبانیت رو
توش حس میکردم گفت
– میخوای بچه رو سقط کنی؟
فقط نگاهش کردم
میخواستم ؟ خودمم نمیدونستم … بغض راه نفسمو گرفت …
به صورت امیر نگاه کردمو زیر لب گفتم
– تو همون کسی هستی که عاشقت شدم … همون کسی که لمست منو یه کوره
آتیش میکرد …وقتی نگاهت میکنم امیر هنوز همونی … چشم های مغرور و
نافذ … اگرچه خسته و کلافه … اما من انگار دیگه آدم قبل نیستم… اول
الناز… بعد بلور… بعد دیبا … میدونم میگی تو بی تقصیری… اما آخه تا کجا
؟
بغض نفسمو گرفتو نتونستم ادامه بدم
ناراحتی و خشم تو نگاه امیر بیشتر از قبل شدو آروم گفت
– پس پشیمونی
سریع گفتم
– نه … پشیمون نیستم …
سکوت کردمو اشکام راه افتاد
نگاهمو از امیر گرفتمو گفتم
– پشیمون نیستم اما خسته ام …
امیر ساکت بود … مثل من
بلاخره یه نفس عمیق کشیدو بلند شد
نگاهش کردم که دیدم داره به در نگاه میکنه و گفت
– من میرم خونه… تو بمون…
سریع بلند شدمو گفتم
– وایسا امیر
اما مکث نکردو به سمت در رفت
لعنت به من … نمیخواستم اینجوری بشه. تا امیر بود از دستش عصبی بودم و
حالا که داشت میرفت از دست خودم
امیر از در خونه زود رفت بیرونو با سرعت از پله ها رفت پائین
کلافه پشت سرش رفتمو گفتم
– امیر …
اما مکث نکردو از در حیاط هم رفت بیرون .
لباسم مناسب بیرن رفتن نبود
سریع برگشتم داخل تا لباس بپوشم
بابا نگران اومد جلو در و گفت
– چی شده ؟
– هیچی … من میرم خونه …
– امیر کجاست ؟
– ناراحت شد از دستم رفت.
اینو گفتمو به سمت اتاق رفتم
سریع لباس پوشیدمو اومدم پاوین که بابا سوئیچ ماشینو به سمتم گرفتو گفت
– ترنم… با یه مرد هر کاری خواستی بکن اما غرورشو نشکن… اینو هیچوقت
یادت نره
با این حرف بابا قلبم درد گرفت
سوئیچو از بابا گرفتمو به سمت در رفتم

غرورامیر …
ای خدا …
چکار کردی ترنم ؟!
امیر ::::::::
در خونه رو به هم کوبیدمو رو کاناپه ولو شدم
خیلی سخت بود رانندگی تا اینجا
اما سخت تر از اون تحمل این حس وحشتناک درونم بود .
همش دنبال دلیل بودم
چرا
چرا رابطه منو ترنم به اینجا کشید ؟
بخیه هامبه طرز وحشتناکی درد داشت
حال نداشتم برم تو اتاق خواب
رو همون کاناپه دراز کشیدم
میدونم شرایط سخت بود!
اما!
ارزش من برای ترنم همینقدر بود؟
صدای ایفون بلند شد اما من بلند نشدم
کی میتونست باشه؟
هر کسی بود برام مهم نبود
میخواستم تنها باشم و فکر کنم
من عاشق شدم … این یه حقیقت بودو انتظار نداشتم … این نتیجه اش بشه …
انتظار نداشتم ترنم پشیمون بشه … خسته بشه … بهم شک کنه…
صدای زنگ آیفون بلاخره قطع شد چشم هامو به هم فشار دادم
زندگیم از هم پاشیده بود
گوشیمو بیرون آوردم
خاموش بود …
باید میزدمش به شارژ…
اما جون نداشتم
گوشیو پرت کردم رو مبلو دستمو گذاشتم رو چشمم که صدای زنگ واحد بلند
شد
خدای من تمومی نداشت
توجه نکردم که صدای ترنم از پشت در اومد
– امیر… باز کن کلیدم دست بلوره …
لعنتی
با وجود اینکه اینهمه ازش ناراحت بودم… اما وقتی صداشو اینحوری میشنیدم
نمیتونستم بی تفاوت باشم
ترنم با دست به در کوبیدو با درموندگی گفت
– امیر … باز کن … خواهش میکنم
چشم هامو دست کشیدم و بلند شدم
این درست نبود.انصاف نبود . من خیلی بیشتر از ترنم دوستش داشتم
به سمت در رفتمو گفتم
– اومدم …
دستم رو دستگیره در نشست
اما قبل از اینکه درو باز کنم چیزی محکم به سرم خورد
درد تو مغز و استخونم پیچیدو سریع برگشتم به پشت سرم
دیبا !
با دسته چتر تو دستش به من حمله کرد
قبل اینکا به من بخوره تو هوا دسته چتر رو گرفتمو به سمت خودم کشیدم
از این حرکتم جا خوردو چترو ول کرد
نمیدونم چطور اومده تو
چی میخواد
فقط میدونم صورتش حالت طبیعی نداره
مخصوصا اون چشم هاش که انگار منو میدید ! اما نمیدید
عقب عقب رفتم تا به در رسیدمدرو باز کردمو بدون چشم برداشتن از دیبا گفتم
– ترنم… بیا کمک … مهمون دارم …
ترنم :::::::
شنیدم امیر کفت الان میام
اما در باز نشدو پشت سرش صدای ناله امیر اومد
تنم یخ شدو صداش کردم
اما خبری نشد
گوشیمو بیرون آوردمو زنگ زدم به بلور اما جواب نداد
بهش پیام دادم کلید خونه امیر رو بیار . پشت درم !
اما همین لحظه در باز شد
امیر پشت به من بود
بدون اینکه برگرده سمتم گفت
– ترنم… بیا کمک… مهمون داریم !
شوکه به امیر و چتر تو دستش نگاه کردم که صدای آشنا دیبا رو شنیدم که
گفت
– چقدر تو پستی امیر …
سریع وارد خونه شدمو کنار امیر ایستادم
دیبا وسط پذیرایی بود
با نفرت به من نگاه کردو گفت
– تو هم همیطور … تو هم پستی … خیلی پستی …
هر جمله رو که میگفت عقب میرفت
به در تراس که رسید سریع بازش کردو زد بیرون .
میدوستم میخواد چکار کنه دوباره
برای امین بدون مکث دنبالش دوئیدم
میدوستم میخواد چکار کنه دوباره
برای همین بدون مکث دنبالش دوئیدم
اما اینبار قبل اینکه بپره بهش رسیدم
چنگ زدم به پشت مانتوشو کشیدمشسمت در تراس
با کمر خورد به در تراس و نشست رو زمین
خواست بلند شه که بدون ملایمت با پام کوبیدم تو پهلوشو داد زدم
– نمیتونی گند بزنی به زندگی منو بری…
پامو تو دستش گرفتو منو کشید
تعادلم بهم خوردو داشتم می افتادم که امیر منو گرفت
دیبا بلند شدو خواست دوباره بره سمت نرده ها که امیر با دسته چتر به گردنش
ضربه زد
دیبا از درد نالیدو بیهوش کف تراس افتاد
با ترس هر دو بالای سرش رفتیم
امیر رو زمین چرخوندشو گفت
– هیچیش نیست… نترس
به در تراس اشاره کردو گفت
– کامل بازش کن تا بیارمش داخل
– نه امیر … من میارمش… تو باز بخیه هات باز میشه
– تو بارداری … نباید چیز سنگین بلند کنی
با این حرف هر دو به هم نگاه کردیم …
امیر لبخند کمرنگی زدو گفت
– البته اکه بچه رو نیمخوای …
نذاشتم ادامه بده و گفتم
– میخوام… معلومه که میخوام… فقط ترسیده ام
امیر نفسشو خسته بیرون دادو گفت
– بذار همینجا بمونه … فعلا که بیهوشه …
به دیبا نگاه کردم
انقدر ازش بدم می اومد که با امیر موافق باشم
هر دو برگشتیم داخل اما درو باز گذاشتیم تا حواسمون به دیبا باشه
امیر تلفن خونه رو برداشتو گفت
– زنگ بزنم باباش بیاد دخترشو ببره
– چطوری اومد تو ؟
قبل اینکه امیر جواب بده بلور بین قاب در باز خونه قرار گرفتو گفت
– از کیف من برداشت… اصلا نفهمیدم کی …
بلور اومد داخل و پشت سرش کرشمه و یه پسر دیگه هم اومدن
هر دو سلام کردن و امیر گفت
– فراز ؟! نمیدونستم ایرانی …
فراز که انگار ورژن کم سن تر امیر بود دست برد تو موهاشو گفت
– ماجراش طولانیه …
بلور پرید وسط حرفشو گفت
– اون دست خط فراز بوده امیر …
همه به فراز نگاه کردیم
اونم با اخم به بلور نگاه کرد
ولی بلور لبخند گنده ای رو لبش بودو گفت
– دیگه به کسی نمیگم
تو این همه اوضاع آشفته از این حرکت بلور نتونستم نخندم
به امیر نگاه کردم
اونم لبخند کمرنگی زدو به من نگاه کرد
حالا لبخندش بزرگتر شده بود و سری بهم تکون داد
کرشمه گفت
– حالا دیبا رو چکار کنیم … نکشتینش که ؟
برگشتم سمت دیبا و گفتم
– نفس که میکشه … فکر نکنم چیزیش شده باشه
کرشمه به فراز اشاره کردو گفت
– بیا کمک کن بیاریمش داخل … خودمون امشب اینجا قضیه رو روشن میکنیم
با کرشمه موافق بودم … خودمون باید همه چیو روشن میکردیم .
دیگه این موش و گربه بازی کافی بود
در واحدو بستمو دیبارو گذاشتن رو کاناپه
امیر هم در تراسو بستو پرده رو کشید
دور هم نشستیمو کرشمه گفت
– یه بار مرور کنیم ببینیم چی داریم
همه سر تکون دادیم که بلور گفت
– اول من بگم …
نگاهش کردیمو بلور گفت
– وقتی ملک حسان بحث نامزدی من امیر رو پیش کشید دیبا اومد پیشمو از
امیر بهم گفت .
– چی گفت ؟
کرشمه زودتر از ما اینو پرسیدو بلور توضیح داد
– از بدی های امیر گفت. اون موقع چون همه میخواستن منو منصرف کنن به
حرفش توجه نکردم . فکر کردم بابا اونو فرستاده .
– خب ؟
امیر بی حوصله بود و مشخص بود از این قسمت بحث خوشش نمیاد . درست
مثل من
بلور سریع ادامه دادو گفت
– بعد اون قضیه سر عقد شما اون بهم سه بار کاری گفت انجام بدم از طرف
ملک حسان که اصلا ملک حسان اونو ازم نخواسته بود
منو امیر دقیقا میدونستیم منظور بلور چیه
بلور به من نگاه کردو گفت
– مثلا دیبا گفت برو اتاق بچه هارو بگرد و پارچه رو بیار … گفتم من نمیرم
هم اصرار کرد ملک حسان گفته تو بری .
امیر سریع پرسید
– اون عکسهارو تو از کیف ما برداشتی ؟
– نه … من به کیفتون دست نزدم … اون حتما خودش یواشکی رفته بعد برای
خالی کردن تقصیرا سر من منو وقتی فرستاده که لو برم
با این حرف بلور همه به دیبا نگاه کردیم که فراز گفت
– امیر … تو مقصری …
همه متعجب به فراز نگاه کردیم
فراز پا رو پا انداخت و خیره به امیر گفت
– اینجوری نگاهم نکن… این حقیقته …
فراز رو کرد به کرشمه و گفت
– تو هم شاهدی … امیر همیشه خراب کاری های دیبارو گردن میگرفت…
همیشه هوای دیبارو داشت … همه جا دوتائی با هم بودن … از وقتی که من
یادمه تا وقتی که امیر رفت دانشگاه … بعد هم که از عمارت رفت…
به امیر نگاه کردم که بی حوصله گفت
– من خرابکاری های کرشمه و بهار رو هم گردن میگرفتم… فقط دیبا زیاد
خرابکار بود بیشتر به چشم می اومد
کرشمه حرف امیر رو تائید کردو گفت
– حق با امیره … تو این مورد اون هوای همه رو داشت … اما امیر
کرشمه مکث کردو با صدای آروم تری گفت
– قبول کن دیبا همیشه دم تو بود …
امیر سکوت کرد …
با کلافگی دستی تو موهاش بردو به من نگاه کرد
خسته و ناراحت گفت
– ترنم… باور کن من هیچ حسی به دیبا نداشتم …
تلخ خندیدمو نگاهمو ازش گرفتمو
احساس میکردم سردم شده
نمیدونم چرا
شاید از ضعف بود
دستمو تو جیب لباسمو فرو کردمو که دستم خورد به چیزی
از جیبم بیرون آوردمش
همون دستبند عجیب و قدیمی بود
خواستم بذارمش دوباره تو جیبم که امیر گفت
– اون چیه ترنم ؟
دستبندو به سمتش گرفتمو گفتم
– نمیدونم… تو حیاط عمارت افتاده بود
به صورت امیر نگاه کردم
ترکیب شوک و ناباوری بود
کرشمه با شوک گفت
– وای … این … این …
به کرشمه نگاه کردم که سریع بلند شدو اومد دستبندو از دستم گرفت
ماعجب به امیر نگاه کردو گفت
– امیر … این همونه …
امیر دست دراز کردو گردنبندو از دست کرشمه گرفت
خیره شد به گردنبندو لب زد
– لعنت به من …

نگاهم پر از سوال بین همه چرخید
تنها کسی که انگار مثل من متوجه نشده بود چی شده بلور بود
رو به امیر گفتم
– میگین قضیه چیه ؟
امیر به من نگاه کرد
چشم هاش پر از پشیمونی بود . قلبم از این حجم پشیمونی تو چشم های امیر
سرد شد
دست گذاشتم رو قلبم که امیر به دیبا نگاه کردو گفت
– نمیدونم … این دست بند مال بیست سال پیشه… شایدم بیشتر
کرشمه نشست رو کاناپه وگفت
– دیبا این دستبندو درست کردو داد به امیر …
به دستبند دوباره نگاه کردم. میتونست کار یه بچه باشه . امیر دستبندو کنار
دیبا گذشاتو بی رمق نشست کنار من و گفت
– دیبا خیلی رو این دستبند حساس بود به من میگفت باید دستت باشه همیشه .
ما خیلی بچه بودیم . منم خوشم نمی اومد ازش . برای همین پرتش کردم
بیرون دیوار عمارت و به دروغ به دیبا گفتم تو مدرسه گمش کردم
اینجا که رسید امیر مکث کرد
کرشمه گفت
– بخاطر گم شدن این دستبند دیبا سه روز مریض شد. همه عمارتو گشت. دائی
رو مجبور کرد بره مدرسه امیر رو بگرده .
امیر با تاسف سری تکون دادو گفت
– یه آبرو ریزی بزرگ شد . دیبا بیخیال نمیشد . حالش خیلی بد شده بود . من
رفتم بیرون عمارت دنبالش گشتم . پیداش نکردم .
امیر مکث کردو بلور بی تحمل گفت
– بعدش چی شد ؟
امیر گفت
– به دروغ بهش گفتم پیداش کردم اما یه جای امن مخفیش کردم که به یچکس
نمیتونم بگم حتی به اون
کرشمه در ادامه جمله امیر گفت
– دیبا بعد اون بیشتر از قبل چسبید به امیر … تمام عکس هائی که داریم دیبا
کنار امیره … تمام مناسبت ها… همه چی و همه جا …
امیر به دستبند نگاه کردو گفت
– باورم نمیشه اینهمه سال نگهش داشته
– باورم نمیشه پیداش کرده
کرشمه اینو گفتو به دستبند اشاره کردو گفت
– امیر … شاید سر دروغت راجب همین باهات بد شده …
همه به امیر نگاه کردیم
خیره به دیبا بود و ساکت …
امیر :::::::::
لعنت به من… لعنت به من …
این حقیقتو نیمتونستم به کسی بگم… خودمم فراموش کرده بودم … باورم
نمیشد یعنی دیبا یادش بود ؟
خیلی بچه بودیم… بهش گفتم دستبندو مخفی کردم تا روز عروسیمون به عنوان
هدیه قدیمی که فراموش کرده بهش هدیه بدم .
آخه دیبا همش تو رویا عروسی با من بود
اون فقط 5 سالش بود …
کی فکرشو میکنه حرفی که به بچه پنج ساله بزنی یادش باشه و باورش کنه….
من خودم یه بچه بودم فقط …
خدای من …
ترنم بازومو گرفتو خواست چیزی بگه که دیبا چشم هاشو باز کرد

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن