رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 10

ابروان سرهنگ بالا رفت و اهان بامزه ایی گفت. خنده ام را پنهان کردم. کمی دیگر هم با
یاری خوش و بش کرد و من دعا دعا می کردم که قبل از امدن بهروز و پگاه، انها صحبت
شان را کات کنند و یاری برود .
بالاخره یاری دستش را پیش اورد و خداحافظی کرد و رفت. هنوز چند دقیقه از رفتن او
نگذشته بود که ابتدا بهروز امد و بعد پگاه که به نظر می رسید، تمام راه را گریه کرده است
و چشمان و بینی اش ورم کرده بود .
مقابل خانه و قبل از انکه پگاه و بهروز از ماشین پیاده شوند، بازوی لاغر و استخوانی
سرهنگ را در دستم گرفتم و او را متوقف کردم .
_جناب سرهنگ…
چرخید و نگاهم کرد .
_ممکنه درباره اینکه با کی اومدم، به کسی چیزی نگید؟
انقدر سرخ شده بودم که امکان داشت هر لحظه اب شوم و به زمین فرو بروم. چند لحظه با
نگاه تیز و عقابی اش مرا پایید و بعد در نهایت حیرت من، زیر خنده زد و بلند بلند خندید و
بدون هیچ حرفی به داخل رفت. اما در را باز گذاشت. پگاه از ماشین پیاده شد و هم چنان
که گریه می کرد، بغلم کرد.
_خیلی بیشعوری…
محکم به پشتم زد و دوباره بغلم کرد.
_خر، الاغ…
دوباره یک ضربه دیگر زد و باز هم بغلم کرد .
_احمق…
به میان حرفش پریدم و با خنده گفتم:
_خودت رو خسته نکن پِپِه… خودم می دونم. هر چی فحش تو ذهنته، منم .
میان گریه، خنده اش گرفت. بهروز با اخم و خنده نگاهم کرد و بعد جدی پرسید:
_کجا بودی؟
رنگش انقدر پریده بود که برای لحظه ایی ترسیدم. لاغر شده بود و حالا با ان بارانی بلند،
خیلی دیلاق شده بود .
_تو خوبی؟
به در خانه سرهنگ تکیه داد و نفس عمیقی گرفت. سرهنگ سرکی کشید و به بهروز نگاه
کرد و گفت:
_پسر جون، بابات یادت نداده که مست پشت فرمون نشینی؟
من و پگاه با حیرت به بهروز نگاه کردیم. خجولانه سرش را پایین انداخت و گفت:
_نمی خواستم بیام. دلم شور افتاد گفتین فرین هنوز نیامده .
سرهنگ هم چنان نچ نچ می کرد. با حالتی بامزه ما را از در بیرون کرد و گفت:
_نخود نخود… برید خونتون. من باید بخوابم. از ساعت خوابم گذشته. من هشتاد سالمه. الان
باید هفت تا پادشاه رو هم خواب دیده باشم.
خندیدم .
_جناب سرهنگ ادم که هشتاد ساله اش بشه، کم خواب میشه .
چشمانش را تنگ کرد و خیلی جدی گفت:
_یه کاری نکن دهن من باز بشه ها…
خندیدم. پگاه و بهروز با گیجی به ما نگاه می کردند .
با سرهنگ خداحافظی کردیم و به خانه رفتیم. دوباره باران شروع شد و بهروز گفت که
نمی تواند یک بار دیگر ریسک کند و پشت فرمان بشیند. ماشین را داخل اورد و کنار
ماشین من گذاشت. پگاه اما گفت که باید برود. به همین خاطر پگاه سوار شد و رفت و من و
بهروز، به داخل رفتیم .
بهروز به اشپزخانه رفت و برای خودش یک ماگ بزرگ قهوه تلخ و غلیظ درست کرد. امد
و مثل مادر مرده ها روی مبل چهار زانو نشست و سرش را بین دستانش گرفت .
لباسم را عوض کردم و امدم و کنارش نشستم .
_بری؟
سرش را کج کرد و نگاهم کرد. چشمانش غم عالم را داشت .
_از صبح دارم جون می کنم فرین…
دستم را خواهرانه روی گونه اش گذاشتم .
چشمانش پر از اشک شد و اشک اش راه افتاد و روی بینی اش سر خورد. هیچ وقت گریه
بهروز را ندیده بودم. حتی روز تشییع جنازه فرح هم گریه نکرد. ولی به نظر می رسید که
حالا الکل، احساسات او را رقیق کرده و خودداری اش را شسته و برده است .
در ساعات بعد، او همچنان غم زده و مست، گریه کرد و حرف زد و من هم بیچاره و
درمانده، نگاهش کردم. بالاخره ساعت دو شب بود که کمی مستی از سرش پرید و همان جا
روی همان مبل و با همان لباس بیرون، از هوش رفت. رفتم و برایش پتو اوردم و درجه
شوفاژ را زیاد کردم و به اتاقم رفتم و خوابیدم .
صبح وقتی که از خواب بیدار شدم، بهروز رفته بود .
صبح وقتی که از خواب بیدار شدم، بهروز رفته بود .
اما مجبور شدم پای تلفن، یک ساعت با پگاه حرف بزنم تا راضی اش کنم که مشکلی نداشته
ام و دیشب با یکی از دوستان دانشگاهم بودم و تنها نبوده ام. با سماجت بامزه ایی که تنها از
او برمی امد، پرسید که کدام دوستم؟ من هم گفتم که تو که همه دوستان مرا نمی شناسی!
بهروز اما زنگ نزد تا بازجویی کند. شاید چون فکر می کرد که دیر امدن من به خودم
مربوط است، یا شاید هم انقدر در خودش بود که دیگر به چیزی توجه نداشت .
صبح وقتی که به قول فرح، ارواح خبیث از تنم بیرون رفت. تازه فهمیدم که چه اشتباهی
مرتکب شدم. به مغازه یاری رفته بودم و با او بیرون رفته بودم. کسی که از همان ابتدا،
بهروز گفت که کاری به کار او نداشته باشم .
همانطور که برای رفتن به بیرون اماده می شدم، متوجه شدم که عملم در عین اینکه درست
نبود، تا چه حد برایم اجتناب ناپذیر بود. نمی خواستم به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی،
به خودم اقرار کنم که به طرفش جذب شده ام. اما حقیقت چیز دیگری بود. در تمام زندگیم
تنها بارمان برایم خاص بود. ولی او برایم مثل یک میوه ممنوعه بود. حالا این دومین مرد
خاص زندگی من هم باز، به نوعی برایم ممنوعه بود. شاید ممنوعه تر از بارمان. بارمان
مثل یک اجتناب پزشکی بود. من اگر می خواستم که زندگی ارامی داشته باشم و مثل زن
عموی بیچاره همیشه در هول و تکان به جنگ رفتن عزیزم نباشم، باید اجتناب از بارمان را
انتخاب می کردم؛ که کردم. ولی یاری به کل ممنوعه بود. یاری با هر معیار وجدانی و
اخلاقی که در نظر بود، باید ممنوعه می شد. اما نشده بود. این بد بود .
فصل هفتم
به بابا که چشمانش کاملا باز بود و به سقف خیره شده بود، نگاه کردم و همان جا پایین
پنجره، روی صندلی، ولو شدم. سرم را بین دستانم گرفتم و به پاهایم زل زدم. بوی
بیمارستان حالم را بد می کرد. برایم یاداور تمام نگرانی های مامان و فرح و کودکی مملو
از ترس و دلهره ام بود. ترس اینکه هر لحظه بابا را از دست خواهم داد .
دستی روی شانه ام خورد .
_پاشو بیا…
برخاستم و پشت سر دکتر زیانی به اتاقش رفتم. پشت میز نشست و چیزی نوشت. بعد سرش
را بلند کرد و به من که هنوز وسط اتاق، بلاتکلیف ایستاده بودم، نگاه کرد. این مرد را از
وقتی که به دنیا امدم، می شناختم. او هم با ما شریک ناراحتی ها و بیماری رفیقش بود .
_بشین…
سرم را تکان دادم .
_نمی خوام .
همان طور خونسرد نگاهم کرد. دستم را روی صورتم کشیدم .
_از شما دکترها متنفرم!
خندید. دستش را زیر چانه اش زد و مثل کسی که به عزیز ترین چیزش نگاه می کند، به من
نگاه کرد. دکتر زیانی بچه نداشت. شاید همین باعث دلبستگی زیادش، به من و فرح شده
بود .
_همه تون عین همین. خونسرد و بی رگ .
باز هم خندید .
ضربه ایی به در خورد و بارمان داخل شد. سرش پایین بود و به چارتی که در دستش بود،
نگاه می کرد. اصلا متوجه من نشد. با ناراحتی گفتم:
_بفرما… روز به روز بیشتر شبیه شما میشه.
بیچاره بارمان سرش را بالا اورد و با دیدن من هاج و واج نگاهم کرد. بعد نگاهش چرخید
و به دکتر زیانی نگاه کرد. دکتر زیانی همان طور که می خندید، سرش را با حالتی بامزه
طوری تکان داد که تنها یک معنی داد. که یعنی بارمان حرفم را جدی نگیرد و ناراحت
نشود .
_فرین جان…
نفسم را محکم بیرون دادم و بی توجه به بارمان، به طرف میز دکتر زیانی رفتم .
_چرا یه جواب درست به من نمی دین؟
دست به سینه شد و گفت:
_جواب درست؟
فقط نگاهش کردم. بعد زیر گریه زدم. شاید دکتر زیانی در برابر بیماری، سرد و به قول
من بی رگ شده بود ولی در برابر اشک زنان هنوز هم ترسان بود. مثل اینکه زیرش اتش
روشن کرده باشند، یک دفعه از جا پرید. میزش را دور زد و امد و دستش را روی شانه
های من گذاشت.
_فرین جان. اخه عزیز دلم، چرا گریه؟ بابات وضعش استیبل شده. خودش هم می دونه …
بارمان چارت درون دستش را روی میز گذاشت و به طرف یخچال درون اتاق رفت و یک
لیوان اب برای من ریخت. دکتر زیانی مرا روی صندلی نشاند و اب را از بارمان گرفت و
به زور به من که هق هق می کردم، خوراند .
_امسال بار دومه که این طور شده. من حرفم اینه که چرا؟
دکتر زیانی اهی کشید و به میز تکیه داد و گفت:
_خودش در جریانه عزیزم. ضعیف شده. ریه هاش ضعیف شدن .
با پرخاش گفتم:
_اون در جریانه. من میخوام من هم در جریان باشم .
دکتر زیانی چیزی نگفت، ولی بارمان خیلی خونسرد گفت:
_می خوای درستش رو بدونی؟
نگاهش کردم و سرم را تکان دادم .
_درستش اینکه این وضع ادامه داره فرین. بدتر میشه که بهتر نمیشه. خود عمو جان هم
کاملا از وضع خودش اگاهه .
برای لحظه ایی نفس کشیدن از یادم رفت. همان طور فلک زده و بیچاره به او نگاه کردم.
نفس تندی که از جانب دکتر زیانی کشیده شد، نشان میداد که از دست بارمان ناراحت شده
است .
_عمر طبیعی نمی کنه، نه؟
برای لحظه ای متوجه شدم که چشمان بارمان شفاف شد. نگاهم را به دکتر زیانی دادم و
درمانده پرسیدم :
_نه؟
دکتر زیانی اخم کرد و گفت:
_باید دید روند پیشرفت چطوره…
سرم را پایین انداخت. با این مزخرافات کاملا اشنا بودم. روند پیشرفت بیماری، یکی از ان
کلیشه ایی ترین جملاتی بود که در این سالها به تناوب شنیده بودیم .
سرم را تکان دادم .
سرم را تکان دادم .
_براش بهتر نیست که از تهران بره؟
دکتر زیانی چانه اش را بالا برد .
_اگر بره که عالیه. هر چند که محمد علی زیاد از خونه بیرون نمیاد. ولی اگر جایی بره که
هوای خوبی داشته باشه، پیاده روی براش خوبه .
سرم را تکان دادم. بارمان گفت:
_ژاله خانم راضی میشه؟
با عصبانیت گفتم :
_بیخود می کنه که راضی نشه. بابام داره می میره، اونوقت خانم فکر خواهر و برادراشه .
بارمان چیزی نگفت، ولی دکتر زیانی خندید .
_بیچاره ژاله خانم که قراره با تو طرف باشه .
برخاستم. نمی دانم چرا ولی از دست هر دو نفرشان ناراحت بودم. کلا از دست عالم و ادم
شاکی بودم .
مقابل در، بارمان صدایم کرد .
_فرین جان
همان طور که دستگیره در دستم بود، چرخیدم و نگاهش کردم .
_مامان گفت که سه شنبه شام بیا اونور…
بعد رو به دکتر زیانی کرد و گفت:
_شما هم که گفتم بهتون. یادتون نره .
دکتر زیانی سرش را تکان داد. بی حوصله پرسیدم:
_چه خبره؟
_تولد باباست
اهی کشیدم و حالت صورتم را تغییر دادم. عمو همیشه برای من یکی از اولویتها زندگیم
بود.
_باشه حتما…
مکث کردم و گفتم:
_بابا مرخص میشه تا اون روز؟
بارمان سرش را تکان داد .
_عمو جان فردا مرخصه. امروز هم محض احتیاط موند .
نگاهی به دکتر زیانی کردم و گفتم:
_ببخشید دکتر زیانی. بی ادب شدم .
خندید. برایش از همان دم در، بوسه فرستادم. بیشتر خندید .
_برو بچه! این سوسول بازیها دیگه از ما گذشته .
از اتاق بیرون امدم و برای لحظه ایی پشت در اتاق بابا ایستادم، تا حالم عوض شود. وقتی
که داخل رفتم، ژاله بالشهای پشت بابا را تنظیم می کرد و در اخر هم با احتیاط ماسک
اکسیژن را برداشت، تا بابا بتواند راحت تر سرفه کند و خلط ریه اش را تخلیه کند .
روی صندلی کنار تخت نشستم و دست بابا را در دستم گرفتم و بوسیدم. دستش را کنار کشید
و روی سرم گذاشت و نوازش کرد.
_بابا…
_جانم؟
نگاهی به ژاله کردم و گفتم:
_بابا با دکتر زیانی صحبت کردم. می گفت که اگر برین یه جای خوش اب و هوا، براتون
خیلی بهتره…
دوباره به ژاله نگاه کردم که خیلی خونسرد مشغول مرتب کردن پتو روی پاهای بابا بود. با
التماس گفتم:
_بابا تو رو خدا برید یه مدت…
بابا چیزی نگفت. رو به ژاله کردم و بی تعارف گفتم:
_شما چی می گین ژاله جان؟
سرش را بالا اورد و مرا نگاه کرد .
_من حرفی ندارم. هر جا محمد علی بگه، من میام .
چانه ام را بالا دادم و حرفی نزدم. نمی دانم این موش مردگی بود، یا واقعا و از ته قلبش می
گفت .
_خب بابا، ژاله جان هم که راضیه. شما دیگه گیرت کجاست؟
بابا نفس کوتاه و منقطع کشید و سرش را به بالش تکیه داد و چیزی نگفت:
_بابا؟
نیم نگاهی کوتاه کرد و گفت:
_گیرم شمایی. درسته که حالا هم پیشم نیستی. ولی می دونم که هستم. نزدیکتم. اگر کاری
داشتی، می تونم برسم بهت .
دستش را فشردم .
_بابا خواهش…
سرش را کاملا چرخاند و نگاهم کرد .
_خواهش می کنم بابا. این به سلامتی شما مربوطه. من خوبم. تنها هم نیستم. پگاه هست.
بهروز دایم میاد سر میزنه. جناب سرهنگ هم که بیخ گوشمه .
چیزی نگفت. ولی مشخص بود که راضی نشده است .
برخاستم و رو به ژاله گفتم:
_شما راضیش کنید .
لبخند ارام و اطمینان بخشی زد .
_فردا مرخصین بابا. بهش فکر کنید. ولی نه اینکه دوباره همون فکرها رو تکرار کنید.
اینکه من تنهام و این چیزها. با یه دید دیگه بهش فکر کنید. به اینکه هوای بهتر، باعث بشه
که بیشتر…
ادامه ندادم. می خواستم بگویم که باعث شود که بیشتر پیش من باشد. بیشتر زنده باشد.
لبخندی که زد نشان می داد، خودش بقیه حرفم را گرفته است.
_باشه بابا جان. شما برو، دانشگاه ات دیر میشه .
خم شدم و گونه اش را بوسیدم.
_عصر میام باز .
با ژاله از اتاق بیرون امدیم. متنفر بودم از اینکه بابا را دست او بسپارم و به او بگویم که
حواسش به بابا باشد. ولی گاهی ادم مجبور که انجام کارهای ناخوش ایند است .
_مواظبش باشین!
خم شد و گونه ام را بوسید و دستش را نوازش گونه روی سرم کشید. سرم را کنار نکشیدم
و تنها لبخند سردی زدم .
_هستم .
از در بیمارستان که بیرون زدم، کلاس ساعت اول را از دست داده بودم و مجبور شدم که
کلاس دوم را هم با تاخیر و عذرخواهی به سر کلاس بروم. ولی از انجایی که در ان یک
هفته بابا بیمارستان بود، همه اساتید از مشکلم با خبر شده بودند، استاد با چشم پوشی اجازه
داد که به کلاس بروم.
بعد از دانشگاه، به شرکت رفتم. وقتی که رسیدم، از واحد تهامی ها سروصدا می امد. بحثی
که به نظر می رسید، کم کم تبدیل به مشاجره می شود. یک دعوای حسابی.
کلید انداختم تا در را باز کنم که در باز شد و من در بغل پگاه افتادم. با وحشت به عقب
پریدم و پگاه با خنده دستم را گرفت و مرا به داخل کشید و در را بست.
_خدا نکشتت! سکته کردم. پشت در چی کار می کردی؟
هیسی گفت و با سرش به واحد تهامی ها اشاره کرد و بعد هم از چشمی به بیرون نگاه کرد.
مثل خودش اهسته پرسیدم:
_چی خبره؟
_من رسیدم، خبری نبود. بعدش کامکاران اومد و با حاج محراب بحثشون شد .
_مهیار کجاست؟ اونم هست؟
شانه اش را بالا برد .
_نه، فکر نکنم. فکر کنم فقط حاجی و کامکاران هستن .
به در تکیه دادم و پرسیدم.
_نفهمیدی بحثشون سر چیه؟
چند لحظه چیزی نگفت و به نظر می رسید که گوشهایش را تیز کرده است. من هم دقیق
شدم. دست بردم و در را اهسته باز کردم. پگاه با اخطار نگاهم کرد. سرم را تکان دادم و
اهسته لب زدم که مواظب هستم. در را کمی باز کردم. حالا صداها بهتر شنیده می شد .
حاج محراب چیزی راجع به کراهات داشتن، می گفت. بعد یاری گفت که کراهات سر تا
پای خود او دارد! او که از موقعیت اش سواستفاده کرده است. از شرف و اعتبار پدر و
مادرش… و بعد یکباره سکوت برقرار شد. سکوتی ان چنان سنگین، که من و پگاه صدای
نفس هایمان را می شنیدیم. بعد صدای در امد که به هم کوبیده شد و ما را از جا پراند. یاری
از در واحد بیرون زد و امد و مقابل اسانسور ایستاد و با بی قراری منتظر بالا امدن
اسانسور شد. ان چنان عصبی بود که صدای نفس هایش تا پشت واحد ما می امد. هن هن
کنان و پر از خشم. بدون فکر از واحد بیرون زدم. متوجه شدم که در لحظه اخر پگاه خیز
برداشت تا دستم را چنگ بزند و مانع رفتنم شود. ولی نتوانست و فقط هوا را چنگ زد .
با صدای در چرخید و به من نگاه کرد. صورتش برافروخته بود. موهایش علی رغم
سشواری که خورده بود، ولی اشفته بود. مثل اینکه چند بار در ان دست کشیده بود .
کتابی که اخرین بار به امانت داده بود را دراوردم و به طرفش گرفتم. چند لحظه به کتاب
نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد. دستش را دراز کرد و کتاب را گرفت. اسانسور بالا امد.
سرش را به عنوان خداحافظی تکان داد و به داخل اسانسور رفت. من هم بدون تردید، پشت
سرش رفتم. در اخرین لحظه متوجه شدم که در واحدمان بیشتر باز شد. احتمالا پگاه بود که
می خواست از رفتن من جلوگیری کند .
چیزی نگفت و در سکوت به شماره طبقات چشم دوخت .
_من رسیدم، شما داشتین دعوا می کردید. نمی خواستم گوش بدم. ولی خب، صدا بلند بود.
نه نگاهم کرد و نه چیزی گفت .
_اون روز حال من خوب نبود، شما کمک بزرگی کردید. من الان می خوام جبران کنم. فقط
بهم بگین که چی کار کنم .
سرش را کمی چرخاند و نیم نگاهی کوتاه کرد و دوباره در سکوت به در اسانسور نگاه
کرد. او ادم ساکتی بود و به نظر می رسید وقتی که ناراحت می شود، ساکت تر هم می
شود. مثل همان روز اول که در سکوت فقط مرا نگاه کرد و به داخل رفت و در را بست.
وقتی که در اسانسور باز شد، من تقریبا از این سکوتش بلاتکلیف بودم. ولی مصمم پشت
سرش رفتم. نگهبان نبود و گربه سیاهی که ان روز انقدر باعث ترس من شده بود، راحت
برای خودش در سرسرای طبقه همکف مانور می داد. بیرون رفتیم. ماشین اش را کنار
خیابان پارک کرده بود و حالا برگه جریمه، زیر برف پاکن اش خود نمایی می کرد.
خونسرد جریمه را برداشت و نگاه کرد و در را باز کرد. با کمی تردید سوار شدم. باز هم
نه چیزی گفت و نه حتی نگاه کرد. روشن کرد و راه افتاد. سریع کمربندم را بستم و دستانم
را که خیس عرق شده بود، روی پاهایم مشت کردم .
به طرف انقلاب رفت. ولی نه کتاب فروشی. در پارکینگ یک ساختمان قدیمی تجاری
پارک کرد و بدون هیچ حرفی پیاده شد. پشت سرش پیاده شدم و بدون انکه سوار اسانسور
شویم، به طبقه اول رفتیم و وارد واحدی شدیم که تابلوی مسی رنگی بر سردرش بود. ”
انتشارات کتاب سبز” لگوی زیبایی داشت. یک کتاب باز سبز رنگ، که در بالای کتاب،
یک قوس وقزح تشکیل شده بود .
منشی با دیدن ما از جا برخاست و سلام کرد. جوابش را داد و با دستش اشاره کرد که
راحت باشد. در را باز کرد و کنار ایستاد، تا ابتدا من وارد شوم. دفترش یک اتاق دلباز و
پر نور بود. پنجره بزرگی داشت که به خیابان باز می شد و پرده کرکره های چوبی نازکی
داشت که حالا کنار بود و نور خوبی را به داخل تابانده بود .
یک گلدان کاج تزیینی بزرگ، گوشه اتاق بود و یک میز نه چندان بزرگ ریاست که رویش
همه چیز مرتب چیده شده بود، پشت به پنجره قرار داشت. کتش را در اورد و بیرون رفت.
روی صندلی نشستم و به اطراف نگاه کردم. کتابخانه ایی که در اتاق بود، پر تا پر کتاب
چیده شده بود. روی زمین هم تعداد زیادی کتاب، با عنوان رستگاری در طبقه بالای بهشت،
روی هم و در دسته های صدتایی، با بند کاور شده بود .
دوباره به اتاق برگشت و در یک سینی، چای و بیسکوییت پذیرایی نسترن اورد. پشت میز
نشست و برای لحظه ایی هر دو دستش را روی موهایش گذاشت. مثل کسی که می خواهد
موهایش را مرتب کند. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. نگاهش حالت غریبی داشت. برای
لحظه ای از امدن، پشیمان شدم. اما نگاهش را گرفت و به عقب تکیه داد و چایش را
برداشت و سینی را بیشتر به طرفم هل داد .
چایم را برداشتم و با یک بیسکویت خوردم. نیم چرخی زد و چند لحظه به بیرون نگاه کرد.
_برات کتاب نیاوردم .
زمزمه کردم .
_مهم نیست .
باز هم سکوت کرد و به بیرون خیره شد. او به شدت کم حرف بود و من واقعا حتی اگر می
خواستم هم نمی دانستم چه باید بگویم که بتوانم با او ارتباط بگیرم. کیفم می لرزید. از لحظه
ایی که از واحدمان بیرون زده بودم، یک بند زنگ خورده بود. می دانستم پگاه است. ولی
اصلا نمی دانستم که چه باید بگویم. کاری که کرده بودم، از همان کارهایی بود که به نظرم
درست بود ولی شاید نتیجه چندان خوبی نداشت .
بهروز صراحتا چند بار گفته بود که دور یاری را قلم بگیرم. چون او اصلا در باغ نیست.
حالا و هر چه بیشتر او را می شناختم، متوجه می شدم که حق با بهروز است او واقعا در
باغ نبود .
_همیشه دوست داشتم که دفتر یه نشر رو ببینم .
چرخید و نگاهم کرد و بی حوصله گفت :
_خب چطوره؟
چانه ام را بالا بردم .
_با تفکراتم فرق داره .
_تفکراتت چطور بود؟
به ان سکوت و مرتب بودن اشاره کردم و گفتم:
_نمی دونم… یکم شلوغ تر. یکم پر هیجان تر. مثلا همه تو رفت و امد باشن. تلفنها بیشتر
زنگ بخوره و کلا، یکم هیجان بیشتری باشه.
گوشه دهانش بالا رفت و لبخند بی رمقی زد .
_اون دیگه دفتر نشر نمیشه. اون دیگه می شه دفتر تحریریه روزنامه .
خندیدم.
_هیجان رو دوست دارم .
چانه اش را بالا برد و گفت:
_یه ادم با احساس و هیجانی مثل شما، چرا باید بره یه رشته منطقی و تحلیلی، مثل ریاضی؟
بیشتر خندیدم.
_خیام، ریاضی دان هم بود .
یک ابرویش را بالا برد و لبخند بی حوصله دیگری زد و گفت:
_بله. این هم حرفیه .
دوباره سکوت برقرار شد. ریسک کردم و با اشاره به دعوایشان، گفتم:
_اقا مهیار نبودن؟
اخم کوتاهی کرد و فکش را منقبض کرد و به فنجان چایش نگاه کرد و سرش را به نشانه
نفی تکان داد .
_به نظرم اقا مهیار بهترن…
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. حرفم را تصحیح کردم و گفتم:
_منظورم اینکه که خوشرو ترن…
باز هم تنها نگاهم کرد. باز هم تصحیح کردم.
_من از حاج محراب می ترسم…
خندید. باز هم تک خنده ایی ارام و کوتاه. اما به شدت سرد و بی حوصله. مثل کسی که
تکلیف شده که بخندد. سرش را در حالیکه تکان تکان می داد، پایین انداخت و هم زمان
دستش را روی صورتش کشید و از زیر دستانش با صدای خفه ایی، گفت :
_همه از حاجی می ترسن .
_یه چیزی بگم، ناراحت نمی شین؟
دستش را برداشت و نگاهم کرد. چیزی نگفت که لابد این معنی را میداد که حرفم را ادامه
بدهم .
_به نظرم شما خیلی بیشتر شبیه به حاج محراب هستین
یک ابرویش بالا رفت و چند ثانیه مرا نگاه کرد .
_الان از من هم می ترسی پس؟
خجولانه خندیدم .
_نه!
چانه اش را بالا برد .
_عجب! به قابلیت های جذبه ام شک کردم .
به سر زبانم امد که بگویم ” شما همین طوری و بدون هیچ کاری هم جذبه داری.” اما
توانستم که به موقع جلوی زبانم را بگیرم .
_دانشجوها ازتون می ترسن؟
_ترس نه. اصلا نمی خوام کسی ازم بترسه. بیشتر احترامه .
صادقانه گفتم:
_شما خیلی قابل احترامین
پوزخندی زد و گفت:
_از کجا به این نتیجه رسیدی؟
_هر کی کتاب خون باشه، قابل احترامه .
لبخند ارامی زد .
_اره، با این موافقم.
چایش را تا انتها نوشید و لیوانش را روی سینی گذاشت. برای اینکه بحث سرد نشود که با
کم حرف بودن او این امکان وجود داشت، گفتم:
_چی شد که شما تدریس رو انتخاب کردین؟ علاقه داشتین؟
چند لحظه متفکرانه نگاهم کرد .
_از درس دادن خوشم میاد. از پویا بودن و کار کردن با جوونها و بچه ها لذت می برم.
تدریس همیشه برام در اولیت بود. حتی زمانی که دبیرستان بودم، به هم کلاسی هام ریاضی
درس می دادم.
با تعجب پرسیدم:
_ریاضی؟
پوزخند بامزه ایی زد و گفت:
_من دیپلم ریاضی هستم. ولی خب دانشگاه انسانی شرکت کردم. یک سال نشستم و تمام
کتابهای انسانی رو خوندم و انسانی شرکت کردم.
در حالیکه نمی توانستم حیرت درون صدایم را مخفی کنم، پرسیدم :
_چرا؟
کمی چانه اش را بالا برد .
_نمی دونم… شاید به خاطر بابام. شاید هم به خاطر روحیه خودم .
_باباتون؟
نگاهی به در و دیوار دفترش انداخت و گفت:
_اینجا مال پدرم بود. بعد از فوتش، من تا جاییکه تونستم، سعی کردم تا سرپا نگه اش دارم .
لبم را گزیدم و با همدردی گفتم:
_متاسفم! فوت والدین خیلی سخته. مادرتون در قید حیات هستن؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن