رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 13

 

_ممنون می شم من رو خونه دختر خاله ام برسونید .
سرش را تکان داد و گفت:
_مشکلی نیست. ادرس بده .
ادرس پگاه را دادم. می توانستم از انجا تاکسی بگیرم و به خانه برگردم. راهم دور می شد،
ولی چاره ایی نبود. به پگاه پیامک دادم. ولی جواب نداد. زنگ زدم. ولی گوشی را
برنداشت. احتمالا متوجه شد که مشکلی پیش امده است .
_مشکلی پیش اومده؟
لعنتی فرستادم و تصمیم گرفتم تا حدی راستش را بگویم .
_پسر عموم گفت که داره میاد پیشم. نمی خوام…
ادامه ندادم. چیزی نگفت. حتی نگاه هم نکرد .
_نمی خوای ما رو با هم ببینه؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم .
_خواستگارته؟
خندیدم .
_نه. برادرش…
اخمی روی ابروانش نشست .
_برادرش رو دوست داری؟
بیشتر خندیدم. کاملا سوتفاهم شد .
_وای نه… اون برای من هیچی بیشتر از یه برادر نیست .
چند مرتبه سرش را تکان داد. ولی چیزی نگفت .
_کجا پیاده ات کنم؟
_می خواستم برم خونه پگاه تاکسی بگیرم. ولی اون هم جواب نمی ده .
یک دفعه راهنما زد و پیچید. جوری که صدای جیر لاستیک بلند شد و من به سمتش تاب
خوردم .
_می ریم خونه من. از اونجا برات تاکسی می گیرم. ممکنه خانم شاهپوری منزل نباشه. این
طوری پشت در می مونی .
گوشی ام را تکان دادم و گفتم:
_مرسی. نیازی نیست. اسنپ می گیرم .
چیزی نگفت. به راهش ادامه داد. راستی راستی داشت به طرف خانه اش می رفت! مقابل
یک خانه در از حیاط، که در کناریش مثل خودش در از حیاط بود و در کناری، یک
اپارتمان لوکس و شیک بود، نگاه داشت. خاموش نکرد .
_ماشین ات رو بگیر. این جا نزدیک تر از خونه دختر خاله اته .
حق داشت. در حقیقت فقط سه خیابان با خانه من فاصله داشت. با لحن ذوق زده و متعجبی
گفتم:
_وای اره، همسایه ایم…
نیشم باز شد و با خنده گفتم:
_آقوی همساده!
دستش را روی صورتش کشید و خندید و سرش را تکان تکان داد .
_تاکسی ات رو بگیر دختر جون!
با امدن ماشین، همراه من پیاده شد. خم شد و راننده را نگاه کرد و سلام کرد. بعد در را
برای من باز کرد و در حالیکه من سوار می شدم، گفت:
_رسیدی زنگ بزن .
ریز خندیدم و اهسته و پچ پچ کنان گفتم:
_شماره تون رو ندارم!
در تاریک و روشن ماشین، به صورتم خیره شد. اما با حالتی بی تفاوت گفت:
_نداری؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. دستانش را از ساعد روی پنجره پایین داده شده گذاشت و
اشاره ایی به گوشی درون دستم کرد و گفت:
_بزن…
شماره را گفت و من سیو کردم. با نام استاد کامکاران. گوشی را بالا بردم و نشانش دادم.
لبخند کجی زد و گفت:
_من چی باید سیو کنم؟
شانه ام را بالا بردم و گفتم:
_فرین؟
چانه اش را بالا برد و تمام صورتم را کاوید. بعد کمرش را راست کرد و از ماشین فاصله
گرفت. نگاهم کرد و دستش را بالا اورد و تکان داد و بعد، اشاره ایی کرد تا ماشین حرکت
کند .
سر پیچ کوچه، چرخیدم و به عقب نگاه کردم. هنوز انجا ایستاده بود. دست در جیب و
متفکر. وقتی که به خانه رسیدم. مثل کسی بودم که ساعت زیادی در خواب بوده است. گیج
بودم. ولی خسته نبودم. تازه کلید انداخته بودم که در خانه سرهنگ باز شد و بهروز بیرون
امد. با هم به خانه رفتیم .
_چه خبر؟
_سلامتی .
کفش هایم را در اوردم و چراغ هال را روشن کردم و نفس راحتی کشیدم. با چشمانم گوشه
و کنار خانه را نگاه کردم .
_پگاه می گفت امروز اوضاع قاراشمیش شد، اره؟
سرم را تکان دادم و شالم را باز کردم و مانتو ام را در اوردم و روی زمین، کنار شوفاژ،
چهار زانو نشستم و انگشتانم را میان موهایم سُر دادم و پوست سرم را ماساژ دادم و گفتم:
_اره. افتضاح!
به اشپزخانه رفت و لحظه ایی بعد صدای فندک گاز امد .
_چی شد؟
امد و کنار من روی زمین ولو شد. علی رغم خستگی صورتش، بسیار خوش تیپ کرده
بود. احتمالا با هنگامه بوده است. سعی کردم افکار بودن انها با هم را، در ذهنم پس بزنم .
_هیچی ما تو واحد خودمون بودیم که یه دفعه سروصدا و بحث شد و بعد هم صدای تالاپ
اومد. من و خانم سقایی منشی زارع که رفتیم تو واحد تهامی ها، دیدیم که یکی غش کرده.
من احیاش کردم. سکته کرده بود و قلبش ایستاده بود. بعد هم اورژانس اومد و بردش.
کامکاران هم اون جا بود. بعد با محراب دعواش شد و گفت که اگر یه بار دیگه با حاج فتاح
بد حرف بزنه، دیگه نه اون و نه محراب. بعد هم محراب گفت که بچه، حاج فتاح عموی
منه…
متفکرانه به من نگاه می کرد .
_پس این طور …
سرم را تکان دادم و خمیازه کشیدم و با صدای سوت کتری برخاستم تا چای دم کنم.
برخاست و با من به اشپزخانه امد .
_یه تحقیقی می کنم ببینم این حاج فتاح چی کاره است. البته به جز اینکه عموی اینهاست.
چی باعث شده که اینطوری بحث کنن. دیگه چی؟
_همین!
قوری را روی گاز و شعله پخش کن گذاشتم و دست به سینه به کانتر تکیه دادم و نگاهش
کردم. کاملا در فکر بود .
_مهیار چی می گفت؟
_مهیار با طرف رفت بیمارستان .
_که این طور!
_چیزی از مهیار دستت نیومد؟
اه عمیقی کشید و گفت:
_نه. هنگامه خیلی بهش نزدیکه. فقط همین رو می دونم. خیلی هم براش دل می سوزونه.
ولی یه چیزی هست. مطمئنم .
از کابینت فنجان و قندان پولکی را در اوردم و چای ریختم .
_عمو چطوره؟
_امروز مرخص شد. من با ماشین خودش بردم و گذاشتمشون خونه، بعد هم پیاده رفتم
شرکت. فردا یه سر باید بهش بزنم .
چایش را جلویش گذاشتم و کنارش پشت میز اشپزخانه نشستم و گفتم:
_دیروز عصر که رفتم بیمارستان یه سر بهش بزنم، با بارمان برگشتم خونه. از جریان تو
و هنگامه با خبر شده بود.
سرش شلاقی بالا امد و نگاهم کرد.
_تو رو خدا؟ چی گفت؟
_هیچی، گفت بهت بگم که فقط خودت تنها نیستی. از زیر بته به عمل نیومدی. کسی هست
که نگرانت باشه…
شانه ام را بالا بردم و گفتم:
_من بهش گفتم که تو اگر بخوای تو رابطه با زن یا دختری بری، ازادی. ولی جوری
برخورد کرد که مطمئنم می دونست که جریان، چیزی خارج از یه رابطه ساده است. نمی
دونم تا چه حد می دونه، ولی می دونه .
دستانش را از ارنج خم کرد و سرش را پایین اورد و موهایش را چنگ زد و شانه کرد .
_هر دم از این باغ بری می رسد. کجا من رو دیده؟
خندیدم .
_سوتی دادی برادر من!
پوزخند بی حوصله ایی زد .
_اره ظاهرا. وقتی که نمی خوای، همه ادم و عالم می بیننت .
سرم را به نشانه تایید حرفش تکان دادم .
_سه شنبه دیگه که هستی؟
برخاستم و فنجان چایم را در سینک گذاشتم و همان طور که از اشپزخانه خارج می شدم،
گفتم:
_اره حتما…
از اشپزخانه بیرون امد و کاپشنش را از روی مبل برداشت و به دور خودش چرخید تا
سوییچش را پیدا کند. گفتم:
_نمی مونی؟
سرش را تکان داد و گفت:
_نه باید برم. فقط فرین…
خم شد و سوییچش را از روی میز برداشت و گفت:
_حواست باشه ببین می تونی بفهمی این فتاح چی کاره است و اختلافش با این تهامی ها سر
چیه؟ فقط بحث خانوادگی بوده یا چیز بیشتری؟
دهانم را باز کردم که بگویم یاری گفته است که به خاطر سیاست های کاری محراب، دیگر
حاضر به دریافت اجاره بهایش نیست. اما به سرعت دهانم را بستم و به جای ان، گفتم:
_باشه. تو هم ببین می تونی از زیر زبون هنگامه بکشی که جریان مهیار چیه؟
به طرف در رفت. به دنبالش رفتم و درحالیکه او کفش هایش را می پوشید، گفتم:
_راستی عمو چیزی لازم نداره برای تولدش؟
کمرش را صاف کرد و با خنده گفت:
_چرا. تو فکر کت و شلواره. می خواستم براش پارچه بگیرم ولی اگر می خوای تو بگیر.
من می دم بدوزن .
خندیدم و گفتم:
_خدا خیرت بده. هیچی سخت تر از هدیه خریدن برای یه مرد نیست .
با خنده خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش به تمیز کاری شبانه ام پرداختم و بعد مسواک
زدم و با کتاب بچه های نیمه شب، به رختخواب رفتم. تازه ان موقع بود که یادم امد با یاری
تماس نگرفته ام. برای اینکه مزاحمش نشوم، تنها پیامکی دادم و گفتم که به سلامت رسیده ام
و از شب خوب و شام عالی اش تشکر کردم. جوابش تنها یک خواهش می کنم خشک و
خالی بود .

 

فصل نهم

فضای خانه سرد شده بود. مثل یخچال. ولی من خیس عرق بودم. خواب دیده بودم. ولی این
دلیل بیدار شدنم نبود. با صدای شروشر اب بیدار شده بودم. لحاف پشمی مثل تور ماهی
گیری به دورم تنیده شده بود و بدتر کلافه ام کرده بود. برای لحظه ایی سرم گیج رفت. کمی
نشستم. نگاهی به ساعت کنار تختم کردم. از چهار صبح گذشته بود. فضای سرد خانه باعث
شد که بلرزم. پتو را دوباره دورم پیچیدم و از جا برخاستم. سر راهم به طرف صدا، دستم
را روی شوفاژ گذاشتم. سرد شده بود. باران رگباری شدیدی می امد. از هوای پاییز متنفر
بودم. هیچ حساب و کتابی نداشت. سرشب هوا کاملا صاف بود و حالا، مثل اینکه سقف
اسمان سوراخ شده بود .
به دنبال صدا رفتم. صدا از اتاق قدیم فرح می امد. پنجره باز شده بود و یک دریاچه
کوچک، مقابل سکوی پنجره و فرش ایجاده شده بود. با پای برهنه در اب ها رفتم و بلند بلند
فحش دادم. نمیدانم به چه کسی فحش می دادم، فقط فحش می دادم .
به اشپزخانه رفتم و با حوله برگشتم و کف را خشک کردم. اما موکت و فرش خیس شده،
چیزی بیشتر از یک حوله نیاز داشت. باز هم به اشپزخانه رفتم و از کابینت، روزنامه باطله
برداشتم و اوردم و زیر فرش و موکت، چپاندم .
بعد هم شروع به کلنجار رفتن با قفل پنجره کردم. به نظر خراب می امد. کاری نمی شد
کرد. در اتاق را بستم و قفل کردم. دوباره به اشپزخانه برگشتم و نگاهی به پکیج کردم.
خاموش شده بود. احتمالا برق یکبار رفته و امده بود و پکیج را از کار انداخته بود. دلیل
سرد شدن خانه و خاموش شدن شوفاژها، جز این نمی توانست باشد. پکیج را روشن کردم و
تا زمانی که اب دوباره در لوله ها به جریان بیفتاد و خانه گرم شود، کتابم را به دست گرفتم
و روی مبل چنبره زدم و پتو را دور خودم پیچیدم و کتاب خواندم .
اما صحنه های خوابم، مثل یک پارازیت میان پاراگرافهای کتاب می امد و نمی گذاشت تا
تمرکز کنم. خواب فرح را دیده بودم. در خانه مادر بزرگ در روستا بودیم. در بالکن نشسته
بودیم و من برای او از یاری تعریف می کردم. او هم با دقت و ارامش گوش می داد. گفتم
که حس خوبی نسبت به او دارم. زمانیکه با او هستم، همه چیز از ذهنم فرار می کند. همه
چیزهای بد. با او می توانم در سکون و ارامش، به مشکلات فکر نکنم. جوری سرش را
تکان می داد، مثل اینکه کاملا درک می کرد و یا همه چیز را میدانست. جالب این جا بود
که اصلا حرف نمی زد. تنها لبخندی روی لبش بود و فقط سرش را تکان می داد. بعد با
باراش باران و صدای شروشر ان از روی سقف سفالی بام خانه مادر بزرگ، از خواب
پریدم. که در حقیقت صدای باران بود که از پنجره باز اتاق فرح، به داخل می ریخت .
کتاب را کنار گذاشتم و به اشپزخانه رفتم و برای خودم چای درست کردم. باز هم ذهنم
مشغول بود. بعد از ان شب من باز هم به شرکت رفته بودم، ولی او را ندیده بودم. هیچ
تماسی نگرفته بود و من هم نتوانسته بودم که هیچ بهانه ایی برای دیدارش جور کنم .
صبح روز بعد از ان اتفاق، وقتی که به شرکت رفتم، مهیار به محض رسیدن، به در واحد
ما امد. با یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز. من باب تشکر. تشکراش واقعی و از
صمیم قلب بود. انقدر دولا و راست شد که خودم خجالت زده شدم. گفت که اورژانس گفته
که خیلی شانس اورده اند که در چند ثانیه طلایی بعد از حمله قلبی، کسی بود که توانسته
احیا را انجام دهد .
اینکه حاج محراب هم زحمت بکشد و حتی فقط یک تماس کوچک بگیرد و تشکر کند، توقع
خیلی زیادی نبود ولی خب او حاج محراب بود. مردک احمقی که باعث شد بیشتر از پیش،
از او متنفر شوم و چشم دیدنش را نداشته باشم .
تمام ان روز را به بطالت گذراندم. به معنی واقعی کلمه به بطالت. نه درس خواندم و نه
حتی توانستم یک قیمت دلار را از سایت در بیاورم. به قول پگاه، این ساده تری کار را هم
انجام ندادم. گیج بودم. گیج که نه. بیشتر دلم ان جا نبود. پگاه هم متوجه شده بود، ولی چیزی
نمی گفت .
من به دنبال بهانه بودم که شاید بتوانم باز هم او را ببینم، ولی بهانه ایی جور نمی شد. به
خانه بابا رفتم و شب را ان جا ماندم و صبح به دانشگاه رفتم. در تمام روز که در دانشگاه
بودم، باز هم در ذهنم به دنبال راه فرار بودم. فرار از ان بی حوصلگی. باز هم بهانه ایی
جور نمی شد. ارام و قرار نداشتم. در ذهنم تمام فانتزی هایی که میشد تا بهانه ایی برای
دیدن او باشد، مرور می کردم. ولی یکی از دیگری، مسخره تر بود.
اخر روز به خانه برگشتم و حتی پیشنهاد جناب سرهنگ، مبنی بر تماشای فیلم را هم رد
کردم. گفتم که امتحان دارم. تازگیها دروغ می گفتم. خیلی زیاد. به پگاه، به بهروز، به
سرهنگ، به بابا. و ازهمه بدتر و فاجعه بار تر، به خودم. همیشه شعارم در زندگی این بود
به هر کسی که می خواهی دروغ بگو، به جز خودت. ولی تازگی ها به طور شرم اوری،
به خودم هم دروغ می گفتم .
شام نخوردم و خوابدیم. حتی لای کتاب را هم باز نکردم و هیچ درسی هم نخواندم و صبح
هم با این سر و صدا و باران و خواب نامتعارف که دیده بودم، بیدار شده بودم و باز هم بی
قرار بودم .
خیلی زود از خانه بیرون زدم. دانشگاه داشتم، ولی نه صبح زود. ولی دیگر طاقت در خانه
ماندن را نداشتم. قفل پنجره چک کردم و عکسی از روی ان گرفتم تا نشان بهروز یا طاهر
بدهم، تا ببیند که چه وسیله ایی برای تعمیرش نیاز دارد. من دختر بی دست و پایی نیستم و
کلا ادم فنی هستم. ولی اینبار از قفل سر در نیاروده بودم .
ماشین نبردم. دوست داشتم در هوای تمیز قدم بزنم. هوای نیمه ابری بود و افتاب گاهی از
پشت ابرها دالی می کرد و می رفت و می امد .
قدم زنان سر از خیابان یاری در اوردم. ناخوداگاه نبود. اگر می گفتم که ناخوداگاه بود، باید
لقب دروغ گوی کثیف را به خودم می دادم. اتفاقا خیلی هم خوداگاه بود .
دوست داشتم که در روز و روشنایی سرکی بکشم و نگاهی به ساختمان و خانه اش بکنم.
حتی با اینکه دقیقا نمی دانستم که کدام خانه است. خانه قدیمی؟ یا خانه خیلی قدیمی؟ یا ان
اپارتمان لوکس؟
چیزی که اصلا انتظار ان را نداشتم این بود که دقیقا سر پیچ کوچه، خودش را ببینم. از
کنارم رد شد و بعد محکم ترمز کرد و دنده عقب گرفت. اگر می شد، حتی حاضر بودم که
مثل نینجاها غلت بزنم و خودم را در جوی اب پرت کنم، تا مرا نبیند. ولی شدنی نبود. مرا
دیده بود. کاملا و واضح .
دقیقا کنارم ایستاد. کمی عینک افتابی اش را پایین داد و سرتاپایم را برانداز کرد. بیشتر از
این که بودم نمی شد که خجالت زده و سرخ شوم. دوست داشتم زمین دهان باز می کرد و
مرا می بلعید. پشت گوشهایم مثل نبض می زد. بدون مسخره کردن و خیلی ارام و خونسرد،
عینکش را بالا داد و سرش را چرخاند و به انتهای خیابان نگاه کرد و گفت:
_سوار شو!
اگر می شد فرار می کردم و می دویدم. ولی جدای از اینکه شدنی نبود، بچگانه و احمقانه
هم بود. در ماشین را باز کردم و سوار شدم. بدون اینکه حرف بزند، نگاهی در ایینه به
عقب سرش انداخت و دنده عقب گرفت و عقب عقب رفت. مقابل همان خانه های ان شب
نگه داشت و کمی خم شد و با انگشت خانه قدیمی را نشان داد و گفت:
_پلاک 109
دستانم را روی صورتم گذاشتم و نالیدم .
_معذرت می خوام .
از لابه لای انگشتانم، نگاهش کردم. لبخند محوی روی لبش بود. روشن کرد و راه افتاد .
_چرا عذرخواهی؟
نگاهش کردم. همچنان ارام و جدی بود .
_برای اینکه زاغ سیاهتون رو چوب زدم .
چانه اش را بالا برد و گفت:
_خب این می تونه از فانتزی های یه مرد باشه. اینکه یه زن بیاد و دنبال خونه اش بگرده .
باز هم نالیدم، که این بار به خنده افتاد .
_بعضی وقتها دوست دارم اب بشم برم تو زمین .
نگاهی کوتاه به من کرد و ارام گفت:
_زیاد سخت نگیر .
_خجالت اوره!
نگاهی به ساعت داشبوردش کرد و احتمالا برای اینکه بحث را عوض کند، گفت:
_دانشگاه داری؟
_دارم. ولی نه این ساعت .
_پس این موقع صبح، برای چی زدی بیرون؟
_دیشب بدخواب شدم. برق رفت و پکیج از کار افتاد و خونه شده بود مثل سرداب. بعد هم
قفل پنجره خراب شده بود و اندازه یه دریاچه، اب روی موکت و فرش جمع شده بود. نصفه
شب یک ساعت، عملیات تمیز کاری داشتم. بعد هم دیگه خوابم نبرد. صبح زودتر اومدم
بیرون .
سرش را تکان داد و جدی پرسید:
_قفل چی شد؟
_هیچی در اتاق رو قفل کردم، تا براش وسیله بخرم و درستش کنم.
با کمی تعجب برگشت و نگاهم کرد.
_خودت؟
_اره دیگه، پس کی؟
بعد گوشی را در اوردم و عکس قفل را نشانش دادم و گفتم:
_فقط این نمی دونم دقیقا باید توپیش رو هم عوض کنم، یا نیازی نیست؟…
سرم را کج کردم و خودم هم به عکس نگاه کردم و متفکرانه گفتم:
_شاید هم فقط توپیش عوض بشه، درست بشه…
پشت چراغ خطر ایستاد و گوشی را از من گرفت و عکس را با دقت نگاه کرد .
_اره احتمالا. قفل مغزی شاخ داره…
تصویر را بزرگ تر کرد و بعد گوشی را به دستم داد و گفت:
_پس دست به اچار هم هستی؟
مثل ورزشکارها بازویم را بالا اوردم و برایش فیگور عضله گرفتم .
خندید و در حالیکه سرش را تکان تکان می داد گفت:
_خانم همه فن حریف، صبحانه خورده؟
_نه!
مقابل یک کافی شاپ نگه داشت و گفت که پیاده شوم. خودش هم پیاده شد و پالتوی بلندش
را از صندلی پشت برداشت و پوشید. با توجه به تیپش حدس زدم که امروز می باید دانشگاه
می بود .
_شما کلاس ندارید؟
همان طور که قفل در را می زد، گفت:
_چرا، ساعت ده دارم .
میزی انتخاب کردیم و نشستیم. برای لحظه ایی نگاهش کردم و متوجه شدم که کاملا و با
دقت مرا زیر نظر گرفته است. در حقیقت دستش را زیر چانه اش زده بود و مثل تماشای
یک فیلم جالب، به صورت من خیره شده بود. معذب نگاهم را به این طرف و ان طرف
دادم .
وقتی که مچ مرا در حال دید زدن خانه اش گرفته بود، معلوم بود که حالا نگاهش خیره و
متفاوت می شد .
فنجان و قوری قهوه را زودتر از بقیه سفارشمان اوردند. برای خودم و او قهوه ریختم و
سرم را به قهوه گرم کردم. با گفتن کلمه خب… مجبورم کرد که سرم را بلند کنم و نگاهش
کنم .
_خب…
موشکافانه و عمیق نگاهم می کرد. انگشت اشاره دست راستش را روی گونه راستش تکیه
گاه کرده بود و حالتی کاملا جدی داشت .
_دیگه چه خبر؟
کمی از قهوه ام را نوشیدم و گفتم:
_روز بعد از اون جریان، اقا مهیار برای من گل و شیرینی اوردن. برای تشکر…
نگاهش کردم. منتظر حرف و عکس العملی بودم. ولی چیزی نگفت. همچنان خاموش و
جدی نگاهم کرد. ادامه دادم.
_من این کار رو برای حاج محراب نکردم، ولی برادرتون یه جوریه. حتی زحمت تشکر
رو هم به خودش نداد .
نوک زبانم بود که بگویم خیلی بیشعور است. به زور جلوی خودم را گرفته بودم. ناراحتی
دو روز پیش خودش را نشان داد. حس کردم که بینی و چشمانم داغ شد. باز هم تنها نگاهم
کرد. عاقبت نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
_بیخیال محراب باش. محراب اخلاق های خاص خودش رو داره. کنار اومدن باهاش
سخته. مخصوصا وقتی که زن هم باشی…
چشمانم گرد شد و گفتم:
_واقعا؟
پوزخندی زد و گفت:
_اره حاجی هنوز تو دوره ضعیفه دونستن و کار مال زن نیسته .
چشمانم بیشتر گشاد شد .
_امکان نداره؟
خونسرد سرش را تکان داد .
_چرا امکان داره. با محراب، همه چی ممکنه .
_خودشون دختر ندارن؟
اخم کم رنگی کرد.
_داره
با بدجنسی گفتم:
_پس بیچاره دخترشون!
چیزی نگفت و سرش را کج کرد و به بیرون نگاه کرد. همان طور که نگاهش به بیرون
بود، سرد و بی تفاوت پرسید:
_مهیار چی گفت؟
_تشکر کردن. شیرینی ها هم خیلی خوشمزه بود. جاتون خالی!
سرش را چرخاند و مرا نگاه کرد. صبحانه مان را اوردند و مشغول شدیم .
_با دخترشون هم همین برخوردها رو دارن؟
لقمه اش را جوید و فرو داد و گفت:
_با مادرش زندگی می کنه. حاجی زیاد نمی بینتش ولی هر وقت میاد تهران، از ترکش
حاجی در امان نیست .
_جدا شدن؟
سرش را تکان داد و دوباره مشغول شد .
_چند سالشه؟
_پونزده
لبخند محوی روی لبش امد و رفت. فکر کردم که احتمالا رابطه خوبی با برادرزاده اش
دارد .
_چه سن حساسی!
سرش را تکان تکان داد و گفت:
_الان که جدا شدن، اوضاعشون بهتره .
احتمالا برای عوض کردن بحث گفت:
_شما اونشب بالاخره پسر عموت رو دیدی، یا نه؟
_اره. من رسیدم، خونه سرهنگ بود .
با کنجکاوی محسوسی پرسید:
_سرهنگ فقط همسایه اته، یا نسبت دیگه ایی هم دارید؟
_نه فقط همسایه هستیم. مرد خیلی نازنینیه. خیلی کمکه
_دوستش داری؟
لبخند زدم.
_خیلی
لبخندم را جواب داد .
_گاهی تمام حس و حالت از صورتت مشخصه .
خندیدم .
_اره، پگاه هم همین رو میگه .
پوزخندی زد و گفت:
_مثل صبح که سر کوچه مچت رو گرفتم. داشتی از خجالت می مردی.
لبم را گزیدم و معترضانه گفتم:
_فکر کردم که بیخیال اون جریان شدین
یک ابرویش را بالا برد و موذیانه گفت:
_برای چی باید بی خیالش بشم؟ مگه برای یه مرد چند بار در طول عمرش این اتفاق می
افته که یه خانم با پای خودش بیاد تو…
مکث کرد و نگاه بامزه ایی کرد و گفت:
_بقیه اش رو خودت بگو
چشمانم را درشت کردم.
_لابد تو دام؟!
سرش را پایین انداخت و خندید. باز هم معترضانه گفتم:
_نه خیر، اصلا درست نیست .
خونسرد گفت:
_من که چیزی نگفتم. گفتم؟ خودت گفتی دام. من اصلا حرفی نزدم .
از زبل بودن و زرنگی اش دهانم باز ماند. با حرص گفتم:
_این منصفانه نیست.
یک ابرویش را بالا برد و باز هم خونسرد گفت:
_کلا زندگی منصفانه نیست .
_ولی این دیگه واقعا منصفانه نیست. شما خیلی زبلید .
خندید .
_اره هستم .
پوفی کردم و مثل بچه ها لب ورچیدم و گفتم:
_من تو دام نیومدم .
چانه اش را بالا برد و خونسرد گفت:
_پس برای چی سر خیابون من پرسه می زدی؟
تقریبا جیغ کشیدم.
_وای خدا! من که پرسه نمی زدم .
مشخص بود که به شدت خنده اش گرفته است ولی نمی خواست به اصطلاح وا بدهد و ابهت
خودش را زیر سوال ببرد. خنده اش را با سرفه ایی مخفی کرد .
_باشه، حالا جیغ نزن!
ظرف تمام شده صبحانه اش را کنار گذاشت و لیوان اب پرتقالش را برداشت .
_فردا چی کاره ایی؟
_جمعه است؟… هیچی. احتمالا خونه. جمعه ها پگاه با نامزدش این طرف و اون طرفه. من
تنها هستم. گاهی میرم پیش بابا، ولی اکثرا تنها هستم و با سرهنگ فیلم می بینیم و گاهی هم
که سرهنگ نیست، کتاب می خونم و خودم رو بالاخره یه جوری سرگرم می کنم. چطور
مگه؟
مچش را چرخاند و ساعتش را نگاه کرد و گفت:
_می خوام بندازمت تو دام!
چشمانم را برایش درشت کردم .
_کتاب میخواین بدین؟
لبخند بامزه ایی زد و گفت:
_یعنی فقط با وسوسه کتاب، تو رو میشه هر جا کشوند؟
خندیدم .
_اره تقریبا!
لبانش را جلو داد و نگاه هرزه گونه بامزه و شوخی واری کرد و گفت:
_نباید این رو می گفتی دختر خانم. هیچ وقت همه ورق هات رو با هم رو نکن .
برخاست تا حساب کند. من هم برخاستم و به سرویس بهداشتی رفتم و دستانم را شستم.
وقتی که برگشتم، او کنار ماشین ایستاده بود و با گوشی اش ور می رفت .
سوار شدیم و پرسید که کجا می روم؟ گفتم که اگر لطف کند و مرا مقابل دانشگاه پیاده کند،
ممنون می شوم .
_خب پس گفتی که فردا بیکاری؟
_اوهوم!
_گفتی که جمعه ها با سرهنگ فیلم می بینی؟
مشکوکانه نگاهش کردم که باعث شد لبخند بزند و سرش را تکان تکان بدهد .
_اره!
_خوبه!
با کمی حیرت و تعجب نگاهش کردم. نمی دانستم که چه چیزی خوب بود؟ اینکه من جمعه
ها بیکار بودم و یا اینکه با سرهنگ فیلم نگاه میکردم ؟ منتظر ماندم تا چیزی بگوید، ولی
کاملا سکوت کرده بودم. مدت زمان خیلی زیادی که پشت ترافیک بودیم، او همچنان سکوت
کرده بود. اخم کم رنگی کرده بود و یا در فکر بود و یا کاملا حواسش را به رانندگی داده
بود. تقریبا نزدیک دانشگاه بودیم که شروع به صحبت کرد .
_من شنبه ها کلاس ندارم. هیچی. به همین خاطر جمعه و شنبه رو پشت هم می اندازم و
گاهی میرم یه تمدد عصابی می کنم. یه باغچه دارم تو لواسان. پنج شنبه شب راه می افتم و
جمعه و شنبه رو اونجا هستم و شنبه ظهر راه می افتم و برمی گردم.
لحنش کاملا جدی و خونسرد بود. بی تفاوت و ارام. مثل اینکه این حرفها، هیچ پشت سری
نداشت و او فقط داشت از برنامه اخر هفته اش تعریف می کرد. چیزی نگفتم و نشان دادم
که منتظر بقیه صحبت اش هستم .
_معمولا تنها هستم. چون همنشین مناسب، خیلی کم پیدا می کنم. کسی که پایه سرگرمی های
من باشه، زیاد نیست. من اهل کثافت کاری و هرز رفتن و مواد نیستم. بالاترین خلاف من،
شرابی که خودم می اندازم. اون هم کم و به مقدار. اهل خانم بازی و پارتی و بزن و بکوب
هم نیستم. سرگرمی من گشتن تو طبیعت و مطالعه و خوابیدن و موزیک گوش دادنه. چیزی
که شاید از نظر خیلی ها، خسته کننده باشه…
مکث کرد و نگاهی کوتاه کرد و مقابل دانشگاه نگه داشت .
_من اهل طفره رفتن و از این شاخ به اون شاخ پریدن هم نیستم. امشب راه می افتم. اگر
دوست داری همراهم بیا …
صدای قلبم در گوشهایم شنیده می شد. نمی دانم حالت صورتم چطور شده بود که او کمی
اخم کرد و حتی حالت صورتش ازان ارامش و خونسردی همیشه خارج شد و حالتی نگران
به خودش گرفت. چند لحظه ایی هر دو نفرمان سکوت کردیم .
_چی باعث شد که فکر کنید که من همنشین مناسبی براتون هستم؟
صدایم خفه و لرزان بود .
_می تونی هم نباشی! این فقط یه حدسه. منم گاهی اشتباه حدس می زنم .
سرم را پایین انداختم و با کیفم ور رفتم و زیر چشمی نگاهش کردم. خاموش و ارام به من
نگاه می کرد. ولی من چیزی نمانده بود که از شدت هیجان غالب تهی کنم .
_اگر حدستون اشتباه باشه؟
لبخند محوی زد .
_اونوقت یه اخر هفته بد، برای هر دو نفرمون میشه .
لبم را گزیدم و گفتم:
_من اونقدر هم همنشین خوبی نیستم .
_بذار من نگران این موضوع باشم!
اهی کشیدم و گفتم:
_نمی دونم… پیشنهادتون اینقدر یه دفعه ایی بود که من شوکه شدم .
چانه اش را بالا داد و گفت:
_من ساعت هفت راه می افتم. می تونی تا اون لحظه فکرهات رو بکنی .
بعد هم اشاره کرد که پیاده شوم و بی تعارف گفت:
_حالا برو، من یکم عجله دارم .
در را باز کردم و پیاده شدم .
_فرین!
قلبم پایین ریخت. فقط یک بار دیگر اسمم را صدا کرده بود. بردن نامم را از دهانش دوست
داشتم. ان حس صمیمیت اش، برایم دلچسب بود .
خم شدم و از پنجره نگاهش کردم. پوزخند بامزه ایی روی لبانش بود .
_یه کتابخونه عالی هم اون جا دارم .
خندیدم و گفتم:
_این دیگه نهایت بدجنسی بود، که یه ادم می تونه از خودش نشون بده .
خندید .
_تازه کجاش رو دیدی .
با بدجنسی چشمک زد و راه افتاد و رفت. وقتی که به سر کلاس رفتم، رسما گیج و در هوا
بودم. پیشنهادش ان چنان یکباره و سنگین بود که وزنش را حس می کردم. مثل یک تخته
سنگ روی سینه ام افتاده بود .
پیشنهادش فقط یک پیشنهاد ساده شام خوردن و یا کافه رفتن نبود. یک پیشنهاد سنگین بود.
سنگین به وزن یک رابطه. یک زندگی. نمی توانستم بگویم که از سر عجله و یک هوی و
هوس و حماقت این تصمیم را گرفته است. چون به وضوح دیده بودم که محافظه کار تر از
اینها بود که بخواهد یک چنین تصمیم مهمی را در هوا و بدون فکر بگیرد. او کسی بود که
حتی زمان یک مکالمه معمولی هم، حرف دهانش را سبک و سنگین می کرد. پس قطعا
همچنان ادمی، نمی توانست بی خود چیزی را بگوید. از طرفی این پیشنهاد انقدر بزرگ بود
که نشود به راحتی به پشت زمینه ان رسید .
اصلا نمی دانستم چه باید بگویم. یک فرجه چند ساعته برای همچنان تصمیم مهمی، مثل غذا
دادن به یک اعدامی برای اخرین بار بود. همانقدر کوتاه و همانقدر سخت. مغزم از کار
افتاده بود .
ایا رفتار من، ترغیب کننده چیز خاصی بود؟ اینکه مچ مرا در هنگام دید زدن خانه اش
گرفته بود، او را به این فکر ترغیب کرده بود که مرا هم با خودش ببرد، یا چیزی بیشتر از
این بود؟ رفتن من با او خطرناک بود؟ و اگر خطرناک بود، من این خطر را می خواستم یا
نه؟ اصلا می خواستم که ازدواج کنم؟ داشتن رابطه برایم مهم بود؟ یا که می خواستم فقط
حالا و بودن با او را غنیمت بدانم و بیخیال اینده ام شوم؟ حتی اگر این اینده وابسته به رفتن
یا نرفتن من باشد…
تمام این سوالها در مغزم رژه می رفت. انقدر بی حواس و گیج شدم که در پایان کلاس،
استاد مرا خواست و گفت که این راه و رسم دانشجو بودن، ان هم دانشجوی ارشد بودن
نیست و من اصلا به درس توجه نمی کنم. خجالت زده و لاجرم، بابا را بهانه کردم. چیزی
نگفت و حتی دلسوزی هم کرد. چیزی که باعث شد از خودم متنفر شوم. من چه فرقی با انها
که از موقعیت پدرشان استفاده می کردند، داشتم؟ منی که حتی برای یک کنکور هم از
سهمیه استفاده نکردم. من حاضر شدم که سه سال پشت کنکور بمانم ولی از سهمیه استفاده
نکنم. نه من و نه فرح. هر دو نفرمان این کار را ننگ می دانستیم که از سلامتی به خطر
افتاده بابا استفاده کنیم. ان هم زمانی که بابا با خواست خودش تن به این کار داده بود .
برای ساعت بعد به سر کلاس نرفتم. انقدر اشفته بودم که رفتنم به کلاس، فقط تلف کردن
وقت بود. از دانشگاه بیرون زدم و قدم زدم. وقتی که بی قرار هستم، قدم میزنم. کتاب می
خوانم و سعی میکنم فکرم را منحرف کنم. ولی حالا شدنی نبود. این مشکل باید حل میشد.
من باید تصمیم می گرفتم که بروم یا نروم. پس منحرف کردن فکرم، راه حل نبود .
شاید اگر می توانستم ان ذهنیت پس این پیشنهاد را بفهمم، بهتر می توانستم تصمیم بگیرم.
اینکه چه ذهنیتی باعث شده بود که او این پیشنهاد را بدهد، خیلی مهم بود. منظور از این
همنشینی چه بود؟ همنشینی ساده، یا همنشینی که ته ان به رابطه ختم شود؟ او معشوقه می
خواست، یا دوست؟
اصلا چه ذهنیتی برای او پیش امده بود که باعث شده بود، چنین پیشنهادی به یک دختر
بدهد؟ خیلی اپن مایند بود یا شاید فکر کرده بود که من خیلی اپن مایند هستم؟ واقعا و قصدش
فقط یک همنشینی ساده بود، یا اینکه فکر کرده بود که من بدکاره هستم؟
می خواست به قول خودش گاماس گاماس جلو برود، یا اینکه نه، قصد دیگری داشت؟ این
گاماس گاماس، برای من ممکن نبود. او نمی دانست، ولی خودم که می دانستم. این گاماس
گاماس او، شاید به یک رابطه ختم می شد و شاید ته این رابطه، به یک ازدواج. و این برای
من، ممکن نبود .
ناگهان بغض کردم. از تنها مردی که در تمام زندگیم خوشم امده بود، باید چشم می پوشیدم.
زیر گریه زدم. در خیابان، و وسط پیاده رو. انقدر حس بیچارگی کردم که اصلا برایم مهم
نبود که منی که حتی در خیابان عادت به خوردن چیزی هم نداشتم، چه رسد به گریه کردن،
این طور زار زار گریه کنم. مردم رد می شدند و نگاه می کردند. بعضی ها با دلسوزی و
بعضی ها با بدبینی .

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. رمان خیلی قشنگیه.من ازموضوع رمان وقلم نویستده خیلی خوشم اومده.امیدوارم مثل تابویاترمیم یاعصاینگرکه عالی بوده یا……نشه.چون هرچی رمان باقلم محکموگیراوزنده بوه ناقص خوندم.نمونه ش اونایی که گفتم.موفق باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن