رمان ترنم

رمان ترنم پارت 59

 

خب؟
– همین … برم ببینم چه خبره
از اینکه همه ماجرا رو نمیگفت یکم داشتم ناراحت میشدم و گفتم
– قضیه شیشه چیه ؟ صدات می اومد شنیدم
با ابرو بالا پریده نگاهم کردو گفت
– ازش آزمایش اعتیاد گرفتن. هنوز جوابش نیومده اما مشکوکن به شیشه …
حالا من بودم که با تعجب نگاهش میکردم
– شیشه ؟ یعنی شیشه کشیده توهم زده ؟
امیر سری تکون دادو گفت
– ممکنه …
هر دو تو سکوت کنار هم به سمت ماشین رفتیم
اگه شیشه کشیده باشه …
اونوقت دلیل این رفتار های روانیش مشخص میشه …
خوبه این یعنی عقلی مشکل نداره !
اما اونوقت …
اونوقت برای تمام این روانی بازیاش توجیح داره…
سوار ماشین شدیمو امیر راه افتاد
دستشو به سمتم آوردو دست منو تو دستش گرفت
سوالی نگاهش کردم که گفت
– برای اینجوری گرفتن دستات دلم تنگ شده بود
ناخداگاه لبخند زدمو گفتم
– منم
امیر لبخندش کمی شیطون شدو گفت
– میدونی دیگه برای چی دلم تنگ شده ؟
امیر لبخندش کمی شیطون شدو گفت
– میدونی دیگه برای چی دلم تنگ شده ؟
مشکوک نگاهش کردم
لبخند رو لبش باعث شد منم لبخند بزنم و گفتم
– برای چی؟
بدون اینکه مگبه من نگاه کنه گفت
– رفتیم خونه بهت میگم
همین کافی بود تا بفهمم منظورش چیه
فشاری به انگشتای دستم دادو گفت
– امیدوارم تو هم مثل من دلت تنگ شده باشه
بی صدا خندیدمو چیزی نگفتم
دوست داشتم بگم منم خیلی زیاد
اما خجالت کشیدم .
خیلی زود رسیدیم به اون بیمارستان و پارک کردیم
بلور و فراز تو لابی نشسته بودن و با ورودمون بلند شدن
رفتیم به سمت اونا و امیر پرسید
– چه خبر؟
بلور نگران به من نگاه کردو گفت
– تو چه خبر؟ چرا سر پائی
با این حرفش زود نشستم رو نیمکت ها و گفتم
– حوبم خداروشکر اما باید مراعات کنم
بلور هم کنارم نشستو گفت
– خداروشکر … ملک حسان و بقیه هم تو راهن … اگه نمیخواین اونارو ببینین
بهتره نمونین
امیر اخمی کردو گفت
– چرا نخوام … اتفاقا بهتره ببینمش و بهش بگم چقدر بهم تهمت زده
به امیر نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که با دیدن ملک حسان پشت سر امیر
مکث کردم …
با اخم های تو هم کشیده به سمت ما می اومد
آروم لب زدم
– امیر … پدر بزرگت …
امیر سریع برگشت به پشت سرش
هر دو چشم تو چشم هم ایستادن
امیر سریع برگشت به پشت سرش
هر دو چشم تو چشم هم ایستادن
ملک حسان با اخم سنگینی گفت
– من تهمت زدم ؟
امیر هم با عصبانیت جواب داد
– این سواله ! لابد اون حرف ها راجب رابطه من با دیبا رو شما نگفتین !
اخم ملک حسان بیشتر شدو گفت
– دیبا بهم مدرک نشون داد . درسته اون مواد زده و توهم زده … مدارکش که
توهم نزده …
نگران به امیر نگاه کردم
مدرک ؟
چه مدرکی ؟
شک نداشتم بازم یه دروغ پوشالی یه سری سو تفاهم بیخود بود
برای همین قبل از امیر گفتم
– بسه دیگه … امیر با دیبا رابطه نداشت . دیبا خودش بهم گفت . دیبا بد دوست
پسرش رابطه داشت که شبیه امیر بود . همه اینارو خودش بهم گفته …
ملک حسان با اخم نگاهم کرد
منم اخم کردمو گفتم
– این عین حقیقته. بس کنین این دعوای الکی رو
اخمش بیشتر شدو خواست چیزی بگه که با صدای گیتی خانم همه برگشتیم به
اون سمت
گیتا خانم با رنگ و روی پدیده در حالی که بهمون نزدیک میشد گفت
– بابا … خواهش میکنم …
ملک حسان نفس پر حرصی بیرون دادو بدو حرف دیگه به سمت اتاق پزشک
رفت
امیر به سمت گیتی خانم رفتو خوشحال گفت
– مامان …
همدیگه رو بغل کردن و ناخداگاه لبخند زدم
گیتی خانم صورت امیر رو بویید اما زود ازش جدا شدو به من نگاه کرد
لبخند زدم که اومد سمتم و گفت
– خوبی ترنم ؟
سری تکون دادمو گفتم
– خوبم… خوشحالم شمارو میبینم و مرخص شدین
لبخند گرمی زد و کنارم نشست
آروم و طوری که بقیه نشنون گفت
– منم خوشحالم دارم مادربزرگ میشم
حس کردم کل صورتم و گوشام داغ شد
لبمو گاز گرفتمو سرمو پائین انداختم که امیر گفت
– نمیدونم چرا پدر بزرگ گیر داده به من ! انگار من گناهکار نباشم نمیشه
گیتی خانم نگاهی به امیر انداخت و گفت
– چون تو این قضیه تو هم مقصری
متعجب به هر دو نگاه کردم
واقعا امیر مقصر بود
امیر با اخم به گیتی خانم نگاه کرد و گفت
– چه تقصیری؟ چون تو بچگی بهش گفتم باهات ازدواج میکنم
گیتی خانم لبخندی زدو گفت
– جدا اینو بهش گفتی
امیر دست برد تو موهاشو با حرص گفت
– یه چرتی تو این مایه ها گفتم
گیتی خانوم بی صدا خندیدو گفت
– ای ناقلا … شیطون بودیا !
امیر بی حوصله و کلافه اومد سمت مادرش و کنارش نشست
سرسو تکیه داد به دیوار و گفت
– بس کن مامان این قضیه رفته رو اعصابم
با این حرفش سکوت شد . بلور و کرشمه هم تو سکوت به امیر نگاه میکردن
که گیتی خانم چرخید سمت امیر و گفت
– تو مقصری امیر که چرا زودتر نگفتی اون داره غیر طبیعی دورت میچرخه
… من عکس های قدیمیو نگاه کردم. همه جا وصله به تو. خب چرا زودتر
نگفتی؟
قبل اینکه امیر جواب بده کرشمه گفت
– الان که دکتر گفته این کار هاش بخاطر توهم شیشه است دیگه چه ربطی به
امیر داره که بخواد مقصر باشه
گیتی خانم لبخند مادرانه ای به کرشمه زد و گفت
– به نظرت چرا رفته سراغ مواد ؟ آدمی که از نژر روانی سالمه میره این
سمت ؟
کرشمه با تکون سر گفت نه و گیتی خانم رو به امیر گفت
– اگه تو رفتار عجیبشو همون موقع میگفتی… میفهمیدیم دیبا به مشاور و کمک
نیاز داره . اونوقت شاید کار به اینجو نمیرسید
امیر سرشو بین دستاش گرفتو گفت
– چرامن ؟
منم سریع گفتم
– واقعا چرا امیر… چرا پدر و مادرش و بقیه متوجه نشدن ؟ فقط امیر باید
میفهمید ؟
گیتی خانم با این حرفم برگشت سمت منو گفت
– چون اون تمام وقتشو با امیر میگذروند …
امیر برگشت سمت من
نگاه خسته اش تو نگاهم قفل شد
آروم لب زد
– متاسفم …
با وجود نگاه غمگین امیر اما حرفش به قلبم وارد نشد
نگاهمو ازش گرفتمو گفتم
– خب پس حق با شماست
نفس سنگینی کشیدمو بلند شدم
دلم میخواست از این بحث خارج شم
امیر همراهم اومد و گفت
– خوبی ترنم ؟ سری تکون دادمو گفتم
– سوئیچو به من میدی؟تو ماشین منتظرت میشینم .
سری تکون دادو نگران نگاهم کرد که گفتم
– نمیخوام تو این بحث باشم…
– اما من میخوام باشی ترنم… دوست ندارم فکر کنی من در حق دیبا کوتاهی
کردم
ایستادم و اونم ایستاد
نگاهم به پشت سرش و گیتی خانم و بقیه افتاد
همه منتظر داشتن به ما نگاه میکردن
بدون نگاه کردن به امیر گفتم
– به نظر منم کوتاهی کردی … تو مغروری امیر
– ترنم …
دستمو بالا بردم تا ادامه نده و گفتم
– گوش کن امیر … تو مغروری … غدی … خود رای هستی … گاهی
دیکتاتور میشی …
پرید وسط حرفمو گفتم
– تو چون از من ناراحتی داری اینارو میگی
نگاهش کردمو گفتم
– نه … اینا حقیقته … گوش کن امیر … این غرورت باعث دعوای تو وملک
حسان شده … این خود رای بودنت حتی تو رابطه با منم هست یا دیکتاتور
شدنت وقتی میخوای حتما طبق خواسته تو بشه ! اینا حقیقته … اما …
باز نذاشت جمله ام کامل شه و گفت
– منظورت از این حرف ها چیه ترنم ؟ به چی میخوای برسی
بیخیال همه حرف هام شدمو گفتم
– میخوام به این برسم که تو مقصری و تا تقصیرتو قبول نکنی این قضیه حل
نمیشه … همین
دیگه مکث نکردمو برگشتم سمت در
پشت سرم بلند گفت
– باشه …من مقصرم… تو چرا داری فرار میکنی ترنم ؟
با این حرفش عصبانی ایستادم که اومد شت سرم و گفت
– از چی فرار میکنی ؟ از من ؟ یا از تقصیر من ؟
با عصبانیت نفسمو بیرون دادمو گفتم
– ببین امیر … اینم از رو دیکتاتوریت داری میگی … نمیخوای زیر سوال
بری و میخوای منو زیر سوال ببری
ابروئی بالا انداختو گفت
– با کلمات بازی نکن ترنم … تو میگی من مقصرم … خب باشه . چرا داری
میری تو ماشین ؟
با کلافگی گفتم
– میخوام دراز بکشم . تو چرا نمیخوای بزاری من برم ؟
یهو اون صورت عصبانی و مغرور کاملا آروم و بدون خشم شد و گفت
– چون نمیخوام از من دور شی
چند لحظه نگاهش کردم
آروم سری تکون دادو گفت
– حق با توئه … اینم از دیکتاتوری منه …
نفس سنگینی کشیدو گفت
– برو تو ماشین استراحت کن . منم زود میام
قبل اینکه من چیزی بگم به سمت بقیه برگشت
تردید کردم برم پیشش
اما تصمیم گرفتم برگردم
واقعا روحمخسته بودو به استراحت نیاز داشت …
امیر ::::::
دور شدن ترنم از من مثل کنده شدن یه تیکه از وجودم بود
با اینکه میدونستم جای دورینرفته و تو ماشینه
اما باز هم دوست داشتم کنارم باشه و جلو دیدم باشه
حرف های ترنم برام سنگین بود
باورم نمیشد از نظرش من مغرور… خودخواه…دیکتاتور و انقدر زورگو باشم
یعنی واقعا انقدر سخت بودم ؟
واقعا در مورد دیبا من مقصر بودم
به مامان رسیدم و گفتم
– چون اون با من وقت مگذروند من مقصرم که معتاد به شیشه شده ؟
مامان جدی شدو با اخم گفت
– امیر قضایارو نپیچون … تو مقصری چون اونو به خودت وابسته کردی و
رفتار های نامعقولشو بدون توجه گذاشتی
با عصبانیت گفتم
– بابا چطوری بگم چرا متوجه نمیشین ! 1 من کاری نکردم اون به من وابسته
شه
با عصبانیت نشستم رو صندلی
چون واقعا جای بخیه ام درد میکرد
شاید من مقصر باشم که ب رفتار های غیر طبیعیش توجه نکردم
اما آخه من چکار کردم که بهم وابسته بشه
مامان نفس عمیقی کشیدو گفت
– ایمر برای وابسته کردن یه نفر لازم نیست تو گل و کادو بیاری براش که
با اخم به مامان نگاه کردم که بلور گفت
– برای وابسته شدن که حرکتی از تو لازم نیست … آدمی که بخواد وابسته شه
حتی از آب خوردن طرف هم برای خودش داستان میسازه .
همه برگشتیم به بلور نگاه کردیم و کرشمه گفت
– بلور راست میگه . دیبا میتونست هر رفتار عادی تورو هم مدلی که خودش
میخواد تعبیر کنه
کلافه گفتم
– اونوقت این تقصیر منه ؟
مامان سریع گفت
– این کار اون تقصیر تو نیست … اما اینکه متوجه بشی داره اینجوری تعبیر
میکنه و کاری نکنی پس تو مقصری
لب هامو فشردمو نفس عمیق کشیدم
درد پهلوم
ناراحتی ترنم
حرف های مامان
همه داشت حسابی منو از کوره در میبرد
چشم هامو بستمو سرمو تکیه دادم به دیوار و گفتم
– من متوجه نشده بودم…
چشم هامو باز کردمو گفتم
– اصلا به فرض من مقصر … حالا چکار کنم ؟
قبل اینکه کسی جواب بده صدا محکم و بلند ملک حسان جوابمو داد
– کاری که وظیفته
با این حرف ملک حسان برگشتم سمتش و با اخم نگاهش کردم
زیر لب گفتم
– چه وظیقه ای ؟
به سمتم اومد.رو به روم ایستاد و گفت
– زندگی دیبا تباه شده … مقصر توئی… پس حالا باید این تباهی رو جبران
کنی… باید باهاش ازدواج کنی
قبل اینکه من جیزی بگم مامان به حالت تمسخر گفت
– بس کن بابا … سال هزار و سیصد و بوق نیست که بخوای اینجوری همه
چیو درست کنی
منم سریع گفتم
– شما مثل اینکه نالتون خوب نیستا؟ من اگر مجرد هم بودم تن به این ازدواج
نمیدادم چه برسه الان ؟
ملک حسان با هصبانیت بیشتر از قبل گفت
– تو زندگی دیبا رو تباه کردی حالا باید جورشو بکشی
دائی که تا این لحظه ساکت بود به سمتمون اومد
دست گذاشت رو کتف ملک حسان و گفت
– بسته بابا تواینجوری زندگی دیبا رو خراب تر میکنی .
مامان عم قبل اینکه ملک حسان چیزی بگه گفت
– دقیقا … تو فقط میخوای ننگ دیبا رو جمع . برای همین این حرفو میزنی
در ادامه حرف مامان سریع گفتم
– دقیقا … وگرنه اگه نگران دیبا هستین باید بهش زمان بدین تا ترک کنه عقلش
بیاد سر جاش و با یه مرد که تمام قلبش مال دیباست ازدواج ونه . نه من که
تقریبا ازش متنفرم
– تو از دیبا متنفری؟
ملکحسان تقریبا اینو داد زد
نگاهمون تو هم گره خورد و گفتم
– آره … همونطور که از تو تقریبا متنفرم
چشم هاش گرد شد اما دوباره گفتم
– از تو و این رفتارت و این نگاهت
به بقیه نگاه کردمو گفتم
– مطمئنم خیلی ها با من هم نظرن
به ملک حسان که از عصبانیت سزخ شده زود نگاه کردن و گفتم
– تو انقدر زورگوئی که جایی برای دوست داشتنت نمینونه !
مامان بازومو گرفتو گفت
– بسه امیر
دستمو از دست مامان جدا کردمو گفتم
– چی بسه ؟ گفتن حقیقت ؟
به کرشمه و فراز اشاره کردمو رو به ملک حسان گفتم
– تو همه رو از خودت فراری میدی… اما اونا مخفیانه خلاف میلت عمل
میکنن من آشکار …
ملک حسان با داد حرفمو قطع کردو گفت
– تو دیگه برام مردی امیر
پوزخندی زدمو گفتم
– چه خوب …
از کنارش رد شدمو بدون توجه به بقیه به سمت در رفتم
مامان پشت سرم اومد که ملک حسان گفت
– وایسا گیتی …
اما مامان توجه نکردو صدام کرد که ملک حسان بلند تر گفت
– بری گیتی دیگه راه برگشت …
مامان وسط حرف ملک حسان داد زد
– بس کن بابا … من مجبور نیستم یکی از شمارو انتخاب کنم …
با این حرف من از در اصلی زدم بیرون
مامان هم پشت سرم اومد و گفت
– وایسا امیر …
ایستادمو برگشتم سمتش که سریع رو به روم وایساد و گفت
– درست نیست با ملک حسان …
پریدم وسط حرفشو گفتم
– اومدی اینو بگی ؟
مکث کرد
لبخند آرومی زدو گفت
– نه خب … حرفت خوب بود …
ابروهام بالا پرید که لبخندش پر رنگ تر شد و گفت
– دوست ندارم با عصبانیت رانندگی کنی … همین
نگاهش کردم
لبخند زدم و گفتم
– دوستت دارم مامان
لبخندش بزرگ تر شد که کرشمه پشت سر مامان ظاهر شدو گفت
– امیر … میشه صحبت کنیم ؟
مامان مردد به هر دومون نگاه کردو سری تکون داد لبخندی به من زدیمو گفتم
– مامان… با من بیا خونه ما
– اگه لازم شد میام… فعلا اونجارو نباید ترک کنم تا قضیه دیبا حل شه
با این حرفش منم سر تکون دادم که رفت داخل و کرشمه گفت
– امیر … من یه حقیقتی رو باید بهت اعتراف کنم …
متعجب به کرشمه نگاه کردم
همینو کم داشتم که کرشمه بخواد اعتراف کنه
سوالی به کرشمه نگاه کردمو گفت
– چی ؟
نگاهشو از من گرفتو گفت
– امیر … فکر کنم سام با دیبا در ارتباطه … یعنی فکر که نه مطمئنم …
بهم نگاه کرد
شوکه بودم از حرفش که گفت
– باید زودتر بهت میگفتم …
دوباره نگاهشو از من گرفتو خیره به دستاش گفت
– اول فکر میکردم مهم نیست… بعد سر قضیه چاقو خوردنت ترسیدم… اصلا
نمیدونم چرا نگفتم
شوکه ففط نگاهش کردمو گفتم
– دیبا و سام ؟
سر تکون داد
لب زدم
– سامکه دوست پسر دیبا نبوده؟ بوده؟
نگاهم کردو گفت
– نمیدونم امیر… جزئیاتو نمیدونم … اما میدونم با هم در ارتباط بودن
کلافه دست بردم تو موهامو گفتم
– مرسی … این خیلی جیز هارو روشن میکنه
کرشمه با ناراحتی سری تکون دادو گفت
– معذرت میخوام
لبخند زورکی زدمو گفتم
– مهم نیست… دیگه تو همه چی تقریبا کار از کار گذشته
کرشمه نفس عمیقی کشیدو سر تکون داد
واقعا هم کار از کار گذشته بود
خداحافظی کردمو برگشتم سمت ماشین
اگه زودتر گفته بود …
دیگه خودمم فهمیده بودم دیبا اطلاعاتو داده به سام
دیگه گفتن کرشمه فایده نداشت
تو این افکار بودم که به ماشین رسیدم
ترنم صندلیو خوابونده بودو چشم هاشو بسته بود
تقه ای به شیشه زدم که سریع بیدار شدو درو برام باز کرد
سوار شدمو ترنم صندلیشو درست کرد
سوالی و نگران پرسید
– رو به راهی ؟
با تکون سر گفتم نه و ماشینو روشن کردم که ترنم گفت
– امیر… اونجارو …
به مسیری که ترنم نشون میداد نگاه کردم
سام بود که از ماشینش پیاده شد
هر دو تو سکوت سامو نگاه کردیم که به سمت بیمارستان رفت
با حرف های کرشمه دیدن سام اینجا نباید عجیب میبود … اما …
سام دقیقا اینجا چی میخواست ؟
ماشینو خاموشکردمو به ترنم گفتم
– تو بمون تا من بیام
قبل اینکه بخواد چیزی بگه از ماشین پیاده شدمو پشت سر سام رفتم
سام با عجله به سمت پذیرش اصلی رفت
منم پشت سرش با فاصله رفتم
از میز پذیرش اسم و فامیل دیبا رو گفتکه پذیرش بش گفت اینجا بستریه اما
فعلا اجازه ملاقات نیست
حالشو جویا شد
پرستار گفت نمیتونه اطلاعات بیمارو بده
سام اصرار کرد …
پرستار تماس گرفت
چیز آرومی گفت که نتونستم بشنوم و سام کلافه و بلند گفت
– من فقط میخوام حالشو بدونم … چه نکته محرمانه ای توش هست ؟
به سمتش رفتم و گفتم
– نکته محرمانه رو نمیدونم ! اما نکته جالبش میدونی کجاست ؟
با شوک برگشت سمت من
قیافه ناراحت و شوکه اش در کسری از ثانیه عصبانی شد و گفت
– آره شناختن فضولی مثل تو …
با این حرف دست منو پس زدو به سمت در رفت
پشت سرش رفتمو گفتم
– دیگه لو رفتی سام… کجا فرار میکنی
انتظار داشتم با این حرفم عصبانی شه برگرده سمت من
اما تند تر رفت سمت ماشینش
این حرکتش مشکوک بود
پهلوم تیرکشیدو مجبور شدم وایسم
سام سوار ماشینش شدو به سرعت دور شد
من موندمو کلی سوال جدید
چرا اینجوری رفت ؟!
از سام بعید بود حرفمو بی جواب بذاره
برگشتم پیش ترنم و نشستم تو ماشین
نگران نگاهم کردو گفت
– چقدر عرق کردی امیر
دکمه های پیراهنمو باز کردمو گفتم
– در رفت …
– داری چکار میکنی؟
– چک کن ببین بخیه هام خونریزی کرده ؟ خیلی درد داره
نگران دستمو پس زدو پیراهنمو کنار داد
سرمو به صندلی ماشین تکیه دادمو نفس عمیق کشیدم که ترنم گفت
– نه خداروشکر خونریزی نکرده
ترنم شروع کرد به بستن دکمه های پیراهنمو آروم گفت
– امیر …
نگاهش کردم که بدون نگاه کردن به چشم هام گفت
– وقتی تو تو بیمارستان بودی هم سام اومد… یادته ؟ دیبا و بلور تو سالن
انتظار بودن … اما بعد گفتن کسی نبود …
حرفش که تموم شد نگاهش کردمو سر تکون دادم

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن