رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 20

 

فصل سیزدهم
صبح انقدر دیر بلند شدم که افتاب تمام اتاق را گرفته بود. تعجبی نداشت. تقریبا نزدیک
سحر بود که خوابم برده بود. حالا هم اگر چه زیاد خوابیده بودم، ولی تمام بدنم کوفته و
خسته بود. برخاستم و لباس عوض کردم و بیرون رفتم. در اتاق یاری باز بود. خودش هم
پشت میز ناهار خوری نشسته بود و اوراقی که شب قبل نتوانسته بود تصحیح کند را
تصحیح می کرد. شب قبل، او ظاهرا ارامش و خونسردی همیشه را داشت. ولی در حقیقت
این طور نبود. هیچ کاری نکرد. فقط تلوزیون نگاه کرد. اما کاملا مشخص بود که حواسش
ان جا نیست. شام هم گفت که املت درست کنیم و خودش هم گوجه فرنگی رنده کرد و املت
خوشمزه ایی درست کرد .
سکوتی که بینمان بود، کاملا طبیعی بود. با این همه درون گرایی او، کاملا مشخص بود که
سخت با هر موقعیت جدیدی کنار می اید. بوسه ایی که او احتمالا برایش برنامه ریزی
نکرده بود، معادلات خوددارانه او را برهم زده بود. همچنان ادمی، این کارشکنی اراده اش
را با سکوت، جبران می کرد .
تا اخر شب، یک کلمه هم بینمان ردوبدل نشد و من خیلی زود به اتاق رفتم و دیگر بیرون
نیامدم. ان بوسه فصل جدیدی را باب کرده بود. ولی به طور ناامید کننده ایی، تمام ان
صمیمیتی که ان همه برای ایجاد ان تلاش کرده بودم را از بین برده بود .
_صبح بخیر!
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. بعد لبخند ارامی زد .
_سلام. خوب خوابیدی؟
سرم را تکان دادم و موهای پریشانم را پشت گوشم فرستادم .
_بله. ببخشید دیر بلند شدم .
سرش را تکان داد.
_اومدی تعطیلات دیگه. خواب هم یه بخش از تعطیلاته .
دوباره همان ادم منطقی و غیر قابل انعطاف شده بود. اهی کشیدم و به اشپزخانه رفتم.
_شما صبحانه خوردید؟
_اره…
فنجان قهوه ایی از قهوه ساز برای خودم ریختم و به کانتر تکیه دادم و ارام ارام نوشیدم و
اجازه دادم که کافیین مغزم را، راه بیاندازد. هر چند انچنان قفل کرده بود که بعید می دانستم
یک خروار کافیین هم بتواند ان را راه بیاندازد .
به هال برگشتم. اخرین برگه امتحانی را روی میز گذاشت و بعد همه را دسته کرد و داخل
پوشه دکمه داری گذاشت و عینکش را برداشت و از پشت میز برخاست .
_برنامه امروز چیه؟
شانه ام را بالا بردم. چند قدم جلو امد و کاملا مقابلم ایستاد. چشمانش تمام صورتم را کاوید .
_دوست داری بریم دوچرخه سواری؟
لبخند ارامی زدم .
_اره دوست دارم .
لبخند مهربانی زد .
_برو بپوش پس
به اتاق رفتم و در حالیکه لباس می پوشیدم، با بابا هم حرف زدم. گفتم که ما هم فردا ظهر
راه می افتیم و برمی گردیم. ولی او گفت که احتمالا ان هفته را در زنجان می ماند. گفتم که
مواظب باشد با ان سرمای انجا، سرما نخورد.
وقتی که قطع کردم و بیرون رفتم. او هم لباس پوشیده بود و بیرون رفته بود. هوا ابر بود و
به شدت سرد. به جای شال، کلاه بافتنی صورتی به سرم گذاشتم و شالی هم رنگ ان، به
گردن بستم. پگاه همیشه ان کلاه را مسخره می کرد. می گفت که مثل خامه صورتی روی
مافین های کوچک است. پفکی و صورتی کم رنگ .
کمک کرد تا سوار شوم و راه افتاد. هیجان روز قبل را نداشتم، ولی باز هم احساس شادی
می کردم. لبخندی روی لبم می امد و می رفت .
کمک کرد تا سوار شوم و راه افتاد. هیجان روز قبل را نداشتم، ولی باز هم حس شادی می
کردم. لبخندی روی لبم می امد و می رفت .
او هم سکوت کرده بود و ارام رکاب می زد. برای لحظه ایی سرم را چرخاندم و نگاهش
کردم. نگاهش روی من بود. با حالتی غریب و ارام. لبخند ریزی زدم. گوشه لبش بالا رفت
و دست چپش را از روی فرمان دوچرخه برداشت و با انگشت اشاره اش گونه ام را برای
لحظه ایی لمس کرد. بعد خم شد و بوسه ایی ارام، از پیشانی ام گرفت. بوسه اش پر از حس
خوب بود. قلبم یک باره از کار افتاد و بعد ان چنان محکم شروع به طپش کرد، که هر
لحظه احساس کردم از این شوک خواهد ایستاد .
بوسه روز قبل، جز غافلگیری برای هر دو نفرمان و حس بد و شوک، چیزی نداشت. ولی
بوسه نرمی که امروز روی پیشانی ام نشاند، پر از ارامش و زیبایی و محبت بود. یک
بوسه واقعی بود .
نگاهش را گرفت و به روبه روی نگاه کرد و من هم سرم را چرخاندم و به جاده و اطراف
نگاه کردم. به طور معجزه اسایی ان بار سنگینی که از شب قبل روی سینه ام بود، برداشته
شده بود. ارامش زیادی که پیدا کرده بودم، باعث شد که باز هم بخندم .
با افتادن اولین قطره باران روی سرمان، اجبارا به خانه برگشتیم. ولی در ده دقیقه اخر
مسیر، باران ان چنان شدید شد که سرتاپای ما هم خیس اب شد .
وقتی که به خانه رسیدیم، تمام لباسهایمان خیس شده بود. در حالیکه کاپشن اش را در می
اورد و می تکاند گفت که به حمام بروم. مطیعانه گوش دادم و دوش اب گرمی گرفتم. وقتی
که بیرون امدم او در اشپزخانه مشغول سیخ کردن جوجه کباب هایی بود که شب قبل خریده
بود. موهایش هنوز نم داشت و یک حوله دور گردنش بود.
_شما دوش نمی گیرین؟
_چرا بعد از اینها. بوی دود می گیرم .
نگذاشت که من به حیاط بروم و خودش به تراس رفت و تمام جوجه ها را کباب کرد و به
داخل امد. وقتی که به داخل برگشت بینی اش قرمز شده بود. به سرعت به حمام رفت و من
هم میز را چیدم .
قبل از امدم به سر میز، از یخچال قرص سرما خوردگی برداشت و یکی خورد. امد و مقابل
من نشست و لای نان را باز کرد و برایم غذا کشید .
نگاهی به پنجره کردم و با افسردگی گفتم:
_چه بارونی. حالا چی کار کنیم؟
لبخندی گوشه لبش امد .
_تو همه هوایی میشه خوش گذروند.
_مثلا چی کار کنیم؟
_تخته بلدی؟
با هیجان خندیدم .
_وای اره. شرط ببندیم .
ابرویش را بالا داد .
_دیگه چی؟
با خنده گفتم:
_سر چیزیهای کوچیک.
_مثلا چی؟
کمی فکر کردم.
_مثلا یه جفت جوراب
خندید .
_یه کشو جوراب دارم .
با بدجنسی گفتم:
_خیلی به بردنتون امیدوار نباشید .
چانه اش را بالا برد.
_می خوای بگی که بازیت خوبه؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم .
_باشه. یه جفت جوراب
چشمانم را تنگ کردم و گفتم:
_نه پشیمون شدم .
لبخندی زد و چیزی نگفت. متفکرانه گفتم:
_یه چیز خفن باید باشه.
_مثلا؟
_بذارید من فکرهام رو بکنم…
خنده اش گرفت .
_باشه فکرهات رو هم بکن .
وقتی که ظرفها را شستیم و کنار هم روی پوستین نشستیم. تخته اش را اورد و گفت:
_خب خانم کازینو رویال، فکرهات رو کردی؟
کمی لم دادم و با خنده نخودی گفتم:
_اره…
چهارزانو مقابل من نشست. تاس را برداشت و به من داد. تاس را در مشتم تکان تکان
دادم .
_اگر من بردم شما بهم میگین که چرا اجاره اپارتمان رو به محک بخشدیدن .
ان چنان حیرت کرد که هر دو ابرویش بالا رفت .
_یعنی اینقدر برات مهمه؟
سرم را تکان دادم .
_اول اینکه من فوضولم. دوم اینکه ما داریم با برادر شما کار میکنیم و من واقعا می خوام
بیشتر ایشون رو بشناسم .
چند لحظه در سکوت براندازم کرد. مثل اینکه داشت حرفم را سبک و سنگین می کرد.
چیزی که گفته بود، کاملا منطقی و قابل باور بود. سرش را تکان تکان داد گفت:
_و اگه من بردم؟
شانه ام را بالا بردم. پوزخندی زد و چیزی نگفت. بعد هم اشاره کرد که تاس را بیاندازم .
_خب نگفتین که شما شرطتون چیه؟
گوشه لبش بالا رفت. چشمانش برق شیطنتی پیدا کرد که تا ان لحظه ندیده بودم .
_قابل گفتن نیست…
بعد با دستش اشاره کرد و ادامه داد .
_بنداز تاس رو
چشمانم گرد شد که باعث شد خنده ایی سرفه مانند و از ته حلق بکند. اما به سرعت جدی
شد و وقتی که من تاس را انداختم، کاملا برای بازی تمرکز کرده بود .
از همان اغاز بازی، فهمیدم که با یک نردباز حرفه ایی طرف هستم. و در اخر بازی،
شانس با من یار نبود و او برد. نگاهش کردم. در ارامش به پشتی تکیه داد و لبخندی روی
لبش امد .
پوفی کردم و گفتم:
_وای باختم…
خندید. با بیچارگی گفتم:
_شرطتون چیه؟
خنده اش بیشتر شد و سرش را پایین انداخت. از جا پریدم و نگاهی به ساعت کردم و گفتم:
_الان که برای شام زوده، ولی من شام امشب رو درست می کنم .
همچنان که می خندید اشاره کرد که نزدش بروم. نگاهی گناهکارانه به او کردم. با دستش
اشاره کرد که دقیقا کنارش بنشینم. پا کشان جلو رفتم و با بی میلی ظاهری، کنارش نشستم.
یک دستش را بلند کرد و دور شانه ام انداخت. اما تلاشی برای نزدیک شدن نکرد و
همچنان با فاصله نشسته بود .
_شام چی می خورین؟
لبخند بامزه ایی زد و با کنترل، تلوزیون را روشن کرد و سکوت کرد. چند لحظه که کانالها
را بالا و پایین کرد. عاقبت روی شبکه خبر گذاشت و درحالیکه نگاهش به تلوزیون بود،
گفت:
_خودت دوست داشتی شرط بندی کنی. حالا چرا می خوای از زیرش در بری؟
_نه نمی خوام در برم. می خوام شام درست کنم .
سرش را چرخاند و نگاهم کرد. چشمانش خندان بود، ولی دهانش محکم و جدی مانده بود.
به یاد بوسه مان افتادم و تا بناگوش سرخ شدم. لبخندی روی لبش امد. احتمالا حدس اینکه
چه در ذهنم گذشته که این طور رنگ به رنگ شده ام، سخت نبود .
فشاری به سر شانه ام داد و مرا به خودش نزدیک تر کرد .
_پس می خوای شام درست کنی؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم .
_اصلا هم خیال نداری زیر قولت بزنی؟
سرم را به طرفین تکان دادم .
چانه اش را بالا برد و از پشت سر، دستش را درون موهایم فرو برد .
_خب شام چی می خورین اقای کامکاران؟
لبخندش کش امد و با حالتی جالب، یک ابرویش را بالا برد .
_اقای کامکاران؟
لبم را گزیدم .
_استاد؟
چانه اش را بالا برد .
_اره این بهتره. حس خوبی بهم دست میده .
دستش را از میان موهایم بیرون اورد و روی گونه ام گذاشت .
_ولی فکر کنم یاری رو ترجیح می دم .
باز هم سرخ شدم. به لحظه ایی که می خواستم، رسیدم. تمام مدت با او رسمی بودم و او را
به نام کوچک صدا نزدم؛ چون علاوه بر احترامی که برایش قایل بودم، دوست داشتم که
خودش بخواهد که او را با نام کوچک صدا بزنم. دوست داشتم که خودش به مرحله ایی
برسد که این صمیمت را بخواهد. حالا او خودش خواسته بود که اسم کوچک اش را صدا
بزنم .
دستش را برداشت و دوباره سر شانه ام گذاشت و لم داد و اشاره کرد که کنارش لم بدهم.
یک ساعت بعد در سکوت تلوزیون نگاه کردیم. هیچ حرفی نزد و هیچ کاری نکرد .
یک ساعت بعد گفت که اگر دوست داشته باشم چتر در خانه دارد، لباس بپوشیم و در باران
قدم بزنیم. با ذوق قبول کردم و لباس و چکمه پوشیدم و با هم بیرون رفتیم. موهایم را جمع
کرده و زیر کلاه مخفی کرده بودم و برای لحظه ایی متوجه شدم که با حالتی بامزه به دنبال
گیس موهایم است. با دستم به کلاه اشاره کردم و گفتم که جایش این زیر امن است. به خنده
افتاد و سرش را با حالتی بامزه تکان تکان داد .
در باران به راه افتادیم. هر دو نفرمان زیر یک چتر رفتیم و تنگ هم قدم زدیم. با سرخوشی
از رمانها صحبت کردیم. من به او گفتم که از چه سبک ها و اثرهایی بیشتر خوشم می اید و
او هم درباره هر سبک و اثر توضیحی مفصل داد .
تا تاریک شدن هوا قدم زدیم و بعد اهنگ برگشت کردیم. وقتی که به خانه برگشتیم، ساعت
هفت بود و چون برای شام زود بود فیلم گذاشتیم و فیلم تماشا کردیم .
بعد از فیلم، من ان چنان سریع برخاستم و به اشپزخانه فرار کردم که او به خنده افتاد. با
حالتی بامزه به اشپزخانه امد و در اطراف من که در یخچال را باز کرده و تا کمر در ان
فرو رفته بودم، قدم می زد .
_پنیر پیتزا داریم؟
به کانتر تکیه داد و دست به سینه شد .
_نه
_می خواستم لازانیا بذارم .
_کی گفته شما شام درست کنی؟
با حالتی معصومانه گفتم:
_شام نمی خورین؟
لبانش را فریبنده جلو داد و سرتاپای مرا برانداز کرد. طوری که به خنده افتادم و گفتم:
_من شام نیستما
یک ابرویش را بالا برد .
_دارم به شرطم فکر می کنم .
اهی کشیدم و با بیچارگی گفتم:
-بیخیال نمیشین، نه؟
_تو بودی می شدی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و نالیدم که باعث شد، باز هم به خنده بیفتاد. دستش را دراز
کرد. به نشانه اینکه می خواهد دستم را بگیرد. دستم را دراز کردم و در دستش گذاشتم.
اهسته به طرف خودش کشید و من کاملا با اراده و خواسته، به طرفش رفتم. فکر کردم که
می خواهد در اغوشم بگیرد، ولی در جایی متوقف شد .
چشمانش در ارامش و متانت همیشگی اش مرا برانداز کرد .
_و اما شرط…
چشمانش در ارامش و متانت همیشگی اش مرا برانداز کرد .
_و اما شرط…
چشمانم را بستم و به هم فشردم. جوری که بینی ام چین افتاد. یک ثانیه بعد، یکی از چشمانم
را باز کردم و نگاهی زیرزیرکی به او کردم. لبخندی به روی لبش بود. دوباره چشمانم را
بستم که توی صورتم فوت کرد. خندیدم و چشمانم را باز کردم .
_الان ترسیدی؟
شانه ام را بالا بردم.
_شما گفتین که قابل گفتن نیست.
چانه اش را بالا برد و خونسرد گفت:
_مگه هر چی قابل بیان کردن نباشه، دیگه اوج وقاحته؟
_معمولا اره
سرش را تکان تکان داد .
_عجب…
همان طور که نگاهم می کرد دست دراز کرد و موهایم را از توی صورتم کنار زد. ارام.
جوری که حتی سر انگشتانش هم با صورتم تماسی پیدا نکرد .
_عشق گاهی قابل بیان کردن نیست. این دلیلی بر وقاحت داشتنش نیست. گاهی بعضی
حرفها نگفتنیه. ولی عین سادگی و شرافته .
زمزمه کردم:
_پس بگین شرطتون رو
مثل خودم زمزمه کرد.
_از کجا مطمئنی که شرط من جز اون نگفتنی های وقیح نباشه؟
خندیدم .
_شما استاد پیچوندن ادم هستین
گوشه لبش بالا رفت و چشمکی زد و گفت:
_حالا بماند…
به نرمی مرا کنار زد و در فریزر را باز کرد و یک بسته مرغ بیرون اورد و همانطور که
زیر لب زمزمه می کرد، مقدمات غذا را ردیف کرد. با حیرت نگاهش کردم و گفتم:
_نگفتین چی بود شرط؟
پوزخند بامزه ایی زد.
_گفتم که، حالا بماند.
چشمانم را چرخاندم و خندیدم. بعد هم چون هیچ کاری از من نخواست من هم از خدا
خواسته و با پررویی، به کتاب خانه رفتم و ابتدا با بابا و بهروز و پگاه حرف زدم و بعد هم
راحت لم دادم و کتاب خواندم .
صبح روز یکشنبه، زودتر از او از خواب بیدار شدم. در حال مهیا کردن بساط صبحانه
بودم که صدای زنگ تلفنش از اتاق امد. بعد هم صدای صبحت کردن ارام و زمزمه مانندش
و بعد هم در اتاق محکم باز شد و او با شلوارک و زیر پوش استین حلقه ایی از اتاق به
حالت دو بیرون امد. ان چنان عجله داشت که صدای ایستادنش به روی پارکت چوبی، مثل
ترمز ماشین، صدا داد .
_فرین…
به در اتاقم رفته بود. از اشپزخانه بیرون امدم و در هال، و بلند گفتم:
_جانم؟ من این جام
مقابل پله ها امد و سرکی کشید و گفت:
_اماده شو باید راه بیفتیم.
وا رفتم و با دلهره گفتم:
_چی شده؟
همانطور که به طرف اتاقش می رفت، دست برد و زیرپوشش را در اورد. بعد یادش افتاد
که در را نبسته است. چرخید و در را روی من که هاج و واج و سرخ شده، نگاهش
میکردم، بست و از همان پشت در گفت:
_حاج فتاح دوباره قلبش گرفته. بردنش بیمارستان.
به طرف اتاق دویدم.
_ای داد. الان اماده می شم .
با بالاترین سرعتی که می توانستم اماده شدم و وسایلم را جمع کردم و دعا کردم که در اثر
این عجله، چیز را جا نگذارم. وقتی که از اتاق بیرون امدم او در حیاط مشغول جا دادن
وسایل و چک کردن اب و روغن ماشین بود .
سریع چند لقمه نان و پنیر گرفتم و فلاسک چای را پرکردم و بخاری را خاموش کردم و او
را که برای بردن سبد پیک نیک امده بود، صدا زدم و فنجان قهوه را به دستش دادم. نگاهی
محبت امیز و پر از تشکر کرد .
همان طور سرپا به کانتر تکیه داد و قهوه اش را نوشید. کلافه نبود. ولی به شدت ناراحت
بود. با ملایمت، دستم را روی بازویش گذاشتم.
_خوب میشه. نگران نباشید.
سرش را تکان داد و گفت:
_از اون روز بدتره اوضاعش
اخم کردم و با همدردی گفتم:
_چون بار دومه که سکته می کنن. ایشالا که چیزی نیست .
نفسش را محکم بیرون داد و سرش را تکان تکان داد. بعد از خوردن قهوه اش به سرعت
راه افتادیم و بر خلاف بار قبل که در جاده و هنگام بازگشت، کلی حرف زده بودیم و وعده
قرار ملاقاتهای دیگرمان را گذاشته بودیم، ولی حالا حتی یک کلمه هم بینمان ردوبدل نشد .
علی رغم نگرانی که داشت، ولی تند و بد نمی راند. اما تا رسیدن به مقصد، یک کلمه هم
حرف نزد. و نه حتی یک رادیو روشن کرد. تمام مدت چهره اش ارام، ولی در فکر بود .
مرا مقابل خانه پیاده کرد و به سرعت به بیمارستان رفت. با پگاه تماس گرفتم و گفتم که چه
شده و من مجبور شدم که زود برگردم. و گفتم که می ایم تا خاله و شوهر خاله ام را ببینم.
بنابراین لباس عوض کردم و به خانه خاله ام رفتم.
خانه شان شلوغ بود و فامیلهای شوهر خاله ام ان جا بودند و سر خاله ام حسابی شلوغ بود.
ولی نه انقدر که صدهزار بار بغلم نکند و قربان صدقه ام نرود .
به خاطر شباهتی که به مادرم داشتم، در قلبم خاله ام جایگاهی ورای یک خواهر زاده داشتم.
خاله ام در من خواهر از دست رفته اش را می دید و همین باعث شده بود که اگر مرا از
پگاه بیشتر، کمتر هم دوست نداشته باشد .
_پس عیشتون منقص شد!
ریز خندیدم و ترشی ها را در ظرف خالی کردم. برای ناهار اشپز اورده بودند. ولی
کارهای اولیه و مهیا کردن سفره غذا، با خود خانم ها بود .
_اره، بیچاره یاری خیلی نگران بود .
یک گل کلم برداشت و بالا انداخت و با بدجنسی گفت:
_خب… دیگه چه خبر؟
تا بناگوش سرخ شدم. جیغ خفه ایی کشید و گفت:
_بگو… یاالله. به جون فرین نگی، اینقدر جیغ میکشم که همه بفهمن.
غش غش خندیدم .
_خیلی خُلی پگاه…
با حالتی بامزه دست به سینه شد.
_شما اصلا بگو تو الاغی پگاه. من میگم، اره، تو راست میگی .
از خنده خم شدم و گفتم:
_والا چیز خاصی نبود.
با حالتی موذیانه گفت:
_مهم نیست. شما همون چیز غیرخاصش رو هم بگو.
خندیدم و اهسته گفتم:
_ابروم رو بردی. خدا ابروت رو ببره .
_باشه اونم قبول دارم. با خدا سر نحوه ریخته شدنش، به تفاهم می رسیم .
غش غش خندیدم.
_خیلی دلقکی پگاه .
چشمانش را چرخاند.
_جون بکن خب
اهسته گفتم:
_فقط یه بوسه بود .
لبانش را به حالت بوسه در اورد و با حالتی بامزه گفت:
_اوه! فقط یه بوسه بود؟
روی کانتر خم شدم و دستانم را روی صورتم گذاشتم و خندیدم. دست به سینه شد و گفت:
_خب دیگه؟
چشمانم را درشت کردم.
_والا همین .
چانه اش را بالا برد .
_چه خودداری خداپسندانه ایی .
با امدن خاله، حرفمان قطع شد. صحبتها به درس من و بابا و پرویز و سفر انها کشید. بعد
از ناهار، یک دسته دیگر مهمان امد که طاهر و خانواده اش هم جزوشان بودند. ظاهرا
برای دیدن خاله و شوهر خاله ام، ولی زیر پوستی نوعی خواستگاری محسوب میشد.
دو ساعت بعد، انقدر شلوغ شد که دیگر خسته شدم و به خانه برگشتم. خاله ام بعد از اینکه
قول چند روز ماندن در انجا را به او دادم، گذاشت تا به خانه برگردم .
ساعت پنج به خانه برگشتم. چراغ خانه سرهنگ خاموش بود. ماشین را به داخل نبردم و با
بهروز تماس گرفتم. دلم برایش تنگ شده بود. جای شلوغی بود و نمی توانست صحبت کند.
گفت که اگر توانست اخر شب به دیدنم می اید. عصر روز تعطیل دلگیرتر از همیشه بود .
روشن کردم و رفتم تا گشتی بزنم. خیابانها شلوغ نبود، ولی بعضی از مغازه ها باز بودند.
مقابل شیرینی فروشی نگه داشتم و شیرینی ناپلئونی خریدم. بعد هم مقابل یک گل فروشی
نگه داشتم و یک دسته گل نرگس خریدم .
روشن کردم و رفتم تا گشتی بزنم. خیابانها شلوغ نبود، ولی بعضی از مغازه ها باز بودند.
مقابل شیرینی فروشی نگه داشتم و شیرینی ناپلئونی خریدم. بعد هم مقابل یک گل فروشی
نگه داشتم و یک دسته گل نرگس خریدم .
تلفنم زنگ خورد. یاری بود. جایی نگه داشتم و جواب دادم. صدایش به شدت خسته و بی
حس و حال بود. نه ان صدای جاندار و پر قدرت همیشه اش. گویی که همیشه در سر کلاس
درس است. صدایش زنگ خاصی داشت. حالا به سختی شنیده می شد. گفت که الان به
منزل رسیده و حال حاج فتاح هم بهتر شده است. هنوزکه در سی سی یو است، ولی خطر
رفع شده است .
می خواست بداند که من کجا هستم و برای برگشت با عجله مان، عذرخواهی کند. گفتم که
اصلا حرفش را هم نزند و این مسایل برای همه امکان پیش امد، دارد. گفتم که امده ام، تا
کمی خرید کنم. کمی مکث کرد و بعد گفت که شام را جایی هستم؟ جواب منفی دادم. باز هم
کمی مکث کرد و عاقبت گفت که پیشش بروم. بعد به سرعت اضافه کرد، البته اگر بخواهم .
گفتم که تا نیم ساعت دیگر، ان جا هستم. دور زدم و برگشتم. شیرینی و گلی که بدون
مناسبت و برای دل و شکم خودم خریده بودم، برایش جایی و مناسبتی جور شد .
وقتی که در را باز کرد هنوز با لباس های صبح اش بود. مشخص بود که به محض
رسیدن، با من تماس گرفته است. با تلفن صحبت می کرد. گل و شیرینی را به طرفش
گرفتم. لبخند زد و اهسته لب زد که چرا زحمت کشیده ام .
گل و شیرینی را به اشپزخانه برد و با حرکت دستش به من تعارف کرد تا بشینم. نگاهی به
اطرافم کردم. یک دست مبل راحتی و یک میز ناهارخوری ساده و یک بوفه چوبی و
تلوزیون، تمام وسایلی بود که در هال بود. ساده و بی پیرایه. اما در عوض تمام دیوارها با
تابلوفرش و تابلوهای نقاشی مینیاتور نفیس، تزیین شده بود. و درون بوفه چوبی و کنده
کاری شده بزرگی که یک سمت پذیرایی بود، پر بود از عتیقه های قیمتی. از گلدان های
خیلی قدیمی گرفته، تا گرامافون و قابهای خاتم گران قیمت. اشپزخانه که باسازی شده بود و
احتمالا با تخریب یک دیوار، به صورت اپن در امده بود، کابینتهای چوبی، به رنگ و
طرح چوب گردو داشت و نور پردازی مدرن خانه هم نشان می داد که احتمالا به تازگی
بازسازی شده است .
اتاقهای خواب، مثل تمام خانه های قدیمی، با یک راه پله که دقیقا در مقابل در ورودی و
کنار هال بود، در طبقه بالا قرار گرفته بود. راهروی کوچکی که از یک سمت به حیاط و
از سمت دیگر به هال و از سمت دیگر به پله هایی که به طبقه دوم می رفت، احاطه شده
بود .
روی دیوار کنار راه پله ها، پر بود از قابهای کوچک منظره و خط و نقاشی، و حتی بشقاب
کوبهای قیمتی. خانه ی زیبایی بود. قدیمی ولی زیبا. روی میز ناهارخوری، لپ تاپی غیر
از ان لپ تاپی که به مسافرت اورده بود و مقدار زیادی کتاب و کاغذ، با لاقیدی پخش و پلا
بود. یک شلوار هم روی دسته صندلی افتاده بود. از اشپزخانه بیرون امد و خداحافظی
کوتاهی با طرف پشت خط کرد و گوشی اش را روی کانتر گذاشت و سینی محتوی چای و
ظرف شیرینی را روی میز عسلی مقابل من گذاشت .
_خوش اومدی!
لبخند زدم .
_مرسی…
به اطراف نگاه کردم.
_چه خونه قدیمی و قشنگی!
لبخندی بی حوصله زد. کمی خم شد و سرش را بین دستانش گرفت. چند لحظه همان طور
به پایین پاهایش و روی زمین زل زد و بعد امتداد دستش را درون موهایش کشید و کمرش
را صاف کرد و درست نشست.
_حالتون خوبه؟
نفسش را محکم بیرون داد .
_اره… ولی یکم خسته ام .
_طبیعیه .
_تو چی کار کردی؟ ناهار که خوردی؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
_ناهار رو رفتم خونه خاله ام. دیروز از پیش پسرشون برگشتن. یه چند ماهی بود که رفته
بودن. ناهار اونجا بودم. عصر که مهمونهاشون زیاد شدن، برگشتم. می خواستم برم با
سرهنگ فیلم ببینیم، که سرهنگ هم خونه نبود و من هم رفتم گردش…
لبخند محوی زد.
_تنها؟
سرم را تکان دادم. نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
_دوست داری بریم بگردیم؟
نگاهی به صورت خسته اش کردم. می دانستم تعارف کرده است تا جبران حرکت با عجله
صبح را کرده باشد .
_نه. خسته هستین.
دوباره نفسش را بیرون داد .
_خسته نیستم. یکم ذهنم مشغوله. دوست دارم بریم قدم بزنیم .
_باشه، اگه شما می خواین.
چشمانش را روی هم فشرد و گفت:
_چایی ات رو بخور تا من لباس بپوشم .
برخاست و به طبقه دوم رفت. چایم را با یک شیرینی خوردم و چون خبری از او نشد،
برخاستم و گشتی در هال زدم. به تابلوها نگاه کردم. تابلوفرشهای ابریشمی. کتابهای روی
میزش، کتابهای درسی بود. احتمالا کتابهای مقطع دکترای خودش .
دسته گل نرگس مرا در یک گلدان لاجوردی زیبا، روی کانتر گذاشته بود. انگشتم را روی
یکی از برگهای گل کشیدم و بوییدم. عاشق عطر نرگس بودم .
صدای پایش امد و بعد هم پشت سرم قرار گرفت. پالتویم را روی شانه ام انداخت. سرم را
چرخاندم و تشکر کردم. موهایش هنوز هم حلقه حلقه بود و سشوار نکشیده بود .
با هم از خانه بیرون زدیم و او گفت که اگر اشکالی نداشته باشد، مایل به پیاده روی و قدم
زدن است. در همان خیابان ارام ومسکونی خودش، قدم زدیم. شب سردی بود و خیابان
خلوت بود .
_محراب هم اومده بود.
با تعجب نگاهش کردم. دستانش را در جیب پالتوی بلندش کرده بود و به مقابل خیره شده
بود .
_اشتی کردین؟
پوف تمسخر امیزی کرد و دستانش را از جیبش بیرون اورد و یقه کتش را بالا داد .
_بحثمون شد .
_چرا؟
این بار دیگر دستانش را در جیب نکرد. به جایش دستش را کنار دست من اورد و دستم را
گرفت. انگشتانش را در انگشتانم قفل کرد. دستش گرم و بزرگ بود. ناخوداگاه دستش را
محکم گرفتم.
_با یکی اومده بود که فتاح دشمنی دیرینه باهاش داره. دختر فتاح با محراب سر اومدن
همین ادم، بحثش شد و همین طوری کار به جاهای باریک کشید .
_چرا اخه محراب باید با کسی بیاد بیمارستان که می دونه با حاج فتاح دشمنی داره؟
با خشمی که تا به حال ندیده بودم، گفت:
_برای اینکه محراب اینقدر احمق و کینه ایی که هر کاری میکنه که به طرف ضربه بزنه .

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. خیلی عالی….واقعامن گاهی هرخطوچندین بارمیخونم.سبک رمان.قلم نویسنده.تفکرونوع بیان همه بجا…محکم وبینظیر…فقط بازم میگم امیدوارم سرنوشتش مثل تابونشه…ممنون ازنویسنده ومدیرسایت محترم.

  2. خیلی خیلیییی رمان قشنگیه البته نسبت به بقیه رماناتون همچین رمان قشنگی هم انتظار میرفت فقط کاشکی هرروز بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن