رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 17

 

_حسم به دختری که باهاش بزرگ شده بودم، هیچی به جز همون که باید، نبود و نمی شد.
هنگامه برای من، فقط هنگامه بود. یه دوست، یه فامیل، یه خواهر… هیچ چی هم نمی
تونست این حس رو تغییر بده. فکر کرد اگر خودش رو به من نمایش بده، من حسم عوض
میشه. ولی خب با این کارش فقط خیلی از حرمتها رو که بین مون بود، شکست و ذهنیتی
که من ازش داشتم، رو کثیف کرد. دیروز هم گفتم بهت… هنگامه ریشه اش رو از دست
داد. خط قرمز من رو رد کرد. من هم گذاشتمش کنار .
یا حیرت نگاهش کردم. دهانم باز مانده بود. تقریبا به جلوی ماشین رسیدیم .
_بعدش هنگامه زد به سیم اخر و با هر کی از راه رسید و گفت سلام…
مکث کرد. چشمانش را روی هم فشرد و گفت:
_لااله الا الله… ولش کن .
متجه شدم که احتمالا انتهای حرفش این بود که با هر که گفت سلام، خوابید. چیزی که
بهروز روز اول گفت. اینکه هرز است. سوار ماشین شد و من هم سوار شدم و در سکوت
حرکت کردیم. ناهار را به خانه نرفتیم و به رستوران رفتیم و درباره مسایل معمولی صحبت
کردیم. دانشگاه او و کلاسهای من. حس کردم که صحبت درباره هنگامه او را ناراحت می
کند. در حد همان فشاری که صحبت درباره مرگ پدر و مادرش داشت. بعد از غذا و وقتی
که او برای تصویه حساب رفت، بابا تماس گرفت و بعد هم بهروز. گفتم که چند ساعت
دیگر راه می افتم و می ایم و وقتی رسیدم، به انها زنگ می زنم.
بعد از ناهار باز هم قدم زدیم و عاقبت ساعت سه به خانه برگشتیم و کم کم جمع کردیم و
راه افتادیم. لحظه اخر که او در حیاط مشغول جا دادن وسایل در ماشین بود، نگاهی به همه
جا انداختم تا مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. به کتابخانه رفتم و چند تا از کتابهایی که
خوشم امده بود را برداشتم و به حیاط رفتم .
_من میتونم این کتابها رو امانت بگیرم؟
بدون انکه نگاه کند، گفت:
_اره هرچی دوست داری بردار
نگاهی به درختان کردم و گفتم:
_مرسی، خوش گذشت.
کمرش را صاف کرد و چند لحظه نگاهم کرد .
_هفته دیگه هم میای؟
ریز خندیدم و با شیطنت گفتم:
_باز هم دعوتم؟
گوشه لبش بالا رفت و سرش را تکان داد.
_اگر تونستم، اره میام .
کوله ام را گرفت و در صندوق گذاشت. نیم ساعت بعد، درها را بست و قفل کرد و وقتی که
همه جا را چک کرد، بالاخره را افتادیم. تمام روز هوا ابر بود، ولی یک قطره باران هم
نیامد. فقط وقتی که راه افتادیم، چند قطره ایی امد و بعد هم کاملا قطع شد. ولی همین چند
قطره باران، برای سرد شدن هوا کافی بود .
تمام طول راه را از کتاب صحبت کردیم. مطالعه و بازار نشر. صحبت کردن با او را
دوست داشتم. این اگاهی و دانشی که داشت، در کنار ان متانت و ارامشش، برایم دلچسب
بود. اینکه در این دو روز هیچ حرکت خارج از قاعده ایی نشان نداده بود، برایم شگفت اور
و تحسین برانگیز بود. فراتر از تحسین برانگیز، برایم به نوعی الگو تبدیل شد. بودن او در
حالتی که کشش جنسی را در درجه ی بعد از ارامش و دوستی قرار داده بود، برایم جالب
بود .
نیم ساعت اخر را به بحث درباره رابطه مان پرداختیم. چیزی که شاید درباره اش نگران
بودم، ولی ترجیح میدادم که فکری درباره اش نکنم. می دانستم که ته رابطه ما ختم به خیر
نخواهد بود. ولی همین ارامش عاریه را دوست داشتم. حتی اگر موقتی بود .
اما او با صحبت کردن درباره اش، مرا متوجه این نکته کرد که او شاید به این حالت موقتی
فکر نمی کند. همین ترسناک بود .
_فردا کلاس داری؟
نگاهم را از جاده گرفتم و نگاهش کردم .
_صبح اره .
نیم نگاهی کرد و گفت:
_ناهار با کسی هستی؟
دلم پر از حس خوب شد. قلبم یکباره مثل یک کاسه بزرگ شکلات بن ماری شده، ذوب شد.
ولی ذوب شدنی انقدر شیرین، که لبخند را بر لبم اورد .
_نیستم
گوشه لبش بالا رفت. ولی چیزی نگفت و حتی نگفت که قرارمان ساعت چند باشد .
_دوشنبه عصر یه کنفرانس برای ارشدهای ادبیات داریم. درباره شاهنامه. اگر دوست داری
بیا…
مکث کرد نیم نگاهی کرد و گفت:
_دیدم شاهنامه می خونی، گفتم شاید خوشت بیاد.
_خوشم میاد!
سرش را تکان داد.
_میام .
متوجه شدم که به طور مستقیم درخواست نکرد که ما همدیگر را ببینم و تماما در لفافه
خواسته اش را عنوان کرد. وقتی به مقابل خانه اش رسیدیم، برای لحظه ایی ناراحت شدم و
بغض کردم که سفرمان و لحظه با هم بودمان، به پایان رسیده است. با ناراحتی که کاملا
محسوس بود، گفتم:
_رسیدیم…
همانطور که دستی را بالا میداد، نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت:
_ناراحتی؟
صادقانه سرم را تکان دادم.
_اره. خوش گذشت.
لبخندش گشاده تر شد .
_پس اخر هفته کارت رو ردیف کن که باز هم خوش بگذره.
پیاده شد و وسایلم را بیرون اورد و بعد هم سوییچ را گرفت و ماشینم را بیرون اورد و
کمک کرد تا وسایل را در صندلی عقب بگذارم. وقتی که سوار شدم، امد و کنار پنجره ام
ایستاد.
_می ری خونه؟
_اره
_رسیدی زنگ بزن
سرم را تکان دادم.
_بالاخره نگفتین که من رو با چه اسمی سیو کردین؟
تک خنده ایی ارام کرد. دستش را دراز کرد. مثل کسی که می خواهد دست بدهد. دستم را
در دستش را گذاشتم. فشار مختصری داد و رها کرد.
_برو دختر…
خندیدم و راه افتادم. دستی تکان داد و وسایلش را جمع کرد و او هم به داخل خانه رفت .

فصل یازدهم
خمیازه ایی کشیدم و موهای اشفته ام را پشت گوشم فرستادم و بی حوصله چایم را هم زدم .
_پس این جوریه؟
خمیازه دیگری کشیدم و تنها سرم را تکان دادم.
_بترکی فرین. مگه تو دیشب نخوابیدی؟
بینی ام را بالا کشیدم و گفتم:
_نه…
_چرا؟
ناله ایی کردم و سرم را روی میز گذاشتم.
_خوابم نمی برد. ساعت دو شب، انگار سر صبح بود برام. مردم و زنده شدم تا خوابم برد.
چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_حالا خوش گذشت؟
سرم را تکان دادم.
_چه جور ادمیه؟
لبخندی زدم و گفتم:
_خیلی خاص پگاه. خیلی خیلی خاص!
لبخندی زدم و گفتم:
_خیلی خاص پگاه .خیلی خیلی خاص!
خندید و سرش را تکان تکان داد و با بدجنسی گفت:
_از قیافه ات کاملا مشخصه.
تکه نانی از ان طرف میز به طرفش پرت کردم که در هوا گرفت.
_بی ادب .ما هیچ کاری نکردیم.
ابروانش را بالا برد.
_منم نگفتم کاری کردین…
مکثی کوتاه کرد و با بدجنسی مضاعف ادامه داد:
_هر چند احتمالا چون اون ادم درستیه.
جیغ کشیدم و با خنده گفتم:
_خیلی پستی پگاه
خندید و چشمک زد.
_اره می دونم خودم.
_صبح کله سحر اومدی من رو سین جیم میکنی .تازه ننگ هم به ادم می زنی.
لقمه اش را فرو داد و فنجان چایش را سر کشید.
_سین جیم چیه؟ دانشگاه مگه نداری؟ اومدم از حذف شدن نجاتت دادم.
نگاهی به ساعت انداختم و از جا پریدم .یک ساعت تمام تعریف کرده بودم و حالا صبحانه
نخورده،
دیرم شده بود .به اتاق رفتم و لباس پوشیدم .پگاه امد و روی تخت لم داد.
_فرین…
همان طور که موهایم را گیس میکردم، گفتم:
_از گیس موهای من خوشش اومده بود .گرفت دستش رو براش شعر خوند.
پگاه چشمانش را گشاد کرد و گفت:
_تو رو خدا تعارف نکن، از چیز دیگه خوشش نیومد یه وقت؟
باز هم جیغ کشیدم و با خنده برسم را به طرفش انداختم .جا خالی داد و غش غش خندید.
_پس هنگامه این طوریه؟
سرم را تکان دادم و درحالیکه کمی ریمل به مژه هایم می زدم، گفتم:
_به نظرت با بهروز هم اره؟
پوف خنده داری کرد.
_شک نکن!
مقنعه ام را از سر چوب لباسی برداشتم و سرم کردم.
_بهروز می گفت که عقاید عجیب و غریبی داره.
پگاه سرش را تکان داد و گفت:
_این مشتری که برامون پیدا کردن، امروز میاد .بعد از کلاست بیا .هنگامه هم هست.
وسایلم را جمع کردم.
_باشه حتما
_با یاری قرار داری؟
نخودی خندیدم.
_ناهار .از کجا فهمیدی؟
چشمانش را چرخاند.
_از این نیش بازت .دختر یکم خودت رو نگه دار .ضایع!
شوخی کنان از خانه خارج شدیم او به شرکت رفت و من به دانشگاه .انقدر در حالت ارام و
متوازنی بودم که فکر میکردم هیچ اتفاقی نمی تواند این ارامش و توازن را برهم بزند .تمام
مدت حس میکردم که قلبم در حال پرواز است .لبخندی که روی لبم بود، پاک نشدنی بود.
بعد از کلاس، به شرکت رفتم .دقیقا مقابل اسانسور با حاج محراب سینه به سینه شدم .سلام
کردم و کنار ایستادم، تا ابتدا او خارج شود.
_خانم احمدی!
لبخند مودبانه ایی زدم و گفتم:
_سلام اقای تهامی .عموتون چطورن؟
بدون انکه به روی خودش بیاورد که یکبار هم از من تشکر نکرده است، گفت:
_شکر .الحمدالله…!
مکث کرد و نگاهی به سرتاپای من کرد .نگاهی که اصلا خوش ایند نبود .جوری که به خودم
شک کردم.
_شما چه خبر؟ اخر هفته خوش گذشت؟
ناگهان قلبم پایین ریخت .او ما را با هم دیده بود؟ یا ما را تعقیب کرده بود؟ یا من را تعقیب
کرده بود؟
یا شاید هم در هوا چیزی پرانده بود؟
_بله مرسی
سعی کردم تا صدایم کاملا ارام باشد .پوزخندی که زد، او را بسیار شبیه به یاری کرد .
زمانهایی که ناراحت بود و پوزخند می زد.
از کنار دستش رد شدم و بدون خداحافظی در اسانسور را بستم .اما انچنان تمام بدنم می لرزید
که به زحمت خودم را سرپا نگه داشته بودم .تمام ان ارامش و توازنی که فکر میکردم با هیچ
اتفاقی به هم نمی خورد، تنها با یک اشاره کوچک او، فرو ریخته بود.
بالا و در دفتر ما، طاهر و مهیار با طرف قرارداد نشسته بودند و مشغول بحث بر سر نحوه
پرداخت پول و تحویل جنس بودند .هنگامه هنوز نیامده بود .پشت میز نشستم و قرادادی که
مهیار مقابلم گذاشت را تایپ کردم .کمی بعد، هنگامه هم امد و چکها ردوبدل شد و نحوه
پرداخت و تحویل جنس هم مشخص شد .همه چیز طبق روال دفعه قبل پیش رفت و فقط نکته
ایی که برایم سوال شد این بود که طرف معامله، هیچ زمان و مکان مشخصی برای تحویل
جنس به ما نگفت .اینکه ک ی وارد گمرک می شود و اصلا گمرک کدام مرز؟
بی هوا سرم را بلند کردم و گفتم:
_ببخشید کی وارد گمرک میشه و کدوم گمرک؟
مرد که هیکلی بود و مثل کسانی بود که پرورش اندام کار می کنند، نگاه بد و زننده ایی به من
کرد.
جوری که جا خوردم .مهیار که متوجه نگاهش شد، خودش را وسط انداخت و گفت:
_من خودم خبرتون می کنم خانم احمدی .مشکلی نیست.
چشمانم را تنگ کردم و به مرد نگاه کردم .نگاهی مثل کسی که میگوید برو بابا تو کاره ایی
نیستی،
به من کرد .دهانم را باز کردم، ولی اینبار هنگامه به میان حرفم امد و حتی از زیر میز دستم
را گرفت و فشرد .نگاهش کاملا گویای این بود که اگر سکوت کنم، بهتر است .پگاه و طاهر
هم بدتر ازمن، هاج و واج مانده بودند.
سکوت کردم، ولی واقعا اعصابم خورد شده بود و به همین خاطر برخاستم و به اشپزخانه
رفتم .بعد از رفتن انها از اشپزخانه بیرون امدم.
_این بار قاچاق بود .شک نکنید
طاهر که همچنان گیج بود، گفت:
_اره یکم مشکوک بود .اون یارو سبزی، خیلی راست و درست تر بود .این بابا قیافه اش مثل
جبارسینگ بود.
با خشم گفتم:
_مرتیکه یه جوری به من نگاه کرد، انگار ارث باباش دست منه.
طاهر گفت:
_نه فکر کرد که تو منشی هستی .این جور ادمها اصلا منشی رو ادم حساب نمی کنن.
گوشی در جیبم لرزید .در اوردم و نگاه کردم .پیامک از یاری بود .گفته بود که نیم ساعت
دیگر میاید سراغم .گفتم که یک خیابان بالاتر از شرکت قرارمان باشد.
به سرویس بهداشتی رفتم و ابی به صورتم زدم .با دستمال ریمل کمی که زیر چشم ریخته بود
را پاک کردم و مقنعه ام را در اوردم و موهایم را که بهم ریخته بود، شانه کردم و دوباره
گیس کردم .یک وجب از زیر مقنعه بیرون بود .اما با شینطت، مقنعه ام را کمی از روی شانه
ام جلوتر کشیدم، تا گیس بیشتری بیرون باشد .کیفم را برداشتم و گفتم که ناهار را جایی
دعوت هستم .پگاه تا مقابل اسانسور با من امد.
_ببین می تونی بفهمی که این بابا امروزی رو می شناسه یا نه؟ بهش بگو که بهت بد نگاه
کرد .اگر چیزی تو دلش باشه، بهت یه هشداری چیزی میده .اون وقت تو هم یکم زیرپا کشی
کن.
سرم را تکان دادم و خداحافظی کردم و پایین رفتم .برایم هیچ کدام از این اتفاقها مهم نبود .فقط
این مهم بود که می رفتم تا او را ببینم.
سر ساعت به دنبالم امد .سوار شدم و سلام کردم .جواب سلامم را داد و نیم نگاهی کرد و
چیزی نگفت .ریش اش که دراین دو روز اخیر، سایه ایی به روی صورتش انداخته بود را
کامل تراشیده بود .به طوری که ادم هوس می کرد، پوستش را لمس کند.
_حاج محراب رو دیدم
تنها نیم نگاهی کرد و حواسش را به رانندگی داد.
_گفت که اخر هفته خوش گذشت؟
ان چنان سرش شلاق برگشت که اگر صدای مهره گردنش در می امد، تعجب نمی کردم.
_محراب به تو گفت؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم .پشت چراغ خطر نگه داشت.
_دقیقا چی گفت؟ مکالمه تون چی بود؟
_هیچی جلوی اسانسور به هم رسیدیم و من احوال عموشون رو پرسیدم، ایشون هم تشکر کرد
و بعد هم بی مقدمه گفت که شما چه خبرها؟ اخر هفته خوش گذشت؟
چشمانش را تنگ کرد و چند لحظه مرا نگاه کرد .زمزمه کردم.
_فهمیده؟
چانه اش را بالا برد .کاملا در فکر بود.
_مهم نیست.
لبم را گزیدم و گفتم:
_برای من مهمه .اگر بره به بابام بگه، بابام من رو نمی کشه، ولی از دستم خیلی خیلی ناراحت
میشه.چند لحظه نگاهم کرد .بعد با بوق ماشین پشت سری، متوجه سبز شدن چراغ شد و راه
افتاد .تا رسیدن به رستوران سکوت کرده بود .ظاهرا همان ادم همیشه بود .ارام و جدی .ولی
متوجه شدم که کاملا در فکر است.
وقتی که برای شستن دستانش رفت، من ناخوداگاه سرم را چرخاندم و به اطرافم نگاه کردم .
نمی دانم شاید توقع داشتم که کسی را پیدا کنم که ما را می پاید.
_هیچ کس دنبال ما نیست .اینقدر ول نخور!
لحنش با توبیخ همراه بود .ارام نشستم و گفتم:
_قبل از این حرف برادرتون، اینقدر اروم و عالی بودم که فکر میکردم هیچ کس و هیچ اتفاقی
نمیتونه این ارامش رو ازم بگیره .ولی خیلی راحت ارامشم بهم خورد.
به عقب تکیه داد و دست به سینه مرا نگاه کرد.
_حالا هم اروم باش .چیزی نشده .محراب اگر هم فهمیده باشه، نمیره به بابات چیزی بگه.
_از کجا مطمئنید؟
کمی به جلو خم شد و دستانش را روی میز به هم رساند و در هم گره زد.
_برای چی باید این کار رو بکنه؟ اون کاری به این مسئله نداره .فعلا البته…
با اضطراب گفتم:
_فعلا برای چی؟
خونسرد و ارام چند لحظه نگاهم کرد و بعد هم خیلی جدی گفت:
_تا زمانی که رابطه ما جدی نشه، اون کاری نداره .اما زمانی اگر رابطه ما وارد یه مرحله
دیگه بشه، اون مانع میشه و احتمال اینکه بره و به بابات بگه، زیاده.
با حیرت پرسیدم:
_کدوم مرحله منظورتونه؟
_ازدواج…
دهانم باز ماند و برای چند لحظه همان طور بهت زده نگاهش کردم .نگاهش ابتدا ارام و جدی
بود،
اما بعد لبخندی به روی لبش امد .احتمالا به بهت زدگی بیش را اندازه من .ناخوداگاه گفتم:
_نه …من ازدواج نمی کنم.
یک ابرویش را بالا برد و این بار نوبت او بود که تعجب کند .چند لحظه همان طور متعجب
نگاهم کرد، اما در نهایت، با خونسردی گفت:
_که این طور!
سرخ شدم و سرم را پایین انداختم .خیال نداشتن من برای ازدواج، نه ربطی داشت به کلاس
گذاشتن مثل بعضی از دخترها، و نه برای درس خواندن و ادامه تحصیل .من برای ازدواج با
او منع بودم.
برای عمیق ترین خواسته قلبی ام.
دوباره به عقب تکیه داد و دست به سینه شد و گفت:
_پس نگرانی نداشته باش .محراب اگر هم چیزی فهمیده باشه، نمیره به بابات بگه.
لحنش کاملا جدی و ارام بود .مثل همیشه .هیچ نوع دلخوری در لحنش نبود.
_شما مطمئنین؟
سرش را تکان مختصری داد و گفت:
_من با دیدگاه محراب اشنام .عقیده داره مرد هر کاری بخواد، می تونه بکنه .البته در
چهارچوب شرع .مرد باید قبل از ازدواج بره حسابی هرزگردی بکنه که چشم و دلش سیر
بشه و بعد از ازدواج دیگه بشینه سر زندگی و زنش…
دهانش را با انزجار جمع کرد و ادامه داد:
_ولی نباید با دختری که باهاش میری عشق و حال و حتی در چهارچوب شرع، صیغه اش
میکنی،
ازدواج کنی .این هم یکی از قانونهای محرابه .اون دختر اگر خوب بود، با تو نمیاد عشق و
حال.
حالا چون با تو اومده، با صدتا دیگه هم میره.
چشمانم گشاد شد.
_خودش اینها رو به شما گفته؟
پوزخندی تمسخر امیز زد.
_اره دقیقا .می خواست من رو حسابی روشن کنه .تازه بالغ شده بودم.
به جلو خم شد و دستانش را روی صورتش کشید.
_اقا مهیار هم این طوریه؟ یعنی از همین نظریه پیروی می کنه؟
دستانش را برداشت و سرش را تکان داد.
_عقاید محراب فقط به درد خودش می خوره .من از زندگی خصوصی مهیار با خبر نیستم .
ولی خب تا جایی که می دونم، این طوری نیست.
نفس عمیقی کشیدم.
_حاج محراب از من بدش میاد.اخم کم رنگی کرد.
_نه بدش نمیاد .خوشش هم نمیاد.
_چرا؟
لبخندی کوچکی زد.
_چون اولا که زنی .زنی که وارد کسب و کار و دنیایی مردونه اون شده .وارد دنیای رقابت
اون.
دوم اینکه، بهت مدیون شده .محراب از اینکه زیر دین بره، اون هم زیر دین یه زن، بیزاره .
سوم هم اینکه زیبایی.
لبخند خجولانه ایی زدم.
_اون فکر میکنه به من مدیونه و این رفتارشه و یه تشکر خشک و خالی هم نکرده تا الان.
_دقیقا به همین دلیل این رفتار رو نشون میده .چون بیزاره که زیر دین یه زن بره .گوشت
تلخی میکنه، چون با این کارش یه ابی روی اتیش دلش می ریزه.
نفسم را محکم بیرون دادم.
_چه ادم عجیبی.
لبخند ارامی زد.
_یه سوال بپرسم؟
سرش را تکان داد.
_چند سال متاهل بودن؟
کمی فکر کرد و گفت:
_یه ده سالی شد فکر کنم.
پوفی کردم و گفتم:
_بیچاره خانمش
کسی برای سفارش امد و صحبتمان قطع شد .بعد از رفتن گارسون گفت:
_اتفاقا خانم خیلی خوبی هم داشت .نویسنده و شاعره بود .یه زمانی محراب پیش بابام بود .
وقتی که هنوز جوون بود .بعد اونجا خانمش رو دید .از لحاظ عقاید مذهبی به هم می خوردن .
خانم محجبه و با ایمانی بود ولی موضوع این بود که نتونست با افکار زن ستیز حاجی کنار
بیاد .اون هم زمانی که خانواده اش دختر و زن رو می ذاشتن رو سرشون و حلوا حلوا می
کردن .بزرگها پا درمیونی کردن، ولی نشد .خانه از پای بست ویران بود.
دم عمیقی گرفت و گفت:
_زیاد راجع بهش فکر نکن .اگر خیلی ناراحتی، خودم میرم و باهاش یه گفتمان می کنم.
_دعوا؟
خندید.
_گفتم گفتمان .میگی دعوا؟
مظلومانه گفتم:
_اخه یه جوری گفتین.
سرش را تکان تکان داد.
_من توی تمام عمرم، به اندازه انگشتهای یک دستم هم دعوا نکردم.اما اون چند تایی هم که به
دعوا کشید، کار طرف هم احتمالا به بیمارستان کشید.
چشمانم گشاد شد که باعث شد خنده اش بگیرد.
_احتمالا؟
لبانش را به حالت بوسه جمع کرده بود .احتمالا می خواست از خندیدن پرهیز کند.
_اره دیگه …من زدم و در رفتم .نموندم که ببینم طرف اوضاعش به کجا رسید .یکی شون
صدای
چرق شکستن فکش رو شنیدم .تاریک بود و من هم زدم و در رفتم.
چشمانم بیشتر گشاد شد .او هم خنده اش را رها کرد.
_مال حداقل پونزده سال قبله این اتفاق .الان دیگه سربه زیر شدم.
غذایمان را اوردند و مشغول شدیم.
_امروز اقا مهیار یه مشتری برامون جور کردن…
سرش را بلند کرد و تکانی به سرش داد .به معنی اینکه حرفم را ادامه بدهم.
_یه جوری بود .وقتی ازش پرسیدم که زمان ترخیص کالا و گمرکی که کالا ازش ترخیص
میشه،کجاست و کی؟ یه جوری بهم نگاه کرد که اگر می تونست بلند میشد و از وسط دو شقه
ام می کرد.
یه جوری ترسناک بود.
برای لحظه ایی دهانش از جویدن باز ماند .چشمانش را تنگ کرد و لقمه ایی که در دهانش
بود راقورت داد.
_کی مشتری رو جور کرده بود؟ مهیار یا محراب؟
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
_حاجی که اگر بتونه جل و پلاس ما رو جمع می کنه و می ریزه تو کوچه .اقا مهیار.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد سرش را تکان تکان داد .تا اخر غذا سکوت کرد .هیچ چیزی
نگفت.کاملا در فکر بود .انقدر زیاد که وقتی از دوغم به او تعارف کردم، اصلا نشنید.
اخر غذا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
_کجا ببرمت؟ من باید برم دانشگاه .کلاس دارم.
_می رم خونه .باید درس بخونم .هفته دیگه امتحان دارم.
باز هم تا خانه سکوت کرد .نمی توانستم بفهمم که چرا این طور عوض شد .اما کاملا مشخص
بود که عوض شده است .مقابل خانه نگه داشت و چند لحظه ایی به من خیره شد.
_مواظب خودت باش .فردا که میای کنفرانس؟
_هنوز دعوتم؟
گوشه لبش بالا رفت و لبخند بی حوصله ایی زد.
_نباید باشی؟ من به ندرت حرفم رو عوض می کنم.
_اخه یکم تو فکر رفتین؟
سرش را تکان داد.
_چیزی نیست .سر فرصت راجع بهش باهات صحبت میکنم، ولی نه الان.
پیاده شدم و کمی خم شدم و نگاهش کردم.
_ساعت چند بیام؟
_ساعت سه .بیا همون ساختمون سمعی و بصری.
_باشه، مرسی.
سرش را به نشانه خداحافظی تکان داد و رفت .به داخل خانه رفتم و لباسهایم را عوض کردم
و با پگاه تماس گرفتم و گفتم که من به خانه برگشته ام تا درس بخوانم .بعد هم تمام جریان را
برای او تعریف کردم.
_چرا بهش گفتی که نمی خوای ازدواج کنی؟
به تلخی گفتم:
_چی باید بهش می گفتم؟ می گفتم بیا سه تا هم بچه هم درست کنیم؟ خل شدی پگاه؟ خودت یه
ساعت اونروز برای من نرفتی بالا منبر که به این دلیل و اون دلیل، رابطه ما هیچ سرانجامی
نداره؟
با صدایی ارام و ضعیفی که به سختی شنیده میشد، گفت:
_چرا…
توپیدم.
_پس دیگه چی میگی؟ چرا گفتم نمی خوام ازدواج کنم؟
نامردی بود که تلافی بدشانسی خودم را سر پگاه خالی کنم، ولی عصبی شده بودم و او از همه
دم دست تر بود .بعد از سکوتی طولانی با فین فین گفت:
_پس چرا باهاشی فرین؟
تقریبا فریاد کشیدم.
_برای اینکه احمقم.
بغضش ترکید و زیر گریه زد.
_الهی بمیرم برات.
خودم هم به گریه افتادم.
_ولش کن پپه .ببخشید سرت داد زدم .من باید برم .درس دارم.
گوشی را قطع کردم .دستکش دستم کردم و مایع سفید کننده را برداشتم و به توالت رفتم و همه
جا را برق انداختم .بعد هم چیزی برای شام درست کردم .احتمال اینکه پگاه بیاید، کم بود .اما
غذای بیشتری گذاشتم .با زنگ هما که گفت جناب سرهنگ سرما خورده است و اگر لطف
کنم و قبل از رسیدن او سری به او بزنم، سوپ سریعی حاضر کردم و با ظرف سوپ به
دیدنش رفتم.
کمی کج خلق شده بود، اما نه انقدر که تعارف نکند که با هم فیلم ببینیم .برای دلش نشستم و با
هم فیلم دیدیم .هر چند که هیچی از فیلم نفهمیم .کمی بعد، وقتی که هما خودش را برای شب
رساند، من خداحافظی کردم و به خانه برگشتم .بابا زنگ زد .با هم حرف زدیم .گفت که خیال
سفر دارند.
استقبال کردم و گفتم که حتما سفری بروند و روحیه عوض کنند.
بعد از ان نشستم تا کمی درس بخوانم .اما نمی شد .فکرم مشغول تر از ان بود که بتوانم
تمرکز لازم برای درس خواندن را پیدا کنم .همه مسائل به ذهنم هجوم اورده بود.
کتاب و دفترم را بستم و کنار گذاشتم .تلوزیون دیدم و کمی وقت کشی کردم .بعد از شام، تمام
مدت نگاهم به گوشی ام بود .اما خبری نبود .باید می پذیرفتم که او مثل بقیه پسرهای اطرافم
نیست .او زنگ نمی زد، مگر با کار واجب .پیامک نمیداد، مگر برای گفتن یک موضوع
واجب .او ادمی نبود که بخواهد با تماس گرفتن و چت کردن در تلگرام و پیامک بازی، مخ
زنی کند.
عاقبت با حرصی بچگانه گوشی را خاموش کردم و خوابیدم .اما با فکر کردن به اینکه فردا
بهانه ایی برای دیدن اش خواهم داشت، لبخندی زدم .بهانه ایی که خودش ان را جور کرده
بود .غلت زدم و با لذت به این فکر کردم که او شاید اهل لوس بازی و چت کردن و زنگ
زدن نباشد، ولی زیر پوستی بهانه هایی برای دیدارمان جور می کرد.
صبح با زنگ موبایلم بیدار شدم .باید به شرکت می رفتم .قرار بود بازرسی از طرف
شهرداری برای مجوز پروانه کسب بیاید و وظیفه من بود که انجا باشم .قبل از انکه صبحانه
بخورم، با شماره ایی که پگاه داده بود، تماس گرفتم .گفت که از ساعت هشت باید در محل
حاضر باشم، تا دو بعد از ظهر .و او در این مدت خواهد امد .و چون جاهای دیگری هم باید
برود، نمیتواند ساعت مشخصی را بدهد.
شاید من نفر اول باشم و شاید نفر اخر.
صبحانه ایی سریع خوردم و حاضر شدم و مقنعه هم برداشتم و در کیفم گذاشتم و راه افتادم .
پنچ دقیقه به هشت مانده به شرکت رسیدم .ساختمان انقدر خلوت و ساکت بود که برای لحظه
ایی ترسیدم .اما بالا رفتم و در را بستم .کتاب و دفترم را باز کردم و درس خواندم .یک
ساعت بعد، اول صدای باز شدن قفل واحد تهامی ها امد و بعد هم صدای خانم سقایی که با
تلفن حرف می زد در راهرو پیچید .با پگاه تماس گرفتم .به بیمه رفته بود .گفتم که هنوز
منتظر کارشناس هستم .گفت که هر زمان کارش در بیمه تمام شد، به من ملحق می شود.
دو ساعت بعد و نزدیک ساعت یازده و نیم، بالاخره کارشناس امد .ساختمان را نگاه کرد و
متر کردو چند سوال درباره سرقفلی و ملکیت ملک کرد و رفت.
بعد از رفتن کارشناس، باز هم ماندم .از دفتر تهامی ها هیچ صدایی نمی امد .سکوت کامل
برقراربود .انقدر که کنجکاو شدم که برگه ایی به دست گرفتم و به واحدشان رفتم .ضربه ایی
به در زدم، اما صدایی نیامد .ضربه ایی دیگر زدم .باز هم سکوت کامل .در را که نیمه باز
بود، باز کردم و داخل شدم.
مهیار پشت میز نشسته بود .لم داده بود و به بیرون خیره شده بود .سیگارش روی زیر
سیگاری دود می کرد و او دستانش را روی شکم اش به هم قلاب کرده بود و ان چنان در
فکر، ساکن و ارام بود،
که مثل یک مرده، بی حرکت شده بود .برای لحظه ایی مرا ترساند.
_اقای تهامی…
مردمک چشمانش کاملا بی حرکت بود.
_اقا مهیار…
بلند تر صدایش کردم .ناگهان از جا پرید .انقدر یکباره، که مرا هم از جا پراند و باعث شد که
فریاد خفه ایی بکشم.
_وای خانم احمدی ترسوندین منو
_شما من رو ترسوندین .اخه این چه مدلشه .اینقدر بی حرکت بودین که فکر کردم خدا نکرده
مردین!
غش غش خندید.
_دست شما درد نکنه!
چپ چپ نگاهش کردم .خنده اش بیشتر شد.
_عذر میخوام !تو فکر رفته بودم…
مکث کرد و نگاهی به کاغذ درون دست من کرد و گفت:
_کاری داشتین؟
سرم را تکان دادم.
_می خواستم از روی این کپی بگیرم.
با دستش به اتاق فکس اشاره کرد و گفت:
_شما که اجازه نمی خواین .راحت باشید.
رفتم و کپی گرفتم و تشکر کردم و به واحد خودمان برگشتم .مهیار واقعا عجیب بود .کلا این
دو برادر خیلی عجیب بودند .غذا نخوردم و فقط با امدن پگاه، با عجله لوازمم را جمع کردم و
مقنعه ام را عوض کردم و شالم را در کیفم گذاشتم و بیرون زدم و به دانشگاه یاری رفتم .
گرسنه بودم، ولی فرصت غذا خوردن نداشتم.
وقتی که رسیدم، تنها پنج دقیقه به سه مانده بود .خیلی شلوغ تر از ان روز بود و گوش تا
گوش،استاد و دانشجو نشسته بود .چون دیر رسیده بودم، جایی ان اخر به زور گیر اوردم و
نشستم .اما هنوز چند دقیقه نبود که نشسته بود که پسر جوانی که موهای انبوه و فرفری مثل
گروه مابکر داشت،
امد و اهسته گفت که تشریف بیاورم و جلو بشینم .با حیرت برخاستم و کیفم را برداشتم .یاری
پایین سن ایستاده بود و با یک دختر جوان صبحت می کرد .دختر که مقدار زیادی کاغذ در
دستش بود،

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن