رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 15

 

تنها دستم را تکان دادم و به ان سمت خیابان پریدم. حتی به فرین گفتن پگاه هم اهمیت ندادم.
حوصله پیاده روی نداشتم و تاکسی گرفتم و به انقلاب رفتم. اصلا نمیدانستم چه باید بگویم.
بعد از ان هفته، واقعا رفتن و دیدن دوباره او سخت بود. پای رفتن نداشتم. دلم مثل دریای
طوفان زده، متلاطم بود .
چند باری تا مقابل پاساژ رفتم و دوباره برگشتم. عاقبت بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با
خودم، به مغازه اش رفتم. نبود. نفس راحتی که کشیدم، از ته دل بود. اما هنوز از در مغازه
بیرون نیامده بودم که از پله های انبار بالا پایین امد. تقریبا چشم در چشم شدیم. از دیدنم
تعجب کرد ولی چیزی نگفت و حتی اخم هم نکرد .
شلوار کتان و پلیور مارپیچ ابی نفتی پوشیده بود. موهایش به خوبی سشوار کشیده و مرتب
شده بود .
فروشنده ایی که تا به حال ندیده بودم، سراغم امد و گفت که چه کتابی می خواهم و او می
تواند کمکم کند. اما قبل از انکه دهان باز کنم، با ملایمت گفت که با خود او کار دارم. با
حرکت دستش تعارف کرد تا بشینم .
نشستم و در سکوت به او نگاه کردم. کتاب را در پاکت پستی حبابدار گذاشت و شروع به
نوشتن ادرس در پشت ان کرد. بعد هم با جایی تماس گرفت و چند لحظه ایی راجع به کتاب
صحبت کرد .
وقتی که قطع کرد. به عقب تکیه داد و دست به سینه شد و برای چند لحظه مرا نگاه کرد .
_متاسفم!
زمزمه کردم. به جلو خم شد و تقریبا جلو صورت من زمزمه کرد.
_من متاسفم!
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
_وقت داری حرف بزنیم؟
سرم را تکان دادم. برخاست و کاپشن اش را برداشت و اشاره کرد که برویم. قدم زنان به
پارکینگ رفتیم .
_چی تو ذهنت بود که دور زدی و برگشتی؟
تا رسیدن به ماشین کاملا سکوت کرده بودیم. هر دو نفرمان. کمر بندم را بستم و گفتم:
_فکر کردم که اگر بیام، شما چی درباره ام فکر می کنید. و اینکه شاید اونجا امن نباشه.
چرخید و نگاهم کرد. نگاهش وصف ناپذیر بود. هیچ حسی از صورتش مشخص نبود .
_یعنی تو لحظه اخر فکر کردی که شاید امن نباشه؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. هومی کرد و گفت:
_من هیچ فکری درباره ات نمی کردم…
صدایش ناراحت بود .
_من اگر می خواستم درباره ات بد فکر کنم، دعوتت نمی کردم. من ادمی نیستم که هر کسی
رو به حریمم راه بدم. اگر گفتم بیای، نشون از این داشت که برات ارزش قایل هستم.
نگاهش کردم. نمی دانم چه در نگاهم دید که نرم شد .
_چی فکر کردی؟ که می گیرم و دست و پات رو می بندم و بهت دست درازی می کنم؟
چیزی نگفتم. اما چیزی نمانده بود که اشکم در بیاید. نفسش را عمیق به درون کشید .
_بعضی چیزها ارزشش از یه خوابیدن و سکس کردن، بیشتره. حداقل برای من که این
طوره .
باز هم تنها نگاهش کردم .
_من ارامشی که از یه نفر بگیرم، برام از صدتا همخوابی با ارزش تره…
باز هم تنها نگاهش کردم. چشمانش را روی هم فشرد .
_این جوری نگاه نکن! حس ادم بد بودن، پیدا می کنم .
نگاهم را گرفتم و به خیابان نگاه کردم و اهسته گفتم:
_خوش گذشت؟
خنده ایی عصبی کرد .
_اره خیلی !
نگاهش کردم .
_به نظرت می تونه خوش گذشته باشه؟ مگه من ادم نیستم که همچین اتفاقی روم اثر نذاره…
بعد ناگهان ساکت شد. سکوتی که انقدر طولانی شد که سرم را چرخاندم و نگاهش کردم.
کاملا در فکر بود. دستش را به لبه پنجره تکیه داده بود و متفکرانه رانندگی می کرد. اخم
ملایمی داشت، اما صورتش ارام بود. چرا ما در موقعیتی متفاوت همدیگر را ندیدیم؟ چرا
سرنوشت اینقدر بدطینت است؟ چرا حالا که دست من بسته بود او در زندگی من امده بود؟
حالا که نمی توانستم او را داشته باشم .
اهی که کشیدم، ناخواسته بود. اما حواس او را پرت کرد. نیم نگاهی کرد و گفت:
_اگر می اومدی، هیچ فکری درباره ات نمی کردم. اگر می گفتی که حس امنیت نداری.
شاید به من توهین میشد ولی باز هم فکر میکردم و می گفتم که حق داری. بهت می گفتم که
در اتاقت رو قفل کن. یه چاقو هم تمام روز بگیر دستت که من نزدیک شدم، بزن تو قلبم!
با ناراحتی گفتم:
_تو رو خدا بس کنید!
نگاهم کرد. چشمانش را روی هم فشرد و باز هم سکوت کرد. مقابل خانه من نگه داشت .
_بهت حق می دم. من تند رفتم…
لبم را گزیدم و گفتم:
_من نمی خواستم ناراحتتون کنم…
مکث کردم و صادقانه گفتم:
_دوست داشتم بیام
اخمش پررنگ تر شد .
_پس رو دلت پا گذاشتی؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. نگاهش را به انتهای خیابان داد و بعد از چند لحظه
سکوت؛ جدی و خونسرد گفت:
_فردا می رم. سرساعت هفت
همین. دیگر چیزی نگفت. نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
_برو! باید برم جایی .
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. بدون خداحافظی گاز داد و رفت. به داخل رفتم و همان
طور با لباس، چند دقیقه پشت میز اشپزخانه نشستم. سرم درد میکرد. چیزی فراتر از درد.
مثل اینکه یک بمب در سرم کار گذاشته بودند و ساعت ان را روی شقیقه هایم تنظیم کرده
بودند. مثل نبض می زد .
مقنعه ام را از سرم بیرون کشیدم و برخاستم و از یخچال اب خوردم و به اتاق رفتم و لباس
عوض کردم و دو مسکن با هم بالا انداختم و روی تخت ولو شدم. اخر شب وقتی که بهروز
به انجا امد، نای برخاستن نداشتم. در همان تخت برایش حرفهای ان روز مهیار را تعریف
کردم. بهروز عقیده داشت که امکان اینکه دست حاج فتاح با تهامی ها یکی باشد، کم است.
مگر اینکه انقدر دو رو باشد که توانسته باشد این همه ادم را فریب دهد .
بعد از رفتن بهروز، خوابم برد. خوابی پر از کابوس و بریده بریده. گاهی خواب می دیدم
که با فرح به باغی نااشنا رفته ایم و در باغ و خانه ویران و متروک انجا، گیر افتاده ایم.
گاهی هم خواب می دیدم که با یاری در ان باغ بودیم و یاری می خواست به من تعرض
کند .
صبح با سر زدن افتاب، مثل اینکه من از مادر متولد شدم. انچنان ارامشی پیدا کردم که مثال
نزدنی بود. با حوصله و صبر برای خودم صبحانه اماده کردم. تخم مرغ نیمرو و نان
سنگک. مربای توت فرنگی و خامه .
به دانشگاه رفتم و سر راه به دیدن بابا رفتم و یک ساعتی را با هم گذراندیم. ژاله برای
خرید رفته بود و من بابا حداقل دو دست تخته بازی کردیم و زمانی که ژاله امد، من رفتم.
اما قبل از رفتنم، گفتم که احتمالا این هفته را به سفر خواهم رفت. بابا باز هم توصیه های
ایمنی اش را کرد و گفت که در تماس باشم .
این هفته نسبت به هفته قبل، حالی متفاوت داشتم. یک جور حالتی مثل اینکه می دانستم دیگر
اخر خط است. می دانستم که می روم. ان بلاتکلیفی هفته قبل را نداشتم. با بهروز هم تماس
گرفتم و گفتم که به سفر می روم. او هم گفت که در تماس باشم. این مرتبه زودتر بارم را
بستم و اماده شدم. حتی لپ تاپ و دوربینم را هم برداشتم. بار بیشتری نسبت به هفته قبل
برداشتم. شاید چون سر صبر و حوصله اماده شده بودم. ساعت ده دقیقه به هفت ماشین را
بیرون اوردم و زنگ جناب سرهنگ را هم زدم و گفتم که دارم برای دو روز به سفر می
روم. او هم توصیه های ایمنی مخصوص خودش را کرد و گفت که مواظب باشم. با تنها
کسی که تماس نگرفتم، پگاه بود .
وقتی مقابل خانه اش رسیدم، صندوق را بالا زده بود و سرش را در صندوق کرده بود و
کاری می کرد. ماشین را پارک کردم و پیاده شدم .
_سلام…
سرش ان چنان بالا امد که بالای سرش به در صندوق خورد و اخش را در اورد. اما ان
چنان حیرت کرده بود که تا به حال مانندش را ندیده بودم. او همیشه خوددار و ارام بود. به
نظر می رسید که هیچ چیزی نمی تواند او را به این حال و تعجب بیش از اندازه بکشاند. اما
ان لحظه، واقعا شوکه شده بود .
_اومدی؟
لبخند زدم.
_پشیمون شدین؟
سرش را تکان داد و خم شد و از روی زمین زاپاس را برداشت و سر جایش گذاشت .
_نه. ولی فکر نمی کردم که بیای
بی حوصله خندیدم .
_خودم هم فکر نمی کردم .
یک ابرویش را بالا برد.
_پشیمون شدی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. خم شد و از روی زمین کوله کوه نوردی و سبد پیک نیک
اش را در صندوق جا داد. بعد هم دست دراز کرد و کوله و کیف لپ تاپ مرا گرفت و در
صندوق گذاشت .
_به کسی خبر دادی؟
_اره…
کمی اخم کرد و گفت:
_منظورم خبر سفرت نیست. منظورم اینکه به کسی گفتی که با من میای؟
چشمانم را گشاد کردم. سرش را تکان تکان داد .
_پس نگفتی؟
در صندوق را بست و به ان تکیه داد .
_لطف کن و به یه نفر بگو…
با حیرت نگاهش کردم .
_برای چی؟
_برای اینکه اینجوری حس امنیت بیشتری پیدا میکنی .
همان طور با حیرت گفتم:
_اخه به کی بگم؟
شانه اش را بالا برد.
_مهم نیست. خانم شاهپوری…
با وحشت گفتم:
_نه، پگاه نه
چشمانش را باریک کرد و نگاهم کرد.
_فرین… به یکی بگو. اصلا مهم نیست. به سرهنگ بگو
لبم را گزیدم .
_اخه چه کاریه؟
پوزخندی زد و گفت:
_این طوری من هم راحت ترم. لطفا!
لبم را گزیدم و چند ثانیه پا به پا شدم. اما کاملا جدی نگاهم می کرد. انقدر جدی که حس
کردم که اگر زنگ نزم، همان لحظه کوله و وسایلم را از ماشین در می اورد و به دستم می
دهد و بعد هم مثل بچه های گناهکار، مرا با یک ضربه به ماتحتم، روانه خانه می کند .
گوشی را دراوردم و چپ چپ نگاهش کردم. گوشه لبش بالا رفت، اما اخمش هم چنان
سرجایش بود. با ابرویش اشاره کرد که زنگ بزنم .
اهی کشیدم و با پگاه تماس گرفت .
_پپه…
جایی بود که شلوغ بود. صدای جیغ و خنده می امد .
_فرین؟
_سلام
_سلام عزیزم. چیزی شده؟
به یاری نگاه کردم. دست به سینه گوش می داد .
_نه…
کسی چیزی از پگاه پرسید و پگاه گفت که فرین است و ان طرف هم گفت که سلام برساند .
_عمه ام سلام می رسونه فرین جان!
_سلامت باشن. سلام من رو هم برسون. کجایی پگاهی؟
_تولد دختر عمه ام قربونت برم. جات خالی!
_دوستان به جای ما!
_کاری داشتی فرین جان؟
اهی کشیدم و به اسمان نگاه کردم. صدای خنده ارام یاری را شنیدم. نگاهش کردم. خنده اش
گرفته بود. سرش را تکان تکان داد. با حرص صورتم را ان طرف کردم. خنده اش بیشتر
شد .
_من دارم می رم سفر
_ ا… خب به سلامتی. کی برمی گردی؟
_شنبه عصر .
_کجا میری؟
نفسم را حبس کردم و با حالتی مثل مرگ یک بار و شیون یک بار، گفتم:
_پگاه…
_جانم؟
صدایش کاملا متعجب و مشکوک شده بود .
_من دارم با اقای کامکاران می رم سفر.
بیچاره پگاه انقدر شوکه شده بود که حرفش نیامد. برای لحظه ایی صورتش را تجسم کردم و
خنده ام گرفت. پگاه موقع بهت و حیرت به شدت بامزه میشد .
_فرین چی کار می کنی؟
صدایش لرزان بود .
_ایشون خواستن تا یکی حتما در جریان سفر دو نفره ما باشه. گفتن که به تو بگم .
_وای فرین…
اصلا فرصت حرف زدن را به او ندادم.
_برگشتم، حرف می زنیم.
_فرین…
_خداحافظ!
گوشی را قطع کردم. همچنان دست به سینه نگاهم می کرد. اما نپرسید که پگاه چه گفت.
شاید چون احتمالا خودش می توانست حدس بزند .
_ماشین ات رو بیار بذار تو حیاط
سوار شدم و ماشین را در حیاط منزل او پارک کردم و بعد از انکه او در را قفل کرد،
سوار ماشین او شدیم و راه افتادیم .
به محض انکه راه افتادیم. دلشوره ام شروع شد. وقتی که در جاده افتادیم موزیک ملایمی
گذاشت و خودش هم زیر لب زمزمه می کرد.
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هوشیارها
نزدیک دو ساعت طول کشید تا از شهر خارج شدیم. بالاخره جایی نگه داشت و پیاده شد. تا
ان لحظه یک کلمه هم بین ما ردوبدل نشده بود. من سکوت کرده بودم و و او هم به این
سکوت من احترام گذاشته بود .
در صندوق عقب را باز کرد و با سبد پیک نیک برگشت. هوا به شدت سرد بود و نمیشد از
ماشین پیاده شد و چیزی خورد. بنابراین سبد را به داخل اورد و روی صندلی عقب گذاشت.
خودش هم همان عقب نشست. ساندویچی از سبد در اورد و به دستم داد .
تشکری زیر لبی کردم و بی اشتها شروع کردم. ساندویچ کالباس بود. با گوجه فرنگی و
خیارشور و کاهو. مزه ساندویچ های سلف دانشگاه را می داد .
من هنوز با ساندویچیم مشغول بودم که او دو تا خورد و برای خودش از فلاسک چای
ریخت. این سکوتی که پیش گرفته بود بد نبود. تا حدودی ارامش بخش بود. هیچ شباهتی به
پسرهای مخی زنی که در اطرافم دیده بودم، نداشت. مثل اینکه واقعا و حقیقتا فقط به دنبال
یک همنشین بود .
چرخیدم و نگاهش کردم. کمی به جلو سر خورده بود و سرش را به عقب تکیه داده بود و
ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود .
وقتی که بعد از چند لحظه، ساعدش را برداشت و سرش را بلند کرد، من هم نگاهم را دزدیم
و با ساندویچم مشغول شدم .
_چای می خوری؟
_نه ممنون!
باز هم سکوت. به محض خوردن چایش، وسایل را جمع کرد و در صندوق گذاشت و سوار
شد و راه افتادیم. شکمم سیر شده بود و جایم گرم بود و ناخواسته خوابم گرفت. زمانی بیدار
شدم که او نگه داشته بود و از ماشین پیاده شده بود و دری بزرگ و اهنی را باز می کرد.
سرجایم صاف شدم و نگاهی به اطرافم کردم. هیچ چیزی دیده نمیشد. سیاهی و تاریکی
محض بود. گاهی هم صدای پارس سگی می امد که واق واق می کرد. دوباره سوار شد و
نگاهی به من کرد. خمیازه ام را خوردم و زمزمه کردم.
_خوابم برد
گوشه لبش بالا رفت و سرش را تکان داد. ماشین را به داخل باغ برد و در حالیکه پیاده
میشد، گفت:
_بفرما. خوش اومدی!
پیاده شدم و با باد سردی که به صورتم خورد، همان اندک خواب الودگی هم از سرم پرید.
شنلم را محکم تر به دورم پیچیدم و نگاهی به اطراف کردم. ابر از روی مهتاب کنار رفت
و کمی دید را بهتر کرد. باغچه خیلی بزرگی نبود و واقعا باغچه بود. با یک ساختمان
کوچک و نقلی، که بام اش هم سفالی و سرخ نبود. خیلی معمولی و بی هیچ زرق و برقی.
به طرف ساختمان که با دو پله کوتاه از باغ جدا می شد، رفت و چراغ بالکن را روشن
کرد. بعد هم قفل در را باز کرد و داخل رفت. چند لحظه بعد تمام چراغ ها روشن شدند.
دوباره بیرون امد و به طرف صندوق رفت، اما سرراهش به من تعارف کرد که به داخل
بروم .
از دو پله بالا رفتم و سرکی به داخل خانه کشیدم. کفش هایم را در اوردم و از راهروی
کوتاهی که به یک هال نقلی ختم میشد، گذشتم. هال زیبا بود. کوچک، ولی خیلی زیبا. کف،
پارکت تیره بود به همراه با دیوارکوب چوب روشن. مبلمان اسپورت و ال مانند و یک میز
ناهارخوری که تنها دو صندلی داشت. ان هم دو صندلی غیر هماهنگ. رو میزی سفید و
برفی، با طرحی از حاشیه های گل رز و کفشدوزک قرمز و انار، که گل دوزی شده بود .
اشپزخانه به هال باز می شد و کابینتهایی چوبی و تیره داشت. تقریبا هم رنگ پارکت کف.
پرده های اشپزخانه هم از همان جنس و طرح رومیزی بود. حتی پشت دری های پنجره
هال هم همان طرح را داشت. کمی فانتزی و دخترانه بود، ولی زیبا بود .
فضای خانه به شدت دلچسب و خودمانی بود. از تابلوهای نقاشی گرفته، تا قاب عکس های
خانوادگی اش. خم شدم و عکسها را نگاه کردم. بعد قدم زدم و نگاهی به تابلوها کردم. یک
تابلوی نقش کف دست هم در بینشان بود. کف دستی بچگانه که با ابرنگ نقش بسته بود.
چیزی پایین اش نوشته بود. روی پنجه پایم بلند شدم و با دقت نگاه کردم .
“عمو جون تولدت مبارک. آشقتم یه دنیا “.
خط کاملا بچگانه بود و حتی املای کلمه عاشق هم اشتباه نوشته شده بود. احتمالا متعلق به
زمان بچگی برادرزاده اش بود. چرخیدم تا نگاهی به بقیه خانه بیاندازم که متوجه شدم او هم
به داخل امده است .
_باز هم خوش اومدی!
لبخند خجولانه ایی زدم .
_مرسی!
وسایل خودش را روی مبل گذاشت و اشاره کرد تا دنبالش بروم. اتاق های خواب، با سه پله
از هال جدا میشد. یکی از اتاقها دقیقا روبه روی هال بود و دیگری، دو در ان طرف تر. که
احتمالا درهای سرویس بهداشتی و حمام بود. در اتاق را باز کرد و چراغ را زد .
یک تخت یک نفره و یک پاتختی در کنارش و یک چوب لباسی قدیمی، وسایل اتاق را
تشکیل داده بود. از همان چوب لباسی هایی که در تاریکی اتاق، ادم برای لحظه ایی فکر
میکرد که یک ادم دیگر در اتاق است. پرده ها متفاوت از پایین بود. قهوه ایی روشن و و
حریر کرم در زیر .
اشاره ایی به پشت در کرد و گفت:
_در از داخل قفل میشه. شب در رو قفل کن که راحت باشی!
لبم را گزیدم، ولی ترجیح دادم که دیگر ان بحث را پیش نکشم. چون لحنش کاملا معمولی
بود و مشخص بود که هیچ دلخوری ندارد و همان گونه که خودش گفته بود، مرا درک کرده
است .
وقتی که از اتاق بیرون رفت، در اخر راهرو و دقیقا کنار در اتاق خودش، متوجه یک در
دیگر هم شدم. با وسایل خودش برگشت و همانطور که در اتاقش را باز می کرد، به دو در
دیگر در سمت چپ اش اشاره کرد و گفت:
_سرویس بهداشتی و حمام. اگر خواستی دوش بگیر .
_مرسی! می خوابم!
_شب بخیر!
به داخل رفت و در را بست. لباسهایم را عوض کردم و به سرویس بهداشتی رفتم. دندانهایم
را مسواک زدم و به اتاق برگشتم و بدون انکه در را قفل کنم، روی تخت دراز کشیدم. به
بابا و بهروز پیامک دادم که رسیده ام و نگران نباشند. انها فکر می کردند که من باز هم
منصرف شده ام و نرفته ام. ولی گفتم که تازه رسیده ام و خسته هستم و می خواهم بخوابم.
واقعا هم خسته بودم. ولی هنوز گیج بودم. گیج از کاری که کرده بودم. کاری که برایش
دلیلی هم نداشتم. من او را می خواستم. زمانی که با او بودم، ارام ترین ساعت روزم بود.
ولی نمی توانستم او را داشته باشم. حداقل نه کامل و واقعی. من و او هرگز یک مای کامل
نمی شدیم. مهم نبود که ما نقاط مشترک زیادی داشتیم. مهم این بود که او برادر تهامی ها
بود و حتی اگر تهامی ها ریگی به کفش نداشتند، که شک داشتم، باز هم من خواهر فرح
بودم و کسی که برای جاسوسی امده بود .
غلت زدم و از لای پرده های حریر به بیرون نگاه کردم. پنجره حفاظ اهنی داشت و احتمالا
به پشت خانه باز میشد. دوباره غلت زدم. با اینکه خسته بودم، ولی به علت تغییر رختخوابم
و همچنین هیجانی که داشتم، خوابم نمی برد .
عاقبت انقدر غلت زدم و تکان خوردم، تا ساعت تقریبا دو شب، بی هوش شدم و نفهمیدم که
چه زمانی خوابم برد. صبح با تکانی که در خواب خوردم، از خواب پریدم. برای لحظه ایی
گیج و منگ نگاهی به محیط نااشنای اطرافم کردم و ان چنان سریع از جا پریدم که پایم به
لبه تخت خورد. اما به سرعت به یاد اوردم که کجا هستم. نالیدم و دوباره خوابیدم و سرم را
زیر لحاف کردم. اما چند دقیقه بعد سرم را بیرون اوردم و نگاهی به ساعت موبایلم کردم .
ساعت از نه گذشته بود. برخاستم و در اتاق را باز کردم و به بیرون سرک کشیدم. همه جا
ساکت بود. وسایل حمام را برداشتم و نوک پا و اهسته به حمام رفتم. دوش گرفتم و به اتاق
برگشتم. هوای خانه تقریبا سرد بود. بنابراین یک پلیور سفید کرکی یقه اسکی همراه با
شلوار کتانی سفید پوشیدم. پا پوش جورابی و عروسکی هم برای جلوگیری از سرما
پوشیدم. موهایم را با حوله خشک کردم و چون سشوار نداشتم و نمی دانستم هم کجاست،
سرم را دوباره درهمان حوله پیچیدم و باز هم از اتاق بیرون رفتم. به اشپزخانه رفتم و قهوه
ساز را به برق زدم و در تک تک کابینت ها را باز کردم تا عاقبت جای قهوه و شکر و
فنجان را پیدا کردم. در یخچال را باز کرده و مشغول برسی درون ان بودم که از گوشه
چشم حرکتی دیدم. سرم را بلند کردم و او را دیدم که از پله ها پایین امد. قطعا خوشمزه
ترین مرد تازه از خواب بیدار شده ایی بود که تا به حال دیده بودم. ژولیده و بامزه و کمی
گیج. موهایش فرفری و حلقه حلقه روی سرش ایستاده بود و شلوار ورزشی و سویشرت
کلاه دارش، او را مثل یک پسر بچه کرده بود .
_صبح بخیر!
خمیازه اش را خورد و چشمش را خاراند .
_سلام…
نگاهی به سرتاپای من کرد و ادامه داد
_خیلی وقته بیداری؟
_تقریبا!
فنجانی قهوه برایش ریختم و گفتم:
_ببخشید میشه سشوار رو بدین.
روی صندلی پایه بلند پشت پیشخوان نشست و گفت:
_تو اتاقمه. تو کشوی دوم .
به اتاقش رفتم. اتاق دو برابر اتاق مهمان بود. تخت دو نفره بزرگی یک سمت اتاق را
اشغال کرده بود. یک میز مطالعه و یک کمد و میز توالت هم در اتاق بود. با کنجکاوی
نگاهی به میز توالت کردم. به جز وسایل بهداشتی و ارایشی مخصوص به یک مرد، هیچ
چیز زنانه ایی دراتاق نبود. تخت کاملا به هم ریخته بود و به نظر می رسید از انهایی است
که زمان خواب، مثل عقربه ساعت تکان می خوردند و می چرخند.
سشوار را پیدا کردم و همان جا مقابل ایینه میز توالت اتاقش، ان را به برق زدم و موهایم
را خشک کردم. من موهای زیبایی دارم. بلند و خوش حالت. نه ان چنان لخت و بی حالت
که نشود با ان هیچ کاری کرد و نه فر و مجعد، که با هزار مکافات صاف شود. هیچ وقت
زمان خشک کردن موهایم، حتی از برس هم استفاده نمیکنم. همان طور با انگشانم موهایم
را شانه و لمس می کنم و با باد ملایم و نه داغ سشوار، خشک میکنم .
دوباره به اشپزخانه برگشتم. میز صبحانه را چیده بود و مشغول بیرون اوردن نان ها از
ماکروویو بود که احتمالا برای یخ زدایی گذاشته بود. لبخندی زدم و پشت میز نشستم.
نگاهی به سرتاپای من کرد. نگاهش هیز و بد نبود، ولی متعجب و کمی متفاوت تر از نگاه
همیشه اش بود .
لیوانی که روبه روی پیش دستی ام بود را پر از شیر کرد و بشقاب تخم مرغ را تعارفم
کرد. رد کردم و با نان و پنیر و گردو مشغول شدم .
_دیشب خوب خوابیدی؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
_اولش جای غریبه بود، خوابم نبرد. تا دو بیدار بودم. بعد بیهوش شدم .
نگاهش از چشمانم روی موهایم که روی شانه هایم ریخته بودم، چرخید و بعد دوباره به
چشمانم نگاه کرد .
_به خانم شاهپوری گفتی که رسیدی؟
_نه…
اخم کرد. گفتم:
_به بابا گفتم که رسیدم .
سرش را تکان داد .
_پشیمونی که اومدی؟
نگاهی به اطراف کردم و گفتم:
_نه. خونه قشنگی دارین. مثل اینکه دانشگاه و انتشارات خوب درامد داره!
گوشه لبش بالا رفت.
_ای… نون و بوقلمونی گیر میاد!
بعد خودش هم نگاهی به در و دیوار خانه کرد و گفت:
_این هم مال پدریمه. در حقیقت بخوای حساب کنی، من هیچی در نیاوردم. فقط تونستم اینها
رو حفظ کنم .
بعد خودش هم نگاهی به در و دیوار خانه کرد و گفت:
_این هم مال پدریمه. در حقیقت بخوای حساب کنی، من هیچی در نیاوردم. فقط تونستم اینها
رو حفظ کنم .
لبخند زدم و گفتم:
_مادر بزرگ مادری من هم یه خونه تو شمال ازش به ارِث مونده. یه خونه روستایی و
قدیمی. از بین نوه ها، فقط من و پگاه به اون خونه اهمیت میدیم و علاقه داریم. بقیه یا ایران
نیستن، یا اصلا اهمیتی برای اون خونه قدیمی و روستایی و بدون امکانات قایل نیستن. من
عاشق چیزیهای قدیمی هستم .
چانه اش را بالا برد .
_ادم باید سعی کنه که ریشه اش رو حفظ کنه. ریشه که از بین بره، باهاش خیلی چیزهای
دیگه هم از بین میره
برخاستم و فنجان و لیوان شیر و الباقی وسایل صبحانه را در سینک گذاشتم و شستم. امد و
کنار من ایستاد و ظرفهایی که من کف زده بودم را اب کشید .
دستانم را با حوله خشک کردم و کمی از یخچال اب خوردم. ساعتش را از روی کانتر
برداشت و دوباره پشت دستش بست و گفت:
_برنامه خاصی داری؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. اشاره کرد که با او بروم. به طرف اتاقی ک شب قبل
متوجه ان شده بودم، رفت. در را باز کرد و کنار ایستاد تا من وارد شوم .
وارد شدم، اما همانجا و مقابل در خشکم زد. یک اتاق بزرگ بود. بزرگتر از اتاق خواب
خودش. از همه طرف تا سقف کتاب چیده شده بود. بیخ هم و کیپ تا کیپ. پرده ی حریر
سفیدی که به پنجره اش اویزان بود، کنار بود و منظره ایی از حیاط پشتی را نشان می داد.
درختی که شاخه هایش دقیقا مقابل پنجره بود، احتمالا گردو بود. اما چون برگهایش ریخته
بود، نمی شد درست حدس زد. پنجره این اتاق هم حفاظ اهنی داشت، اما به نوعی دلباز تر
از اتاق مهمان و اتاق خودش بود. یک میز تحریر کوچک گوشه اتاق بود و یک مبل راحتی
بزرگ کاناپه مانند هم، طرف دیگر .
با دهان باز، به ان حجم از کتاب نگاه کردم .
_وای خدا!
خندید. همانطور مات و مبهوت گفتم:
_خوش به حالتون!
نگاهش کردم. چشمانش خندان بود. به سراغ اولین قفسه رفتم و با دقت به عناوین کتابها
نگاه کردم. ازهمه مدل و برای هر سلیقه ایی، در انجا کتاب بود. متوجه شدم که بعضی از
کتابها، چاپ انتشارات خودش بود. اما انچنان قدیمی بود که احتمالا متعلق به زمانی بود که
پدرش مدیر ان جا بوده است .
زمانی به خودم امدم که متوجه شدم تنها هستم. بیرون رفته بود و مرا تنها گذاشته بود. یک
شاهنامه نفیس برداشتم و روی مبل لم دادم و با ارامش شروع به خواندن کردم .
تقریبا یک ساعت بعد، با صدای او از جا پریدم.
_فرین…
کتاب را بستم و از اتاق بیرون رفتم. در هال، پشت میز نقلی ناهار خوریش نشسته بود و
لپ تاپش باز بود و او در حال کار با ان بود. عینک قاب کائوچوی تیره به چشم داشت که
او را بیش از پیش جذاب کرده بود. به طوریکه چند لحظه مثل احمقها به صورتش زل
زدم .
به اتاق خواب مهمان اشاره کرد و گفت:
_تلفنت داره زنگ می خوره .
به طرف اتاق دویدم اما تلفن قطع شد. گوشی را از شارژ بیرون کشیدم و نگاه کردم. بابا
بود. روی تخت نشستم و تماس گرفتم. ناراحت بود و گفت که چرا جواب نداده ام. گفتم که
نشنیده ام و عذرخواهی کردم. ده دقیقه ایی با هم حرف زدیم و او هم گفت که در تماس باشم
و مواظب خودم باشم. در حال حرف زدن با بابا بودم که بهروز پشت خط امد. وقتی که
صحبتم با بابا تمام شد، با بهروز تماس گرفتم. با او هم حال و احوال کردم و به پگاه هم
پیامکی دادم و گفتم که خوب هستم و وقتی که برگشتم با هم حرف می زنیم. جوابم را نداد .
به هال برگشتم و روی مبل، روبه روی او نشستم. سویشرت اش را با یک تیشرت یقه هفت
عوض کرده بود و یک دستش را زیر چانه اش زده بود و با دقت به مانیتور لپ تاپش زل
زده بود. من هم به او زل زدم. ته ریش دو روزه ایی که روی صورتش بود، او را به قول
پگاه سکسی تر کرده بود. پگاه همیشه عقیده داشت که ته ریش، مردان را جذاب تر می کند.
بدون انکه نگاهش را بالا بیاورد، گفت:
_چطور بود؟
اهی کشیدم و گفتم:
_عالی! عالی! عالی!
نگاهش را بالا اورد و گوشه لبش بالا رفت .
_فکر می کردم که خوشت بیاد .
چهار زانو روی مبل نشستم و موهایم را پشت گوشم زدم و گفتم:
_نیازی نیست که بگم؟ خودتون که می دونین چقدر خوش بختین!
خندید .
_به خاطر یه کتابخونه؟
چشمانم را درشت کردم .
_من برای کمتر از این، حاضرم ادم بکشم!
با خنده سرش را تکان تکان داد و دوباره نگاهش را به مانیتور داد .
_دوست نداری بریم بیرون قدم بزنیم؟
متفکرانه گفتم:
_اگر بگم نه، ناراحت میشین؟
_برای چی باید ناراحت بشم؟
ابروانم را بالا بردم .
_می خوام یه نگاه دیگه به کتابها بندازم .
برخاستم و دوباره به کتابخانه اش برگشتم. یک ساعت بعد صدای پایش امد و به من ملحق
شد. روی مبل لم داده بودم با امدنش بلند شدم تا صاف بشینم، اما بالای سرم ایستاد و دستش
را روی شانه ام گذاشت .
_راحت باش!
نگاهی از بالای سرم به عنوان کتاب کرد. کتاب پیامبر از جبران خلیل جبران را در دست
داشتم. امد و کنار من نشست. کتاب را بستم و کنار گذاشتم.
_گرسنه ات نیست؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
_یکم!
نگاهی به صورت و موهایم کرد .
_خیلی متفاوت میشی…
به موهایم اشاره کرد و ادامه داد.
_بدون حجاب!
ریز خندیدم .
_بهتر یا بدتر؟
چیزی نگفت و تنها نگاهم کرد. نگاهش ارام، ولی باز هم متفاوت از نگاه همیشه اش بود. با
خنده گفتم:
_فکر می کنین اگر برادرتون بفهمه ما با هم سفر اومدیم و من این ریختی جلوی شما مانور
می دم، چی میگه؟
چانه اش را بالا برد و گفت:
_محراب تو زندگی من، چیزی بیشتر از یه برادر نیست .
چهار زانو شدم و کاملا چرخیدم و به طرف او قرار گرفتم .
_حاج محراب با اقا مهیار هم متفاوته، چه برسه به شما.
سرش را تکان داد .
_محراب تو زمان بدی پدرش رو از دست داد. مهیار فقط چند ماهش بوده که پدرشون شهید
میشه. ولی محراب بزرگتر بوده…
بقیه حرف هایش را نشنیدم و با بهت و حیرت و بی ادبانه به میان حرفش پریدم و گفتم:
_پدرشون شهید شده؟
با کمی تعجب به صورت من خیره شد. سعی کردم که صورتم را به حال ارامی نگه دارم .
_اره …
سعی کردم که لحنم ارام باشد و زیاد کنجکاوی به همراه نداشته باشد.
_بعد مادرتون با پدر شما ازدواج کردن؟
سرش را تکان کوچکی داد و گفت:
_مادر ما مترجم بود. در جریان ترجمه و چاپ کتاب، با پدر من اشنا شد که به ازدواج ختم
شد. البته پدر من از ازدواج قبلش یه دختر داشت…
مکث کرد و دستش را دراز کرد و با گوش خرس عروسکی روی پاپوشم ور رفت و گفت:
_خواهر من، که الان مقیم استرالیا است .
هومی کردم و گفتم:
_بعد پدر شما حاج محراب و اقا مهیار رو هم بزرگ کردن؟
حالت چهره اش عوض شد. مثل اینکه از ان دوران، خاطرات خوبی نداشت. هر دو دستش
را باز کرد و روی لبه مبل گذاشت و به روبه رو خیره شد و مدت زیادی را سکوت کرد.
گفتم:
_قصدم فوضولی نیست. عادت بدی دارم که میدونم. مادرم همیشه از اینکه پرسش
خصوصی بکنم، من رو دعوا می کرد .
نگاهش را به من داد و چند لحظه، همان طور ارام و جدی نگاهم کرد.
_مادرت چرا فوت شد؟
اهی کشیدم و گفتم:
_سرطان رحم …
سرم را پایین انداختم و با سر استینم ور رفتم.
_با اینکه رحم رو در اوردن، ولی پخش شده بود .
اخم ملایمی میان ابروانش افتاد .
_باید خیلی مواظب باشی!
گوشزدش مرا سرخ و خجالت زده کرد. اما خودش کاملا جدی بود. از همین اخلاقهای
خاصش خوشم می امد. هر مرد دیگری، شاید کشیده شدن مسیر بحث به این سمت را نوعی
نخ دادن تصور می کرد. اما او در این میان، فقط نگران سلامتی من از ژن سرطان بود.
_شما وضع مالیتون از برادراتون بهتره؟
یک ابرویش بالا رفت و چپ چپ نگاهم کرد. خندیدم و صورتم را با هر دو دست پوشاندم
و از لای انگشتانم نگاهش کردم. لبخندی گوشه لبش امد. خم شد و دستم را از روی صورتم
کنار کشید. اما رها نکرد و در دست خودش نگه داشت. ارام و ساده. بدون هیچ لاس زدنی.
فقط دستم را گرفته بود .
_دیگه از اون موقع هاست که مامانت دعوات می کرده!
خندیدم و گفتم:
_می خوام ببینم اگر خیلی پولدارین ازتون پول قرض بگیرم .
چانه اش را بالا داد و با پوزخند گفت:
_باشه. ولی من اسکونتم بالاست .
چشمانم را گرد کردم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن