رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 19

 

به جلو سر خوردم و لم دادم و محو تماشایش شدم. نمی دانم خودش از تاثیری که روی من
میگذاشت، اگاه بود یا نه؟ اگر اگاه بود و تا به حال هیچ اقدامی برای سواستفاده از این تاثیر
نکرده بود، باید به او افرین گفت .
_منم یه زمانی ورزش می کردم. ولی گذاشتم کنار .
طنابش را کنار گذاشت و چند حرکت کششی انجام داد .
_چه ورزشی؟
با شیطنت گفتم:
_منچ و مارپله…
برای لحظه ایی متوقف شد و بعد یک ابرویش را بالا برد و چیزی نگفت. اما در اخر کار،
زمانی که برای خوردن اب از کنارم رد می شد، اهسته گونه ام را نیشگان گرفت .
خندیدم و او به داخل رفت تا دوش بگیرد و من هم کمی در باغچه قدم زدم. هوا عالی بود.
اسمان صاف بود و زیاد سرد هم نبود. به داخل رفتم و صبحانه را اماده کردم. زمانی که او
دوش گرفته و مرتب به اشپزخانه امد، من فنجان دوم قهوه ام را خورده بودم .
گفت که اماده شوم تا بیرون برویم. تاکید کرد که لباس راحت به تن کنم. دوش سریعی گرفتم
و موهایم را خشک کردم و روی پلیور و شلوار جینم، یک کاپشن نسبتا بلند پوشیدم و شال
پشمی بر سر انداختم و کمی بیشتر ارایش کردم و با موهای گیس کرده، از اتاق بیرون
امدم .
در اتاقش و هال، نبود. از پنجره سرکی به بیرون کشیدم. مقابل یک دوچرخه زانو زده بود
و تسمه اش را روغن کاری می کرد. با هیجان از در بیرون زدم .
_وای… این کجا بود؟
چرخید تا سمت دیگر را هم روغن بزند. لبخندی به چهره هیجان زده من که چیزی نمانده
بود بالا و پایین بپرم، زد و گفت:
_تو انبار پشت ساختمون بود .
دستی به زینش کشیدم و زنگش را زدم. همان طور که سرش پایین بود و چرخ ها را برسی
می کرد، خندید .
ده دقیقه بعد، من مقابلش نشسته بودم و دستانم را کنار دستان او، روی دسته گذاشته بودم و
با هیجان دهانم را تا ته باز کرده بودم و می خندیدم. او هم به ارامی رکاب می زد و هر بار
بالاجبار کمی به سمتم خم میشد .
ارام رکاب میزد. چون دو ترکه بودیم، نمی توانست تند تر ازاین برود. ولی همین هم عالی
بود. ریز خندیدم و سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. صورتش دقیقا کنار صورتم بود .
_عالیه!
لبخند ارامی زد.
_می دونستم خوشت میاد .
دوباره و با صدای جیغ مانندی گفتم:
_وای عالیه!
خندید. من هم خندیدم. مهم نبود که جایم انچنان خوب نبود و کمر و باسنم درد گرفته بود.
ولی حس خوبی که مرا به یاد بچگی هایم انداخته بود، بر ناراحتی جایم سایه انداخته بود. باد
ملایمی به صورتم می خورد و تمام وجودم را پر از هیجان می کرد .
روی یک دست انداز که احتمالا قلوه سنگ بود، رفتیم. من جیغ خفیفی همراه با خنده کشیدم
و او بیشتر به طرفم خم شد و محکم دسته را نگه داشت، تا هر دو نفرمان نیوفتیم. همانطور
خندان نگاهش کردم، او هم نگاهم کرد. نگاهی که هم زمان و از نزدیک ترین فاصله ایجاد
شد. چشمان خندانش برای چند ثانیه کوتاه، در نگاهم قفل شد. بعد نگاهش را گرفت و دوباره
به عقب برگشت و کمرش را صاف کرد و چند دقیقه ی بعد نگه داشت .
پیاده شد، اما نگذاشت که من هم پیاده شوم و با دست، هرحالیکه من همچنان سرجایم نشسته
بودم؛ دوچرخه را هدایت کرد. با ناراحتی و ناامیدی گفتم:
_چرا پیاده شدین؟
بدون انکه نگاهم کند، گفت:
_این جا یکم دست اندازه. بذار برسیم یه جای صاف. می افتیم، دست و پات می شکنه .
نیشخند زدم .
_عالیه. عاشقش شدم .
لبخندی گوشه لبش امد، اما همچنان به رو به رو خیره شده بود. سکوت کرده بود. به نظر
دلخور نمی امد، ولی کاملا مشخص بود که حالتش عوض شده است. به جای صافی رسیدیم،
ولی او دیگر سوار نشد. من هم دیگر اصرار نکردم. دوست داشتم که با هم دوچرخه
سواری کنیم ولی اگر او راحت نبود، من نمی توانستم اصراری داشته باشم.
_دیروز فتاح از محراب پرسید. ناراحت بود. گفت که تو این مدت نیومده دیدنش .
لحنش بسیار دلخور بود. با حیرت گفتم:
_واقعا؟
سرش را تکانی عصبی داد.
_چه ادم کینه ایی .
اخمش غلیظ تر شد.
_گاهی وقتها فکر می کنم که اگر محراب برادرم نبود، تا حالا صدباره ولش کرده بودم .
به اسفالت رسیدیم. دوچرخه را نگه داشت و با یک حرکت سوار شد. کمی جا به جا شدم و
تا راحت باشد. اما باعث شد که دوچرخه تکان بدی بخورد. دست چپ اش را از دسته
برداشت و روی کمرم گذاشت .
_وول نخور فرین، می اندازیمون .
سرم را چرخاندم و نگاهش کردم و معصومانه گفتم:
_جلو رفتم که شما راحت باشین .
نگاهی به چشمانم کرد و گوشه لبش بالا رفت و نگاهش را به مقابل داد.
_من راحتم.
لبخند ریز زدم.
_منم راحتم .
نگاهم نکرد ولی چین های ریز گوشه چشمانش، نشان از لبخندی فرو خورده می داد. حالا و
در راه اسفالت، سرعتش را بیشتر کرد. با هیجان خندیدم .
عاقبت جایی نگه داشت و هر دو پیاده شدیم و کمی قدم زدیم و بعد هم دوباره سوار شدیم و
برای ناهار به خانه برگشتیم. در راه تمام مدت از درس من پرسید. برنامه ام برای اینده و
کار. نمی دانم چرا ولی حس کردم که بیشتر اصرار داشت که اگر بتواند، شغلی به عنوان
تدریس برایم جور کند. حتی شده در مدرسه. و با تشویق و اصرار میگفت که باید ادامه
دهم. و وقتی که من با خنده گفتم که همین ارشد را هم با سه سال پشت کنکور ماندن قبول
شده بودم، اخم اش در هم رفت و من را به تنبلی متهم کرد .
دوچرخه را به انبار نبرد که نشان از این داشت باز هم قرار است که سوارش شویم. به خانه
رفتیم و برای ناهار او گوشت چرخ کرده دراورد و بساط کباب کوبیده را علم کرد. من هم
همچنان که او پیاز را رنده می کرد و گوشت را ورز می داد، برایش از کودکی ام وراجی
می کردم .
گاهی با لبخند نگاهم می کرد و گاهی هم از همان خنده های دوست داشتنی اش می کرد.
تک خنده هایی کوتاه .
او کباب ها را سیخ کرد و من هم امدم و روی کانتر پریدم و همان طور که او از دوران
تدریس و دانشگاه اش خاطره تعریف میکرد، من هم با گیسم ور می رفتم. بدجنسی بود.
خودم می دانستم. ولی دیدن نگاه پراز خواستن او، در حرکت دستان من و موهایم، برایم
جالب بود. کاملا مشخص بود که دوست دارد این خودش باشد که دستش را در موهایم می
کشد. اما خودداری به قول پگاه، خدا پسندانه ایی که داشت، به طور وحشتناک و ناامیدکننده
ایی بالا بود .
عاقبت بعد از سیخ کردن تمام کباب ها، دستانش را شست و قبل از انکه من به خودم بیایم و
از کانتر پایین بپرم، با یک گام خودش را به من رساند و مقابلم قرار گرفت و کاملا مرا
احاطه کرد. دستش را پیش اورد و کش موهایم را از پایین گیسم باز کرد و روی کانتر
انداخت. بعد در ارامش و با صورتی خونسرد و حتی جدی و اخم کرده، گیسم را باز کرد .
فقط نگاهش می کردم. انقدر خشکم زده بود که زبانم بند رفته بود. انگشتانش را میان موهایم
سر داد و شانه کرد. بعد دستم را گرفت و کمک کرد تا از کانتر پایین بیایم .
بعد هم بدون هیچ حرفی، سینی کباب و گوجه را با خودش به باغ برد. متعجب و خندان، به
دنبالش رفتم .
_چرا؟
بدون انکه نگاهم کند. کلاه سویشرت اش را روی سرش کشید و کنار باربکیو ایستاد، تا اتش
را روشن کند .
_یه چیزی بپوش…
سریع به داخل رفتم و چنگ انداختم و سویشرتم را از روی مبل قاپیدم و پوشیدم و دوباره به
باغ برگشتم. رفتم و کنارش ایستادم و دوباره و با اصرار پرسیدم:
_چرا؟
باز هم نگاهم نکرد و فقط چند ثانیه بعد پرسید:
_باز هم ابجو داریم؟
خنده ام گرفت. او دانشجوی دکترای ادبیات نبود. او دانشجوی دکترای پیچاندن و حرف
نزدن بود .
_اره، داریم .
_پس بیار بخوریم .
پوف خنده داری کشیدم و چرخیدم و پا کوبان به داخل رفتم. اما در اخرین لحظه، متوجه
لبخند نرمی که به روی لبش امد، شدم. با دو قوطی ابجو برگشتم و باز کردم و به دستش
دادم .
با لج بازی و مصرانه دوباره پرسیدم:
_چرا؟
با بدجنسی گفت:
_اگر برای درسهات هم این قدر مصر بودی، نیازی نبود که سه سال پشت کنکور بمونی.
خنده ام گرفت. خودش هم لبخندی روی لبش امد .
_بعضی وقتها می تونید خیلی بی رحم باشید .
نگاهم کرد. جدی و خونسرد بود.
_اره متاسفانه!
با بدجنسی و با انگشت اشاره ام، شروع به ور رفتن با پایین موهایم کردم. دور انگشتم حلقه
می کردم و رها می کردم .
_تا حالا شده که از قصد دل کس رو هم بشکنید؟
نگاهش بین دست و موهایم در حرکت امد و بعد نگاهش را به چشمانم داد .
_اره…
نگاهش را به اتش داد و بعد از چند لحظه سکوت، خیلی عادی گفت:
_دختری که بخواد با موهاش من رو از راه به در کنه رو سه سوته می ذارم کنار…
بعد لبانش را غنچه کرد و سه سوت پشت سر هم زد و بعد دستش را بالا اورد و مقابل
صورت من گرفت و بشکنی زد .
_به همین راحتی.
چشمانم را برایش گشاد کردم. لبخندی روی لبش امد، اما ان را فرو خورد. با حاضرجوابی
گفتم:
_اون وقت اون دخترها از کجا اومدن؟
یک ابرویش را بالا برد.
_کی گفته که دخترها هستن یا بودن؟
چشمانم را تنگ کردم.
_یعنی فقط یه دختر بوده؟
لبانش را جلو داد و با بدجنسی گفت:
_شاید هم فقط یه دختر هست .
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
_شاید اون دختر عادت داره که با موهاش ور بره…
همان طور که نگاهش به کباب ها و اتش بود، پوف تمسخر امیزی از میان لبانش بیرون
داد .
_یعنی اون دختر عادت داره که این قدر تحریک امیز دستش رو بکشه به موهاش.
با جیغ گفتم:
_تحریک امیز نبود .
خندید. با لحنی پر از حرص متهمش کردم:
_این دیگه اوج بدجنسی بود .
سرش را عقب برد و خندید .
_فکر می کردم که اون دختر ناشناس یا فرضیه. ولی ظاهرا خیلی هم شناس و غیر
فرضیه .
تقریبا پاهایم را روی زمین کوبیدم که باعث شد خنده اش بیشتر شود. با قهر رفتم و روی
صندلی نشستم. کمی چرخید و وقتی که خیالش راحت شد که من به داخل نرفتم، دیگر چیزی
نگفت و سکوت کرد.
تقریبا پاهایم را روی زمین کوبیدم که باعث شد خنده اش بیشتر شود. با قهر رفتم و روی
صندلی نشستم. کمی چرخید و وقتی که خیالش راحت شد که من به داخل نرفتم، دیگر چیزی
نگفت و سکوت کرد. تقریبا در پایان کار بود که کنارم امد و صدایم کرد. همانطور بالای
سرم ایستاد و من با کج خلقی ظاهری، به درختها نگاه می کردم. دوباره صدایم کرد. با
اکراه مصنوعی سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. چشمکی زد و تکه ایی کباب را جلوی
رویم گرفت. دست دراز کردم تا بگیرم، ولی دستش را پس کشید و دوباره چشمک زد. خنده
ام گرفت .
_دهنت رو باز کن…
بیشتر خندیدم .
_که دوباره متهمم کنین به تحریک کردن؟
یک ابرویش بالا رفت و با لحنی جدی و شوخی گفت:
_اون که صددرصد…
چشمانم را درشت کردم و دهانم را باز کردم و کباب را را در دهانم گذاشت. خوشمزه شده
بود .
_وای چه عالی شده. نریخت؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد و دوباره به کنار اتش رفت و سیخ های گوجه فرنگی را هم
برداشت و اتش را خاموش کرد و گفت که به داخل برویم .
برای جلوگیری از سرد شدن غذا، سریع میز را چیدم. برای خودش ته گیلاسی شراب
ریخت و امد و کنارم نشست .
_برنامه عصر چیه؟
لقمه اش را فرو داد و گفت:
_من کلی برگه امتحانی دارم که باید تصحیح کنم. تو اگر بخوای، می تونی بری دوچرخه
سواری
سعی کردم که چهره ام دمغ نشود. اما احتمالا ناامیدی از تمام صورتم مشخص بود، چون
لبخند کوچکی گوشه لب او امد و رفت .
_تنهایی؟
دوباره لبخند امد و این بار بیشتر روی لبش ماند .
_مگه دوچرخه سواری دوست نداری؟
سرم را تکان دادم .
_چرا… ولی می ترسم گم بشم. هوا هم که زود تاریک می شه .
نگاهی به ساعت هال انداخت.
_بعد از ناهار بری، تا قبل از تاریک شدن برمی گردی .
سرم را تکان دادم، ولی چیزی نگفتم .
بعد از غذا با هم ظرفها را شستیم و او که کنار اتش بوی دود گرفته بود، رفت و دوش
گرفت و امد و کنار بخاری روی زمین نشست و به کارش پرداخت. بعد از گذشت یک
ساعت، من هم چنان می پلکیدم. به اتاق می رفتم و با گوشی خودم را مشغول می می کردم.
کتاب می خواندم و تخمه می شکستم و او را زیر نظر می گرفتم .
حالت صورتش جدی و جذاب شده بود. می توانستم او را با همین حالت و در زمان تدریس،
تجسم کنم. قطعا با ابهت و تا حدودی وحشتناک می شد. برای لحظه ایی نگاهش را بالا اورد
و مچ مرا که در حال دید زدنش بودم، گرفت. اما دوباره توجه اش را به کارش داد. چند
دقیقه بعد دوباره از بالای عینکش مرا نگاه کرد.
_نمی ری فرین؟ دیر میشه؛ تاریک میشه.
سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_میشه نرم؟
بیشتر نگاهم کرد .
_اگر دوست نداری، اره .
برخاستم و رفتم و کنارش روی پوستین نشستم. نه نگاهم کرد و نه چیزی گفت. وقتی که
دیدم توجه اش به من نیست. لم دادم و به برگه هایی که تصحیح کرده بود، نگاه کردم .
با حیرت متوجه شدم که یک نفرشان، فقط یک نمره تا قبولی می خواست .
_این فقط یه نمره می خواد… گناه داره
تمرکزش به هم ریخت و اخم اش کمی در هم رفت. اما چیزی نگفت و نگاهش را به من
داد .
_چی گفتی؟
عذرخواهانه گفتم:
_این طفلی فقط یه نمره کم داره .
نگاهی بی تفاوت به برگه کرد و دوباره حواسش را به برگه های درون دستش داد.
_این طفلی میره یه بار دیگه این درس رو می گیره .
چشمانم گرد شد .
_یکم بی انصافی نیست؟
مشغول شمردن بارم نمره بود و برای لحظه ایی سکوت کرد. بعد سرش را بلند کرد و بی
حوصله گفت:
_این میان ترمه. طفلی می تونه تلاش کنه، بلکه پایان ترم بتونه جبران کنه…
مکث کرد و برگه تصحیح شده را روی زمین مقابل من گذاشت و به سراغ برگ دیگر رفت
و در همان حال ادامه داد
_هر چند شک دارم که عرضه این کار رو داشته باشه
نگاهی به اسم دانشجو انداختم. میلاد پاقدم .
_ولی به نظرم گناه داره. اخه یه نمره…
اخم اش بیشتر شد .
_تمرکزم رو به هم می زنی فرین …
سرش را بلند کرد و نگاهی محکم و خشک تحویلم داد .
_یا ساکت بشین و به کارت برس. یا برو یه چرخی بزن، تا تاریک نشده .
شوکه شده از این تحکمی که تا به حال از او ندیده بودم، چیزی نمانده بود که لب برچینم.
باید از اول می دانستم که او در کارش کاملا جدی است. سرم را تکان دادم و گفتم:
_ببخشید…
اه عمیقی کشید و چشمانش را برای لحظه ایی روی هم فشرد و دوباره به کارش برگشت.
همان طور لم داده، دوباره حواسم را به برگه های امتحانی دادم. پرسشها و پاسخ ها را
خواندم. چهار گزینه ایی بود. اما سه سوال اخر، تشریحی بود. بعد هم اخرین سوال که خیلی
جالب بود. سوال این بود: تنها چیزی که در زمان خواندن این سوال به ذهنتان میرسد را
بگوید. بدون خود سانسوری. در پرانتز امده بود که حتی اگر این فکر فحش و بد و بیراه به
من باشد. خنده ام گرفت و با هیجان بیشتری شروع به خواندن جوابها کردم .
جوابها انقدر متفاوت بود که به سختی خنده ام را کنترل کردم، تا باز هم حواس او پرت
نشود. یکی از نحوه تدریس او انتقاد کرده بود و دیگری فقط قربان صدقه قد و بالای او رفته
بود. یکی پرسیده بود استاد موهای تان را کدام ارایشگاه کوتاه می کنید؟ ادرس بدید! و
دیگری هم برگه امتحانی را با توالت عمومی اشتباه گرفته بود و همه را از دم مورد عنایت
قرار داده بود. از دولت و مملکت گرفته، تا دانشگاه و اساتید و حتی شخص خودش را.
نتوانستم و ریز خندیدم. از گوشه چشم متوجه شدم که برای لحظه ایی حواسش پرت شد و
سرش به طرف من چرخید. اما من به روی خودم نیاوردم و او هم دوباره تمرکزش را به
کارش داد .
جواب دیگری، شعر زیبایی از مولانا بود. و یکی هم پرسیده بود که استاد شما زن دارید؟
خیال ازدواج ندارید؟ اما جوابی که مرا از جا پراند، متعلق به دختری به اسم زیبا طوافی
بود .
زیبا طوافی به تنها چیزی که ان لحظه فکر میکرده است، داشتن رابطه با یاری، روی میز
استاد بوده است. چشمانم از این همه وقاحت گشاد شد. از جا پریدم و برگه را مقابل صورت
او گرفتم و با حرص گفتم:
_این …
بیچاره از جا پرید و شوکه به من نگاه کرد .
_این رو از همین حالا بندازید .
کمی اخم کرد. ولی با خواندن جواب برگه، لبخندی گوشه لبش امد .
_این طوافی فقط برای همین منظور اومده دانشگاه. ظاهرا رابطه داشتن روی میز استاد هم،
از فانتزی های سکسیشه…
برگه تصحیح شده دیگری روی زمین گذاشت و ادامه داد.
_نود درصد اساتید زیر شصت سال رو مورد عنایت قرار داده .
چشمانم دیگر گردتر از این نمی شد .
_شوخی می کنید؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد .
_نه… اتفاقا دختر خیلی باهوشیه. درسش هم خوبه و این کارش، برای نمره نیست .
_پس چرا؟
شانه اش را کمی بالا برد.
_نمی دونم و واقعا هم علاقه ایی ندارم که بدونم تو ذهن مریضش، چی می گذره .
با جدیت گفتم:
_باید این برگه رو نشون کمیته انضباطی بدین .
سرش را تکان داد و جدی گفت:
_اون فقط جواب سوالی که ازش خواسته شده رو داده. بدون خود سانسوری. درسته که
نشون کمیته انضباطی بدم، کارش تمومه. ولی از لحاظ اخلاقی درست نیست. در ثانی قرار
نیست که اون به فانتزی ذهنیش برسه. پس من هم قرار نیست به خاطر جواب صادقانه اش،
براش دردسر درست کنم. سوما هم اینکه اون بار اولش نیست که میره کمیته انظباطی. مثل
اینکه یه اشنای گردن کلفت داره.
اخم کردم و برگه را روی زمین انداختم. گوشه لبش با این حرکت من بالا رفت. ولی دوباره
حواسش را به کارش داد. اما بعد از چند لحظه، مثل اینکه نتوانست و تمرکزش به هم
خورده بود، خودکارش را کنار گذاشت و برگه ها را روی زمین گذاشت. نگاهی جدی و
خشک به من کرد. لبم را گزیدم و گفتم:
_می دونم می دونم. ببخشید…
اخم اش غلیظ تر شد. اما متوجه شدم که اخم اش در ان لحظه، مصنوعی است .
_نشستی کنارم و چند بار حواسم رو پرت کردی. بهت تذکر دادم، ولی باز هم حواسم رو
پرت کردی…
چشمانش را تنگ کرد و تمام هیکل و صورتم را برانداز کرد.
_چی کار کنم باهات؟
با خنده و شوخی گفتم:
_تو رو خدا من رو نخور!
پوزخندی از ته حلق زد و گفت:
_نه تنبیه بهتری دارم برات…
مکث کرد و گفت:
_برو اون کش موهات رو بیار .
ابروانم را بالا بردم و گفتم:
_می خوای با کش مو بزنیم؟
یک ابرویش را بالا برد.
_نه با دم نرم و نازکم…
بعد ضربه ایی اهسته به کمرم زد و گفت:
_پاشو برو کش رو بیار. کاردارم، وقت ندارم .
برخاستم و معصومانه گفتم:
_خب به کارتون برسین. منم اصلا میرم تو کتابخونه .
پوزخندش غلیظ تر شد.
_نه تنبیه سرجاشه. برای اون وقت دارم .
کش را از روی کانتر، جایی که خودش گذاشته بود، برداشتم و اوردم و به دستش دادم.
دستم را گرفت و کشید و مرا مقابل خودش نشاند. بعد هم اشاره کرد که بچرخم و پشتم را به
او بکنم .
متوجه شدم که می خواهد چه کار کند. لبخندی روی لبم امد و نیشم باز شد. موهایم را از
روی شانه ام جمع کرد. دستش را ارام و نوازش گونه درون موهایم کشید. با صبرو
حوصله. با لذت و ارامش. موهایم را لمس کرد و بعد ارام بافت. اما قطعا این طولانی ترین
بافتن موی تاریخ بود. گاهی انگشتانش به گردنم می خورد. خواسته یا نخواسته. اما به نظر
می رسید که این موهایم هست که او با لذت لمس می کرد .
با کش، انتهای موهایم را بست و بعد خیلی ناگهانی یقه ام را از عقب کشید. جیغ خفیفی
کشیدم و چون کاملا غیرمنتظره بود و توقع این حرکت را نداشتم، به عقب پرت شدم. گیس
بافته ام را در داخل پلیورم انداخت و یقه ام را مرتب کرد. بعد هم دستش را روی شانه ام
گذاشت و کمی دیگر مرا به عقب متمایل کرد. سرش را نزدیک گردنم اورد و زیر گوشم
زمزمه کرد.
_تا شب ببینم این گیس هات رو از اون تو بیرون اوردی، تا اخر یک شنبه مجبوری
روسری سرت کنی .
سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. انقدر نزدیک بود که می توانستم دانه به دانه ریشهای
سیاهش که از پوستش بیرون امده بود و ته ریش شده بود را بشمارم. به چشمانش نگاه
کردم. مژهای بلند و برگشته اش. گوشه ی بالا رفته و اندکی بادامی چشمانش. ابروان بلند و
کشیده اش .
_چرا من باید برای تحریک نشدن شما اذیت بشم؟
یک ابرویش بالا رفت و صورتم را برانداز کرد. پوزخند زد و گفت:
_حرفهای خطرناک می زنی!
خندیدم. خواستم تا از ان حالت برخیزم، اما متوجه شدم که فشار دستش روی شانه ام بیشتر
شد و به نوعی این اجازه را به من نداد. یک ابرویم را بالا بردم و با بدجنسی گفتم:
_پس اگر اجازه بدین من جمع کنم برم که شما اذیت نشین.
همان طور ارام و خونسرد توی صورتم نگاه کرد .
_کجا به سلامتی؟
_برمی گردم دیگه. قرار نیست که با وجود من، شما اذیت بشین.
یک ابرویش با حالت بامزه ایی بالا رفت. دوباره صورتم را برانداز کرد.
_پس می خوای بری؟
سرم را تکان دادم.
_باشه. برو…
باز هم تکانی به خودم دادم تا بلند شوم. این بار تکانی کاملا محسوس. اما فشار دست او هم
روی شانه هایم بیشتر شد و من ناخوداگاه کاملا از زیر در رفتم و در بغلش افتادم. بی اراده
از این موش و گربه بازی او خنده ام گرفت و ریز خندیدم. گوشه لب او هم بالا رفت. دست
چپ اش را از روی شانه ام برداشت و چانه ام را در دست گرفت .
_کلا تو هر زمینه ایی، موارد منکراتی ات زیاده…
می دانستم اشاره اش به خنده هایم است. بیشتر خندیدم. سرم روی شانه ی راستش قرار
گرفته بود و پیشانی ام به گردنش چسبیده بود. بوی خوش تمیزی مردانه میداد. بوی صابون
و شامپو .
_پس دیگه باید حتما برم
اخم کم رنگی کرد و چند لحظه ارام و جدی نگاهم کرد. دستش را از روی چانه ام حرکت
داد و روی گونه ام گذاشت .
_اره. برو…
با ابرویم به دستش که روی شانه راستم بود، اشاره کردم و گفتم:
_اگه اجازه بدین…
این بار طولانی تر نگاهم کرد. کمی چانه اش را بالا برد .
_اجازه؟
_اره دیگه…
دوباره صورتم را کاوید و شعری زیر لب زمزمه کرد.
_دختر بهار، گیسو افشان کن
گیسوانت، خود زندگی است…
لبم را گزیدم و زمزمه کردم.
_من دختر زمستونم…
جمله ام هیچ گاه کامل نشد. مرا بوسید. بوسه ایی ارام و کوتاه. بعد سرش را کنار کشید و ان
چنان حالتی در نگاهش پیدا شد، مثل اینکه خودش هم باور نمی کرد که این کار را کرده
است .
فشار دستش روی شانه راستم کم شد و دست چپش را از روی گونه ام برداشت و روی شانه
چپم گذاشت و مرا بلند کرد و از خودش فاصله داد .
حالت کلافه و ناراحت نداشت. همان حالت ارام و جدی همیشه اش را داشت. فقط نوعی
ناباوری خنده دار در نگاهش بود. سرخ شدم و سریع خودم را جمع و جور کردم. روی
پاهایم پریدم و بلند شدم. نمی دانم چه برداشتی از این از جا پریدن من کرد. احتمالا فکر
کرد که من می خواهم بروم .
حالت کلافه و ناراحت نداشت. همان حالت ارام و جدی همیشه اش را داشت. فقط نوعی
ناباوری خنده دار در نگاهش بود. سرخ شدم و سریع خودم را جمع و جور کردم. روی
پاهایم پریدم و بلند شدم. نمی دانم چه برداشتی از این از جا پریدن من کرد. احتمالا فکر
کرد که من می خواهم بروم .
_بمون…
برخاست و به طرف اتاقش رفت .
_من می رم یه چیزیهایی برای شام بخرم .
و دقیقه ایی بعد لباس پوشیده از اتاق بیرون امد و در حالیکه کاملا حالت خونسرد و ارام
خودش را پیدا کرده بود، سوییچ اش را برداشت و گفت:
_در رو قفل کن تا برگردم .
حتی نتوانستم نگاهش کنم. رفت و من ان چنان هیجانی پیدا کرده بودم که نمی توانستم یک
جا بند شوم. قدم می زدم. با خودم حرف می زدم. تکان تکان می خوردم .
خودم می دانستم که این بوسه تمام رابطه ما را عوض می کند. این بوسه سراغاز همان
مرحله جدی بود که او از ان صحبت کرده بود. از طرفی من بچه نبودم و خودم می دانستم
که با این نزدیکی و تنهایی ما، بالاخره این اتفاق دیر یا زود می افتاد و اگر می خواستم
عادلانه قضاوت کنم، باید می گفتم که حق با پگاه بود و او ادم درستی بود که تا ان لحظه
این اتفاق نیافتاده بود و باز هم اگر می خواستم کاملا عادلانه قضاوت کنم، باید میگفتم حالا
هم تقصیر من بود. اگر من همچنان شوخی هایی با او نمی کردم، او هنوز هم همان رفتار
را ادمه میداد .
ولی چیزی که غیر قابل انکار بود، این بود که این بوسه کل رابطه ما را عوض می کرد.
چه من می خواستم و چه نمی خواستم، دو راه حل داشتم. می توانستم همان لحظه به اتاقم
بروم و دیگر بیرون نیایم و صبح فردا هم به تهران برگردم و از او فاصله بگیرم. و هم می
توانستم به همین روشی که تا به حال جلو امده بودم، ادامه مسیر بدهم. ولی چیزی که
مشخص بود، این بود که مسیر کمی عوض شده بود. این بوسه، به بوسه های دیگر ختم می
شد و این چیزی بود که برو برگرد نداشت.
از یخچال اب برداشتم و خوردم. لیوان خالی را روی پیشانی ام گذاشتم و چشمانم را روی
هم فشردم. این را می خواستم؟ این تغییر مسیر را می خواستم؟ اصلا می توانستم ادامه دهم؟
ادامه چیزی که اتنهایش مثل یک تونل ابدی، بدون روشنایی و روزن بود، سخت بود. هیچ
نوری نبود که اندکی امید ایجاد کند .
رابطه ی ما در نهایت محکوم به جدایی بود. ایا من این را می خواستم؟ این رابطه را با علم
کامل به اخر کارش، می خواستم؟ لبم را گزیدم و بغضم ترکید. تازگیها به طور ناخوش
ایندی نازک و نارنجی شده بودم .
به کانتر تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا ارام شوم. دوست نداشتم او بیاید و
چشمان گریه ایی مرا ببیند. خم شدم و صورتم را در همان سینک اشپزخانه، با اب سرد
شستم و دستم را مشت کردم و چشمانم را در اب سرد باز و بسته کردم. اما باز هم اشکم در
امد. همان طور دولا روی سینک اشک ریختم. یک دستم را به شیر تکیه دادم و دست
دیگرم را روی شکمم مشت کردم و زار زار گریه کردم .
یک ساعت بعد که او با دو بسته جوجه کباب اماده و کیسه ایی پر از خرت و پرت و میوه
برگشت، کتابی که فقط به عنوان دکور دستم گرفته بودم را کنار گذاشتم و به کمک اش
رفتم. برای لحظه ی کوتاهی که کیسه میوه ها را به دستم می داد، نگاهش عمیق و دقیق
روی صورتم چرخید .
چیزی نگفت. یا متوجه نشد و یا ترجیح داد که نشان دهد که متوجه چیزی نشده است. کمک
کردیم و با هم خرید ها را جابه جا کردیم. تلفنم زنگ خورد و رفتم و با بهروز صحبت
کردم و دوباره به اشپزخانه برگشتم. کنار سینک ایستاده بود و میوه ها را می شست. جلو
رفتم و گفتم:
_شما به کارتون برسین. من می شورم .
با سرم به اوراق امتحانی که هنوز در هال و کنار بخاری ولو بود، اشاره کردم. بدون حرف
کنار کشید و دستانش را خشک کرد و در لحظه اخر که از اشپزخانه بیرون می رفت، دست
دراز کرد و گیس موهایم که هنوز مطیعانه در لباسم مانده بود، بیرون اورد و رفت .
با همه ناراحتی ام خنده ام گرفت. صدای خنده ی ارام او هم از هال امد .

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. با سلام
    -اول اينكه تشكر ميكنم كه مثل باقي رمان ها كل موضوع در مورد روابط جنسي نيست و نويسنده عقده اون هارو حداقل تا اينجاي كار نداشته
    -دوم اينكه خواهش ميكنم بيشتر سعي كنين يه چيز واقعي باشه تا كه موضوع كه به تخيلات كشيده بشه
    -و اينكه بيشتر پارت بزاريد ما واقعا مشتاق هستيم
    با تشكر 🙏🙏🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن