رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 18

 

چیزی را با هیجان برای یاری تعریف می کرد و یاری هم در ارامش سرش را تکان تکان می
داد.
دختر خیلی ریزه میزه بود و قدش به زحمت تا سر شانه یاری امده بود و یاری مجبور شده بود
که کمی خم شود.
جایی که پسر اشاره کرد نشستم و وسایلم را پایین پایم روی زمین گذاشتم .در ردیف دوم بودم .
ردیف بعد از اساتید .یاری که صحبتش تمام شده بود سرش را بلند کرد و کمرش را صاف
کرد و نگاهش مستقیم به جاییکه من نشسته بودم، چرخید و مرا نگاه کرد .اما هیچ نشانه ایی
از اشنایی در صورتش مشخص نشد .در همین زمان پسری که مرا از سر جایم بلند کرده و به
جلو راهنمایی کرده بود، به جلوی سن رفت و چیزی به یاری گفت و یاری هم دستی سر شانه
اش گذاشت و پسر هم دستش را برای عرض ادب و احترام، به سینه اش گذاشت.
دختر ریزه میزه ایی که با یاری صحبت می کرد، به عنوان سخن ران بالا و پشت میکرفون
قرارگرفت .رنگش کمی پریده بود و وقتی که خواست کاغذهایش را مرتب کند، دستانش کمی
می لرزید.
اما وقتی که شروع به صحبت کرد، صدایش محکم بود.
یاری امد و دقیقا مقابل من، روی تنها صندلی خالی ردیف اول نشست .موهایش دقیقا جلوی
چشمان من بود .سشوار کشیده و مرتب .باورم نمی شد این مرد اتو کشیده و مرتب و کت
شلوار پوش، همان مرد بامزه و ژولیده ایی باشد که در باغ دیده بودم.
مقاله دختر درباره سیاوش بود .سعی کردم تا حواسم را کاملا به بحث بدهم .به هر سخن ران
یک تایم بیست دقیقه ایی داده شده بود که سریع به یک جمع بندی و توضیح کامل از مقاله شان
برسند .فقط میتوانستند نکات کلیدی مقاله شان را بگویند__
مقاله دختر درباره سیاوش بود. سعی کردم تا حواسم را کاملا به بحث بدهم. به هر سخن
ران یک تایم بیست دقیقه ایی داده شده بود که سریع به یک جمع بندی و توضیح کامل از
مقاله شان برسند. فقط می توانستند نکات کلیدی مقاله شان را بگویند .
مقاله بعدی باز هم یک دختر بود. مقاله درباره سیمرغ و زال بود. دو ساعت کنفرانس طول
کشید و در اخر هم پذیرایی شد که باز هم من چیزی بر نداشتم. نیم ساعت بعد از کنفرانس،
انقدر سالن شلوغ شده بود که صدا به صدا نمی رسید. تمام دانشجوها برخاسته بودند و همه
می خواستند با استادشان صحبت کنند. دور و اطراف یاری هم به شدت شلوغ شده بود.
احتمالا تنها کسی که هنوز روی صندلی اش نشسته بود، من بودم .
گوشی ام در جیبم لرزید. در اوردم و نگاه کردم. یاری بود .
“برو جلوی ماشین، چند دقیقه دیگه میام. ماشین رو بیرون در دانشگاه گذاشتم. زیاد دور
نیست. پیداش می کنی”
برخاستم و بدون انکه جلب توجه کنم، از در دانشگاه بیرون زدم و روبه روی جایی که
ماشین را پارک کرده بود، روی سکوی کنار دیوار نرده دانشگاه نشستم .
تقریبا بیست دقیقه بعد امد. با عجله گام برمی داشت. وقتی که نزدیک رسید، دستش را به
نشانه عذرخواهی بالا برد.
_عذر میخوام! گیر افتادم .
در ماشین را باز کرد و گفت:
_بیا سوار شو. لپات از سرما شده مثل انار!
لبخند زدم و برخاستم و سوار ماشین شدم. بخاری را روشن کرد و گفت:
_الان گرم میشه.
خودش اما گرمش بود. کمی به جلو خم شد و کتش را در اورد .
_گرمتونه؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت:
_هم هیجان زدم، هم دویدم، گرمم شد .
دستمالی از جا دستمالی روی داشبورد کشید و پیشانی اش را پاک کرد.
_چطور بود؟
_در حد سواد ادبی من که نبود. ولی خوشم اومد. خیلی چیزها یاد گرفتم .
گوشه لبش بالا رفت.
_پس دوست داشتی؟
_اره…
به عقب تکیه داد و گفت:
_گرم شدی؟
_اره خاموش کنین بخاری رو. من خوبم دیگه .
خاموش نکرد و فقط کمربندش را بست و راه افتاد. کمی که از دانشگاه فاصله گرفتیم گفت:
_کجا می خوای بری؟
_هیچ جا، خونه
نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:
_روزت چطور بود؟
_هیچی… صبح زود رفتم شرکت. قبل از هشت. قرار بود کارشناس شهرداری بیاد. که
ساعت تقریا یازده و نیم دوازده بود، اومد. نشستم اونجا و درس خوندم. بعد هم منتظر موندم
تا پگاه از بیمه بیاد و بعد هم اومدم دانشگاه…
مکث کردم و با محبت و تشکر کنان گفتم:
_مرسی که برام جا گرفتین. جام خیلی اون عقب بد بود. دور بودم و هیچی نمی دیدم.
لبخندی گوشه لبش امد، ولی چیزی نگفت .
_شام می خوری؟ جایی قرار نداری؟…
مکث کرد و نگاهی به ساعتش کرد و ادمه داد.
_البته برای شام که زوده هنوز. ولی در کل پرسیدم.
دستم را روی شکمم گذاشتم و نالیدم.
_وای من ناهار هم نخوردم. الان یادم افتادم .
سرش را چرخاند و نگاهم کرد. اخم کرد و گفت:
_چرا نخوردی؟
_نرسیدم. پگاه دیر اومد و دیگه من نرسیدم که ناهار بخورم .
چیزی نگفت. ولی کمی بالاتر، مقابل یک کافی شاپ نگه داشت. بد جایی پارک کرده بود.
فلشر را زد و گفت که اگر لازم شد، جابه جا کنم، تا برگردد. دقایقی بعد، با دو لیوان هات
چاکلت و دونات برگشت .
_وای مرسی!
دلم از این به فکر بودنش، ضعف رفت. مخ زن نبود، ولی مردی کاملا مسئول بود. اهل
چت و لاس زدن نبود، ولی با دوراندیشی و به فکر بودنش، قلب ادم را از جا می کند .
با اشتها شروع به خوردن کردم. انگشت اشاره و شستم را لیسیدم و گفتم:
_مرسی. خیلی خوشمزه بود .
با لبخند گفت:
_خیلی با اشتها و خوب غذا می خوری. ادم رو به هوس خوردن می اندازی .
ریز خندیدم. تقریبا به در ماشین تکه داد و میخ من شد .
_نگفتی شام قراری چیزی داری، یا نه؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_نه ندارم .
_امتحان چی؟ فردا امتحان نداری؟
_هفته ی دیگه .
سرش را تکان داد و گفت:
_برای رفتن به رستوران جاده چالوس، دیره دیگه. منم باید امشب سوال امتحانی طرح کنم.
بریم یه جای دیگه…
مکثی کرد و گفت:
_اول بریم مغازه، من یه کاری دارم انجام بدم. بعد میریم برای شام .
_باشه .
لم دادم و به عقب سر خوردم. نگاهی کرد و لبخند زد. با هم به مغازه رفتیم و او از
گاوصندوق مقداری کاغذ برداشت و همزمان تعطیل کردیم و دوباره ماشین را برداشتیم و
بعد از انکه چرخی در خیابان زدیم، به یک فست فودی رفتیم و او پیتزا خورد و من
همبرگر. وقتی که ساعت نه، مرا مقابل خانه پیاده می کرد، گفت که فردا و پس فردا به
شدت گرفتار است و امکان دارد که نتوانیم همدیگر را ببینیم و من برای پنج شنبه اماده
باشم. حس کردم که لب و لوچه ام اویزان شد و وقتی که پیاده شدم، صدای خنده اش را
شنیدم .
اول به خانه سرهنگ رفتم و سری به او زدم. حالش بهتر شده بود و با بیوک اقا، سریال نگاه
میکردند. روی میز هم پر از میوه و اجیل و شیرینی بود. تعارف کردند. گفتم که همین حالا
شام خوردم. دوباره به خانه برگشتم. پگاه زنگ زد و کمی صحبت کردیم. جمعه خاله و
شوهر خاله ام برمی گشتند و پگاه سر از پا نمی شناخت .
بعد از تماس پگاه، به تمیز کاری همیشه پرداختم و کمی درس خواندم و خوابیدم .
ظهر فردا، پگاه برای انجام کار بانکی رفت و من هم در اینترنت به دنبال اژانس هواپیمایی
برای ژاله و بابا گشتم. می خواستند برای یک هفته به دیدن دوست بابا، دکتر شاه جهانی
بروند. یک پزشک هندی الاصل که سالها بود در ایران بود و حالا هم مدتی بود که به هند
برگشته بود. همیشه به شوخی به او دکتر احمد شاه مسعود، میگفتم. شباهت اش به احمد شاه
مسعود، انقدر زیاد بود که اگر می خواستند از زندگی احمد شاه مسعود فیلمی تهیه کنند، باید
حتما به سراغ او می رفتند .
با چند اژانس تماس گرفتم و از نرخ ویزا و بلیط پرسیدم. گفتم که هتل و ترانسفر و گشت و
غذا نمی خواهم و فقط قیمت بلیط و ویزا را می خواهم. قیمت ها را یادداشت کردم و با بابا
تماس گرفتم و نتیجه تحقیقاتم را دادم. گفت که هر کدام خودم می دانم را برایشان رزو کنم.
باید می رفتم و مدارک و پاسپورتهایشان را میگرفتم. گفتم که عصر در سر راهم به خانه
می روم و مدارک را می گیرم. او هم گفت که قرار است برای تعطیلات اخر هفته به
زنجان بروند. ظاهرا عقد کنان برادرزاده ژاله بود. گفت که من هم همراهشان بروم. ولی
من گفتم که باز هم با دوستانم قرار است جایی بروم. کمی ناراحت شد ولی چیزی نگفت .
جمع کردم تا به ساندویچی سر خیابان بروم و چیزی برای ناهار بخرم که یاری پیامک داد
وگفت کجا هستم؟ گفتم که شرکت هستم و می خواهم برای خوردن ناهار بروم. گفت که بیایم
پایین تا با هم برویم. تقریبا به پایین پرواز کردم .
اسانسور بالا بود و منتظر نماندم و از پله ها پایین رفتم. کمی ان طرفتر، ان دست خیابان،
ایستاده بود .
_سلام…
_علیک سلام…
_گفتین نمیاین که
حرکت کرد و گفت:
_ناراحتی؟
خندیدم.
_نه
نیم نگاهی کرد و گفت:
_جورش کردم دیگه…
ریز خنیدم و گفتم:
_مرسی!
پشت چراغ خطر ایستاد و نگاه کش داری به من کرد. از پشت عینک افتابی چشمانش را
نمی دیدم ولی سرش کاملا به طرف من بود .
_روزتون چطور بود؟
سرش را چرخاند و به روبه رو نگاه کرد.
_بد…
_چرا؟
چانه اش را بالا برد.
_میشه دیگه
از قصد دست بردم و گیس موهایم را از پشت، روی شانه چپم انداختم و با انتهای موهایم
بازی کردم. نیم نگاهی کرد و سرش کمی زاویه گرفت و احتمالا به موهایم نگاه کرد.
دوباره نگاهش را به چراغ خطرداد. یک چراغ خطر سه زمانه طولانی، که پشت ترافیک
وحشتناک ان گیر افتاده بودیم .
_تو روزت چطور بود؟
_صبح زود رفتم شهرداری. بعد رفتم شرکت و پگاه رفت بانک. من هم تو اینترنت گشتم
برای بابام و ژاله. برای ویزا هند .
_هند؟
_اره می خوان یه سفر برن هند. اونجا یه دوست داره بابا.
دوباره سرش را چرخاند و نگاهم کرد. عاقبت احتمالا طاقت نیاورد و دستش را دراز کرد و
انتهای موهایم را لمس کرد. نتوانستم از لبخند پیروزمندانه ایی که روی لبم امده بود،
جلوگیری کنم. من تا قبل از انکه متوجه ارادت او به موهایم شوم. مخصوصا به صورت
گیس کرده. همیشه موهایم را در زیر شال و مقنعه، بالای سرم جمع میکردم. حوصله
ریختن موهایم، دور و روی شانه ام را نداشتم. اما به تازگی و به طور بدجنسانه ایی،
موهایم را گیس می کردم و از زیر شال و مقنعه بیرون می انداختم .
چند لحظه موهایم را در میان انگشتانش لمس کرد. چراغ سبز شد و او موهایم را رها کرد
و دنده را عوض کرد و خیلی جدی پرسید:
_چی می خوری؟
متفکرانه گفتم:
_میخواستم ساندویچ بخورم، اما الان نظرم عوض شد. باقالی پلو با ماهیچه
تک خنده ایی کرد و سرش را تکان تکان داد. مقابل رستورانی نگه داشت و برای ناهار
رفتیم .
_محراب رو ندیدی دیگه؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_با شما تماس نگرفت؟
نفس عمیقی کشید.
_فعلا قهره …
سالاد را اوردند و او با سالادش مشغول شد. من هم روی سالادم، سس و نمک ریختم و
گفتم:
_حاج محراب باهاتون قهره؟
لبخند کجی زد و سرش را تکان داد .
_اره. از سر جریان حاج فتاح قهر کرده. محراب بعضی وقتها مثل بچه ها میشه. حالا یه
مدت ناز میکنه، بعد اشتی میکنه .
_شما پیش قدم می شین برای اشتی، یا خودش؟
_من…
با حیرت نگاهش کردم. باورم نمیشد او که شخصیت جدی و خشکی داشت، برای اشتی با
کسی پیشقدم شود. حتی اگر حق با ان طرف باشد .
_باورم نمیشه
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد و خونسرد گفت:
_چرا؟ اینقدر عوضی به نظر میام؟
_وای نه…
چیزی نگفت و همچنان ارام و جدی نگاهم میکرد .
_شما اینقدر جدی و یه جوری هستین که بهتون نمی خوره، برای اشتی پیشقدم بشین. اون
هم زمانی که میدونید حق با شما بوده.
چند لحظه نگاهم کرد .
_برای هر ادمی پیشقدم نمیشم. محراب برادرمه. شاید اخلاقهایی داشته باشه که من اصلا
نپسندم. ولی یه چیزی ما رو به هم وصل کرده. نسبت خونی خیلی ریشه دار تر از اینهاست
که بشه اون رو گذاشت کنار. برای من که اینطوریه. من یه سری اصول و عقایدی دارم که
بهش پاپندم. حتی اگر به ضررم بشه .
_حاجی خط قرمز شما رو رد نکرده؟
اه عمیقی کشید .
_چرا بعضی وقتها. برای همین اجاره رو بخشیدم به محک
دستم را زیر چانه ام زدم و سعی کردم که کنجکاوی ام کاملا معصومانه به نظر برسد. گفتم:
_و اون خط قرمزها چیه؟
کمی نوشابه نوشید و لحظاتی سکوت کرد. اخم اش در هم رفت و بی حوصله گفت:
_بعد فرین
کمی جا خوردم. لحنش بی حوصله و تلخ بود. تا به حال با این لحن، جواب مرا نداده بود.
سریع عقب نشینی کردم و در لاک خودم فرو رفتم. بقیه غذا در سکوت صرف شد. او
همچنان بی حوصله بود، ولی به نظر می رسید که می خواهد جوری باب صحبت را باز
کند. عاقبت وقتی که از در رستوران خارج شدیم، دستش را برای لحظه ایی روی کمرم
گذاشت تا به بیرون هدایتم کند. ولی حس کردم که مقنعه ام تکان خورد و کمی به عقب
کشیده شد. با حیرت و خنده متوجه شدم که زیر پوستی مقنعه ام را کمی پایین تر کشید، تا
روی گیس موهایم را بپوشاند. نگاهش کردم. خونسرد و جدی به اطراف نگاه میکرد .
چیزی نگفتم و خندیدم. سرش چرخید و چند ثانیه با همان اخم و جدیت نگاهم کرد و بعد
گوشه لبش بالا رفت و سرش را تکان تکان داد .
فصل دوازدهم
نگاهی به پگاه که با طاهر حرف می زدم، کردم و دوربینم را در کیفش گذاشتم. اخرین
وسایل درون کوله را جا دادم و زیپ کوله را بستم. روی تخت نشستم و با استرس، پاهایم
را تکان تکان دادم. کمی استرس داشتم. نه به اندازه دفعه قبل. ولی باز هم نگران بودم. پگاه
که تماسش تمام شده بود، امد و کنارم نشست و دستش را روی زانویم گذاشت. موهایم را از
روی صورتم کنار زد و گفت:
_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
سرم را تکان دادم. می خواست درباره رابطه من و یاری بگوید و این حقیقتی نبود که خودم
ندانم.
_من خیلی نگرانتم فرین…
اه عمیقی کشید و گفت:
_می ترسم…
دستم را در دستش گرفت و فشرد .
_اگر رابطه ایی بینتون شکل بگیره…
ابروانش با نگرانی بالا رفت. چشمانش را روی هم فشرد.
_تو صدمه می بینی. تو اذیت میشی…
بعد بغضش ترکید و زیر گریه زد. بغلش کردم و پشتش را نوازش کردم. تنها کاری که می
توانستم برای ارام کردنش، انجام دهم .
_بالاخره از چوب و سنگ که نیستین. این همه نزدیکی، بالاخره یه جا به هم وصل میشه…
همان طور که کمرش را نوازش میکردم، گفتم:
_نگران نباش.
فین فین کنان گفت:
_مگه میشه؟ میتونم به نظرت؟
گریه اش شدید تر شد .
_من می شناسمت. می فهمم که تحت فشاری. شاید باورت نشه، ولی بعضی شبها از خواب
می پرم و می گم، نکنه تو هم خل بشی و کار دست خودت بدی. من دیگه طاقت ندارم .
خندیدم.
_من هیچ وقت اینقدر خل نمیشم که خودم رو بکشم .
_فرح شد .
لبم را گزیدم .
_من اوکی هستم پگاه. نمیگم خیلی عالی هستم. تمام این نگرانی ها رو من هم دارم، ولی
حالا نه. یعنی حالا نمی خوام بهش فکر کنم .
اشک هایش را پاک کرد .
_اخرش که چی؟
شانه ام را بالا انداختم و سعی کردم تا خونسرد به نظر برسم. اما لحنم کاملا تلخ بود.
_هیچی. رابطه ی ما اخر نداره. اون میذاره میره. اینقدر شناختنمش که مطمئن باشم این کار
رومیکنه .
لبش را گزید.
_پس چرا…
ادامه نداد. احتمالا می خواست بگوید که پس چرا مرتکب چنین حماقتی می شوم.
_نمی دونم پگاه. واقعا نمی دونم. مثل اینکه فقط می خوام، حالا این کار رو بکنم. حالا
باهاش باشم. نمی خوام به تهش فکر کنم. حالا و حالا، فقط همین برام مهمه .
با نگرانی نگاهم کرد. نفسش رامحکم به بیرون فرستاد و دیگر چیزی نگفت. چون خودش
هم می دانست که حرف زیادی باقی نمانده است. نه چیزی که خودم ندانم و پیش بینی نکرده
باشم.
با نگرانی نگاهم کرد. نفسش رامحکم به بیرون فرستاد و دیگر چیزی نگفت. چون خودش
هم می دانست که حرف زیادی باقی نمانده است. نه چیزی که خودم ندانم و پیش بینی نکرده
باشم.
سر ساعت هفت به سراغم امد. پگاه هم بیرون امد و سلام و احوال پرسی کرد. یاری با
متانت و ارامش منتظر ماند، تا ما خداحافظی مان را بکنیم. بغلش کردم و گفتم:
_یادت نره گاز رو ببندی. پکیج برق میره، خاموش میشه .
سرش را تکان داد و هر دو گونه ام را بوسید.
_مواظب خودت باش!
دستم را روی گونه اش گذاشتم .
_تو هم قربونت!
خم شد و رو به یاری گفت:
_مواظب فرین باشین اقای کامکاران!
یاری با خوش رویی لبخند زد .
_حتما! نگران نباشید.
سوار شدم و در حالیکه دست تکان می دادم، متوجه شدم که تا سرکوچه ،هم چنان بیرون
خانه ایستاده بود .
تازه از تهران خارج شده بودیم که بابا زنگ زد. گفت که انها هم تازه یک ساعت است که
راه افتاده اند و از انجایی که یک شنبه هم تعطیل است، برای همین احتمالا دو شنبه برمی
گردند .
گفتم که مواظب باشد و اهسته براند. او هم گفت که من هم مواظب باشم و در تماس باشم.
گوشی را قطع کردم و گفتم:
_یک شنبه تعطیله؟
_اره…
_خب الان ما شنبه برمی گردیم، یا یک شنبه؟
نیم نگاهی کرد و با لحن ارام و تا حدودی مهرامیز گفت:
_تو کدوم رو ترجیح میدی؟
شانه ام را بالا بردم و گفتم:
_خونه ی شماست. شما صاحب اختیارین
_تو مهمونی .
لب پایین ام را جلو دادم و گفتم:
_اگر خوش گذشت، می مونیم. اگر نه که برمی گردیم.
_چی کار کنیم که خوش بگذره؟
ریز خندیدم. این یعنی که دوست داشت، یک شنبه را هم بماند.
_بارندگی داریم؟
چانه اش را بالا برد .
_ندیدم هواشناسی رو. چک کن .
گوشی ام را در اوردم و هوا را نگاه کردم. پوفی کردم و گفتم:
_بارون داریم. شنبه. یک شنبه هم، یکم .
لبخند ارامی روی لبش امد.
_با بارون هم میشه خوش گذروند. زیاد ناراحت نباش .
می خواستم بگویم که ناراحت نیستم. و هر جا با او باشم، به من خوش می گذرد. اما می
دانستم اگر این را بگویم احتمالا همان وسط راه سرو ته می کند و دور می زند و برمی
گردد. دست دراز کردم و صدای موزیک را بیشتر کردم و تا رسیدن به مقصد دیگر چیزی
نگفتم. او هم چیزی نگفت و از ارامشی که درچهره اش بود، مشخص بود که راحت است و
از این سکوت معذب نیست.
اخر شب وقتی که رسیدیم، در حالیکه وسایل را به داخل منتقل می کردیم، من حسی متفاوت
از دفعه قبل داشتم. حالا خیلی راحت در را بازکردم و به اتاق مهمان رفتم. وسایل را از سبد
پیک نیک در اوردم و در یخچال گذاشتم. کتری را اب کردم و روی گاز گذاشتم. حسی
مالکانه داشتم. نه مثل بار قبل که معذب و ترسیده، منتظر یاری ماندم که بیاید و اتاق را
نشان بدهد .
قبل از راه افتادن دوش گرفته بودم و دیگر حوصله حمام نداشتم. یک پلیور استین حلقه ایی،
با یقه شل پوشیدم و شلوار جین کهنه و پاپوشهای عروسکی ام را هم به پا کردم. موهایم را
شانه زدم و گیس کردم و یا یک کش موی هلوکیتی، بستم. کمی کرم مرطوب کننده به دست
و صورتم زدم و سویشترتم را هم پوشیدم. هوای خانه هنوز سرد بود. از حمام صدای اب
می امد. به اشپزخانه رفتم و برخلاف ان شب که تا رسیدیم، من به اتاق رفتم و اگر چه
خوابم نبرد، ولی به بهانه خواب دیگر بیرون نیامدم. اما حالا حس و حال شب نشینی داشتم .
پاکتی چیپس باز کردم و میوه پوست کندم و سالاد میوه درست کردم و در جستجویم، چند
قوطی ابجو هم پیدا کردم. و از انجایی که ابجو می خوردم. برداشتم و گیلاسی هم برای
یاری برداشتم، تا اگر خواست شراب بخورد. هم چنان کابینتها را زیر و رو کردم و کمی
تخمه و مقداری پسته هم پیدا کردم .
در حالیکه زیر لب زمزمه می کردم، چرخیدم تا از یخچال، برای ابجو یخ بردارم که متوجه
شدم یاری ان طرف کانتر دستش را زیر چانه اش زده و به من نگاه می کند. موهای خیسش
تاب دار و مجعد روی پیشانی اش نشسته بود. تیشرتی که پوشیده بود به خوبی اندام اش را
در بر گرفته بود. شلوار ورزشی پوشیده بود و صندلی چرمی لا انگشتی پا کرده بود .
_سرحالی
ریز خندیدم و قوطی ابجوی را بالا گرفتم و گفتم:
_میشه این رو خورد؟
نگاهی به محتوی سینی کرد و در حالیکه به کابینت بالای لباسشویی اشاره می کرد، با بی
تفاوتی گفت:
_اره. اگر می خوری…
بعد ادامه داد .
_اون شراب من رو هم بیار.
سینی را برداشت و به هال رفت. یخ را درلیوان ریختم و با بطری شراب به هال رفتم. کنار
بخاری طرح شومینه روی پوستینی که به نظر خیلی نرم می امد، نشسته بود. تلوزیون را
روشن کرد و کاسه چیپس را برداشت و چند تا خورد.
_یاد شب یلدا افتادم .
خندیدم و گفتم:
_منم .
کاسه چیس را به من داد و سراغ سالاد میوه رفت. کمی شراب برای خودش در لیوان
ریخت و من هم با ابجو مشغول شدم .
_شب یلدا همیشه با خواهرم مسابقه می ذاشتیم. مسابقه کی زودتر خوابش می گیره .
لبخندی گوشه لبش امد .
_احتمالا تو. اره؟
خندیدم .
_دقیقا .
به پشتی لم دادم و با بدجنسی گیس موهایم را روی شانه ام انداختم. نگاهش روی موهایم امد
و برای لحظه ایی خنده اش گرفت. گوشه لبش بالا رفت. اما خنده اش را خورد .
نگاهش را از من گرفت و به گیلاس شرابش داد. در نور لامپ گرفت و چرخی داد .
_حاج فتاح صبح مرخص شد. رفتم دیدنش. خیلی بهتر شده. درباره تو پرسید. گفت که می
شناسمت یا نه؟
_حالشون چطوره؟ بهترن؟
سرش را تکان داد .
_اره خیلی. احتمالا همین روزها میاد دیدنت .
_دیدنم؟
_برای تشکر
لبخند زدم .
_نیازی نیست. من کاری نکردم.
_حاج فتاح ماهه. حالا ببینش. حتما خوشت میاد ازش.
_اگر شما میگین، حتما همین طوره
چند لحظه نگاهم کرد. نگاهش روی صورت و موها و گردنم در حرکت بود. دوباره نگاهش
را به شرابش داد .
_امروز دانشگاه چطور بود؟
_خوب بود. مال شما چی؟
ته گیلاسش را خورد و ان را کنار گذاشت و کاملا لم داد.
_خیلی خسته کننده بود. بعضی وقتها از دانشگاه خسته میشم .
_فکر میکردم که هیچ وقت از تدریس خسته نمی شین .
ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت .
_نه. بعضی وقتها چیزهایی پیش میاد که ادم رو دلزده می کنه .
مثل خودش لم دادم و گفتم:
_مثلا چی؟
اهی کشید .
_همه چی. از دانشجوها گرفته که یه سری شون فقط برای مخ زنی و شوهر به دانشگاه
میان، تا رییس دانشگاه و محیط اموزشی، که اون کسی که قصد درس خوندن داره رو هم
دلزده می کنن .
چرخیدم و نگاهش کردم. ماهیچه بازویش به خاطر خم کردن دستش، منقبض شده بود. برای
لحظه ایی ان چنان هوس کردم که انگشتم را روی بازویش بکشم که ناخوداگاه دستم را
مشت کردم .
_تو از چی دلزده میشی. جوری که دیگه حوصله هیچ کاری رو نداشته باشی .
_تازگیها از همه چی. ولی قبلا به ندرت. اصلا نمی دونستم بی حوصلگی چی هست .
چرخید و نگاهم کرد. دوباره چشمانش بین صورت و موها و گردنم در حرکت افتاد. نگاهش
نافذ و جدی بود. اما در عین جدیت، فرم خاصی بود. جوری که تا به حال ندیده بودم. بعد
یکباره بلند شد و به اشپزخانه رفت و از یخچال اب خورد و بعد هم شب بخیر گفت و به
اتاقش رفت .
با حیرت به رفتن سریعش نگاه کردم. ان چنان سریع و ضربتی عمل کرده بود که من
همچنان در شوک بودم. ده دقیقه بعد من هم برخاستم و وسایل شب یلدایمان را جمع کردم و
به اشپزخانه بردم و مسواک کردم و خوابیدم .
صبح با سروصدای ارام و یک نواختی بیدار شدم. یک نوع صدای تاپ تاپ. کش و قوسی
به بدنم دادم و از جا برخاستم و لباس پوشیدم. موهایم را بالای سرم دم اسبی کردم و بیرون
رفتم. در اتاق یاری باز بود و صدای تاپ تاپ از باغ می امد. پرده را کنار زدم و بیرون را
نگاه کردم .
لباس ورزشی سرهمی پوشیده بود و طناب می زد. موهایش را با یک کش، پشت سرش
بسته بود. زیاد بلند نبود. چیزی در حدود دو بند انگشت شده بود. اما ماحصل کار، او را
بیش از پیش جذاب کرده بود .
در را باز کردم و بیرون رفتم. بدون انکه دست بکشد، صبح بخیر گفت. زیپ سویشرتم را
بستم و روی صندلی تراس نشستم و به ورزش کردنش، نگاه کردم .
خمیازه ایی کشیدم و گفتم:
_ورزش می کنید؟
_هفته ایی دو سه روز. حتما سعی میکنم تو برنامه ام داشته باشم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن