رمان ترنم

رمان ترنم پارت 6

 

نگاهم رو سام بود و دیدم از همون قرص های همیشگیش از جیبش بیرون
آورد
این بشر عوض نمیشد !
پوزخندی زدم و به صندلیم تکیه دادم
اما به جای اینکه خودش بخوره قرصو انداخت تو لیوان ترنم که پشتش به سام
بود !
این دیگه اولین بار بود میدیدم سام از این حرکت ها داره میزنه !
البته شاید فقط اولین بار بود می دیدم و سام سابقه این کارو داشته باشه .
لیوانو پر از آب پرتقال کرد و اومد سمت میز
با لبخند گذاشت برای ترنم و بلند گفت
– خب بزنیم به سلامتی این جمع که تا صبح قراره بترکونه
همه لیوانارو بهم زدیم و سام هم به لیوان آب میوه ترنم زد لیوانشو
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
هیچوقت تو کار های سام دخالت نمیکردم
شاید چون هیچوقت ندیده بودم تو نوشیدنی کسی یواشکی قرص بندازه
ترنم یه لب از آبمیوه خورد و لیوانو رو میز گذاشت
نگار بلند شد و آهنگو عوض کرد با آهنگ شاد نصف بچه هایی هورا کشیدن
و اونایی که که زیاد مشروب نمیخوردن بلند شدن برای رقص
فرصت خوبی بود از جام بلند شدمو رو صندلی خالی نگار بین ترنم و پیمان
نشستم و لیوانمو گذاشتم تا سام دوباره پر کنه
سام برای همه دوباره ریخت و رو به ترنم گفت
– اصلا نمیخوری؟ یه لب ؟
ترنم با سر گفت نه و سام لیوان آبمیوه اش رو به دستش داد و گفت
– پس با همین به سلامتیت …
همه لیوان ها رو بهم زدیم و ترنم دوبار خواست یه لب از آبمیوه بخوره که
دستمو زیر میز گذاشتم رو پاش
خشک شدو آروم لیوانو پائین گذاشت
سریع دستمو برداشتم
آروم وسوالی برگشت سمتم اما بهش نگاه نکردم چون میدونستم همه حواسشون
به من هست
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
علی بطری مشروب رو برداشت و گفت
– عجب تندو تیزه … چی گرفتی سام ! ننداخته باشن بهت به کشتن بدی مارو
– نترس بابا تو که آخر شب تگری میزنی هر چی بخوری …
با این حرفش همه خندیدن و با جیغ و داد نگار که پاشین برقصیم بعد دوباره
بخورین همه بلند شدن .
جز منو سام و ترنم
هر سه برگشتیم سمت سالن و بجه هائی که میرقصدن . سام گفت

– بریم برقصیم ؟
– فعلا نه …
– پس حداقل به سلامتی بزنیم
لیوان آب میوه ترنمو دستش داد و پیک منم بهم داد
هر سه لیوان هارو به هم زدیم که شیدا سام رو صدا کرد
– این آهنگ های قری قدیمیت کجان؟
ترنم لیوانو به سمت لبش برد و سام بلند شد
سریع لیوانو از دست ترنم برداشتم
شوکه نگاهم کرد که لیوانو گذاشتم روی میز و گفتم
– اگه میخوای دست نخورده از این مهمونی بری بیرون … بهت پیشنهاد میکنم
بیخیال خوردن این آب میوه بشی
چشم هاش گرد تر شد و با دهن نیمه باز نگاهم کرد
نصف محتویات توی لیوان رو خالی کردم تو لیوان استفاده شده بچه ها و باقی
رو گذاشتم سر جاش
ترنم آروم گفت
– سام … چیزی توش انداخته بود؟
نگاهش کردم اما چیزی نگفتم که خواست دوباره چیزی بگه
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
اما سام برگشت و کنار ترنم نشست
دستشو گذاشت رو شونه ترنم و گفت
– چی میگفتین ؟
ترنم لیوان آب میوه رو برداشت و با فکر اینکه چی میخواد به سام بگه به
خودم لعنت گفتم
یعنی میخواست انقدر ساده و احمقانه حرفمو بذار کف دست سام !
واقعا هر بلایی سرش می اومد حقش بود
ترنم رو کرد به سام و گفت
– داشتم میگفتم آب میوه اش مزه خاصی داره
سام شونه بالا انداخت و بیخیال گفت
– چه مزه ای ؟
– نیمدونم … یه ذره بخور …
سرمو پائین انداختم تا از این زرنگی ترنم لبخند نزنم
سام لیوانو گرفت و بو کرد
اما نخورد و گذاشت رو میز

اما سام از لیوان نخورد و گذاشتش رو میز
– شاید قدیمی شده … برات یکی دیگه میارم
– مرسی … همین خوردم کافیه … میوه میخورم
با اومدن بهار و اصرار به ترنم برای ملحق شدن به اونا بحثشون نا تموم موند
و ترنم بلند شد
سام هم از خدا خواسته بلند شد و با هم رفتن
تکیه دادم به صندلیم و همه رو زیر نظر گرفتم
محمد هم به من ملحق شد و گفت
– فکر کنم فقط ما دوتا تنهائیم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– اگه تا آخر مهمونی چند نفر دیگه دعواشون نشه و به ما ملحق نشن
با این حرفم خندید و برای خودش یه پیک دیگه مشروب ریخت
ترنم :::::::::::
هنوز تو شوک حرف امیر و رفتار سام بودم .
وقتی لب نزد به آب میوه داخل لیوان شکم بیشتر به یقین نزدیک شد
با ریتم آهنگ سام خودشو به من بیشتر نزدیک کرد و دستشو رو کمرم گذاشت
پیمان و نگار به سمتمون اومدن و از فرصت استفاده کردم با نگار سر گرم
رقص شدم
اما یکم که گذشت سام منو کشید تو بغلش و گفت
– بسه دیگه برین با هم برقصین ترنمو پس بدین
لبخند مصنوعی به پگاه زدم و با رفتنشون دستمو گذاشتم رو دست سام و از
بفلش بیرون اومدم
رو به روش قرار گرفتم و گفتم
– دیگه سو استفاده نکن
فکر کردم از این حرف جدیم ناراحت میشه و میریم بشینیم
اما نیشش باز شد و با خنده گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– آدم باید از همه فرصت ها استفاده کنه
آهنگ یهو عوض شد و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یه آهنگ خیلی شاد
شروع شد
همه حلقه زدن با هم و منو سام هم تو این حلقه افتادیم
یه سمتم سام بود که فوری دستش دور کمم حلقه شد و سمت دیگه بهار
همه با آهنگ میخوندین و میپریدن و حلقه میچرخید
اما من فقط فشار دست سام رو کمرمو حس میکردم که هر لحظه بیشتر میشد
کلافه از بینشون جدا شدمو گفتم
– تو ادامه بده سام من خیلی چرخیدم .
بهار دست سام رو گرفت و من سریع به سمت صندلیم برگشتمو کنار امیر
نشستم .

تا نشستم پسری که کنار امیر بود خم شدو رو به من گفت
– ئه چی شد نشستی ترنم ؟
گویا دوست های سام هم مثل خود سام زود صمیمی میشدن
لبخند به زوری زدم و گفتم
– خیلی چرخیدیم گفتم یکم بشینم
خندید و گفت
– آره دیگه اونا مستن فعلا نمیفهمن دارن چکار میکنن
تکیه دادم به صندلیم و به سام نگاه کردم که نگاهش رو من بود . امیر هیچ
حرفی نزد و محمد دوباره مشروب ریخت برای هر دو
داشتم حسابی پشیمون میشدم از اینکه اومدم با سام . به لیوان تو دست امیر
نگاه کردم که یه نفس همه رو خورد
سام اومد و یه لیوان برداشت و گفت
– تک خوری نکنین دیگه …
لیوانشو کامل پر کرد و نشست کنارم . محمد گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– ما که نمیرقصیم باید با مشروب سر گرم شیم دیگه
– منکه بهتون گفتم تنها نیاین …
با این حرفش دستشو را پام گذاشت و کنار گوشم گفت
– حالت خوبه ؟ سرت گیج رفت اومدی نشستی؟
نفس داغش که بوی الکل میداد خورد تو صورتم و باعث شد سرمو ازش دور
کنم. اما با این کار شونه ام خورد به امیر و اون برگشت سمت ما
سام لبخندی به امیر زد و آروم ازم فاصله گرفت . نمیدونم نگاه امیر چطور
بود اما لبخند سام خیلی مصنوعی بود.
به ساعتم نگاه کردم ، ساعت ده بود و گفتم
– من نمیدونستم انقدر اینجا دوره . به بابا گفتم 11 برمیگردم خونه
– یازده ؟ دیوونه شدی ؟ خودم زنگ میزنم به بابات
بلند شدم و گفتم
– نه … خودم صحبت میکنم … فقط گوشیم کجاست !
– فکر کنم همون بالا گذاشتی
با این حرف سام سر تکون دادم و رفتم سمت پله ها . باید به بابا زنگ میزدم و
میگفتم بیاد دنبالم
شاید این مهمونی رو هم میدید خودش بیخیال سام میشد و دیگه اصرار نمی
کرد بیشتر بشناسمش .
وارد اتاق شدم و موبایلمو دیدم که روی میز مونده بود
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
درو بستم ، گوشیمو برداشتم . شماره بابا رو گرفتم
بابا هنوز جواب نداده بود که سام اومد تو

بابا هنوز جواب نداده بود که سام اومد تو
حالتش شبیه آدم مست نبود اما چشم هاش قرمز شده بود
به سمتم اومد . گوشیو از دستم گرفت و گفت
– خودم صحبت میکنم
صدای الو بابا از اون سمت اومد و سام جواب داد
– سلام آقای احمدیان … شبتون بخیر …
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
امیر ::::::::::::
سام پشت سر ترنم رفت
با تاسف برای هر دوشون سر تکون دادم
درسته من سام رو میشناسم و میدونم چقدر شیشه خورده داره
اما واقعا بیشتر از این به من مربوط نبود که دخالت کنم
اون دختر نباد ساده و احمق باشه و خودشو تو دردسر بندازه
همینکه سر نوشیدنی هم هواشو داشتم چون حس کردم اگه نگم با سام شریک
جرمم اینو گفتم
اما وقتی به بهونه تلفن میره بالا …
خب لابد خودش تنش میخواره
شاید هم واقعا ساده و احمقه … که باز هم به من مربوط نیست …
برگشتم سمت محمد که داشت با من حرف میزد اما من حواسم بهش نبود .
سعی کردم به حرف هاش تمرکز کنم
واقعا به من ربطی نداشت سام و ترنم چطور با هم برخورد میکنن !
شاید ترنم هم مثل الناز ، مظلوم نمایی میکرد .
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
در حالی که واقعیتش چیز دیگه ای بود…
سام :::::::::
با احمدیان خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم
ترنم با اخم خیره به من بود
گوشی رو انداختم رو تخت کنارمون و گفتم
– بابات حرفی از ساعت یازده نزد ! یعنی یادش رفته بود
اخمش بیشتر شد و گفت
– منظورت چیه ؟
به سمتش رفتم که عقب رفت و گفتم
– واضحه … بهم دروغ گفتی … درسته ؟
– چرا باید بهت دروغ بگم ؟
– نمیدونم ! خودت باید بگی … البته …دیگه مهم نیست … چون همونطور که
شنیدی … بابات گفت مشکلی نیست تا هر وقتی طول کشید …

به سمتش رفتم که عقب رفت و گفتم
– واضحه … بهم دروغ گفتی … درسته ؟
– چرا باید بهت دروغ بگم ؟
– نمیدونم ! خودت باید بگی … البته …دیگه مهم نیست … چون همونطور که
شنیدی … بابات گفت مشکلی نیست تا هر وقتی طول کشید …
خورد به در کمد و ایستاد .مماس تنش ایستادم
حالا ترسو تو چشم هاش واضح میدیدم .
هرچند اثری از قرصی که تو آب پرتقالش ریخته بودم تو رفتارش نبود
جز همون سر گیجه ای که موقع رقصیدن داشت
دستامو دو طرفش گذاشتم و خم شدم کنار گوشش گفتم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– حالا که اینجائیم چرا یکمی خوش نگذرونیم
دستشو رو سینه ام گذاشت و سعی کرد هولم بده عقب
داغی کف دستشو به وضوح حس میکردم
بوسه ای رو گونه اش زدمو گفتم
– تو که زورت به من نمیرسه خانم کوچولو
سرشو کنار کشید وسعی کرد از زیر دستم بره
اما بدنمو بهش چسبوندم تا نتونه تکون بخوره که گفت
– سام … برو کنار … مستی …
– پائین گوششو بوسیدمو گفتم
– کو تا من مست شم عزیزم …
تنش خیلی نرم و خوشبو بود
واقعا وسوسه کننده بود کمرشو تو دستم گرفتمو که با دستاش شروع کرد به
مشت زدن به بازوم
مثل یه گربه وحشی داشت تقلا میکرد و صداش هم داشت بلند تر میشد
دستاشو تو دستم گرفتمو بالای سرش قفل کردم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
لبمو به زور رو لب هاش گذاشتم تا ساکتش کنم
اما با زانو پاش سعی کرد به بین پام لطمه بزنه و لبمو گاز گرفت
فکر کرده بود میتونه در بره . زانو پاهامو تو رونش فشار دادم که آیی از درد
گفت
دوتا دستشو تو یه دستم قفل کردمو با دست دیگه گردنش. گرفتم و فشار دادم تا
جیغ نزنه
از لبش جدا شدمو نگاهش کردم
ترس و خفگی تو صورتش بیداد میکرد و اشکاش راه افتاده بود
با پوزخند گفتم
– بهت گفته بودم من اگه چیزیو بخوام بهش میرسم ؟
سعی کرد نفس بکشه که لبمو رو لبش گذاشتم و گردنشو ول کردم
دستم شروع به فتح تنش کرد

در برابر من قدرتی نداشت هرچند خیلی تقلا میکرد
اما این تلاش هاش بیشتر برام مثل یه بازی جذاب بود
ترنم :::::::::
سام دیوونه بود . یه دیوونه روانی …
کدوم احمقی میاد خواستگاری کسی و بعد باهاش اینجوری برخورد میکنه !
مگه اینکه واقعا دیوونه باشه
با تمام وجود تلاش کردم خودمو ازش جدا کنم
صدای آهنگ انقدر بلند بود که مطمئن بودم جیغ هم بکشم کسی به دادم نمیرسه
از لبم جدا شد و دستشو جلو دهنم گرفت کنار گوشم گفت
– آروم بگیر ترنم من کارمو میکنم اینجوری فقط اذیت میشی
سعی کردم دستشو گاز بگیرم
اما متوجه شدو چنان دهنمو فشار داد که حس کردم استخونای فکم شکست
یهو ازم جدا شد و هولم داد سمت تخت
تعادلمو از دست دادم و سرم محکم به نرده تخت خورد
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
شکمم تو لبه تخت فرو رفت
جیغم بلند شد و چشمام سیاه شد
درد تو بدنم پیچید
تا نفس بگیرم موهامو تو دستش گرفتو سرمو عقب کشید
جیغ کشیدمو به دستش چنگ زدم
اما موهامو ول کرد و شالمو دور دهنم پیچید
شالمو پشت سرم محکم گره زد
احساس خفگی میکردم
سعی کردم گره رو باز کنم
اما بازو هامو گرفتو پرتم کرد رو تخت
با پام بهش لگرد زدم که خندیدو پامو کشید
اومد روم و در حالی که دستامو تو دستاش قفل کرده بود مشغول گردنم شد و
گفت
– حالا یه کاری میکنی دستاتو هم ببندما … من گفتم خوش بگذرونیم … چرا
انقدر وحشی بازی در میاری
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
انگشتای دستش چنان تو دستم فرو رفته بود که حس میکردم گوشتمو پاره کرده
جیغ خفه ای کشیدم که تنمو گاز گرفت
دیگه شک نداشتم سام یه روانی بود
یه دیوونه …

دیگه شک نداشتم سام یه روانی بود
یه دیوونه …
سام ::::::::::
من میخواستم یکم باهام نرم شه
اما نمیدونم این قرص های کوفتی چرا روش اثر نداشت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
به جای اینکه کم کم آروم شه هر لحظ وحشی تر میشد
پیشونیش که خورد به تخت قرمز بود و میدونستم کبود میشه
لبشم خون مرده شده بود و جای انگشتام رو صورتش بود
دیگه کار از کار گذشته بود
گرمای الکلی که خورده بودم داغ ترم کرده بود
دوتا دستشو با یه دستم گرفتم
مچ دستش انقدر ظریف بود که راحت هر دو دستشو با یه دست میتونستم بگیرم
دستم رفت پشتشو زیپ لباسشو پائین دادم
بدنش بلوری بود
بوسه ای رو یقه باز شده اش گذاشتم و گفتم
– حیف نیست اینارو مخفی میکنی …
بوسه هام که پائین رفت دیدم آروم شده
نگاهش کردم و با چشم های خیس خیره به من بود
چشمکی بهش زدمو گفتم
– پس آروم شدی بلاخره …
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
دستاشو ول کردم و گفتم
– آفرین … آروم باش دوتائی لذت ببریم
لباسشو پائین تر کشیدم و مشغول شدم که درد بدی تو سرم پیچید
ترنم :::::::::
با ترس بدن سام رو از خودم کنار دادمو لباسمو بالا کشیدم
وقتی چشمم به بطری رو پا تختی افتاد فهمیدم تنها راه نجاتم همینه
برای همین دیگه تقلا نکردم تا دستمو ول کنه
تا دستمو ول کردو سرشو گرفت بطری رو برداشتم و تو سرش کوبیدم
بطری دکوری فلزی بود
فکر نمیکردم چنین اثری داشته باشه
ادامه دارد ….
هر صبح و هر شب با ادامه این داستان با ما همراه باشید

فکر نمیکردم چنین اثری داشته باشه
اما سام از حال رفت
به زور از زیرش بیرون اومدم
بدنم میلرزید . دست هام جون نداشت
با انگشتای لرزون لباسمو مرتب کردم که سام آخی گفتو تکون خورد
هول شدم دوباره با بطریبه سرش ضربه زدم که دوباره افتاد
میترسیدم کشته باشمش
اما حتی نمیتونستم چکش کنم
مانتوم رو با ترس و عجله پوشیدم
شالمو انداختم رو سرم و دوئیدم بیرون از اتاق
سراسیمه از پله ها پائین رفتم
برق ها خاموش بود و فقط رقص نور روشن بود
صدای آهنگ سرسام آور بود

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن