رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 11

 

برای لحظه ایی صورتش غمگین شد. با ناخن انگشت اشاره اش به جان نقطه ایی روی میز
افتاد، که من نمی دیدم
_نه، ایشون هم فوت شدن .
اه عمیقی کشیدم .
_متاسفم !
تنها سرش را تکان مختصری داد و بعد نیم نگاهی به من کرد و گفت:
_فرین احمدی چطور از ریاضی به شرکت بازرگانی کشیده شد؟
ناگهان قلبم ایستاد. حالت سوالش دو پهلو بود. ولی وقتی که با دقت نگاهش کردم، متوجه
شدم که سوالش کاملا بی منظور بود .
_نه. من فقط نخودی هستم تو شرکت. شرکت در اصل مال خانم شاهپوری و نامزدشونه…
اضافه کردم که :
_خانم شاهپوری دختر خاله من هم البته میشه.
مرا برانداز کرد و گفت:
_برنامه ات برای اینده ات چیه؟ تدریس؟ یا خانه داری؟
خندیدم .
_نه. حوصله تدریس ندارم. ولی خانه داری هم نه قطعا. از کار خونه خوشم میاد. ولی اینکه
فقط بخوام صرفا یک زن خانه دار باشم، نه!
کمی صندلیش را چرخاند و کاملا صاف پشت میز نشست و دستانش را از ارنج خم کرد و
بالا اورد و مقابل دهانش بهم قلاب کرد و گفت:
_شاید هم شرکت بتونه نظرت رو جلب کنه .
پوزخندی زدم و گفتم:
_بعید می دونم .
کمی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_من به سن تو بودم، کاملا روی اهدافم تمرکز کرده بودم. این بلاتکلیفی، بعدها برات
درسرساز میشه .
با شیطنتی که بعد از فوت فرح و مامان و در این چند سال اخیر، ان را از یاد برده بودم،
گفتم:
_الان چند سالتونه؟
هر دو ابرویش را بالا برد و چند ثانیه نگاهم کرد. بعد خیلی خونسرد گفت:
_همین رو بدون که اینقدر ازت بزرگتر هستم که به خودم این اجازه رو بدم که نصیحتت
کنم .
این حالت خونسرد و بی تفاوت او و این جواب شسته و رفته و بدون هیچ لاس زدنش، این
نکته را به من ثابت کرد که او با تمام مردهایی که دیده بودم، فرق داشت. با همه کلاسی
هایم. حتی با استادانی که بعضی وقتها اوازه کثیف کاری هایشان در دانشگاه می پیچید و
شاید اگر چه هیچ وقت این موارد به کمیته انضباطی راه پیدا نمی کرد، ولی همیشه چند
نفری پیدا می شدند که حرف را دهان به دهان بپیچانند .
شبیه بارمان بود. خاص و جنتلمن. شاید در برخورد اول کمی سرد و بی تفاوت بود. به قول
پگاه یک عنق به تمام معنی، ولی شخصیت خاص و متمایزی داشت. با او نمی شد لاس زد
و شیطنت کرد. با او باید متین می بود و خانم .
_حتما همینطوره استاد!
گوشه لبش بالا رفت و چیزی نگفت. نگاهی به ساعتم کردم و برخاستم و گفتم:
_من باید برم بیمارستان یه سر به پدرم بزنم. مرسی که دفتر نشر رو نشونم دادین.
برخاست و به این طرف میز امد .
_بیمارستان؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
_شیمیایی زمان جنگ. هر از مدتی یه بار، چند روزی کارش به بیمارستان می کشه. به
قول خودش چینی بند زده است. مثل روز اولش نمیشه .
اخم هایش در هم رفت .
_ارتشی؟ سپاهی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_هیچ کدوم. پزشک داوطلب .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_قسمت پدر من و خانواده من هم این بوده دیگه. خودش که صبوره. مشکلی نداره. من
مشکل دارم .
_پدرم بعد از یه بیماری سخت فوت شد. می تونم حالت رو درک کنم. این التهاب و درد،
اگر همیشگی باشه، خیلی سخته .
لبخند بی حوصله ایی زدم.
_فعلا که همیشگی بوده. از وقتی که چشم باز کردم همین بوده .
با اخمی متفکرانه سرش را تکان تکان داد ولی چیزی نگفت. کیفم را برداشتم و به سمت در
رفت. پشت سرم امد. قبل از انکه در را باز کنم، گفت:
_فردا یه سر بیا مغازه. یه عتیقه زیر خاکی دستم اومده که خودم تازه دیشب تمامش کردم .
همان طور که دستم به دستگیره بود، چرخیدم و نگاهش کردم. احتمالا این نزدیک ترین
فاصله ایی بود که با هم چشم در چشم شده بودیم. من دختر قد بلندی هستم و نیازی نیست که
سرم را خیلی بالا بگیرم تا او را نگاه کنم. اما باید تجدید نظری در پوشیدن کفش پاشنه بلند
میکردم. با کفش اسپورت من مجبور بودم که برای دیدنش سرم را بلند کنم. این را دوست
داشتم و همیشه جز فانتزیهایم بود .
_چیه؟
_بچه های نیمه شب .
با حیرت گفتم:
_سلمان رشدی؟
سرش را یکبار به نشانه مثبت تکان داد .
_از کجا اوردی؟…
سریع تصحیح کردم.
_اوردین؟
گوشه لبش بالا رفت .
_از استادم .
با هیجان گفتم:
_وای… این کتاب خیلی وقته دیگه تجدید چاپ نشده. اره؟
_از اواخر سال شصت دیگه تجدید چاپ نشد.
_درباره چیه؟
_موضوع جالبی داره. یه سبک خاص که تو ادبیات بهش میگن رئالیسم جادویی. درباره یه
پسر که شب استقلال هند به دنیا اومده. دقیقا نیمه شب. خب استعداد تله پاتی داره. بعد
میفهمه که تمام بچه هایی که تو این تاریخ به دنیا اومدن، همشون یه جور قدرتهای منحصر
به فرد دارن…
مکث کرد و لبخند خاص خودش را زد و گفت:
_بیشتر نمیگم. باید بخونی. خیلی کتاب خاصیه .
نخودی خندیدم .
_حالا یه تقلب کوچیک برسونید استاد. چی میشه مگه؟
لبخندش عمیق تر شد. کمی خم شد و دستش را روی دست من گذاشت و در را باز کرد. قلبم
برای لحظه ایی پایین ریخت. انقدر نزدیک بود که مژه های برگشته اش را ببینم. مژه هایی
که اگر چشمانش را می بست، احتمالا روی استخوان گونه اش سایه می انداخت. این غیر
منصفانه نبود که یک مرد، این چنین مژه هایی بلندی داشته باشد؟
_برو …
پوزخندی زد و ادامه داد:
_اگر دانشجوم بودی، همین الان میگفتم که برو حذف کن .
ریز خندیدم. چند لحظه نگاهم کرد.
_چرا؟
یک ابرویش را بالا برد و گفت:
_چون می گفتم که مغایر با قوانین دانشگاه، داری با استادت رفتار می کنی.
همان طور که از در بیرون می رفتم، گفتم:
_چرا؟ خیلی غیر منصفانه است .
لبخندش کم رنگ تر شد و گفت:
_اینکه شما یه عده رو با این خنده هات از راه به در کنی، منصفانه است؟
ابروانم با حیرت بالا رفت .
_خنده های من از راه به در کننده است؟
پوزخند زد .
_برو دختر! باید بری بیمارستان. یادت رفت مثل اینکه؟
وای کوتاهی از دهانم در رفت.
_وای اره…
همان طور که به طرف در خروجی می رفتم، گفتم :
_فردا برای کتاب میام .
با دستش عدد سه را نشان داد. یعنی که ساعت سه بروم .
وقتی که در راه بیمارستان بودم. لبخندی روی لبم بود. متوجه شده بودم که احتمالا از خنده
های نخودی و ریز من خوشش می امد. پگاه همیشه می گوید که خنده های من کودکانه و
بانمک و پر از شادی است. اما این موضوع هم بود که در رابطه با او، نمی شد چیزی را
حدس زد. او به شدت شخصیت تودار و ارامی داشت. شناخت شخصیت کسی که عادت به
پرحرفی ندارد، به شدت دشوار است. او هم کاملا ارام و کم حرف بود. همین شناختش را
مشکل می کرد .
به بیمارستان رفتم و ساعتی را با بابا گذراندم. ده دقیقه اخر بارمان هم امد و بعد هم با هم
از بیمارستان بیرون زدیم. در ماشین و زمانی که او مرا به خانه می رساند، با هم راجع به
بابا صحبت کردیم. مقابل خانه نگه داشت و گفت:
_فرین…
نگاهش کردم. مثل کسی بود که می خواهد چیزی را عنوان کند، ولی نمی داند چگونه .
_بله؟
نفسش را محکم بیرون داد. به هر جایی نگاه می کرد، به جز چشمان من .
_تو همیشه با بهروز صمیمی تر از من بودی…
نگاهم کرد. دهانم را باز کردم تا بگویم که این طور نیست ولی دستش را بالا اورد و گفت:
_نمی خوام تعارف کنیم. حقیقته عزیزم .
لبخند خجولانه ایی زدم. لبخند مهربانی در جوابم زد .
_من نمی گم که چرا با اون صمیمی تری. اخلاق بهروز زمین تا اسمون با من متفاوته.
ارتباط گرفتن با بهروز خیلی راحت تر از منه. خودم می دونم…
نگاهش را به خانه جناب سرهنگ داد و گفت:
_صحبت من این نیست…
نگاهش را به من داد و خیلی سریع و بدون مقدمه گفت:
_بهروز داره کاری می کنه؟
دهانم باز ماند. سریع خودم را جمع و جور کردم. شانس اوردم که هوا تاریک و روشن بود
و احتمالا بارمان متوجه صورتم که مثل انار سرخ شده بود، نشد .
_مثلا چه کاری؟
چند لحظه موشکافانه نگاهم کرد .
_تو چیزی نمی دونی؟
خودم را به کوچه علی چپ زدم .
_مثلا چی اخه؟
دوباره نگاهم کرد. پوزخندی که روی لبانش امد، مشخص می کرد که چه در ذهنش می
گذرد .
_که این طور…
باز هم خودم را به نادانی زدم و گفتم:
_متوجه منظورت نمی شم بارمان .
پوف غلیظی کرد. کمی هم اخم روی ابروانش سایه انداخت .
_با یه زنه در ارتباطه…
لبم را گزیدم. او بهروز را با هنگامه دیده است. بهروز احمق! هر چه فحش در دلم بود، به
سمت بهروز روانه کردم .
_خب…
نگاه خنده داری که کرد، این معنی را داشت که دست از سیاه بازی بردارم .
_فرین جان، عزیز دلم. من شاید مثل بهروز تو رو نشناسم. ولی دیگه این قدر می دونم که
بهروز اگر به من چیزی رو نگه، به تو میگه…
به میان حرفش امدم.
_این جوری نیست…
یک ابرویش بالا رفت و با لحن سردی گفت:
_چی جوری نیست؟
_من میگم که چیزی نیست. اینکه با یه زنه… خب باشه. حق طبیعیشه. خواهر من مرده.
کی می تونه بهروز رو از زن گرفتن یا معشوقه گرفتن منع کنه؟ حرف من اینه.
چند لحظه نگاهم کرد. بعد متفکرانه سرش را تکان تکان داد.
_یعنی تو فکر می کنی که بهروز به قول تو معشوقه گرفته، که این هم حق طبیعیشه؟
چیزی نگفتم. نه جواب مثبت و نه منفی. باز هم چند مرتبه دیگر، همان طور که چانه اش را
بالا فرستاده بود، سرش را تکان تکان داد .
_باشه، قبول…
مکث کرد و نگاه پر از دلخوری اش را به من دوخت و ادامه داد .
_اگر شما میگی، حتما همینه. منم میگم که شما درست میگی! ولی اگر او گوشه موشه ها
شنیدی که جریان چیزی خارج از معشوقه و زن و دوست دختره، بهش بگو که حواسش به
همه باید باشه. نه فقط خودش. یه ادم، فقط خودش نیست. از زیر بته که به عمل نیومدیم.
پدر و مادر داریم، عزیز داریم. وقتی که خودمون رو تو دردسر می اندازیم، باید اون لحظه
فکر کنیم که فقط ما نیستیم. عزیزانی هم داریم که نگرانمون هستن.
فقط نگاهش کردم. نمی توانستم بگویم که این گرفتاری، من را هم در گرداب خودش انداخته
است. اگر می فهمید، بهروز را می کشت. بارمان شاید حس انچنان عاشقانه و به شدت
رمانتیکی به من نداشت. ولی به شدت ادم مسئولیت پذیری بود. اگر می فهمید بهروز را خفه
می کرد. می دانستم که شک هایی کرده است. چون خودش به ما گفت که از پرونده پزشک
قانونی فرح، چیزی گم شده است. خودش مشکوک بود. پس حالا هم یک دودوتا چهارتا
کردن ساده برای ادم باهوشی مثل بارمان، کار سختی نبود. شاید هنوز نتوانسته بود کل
جریان را بگیرد، اما حدس هایی زده بود .
خواستم چیزی بگویم ولی متوجه شدم که اصلا حرفی ندارم که بگویم. خداحافظی کردم و از
ماشین پیاده شدم و به خانه رفتم. وقتی که می خواستم دکمه های مانتویم را باز کنم. متوجه
شدم که دستانم می لرزید .

فصل هشتم

قهوه ایی ریختم و دستانم سردم را روی بخار ان گرفتم و روی مبل کهنه و زهوار در رفته
دفتر، نشستم و پاهایم را دراز کردم. پگاه از ان سوی میز کاملا جدی نگاهم می کرد.
دستانش را زیر چانه اش زده بود و به دقت مرا زیر نظر گرفته بود. جرعه ایی قهوه
نوشیدم و بی تفاوت گفتم:
_زیگیلی چیزی دراوردم تخت پیشونی ام که یه ساعته زل زدی به من .
یک دفعه منفجر شد .
_باورم نمیشه فرین…
_چی رو عزیزم؟
با اخم و چپ چپ نگاهم کرد .
_بلند شدی رفتی باهاش که چی بشه؟
تنها نگاهش کردم .
_من اصلا از خودم نمی گم. چون اگر دارم کاری می کنم، اولا به خاطر فرحه. دوم اینکه
من کلا می خواستم یه کاری انجام بدم، که موقعیتش جور شد. من دارم خودم رو جر می دم
که بگم تو با این بچگونه رفتار کردنت داری همه رو می اندازی تو دردسر. بهروز، طاهر،
من. بعد هم خود خرت!
باز هم تنها نگاهش کردم. نفسش را محکم بیرون داد. برخاست و امد و کنار من روی مبل
نشست. دستم را در دست گرفت. یخ بینمان شکست و من هم سرم را روی شانه اش گذاشتم.
سرش را کج کرد و روی سر من گذاشت .
_ازش خوشم میاد!
نفسش برای لحظه ایی حبس شد و بعد ان را با فشار و محکم بیرون فرستاد .
_ادم خاصیه؟
_اوهوم!
چیزی نگفت .
_می دونی… یکم کم حرفه. اصلا مثل مهیار نیست. بیشتر شبیه حاج محرابه. ولی عقایدش
فرق داره…
مکث کردم و سرم را بلند کردم و به هم نگاه کردیم .
_خیلی وقت نیست که می شناسیش فرین…
مکث کرد، ولی ادامه نداد. ابروانش با حالتی نگران، در هم گره خورده بود. خجولانه
اعتراف کردم .
_زیاد دیدمش .
با تعجب نگاهم کرد. بعد چشمانش را برای لحظه ایی روی هم فشرد تا ارام شود و چیزی
نگوید و فحشی ندهد!
_زیاد یعنی چقدر؟
شانه ام را بالا بردم .
_بیشتر برای خرید، یا امانت گرفتن کتاب بوده .
سرش را با ناراحتی تکان تکان داد و گفت:
_احتمالا تمام اون مدتی که می گفتی باید برای خرید کتاب بری انقلاب، که نبوده؟
ریز خندیدم و سرم را به نشانه مثبت بالا و پایین بردم و اهسته و با ترس اعتراف کردم که :
_یه بار هم با هم رفتیم کافی شاپ. همون شبی که دیر اومدم…
_خدا لعنتت کنه فرین!
سرش را به عقب برد و دم عمیقی گرفت. برخاست و چند قدم در هال بالا و پایین شد. بعد
یک دفعه به طرف کیف دستی اش خیز برداشت و سیگاری در اورد و اتش کرد. به کنار
پنجره رفت و در را کامل باز کرد و گفت:
_به طاهر قول دادم که دیگه نکشم. اگر بفهمه، من تو رو می کشم .
شانه ام را بالا بردم.
_به من چه؟ خودت هوس کردی، لِنگ من رو نکش وسط .
با تهدید نگاهم کرد.
_معلومه که تقصیر توئه. اگر اینقدر عصبیم نمی کردی که من هوس نمی کردم .
دستم را به نشانه برو بابا تکان دادم و فنجان خالی ام را به اشپزخانه بردم و از همان جا
گفتم:
_تو اگر نمی خواستی بکشی، اصلا برای چی تو کیفت داری؟…
از اپن سرک کشیدم و به او که نیشش باز بود و می خندید، نگاه کردم و ادامه دادم .
_کِرم از خود درخته !
چشمانش را برایم درشت کرد .
_طاهر میگه مسخره است که اون لب به این چیزها نمی زنه، ولی من می کشم .
فنجان را اب کشیدم و روی حوله کوچکی گذاشتم و بلند بلند گفتم:
_راست میگه خب…
چیزی اهسته گفت که نشنیدم. با خنده و حالتی تهدید امیز گفتم:
_بلند تر بگو!
بلند گفت:
_تو در جایگاهی نیستی که من رو تهدید کنی بچه! خودت گند عظم رو زدی !
از اشپزخانه بیرون امدم. روی مبل نشستم و کفش هایم را در اوردم و چهار زانو روی مبل
چنبره زدم و دستم را زیر چانه ام زدم و به او که اخرین پک به سیگارش را با ولع خاصی
می زد، نگاه کردم و گفتم:
_گاهی وقتها دلم برای خودم می سوزه. خیلی خُلم؟
اخم مهر امیزی کرد و سیگارش را به بیرون پرت کرد و امد و کنارم روی مبل نشست .
_نه فدات بشم .
بغلم کرد .
_فرین…
کمی فاصله گرفت و با دقت نگاهم کرد. بعد انگشت اشاره اش را بالا اورد و با دندان به
جان گوشه های ناخن اش افتاد. عادتش را می دانستم. هر وقت که استرس چیزی را پیدا می
کرد، به جان گوشه های ناخن اش می افتاد و تا ان را خون نمی انداخت، ول نمی کرد .
_چی کار می خوای بکنی؟
تنها نگاهش کردم .
_می دونی ته این جریان چیه؟
باز هم فقط نگاهش کردم. اه عمیقی کشید و گفت:
_فرض رو بر این می گیریم که احتمالات بهروز اشتباه باشه. اگر یه زمانی رابطه تون جلو
بره، بعد طرف از یه جایی بفهمه که اصل جریان چی بوده، فرین می دونی چی میشه؟…
مکث کرد و با دلسوزی نگاهم کرد و ادامه داد .
_اون وقت ادم دلش باید برای اون بسوزه، نه تو. یه لحظه که خودم رو می ذارم جای اون،
می بینم چقدر سخته که بفهمی کسی که بهت نزدیک شده، برای چیزی بوده .
تنها یک کلمه زمزمه کردم.
_می دونم!
_اون وقت چی کار می خوای بکنی؟ ته این رابطه چیه اصلا؟ به این فکر کردی؟ ازدواج؟
سکس؟ دوستی؟
یک بری شد و دست از جویدن انگشت اش کشید و دستش را روی لبه مبل گذاشت و سرش
را به دستش تکیه داد .
_اصلا خوش بینانه فکر می کنیم که طرف بعد از مدتی میاد خواستگاری. خب چی میشه؟
مهیار و حاج محراب چی می گن؟ خودش وقتی بفهمه تو کی هستی، چی میگه؟ اصلا گیرم
که تمام احتمالات بهروز اشتباه باشه و بشه یه جوری این جریان ماست مالی و ختم به خیر
بشه. دیگه اینکه تو کی هستی و چه نسبتی با فرح داشتی رو که دیگه نمیشه ماست مالی
کرد. وقتی طرف و خانواده اش بفهمن که تو کی هستی، خب خر که نیستن، می فهمن که
برای چی اینجا اومدی. برای چی نقش بازی کردی. حتی اگر طرف مثل گاندی پاک و
طاهر هم باشه، باز بهش برمی خوره. این دو دوزه بازی کردن، چیزی نیست که کسی بتونه
تحمل کنه. اصلا باز هم خوش بینانه به جریان نگاه می کنیم و میگیم که بله… یاری و
خانواده اش، همه امامزاده. خوب و مثبت و بخشنده. بعد که اومدن خواستگاری، بابات
نمیگه این چه جریانی بوده؟ نمی پرسه با این پسر کجا اشنا شدی؟ استادته؟ نه. هم دانشگاهی
ته ؟ نه. بعد تقش در میاد که بله… این جا و این جوری اشنا شدین. فکر کردی که جواب
بابات رو چی باید بدی؟
با بیچارگی نگاهش کردم. این ها چیزهایی بود که خودم هم در تنهایی و مخصوصا زمانهای
نظافت، به انها فکر می کردم. چیزهایی بودند که می دانستم. سوال را می دانستم. جوابی
برایش نداشتم. به همین خاطر به صورت ناخوداگاه ان را در ذهنم به عقب می راندم .
_ببین فرین… من اصلا نمی خوام ته دلت رو خالی کنم. به خاک فرح اصلا فکر خودم هم
نیستم. ولی اینها هست. هیچ جوری هم نمیشه از شرش خلاص شد .
سرم را تکان دادم، ولی چیزی نگفتم .
اهی کشید و گفت:
_تو هم با این اخلاق خاصت از هیچ کس خوشت نیومد، حالا هم که به طرف کسی جذب
شدی، باید این ادم باشه…
مکث کرد و در حالیکه نگاهش را به ناخن اش داده بود، زیر چشمی نگاهم کرد و زمزمه
کرد.
_چی میشه به بارمان جواب مثبت بدی؟
چپ چپ نگاهش کردم. با اعتراض گفت:
_مگه خودت همیشه نمی گفتی بارمان برات خاص بوده. بتت بوده. خب…
دیگر ادامه نداد .
_بارمان هنوز هم برای من خاصه. ولی بعضی خاص ها، باید همین طور خاص بمونن.
چون اگر بخوای نزدیک تر بشی، از اون خاص بودن در میان .
سرش را با تاسف تکان تکان داد و برخاست .
_چیزهایی که گفتم رو خودت می دونی، اصلا نیازی به گفتن من نبود. ولی کاملا روش
فکر کن .
_تو می خوای به بهروز بگی؟
با اخم نگاهم کرد.
_اولا که تو هر کاری بکنی به بهروز هیچ ربطی نداره. خودش هم این رو می دونه، پس
تو هم خواهشا زیاد بزرگش نکن. من درک می کنم که تو بهروز رو مثل برادرت می
خوای. ولی اون برادرت نیست. پس نیازی نیست برای کارت بهش توضیح بدی. این روزها
مردم به برادرشون هم توضیح نمی دن …
چند قدم به سمت کیفش رفت و دست در ان کرد و یک بسته تافی در اورد و یکی باز کرد و
خورد .
_دوما هم اینکه، نخیر مگه من مغز خر خوردم که برم به بهروز بگم.
یک تافی به طرف من پرت کرد که دستم را بالا بردم و در هوا گرفتم. تافی سوم را در
اورد و همان طور که در هوا تکان تکان می داد، گفت:
_بهش فکر کن. یه مدت اصلا نرو ببینش. این جا هم اگر دیدی بود، سعی کن دوری کنی. تا
بتونی راحت ترتصمیم بگیری.
با تمسخر گفتم:
_تصمیم؟ یعنی می خوای بگی تو این جریان من اختیار تصمیم گیری هم دارم؟
اهی کشید.
_صادقانه بخوام بگم، نه…
خندیدم. به تلخی و بی حوصله .
کنارم امد و ایستاد و دستش را روی شانه ام فشرد .
_ولی حداقل می تونی تصمیم بگیری که چطور رفتار کنی که زیاد ضایع نباشه. مخصوصا
که ما حالا حالاها با این ها کار داریم .
نگاهش نکردم و همانطور که نگاهم را به روبه رو دوخته بودم، تنها سرم را تکان تکان دادم .
نگفتم که همان روز ساعت سه با او قرار داشتم .نگفتم که خیال داشتم بروم .به قول خودش،
نیازی نبود که کسی چیزی از تصمیم های من بداند.
یک ساعت بعد، زمانی که من کم کم اماده می شدم تا به سر قرارم با یاری بروم و پگاه مشغول
صحبت با یک شرکت بازرگانی دیگر بود که ظاهرا مهیار معرفی کرده بود، سکوت بیرون
شکسته شد و سروصداهایی مشابه سروصداهای ان روز بلند شد.
پگاه همانطور که گوشی را بین شانه و گوشش نگه داشته بود و چیزی را یادداشت می کرد،
با تعجب سرش را بلند کرد و به در نگاه کرد .از جا پریدم و از در نیمه باز واحد، به بیرون
سرک کشیدم .در واحد تهامی ها باز بود و سروصدا ها از ان جا می امد .ان قدر بلند که خانم
سقایی منشی اقای زارع که به تازگی استخدام شده بود هم، با سروصداها بیرون امد و با
تعجب از من پرسید که چه شده است؟
هر دو نفرمان در راهرو ایستاده بودیم که یک دفعه صدای افتادن چیزی به گوش رسید و
بعدصدای فریادی از واحدشان امد .من و خانم سقایی ناخوداگاه از جا پریدیم و به داخل رفتیم .
مهیاربالای سر مرد مسنی دو زانو نشسته بود و سعی می کرد او را که غش کرده بود یا
همچنان چیزی،
بلند کند .حاج محراب با یک لیوان اب که نصف ان را ریخته بود، از اشپزخانه دوید .با دیدن
من وخانم سقایی گفت که به اورژانس زنگ بزنیم .من به خاطر بابا یک دوره کمک های
اولیه رفته بودم
و از خودش هم چیزیهایی یاد گرفته بودم .جلو دویدم و مهیار را کنار زدم .با شدت .طوری که
با باسن روی زمین افتاد.
نبضش را چک کردم و شروع به احیا و سی پی آر کردم .در همان حال صدای خانم سقایی را
می شنیدم که با اورژانس صحبت می کرد و توضیح می داد که یک نفر این جا هست که
کمک های اولیه را بلد است، ولی انها باید سریع تر خودشان را برسانند.
قلب ایستاده بود و من انقدر ماساژ قلبی داده بودم که مچم به شدت درد گرفته بود .ولی نتیجه
کار تقریبا رضایت بخش بود .من کار خودم را انجام داده بودم .قلب ضربان بسیار ضعیفی
پیدا کرده بود و تنفس انجام می شد .ولی هنوز کاملا بی هوش بود .پلکش را بالا کشیدم و
مردمک را چک کردم.
زمانی که اورژانس رسید و او را با برانکار بردند، من روی زمین ولو شدم .به معنی واقعی
کلمه ولو شدم .سرم را بین دستانم گرفتم و سعی کردم نبضی که کنار شقیقه ام می زد را ارام
کنم .به همین دلیل از پزشکی متنفر بودم .به همین دلیل که مرگ و زندگی کسی در دستانت
بود و اگر تو لحظه ایی درنگ می کردی، دیگر خیلی خیلی دیر بود .همین استرس مزخرف .
همین حس بد بعد از ان.
چشمانم می سوخت .به یاد تمام زمانهایی افتادم که بابا می افتاد و من باید تا زمان رسیدن
اورژانس او را سرپا نگاه می داشتم .همیشه این حس بد بعد از جریان، خورد کننده بود .بعد
از هر بار من می لرزیدم و می لرزیدم .تا ساعتها ته قلبم مثل یک حفره، خالی می شد و از ان
باد سرد می امد و تمام قلبم را منجمد می کرد .درست مثل باز بودن پنجره ایی، در یک شب
سرد زمستانی .این سرما تا ماه ها ادامه پیدا می کرد .این حس بد به شدت ماندگار بود.
کسی دست زیر بغلم انداخت و مرا بلند کرد .پگاه بود .سرم را بلند کردم و نگاهش کردم .
نگاهش نگران بود .او همیشه می دانست که من نسبت به احیا کردن چه حس بدی دارم .سرم
را تکان تکان دادم تا نشان دهم حالم خوب است .نگاهی به جمع که به نظر مات و مبهوت می
امد، انداختم .محراب مثل کسی که یک شبه صد سال پیر شده است، چند قدم ان طرف تر
روی زمین ولو شده بود.
مهیار نبود که احتمالا با اورژانس رفته بود .خانم سقایی هنوز شوکه بود ولی برای محراب
اب اورده بود و به زور به خوردش می داد .و کسی که اصلا توقع دیدنش را نداشتم …یاری،
دست به سینه به دیوار کنار اشپزخانه تکیه داده بود و نگاهش مستقیم روی من بود.
چیزی از نگاهش خوانده نمی شد .مثل همیشه ارام و جدی .نگاهم را گرفتم و به طرف
سرویس بهداشتی رفتم .نمی دانم از کی انجا بود .در توالت فرنگی را بستم و روی ان نشستم .
مچ دستم راماساژ دادم و کمی این طرف و ان طرف چرخاندم .فقط می خواستم برای چند

لحظه بشینم، ولی ظاهرا زمان از دستم در رفت .چون با ضربه ایی که به در خورد از جا
پریدم
_فرین…
صدای نگران پگاه بود .دوباره ضربه ایی دیگر زد .این بار محکم تر.
_فرین …در رو باز کن.
سرفه ایی کردم که نشان دهم هنوز زنده ام .برخاستم و شیر را باز کردم و الکی دستانم را
شسستم.
دوباره ضربه ایی به در زد.
_فرین…
این بار صدایش ان چنان ملتمسانه بود که در را کمی باز کردم .تنگ در ایستاده بود و پشت
سرش
هم یاری با فاصله کمی ایستاده بود.
_خوبی؟
سعی کردم لبخند بزنم.
_اره …داشتم دستام رو می شستم.
نگاهی کرد که یعنی من میدانم، دروغ می گویی .مشت اش را به طرفم گرفت .چند تافی در
کف دستش بود.
_بخور اینها رو.
رد کردم و گفتم:
_نه مرسی
چشمانش را روی هم فشرد تا احتمالا از دستم فریاد نکشد .یاری کمی خودش را جلو کشید و
با لحن جدی گفت:
_بخور …رنگت پریده.
نگاهش کردم .پگاه مشت اش را جلو تر اورد و با حالتی بامزه و تشویق امیز نگاهم کرد .خانم
سقایی صدایش کرد و گفت که گوشی اش زنگ می خورد.
وای کوتاهی از میان لبهایش بیرون امد و گفت، احتمالا طاهر است که نگران شده است .از
خدا خواسته در سرویس بهداشتی را دوباره بستم و چند لحظه ایی در ایینه به صورتم که مثل
مرده رنگ پریده شده بود، نگاه کردم .دهانم تلخ و بدمزه شده بود .اب را در دستم مشت کردم
در دهانم گرداندم و تف کردم .وقتی که در را باز کردم، جا خوردم .او هنوز پشت در بود .
دستش را جلو اورد و مشت اش را باز کرد .تافی ها کف دستش بود.
_بخور…
او از پگاه هم گیر تر بود .ولی من واقعا حالم خوب نبود و این جور مواقع حوصله هیچ کس را
نداشتم .یک ابرویش با حالت جدی و خشکی بالا رفت و گفت:
_من یه استادم .یاد گرفتم که نه گفتن رو قبول نکنم .پس بخور…
از استدلالش خنده ام گرفت و لبخند بی حوصه ایی زدم .یک تافی برداشتم و خوردم.
_برادرتون خوبن؟
منظورم حاج محراب بود که از لحظه ایی که اورژانس رفت، او هم زهوارش در رفت و افتاد.
سرش را تکان داد.
_زنده می مونه…
با تعجب نگاهش کردم .لحن به شدت خشن و بی تفاوت بود.
_اقا مهیار با اون بنده خدا رفت؟
باز هم سرش را تکان داد.
هنوز گیج بودم .همان جا روی زمین موکت شده، نشستم.
_کی بود؟ مشتری بود؟
ننشست و بالای سرم ایستاد .با ان جین شیک و لباسهای مکش مرگ مایش، سخت می شد
باور کرد
که روی زمین بشیند .حتی زمین موکت شده.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم .دست به سینه، به دیوار کنار من تکیه داده بود و نگاهش
روی من بود.
_نه…
همین یک کلمه .کسی که تا مرز مرگ رفته بود، مشتری نبود .چشمانم را تنگ کردم و نگاهش
کردم .نگاهش هم چنان ارام و جدی بود.
_ببخشید کی بود؟
باز هم تنها نگاهم کرد .با اخم گفتم:
_احتمالا یه انفارکتوس خفیف کرد .اولش بحثشون شده بود .اگر مشتری نبود، کی بود؟
باز هم تنها نگاهم کرد .نگاهش هیچ حسی نداشت .مثل اینکه من در حال گفتن مقاله ایی
درباره کشته
شدن سهروردی بودم و او همچنان نگاهم می کرد که ببیند ایا من مقاله ام را از جایی کش
نرفته باشم.
عصبی دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما دستش را از سینه اش جدا کرد و به طرف من
دراز کرد و نشان داد که می خواهد مرا از زمین بلند کند .با حیرت به دستش نگاه کردم .بعد
به خودش.
دوباره به دستش و عاقبت دستم را در دستش گذاشتم .محکم گرفت و با یک حرکت بلند کرد.
_برای شما چه فرقی می کنه؟ مشتری یا کس دیگه؟
راست می گفت .برای من اگر ذهنیت منفی نسبت به خانواده او نداشته باشم، نباید تفاوتی
داشته باشد.
مگر برای خانم سقایی فرقی داشت .متوجه شدم که تند رفتم .سرم را تکان دادم.
_ترسیدم یه لحظه
پوزخندی زد و گفت:
_که چی؟ محراب و مهیار می خواستن طرف رو بکشن؟
دستانش را در جیب شلوارش کرد و خونسرد نگاهم کرد.
_یادم نمیاد قاطی کتابهایی که بهت دادم، اگاتا کریستی هم بوده باشه.
خندیدم .گوشه لبش به زحمت بالا رفت.
_برای اینکه اروم بشی، میگم .چون حس میکنم زیاد حساسی .موضوع خانوادگی بود .یه
مرافعه خانوادگی.
_شما از کی این جا بودین؟
مچش را چرخاند و به ساعتش نگاه کرد .به جای جواب من گفت:
_شما احیانا با یه بنده خدایی ساعت سه قرار نداشتی؟
چشمانم درشت شد .ساعت چند بود؟
_ساعت چنده؟
خندید .دندانهای سفید و یک دست، خنده اش را جذاب تر می کرد.
_اینقدر دیر هست که اون بنده خدا نگران شد و اومد این جا سراغت.
دستانم را روی صورتم گذاشتم و نشان دادم که خجالت کشیدم .خندید.
_مرسی !کارت خیلی خوب بود.
دستانم را برداشتم و با حیرت هر چه تمام تر نگاهش کردم.
_حاج فتاح برای من خیلی عزیزه .خیلی عزیز .اگر نبودی، معلوم نبود چی میشد.
لبخند خجولانه ایی زدم.
_من کاری نکردم .خدا کمکشون کرد.
لبانش را جلو داد و همان طور که دستانش در جیب بود، مثل پاندول ساعت، کمی به جلو و
عقب تاب خورد.
_من از وسطش رسیدم .کارت عالی بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن