رمان ترنم

رمان ترنم پارت 60

 

نفس خسته ای کشیدمو گفتم
– کرشمه هم بهم گفت ارتباط دارن … اون عکس ها و اطلاعات هم کار دیبا
بوده … فقط نمیدنم این ارتباط در چه حده
ترنم روی صندلیش صاف نشستو خیره به خیابون گفت
– شناخت من از سام زیاد نیست اما در همون حد که میشناسمش … مسلما فقط
در حال سو استفاده از دیباست …
سری تکون دادمو ماشینو روشن کردم
اما پس ذهنم از خودم میپرسیدم
پس چرا اومد حالشو بپرسه ؟
شاید هدفی پی هیمن داشت؟
شاید یه نکته دیگه هست که ما نمیدونیم
وگرنه از سام نگرانی برای کس دیگه بعید بود
دروغگو پست …
حالا احساس عذاب وجدان داشتم
اگه سام دیبارو آلوده به این آشغال ها کرده باشهدیگه من واقعا مقصرم
لعنتی …
چرا همه چی انقدر گره خورده بود
سام یه دوست خوب بود یه شریک برای شروع زندگی مستقلم
اما همه چی انقدر چرخید که حالا به یه دشمن منفور من تبدیل شده بود
مسلما فقط حضور ترنم باعث این قضیه نشده بود
ترنم باعث شد این کینه های جمع شده سر باز کنه و واقعیت ارتباط منو سام
رو بشه
وگرنه اینهمه عقده و نفرت و زخم ! محاله فقط برای همین قضیه باشه !
و مهم تر از این …
محاله تازه شروع شده باشه …
تو افکارم غرق بودم که رسیدیم به خونه
ماشینو پارک کردیمو بالا رفتیم
انگار سالها از آخرین زمانی که منو ترنم با آرامش پا به خونه گذاشتیم
میگذشت
هر دو خسته بودیم
ترنم به سمت یخچال رفتو گفت
– چیزی میخوری؟
– نه … میرم دراز بکشم
اینو گفتمو به سمت اتاق خواب رفتم
درد داشتم اما دلم یه حمام آب داغ میخواست
لباس هامو بیرون آوردمو خواستم برم به سمت حمام که ترنم تو قاب در پیدا
شد
یه لیوان آب میوه تو دستش بودو با لبخند بی رمقی گفت
– مایعات برات خوبه امیر
از دستش لیوانو گرفتمو تشکر کردم
کمی ازش خوردمو ترنم گفت
– میخوای دوش بگیری ؟
– آره… اگه بتونم … لعنتی دردش کم هم نمیشه
– بزار برات مسکن بیارم … منم باید دوش بگیرم
اینو گفتو برگشت سمت آَپزخونه
یه در عجیب بینمون بود
انگار غریبه بودیم .
ترنم با مسکن برگشتو با باقی مونده آبمیوه ام مسکنو خوردم
ترنم لیوانو ازم گرفت و خواست بره که دستشو گرفتم
نگاهم که کرد گفتم
– ولش کن … بیا بریم
– کجا ؟
– دوش بگیریم …
نگاهشو ازم گرفتو گفت
– کمک میخوای ؟
چونه اش رو گرفتمو سرشو به سمت خودم گرفتم تا تو چشم هام نگاه کنه و
گفتم
– نه …
مکث کردم و ادامه دادم
– تورو میخوام …
ترنم :::::::::
تمام اتفاقات این مدت تو دلم جمع شده بود
سوال های بی جواب و احساس های سرکوب شده
درست وسط یه دایره سر در گم بودمو نمیدونستم برای خارج شدن ازش به
کدوم سمت باید برم تا زودتر خارج بشم
برای همین دوست داشتم تنها باشم
دوست داشتم تایمی رو برای خودم باشم
هرچند وقتی تو ماشین تنها بودم همش منتظر امیر بودم
اما وقتی امیر پیشم بود انگار میخواستم ازش دور شم
حس غریبی بود . بخوای کسی باشه اما نباشه !
نگاهمبه نگاه امیر قفل شدو لب زد
– تورو میخوام
اون حس دلتنگی درونیم که این روزا از بقیه حس ها ضعیف تر شده بود با این
حرف امیر یهو ریشه کردو بزرگ شد
بزرگ بزرگ و بزرگ تر
انگار منتظر یه تلگر بود
تو گلوم بغض شدو راه نفسمو بست
فقط تونستم به امیر سر تکون بدم
خودمو تو آغوش گرمش رها کنمو سرمو رو شونه اش بذارم
نوازش وار دستش رو تنم حرکت کردو گفت
– دیگه نیمگم معذرت میخوام… چون فایده نداره … اما قول میدم همه چیو
درست کنم… قول میدم …
بوسه آرومی به گردنش زدمو از آغوشش جدا شدم
سری تکون دادمو گفتم
– همیشه بعد سختی ها آسونیه …
گونه ام رو نوازش کردو لبش آروم رو لبم نشست
خودمو سپردم به دست این بوسه ….

بوسه ای که اولش آروم و نرم بود
اما با حلقه شدن دستم دور گردن امیر عمیق تر شد
یه دستش تو موهام فرو رفتو دست دیگه اش کمرمو به خودش فشرد
لب هامون تشنه هم بود
بدن هامون دلتنگ
انگار سالها بود جدا افتاده بودیم
تا به خودم بیام رو تخت بودیمو این لباس های من بود که به اطراف اتاق پرت
میشد …
*
*
چشم هامو به سختی باز کردم
از نور کم سو بیرون نمیدوستم صبحه یا غروب …
خودمو بیشتر زیر پتو فرو بردمو صورتمو به سینه لخت امیر چسبوندم
چقدر گرمو دوست داشتنی
کاش تمام مشکلات دنیارو میشد با این پتو از خودم دور کنمو تو بغل امیر با
آرامش ادامه عمرمو بگذرونم
یه حمام دو نفره تبدیل شد به یه خواب دو نفره
توصیه دکتر که گفته بود تو رابطه دقت کنیم تبدیل شد به یه رابطه طولانی …
اما برایند همه این اتفاقات
حس خوبی بود که الان داشتم
خیلی بهتر و قوی تر از قبل
امیر دستشو نوازشوار رو کمرم کشیدو با صدای خواب آلودی گفت
– نگو که بیدار شدی
تو گلو خندیدمو گفتم
– بیدار شدم اما میخوام باز بخوابم
اونم بی صدا تو گلو خندیدو گفت
– خوبه … پس بخوابیم
هومممی گفتمو دو بغلش جمع شدم
چشم هامو بستمو خیلی زود خوابم برد
یه خواب خوب که خیلی وقت بود دلتنگش بودم
امیر ::::::
ترنم دوباره خوابید . اما من خوابم نمیبرد
درد پهلوم با وجود رابطه ای که داشتیم کمتر شده بود
انگار بیشتر از اعصاب بهم ریخته ام درد میکرد تا از فشار جسمی
چون حالا که ترنم تو بغلم بودو لبخند رو لبشو میدیدم انگار همه چی آروم تر
بود
ذهنم دوباره درگیر دیبا بود
اون عذاب وجدانی که دوست نداشتم داشته باشم اومده بود سراغم
آخه سام چی از جون دیبا میخواست ؟
چی از جون منو زندگیم میخواست
تو خاطرات گذشته غرق شدم
باید میفهمیدم سام و دیبا کی و چطور آشنا شدن …
یاد حرف بلور افتادم که گفت میدونه دوست پسر دیبا کی بوده
دستمو دراز کردمو گوشیمو از رو پا تختی برداشتم
به بلور پیام دادم
– چی راجب دوست پسر دیبا میدونی ؟
یکم منتظر موندم تا بلور جواب بده
اما خبری نشدو چشم هام گرم شد
خوابم بردو تو خواب مدام مامان نگرانو میدیدم
جلسه دادگاهم با سامو میدیدم
و ترنم که پشتش به من بود
از خواب پریدم.
ترنم همچنان با لبخند تو بغلم بود
ویدن این صحنه حالمو بهتر کرد
مسیجی که رو صفحه گوشیم اومده بودو چک کردم
بلور بود که نوشته بود
– من که همه چیو گفتم … قرار شد وکیلت اطلاعات بیشتر بده
براش نوشتم
– فقط همون پسر بود ؟ کس دیگه ای رو نداشت
– فقط همونو برامتعریف کرده بود
با این حرفش مکث کردم
تعریف کرده بود؟
یعنی این اطلاعاتو خودش به بلور داده بود ؟
اینجوری که این اطلاعات اصلا قابل اعتماد نبود
سریع برای بدور نوشتم
– تو اونو دیدی ؟
– آره
عکس سامو براش فرستادمو گفتم
– این که نبود
بلور زود جواب داد
– نه …
کلافه نفسمو با حرص بیرون داوم که یه پیام دیگه از بلور اومد
نوشته بود
– اینو هم دیدم امیر …
با این حرف بدور دیگه مرعات ترنم نکردمو زنگ زدم
بدور سریع جواب دادو خودش گفت
– مطمئن نیستم ها. اما فکر میکنم دیدم. صبح اون شب که تو اومدی به ملک
حسان برای اولین بار راجب ترنم گفتی دیبا حالش بد شد
بلور مکثی کرد. انگار داشت فکر میکرد
دوبارا گفت
– راستش دیبا گفت مسموم شده اما الان که فکر میکنم خیلی هم شبیه مسمومیت
نبود. شایدم مصرف مواد بود
بی تحمل گفتم
– خب… سامو کی دیدی
بلور که انگار تازه برگشته بود به ماجراز اصلی زود گفت
– آها… سام… من با دیبا رفتم بیمارستان سرم زد. بعدش گفت دوست پسرم
میاد بریم بیرون و با من برنگشت . اما من صبر کردم تا دوستش بیاد دنبالش
چون نگرانش بودم. اون موقع فکر میکنم کسی که اومد دنبالش سام بود …
چون تز دور دیدم مطمئن نیستم
سریع گفتم
– ماشینش چی بود؟ یادته؟
– آره … اونو نمیشه یادم بره. آخه یه نیسان جوک آجری بود ! خیلی جلب
توجه میکرد
با این حرف بلور ساکت شدم
ترنم خواب و بیدار بهم نگاه کردو نگران گفت
– چی شده امیر؟
موهای ترنمو نوازش کردم و با تکون سر اشاره کردم که هیچی نشده
اما نگرانی از چشم هاش پاک نشد
بلور از اونسمت دیگه خط گفت
– امیر… هستی
سریع گفتم
– آره… مرسی از اطلاعات. خود سام بوده
– یعنی دیبا با سام دوست شده؟
– شک دارم ! شاید فقط یه همکاری بوده
بلور اینبار مکث کردو با تردید گفت
– شاید …
تشکر کردمو قطع کردم
رو به ترنم و چشم های منتظرش گفتم
– راجع به دیبا و سام از بلور پرسیدم
از تو بغلم بلند شد و نشست رو تخت
پتو رو روی تن خودش نگه داشتو گفت
– خب… چی شد ؟
از رو تخت بلند شدمو حوله حمامم رو برداشتم و گفتم
– بیا بریم دوش بگیریم برات میگم
نگاهش رو بخیه روی شکمم ثابت شدو گفت
– مطمئنی دوش گرفتن برات بد نیست
سری تکون دادمو دستمو به سمتش گرفتم
با نگرانی دستمو گرفتو به سمت حمام رفتیم
تو سرم کلی سوال بود
اینکه رابطه دیبا و سام چطوریه
ترنم دوش آبو تنظیم کردو زیر دوش آب بغلش کردم
جریان آب کم کم بدن هر دومون رو در برمیگرفت و ترنم گفت
– پس اومدن سام به بیمارستان وقتی تو تو اتاق عمل بودی هم به دیبا مربوطه
– آره دیگه …
– پس شاید چاقو خوردن تو هم به هر دو مربوطه
– احتمال میدم
– پس چرا گفتی کار سام نبود
– چون واقعا نبود و دیبا این کارو کرد.
با این حرفم ترنم سرشو بلند کردو به من نگاه کرد
خواست چیزی بگه اما حرفشو خورد که گفتم
– چی شده؟
بدون نگاه کردن بهم گفت
– تو اشتباه دیبارو باز هم پوشوندی امیر …
سرشو بلند کردو نگاهم کرد
تو چشم هاش غم موج میزد
سعی کرد از بغلم جدا شه اما دستام دورش محکم تر شدو گفتم
– ترنم ؟
بدون نگاه کردن بهم گفت
– امیر… حس میکنم دوستش داری …
از حرفش خشک شدم .
خیلی سنگین بود برام
بازم سعی کرد از بغلم بره بیرون
اما اینبار خیلی محکم تر نگهش داشتم
چون ناخداگاه از دستش عصبانی شده بودم و گفتم
– دوستش دارم؟ این چه حرفیه میزنی ترنم
زیر دوش آب سرشو که بلند کرد نمیدونستم خیسی مژه هاش از اشکه یا چیز
دیگه اما سرخی چشم هاش مسلما از اشک بودو گفت
– اگه دوست داشتن نیست پس چیه؟
– احساس مسئولیت…. عذاب وجدان… نمیدونم اصلا اسمش چیه … فقط
مطمئنم دوست داشتن نیست
پلک زدو دونه های بزرگ اشک اینبار جلو چشمم از گوشه چشمش سر خورد
پائین که عصبانی گفتم
– ترنم … من فقط یک بار دوست داشتنو تجربه کردم
تو نگاهش پر از سوال شد که ادامه دادم
– یادته … اون روز وقتی اومدی تو کافه
آروم لب زد کدوم روز
همه صحنه های اون روز تو ذهنم مرور شدو خیره تو چشم های روشنش گفتم
– اولین بار وقتی همو دیدیم…
پیشونی ترنم بوسیدمو گفتم
– اون روز که با سام اومدی کافه … موهاتو بافته بودی و از یه سمت شالت
بیرون بود
به چشم هاش دوباره نگاه کردم .
انگار اونم برگشته بود به اون روز
لبخند زدمو گفتم
– از خودم میپرسیدم یعنی رنگ واقعی موهات اینه؟ یا رنگ کردی ؟ مضطرب
نگاهت تو کافه دنبال سام گشت …
ترنم آروم گفت
– سام منو بهت به اسم نامزدم معرفی کرد
خندیدمو گفتم
– آره … جا خورده بودم
– از قیافه ات پیدا بود
از این حرفش باز لبخند زدمو گفتم
– ترنم اون روز … از همون نگاه اول عاشقت شدم…
به چشم های ترنم نگاه کردم
بازم با پلکش اشک هاش سرازیر شد اما اینبار بدون غم
خواست چیزی بگه که گفتم
– اما میدونی کی فهمیدم این اولین باره که کسی رو دوست دارم
سوالی سر تکون داد که گفتم
– وقتی برای اولین بار… طعم لب هاتو حس کردم … اون موقع بود که مطمئن
شدم عاشقم… فهمیدم تا قبل تو هرگز کسی و دوست نداشتم … اون موقع بود
که …
خم شدم مماس لبش گفتم
– فهمیدم دنیام عوض شده
لب هاشو داغ بوسیدمو دستاش دور گردنم حلقه شد
از اینکه ترنم باهام همکاری کرد حس خوبی داشتم
اما دلم به طرز عجیبی سنگین بد
بوسمون عمیق تر شد که ترنم سرشو عقب کشید
با خجالت سرشو پائین انداخت و لب زد
– امیر … حس میکنم دارم ضعف میرم
خندیدمو بغلش کدم
نه اش رو بسیدم فتم
– حق داری … یه غذای درست حسابی که نخوردی . اینهمه هم ات انرژی
رفته
دوش بگیریم بریم غذا بخوریم
سری تکون دادو صورتشو به سینه ام مماس کرد
چقدر وقتی تو آغوشم بود آروم بودم
اما این غم و عذاب وجدان هنوز از قلبم بیرون نرفته بود
هر دو دوش گرفتیمو از حمام اومدیم بیرون
از خونه زدیم بیرونو به سمت رستوران خودم رفتیم
اونجا هم میتونستم سر کشی کنم به همه چی و هم نهار بخوریم
تو مسیر ترنم ساکت بودو فقط خیره به بیرون بود
منم دلم نمیخواست این سکوتو بشکنم
وقتی رسیدیم ازش خواستم بشینه تا من برگردم
به سر آشپز دوتا بشقاب ویژه سفارش دادم و گفتم زودتر ببره برای ترنم
خودمم رفتم بخش مدیریت سرکشی
مشغول بررسی حساب ها بودم که سر آشبز بهم گفت غذای ما آماده شده
به اجبار حساب هارو نیمه کاره گذاشتمو رفتم سر میز
ترنم در حال صحبت با تلفن بودو وقتی منو دید لبخند زد
رو میز نهار دوتامون چیده شده بودو پشت میز نشستم
ترنم زود خداحافظی کردو قبل اینکه من بپرسم گفت
– بابا سلام رسوند
– سلامت باشن. ببخشید تنهات گذاشتم
– عیبی نداره برام دمنوش آوردن خیلی خوب بود
لبخند زدمو به غذا اشاره کردم و گفتم
– بفرما
لبخندی زدو در حالی که شروع میکرد گفت
– امیر بابا اطلاعات پیدا کرد از دوست پسر دیبا
سرگرم غذام شدمو گفتم
– دیگه اون مهم نیست… الان سام مهمه
به ترنم نگاه کردم که گفت
– اما اگه بدونی کیه … میفهمی اونم مهمه
سوالی به ترنم نگاه کردم و گفتم
– بهزاد امیری گفته بود بلور . درسته ؟ کی هست ؟
– پسر خاله سام …
شوکه به ترنم نگاه کردم که دوباره گفت
– دیبا مسلما سامو خیلی وقته میشناسه . البته اگه با دوست پسرش اهل اکیپی
بیرون رفتن باشن .
سری تکون دادمو به فکر عرو رفتم
بهزاد امیری…
پسر خاله سام…
یعنی دیبا با اون رابطه داشته ؟ یا با سام ؟
ترنم کمی از غذاش خوردو گفت
– قسمت مهم پیدونی چیه؟
بدون نگاه کردن بهش همینطور که تو افکارم بودم گفتم
– چی ؟
– اینکه بهزاد عروسی کرده … درست قبل عقد ما !
این دیگه واقعا شوکه کننده بود
به ترنم نگاه کردم و گفتم
– مطمئنی؟
– بابا گفت … با پدر سام صحبت کرد آمارو در آورد
پس دیگه شکی نمیموند
سری تکون دادمو گفتم
– پس شاید دیبا بخاطر اون خودکشی خواست بکنه
ترنم با تردید سری تکون دادو گفت
– نمیدونم امیر… بهتره از خود دیبا یا سام آمار بگیریم
– اونا که آمار نمیدن
لبخند شیطونی زدو گفت
– یه فکری دارم…
قبل اینکه من چیزی بگم گوشیشو برداشت و گفت
– سام اهل معامله است … چرا باهاش معامله نکنیم
به صندلیم تکیه دادم
دستمو به سینه زدمو گفتم
– چه معامله ای؟
ترنم خیره به چشم های من گفت
– تو که باید خوب بدونی
چشم هاش برق شیطنت داشت
مشکوک گفتم
– چی تو سرته دختر ؟
ترنم کمی خم شد رو میزو آروم گفت
– از همون راهی که خودش میره… ماهم میریم …
خم شدم سمتشو گفتم
– مثل خودش حقه بازی؟
سری تکون دادو گفت
– یه دروغ کوچولو فقط…
اخم کردمو سرمو عقب بردم و گفتم
– نه … من حاضر نیستم مثل سام رفتار کنم. یه عمر بهش گفتم عوضی …
حالاخودم مثل اون بشم؟
ترنم هم عقب رفت و گفت
– باشه… هرجور راحتی … من فقط خواستم سرش کلاه بذاریم … بلاخره باید
بفهمیم قضیه چیه دیگه امیر… تو خودت خواستی بدونی…
فقط نگاهش کردمو حرفی نزدم که مشغول غذاش شد و گفت
– میدونی امیر…
مکث کرد
به من نگاه کردو ادامه داد
– الان که فکر میکنم میبینم من اصلا برام مهم نیست سام از ما چی میخواد یا
دیبا مشکلش چیه دقیقا ! برا من فقط مهمه این اتفاقا تموم شه. فقط تموم شه و ما
به آرامش برسیم.
دستشو رو شکمش گذاشتو گفت
– میخوام وقتی بچمون به دنیا میاد آرامش داشته باشیم. فقط همین .
سری تکون دادمو گفتم
– میفهمم … اما این راهش نیست…
شونه ای بالا انداخت و مشغول غذاش شد
دیگه حرفی نزد
منم سکوت کردم.
اما ذهنم آشوب بود
من نمیتونستم مثل ترنم بگم برام مهم نیست
چون مهم بود
خیلی هم مهم بود
مخصوصا دیبا …
درسته اگه حرف ترنم درست باشه و دیبا با پسر خاله سام اول دوست شده باشه
، ممکنه آشنایی دیبا و سام به من هیچ ربطی نداشته باشه
اما …
اینا همه یه احتماله..
اگه سام برای آزار من با دیبا آشنا شده باشه … اگه سام اونو آلوده به مواد
کرده باشه … اونوقت دیگه نمیتونم بگم مقصر نیستم …
چون اونوقت گناهکار اصلی منم
با نگاه ترنم به خودم اومدم که گفت
ترنم گفت
– به چی فکر میکنی؟
سریع گفتم
– هیچی
مشغول غذام شدم که ترنم گفت
– بعد نهار بریم بیمارستان ؟
– یکم کاردارم اینجا… رسیدم بعدش میریم
ترنم سری تکون دادو باقی غذا رو تو سکوت خوردیم
با ترنم برگشتم دفترم
در اتاقو قفل کردمو بهش گفتم رو کاناپه استراحت کنه تا کار من تموم شه
اونم استقبال کردو رو کاناپه دراز کشید
نشستم پشت میز
اما نمیتونستم به کارام تمرکز کنم
به ترنم نگاه کردم که رو کاناپه دراز کشیده بود
دلم میخواست الان خونه بودیمو منم بهش ملحق میشدم
بغلش میکردمو تو عطر تنش تمام این فکر و خیال هارو فراموش میکرد
اما افسوس که ممکن نبود
تو این افکار بودم که پیامکی اومد رو گوشیم
بلور بود
نوشته بود
– سام اومده اینجا
سریع نوشتم
– بیمارستان هستین ؟
بلور جواب داد
– آره … فقط من پیش دیبا هستم. سام اومده
– نذار با هم تنها باشن . ما الان میایم
بلور نوشت باشه و من بلند شدم
رو به ترنم گفتم
– باید بریم یبیمارستان
نشست رو کاناپه و خواب آلود گفت
– چی شده ؟
دستشو گرفتمو در حالی که از اتاق میرفتیم بیرون گفتم
– سام… بیمارستانه … پیش دیبا
شوکه نگاهم کرد و گفت
– خب ما تا برسیم که میره
– بلور نگهش میداره
سوار ماشین شدیم که ترنم گفت
– بریم انتظار داری چه حرفی بزنه باهامون؟
کلافه گفتم
– تو پیشنهاد دیگه ای داری
اخمی کردو گفت
– آره
– چی؟
ترنم گوشیشو بیرون آوردو گفت
– بزار خودم به بلور میگم

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan