رمان ترنم

رمان ترنم پارت 63

 

نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم
– اگه میدونستی که الان اینجا نبود
– از کجا میدونی اونجا که داری میگردی هست ؟
پوزخندی زدمو برگشتم سمتش
حق به جانب داشت نگاه میکرد
لبخندی بهش زدمو گفتم
– چون اگه نبود ! تو هم اینجا نبودی
اخمش تو هم رفتو گفت
– خیلی به خودت مطمئنی امیر
برگشتم سمت کشو مدارکو پرونده هارو گشتم بدون اینکه بهش جواب بدم
سام بلند شدو گفت
– من تک تک اون پرونده هارو گشتم …
– میدونم
– خب ؟
پیداش کردم
میدونستم سام بهش توجه نداره
چون حتی از وجودشم خبر نداره
برگه رو بیرون آوردمو گفتم
– این ! مدرک فرار مالیاتی تو !
ابروهاش بالا پرید
چشم هاش گرد شدو گفت
– فرار مالیاتی چیه؟ مگه ما چقدر گردش مالی داریم که فرار مالیاتی داشته
باشیم ؟
پوزخند زدمو گفتم
– وقتی به جای کار با حساب شرکت ، حساب شخصیتو میدادی به ملت تا
مالیات ندی اسمش میشه فرار مالیاتی.
به برگه نگاه کرومو گفتم
– تمتم خرید های دو سال گذشته با حساب شخصیت بوده ! جالبه نه ! گردش
حسابو آوردی پائین. انتظار نداشتی من چک کنم
بهش نگاه کردمو گفتم
– فکر میکردی منم مثل تو ام کاری که انجام شدو دیگه چک نمیکنم… اما…
با این حرف برگه رو به سمتش گرفتم
اومد سمتمو با اخم برگه رو گرفت
چشم هاش رو صفحه چرخید که گفتم
– اما… اینم ریز گردش کار های مالیت …
از دیدن برگه حسابی شوکه شده بود
اخمش تو هم رفتو برگه رو پرت کرد سمت من
با عصبانیت گفت
– فکر کردی چی … با من میخوای در بیفتی ؟

پوزخندی زدمو ریلکس نشستم رو صندلیم
با آرامش گفتم
– سام … من اگه میخواستم باهات بجنگم … خیلی وقت میش اینو رو کرده
بودم
سام سکوت کرد
از سکوتش استفاده کردمو گفتم
– تو اگه از من شکایت کردی چون از حساب مشترک برداشت کردم ! میشه یه
جرم شخصی! اما …
به برگه اشاره کردمو گفتم
– اما من اگه اینو رو کنم تو یه جرم اجتماعی داری ! اونوقت میدونی اوضاع
کی خراب تره ؟
اخمش بیشتر شد و گفت
– امیر کاری نکن که …
نذاشتم ادامه بده و گفتم
– که چی؟ سام ! اگه به جنگیدنه منم جنگجو بدی نیستم. خودت میدونی . اما به
احترام سالهایی که دوست بودیم به جای تیکه تیکه کردن همدیگه با احترام
دست میدیم و شراکتمونو جدا میکنیم ! موافقی ؟
سام نفس با حرصی بیرون دادو به سمت در رفت
قبل اینکه از اتاق بره بیرون گفتم
– فقط فکر کن ترسی که تو دل ترنم درست کردیو من بخوام رو دیبا خالی کنم
.
یهو مکث کرد
هنوز مطمئن نبودم حس امیر به دیبا چیه
اما الان مشخص میشد
یا بی تفاوت میره
یا عصبانی میشه و از کوره در میره
سام برگشت سمت منو چشم هاز به خون نشسته اس داد میزد که زدم به هدف
با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت
– فقط کافیه به دیبا نزدیک شی تا خودم بکشمت امیر … شک نکن… میکشمت

جا خورده بودم
این اولین بار بود سام رو دختری حساس شده بود
اونم در این حد
سام از اتاق رفت بیرونو درو به هم کوبید
حالا یا همه چی حل میشد!
یا بدتر میشد !
برگه رو برداشتمو زدم بیرون
فردا اول وقت اینو باید بدم به وکیلم
درسته این برگه جرگ منو کم نمیکنه
اما حداقل سامو هم تو دردسر میندازه .
وقتی رسزدم بیمارستان مامان و پدر ترنم بزرون اتاق در حال صحبت بودن
با دیدن من هر دو لبخند زدنو مامان گفت
– ترنم خوابه … دکتر گفت فردا مرخصه
تشکر کردمو خواستم برم داخل که پدرش گفت
– امیر جان… میشه صحبت کنیم؟

نگاهم بین در اتاق و مدرش چرخید
دوست داشتم زودتر برم پیش ترنم
امد به اجبار سری تکون دادم که مامان بلتد شد
رفت داخل و من جای خالی مامان نشستم
پدر ترنم گفت
– فردا که ترنم مرخص شد ازت میخوام بیاین خونه من
– سریع گفتم
– چرا ؟
– چون اینجوری من خیالن راحت تره و بلاخره شما عقدین هنوز عروسی
نکردین که .
اخمم تو هم رفت . وسط اینهمه اتفاق اومده بود و میخواست مدیریت کنه
بلند شدمو گفتم
– همه وسایل ترنم خونه منه … اونجا خونه ترنمه… یکم برای این تصمیمات
دیره …
پدرش هم بلند شدو گفت
– خوب نیست تنها بمونه . مادرت هم با من موافقه کا احتمال افسردگی هست
– من مخالف نیستم و قرار نیست تنها بمونه
با این حرف به سمت اتاق ترنم رفتم
امکان نداشت بذارم بره خونه پدرش
من تازه میخواستم زندگی با آرامشو شروع کنم
حالا بذارم بره
نه مسلما نمیذارم
وارد اتاق شدم
مامان کنار ترنم ایستاده بودو داشت کمک میکرد کمی آب بخوره
تا منو دیدن ترنم لب زد
– امیر… کجا بودی ؟
به سمتش رفتمو مامان لیوانو داد به من و گفت
– تنهاتون میذارم
مرسی گفتمو جای مامان ایستادم
خواستم به ترنم آب بدگ که دستمو کنار زدو گفت
– امیر… کجا بودی …
– رفته بودن رستوران یه سر . چرا انقدر نگرانی
با همون نگرانی عجیب تو چشم هاش گفت
– آخه یه چیزی یادم اومد
سوالی سر تکون دادم که ترنم گفت
– پدربزرگت گفته بود اگه …
خودم فهمیدم چی میخواد بگه
برای همین سریع گفتم
– مهم نیست … دیگه نه من به اون حرفش توجه میکنم نه مامان…
– اما … امیر…
خم شدمو پیشونیشو بوسیدم
نذاشتم ادامه بده و گفتم
– دیگه اما نداره … دیگه کوتاه نمیام… اول آرامش توئه …
ترنم : :::::::::
حرف امیر خیلی دل گرم کننده بود
اما ناراحتمم میکرد
اول آرامش من خیلی خوب بود
اما مادرش چی
اینجوری من آرامش نداشتم
چون حس میکردم حق مادرش از بین میره
اما دیگه حرفی نزدم چون حوصله بحث نداشتم
اون شب با نوازش موهام خوابم برد
صبح که بیدار شد اتاقم خالی بود
پرستار اومدو برام صبحانه آورد
وقتی دید بیدارم گفت
– مادرتون داره بیرون قدم میزنه صداش کنم
از حرفش قلبم درد گرفت
مادری که نداشتم
مادری که نشدم
با تکون سر گفتم نه و چشم هامو بستم
اما چند دقیقه بعد گیتی خانم اومد تو و گفت
– بیدار شدی دخترم
نگاهش کردمو گفتم
– بله … اذیت شدین دیشب اینجا موندین
لبخندی زدو گفت – نه ع
زیزم چه اذیتی … امیر داره میاد کار های ترخیصتو از دست بده
لبخند زدم که گیتی خانم خندیدو گفت
– از بعد عقدتون انقدر اتفاق افتاده حس میکنم چند سال گذشته … اما نوبتی همه
بیمارستان رفتیم
منم خندیدمو گفتم
– بله … خیلی خوش قدم بودم
با این حرفم اخم کرد پیشونیمو بوسیدو گفت
– هیچ تغییری بدون بها نیست… تو خوش قدمی چون باعث شدی دیکتاتوری
پدرم بعد سالها شکسته بشه
لبخندی زدو کنار تختم نشست و گفت
– همیشه امیدوار بودم قبل از اینکه بمیره این روزو ببینم. دوست نداشتم
دیکتاتور از دنیا بره
متعجب نگاهش کردم که گفت
– به ظاهرش نگاه نکن … حالش زیاد خوب نیست
– چرا ؟
– خیلی ساله مریضه … دوبار عمل کرده … یه توموره که تو دریچه قلبش هی
رشد میکنه. هر بار جراحی میکنه و برمیدارن. اما دوباره رشد میکنه…
– جدا… من نمیدونستم
– هیچکس نمیدونه … جز منو برادر بزرگم
– اوه …
– ملک حسان دوست نداره کسی بدونه . روز های ضعف و نیازشو دوست
نداره کسی ببینه
متعجب بودم
باورم نمیشد ملک حسان به خودشم انقدر سخت میگیره
گیتی خانم با لبخند نگاهم کردو گفت
– متاسفانه امیر هم اینجوریه .
ادامه دارد ….
حق با گیتی خانم بود .
امیر هم کاملا اینجوری بود
حاضر بود بیشتر درد و رنج بکشه اما کسی متوجه ضعفش نشه
با این فکر رفتم تو فکر امیر
این چند وقت خیلی دور شدیم
خیلی از احساس امیر غافل بودم
روزی که بهش بله گفتم از انتخابم مطمئن بودم
حس عشق تو قلبم خیلی بزرگ و گرم بود
اما مشکلات و حرف های بقیه کم کم همه چیو ازم دور کرد
اون عشق و اعتماد هنوز تو قلبم بود
اما … روش پر شده بود از احساس های بد و غم
باید یه خونه تکونی بزرگ تو دلم راه مینداختمو احساس قبلو بیدار میکردم
با صدای گیتی خانم به خودم اومدم که گفت
– بیا صبحانه ات رو بخور عزیزم…. روز سختی منتظرمونه
سری تکون دادمو صاف تر روی تخت نشستم …
امیر ::::::::::
از تو آینه به ترنم که چشم هاشو بسته بود نگاه کردم
مامان صندلی جلو نشسته بدو ترنم رو صندلی عقب پاهاشو دراز کرده بود
نگران حالشو دردش بودم
اما بیشتر نگران قلب و احساسش بودم
کار های ترخیص خیلی طول کشیدو ترنم کلافه شده بود
پدرش قرار بود شب بیاد بهش سر بزنه
کرشمه و بلور هم همینطور
اما فکر میکردم بیشترین چیزی که ترنم نیاز داره آرامشه
من هیچوقت ندیدم با دوستی چت کنه یا دوست صمیمی داشته باشه
میدونم اینکه منو به خلوتش راه داده واقعا با ارزشه
اما اینکه چطور خلوت و آرامششو خراب کردم بیشتر ناراحتم میکنه
با صدای مامان به خودم اومدم که گفت
– امیر جان خونه چیزی لازم نیست همینجا بخریم ؟
سری تکون دادمو گفتم
– نه… صبح خرید کردم …
ترنم از تو آینه نگاهم کردو لبخند کمرنگی زد
بهش لبخند زدم که گفت
– دیبا و سام چی شدن ؟
مامان هم به من نگاه کرد که گفتم
– سام یه حرکتی کرد که دیگه مطمئن شدم بینشون خبریه
– چه خبری امیر؟
گوشیمو دادم به ترنم و گفتم ویسو بده مامان گوش بده
ترنم گوشیو گرفتو گفت
– یعنی واقعا سام به دیبا علاقه داره؟
– علاقه رو نمیدونم … اما براش مهمه
ترنم گوشیو داد به مامانو گفت
– پلی کنین مکالمه سام و دیبا تو بیمارستانه. بلور ضبط کرده
مامان هنوز پلی نکرده بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد
مامان گوشیو گرفت سمتمو گفت
– سامه … جواب میدی؟
گوشیو از مامان گرفتمو جواب دادم
از تو آینه نگاه نگران ترنم میدیدم
تا گفتم الو سام گفت
– بیا دفتر … باید حرف بزنیم
– الان نمیتونم …
– یک ساعت دیگه میبینمت
– باشه
هر دو بدون حرف بیشتر قطع کردیمو ترنم سریع پرسید
– چی شده؟
– هیچی مطرم دفتر ببینمش.
– چرا؟
– صحبت کنیم
– منم میام امیر
با این حرفش با اخم از تو آینه بهش نگاه کردمو گفتم
– کجا بیای … تو باید استراحت کنی …
رسیده بودیم خونه
ریموت د پارکینگو زدمو ترنم گفت
– خوبم … بیام خیالم راحت تره
جوابشو ندادم چون واقعا حرفش منطقی نبود
ماشینو پارک کردپو گفتم
– بریم بالا …
ترنم :::::::
از تو آینه آسانسور به امیر خیره بودم.
هیچوقت دیدار امیر و سام بدون حاشیه نبود
اینبار به طرز عجیبی تو دلم استرس بود
انگار قرار بود یه اتفاق بد بیفته
امیر متوجه نگاهم شدو گفت
– ما میخوایم راجب کار حرف بزنیم ترنم… چرا انقدر نگرانی؟
نگاهمو ازش گرفتمو سکوت کردم
شاید بخاطر ضعف جسمانی بود که انقدر حال روحیم بد بود
اما دوست داشتم بزنم زیر گریه
فقط جون امیر داشت میرفت
در آسانسور باز شدو وارد راهرو شدیم
یه سیل از خاطرات به قلبم هجوم آورد
خونه من…
خونه امیر…
اولین بوسه ها …
حس کردم نفس کم آوردم
امیر درو باز کردو کنار ایستادم تا مادرش بره تو .امیر منتظر برگشت سمت
من تا منم برم داخل
نگاهمون به هم قفل شد و اخم بین ابروهاش محو شد
لبخند کنرنگی زدو گفت
– برو تو تا به زور نفرستادمت تو دختر
شوخی لحنش لبخندو آورد رو لبم و دستش دور کمرم نشست
همینطور که منو به سمت در هول میداد موهامو بوسید
از فرصت استفاده کردمو سرمو گذاشتم رو سینه امیر
با صدای گیتی خانم سریع ازش شدمو سریع وارد شدم
اما قلبم حالا دلتنگ این آغوش بود
گیتی خانم گفت
– تختو برات آماده کردم ترنم جان
تشکر کردمو به سمت اتاقمون رفتم . صداب بسته شدن در اومدو صدای
صحبت امیر و مادرش
با دلتنگی وارد اتاقمون شدم
انگار سالها بود اینجا نبودم
لباس هامو بیرون آوردم و حوله و لباس تمیز گرفتم تا برم حمام
اما قبل اینکه از اتاق برم بیرون امیر تو قاب در بود
یه نگاه به من کردو یه نگاه به لباسا
اومد تو و در اتاقو بست
سوالی بهش نگاه کردم که گفت
– حمام باشه با هم …
خواستم به یادآوری کنم تو چه موقعیتی هستیم
اما قبل از اینکه چیزی بگم تو بغلش . دست هاش دور کمرم حلقه شدو لبمو
بوسید
انگار سالها بود همدیگه رو نبوسیده بود
انگار طعم لب های امیر یادم رفته بود
حتی بوسیدن هم از یادم رفته بود
امیرلبمو مکید که به خودم اومدم
دست هام مردد رو بازوهای امیر نشستو لب هامون دوباره قفل هم شد
اما اینبار منم با امیر همراهی میکردم
خسته … دل تنگ … پر از غم
امیر منو به سمت تخت بردو با هم رو تخت دراز کشیدیم
لب هامون از هم جدا نمیشدو بدن هامون اسیر هم …
امیر::::::
پیشونی ترنم بوسیدنو از کنارش بلند شدم .
با چشم های خواب آلود نگاهم کرد
لبخندی زدمو گفتم
– برگشتم میریم حمام
سری تکون دادو گفت
– مواظب خودت باش امیر… نمیخوام باز اتفاقی بیفته … دیگه فقط آرامش
میخوام.
لبخند زدنو گفتم
– خیالت راحت …
لباسمو مرتب کردم. بخاطر شرایط ترنم دکتر پنج هفته رابطه رو ممنوع کرده
بود
اما آغوش و بوسه که ممنوع نبود
به سمت در رفتم که ترنم گفت
– دیر نکنی
چشمکی بهش زدمو گفتم
– تو یه چرت بزنی من برگشتم
میدونستم هنوز نگرانه و راضی نشده
اما چاره نبود
از اتاق زدم بیرون
مامان تو آشپزخونه بودو با دیدنم گفت
– دیر نکنی امیر
خندیدمو گفتم
– نه… نگران نباشین
هر دو مثل هم نگران بودن . مامان لبخندی زدو خداحافظی کردم . تو آسانسور
طعم لب های ترنم مرور میکردم . انگار از اون روزهایی که اینجا تو
آسانسور تنش بی تابم میکرد سالها میگذره
چقدر مشکلات زندگی میتونه آدم و عشق و احساسشو سرد کنه
چقدر سخته تو اوج مشکلات عاشق بمونی
تو این افکار بودم که به دفتر رسیدم
بدون سر زدن به رستوران رفتم واحد مدیریت و به سمت اتاق سام رفتم
تقه ای به در زدم و قبل اینکه جواب بده درو باز کردم .
با دیدن دختر نیمه لختی که رو میز سام بود شوکه سر جام ایستادم
دکمه های نیمه باز مانتو اون دختر و موهای بازش نشخص بود وسط چه
کاری هستن
چهره دختر و تیپش هم نشون میداد از کجا اومده
پوزخندی زدمو بدون توجه به نگاه متعجب اون دختر نشستم رو مبل و گفتم
– خب … چی میخواستی بگی سام؟
– دیر کردی مشغول کار دیگه شدم
خندیدمو گفتم
– به کارت بگو منتظر بمونه …
سام پوزخندی زدو دست برد تو جیبش
کیف پولشو بیرون آوردو دوتا تراول پنجاهی به سمت اون دختر گرفتو گفت
– شرمنده عزیزم… مثل اینکه امروز قسمت نیست
دخترم با لبخند تراول هارو گرفت
لباسشو مرتب کردو گفت
– هر وقت قسمت شد کافیه یه زنگ بهم بزنی
با این حرف چشمکی به من زدو رفت بیرون
سام لبخند رضایتی زدو گفت
– من حساب کردم …
– خب؟
– خلاف من … از نظر مالی …نصف مبلغیه که تو از حسابمون برداشتی
خندیدمو گفتم
– تو بگو یک دهم ! من جرمم خصوصیه ! اما تو چی؟
اخمش تو هم رفتو گفت
– در هر صورت … این رستورانو میگیرم… شکایتمو پس میگیرم
رستوران !
این رستوران ده برابر اون مبلغی بود که من برداشتم !
از جام بلند شدمو گفتم
– تو دادگاه میبینمت …
خواستم برم که سام گفت
– برنده دادگاه منم امیر …
لبخندی زدمو گفتم
– تا از چه دیدی به این قضیه نگاه کنی… گفتم بهت اگه بحث تلافیه… منم
خوب بلدم تلافی کنم
اخم سام تو هم رفتو گفت
– تو چی فکر کردی امیر؟ فکر کردی دختر دائی دست خورده ات برام مهمه
لبخند زدمو به سمتش رفتم
رو به روی میزش ایستادمو گفتم
– اصلا… اصلا… فکر نکن من احمقم سام … اون دخترو آورده بودی مثلا
بگی سرگرم خوشگذرونی هستی … اما آمارتو دارم… میدونم قضیه چیه …
به سمت در رفتمو گفتم
– من نقطه ضعف های دیبارو خوب میدونم
میدونستم با این حرفم حسابی عصبی میشه
دستم رو دستگیره در نشست
اما قبل اینکه درو باز کنم بازومو سام گرفتو منو به سمت خودش گشید
هنوز کامل برنگشته بودم سمتش که مشتش تو صورتم جا خوش کرد
از این حرکتش غافل گیر شدم
برای همین نتونستم جلوشو بگیرم.
کاسه چشمم از درد پر شدو سام یقه پیراهنمو تو مشتش جمع کرد
سریع دستشو پس زدمو به تلافی اون مشتش تو چونه اش دستمو پیاده کردم
سام یه قدم عقب رفت
اینبار من یقه اش رو با هر دو دست گرفتم
دست هامو پس زدو گردنمو گرفت
مشتم تو شکمش پیاده شدو سام هم با زانو به پام ضربه زد
هر دو از درد جمع شدیمو عقب رفتیم .سام نفس گرفتو گفت
– میکشمت به دیبا دست بزنی
صاف ایستادمو گفتم
– دیبا دختر دائی منه. بیشرف نیستم که خانوادمو آزار بدم… یا مثل بعضیا
دختر و زن مردمو بخاطر خودخواهیم اذیت کنم. فقط اینجوری گفتم تا دستت
رو شه
با این حرفم با ناباوری نگاهم کرد
واقعا تنها هدفم همین بود
سر در آوردن از کار اونا
سام صاف ایستادو گفت
– من جرمی ندارم که دستم رو شه
پوزخندی زدمو گفتم
– درسته دیبا کم بلا سر من نیاورد… درسته تو هم ، همدستش بودی …
سام سریع داد زد
– نبودم …
با پوزخند گفتم
– اما نمیذارم بهش نزدیک شی سام… نمیذارم ازش سو استفاده کنی . با
احساسش بازی کنی. اون به اندازه کافی بلا سرش اومده …
سلام دوستان. وسط پارت گفتم بگم که همه بخونین. ترنم تا چند روز دیگه
تموم میشه و رمان جدید بعد اون شروع میشه. لطفا کانالو چک کنین تا قسمت
های آخرو از دست ندین .ممنون. بریم ادامه رمان
سام اومد سمتمو گفت
– تو کیش هستی که بخوای دخالت کنی
کوبیدم تخت سینه اش و گفتم
– هر کسیش باشم به تو اجازه نمیدم نزدیک شی
– حقشو نداری
– از تو بیشتر دارم
سام دستمو پس زدو گفت
– میخوامش… پس بدستش میارم
بلندو با تمسخر خندیدمو گفتم
– میخوایش؟ واقعا؟ برو به یکی بگو تورو نشناسه سام ! نه من !
اخمش تو هم رفتو گفت

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan