رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 14

 

روی اولین نیمکتی که پیدا کردم، نشستم و عینک افتابی ام را به چشم زدم. اما همان طور
اشک می ریختم. این اصلا منصفانه نبود. این که من هرگز نمی توانستم او را داشته باشم.
اینکه من و او، هرگز ما نمی شدیم. دستمالی از کیفم بیرون اوردم و فین کردم. از ان
مواقعی بود که نمی دانستم چه غلطی باید بکنم. موقعیتهای بیشماری در زندگیم بود که گاهی
از تصمیم گیر عاجز می شدم. ولی تا به حال در موقعیتی به این سختی، گیر نیفتاده بودم .
خواستن او و در عین حال نداشتن او، درد اور بود. دراورترین بخش ماجرا این بود که
شاید او هم مرا می خواست. ولی ان خواستن، باعث نمی شد که جادو شود و من اجی مجی
بگویم و همه مشکلات حل شود. اینبار دیگر حتی عشق هم نمی توانست جادوی همیشگی
خودش را به کار ببند. عشق هم دستش کوتاه بود. تازه اگر عشقی بود .
به خانه برگشتم. حتی برای خرید قفل هم نرفتم. سرهنگ بیرون خانه، کاپوت ماشین را بالا
داده بود و تا کمر در ان فرو رفته بود. در حیاط هم باز بود و سروصدا از داخل می امد.
سلام و حال و احوال کردیم. با اینکه عینکم را برنداشتم، ولی متوجه شد که ادم همیشه
نیستم .
_چته دختر جون؟
_هیچی
کمی اخم کرد و با دقت به صورتم نگاه کرد.
_دروغ! اون هم به من؟
اهی کشیدم و گفتم:
_یکم دلم گرفته .
صورتش حالت همدردی به خودش گرفت. دستش را سر شانه ام گذاشت و فشرد.
_دختر جون این قانون زندگیه. قانون طبیعته. هر امدنی، یه رفتی داره. یکی زودتر. یکی
دیرتر. برای چیزی که برای همه ثابته، ادم این قدر خودخوری نمی کنه. نوبت من و تو هم
می رسه…
لبخند ارامی زد و کف دستش را روی گونه ام گذاشت .
_اینقدر خودخوری نکن. تو لحظه زندگی کن. من نمی دونم چرا شما جوونهای امروزی این
طوری هستین. بابا دَم رو عشقه. تو لحظه زندگی کنید. مطمئنم فرح هم نمی خواست که تو
این طوری نارحت باشی .
زمزمه کردم.
_لحظه؟
_بله لحظه. تو الان زندگی کن. فردا خودش میاد. ناراحت زندگی و کاری؟ نباش. زندگی و
کار میاد .
خندیدم .
_اخه مسئله اینکه نمیاد. حداقل نه تو این دوره و زمونه…
از پشت سرم صدای ارش نوه سرهنگ بلند شد.
_اقا جون تو رو خدا… این نصیحتها مال الان نیست. الان که ادم از دودقیقه دیگه خودش
خبر نداره .
خندیدم و با اراش سلام و احوال پرسی کردم. او را همیشه می دیدم. در یک دانشگاه بودیم.
سال سوم مکانیک بود. سرهنگ چشم غره ایی به او رفت و گفت:
_بچه هیچ ادمی، تو هیچ زمانی، از دو دقیقه دیگه خودش خبر نداره. ربطی به هیچی هم
نداره .
ارش خندید و گفت:
_اقا جون منظورم به مردن نبود. منظورم به وضع اقتصادی بود. الان یک میلیون داری،
دو دقیقه دیگه ارزش یک میلیونت میشه نیم میلیون. این یعنی از دو دقیقه دیگه خودت خبر
نداری. تو این وضع، من جوون، چطوری می تونم تو لحظه زندگی کنم؟ والا تو همین
لحظه سکته نکنم، شانس اوردم!
هما و ازیتا هم بیرون امدند و به بحث ما ملحق شدند. شوخی و خندهای ازیتا و ارش کمی
حالم را بهتر کرد. می خواستند دسته جمعی به شمال بروند. به من هم تعارف کردند که با
انها بروم. تشکر کردم و گفتم که خوش بگذرد. خداحافظی کردم و به داخل رفتم .
در اتاق فرح را باز کردم و خیسی موکت و فرش را چک کردم. افتاب و پنجره باز، باعث
شده بود که تقریبا خشک شود. با بهروز تماس گرفتم و جریان قفل را تعریف کردم. گفت که
برای یک ساعت دیگر می اید و نگاهی به ان می اندازد. عکس قفل را برایش فرستادم، تا
بداند چه وسیله ایی باید تهیه کند .
به دستشویی رفتم و چشمانم را اب سرد شستم، تا قرمزی ان از بین برود. هر چند می
دانستم که با ان همه گریه، قطعا چشمانم ورم دارد .
چیزی برای ناهار دیر موقع درست کردم. احتمالا تا زمانی که بهروز می رسید ساعت از
سه می گذشت. در حین کار کردن یک نگاهم به ساعت بود. دقیقا روی عدد هفت. انقدر
اشفته بودم که یک لیوان را شکستم و دستم را سوزاندم و تمام کف اشپزخانه را به گند
کشیدم. وقتی که برای یک ساعت بعد بهروز امد، من سعی میکردم تا اصلا نشان ندهم که
اشفته هستم. خدا را شکر او از من اشفته تر بود. حوصله نداشت و عجله هم داشت و باید
می رفت. سریع قفل را عوض کرد و ناهاری سرپایی خورد و زمانی که او در حال پوشیدن
کفشهایش بود، گفتم:
_بری…
_جانم؟
کمرش را صاف کرد و کاپشن اش را از سر چوب لباسی مقابل در برداشت .
_من ممکنه جمعه و شنبه رو برم جایی. اگر بخوام برم، امشب راه می افتم. گفتم که نگران
نشی
سرش را تکان داد .
_به سلامتی! کجا؟
خودم هم از حرفی که زده بودم، تعجب کرده بودم. این من بودم که این را به او گفته بودم؟
منی که حتی در سه ساعت اخیر سعی کرده بودم که فکری هم درباره این موضوع نکنم. ان
وقت جوری به او گفتم، مثل اینکه کاملا برنامه ریزی هم کرده ام. نمی دانم حالت صورتم
از حرفی که خودم از دهانم بیرون امده بود، چطورشده بود که بهروز با تعجب نگاهم کرد
و گفت:
_فرین؟ خوبی؟
_هان؟ اره…
لبخند زورکی زدم .
_کجا میری؟
_با دوستام. می ریم شمال
لبخند مهربانی زد .
_خوبه. بهش احتیاج داری. خونه مادر بزرگت؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_نه. خودشون ویلا دارن .
یک ابرویش بالا رفت و با حالتی نگران گفت:
_امن هست؟ مطمئن هستن؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. سرش را تکان تکان داد .
_مواظب خودت باش. خوش بگذره. زنگ بزن که بیخبر نمونم ازت .
زمزمه کردم.
_باشه…
کمی اخم کرد و نگاهم کرد. چند لحظه در سکوت، فقط نگاهم کرد .
_مطمئنی خوبی فرین جان؟
زیر گریه زدم. بیچاره وحشت زده، اصلا نمیدانست چه باید بگوید. فقط نگران، اسمم را
تکرار می کرد .
_خوبم. دیشب خواب فرح رو دیدم .
نفس راحتی که کشید، از ته دلش بود. دستش را دراز کرد و بغلم کرد و سرم را بوسید .
_برو و بیا، ایشالا که یکم حال و روزت بهتر بشه. فقط بهم زنگ بزن .
فین فین کنان گفتم:
_حالا قطعی که نیست. شاید حوصله ام نشد، نرفتم .
_اگر رفتی، سعی کن به هیچی دیگه فکر نکنی. این چند روز رو فقط استراحت کن .
لبخند بی حوصله ایی زدم. خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مثل مرغ سرکنده فقط
راه رفتم. بیقرار و ناارام بودم. هر از چند دقیقه برمی گشتم و ساعت را نگاه میکردم .
تلفن را برداشتم و شماره خانه بابا را گرفتم. ژاله برداشت و بعد از سلام و احوال پرسی،
گوشی را به بابا داد. همان حرفها را به بابا هم زدم. بابا هم تنها نگرانی اش، امن بودن
جایی که می رفتم، بود. قبلا هم با دوستانم سفر رفته بودم و چیز جدیدی نبود که بابا بخواهد
حساسیتی نشان دهد. بابا همیشه عقیده داشت که من و فرح، باید روی پای خودمان باشیم و
هر چه بیشتر در اجتماع باشیم، بهتر است. ولی همیشه هم یک گوشه چشمی به ما داشت.
وقتی که برای اولین بار تنها به سفر رفتم و فقط بیست سالم بود، بابا تمام ته و بیخ و بن کار
را چک کرد. از هتل محل اقامت ما گرفته، تا دوستانی که با انها قرار سفر داشتم. ولی به
مرور زمان و با بیشتر شدن سنم، نوع حساسیت اش عوض شد و قضاوت راجع به خوبی یا
بدی دوستانم را، به خودم واگذار کرد. شاید چون فکر میکرد که انقدر عقلم می رسد که
بدانم چه دوستی مناسب همنشینی با من است و چه دوستی باید کنار گذاشته شود .
حالا بیشتر امنیت جایی که می رفتم، برایش مهم بود. اگر می گفتم که امن است، باز هم به
قضاوت خودم احترام می گذاشت، اما دایم زنگ می زد و در تماس بود. روزی شاید حتی
بیست بار هم زنگ می زد و چک میکرد که مشکلی نداشته باشم .
به او هم گفتم که هنوز مشخص نیست که حتما بروم، یا نه. گفت که هر زمان رفتنی شدم،
زنگ بزنم و زمان رسیدن هم تماس بگیرم. ارام و با احتیاط برانیم و مواظب باشیم .
بعد از تماس با او، تلفن به دست، در اتاق قدم زدم. انقدر اتاق را متر کردم که سرم گیج
رفت. تلفن بعدی باید به پگاه می بود. ولی مسئله این جا بود که به پگاه نمی توانستم همین
خزعبلاتی که به بابا و بهروز تحویل داده بودم را بگویم. پگاه در کسری از ثانیه می فهمید
که یک جای کار لنگ می زند .
گوشی را روی مبل پرت کردم و به حمام رفتم و دوش گرفتم. سر فرصت موهایم را خشک
کردم و بعد، دوباره به موش و گربه بازی با ساعت پرداختم. ساعت از پنج و نیم گذشته بود
و من یک نگاهم به ساعت بود و یک نگاهم به گوشی موبایلم. شاید اگر او خودش زنگ می
زد و فقط می پرسید که ایا خیال رفتن دارم یا نه، این بلاتکلیفی من پایان می گرفت. ولی
موضوع این جا بود که او زنگ نمی زد. برایم مثل روز روشن بود که او تماسی نمی
گرفت. شاید مغرور بود و یا شاید هم نمی خواست که مرا در فشار قرار دهد. این را نمی
دانستم، ولی می دانستم که تماسی نمی گیرد .
کتاب دایی جان ناپلئون را برداشتم و همانطور سرسری خواندم. اما باز هم یک نگاهم به
ساعت بود. برخاستم و کوله کوه نوردی ام را از زیرتخت بیرون کشیدم، اما دوباره ان را
زیر تخت پرت کردم. انقدر دور که تقریبا سر خورد و ان سوی تخت رفت. به هال برگشتم
و بی قرار بالا و پایین رفتم .
دوباره به اتاق دویدم و با بیچارگی خم شدم و سعی کردم تا کوله را از زیر تخت بیرون
بکشم. انقدر کش امده بودم که کتفم درد گرفته بود. موفق شدم و کوله را در اوردم و با
عجله لباسهایی که فکر می کردم مناسب است را برداشتم. لباس زیر و پلیور و چند جین و
سویشرت .
لوازم بهداشتی و مسواک و حوله و لوازم حمام. در کوله را بستم و روی تخت انداختم. از
کمد شنلم را در اوردم و پوشیدم و شالی پشمی هم روی سرم انداختم .
گاز را بستم و پکیج را خاموش کردم. یخچال و قفلها را چک کردم. نگاهی به ساعت کردم.
فقط پنج دقیقه تا هفت مانده بود. چراغ ها را خاموش کردم و به بیرون دویدم. اما دقیقا در
همان مقابل در متوقف شدم. من داشتم چه کار می کردم؟ می خواستم دو روز را با مردی
بروم که شناخت کمی از او داشتم. دو روز برای انجام یک حماقت زمان کمی نبود. و برای
ایجاد یک عشق، زمان زیادی نبود .
دلم او را می خواست. ولی عقل با تمام قوا و با یک چنگک دو شاخه، به دنبال دلم افتاده
بود و هر از چند لحظه، با چنگک به دلم سیخونک می زد .
کوله از دستم روی زمین بالکن افتاد و صدای تالاپی داد. احتمالا شیشه عطر و لوازم ارایش
و بهداشتی بود که شاید شکسته بود. چشمانم را بهم فشردم، تا جیغ نکشم .
نگاهی به ساعت مچی ام کردم. هفت بود. کوله را قاپیدم و ماشین را روشن کرد و از حیاط
بیرون رفتم. دیگر می دانستم که برگشتی ندارم. می دانستم که دیگر ممکن نیست که مثل
یک ساعت قبل که کوله را پرت کردم و تصمیم به نرفتن گرفتم، باز هم برگردم و ماشین را
به داخل بیاورم و نروم. می دانستم که این کار را نمی کنم. تمام سلولهای دلم برای رفتن
فریاد میزدند و حتی سیخونکهای عقل بیچاره هم، راه به جایی نمی برد .
شاید تنها امیدم این بود که وقتی برسم، او رفته باشد. با یک تاخیر ده دقیقه ایی رسیدم.
ماشین اش جلوی در پارک بود. ناگهان حس بدی به من دست داد. اگر او مرا دختر بدی
بداند؟ اگر فکر کند که این امدن من ناشی از کثیف بودن من است، چه؟ اگر کسی هم با او
بیاید؟ اگر انجا واقعا خطری مرا تهدید کند، چه؟
ناگهان ماشین را روشن کردم و خواستم تا دور بزنم و برگردم که از خانه بیرون امد. جین
تنگی پوشیده بود، همراه با چکمه های زمخت کوه نوردی. کاپشن بادگیر کلفت و یک یک
پلیور مشکی که خیلی به صورتش می امد. موهایش مجعد و حلقه حلقه روی پیشانی اش
ریخته بود و پشت سرش هم روی یقه کاپشن اش، پیچ تاب خورده بود. کوله ایی مثل کوله
ی من، ولی در ابعادی خیلی بزرگتر، روی دوشش بود و یک سبد مخصوص پیک نیک هم
در دست دیگرش بود. برای ثانیه ایی، چشم در چشم شدیم. در لحظه، اخمی که میان
ابروانش بود از بین رفت و لبخندی روی لبش امد .
پیچیدم و رفتم. از اینه قیافه بهت زده اش را دیدم که با حیرت به ماشین من نگاه می کرد. به
خیابان اصلی برگشتم و فقط رفتم. پنج دقیقه ی بعد را، فقط رانندگی کردم. در نهایت کنار
خیابان نگه داشتم، تا اشکهایم را پاک کنم. بعد هم برای اینکه دچار وسوسه نشوم، به خانه
برگشتم. به بابا تماس گرفتم و گفتم که سفرم لغو شده و نرفتم. گفت پس فردا، به انجا بروم.
اما اصلا حوصله نداشتم و درس را بهانه کردم و گفتم که باید درس بخوانم .
بعد از تماس بابا، پگاه زنگ زد. اما جواب او را اصلا ندادم. پگاه به محض صحبت کردن
متوجه میشد که من یک مرگی دارم و به همین خاطر، ترجیح دادم که اصلا جوابش را
ندهم .
تا ساعت ده، بهت زده و گیج از کاری که کرده بودم، نشستم و به تلوزیون خاموش زل زدم.
فکر می کردم که شاید او تماس بگیرد، ولی نه زنگی زد و نه حتی پیامکی فرستاد. یا
ناراحت شده بود و یا نخواسته بود که مرا تحت فشار بگذارد. عاقبت ساعت ده، بدون شام
خوابیدم. و خدا را شکر، به خاطر اینکه روزم را خیلی زود شروع کرده بودم، خیلی سریع
خوابم برد .
فصل دهم
بهروز سیگاری اتش زد و ان را جوری گرفت که کف دستش قرار گرفت. با هم در حیاط
خانه عمو و در سرما ایستاده بودیم، تا او سیگار بکشد و هم به بهانه نگاه کردن به جوجه
اردکهای عمو، با او همراه شده بودم .
_این چند روز خیلی تو لب بودی. چته؟
نگاهم را از او گرفتم و به جوجه اردکهای طلایی که سرشان را زیر بالشان کرده بودند و
چرت می زدند، نگاه کردم.
_نه، خوب بودم .
دقیق و عمیق نگاهم کرد .
_نبودی. فقط نمی دونم چت بود؟
لبخند بی حوصله ایی زدم. ولی چیزی نگفتم.
_دیروز با پگاه صحبت می کردم. اون هم نگرانت بود .
بازهم چیزی نگفتم و تنها نگاهش کردم .
_چیزی شده؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. چانه اش را بالا برد، ولی چیزی نگفت .
_اگر مشکلی هست، من هستم. میدونی که؟
دستم را دور بازویش حلقه کردم و پیشانی ام را به شانه اش فشردم .
_مرسی. اره، میدونم .
اخرین پک را به سیگارش زد و ان را میان باغچه پرت کرد .
_دیروز با هنگامه بودم…
سرم را چرخاندم و نگاهش کردم .
_حاج فتاح تهامی پاسدار بازنشسته و جانباز پنجاه درصده. در حال حاضر هم یه مغازه
سوپر مارکت تو مهرشهر کرج داره. یه خونه قدیمی تو همون مهرشهر و یه ماشین پراید،
تنها داراییشه…
_هنگامه اینها رو گفت؟
_نصفش رو از هنگامه فهمیدم، نصفش رو هم خودم تحقیق کردم. رفتم مهرشهر…
سرم را تکان دادم و گفتم:
_چیز خاصی درباره اش نیست پس؟
یک ابرویش را بالا برد و گفت:
_دقیقا. من اول فکر کردم که یه چیزی باید باشه. یه رانتی، یه زیرابی رفتنی، یه چیزی.
ولی این ادم اینقدر پاک و سرشناس و محبوبه، که تو محلشون همه سر اسمش، قسم می
خورن. یه ادم اروم و معتدل. مذهبی، ولی نه تند و سفت. کاملا نرمال. حتی دخترش،
چادری هم نیست. هیچ ساپورتی از شغلش دریافت نکرده و هر چی داره از حقوق و مزایای
عادی بوده. که در حقیقت بخوای حساب کنی، چیزی هم نداره .
_یه همچین ادمی چرا باید با محراب بحثش بشه؟ سر پول که قطعا نبوده؟
نفسش را محکم بیرون داد .
_این رو واقعا نفهمیدم. نه قطعا سر پول نبوده. ولی خب این بحث اینقدر بد بوده که باعث
شده این بابا قلبش بگیره و سکته کنه .
نفسش را محکم بیرون داد .
_این رو واقعا نفهمیدم. نه قطعا سر پول نبوده. ولی خب این بحث اینقدر بد بوده که باعث
شده این بابا قلبش بگیره و سکته کنه .
_عجب !
_اره، واقعا عجب! تو چه خبر؟
شانه ام را بالا بردم و گفتم:
_هیچی دیروز یه مشتری دیگه برامون جور کردن. مهیار البته. بعد از اون جریان کمک
کردن من به عموش، خیلی دوست داره یه جوری جبران کنه. خیلی میاد و می خواد یه
جوری به ما حال بده…
مکث کردم و متفکرانه به بهروز نگاه کردم و گفت:
_می دونی بهروز… هیچ وقت حس بدی بهش نداشتم. ولی محراب رو به هیچ وجه نمی
تونم تحمل کنم .
لبانش را جلو داد و گفت:
_حس می کنم ولی باید از مهیار ترسید. حس میکنم که یه پوسته دور این ظاهره .
با صدای پایی هر دو نفرمان برگشتیم و به عقب نگاه کردیم. بارمان بود که به دنبال ما، به
حیاط امده بود. نمی دانم من این طور احساس کردم، یا که واقعا این طور بود. ولی حس
کردم که کمی دلخور است .
جلو امد و کنار دست من ایستاد. خم شد و به برادرش نگاه کرد .
_باز که بوی سیگار میاد!
خندیدم و گفتم:
_دیگه شما ببخشید. تازگیها مصرفم بالا رفته !
بهروز زیر خنده زد و راحت راهش را کشید و رفت. متوجه شدم که در تمام مدت، از
بارمان دوری می کند و رابطه سردی بینشان به وجود امده است. بارمان به رفتنش چپ
چپ نگاه کرد و بعد نگاهش را به من داد و گفت:
_دیدی این اردکها رو یا نه؟ بهروز همه اش گرفتت به حرف .
_دیدم .
_می خوای یکیشون رو ببری؟
نگاهی به ان بانمکهای طلایی کردم و گفتم:
_حیاط رو کثیف نمی کنن؟
خندید.
_کثیف؟ به گند می کشن لامصبها. من نمی دونم یه هیکل به این ریزه میزه ایی، مگه چقدر
روده اش گنجایش داره .
صورتم را با انزجار چین دادم و اهسته به بازویش زد .
_اَه بارمان… حالم رو بهم زدی.
خندید .
_عوضش بامزه هم هستن. دزدگیر هم هستن. کافیه یه نفر از صد متری خونه رد بشه، از
صد تا سگ و غاز جیغ جیغو ترن!
خم شدم و با دقت بیشتری نگاهشان کردم.
_نمی دونم، شاید یکیشون رو بردم .
خندید و با چشمک گفت:
_نبرده پس میاری .
با هم به داخل برگشتیم. مهمانی زیاد شلوغی نبود. خودمان بودیم و چند نفر از دوستان و
همکاران قدیم عمو و بابا. دکتر زیانی و یکی از دوستان بارمان و بهروز. تعداد زنان
مهمانی، به طور خنده داری کم بود. من و ژاله و زن عمو و همسر یکی از دوستان عمو،
تنها زنان مهمانی بودیم و من تنها دختر جوان جمع بودم و از زنها هم دور افتاده بودم.
بحثشان در اشپزخانه، به سرطان رحم و سینه در زنان کشیده بود و این چیزی نبود که من
ان را دنبال کنم. مخصوصا بعد از فوت مامان. از هر بحثی درباره بیماری گریزان بودم.
به هال برگشتم و کنار دست دکتر زیانی نشستم. تنها صندلی خالی در سالن، کنار دست او و
دوست بارمان بود .
_تو چطوری زیبا خانم؟
دستش را روی دستم گذاشت و فشرد .
_کم پیدا؟
با ناز گفتم.
_کار دارم. درس دارم. زندگی دارم .
چانه اش را بالا برد و با خنده گفت:
_باریکلا. پس همه چی داری .
خم شدم و برای هر دو نفرمان میوه برداشتم .
_دکتر زیانی؟
_جانم؟
برایش پرتقال پوست کندم و در پیش دستی تعارفش کردم.
_بابا چطوره؟
کمی اخم کرد.
_باهاش صحبت کردی که بره یه مدت جای خوش اب و هوا؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم .
_اره. ولی میگه گیر منه…
اهی کشیدم و گفتم:
_ژاله میگه هر جا محمد علی بره، من میرم. ولی بابا میگه که نگران منه .
سرش را تکان تکان داد .
_حق داره البته…
مکث کرد و با خنده و شوخی همیشه اش گفت:
_خب شوهر کن دختر. منتظر چی هستی؟ این همه خواستگار خوب، جواب بده و یه پدری
رو از نگرانی دربیار .
چپ چپ نگاهش کردم .
_کو حالا خواستگار؟
یک ابرویش را بالا برد و با لحنی بامزه گفت:
_دختر من از جیک و بوک خونه شما خبر دارم. می خوای بگی خودت بارمان بیچاره رو
رد نکردی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
_وای خدا! شماها چقدر خاله زنک شدید همه تون!
غش غش و با صدای بلند خندید. از همان خنده های انفجاری همیشگی اش .
_خدایی! من از خود بارمان شنیدم…
با حیرت نگاهش کردم. بارمان به او گفته بود؟ میدانستم که یکی از اساتیدش بود و خیلی هم
احترام دکتر زیانی را داشت. ولی اینکه سفره دلش را پیش او باز کرده باشد، عجیب بود.
ان هم بارمان .
جدی شد و ادامه داد:
_ناراحت بود، پرسیدم چته؟ سر درددلش باز شد و گفت که تو جوابش کردی. اونهم به
خاطر کارش!
زمزمه کردم.
_ناراحت بود؟
لبخند زد و گفت:
_چیه؟ به بارمان نمی خوره که رمانتیک بازی در بیاره؟
سرم را با خنده تکان دادم.
_نه واقعا!
_ببین چه دختر بدی شدی. این پسر بیچاره ناراحته. اون وقت سرکار خانم عین خیالت که
نیست، تازه برچسب هم می زنی بهش.
خندیدم. اخلاق دکتر زیانی را می دانستم. عاشق همین روحیه شوخ و بذله گویش بودم.
بشقابش را روی گل میز مقابلش گذاشت و گفت:
_ولی همیشه فکر میکردم که همچین جوابی بهش بدی .
با تعجب نگاهش کردم .
_واقعا؟
سرش را تکان تکان داد .
_طبیعیه. تو که این قدر سر بابات اذیت شدی، دلت به نظامی رضا نشه .
اهی کشیدم و گفتم:
_کاش خودش هم درک بکنه .
اهسته به روی دستم ضربه زد.
_درک میکنه. بارمان خیلی منطقیه. شاید یکم ناراحت بشه که طبیعیه، ولی درک میکنه.
حالا خودم می گردم و یه دختر خوب براش پیدا میکنم.
نگاه خندانش مشخص بود که بند دوم حرفهایش شوخی است. برخاستم و بشقاب را هم از
روی میز برداشتم و گفتم:
_شما اگر دختر پیدا بکن بودید؛ تا حالا خودتون مزدوج شده بودین .
قهقهه زد و گفت:
_از همون بچگی هم زبون دراز بودی .
به اشپزخانه رفتم و ترجیح دادم که بقیه شب را ان جا باشم. مهمانی خوبی بود ولی به شدت
کسل کننده و طولانی بود. عمو از کادویش خیلی خوشش امد و بابا هم عاشق رنگ و جنس
پارچه شد. گوشه مغزم یادداشت کردم که برای دو ماه اینده که تولد خود بابا بود، برایش از
همین پارچه بخرم. باید سریعتر می رفتم و تهییه می کردم تا تمام نکند.
اخر شب به خانه برگشتم. بابا اصرار کرد که با انها بروم، ولی حوصله نداشتم. خسته بودم
و چند شب بود که نتوانسته بودم درست بخوابم. می خواستم ان شب را یک استامینوفن
کدیین بالا بیاندازم و راحت بخوابم .
صبح اول وقت به دانشگاه رفتم و بعد به شرکت رفتم. پگاه هم امده بود و با طاهر و مهیار،
درباره کار جدیدشان صحبت میکردند. در واحد تهامی ها باز بود و سکوت کامل برقرار
بود. هنگامه هم در واحد ما بود و کنار دست مهیار نشسته بود و گاهی نکات حقوقی را به
طاهر یاداوری می کرد. من هم کنار دستشان نشستم و سعی کردم تا روی بحثشان تمرکز
کنم .
میان صبحتها و زمانی که بحث به گمرک کشید. طاهر پرسید که گمرکی، به طور مثال
فلان کالا، چقدر است؟ ناگهان از دهان هنگامه در رفت که بستگی به ادمش دارد. بعد هم
رو به مهیار گفت:
_ادم داری مهیار؟
مهیار نگاهش کرد. فقط یک نگاه ارام و معمولی. اما کاملا مشخص بود که هنگامه نکته
درون نگاه را گرفت. سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت:
_همون یارو رو میگم که پارسال موقع ترخیص بارمون، گروه کشی کرد و اون جنس
بنجلها رو داد و گفت اگه می خواین بارتون ترخیص بشه، اینها هم روشه.
مهیار لبخندی زد که کاملا مصنوعی بود .
_اون دیگه نیست .
من و پگاه هم نگاهی با هم ردوبدل کردیم. طاهر به شوخی گفت:
_خب اقای تهامی اگر چیزی هست به ما هم بگید. بالاخره ما هم تو همین مملکت داریم
زندگی می کنیم. می دونیم که باید سرکیسه رو شل کرد .
مهیار خندید و گفت:
_نه بابا، اصلا به سرکیسه شل کردن نیست. این ادم گرو کشی می کرد.مثلا شما می رفتی
ترخیص لاستیک، می گفت این لباسها هم روی بارت. باید ببری و گرنه بار خودت هم
ترخیص نمیشه. الان هم دیگه تو بخش ترانزیت نیست. منتقل شد جای دیگه.
هنگامه که سوتی را داده بود و حالا به قولی می خواست ماست مالی کند، با خنده گفت:
_آه مردم دامنش رو گرفت .
پگاه به شوخی به هنگامه گفت:
_والا اگر کسی باشه؛ ما که حاضریم، حالا نه سر کیسه، ولی چند تا گونه لباس رو هم روی
بار خودمون قبول کنیم .
مهیار خندید. اما خنده ایی کاملا مصنوعی .
_نیازی نیست خانم شاهپوری. بارتون راحت ترخیص میشه. جنس چینی که مشکلی نداره.
از جنس ایرانی راحت تر وارد کشور میشه و فروخته میشه. جنس ایرانی بخوای صادر
کنی، دنگ و فنگش بیشتره
پگاه متفکرانه گفت:
_یعنی جنس چینی راحت تر وارد میشه؟
مهیار سرش را تکان تکان داد .
_این حجم کم، اره. حجم های زیاد هم وارد کشور میشه، ولی اون دیگه دست ما نیست .
وارد بحث شدم و پرسیدم:
_دست کیه؟
مهیار خنید و گفت:
_خانم احمدی دست بالاست. نه دست ما تاجرهای دون پایه….
بعد هم خنده کنان گفت:
_اقا بگذریم. بحث داره به جاهای باریک میکشه. سروکارمون به کهریزک می کشه!!
با خنده و شوخی، مثل خودش گفتم:
_شما هم از اون بارهای به قول خودتون دست بالایی، وارد کردید؟
بیشتر خندید. خنده ایی کاملا بیهوده. خنده اش حتی خنده هم نبود. چیزی بود که گاهی از
اجبار انجام می دهیم. از اجبار نیشمان را باز می کنیم و می بندیم .
_نه بابا! چه حرفهایی می زنید. این لقمه ها تو گلوی ما گیر میکنه. پایین نمیره و خفه مون
می کنه .
لبخندی زدم و دیگر بحث را ادامه ندادم. مهیار هم مثل کسی که زیرش اتش روشن کرده
باشند، برخاست و دیگر نماند. پشت سرش هنگامه هم مثل لولک و بولک رفت .
پشت سرشان رفتم و در واحد را بستم. طاهر خودکارش را روی میز پرت کرد و پوف
بلندی کشید و پاهایش را روی صندلی که تا چند لحظه قبل هنگامه نشسته بود، گذاشت .
پگاه متفکر و ناراحت، دست به سینه دیوار کنار اشپزخانه تکیه داده بود و سکوت کرده
بود .
_داستان دارن اینها…
سرم را تکان دادم و امدم و کنار طاهر نشستم. طاهر نگاهم کرد و متفکرانه گفت:
_گفتی بهروز گفته که عموی اینها پاسدار بازنشسته است؟
سرم را تکان دادم. حس میکردم دقیقا به همان چه که من فکر میکنم او هم فکر می کرد. به
پگاه نگاه کردم او هم سرش را تکان داد. مغز هر سه نفرمان به یک چیز مشغول بود .
برخاستم و قدم زدم .
_بهروز می گفت که ادم درستیه.
پگاه امد و پاهای طاهر را کنار زد و روی صندلی نشست و گفت:
_از کجا معلوم برعکس نباشه؟ شاید رانت رو اون براشون جور می کنه .
اهی کشیدم و گفتم:
_اره، این هست .
پگاه چای سرد شده اش را برداشت و خورد .
_کامکاران چیزی درباره اش نگفته؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و نگاهم را دزدیم. پگاه اما همچنان نگاهش را روی من نگه
داشته بود. متوجه شده بود که یک جای کار می لنگد. اما چیزی نگفت .
کمی بعد طاهر با زنگ دوستش جمع کرد و رفت. پگاه هم باید می رفت تا برای خانه خرید
کند. خاله و شوهر خاله ام تا چند روز دیگر به ایران برمی گشتند و پگاه قصد داشت که
یک مهمانی بدهد. امروز هم تصیمم داشت که کمی از خریدهایش را انجام دهد .
_فرین؟
_جانم؟
_چیزی شده؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_نه. چطور؟
موشکافانه نگاهم کرد و گفت:
_از یاری چه خبر؟
نگاهم را گرفتم .
_هیچی!
دستش را زیر چانه ام گذاشت و وادارم کرد تا نگاهش کنم .
_یه چیزی شده، اره؟
اهی از سر بیچارگی کشیدم و چشمانم را روی هم فشردم.
_نه واقعا. من فقط سعی کردم یکم ازش دور باشم. خودت هم این رو خواستی، یادت رفته؟
اخم کم رنگی کرد و گفت:
_از کی تا حالا حرف گوش کن شدی
خندیدم و چیزی نگفتم.
_فکر کنم بد نباشه از تو دلش چیزی در بیاری. دقیقا گفتی که چی گفت؟
شانه ام را بالا بردم و گفتم:
_با سیاست کاری محراب مخالفم .
چانه اش را بالا برد و سرش را تکان تکان داد .
_محراب یه مرگی داره. هر دو تای اینها یه مرگی دارن. ولی یاری چرا باید اجاره بهاش
رو ببخشه به محک؟ چرا نمی گیره؟
دست به سینه نگاهش کردم .
_چون اعتقاد داره که حرومه!
چشمانش گشاد شد. فکر کرد که خود یاری این حرف را زده است .
_خودش گفت؟
_نه. این تحلیل منه. با شناختی که از یاری پیدا کردم، می گم شاید علت بخشیدن اجاره اش
همین باشه.
_پس از همه چی خبر داره؟
سرم را یکبار بالا و پایین بردم .
_احتمالش هست. شاید هم نه. من این اواخر اصلا از ته دل فرح سر درنمی اوردم. امکان
اینکه یه برادر، اون هم ناتنی ندونه که برادرش چندچنده، زیاده. ولی امکان اینکه شک
کرده باشه هم زیاده .
_نظرش راجع به این حاج فتاح چی بود؟
_عالی! اینقدر عالی که برای کمک من بهش، حتی حاضر بود دستام رو هم ببوسه
_عجب!
کیفش را برداشت و با هم از شرکت بیرون امدیم. در را قفل کرد و به گفتگوی خاموش و
اهسته ایی که از واحد تهامی ها شنیده می شد، گوش داد. اما صدا ضعیف تر از ان بود که
شنیده شود .
_به نظرم برو دیدنش. ببین میتونی چیزی ازش بیرون بکشی
سرم را تکان دادم و با اشفتگی گفتم:
_متنفرم از اینکه وسیله باشم و اون رو هم وسیله کنم.
سرم را تکان دادم و با اشفتگی گفتم:
_متنفرم از اینکه وسیله باشم و اون رو هم وسیله کنم.
با همدردی نگاهم کرد. ولی چیزی نگفت .
_زندگیم رو هواست پگاه…
ادامه ندادم. چون به گریه می افتادم .
_ولش کن. الان سرراهم می رم دیدنش. تو هم برو به کارت برس…

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. من این رمانو به طور کامل قبلا خوندم واقعا رمان قشنگیه پایان قشنگی هم داره العانم که شما پارت میزارین بازم دارم میخونم خوبه که رمانای آبکی نمیزارین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن