رمانرمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 1

 

 

💜 رمان : #جمعه_سی_ام_اسفند
💜 نویسنده : #بهاره_حسنی
💜 ژانر : #عاشقانه
💜 خلاصه :
فرین دختری که مادر و خواهرش را از دست داده و با ازدواج مجدد پدرش به نوعی پدر را هم از دست داده است. زندگی تنها و پر از خلا فرین با پیشنهاد بهروز نامزد سابق خواهرش وارد فصل تازه ایی از حوادث و اتفاقات می شود….

 

 

به نام ایزد دانا
جمعه، سی ام اسفند
فصل اول
صورتم را رو به باد گرفتم و چشمانم را بستم. به جز روشنایی پشت پلک هایم که به
صورت نقطه های طلایی در امده بود، صدا بود که شنیده می شد و بوی دریا و عطر
گلهای شب بو و چمن. دوست داشتم که گاهی چشمانم را ببندم و از حواس دیگرم استفاده
کنم. گاهی با فرح این کار را می کردیم. زمانهای قبل… به عنوان یک بازی. هر کسی که
می توانست درست حدس بزند که بویی که بویده یا صدایی که شنیده از چه منبعی است، از
شستن ظرفهای ناهار معاف می شد. حالا دیگر نه ظرف ناهاری بود و نه فرح .
تمرکزم را روی صداها گذاشتم. صدای تراکتور اقا کاظم، که با صدای بلند بلند صحبت
کردن بتول خانم قاطی شده بود. طبق معمول از زمین صحبت می کردند. تمام عشق این
مردم زمین بود و اب .
سر جایم بیشتر لم دادم و سرم را بالا گرفتم. باد موهایم را روی صورتم ریخت و باعث شد
که قلقلکم بگیرد. دست بردم و تمام گیسوانم را روی صورتم ریختم. فرح همیشه می گفت
که مثل آل موهایم را در صورتم می ریزم. دقیق تر گوش دادم. صدای خواندن هم می امد.
پگاه زیر اواز زده بود .
حالا بوی نان تازه هم، به بوی دریا و چمن و گلهای شب بو اضافه شده بود .
_این جایی؟
موهایم را کنار زدم و سیخ نشستم .
_اوهوم!
تیرکهای چوبی بالکن، زیر پاها و هیکل درشت بهروز به لرزه افتاد. امد و کنار دستم
نشست و یک دستش را از ارنج زیر تنه اش ستون کرد .
_چه سلطنتی برای خودت علم کردی این جا!
ریز خندیدم .
_اوهوم!
به پشت سرش نگاه کرد و با خنده گفت:
_چه حلقی پاره می کنه این پگاه!
از فلاسک کنار دستم برایش چای ریختم. با هل و بهار نارنج. همان طور که فرح برایش
می ریخت .
_تو کی اومدی؟
قندی گوشه لپش انداخت و جرعه ای چای نوشید.
_یه پنج دقیقه ایی میشه…
مکث کرد و جابه جا شد و صاف نشست .
_باید برگردی…
باز هم مکث کرد. نگاهش را به کوه روبه روی بالکن داد. تا چشم کار می کرد جنگل بود و
سبزی. ویلاهایی که ان طرف تر ساخته شده بود، با ان بام های سرخ سفالین شان، مثل یک
مشت وصله ناجور بودند در این سبزی طبیعی .
_عمو یکم اب روغن قاطی کرده…
این بار من سیخ نشستم .
_چی شده؟ من اومدم که مشکلی نداشت.
نفسش را محکم بیرون داد.
_یه سرما خورد و بعدش کله پا شد. من اومدم بهتر شده بود، ولی اون جا باشی دلگرمی
هستی براش!
_چرا یه زنگ نزدی؟
انگشت اشاره اش را به حالتی ضربه گونه به لپم زد .
_چیزی نیست عزیزم. گفتم که سرما خوردگی کوچیکه…
بساط چای را جمع کردم. برخاستم و گفتم:
_همیشه از همین سرما خوردگی های کوچیک شروع میشه
از روی نرده به قول پگاه، نا اطمینان بالکن، به پایین خم شدم. پگاه لب باغچه نشسته بود و
سبزی خوردن می چید. شیر اب باز بود و سبد چوبی کنار دستش هم پر از گوجه فرنگی و
خیارهای کج و کوله محصول حیاط بود .
_پِپِه شام چی داریم؟
سرش را بلند کرد و از میان انبوه موهای سیاهش، بالا را نگاه کرد .
_تموم شد این مدیتیشن و مراقبه سرکار؟ حالا شکم مبارک شروع کرد؟
خندیدم و گفتم:
_کارد بخوره به این شکم!
خندید و گفت:
_بشمار!
بهروز هم همراه ما شروع به خنده کرد. از پله های چوبی بالکن پایین امدم و درهمان حال
مرغ و جوجه های سر راهم را با نوک پا کیش کردم. در پایین عطر برنج تازه پخته شده با
بوی روغن مخلوط شده بود و بوی دریا و شب بوها و نان تازه را از بین برده بود .
به دخمه ایی که ما اسم اشپزخانه را روی ان گذاشته بودیم، رفتم و نگاهی به کتلت هایی که
برای خودشان در تابه جلز و ولز می کردند، انداختم. در قابلمه برنج را برداشتم و دمکنی
را دورش پیچیدم و دوباره روی قابلمه کیپ کردم .
پگاه با سبد گوجه و خیار و سبزی تازه اش به داخل اشپزخانه امد. دامن چین دار بلند سفید
و مشکی پوشیده بود و با یک پیراهن استین حلقه ایی سفید. روی پیراهن به انگلیسی نوشته
بود “کیس می” خم شدم و بوسیدمش و به نوشته پیراهنش اشاره کردم. چشمانش را چرخاند
و نیشخند زد .
_چه دختری چه چیزی! دست می کنه تو دیزی…
خندیدم و با او شروع کردم به خواندن.
_گوشتها رو در میاره، نخودهاش رو جاش می ذاره
به سنگ کنار اجاق گاز فکسنی تکیه دادم. سنگی بزرگ و عظیمی که احتمالا از ان در
قدیم، به عنوان اسیاب استفاده می شده است .
_یادش بخیر…
اهی کشید و سرش را تکان داد .
_چه روزگاری بود!
سبد سبزی را به دستم داد تا درون سبدهای کوچک را پر کنم .
_چیزی شده؟
با چنگال کتلت ها را زیر و رو کرد .
_بابا حالش خوب نیست .
کمی ابروانش در هم رفت .
_دوباره چی شده؟
شانه بالا انداختم.
_بری میگه سرما خورده…
مکث کردم و کمی سبزی در دو سبد کوچک چوبی ریختم.
_میگه بهتره. ولی بعضی از بدترین حالهاش، با همین سرما خوردگی های کوچیک شروع
شدن.
با حالتی پر از همدردی بازویم را لمس کرد .
_باید بیشتر پیشش بمونی…
نفس عمیقی کشیدم .
_اگر ژاله بذاره…
کمی خم شد و بغلم کرد .
_تو چی کار ژاله داری؟ تو فکر بابات باش. اون مهمه…
کمی فاصله گرفت و با دقت نگاهم کرد.
_یه چیزی میگم ولی تو رو خدا بهت برنخوره. اگر ژاله نفوذی هم روی بابات داشته باشه،
تقصیره خودته. خود تو راه رو برای ژاله باز کردی. گذاشتی قهر کردی و در و بهم
کوبیدی اومدی بیرون، که چی؟ وقتی جا زدی، یکی دیگه بود که جای تو رو بگیره.
سرم را تکان دادم. پگاه تا به حال دخالتی نکرده بود، ولی می دانستم که حالا هم حق با او
بود .
_بابا خودش ژاله رو به من ترجیح داد .
_عزیز دلم زنشه… می گی چی کار کنه؟ اون بنده خدا هم گیر کرده بین شما دو نفر…
_خب من هم از زندگیشون اومدم بیرون که دیگه گیر نکنه…
اهی کشید و گفت:
_فرین به خدا ژاله اونجورها هم ادم بدی نیست…
نگاه مرا که دید دیگر ادامه نداد و حرفی نزد. ولی می دانستم که تنها دلیل سکوتش این بود
که نمی خواست من را ناراحت کند. پگاه خاله اش را از دست داده بود و دیگر وابستگی به
پدر من نداشت که بخواهد حساسیتی بر سر بودن یا نبودن ژاله نشان دهد. ولی ژاله به جای
مادر من امده بود. پذیرفتن این موضوع برای من اسان نبود. با اینکه شاید در نهان هم می
دانستم که حق با پگاه است. ولی از اعتراف به ان، حتی نزد خودم هم اکراه داشتم .
بهروز پایین امد و جلوی در اشپزخانه امد و تقریبا با هیکلش، تمام نور اندک نزدیک
غروب را کور کرد .
_چطوری پگاه؟
پگاه به سر سرخ کردن کتلت هایش برگشت .
_ممنون. چه عجب از این ورها؟
بهروز به داخل اشپزخانه که به زور برای دو نفر ما جا داشت امد و از درون سبد چوبی،
یک تربچه نقلی برداشت و بالا انداخت.
_عمو یکم ناخوشه. گفتم بیام حضوری خبر بدم و فرین رو با خودم ببرم.
_اره گفت فرین. ایشالا که بلا دوره…
رو به من کرد و گفت:
_کی راه می افتین؟ شب؟
به جای من بهروز گفت:
_نه ماشین تو راه که می اومدم تسمه دینام اش مشکل پیدا کرد. امداد خودرو اومد درست
کرد، ولی روز راه بیفتیم بهتره.
_خوب می کنید. اره خطر داره. ممکنه دوباره مشکل پیدا کنه .
در همان حال کتلت های سرخ شده را در دیس گذاشت و به دست من داد. سفره قلمکار را
از درون صندق چوبی در اوردم و از کنار دست بهروز از اشپزخانه بیرون امدم .
سفره را در اتاق پایین انداختم. هوا گرگ میش شده بود. به قول اقا کاظم زمان شبنم زدن،
بود. زمانی که بهروز با سبد سبزی خوردن و دیس لعابی برنج به داخل اتاق امد، بیرون
رفتم و مرغ ها را در لانه جا کردم .
پگاه سر شیر اب دستانش را می شست. او هم احتمالا فردا یا پس فردا به تهران برمی
گشت. به اتاق برگشتم. بهروز بی تعارف مشغول شده بود .
کنارش نشستم. برایم یک کفگیر برنج کشید. پگاه هم امد و کنار من نشست. سینی کتلت را
دست به دست کردم و به پگاه و بعد بهروز دادم .
_یادتونه خانم جان یه سال نذری کتلت درست کرد؟
بهروز خندید .
_تا یه سال خونه بوی روغن سرخ کرده می داد .
پگاه غش غش خندید.
_تا یه سال من کتلت می دیدم می اوردم بالا! بس که کتلت سرخ کرده بودم. فرح…
ناگهان سکوت کرد. زیر چشمی به بهروز نگاه کردم. عضله ایی در فکش می جنبید.
نگاهش را به بشقاب غذایش داده بود. پگاه لبش را گزید و تقریبا اشک در چشمانش جمع
شد. دستم را روی دستش گذاشتم تا کمی ارامش کنم. برای عوض شدن حال بهروز پرسیدم:
_عمو جان و زن عمو جان چطورن؟
پگاه در اوج ناراحتی، تقریبا خنده اش گرفت. خودم هم خنده ام گرفت. تازه بعد از یک
ساعت یادم افتاده بود که حال عمو و زن عمو را بپرسم. حتی خود بهروز هم خنده اش
گرفته بود .
_خوب بودن. داشتم راه می افتادم بابا دستور داد که یه شب شام بیای اون جا.
پگاه نگاه معنی داری کرد. خنده ام را خوردم. در حال حاضر هر بحثی، بهتر از پیش
کشیدن اسم فرح بود .
بعد از شام بساط چای رو به بالکن منتقل کردیم. پگاه و بهروز از قدیم صحبت می کردند و
من هم در سکوت، به نور ویلاهای مقابل خیره شده بودم. این خانه بسیار قدیمی دو طبقه
کاملا روستایی که متعلق به مادر بزرگ مان بود، سالها بود که مامن من و پگاه بود. ارزش
این خانه روستایی برایم بیشتر از تمام ویلاهای لوکس ان سوی کوه بود .
خانه ایی با اشپزخانه دخمه مانند و اتاق های گچی و با سقف کوتاه و پیش بخاری های
قدیمی. لحاف های دست دوز که کنار هم چیده شده بود و بالکن چوبی دلباز و روستایی،
حیاط بزرگ، با درخت سیب و گیلاسش. همه و همه هزاران خاطره از کودکی من در خود
داشت .
اخر شب تشک بهروز را در بالکن انداختیم و من پگاه در اتاق طبقه پایین خوابیدم. اما من
تا دیر وقت خوابم نبرد. صبح با سرو صدای بهروز و حرف زدنش با پگاه از خواب بیدار
شدم. کش و قوسی به خودم دادم و برخاستم. پگاه با پیژامه گل باقالی اش با دمپایی های
حوله ایی عروسکی، روی اولین پله طبقه بالا نشسته بود و در حالیکه خمیازه می کشید به
صحبت های بهروز گوش می داد.
سریع اماده شدم و زمانی که پگاه مشغول هدایت مرغ و جوجه ها به بیرون حیاط بود، من
هم یک لیوان شیر خوردم و به بهروز گفتم که ماشین را روشن کند. پگاه مرغ ها را برای
زمانیکه نبودیم به دست بتول خانم به امانت می داد و نکته شیرین و جالب جریان این بود
که هر بار که بر می گشتیم چند عضو جدید به خانواده ماکیان مان اضافه میشد. از همان
مقابل در با بتول خانم خداحافظی کردم و پگاه را بغل کردم .
_مواظب خودت باش !
_تو هم.
گونه هایم را بوسید .
_رسیدی زنگ بزن…
مکث کرد و با حالتی با مزه گفت:
_تو رو خدا با ژاله هم یکه به دو نکن. یه دفعه هم همه چی رو ول نکن بزن بیرون .
خندیدم. تا مقابل ماشین با من امد. خم شد و از شیشه با بهروز خداحافظی کرد .
_اروم برون بهروز…
نگاهی به هر دو نفرمان کرد.
_مواظب خودتون باشید.
_باشه تو هم رسیدی تهران زنگ بزن.
خندید.
_حالا کو تا من راه بیفتم.
یکبار دیگر او را بوسیدم و سوار شدم و درحالیکه پگاه هم چنان جدی نگاهم می کرد، راه
افتادیم. هوا خوب بود و جاده هم خلوت بود. بهروز هم در سکوت می راند. به نظر نه بی
حوصله، بلکه بیشتر در فکر می امد. صحبتهایی که بینمان ردوبدل میشد، همه به نظر
مصنوعی و فقط برای شکستن سکوت بود .
مرا به خانه بابا رساند. مقابل در ایستاد و در حالیکه چشمانش را می مالید، گفت:
_برو به سلامت. سلام عمو و ژاله خانم را هم برسون .
_مرسی بری جان! زحمتت شد .
لبخند بی حوصله ایی زد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن