رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 12

 

نخودی و ریز خندیدم .چند ثانیه تمام صورتم را نگاه کرد و بعد لبخند خاصی زد .لبخندی که
میتوان به جرات ان را محبت امیز خواند.
خانم سقایی سرکی کشید و رو به ما گفت:
_حاج اقا بهتر شدن، من باید برم .مشتری اومده…
به من نگاه کرد و گفت:
_شما هستی خانم احمدی؟ یکم هنوز خوب نیستن؟
سرم را تکان دادم.
_بله حتما…
لبخند مهربانی زد.
_خدا خیرتون بده.
به هال برگشتیم .حاج محراب هنوز هم زهوار در رفته بود .اما رنگ و رویش بهتر شده بود .
پگاه نبود .سرکی به بیرون کشیدم .در راهرو ایستاده بود و با تلفن بی سیم واحد خودمان
صحبت میکرد.
کمی گوش دادم .رسمی تر از ان صحبت میکرد که بشود گفت که مکالمه اش با طاهر است .
چند لحظه بعد متوجه شدم که با مهیار است .از حال طرف پرسید و حال و احوال حاج
محراب را به او اطلاع داد .به طرف محراب و یاری برگشتم .یاری بحثی نه چندان خاموش
را با محراب که به نظر می رسید هر لحظه غش کند، دنبال می کرد.
_اگر یه بار دیگه با حاجی یکه به دو کنی، محراب به خاک مامان دیگه پشت گوشت رو
دیدی، من رو هم می بینی.
محراب سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.
_حاجی خودش شروع کرد.
یاری پوزخندی زد و با خشمی که تا به حال از او ندیده بودم، بلند گفت:
_حاج فتاح شروع کرد؟ حاج فتاح؟ بسه تو رو خدا محراب .بسه !به کسی بگو که تو نشناسه.
محراب تقریبا از جا پرید .دستش به قفسه سینه اش بود.
_بچه، فتاح عموی منه .هم خونه منه….
یاری دستش را با حرکت تندی بالا اورد .مثل کسی می خواهد سیلی بزند .اما متوجه شدم که
تنها می خواست محراب را ساکت کند.
_تو هیچی حالیت نیست محراب، هیچی .تو چه می فهمی هم خون چیه…
ناگهان سکوت کرد .شاید متوجه شد که زیاد صحبت کرده است .قلبم ان چنان محکم می زد که
کوبش شدید اش از روی مانتو مشخص بود .حالت تهوع پیدا کرده بودم .شاید او انچنان هم که
بهروز و حتی خود من، فکر می کردیم، بی اطلاع نبود.
نگاهی به من که همان جا مقابل در ایستاده بودم کرد و گفت:
_دیگه من برای اجاره هم این جا نمیام .اجاره رو بریز به حساب محک…
خیز برداشت و از کنار من رد و شد و گفت:
_بیا تا کتابت رو بدم بهت…
از کنار پگاه هم که نمی دانم از کی شاهد این بحث بود، رد شد و خداحافظی زیر لبی با او کرد
و بدون انکه منتظر اسانسور بماند، از پله ها پایین رفت.
نگاهی با پگاه ردوبدل کردم و با هم از واحد تهامی ها بیرون زدیم .پگاه زیر لبی و اهسته
گفت:
_مشکوکن فرین .همه شون مشکوکن .برو یکم رو مخ این شازده .ببین چیزی از توش درمیاد
سرم را تکان دادم و کیفم را برداشتم و کاپشنم را زیر بغلم زدم و از در بیرون دویدم .پگاه
پشت سرم دوید و صدایم کرد.
_فرین…
دکمه اسانسور را زدم و چرخیدم و نگاهش کردم .اهسته گفت:
_حواست باشه.
سرم را تکان دادم و پایین رفتم .در طبقه پایین نبود .نگهبانی مقابل در نشسته بود .سلام و حال
واحوالی سریع کردم و به سوال او که اورژانس برای چه کسی امده بود؟ سرسری جواب نمی
دانم را دادم و بیرون رفتم .یاری در ماشین نشسته بود .کمی بالاتر از شرکت .ضربه ایی به
شیشه زدم.
اشاره کرد که سوار شوم.
سوار شدم ولی چیزی نگفتم .دست برد و از صندلی پشت، کیفش را برداشت و کتاب را به من
داد.
_ممنون!
باز هم کم حرف شده بود .هنوز اخم غلیظی داشت .نمی دانستم چه کار باید بکنم .پیاده شوم یا
حرف بزنم .همان طور که سردرگم بودم و خودم را با گذاشتن کتاب داخل کیفم مشغول کرده
بودم، راه افتاد .کمر بندم را بستم و ترجیح دادم که سکوت کنم .به کتاب فروشی نرفت .به
دفتر نشرهم نرفت.
مستقیم به طرف خارج شهر راند .جاده چالوس .وقتی که در پشت ترافیک وحشتناک عصر
در اتوبان تهران _ کرج افتادیم .موزیک را روشن کرد و نیم نگاهی به من کرد و گفت:
_اگر کاری داری تا دور بزنم برگردم.
لبخندی زدم و گفتم:
_شما اصلا نگفتین کجا میخواین برین.
چانه اش را بالا برد و نگاهی عمیق به من کرد و سرش را چند بار تکان تکان داد.
_نگفتم؟
سرم را به نشانه مثبت پایین و بالا بردم.
_چند وقته تنها زندگی می کنی؟
_بعد از فوت خواهرم .یکسال تقریبا.
_وقتی که یه مدت تنها زندگی کنی عادت می کنی که راجع به خودت، کارت، برنامه هات،
اینده ات …به کسی چیزی نگی .چون کسی نیست که چیزی بپرسه .منم خیلی وقته که به کسی
چیزی نمیگم .جواب پس نمی دم .اگر دیر برم، به قول تو، کسی نگرانم نیست .اگر بخوام شام
بیرون بخورم، کسی نیست که بخوام نظر اون رو هم درباره ی ساعت و زمانش بدونم…
مکث کرد و نیم نگاهی به من کرد و گفت:
_گفتم شام بیرون بخوریم .یه رستوران هست اول جاده چالوس .اشناست .اگرهم کاری داری
که دور
بزنم برگردم.
_شام؟
_هیچ اجباری نیست .یه تشکر بود برای کاری که کردی .گفتم که حاج فتاح برای من خیلی
عزیزه.
نفس عمیقی کشیدم .تحت تاثیر چند حس مختلف بودم .دوست داشتن اینکه با او بروم .ترس از
اینکه ته این رابطه و رفت و امدها چه می شود و در نهایت اینکه این فرصتی خوب، برای
دانستن و پرس و جوی بیشتر بود.
_دوست دارم بریم شام، ولی واقعا به تشکر نیازی نیست.
نیم لبخندی زد و چیزی نگفت .گوشی اش را در اورد و با کسی تماس گرفت .وقتی که شروع
به صحبت کرد، متوجه شدم که با مهیار است .تا به حال طرز حرف زدن او با مهیار را ندیده
بودم .به نظر می رسید که رابطه اش با مهیار، خیلی بهتر از محراب باشد .احوال پرسی کرد
و بعد هم قطع کرد.
_چطور بودن؟
راهنما زد و وارد ورودی جاده چالوس شد.
_ظاهرا بهتره .استیبل شده .مهیار گفت که شب نمی ذارن کسی بمونه و برمی گرده خونه.
نگاهی به ساعت داشبورد کرد و گفت:
_اخر شب یه سر می رم بیمارستان، ببینم اگر شد ببینمش .اگر که نه، حالش رو بپرسم.
_خب خدا رو شکر…
چیزی نگفت و صدای موزیک را بیشتر کرد .اهنگ استاد شجریان بود.
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود.
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد.
مقابل رستورانی که کاملا سنتی بود، نگه داشت .تخت هایی که در حیاط و حاشیه درختها
گذاشته شده بود، به خاطر سرما و بارندگی، با پلاستیک پوشانده شده بود و به نظر دنج می
امد__
پیاده شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. او هم پیاده شد و کاپشن اش را از پشت صندلی
برداشت و پوشید و کیف و گوشی موبایلش را هم برداشت .
_بیرون می شینی؟ یا سردته؟
نگاهی به تخت ها کردم. سرد بود، ولی به نظر جالب می امد .
_بیرون… فکر نکنم اینقدر سرد باشه. هان؟
لبخندی زد و چیزی نگفت و منتظر ماند تا من تختی را انتخاب کنم. وقتی که عاقبت مستقر
شدیم و کسی برای گرفتن سفارش امد. او کباب سفارش داد و من ماهی .
_می تونم یه سوال بپرسم؟
نگاهی دقیق به من کرد و گفت:
_حاج فتاح عموی محراب و مهیاره.
از خجالت سرخ شدم. از کجا متوجه شده بود که من چه در ذهن دارم؟
_از کجا فهمیدین؟
پوزخند بامزه ایی زد .
_شناختنت زیاد سخت نیست .
_هست… بعضی وقتها تو ذهنم یه چیزهایی میاد که درکش برای خودم هم سخته .
دست به سینه شد و به پشتی تکیه داد و گفت:
_طبیعیه! همه ما یه سری زوایای پنهان داریم. به قولی هممون سایه داریم .
_سایه؟
_نه به اون معنی لغوی سایه. به معنی نیروی شر. نیروی خیر و شر تو همه ما هست.
بعضی ها بالانس تو اونها به هم خورده. شر وزن گرفته یا خیر. بسته به همین وزن گرفتن،
ادم خوب و بد معرفی میشه. بعضی ها هم کاملا تو بالانس هستن. اونها ادمهایی هستن که
اتفاقا تعدادشون خیلی زیاد تره. ادمهای خنثی و معمولی و بی خیال. دنیا رو اب ببره، اونها
رو خواب برده .
دستم را زیر چانه ام زدم و نگاهش کردم .
_فلسفه یین و یانگ؟
چانه اش را بالا داد و سرش را تکان تکان داد .
_نه به اون معنی. یین و یانگ، فقط تعادله. نه خیر و شر. تعادل تو هر چیزی. نور در
برابر تاریکی. سرما در برابر گرما …
_من از اون بالانسی ها هستم.
گوشه لبش بالا رفت و گفت:
_اگر بالانسی بودی اون جوری برای مردی که نمی شناسیش، خودت رو به اب و اتیش
نمی زدی که زنده نگهش داری…
مکث کرد و با انگشت اشاره اش به مچ دستم اشاره کرد و ادامه داد:
_درد می کنه؟ فکر کنم رفتی خونه بانداژ بشه، بهتره. اگر تونستی ببر نشون پدرت بده .
خجولانه گفتم:
_چیزی نیست .
دوباره به مچم اشاره کرد و گفت:
_پس تو بالانس نیستی!
خندیدم. بحثمان با امدن گارسون و اوردن زیتون پرورده و سالاد و ماست و نان و سبزی،
متوقف شد. پرسید که قلیان هم بیاورد؟ جواب رد داد و بعد نگاه پرسانش را به من داد. با
خنده سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
ظرف ماست و سالاد و زیتون را بیشتر به طرف من هل داد .
_چی تو ذهنت می گذشت، وقتی که اورژانس اومد و حاج فتاح رو برد؟
دست از خوردن کشیدم و نگاهش کردم. موهایش به خاطر رطوبت بالایی که در منطقه بود،
کمی مجعد شده بود. حلقه حلقه و تاب دار، روی پیشانی اش ریخته بود و صورتش را
پسرانه و تخس کرده بود. زمزمه کردم :
_چیزی تو ذهنم نبود.
لبانش را به طور فریبنده ایی جلو داد و چند لحظه عمیق و دقیق نگاهم کرد .
_نبود؟
تنها نگاهش کردم .
_رنگت جوری پریده بود که فکر کردم خودت هم غش می کنی.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_همیشه بعد از این اتفاقها این جوری می شم…
مکث کردم و نگاهش کردم. نگاهش کاملا جدی بود .
_من برای این جور کارها ساخته نشدم. من می ترسم…
ادامه ندادم. نیازی نبود به او بگویم که من از تنهایی هم می ترسم. تمام عمر از تنهایی می
ترسیدم و عاقبت دچارش شده بودم. من ترسهای زیادی داشتم. انقدر که شمارش از دستم در
رفته بود. دست به سینه شد و به پشتی تکیه داد و جدی پرسید:
_از چی می ترسی؟
دستانم را روی صورتم گذاشتم و چشمانم را خاراندم. نگاهش دور تا دور صورتم را کاوید .
_وقتی یه زن بدون هیچ ارایشی از در خونه بیرون می زنه، یعنی قویه. یعنی اونقدر به
خودش اطمینان داره که بدون ارایش میاد بیرون .
از استدلالش به شدت خنده ام گرفت .
_واقعا؟
تک خنده ایی کرد و سرش را تکان داد .
_یه بار یه دختری سر کلاسم، نوک مدادش پرید و رفت تو چشمش. داشت کور میشد ولی
می ترسید به چشمش دست بزنه، ارایشش بهم بخوره .
به صورتم اشاره کرد و گفت:
_یه زن قوی، زنیه که به خودش اطمینان داشته باشه. تو به نظرم قوی هستی. تنهایی، ولی
داری خوب زندگی می کنی. از بین تمام کارهایی که ادمها برای از یاد رفتن غم هاشون می
کنن، تو کتاب خوندن رو انتخاب کردی. وقتی که کسی به کمکت نیاز داره، کمکش می
کنی. حتی اگر ترسیده باشی…
مکث کرد و دیگر ادامه نداد. به ساعتش نگاه کرد و بعد از میان پلاستیک کدری که دورتا
دور میز کشیده شده بود، به بیرون خیره شد .
_شما هم از چیزی می ترسین؟
نگاهش را به من داد. چند لحظه جدی و ارام نگاهم کرد .
_همه از یه چیزی می ترسن. منم ترسهای خودم رو دارم .
_اونها چیه؟
پوزخندی زد و گفت:
_به چی فکر می کردی؟
مثل خودش به پشتی تکیه دادم و گفتم:
_ترس اینکه اگر بمیره. اگر من نتونم کاری براش بکنم. ترس اینکه، تا مدتها این لحظه ها
یادم نمیره….
مکث کردم و خم شدم و دستمالی از جعبه روی فرش، بیرون کشیدم و بینی ام را گرفتم و
ادامه دادم.
_هوف… خیلی زیاده. من از مردن می ترسم. از مردن خودم و اطرافیانم. از زندگی تو
تنهایی، بیشتر می ترسم. هیچ وقت به بابام نگفتم که چقدر از تنهایی متنفرم. چون میدونم این
جوری عذاب وجدان می گیره که ازدواج مجدد کرده .
چند دقیقه همان طور ارام و جدی نگاهم کرد. این گونه مواقع فهمیدن اینکه چه در ذهنش
می گذرد، دشوار بود .
_چرا ازدواج نمی کنی؟ خواستگار داری؟
چشمانم گرد شد و خنده ام گرفت. او واقعا عجیب بود. رک و جدی. ارام و کم حرف، ولی
کاملا مسئولیت پذیر و عاقل.
_هیچ کس نباید یه همچین سوالی از یه دختر بپرسه!
پوزخند زد .
_الان خجالت کشیدی؟
با این حرفش سرخ شدم. لبخندش گشاده تر شد و با خنده سرش را تکان تکان داد و ظرف
سالادش را برداشت و کمی نمک زد .
_نه، خجالت، نه. ولی خب پرسیدن این سوال از یه دختر درسته؟
شیشه سس را روی سالادش خالی کرد و گفت:
_چرا نباید باشه؟ تابوها رو ما خودمون تعیین می کنیم. خودمون تعیین می کنیم درباره چی
باید حرف زد و چی درگوشی عنوان بشه، بهتره .
_شما خیال ازدواج دارید؟
چند لحظه در ارامش، سالادش را خورد و در همان حال نگاهش را از روی من برنداشت.
دستمالی برداشت و دهانش را پاک کرد و گفت:
_الان داری ازم خواستگاری می کنی؟
خندیدم. اما کاملا جدی بود. حتی یک لبخند کوچک هم نزد و گفت:
_خیال ازدواج هم دارم. اره… ولی اولش گاماس گاماس جلو می رم. ادم خواستگاری سنتی
نیستم. شناخت می خوام. من ادمی هستم که درک و تحمل کردنم، سخته. باید طرفم رو
اونقدر بشناسم که بدونم می تونه با اخلاقهای بد من کنار بیاد .
زمزمه کردم:
_فقط اون باید کنار بیاد؟
چشمانش خندان شد ولی لبانش ارام و محکم به هم دوخته شده بود .
_نه منم ادمی هستم که کنار اومدنم با همه چی خیلی سخت نیست. فقط دو تا چیز هست که
نمی تونم باهاش کنار بیام. خیانت و دروغ!
قلبم ان چنان پایین ریخت که برای لحظه ایی حس کردم، غش خواهم کرد. خودم را جمع و
جور کردم و گفتم:
_پس خیال ازدواج دارید؟
موشکافانه و دقیق نگاهم می کرد. به بهانه برداشتن نان و ماست خم شدم .
_قطعا!
تکه ایی نان کندم و مشغول شدم. در حالیکه هنوز قلبم یک خط در میان می زد، گفتم:
_منم بالاخره ازدواج می کنم .
_ازدواج سنتی؟
شانه ام را بالا بردم و گفتم:
_پسرعموم خواستگارم بود. ولی جواب رد دادم. پس خواستگاری سنتی، احتمالا نه…
غذا را اوردند و سکوتی چند لحظه ایی ایجاد شد .
_چرا به خواستگاری پسر عموت جواب رد دادی؟
لیموی خارکی بزرگی که کنار ماهی بود را برداشتم و به زحمت روی ماهی ام چلاندم و
دستانم را با دستمال پاک کردم و گفتم:
_پزشک ارتشه. نمی تونستم یکی مثل بابام رو تحمل کنم. نمی تونستم همه اش تو هول و
تکون و نگرانی باشم .
اخم دلپذیری میان ابروانش نشست و تنها سرش را تکان داد .
_که این طور!
سرم را تکان دادم و تکیه ایی ماهی خوردم. عالی بود. سس همراه با گشنیز خورد شده ایی
که روی ان ریخته شده بود، طعم بی نظیری به ان داده بود .
_نگفتین شما از چی می ترسید؟
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. چند لحظه سکوت کرد. به نظر می رسید که فکر می کند .
_چیز خاصی نیست.
معترضانه گفتم:
_گفتین شما هم ترسهای خودتون رو دارید .
گوشه لبش بالا رفت.
_خب من ادم رندی هستم. فقط حرف می کشم. حرف نمی زنم .
به حالت قهر سرم را به طرفی چرخاندم. صدای خنده اش بلند شد .
_منصفانه نیست .
نگاهش کردم. لبخند ملایمی روی لبش بود.
_اره می دونم .
برایش اخم کردم. گفت:
_شاید یه زمان دیگه درباره اش صحبت کنیم.
_کِی؟
یک ابرویش را بالا برد و خونسرد گفت:
_زمانش رو من تعیین می کنم .
با حیرت نگاهش کردم. قطعا کمی زورگو هم بود. اه عمیقی کشیدم و گفتم:
_یعنی قراره باز هم شام بخوریم؟
پوزخند رندانه ایی زد .
_این رو دیگه شما تعیین می کنی!
ابروانم را بالا بردم و با تعجب ساختگی گفتم:
_عجب! پس منم قدرت انتخاب دارم؟
یک ابرویش را بالا برد و خونسرد گفت:
_شک نکن! فقط کافیه بگی نه!
زمزمه کردم.
_بگم نه؟
سرش ر ا یک مرتبه بالا و پایین برد. ولی چیزی نگفت و تنها نگاهم کرد .
_اگر بگم نه، چی میشه؟
چانه اش را بالا برد و خونسرد گفت:
_هیچی. منم میگم خداحافظ. دیگه هم همدیگه رو نمی بینیم .
_تو شرکت؟
پوزخند تلخی زد و گفت:
_چیزی که به محراب گفتم، از سر ناراحتی نبود. من وقتی عصبی می شم، خیلی از کوره
درمیرم. ولی هیچ وقت اون قدر عصبی نمیشم که چشمم رو روی همه چیز ببندم. اگر
حرفی می زنم، حرف اول و اخرمه. من دیگه پام رو تو اون شرکت نمی ذارم .
_یک دنده هستین!
سرش را تکان تکان داد و جدی و بدون ناراحتی گفت:
_اره متاسفانه!
_شرکت مال شماست؟
کمی نوشابه نوشید و گفت:
_مال پدری منه. در اجاره برادرهامه .
سعی کردم زیاد نشان ندهم که کنجکاوی می کنم .
_پس فقط ملک مال شماست؟ تو شرکت شراکت ندارید؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد .
_نه من فقط مالکم. حالا دیگه همون اجاره بها رو هم نمی خوام .
_چرا؟
مبهم نگاهم کرد .
_چی چرا؟
با خونسردی ظاهری گفتم:
_چرا اجاره رو بخشیدین به محک؟
کمی اخم کرد و چند لحظه سکوت کرد .
_خب من با یه سری سیاست های کاری محراب موافق نیستم. شاید علتش اینه. دنبال یه
بهانه بودم که بِکَنَم. خب… جور شد .
قلبم پایین ریخت .
_سیاست کاری؟ چه سیاست کاری؟
دوباره سکوت کرد .
_نیازی نمی بینم که برای شما توضیح بدهم .
او زیادی رک بود. حس کردم که رنگ از صورتم پرید. صورتم را کاوید و اخم هایش کمی
باز شد .
_شاید تو شام های بعدی بیشتر حرف بزنیم .
لحن اش کمی دلجویانه شد. کسی اهنگ گل یخ را در داخل رستوران گذاشت که صدای
ملایم اش تا بیرون هم امد. چند لحظه سکوت بینمان ایجاد شد. نمی توانستم بیشتر پرس وجو
کنم. حتی به بهانه اینکه ما با انها کار می کنیم. که در حقیقت این طور نبود. انها فقط یک
مشتری برای ما جور کرده بودند و این بهانه مناسبی نبود که بشود با ان کسی را
بازخواست کرد. بنابراین سعی کردم تا دوباره بحث را به منطقه بی خطر قبل، برگردانم .
_می تونم بیام ازتون کتاب بگیرم؟
جوابم را نداد و به گارسون که برای جمع کردن ظرف ها امده بود، سفارش چای داد .
_برای چی؟
نفسم را محکم بیرون دادم و به شوخی گفتم:
_برای اینکه سر از سیاستهای کاری حاج محراب دربیارم!
گوشه لبش بالا رفت و باز هم برای چند دقیقه فقط نگاهم کرد.
_بهت کتاب می دم، ولی نه برای سیاست کاری.
_پس برای چی؟
دست به سینه شد و این بار، مدت طولانی تری نگاهم کرد. بعد خیلی جدی و ارام گفت:
_حالا بیا، دلیلش جور میشه.
ریز خندیدم .
_یعنی دلیل هم جز همون ناگفته هاست؟
گوشه لبش بالا رفت و استکان کمر باریک چایی را که گارسون اورد، به دستم داد و گفت:
_تو براش یه دلیل جور کن…
مکث کرد و دستش را به حالتی دورانی تکان داد و با لحنی تشویق امیز گفت:
_بگو… می خوام ببینم تخیل و ابتکارت در چه حده
با حیرت چشمانم را برایش درشت کردم. خنده ایی سرفه مانند کرد و دستش را به نشانه
ادامه دادن، تکان تکان داد. لبانم را جلو دادم و نگاهش کردم. نگاهی به سرتا پایش.
_خودشیفتگی ندارید؟
لبخندش گشاده تر شد و سرش را به نشانه نفی تکان داد. چانه ام را بالا بردم و نشان دادم
که مشغول فکر کردن هستم .
_از سرکار گذاشتن خوشتون میاد؟
باز هم سرش را به نشانه نفی تکان داد و اخمی ساختگی کرد .
_از لاس زدن خوشتون میاد؟
سرش را به نشانه تقریبا، به این طرف و ان طرف تکان داد. خندیدم .
_خب بفرما… این هم یه دلیل!
دستانش را از دو طرف باز کرد و روی لبه پشتی گذاشت .
_تبریک می گم !
ریز خندیدم .
_برای چی؟ برای اینکه ابتکار به خرج دادم؟
پوزخند زد و گفت:
_نه برای اینکه فهمیدی من یه لاس زن حرفه ایی هستم .
بلند بلند خندیدم. با شیطنت و بدجنسی گفتم:
_الان وظیفه انسانی من حکم می کنه که برم و به کمیته انضباطی دانشگاه خبر بدم. نه؟
لبخند زنان سرش را تکان تکان داد و چایش را نوشید .
_می خوای همین الان سر راه ببرمت اونجا؟
_اگر خبر بدم، دیگه از کتاب خبری نیست؟
یک ابرویش را بالا برد و با دست، جعد موهای مهار ناپذیرش را به بالا داد که باز هم
دوباره روی پیشانی اش ریخت .
_شک نکن !
چینی به بینی ام دادم و متفکرانه گفتم:
_نه پس، ترجیح می دم که به وظیفه انسانی ام عمل نکنم !
گوشه لبش بالا رفت .
_تصمیم به جایی بود دختر خانم!
چایمان تمام شده بود و دیگر بهانه ایی برای نشستن نبود. برخاست و من هم برخاستم.
دوست داشتم کمی قدم بزنم. اشاره ایی به درختها که در پشت رستوران متراکم تر بود،
کردم و گفتم:
_میشه قدم زد؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد. دستانم را در جیب کاپشنم کردم و کلاه کاپشنم را روی
سرم کشیدم .
_هنوز هم می تونم جواب اون سوالتون رو بدم؟
_هوم؟ کدوم سوال؟
سرم را چرخاندم و از میان خز کلاهم که کمی جلوی دیدم را گرفته بود، او را نگاه کردم .
_اینکه دوست دارم این شام ها تکرار بشه، یا نه؟ گفتین که من قدرت انتخاب دارم.
چیزی نگفت که احتمالا همان معنی اینکه بگویم را می داد .
_دوست دارم که تکرار بشه .
دست دراز کرد و خز کلاهم را از روی صورتم کنار زد. خواسته یا ناخواسته، دستش به
گوشه گونه ام کشیده شد .
_باز هم تصمیم به جایی بود دختر خانم!
خندیدم. او هم لبخند زد. قدم زنان به حاشیه درختان رسیدیم. دو سایه که با فاصله از ما
بودند، به سرعت از هم جدا شدند و بعد صدای پچ پچ امد و کمی بعد، وقتی که ما از
کنارشان رد شدیم، انها را دیدیم. دختر و پسری که شاید به زحمت، پانزده یا شانزده ساله به
نظر می رسیدند. یاری سرش را با تاسف تکان تکان داد و پوفی کشید.
_چیه؟
بعد هم ناخوداگاه بیشتر به انها نگاه کردم که باعث شد پایم به سنگی گیر کند و سکندری
بخورم. گوشه بازویم را نگه داشت، تا زمین نخورم .
_نمی دونم پدر و مادر یه نوجون نباید بپرسه، کجا میره و کجا میاد؟
نگاهش کردم. اخم داشت و به نظر عصبی می رسید .
_احتمالا به خانواده هاشون می گن که با دوستاشون هستن .
_این نباید یه جواب قانع کننده، برای یه پدر و مادر باشه .
_اگر دختر دار بشین، چه جوابی برای شما قانع کننده است؟
گوشه بازویم را رها کرد و دستانش را در جیبش کرد و به مقابل پاهایش چشم دوخت و
گفت:
_پسر و دختر نداره. خطر برای همه هست. فکر می کنی یه پسر چون پسره، باید هر کاری
که دلش خواست بکنه؟
_خب سوالم رو عوض می کنم. جواب قانع کننده برای شما چیه؟ چه دختر، چه پسرتون؟
چانه اش را بالا داد و متفکرانه گفت:
_دوران بلوغ رو هممون تجربه کردیم. هورمونها ادم رو بیچاره می کنه. جذب شدن به
طرف جنس مخالف، اجتناب ناپذیر میشه. ولی باید کنترل بشه…
مکث کرد و اشاره کرد که دور بزنیم و به سمت ماشین برگردیم .
_چه ایرادی داره که یه نوجون اینقدر با خانواده اش دوست باشه که بگه با جنس مخالف
دوسته. ولی یه دوستی تو چهار چوب قانون. قانونی که خانواده ها تعیین کنن…
نگاهم کرد و جدی گفت:
_چیزی که یواشکی باشه، اخرش یه گندی توش درمیاد…
به انها که دوباره به میان درختها برمی گشتند، اشاره کرد و گفت:
_این مدل رفت و امدها، خیلی خطرناکه .
واقع بینانه گفتم:
_ما هم بدون اطلاع خانواده بیرون اومدیم
نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت:
_من که دیگه سنی از طغیان هورمونیم گذشته. شما رو نمی دونم !
خندیدم و گفتم:
_اگر من شما رو گول بزنم و از راه بدر کنم، چی؟
یک ابرویش را بالا برد و با پوزخندی گفت:
_نیازی به گول زدن نیست. من لاس زن شماره یکم. یادت رفت؟
روی پیشانی ام زدم و با شیطنت گفتم:
_آخ اره! پس شما من رو گول می زنید و از راه به در می کنید.
نیشخند زد ولی لحنش کاملا جدی بود .
_فرض رو بر این می گیریم که من به شما میگم، بیا با من خونه. شما چه عکس العملی
نشون می دی؟
خندیدم و گفتم:
_یه کف گرگی می زنم به …
مکث کردم و با لکنت گفتم:
_چه می دونم… تو سرتون
نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و خندید. از همان خنده های خاصش. خنده هایش را
دوست داشتم .
_کف گرگی؟
سرم را تکان دادم. قفل ماشین را باز کرد و هم چنان که کاپشن اش را در می اورد تا سوار
بشود، گفت:
_باریکلا !
سوار شدم و گفتم:
_اینکه شما به من پیشنهاد منافی عفت بدین، اشکال نداره؟ ولی این دو تا بیچاره اشکال
داشتن؟
بخاری را روشن کرد روی من تنظیم کرد و بعد نگاهی به خودش در ایینه انداخت و دستی
درون موهایش کشید .
_چی می تونه جلوی ارتباط دو تا ادم بزرگسال رو بگیره؟ اسمش روشه. بزرگسال. شما
می تونی بگی نه. می تونی به قول خودت کف گرگی بزنی. می تونی هم جواب مثبت
بدی…
مکث کرد و به انگشت اشاره اش به شقیقه اش زد و گفت:
_شما هیجانی تصمیم نمی گیری. موضوع رو سبک و سنگین می کنی و بعد تصمیم می
گیری. نه تحت تاثیر هورمون هات و شور و هیجان نوجونی .
راهنما زد و وارد جاده اصلی شد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
_پس جوابت کف گرگیه؟
خندیدم. نیم نگاهی به من کرد ولی چیزی نگفت. همان طور که به جاده چشم دوخته بود و
برای اینکه بحث سرد نشود، گفتم:
_شام خیلی عالی بود. ممنون!
نگاه مختصری کرد و گفت:
_من زیاد اهل مهمونی و رفت و امد نیستم. ولی مهمون مهم که دارم، میارمش این جا. شاید
خیلی جای شیکی نباشه، ولی غذاش عالیه .
با لحن بامزه ایی گفتم:
_اوه… من مهمون مهمی بودم؟
مشخص بود که جلوی خنده اش را گرفته است. چانه اش می لرزید .
_اره، خیلی مهم…
نگاهم کرد ولی صورتش ارام و جدی بود. او کسی بود که می توانست خیلی خوددار باشد.
خوددار و خودنگه دار. تلفنم زنگ خورد. بهروز بود. گوشی را برداشتم .
_سلام…
_سلام فرین جان. خونه نیستی؟
_نه بیرونم.
نگاهی به ساعت کردم. تازه نه بود .
_چطور مگه؟
_گفتم یه سر بیام ببینمت. پگاه می گفت که امروز اتفاقهایی افتاده انگار، اره؟
_اوهوم!
بهروز مکث کرد و گفت:
_نمی تونی صحبت کنی؟
_نه…
_رسیدی خونه زنگ بزن. من همون ورا هستم. شاید هم اومدم پیش سرهنگ .
لبم را گزیدم و گفتم:
_باشه.
_مواظب خودت باش!
_مرسی. تو هم .
خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم. چشمانم را روی هم فشردم. کاملا مشخص بود که
پگاه چیزی درباره بودن من با یاری، به بهروز نگفته است. باید او را راضی می کردم که
مرا به خانه نبرد. باید جایی دیگر پیاده می شدم. وقتی که در اتوبان افتادیم، من تمام راه ها
را در ذهنم امتحان می کردم، تا عنوان کنم که مرا جایی پیاده کند. هر چند مطمئن بودم که
یاری ادم اینکه دختری را گوشه خیابان پیاده کند، نیست. ولی باید کاری می کردم .
_اقای کامکاران؟
سرش را چرخاند و نگاهم کرد .
_بله؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن