رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 21

 

ناخوداگاه دستش را فشار مختصری دادم. سرش چرخید و با نگاهی مبهم و ارام نگاهم
کرد .
_اگر دوست دارید بگین که اروم بشین. من گوش میدم.
مدت زمانی را سکوت کرد. انقدر که به خیابان اصلی رسیدیم. خیابان اصلی کمی شلوغ
بود. مغازه ها تک و توک باز بودند و مردم قدم می زدند. قدم زنان در پیاده رو راه افتادیم .
_فتاح و پدر محراب و مهیار و یاور همرزم بودن. هم محله هایی که با هم درسشون تمام
شد و با هم زن گرفتن و با هم رفتن جبهه. از بین این سه نفر، فقط فتاح برگشت. پدر
محراب شهید شد و یاور هم رفت اسارت. بعد از اسارت، یاور برگشت، ولی نه اون یاور
قبلی. مثل اینکه تو عراق یاور رو عوض کرده بودن. برده بودن و یکی دیگه جاش اورده
بودن. کسی که برگشت، یاور بود با عقایدی کاملا عوض شده…
مکث کرد و مقابل کافی شاپی ایستاد و گفت:
_بریم یه چیزی بخوریم .
به داخل رفتیم و میزی را انتخاب کردیم و نشستیم. من قهوه خواستم واو چای گرفت. به
بیرون خیره شده بود و حرف نمی زد. دستم را روی دستش گذاشتم. حواسش پرت شد و
نگاهم کرد. بعد دستم را در دستش گرفت .
_می گفتین
نفسش را بیرون داد. محکم و خسته .
_یاور دیگه اون ادم سابق نبود. چیزی شده بود که فتاح سایه اش رو با تیر می زد. بعد این
ادم افتاد تو حشر و نشر با محراب…
مکث کرد و دوباره سرش را میان دستانش گرفت. تقریبا نالید. ناله ایی ارام و دلخراش .
Page | 438
_محراب رو هم مثل خودش کشید تو لجن .
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. فنجان چایش را سر کشید و کنار گذاشت .
_الان هم اومده بود که مثلا، یار دبستانی، بیا اشتی کنیم. سما هم قاطی زد و زد تو گوشش .
گوشه لبش بالا رفت .
_دروغ نگم، دلم خنک شد سما زد تو گوشش .
با حالتی پرسشی گفتم:
_سما؟
سرش را تکان داد.
_دختر حاج فتاح .
_محراب چی کار کرد؟
سرش را با تاسف تکان داد .
_هیچی. حرفهای همیشه. زن که از این غلطها نمی کنه. زن اصلا حرف نباید بزنه که
صداش بالا بره .
پوف غلیظی کرد .
_به خاک پدرم، اگر برادرم نبود، همون جا سرش رو کوبیده بودم تو دیوار که شاید یکم
عقل بیاد تو این مخ زنگ زده ی محجورش
به عقب تکیه داد و دست به سینه شد .
Page | 439
_اونقدرعصابم خورد شد که با یاور دست به یقه شدم. گفتم که فتاح راضی نیست که حتی تو
زیر نعش اش بری. پس هِری…
مدام سکوت می کرد و دوباره ادامه می داد. متوجه شدم که در ناراحت ترین حالتی است که
تا به حال دیده ام. نگاهی به فنجان خالی قهوه ام کرد و اشاره کرد که برخیزم. برخاستم و به
طرف خانه برگشتیم .
مدام سکوت می کرد و دوباره ادامه می داد. متوجه شدم که در ناراحت ترین حالتی است که
تا به حال دیده ام. نگاهی به فنجان خالی قهوه ام کرد و اشاره کرد که برخیزم. برخاستم و به
طرف خانه برگشتیم .
تا خانه باز هم سکوت کرد. دیگر حتی دستم را هم نگرفت. مقابل خانه کلید انداخت و کنار
ایستاد، تا ابتدا من وارد شوم. با تعارف گفتم:
_من دیگه مزاحم نمی شم. می رم خونه.
اخم کم رنگی کرد و دستش را پشت کمرم انداخت و مرا به داخل خانه کشید. خندیدم. مقابل
در، شال را از سرم کشید و دستش را زیر گیسوان دم اسبی ام کشید. گیره سرم را باز کرد
و موهایم را پریشان کرد. بعد دست دراز کرد و کمک کرد تا پالتویم را در بیاورم .
پالتو را به جا رختی اویزان کرد و پالتوی خودش را هم اویخت و به اشپزخانه رفت. مقابل
ایینه راهرو موهایم را مرتب کردم. گونه هایم گل انداخته بود. دستم را روی گونه هام
گذاشتم. داغ شده بود. از سرمای بیرون یا شرم و خجالت. یا شاید هم عشق .
در اشپزخانه چیزی از یخچال بیرون اورد و بعد از کنارم رد شد و در حالیکه به طبقه بالا
می رفت، دستم را گرفت و گفت:
_دوست داری خونه رو ببینی؟
Page | 440
سرم را تکان دادم و دستم را در دستش رها کردم و با هم از پله ها بالا رفتیم. همانطور که
فکر میکردم، طبقه بالا فقط اتاق خواب بود. یک اتاق بزرگ که با در شیشه ایی تبدیل به
دو اتاق کوچک تو در تو شده بود که در ان، کتاب و یک سیستم قدیمی و یک میز تحریر
بزرگ، گذاشته شده بود .
یک اتاق کوچک تر در کنارش بود که در ان که یک تخت یک نفره و یک میز تحریر
کوچک و یک کمد و یک ضبط قدیمی دو کاسته و یک کیسه بوکس بزرگ که از سقف
اویزان بود، در ان گذاشته شده بود. اشاره ایی به اتاق کرد و گفت:
_این اتاق بچگی و نووجونی منه .
با کنجکاوی به داخل اتاق رفتم. تمام اتاق پر بود از پوستر ماشین و موتور و خوانده ها.
یک پوستر بزرگ از ابی و لیلا فروهر و یک پوستر از جوانی داریوش و گوگوش .
دستکشهای بوکس به دیوار و کنار پوسترها اویخته شده بود. یک فوتبال دستی کوچک هم،
ان طرف ضبط قدیمی، گذاشته شده بود. چرخی در اتاق زدم و او را تجسم کردم که نوجوان
و پر از هیجان، در این اتاق بوکس بازی می کرده است. به کیسه بوکس بزرگ اشاره
کردم.
_بازی می کردید؟
لبخند ارامی زد و سرش را تکان داد .
_اره. به خواست پدرم. یه جور تمرین کنترل خشم بود. من نووجون بدی بودم .
هر دو ابرویم بالا رفت. تصور اینکه او نوجوان بدی بوده است، مثل تصور این بود که
بگوید، لیلی واقعا مرد بوده است! خندید و دستش را به طرفم دراز کرد. دستم را در دستش
گذاشتم. این بار دستم را کشید و مرا در اغوش گرفت. یک اغوش نصفه نیمه و سریع .
Page | 441
بعد دستم را کشید و به اتاقی که بزرگترین اتاق طبقه بالا بود، برد. یک اتاق بزرگ و دلباز.
پنجره ایی رو به خیابان داشت. پرده ی حریری که به شدت قدیمی و از مد افتاده بود. با
دالبرهای زیبا و پر از چین. کاغذ دیواری کهنه، ولی زیبا. قهوه ایی تیره با لوزیهای
نارنجی و قرمز و زرد .
فرش دستبافت لاکی و قدیمی. اما در کنار این نوستالژیها، تخت نوی زیبای دو نفره و
تلوزیون ال ای دی که به دیوار مقابل تخت نصب شده بود، کاملا مدرن بود .
رو تختی سورمه ایی که نامرتب روی تخت کشیده شده بود و لباسهایی که کمی شلخته وار
روی صندلی و کف اتاق افتاده بود و حوله حمام اش که به رخت اویز اویخته شده بود،
نشان از اتاق خواب یک مرد می داد. عکسی، احتمالا عروسی پدر و مادرش که کاملا
مشخص بود قدیمی است و یک عکس از خودش و مهیار، در طرفین تخت گذاشته بود.
دستش را رها کردم و به داخل اتاق رفتم و دور اتاق گشتم و چند قدم در اطراف زدم.
برگشتم و نگاهش کردم. دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده و مرا تحت نظر گرفته
بود .
_اتاق پدر و مادرتون بوده؟
سرش را تکان داد. به عکس عروسی اشاره کردم و پرسیدم:
_این عکسشونه؟
باز هم سرش را تکان داد. نگاهی دقیق به عکس کردم. قدم زنان امد و پشت سر من ایستاد.
انقدر نزدیک ایستاده بود که کاملا وجودش حس می شد. دستش را روی شانه ام گذاشت.
تکان نخوردم. به طرف موهایم حرکت داد و ان ها را کنار زد و دستش را روی گردنم
گذاشت. باز هم تکان نخوردم .
_فرین…
Page | 442
چرخیدم ومقابلش قرار گرفتم. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. چند لحظه صورتم را
برانداز کرد .
_باید حرف بزنیم .
اخم کردم. لبخند کوچکی زد و دستش را از روی گردنم برداشت و با انگشت اشاره اش،
اخم میان ابروانم را لمس کرد .
_درباره ی چی؟
نفس عمیقی کشید .
_رابطه مون…
با اضطراب نگاهش کردم. احتمالا اضطراب را در چشمانم دید چون اخم کمرنگی کرد و
دستش را روی گردنم برداشت و درون موهایم فرو برد. از کنار شقیقه ام دستش را فرو برد
و تا پایین موهایم کشید .
_چته؟
سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم.
_هیچی…
چانه ام را بالا داد و با دقت صورتم را نگاه کرد و دوباره پرسید:
_چته؟
با بغضی اشکار که به هیچ عنوان نمی توانستم جلوی ان را بگیرم، گفتم:
_شما ناراحتین؟
Page | 443
ابروانش با حیرت بالا رفت .
_ناراحت؟ از چی؟
نفس عمیقی کشیدم تا زیر گریه نزنم. فشاری که ان شب بعد از بوسه او پیدا کردم، دوباره
برگشته بود. این بار مثل یک غول بزرگ امده و صاف، روی قفسه سینه ام نشسته بود .
نگاهم را به گردنش دادم و زمزمه کردم.
_من شما رو وسوسه کردم. شما الان ناراحتین، می دونم. می خواین درباره اون جریان
حرف بزنید .
دوباره سرم را بالا داد. لبخند محوی روی لبش بود .
_اره وسوسه کردی…
نفسم را به درون دادم و حبس کردم. اخم کم رنگی کرد .
_اتفاقی که افتاده. اصلا نمی خوام درباره این که چرا شد، صحبت کنم. صحبت من درباره
اصل و بیخ و بن این اتفاقه. این رابطه قراره چی بشه؟ قراره به کجا برسه؟
نفسم را بیرون دادم. دقیقا انگشت اش را روی نقطه درد من گذاشته بود. سرم را به طرفین
تکان تکان دادم و زمزمه کردم
_نمی دونم…
یک ابرویش بالا رفت و با کمی تعجب نگاهم کرد.
_به عنوان یک زن، این تو هستی که باید خط قرمزهای یه رابطه رو مشخص کنی فرین،
نه من.
نگاهش کردم. حالت صورتش انچنان جدی شده بود، مثل اینکه مشغول تدریس بود .
Page | 444
باز هم کمی گیج و سردرگم زمزمه کردم.
_ خط قرمز؟
چشمانش را کمی تنگ کرد و مرا خوب برانداز کرد. بعد نفسش را محکم بیرون داد و خم
شد و پیشانی ام را بوسید و گفت:
_مشخصه که فعلا توانایی فکر کردن و تصمیم گیری رو نداری. ولی خواهش می کنم،
راجع بهش فکر کن .
سرم را تکان دادم. دستم را گرفت و با هم به طبقه پایین رفتیم. اصرار کرد که شام بمانم،
ولی نماندم. چون همانطور که خودش هم گفته بود در حس و حال تصمیم گیری نبودم .
بیرون، وقتی که سوار ماشین شدم، خم شد و گونه ام را لمس کرد. در نگاهش علاوه بر ان
جدییت و جذبه همیشه، محبت و علاقه هم دیده می شد .
_مواظب خودت باش!
_شما هم!
_فردا اگر تونستم، برای ناهار بهت زنگ می زنم .
سرم را تکان دادم. دستش را به نشانه خداحافظی جلو اورد و دست دادیم. به خانه برگشتم و
با بهروز تماس گرفتم، ولی رد تماس کرد و بعد هم پیامک داد که نه می تواند صحبت کند،
و نه بیاید. فردا اگر توانست، سری به من می زند .
به تمیزکاری همیشه پرداختم و بدون شام به رختخواب رفتم .
Page | 445
فصل چهاردهم
دکمه اسانسور را زدم و متوجه شدم که طبقه اخر است. ناچارا از پله ها رفتم. فرصت اینکه
منتظر بمانم را نداشتم. یاری منتظر بود و من هم کتاب بچه های نیمه شب را در شرکت جا
گذاشته بودم .
وقتی که هن هن کنان به پاگرد طبقه ی خودمان رسیدم، متوجه سروصدایی شدم که تا چند
لحظه قبل که من از واحد خارج شده بودم، نبود. صدای زنی که با دو مرد بحث می کرد.
خوب گوش دادم. یکی از مردها محراب بود و دیگری ناشناس بود. زن هم ناشناس بود .
بالا رفتم. دختر جوانی دقیقا در راهرو ایستاده بود و با محراب و یک مرد مسن تقریبا
شصت ساله، بحث می کرد. بحثی که به دعوا متمایل شده بود. دختر تقریبا هم سن و سال
خودم بود. قد بلند و خوش اندام بود. پالتوی شیک سبز کله غازی و روسری طرحدار ابی
درباری پوشیده بود که به شیوه زنان لبنانی بسته شده بود و تنها گردی صورتش مشخص
بود. صورتی که سفید و زیبا بود. ابروان خوش حالت مشکی و چشمان بدون ارایش سیاه .
محراب با دیدن من ساکت شد. مرد که کلا ساکت بود و زیاد صحبت نمی کرد، ولی دختر
کاملا روی بحث سوار بود. سلامی زیرلبی کردم و به واحد خودمان رفتم. در را باز کردم
و کتاب را از روی میز برداشتم و فالگوش ایستادم .
_بسه سما. ابروی تمام خانواده رو با کارهات می بری .
_چی کار کردم؟ اینکه از حقم دفاع کنم بی ابرویی؟ بابا همیشه گفته که من باید از حقم دفاع
کنم.
_زن نباید صداش رو بلند بشه. این بی ابروییه
Page | 446
_اول که من صدام بلند نیست. دوما اینکه شما یکم افکارت قدیمیه
صدای مرد هم اضافه شد.
_فتاح تو تربیت تو کوتاهی کرده دختر. برو بگو یه مرد بیاد برای حرف زدن. من با زن
حرف نمی زنم .
سما مثل اینکه اصلا حرف مرد را نشنیده است، هیچ جوابی به او نداد و باز هم طرف
حسابش محراب شد.
_حاجی من حرفم رو زدم. بابام ناراحته. میگه میره بهشون میگه همه چی رو…
هنوز این جمله کامل نشده بود که صدای داد محراب در امد و بعد صدای جیغ دختر.
سراسیمه بیرون رفتم. دختر سرش را خم کرده بود. نفهمیدم که ضربه سیلی یا تو سری یا
هر زهرمار دیگری، به او برخورد کرده بود، یا اینکه او سرش را دزدیده بود. محراب و
مرد، با دیدن من یکباره مثل ماشینی که ان را از برق کشیده باشند، ساکت شدند.
_چه خبره این جا؟
مرد با حالتی بد نگاه کرد .
_شما دخالت نکن خانم .
محراب اما، سعی کرد تا بحث را کوتاه کند. بالاخره هر بود ما همسایه او بودیم، نه ان
مردی که تا به حال او را ندیده بودم. دست دختر را گرفتم و به طرف خودم کشیدم .
_من زنگ می زنم پلیس…
واکنشها متفاوت بود. محراب دهانش باز ماند و مرد به طرف من خیز برداشت و گفت:
_شما بی جا می کنی
Page | 447
اما من از او فرز تر بودم و دختر را با خودم به داخل ساختمان کشیدم و دررا بستم. حالا
صدای در زدن جنون اسای مرد می امد و فحاشی هایش از پشت در. دختر که حالا فهمیده
بودم، دختر فتاح است، کمی می لرزید. در میان صدای فحاشی های مرد، صدای محراب
امد که با فریاد او را به سکوت دعوت کرد و بعد از همان پشت در شروع کرد تا بلکه
بتواند مخ مرا بزند .
گوشی را در اوردم و قبل از پلیس، با یاری تماس گرفتم. با زنگ اول گوشی را برداشت و
شاکی گفت:
_کجا موندی فرین؟ جریمه می شم.
_بیاین بالا همین حالا…
بعد هم گوشی را قطع کردم. دست دختر را گرفتم روی صندلی نشاندم .
_من فرینم. همون که بابات رو احیا کرد .
دستم را برای اشنایی جلو بردم. همان طور که نشسته بود، دستم را گرفت و به گونه اش
چسباند و بعد بوسید. دستم را سریع کشیدم و با حیرت گفتم :
_این چه کاریه؟
بغضش ترکید .
_نمی تونی تصور کنی چقدر دعات کردیم من و مامان. دکتر می گفت که اگر کسی نبود که
ماساژ قلبی بده، بابا کارش تمام بود .
دستم را روی گونه اش گذاشتم .
_الان چطورن؟
Page | 448
تلفنم زنگ خورد. یاری بود. صدای نفس نفسش نشان میداد که می دود.
_چی شده؟
_من اومدم این جا، دعوا بود. محراب و یه اقای دیگه و دختر عموتون . دختر حاج فتاح.
اون اقا می خواست دختر عموتون رو بزنه، من اوردمش تو واحد خودمون و گفتم که زنگ
می زنم پلیس. الان هم پشت در، داره فحش میده.
سکوتی چند ثانیه ایی ایجاد شد و بعد با لحن محکمی گفت:
_محراب هم پشت دره؟
_اره
_اون مردی که میگی، کی بود؟
_نشناختم .
_گوشی رو بده سما
گوشی را به طرف سما گرفتم. با کمی حیرت به گوشی نگاه کرد. اهسته گفتم:
_اقای کامکاران.
گوشی را گرفت.
_یاری…
دوباره بغضش ترکید .
_نه خوبم
_…
Page | 449
_یاور
_…
_نه مهیار نبود
_…
_نه با فرینم. حالم خوبه.
_…
_باشه
گوشی را به طرف من گرفت. گوشی را روی گوشم گذاشتم.
_فرین؟
_جانم؟
_هنوز بیرونن؟
_اره. محراب داره زبون می ریزه که من به پلیس زنگ نزنم .
_من اومدم…
گوشی را بدون خداحافظی قطع کرد و یک دقیقه بعد، بالا بود. ابتدا صدای فریادی امد و بعد
صدای خفه کتک کاری. کوبیده شدن و فحاشی. من و سما به طرف در دویدیم. از چشمی
نگاه کردم. چیزی دیده نمی شد. در واحد تهامی ها باز بود و همه شان به داخل واحد رفته
بودند و حالا بحث و احتمالا کتک کاری، در واحد کش پیدا کرده بود .
Page | 450
در را باز کردم و از لای در نگاه کردم. در همین گیرو دار اسانسور بالا امد و مهیار از
ان بیرون امد. مکثی کرد و ابتدا به در واحدشان نگاه کرد و بعد به من و سما که از لای
در، سرمان را بیرون کرده بودیم. با دیدن سما پیش من، دهانش از تعجب باز ماند.
_سما چی شده؟
_یاری با محراب و یاور بحثش شده
چشمانش گشاد شد و به درون واحد دوید. دست سما را گرفتم و به داخل واحد کشاندم و در
را بستم. رنگش به شدت پریده بود. به اشپزخانه رفتم و یک لیوان شربت قند غلیظ درست
کردم و اوردم.
_بخور رنگت پریده.
بیچاره مثل اینکه واقعا حالش خوب نبود. چون بدون تعارف و یک نفس، تمام لیوان را
خورد. صندلی اوردم و کنارش نشستم و دستش را در دستم گرفتم. مثل یخ سرد بود .
بیچاره مثل اینکه واقعا حالش خوب نبود. چون بدون تعارف و یک نفس، تمام لیوان را
خورد. صندلی اوردم و کنارش نشستم و دستش را در دستم گرفتم. مثل یخ سرد بود .
_من اصلا نمی خوام فضولی کنم، ولی واقعا این اقا حق زدن شما رو نداره .
نفسش را محکم بیرون داد .
_یاور حق همه کاری به خودش میده. به همین خاطره که بابا اینقدر ازش متنفره .
اهی کشیدم و گفتم:
_مگه کیه؟
_بابام همیشه میگه یاور بعد از اینکه از اسارت اومد، اصلا یکی دیگه شد .
Page | 451
_خیلی ها اسیر بودن. دلیل نمیشه .
سرش را تکان داد .
_برای اون که دلیل شده.
بی قرار بود و متوجه شدم که نمی تواند زیاد صحبت کند. دایم بلند می شد و قدم می زد و
به طرف در می رفت و از چشمی، به بیرون نگاه میکرد. من کاری نمی توانستم برایش
انجام دهم. حتی نمی توانستم چیزی بگویم که ارامش کند. ده دقیقه بعد، ضربه ایی به در
واحد خورد. او را کنار زدم و از چشمی نگاه کردم. یاری بود. در را باز کردم .
وارد شد و نگاهی به من و سما که چشمانش اشکی بود، کرد. با تعجب دهانم باز ماند. او
واقعا دعوا کرده بود. یک دعوای حسابی. یقه اش کج شده بود و موهایش تماما اشفته و به
هم ریخته، روی پیشانی اش ریخته بود. روی گردنش، جای ردی قرمز رنگ، بود. مثل
اینکه با کسی دست به یقه شده بود و رد دست طرف، روی گردنش مانده بود. در عجب
بودم که با کدامشان این اتفاق افتاده است؟ محراب یا یاور؟
رو به سما گفت:
_تو خوبی؟
سما سرش را تکان داد و برای تمرکز چشمانش را برای چند ثانیه بست. احتمالا برای اینکه
زیر گریه نزند .
یاری به من نگاه کرد و گفت:
_یه لیوان اب می دی؟
به اشپزخانه رفتم. اما پشت سرم امد. وقتی که کاملا از دید سما خارج شدیم، بازویم را
گرفت و نگهم داشت و مرا چرخاند و با دقت نگاهم کرد.
Page | 452
_کسی که با تو کاری نداشت؟
لبخندی به نگرانی محسوس اش زدم .
_نه من خوبم. هر چند یاور اگر دستش به من می رسید، احتمالا دو شقه ام می کرد .
اخم غلیظی کرد و نفسش را محکم بیرون داد. لیوان ابی از یخچال فکسنی برایش ریختم و
به دستش دادم. یک نفس بالا رفت. در همین زمان صدای ارام صحبت کردن امد. ان چنان
سریع چرخید تا از در اشپزخانه خارج شود، که تنه اش محکم به دیوار خورد .
مهیار بود که ارام ارام و با حالتی ورای رفتار محراب، با دختر عمویش حرف می زد. با
دیدن مهیار خیالش راحت شد و گفت:
_رفتن؟
مهیار سرش را تکان مختصری داد و دوباره به صحبت اهسته اش با سما پرداخت. درباره
اینکه سما فعلا کوتاه بیاید تا حال فتاح بهتر شود، صحبت می کرد و سما هم دایم از اینکه
این خواست خود پدرش است، می گفت .
یاری عصبی در هال کوچک ما پایین و بالا می شد و قدم های بلند برمی داشت. اشفته بود.
کاملا مشخص بود. مهیار برای لحظه ایی سرش را بلند کرد و به برادرش نگاه کرد و گفت:
_اخه من چی به تو بگم؟ زدی تو چونه یاور که چی بشه؟ بره شکایت کنه، چی میشه؟ یاری
تو استادی. تو دانشگاه پات گیره. این ادم می تونه هزار تا بامبول ردیف کنه برات .
یاری از روی شانه اش به مهیار نگاه کرد.
_هیچ غلطی نمی تونه بکنه .
مهیار سرش را تکان تکان داد .
Page | 453
_خودت هم می دونی که خیلی راحت می تونه هر کاری بکنه .
سما با حیرت به یاری نگاه کرد و گفت:
_زدی تو گوشش؟
مهیار پوف اهسته ایی کرد.
_نه خیر… کوبید تو چونه اش. دندون یاور خورد شد. یکساعت از تو دهنش، خون تف می
کرد .
سما خندید .
_دستت درد نکنه.
مهیار با عصبانیت گفت:
_چی چی رو تو هم، دستت درد نکنه. فردا یاور بره براش تو دانشگاه بزنه، بگن اقای
کامکاران، بفرما بیرون. باز هم میای بگی، دستت درد نکنه؟
متوجه شدم که یاری عصبی است و از نظر سما هم کار یاری درست بوده است. ولی این
حرف مهیار بود که کاملا درست و منطقی بود. این ادم می توانست برای یاری از لحاظ
شغلی، گرفتاری درست کند.
مهیار برای لحظه ایی سما را گوشه ایی کشید و صدایش ارام تر شد. یاری هم چنان قدم می
زد. هنوز عصبی بود و مثل یک کتری در حال جوش، قُل قُل می کرد .
رفتم و روی کاناپه نشستم. خسته بودم. از صبح کلاس بودم و بعد از ان هم به شرکت امده
بودم. پگاه چند روزی را به سفر رفته بود و طاهر هم کلاس داشت. حالا پاهایم از زور
خستگی در کفش ذق ذق میکرد. تا قبل از این گرفتاری، برنامه داشتیم که شام را بیرون
Page | 454
بخوریم و بعد هم یاری مرا به خانه برساند و من هم مستقیم دوش و بعد هم رختخواب. ولی
حالا نزدیک به یک ساعت و نیم بود که در استرس گذشته بود .
شب قبل درست نخوابیده بودم و حالا چشمانم دو تایی می دید. یاری امد و کنار من روی
مبل نشست. برای لحظه ایی کوتاه سرش را کمی خم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد.
_خوبی؟
سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. نگاهش نگران بود. جدی، ولی نگران. لبخندی زدم .
_یکم خسته ام .
به عقب تکیه داد و دستانش را از طرفین روی مبل گذاشت. برخلاف او، کمی به جلو خم
شدم و سرم را بین دستانم گرفتم و به زمین میان پاهایم، زل زدم. قابلیت این را داشتم که
همانطور نشسته هم چرت بزنم. چشمانم را برای لحظه ایی روی هم گذاشتم. پشت پلکم گرم
شده بود که متوجه حرکت دست یاری، درون مقنعه ام شدم. به دنبال موهایم بود. با همه
خستگی، انقدر خنده ام گرفته بود که خرخر کوتاهی از گلویم در رفت. همانطور و در همان
حالت، کمی چرخیدم و نگاهش کردم. به مهیار و سما که هم چنان ارام مشغول صحبت
بودند، نگاه می کرد. برای لحظه ایی نگاهش را به من داد و کمی خم شد و اهسته گفت:
_چیکارشون کردی؟
ریز خندیدم و مثل خودش اهسته گفتم:
_به فرض من بگم که امروز صبح رفتم ارایشگاه و چیدمشون. شما چی میگی؟
چشمانش گشاد شد. تا به حال این حالت، که مخلوطی از بهت و ناراحتی و خشم بود را یک
جا در او ندیده بودم .
_زدی؟
Page | 455
لحنش ان چنان بود مثل اینکه من به او گفته بودم که لخت و تنها با لباس زیر، به خیابان
رفته ام. خنده ام را فروخوردم و اهسته گفتم:
_به فرض…
یک ابرویش را بالا داد و صدایش را اهسته تر کرد و گفت:
_منم به فرض، این پنج شنبه خودم تنهایی میرم لواسان!
چشمانم را درشت کردم و گفتم:
_فقط برای یه مو؟
با خونسردی به عقب تکیه داد و گفت:
_نه… برای تمامیت خواهی!
خنده ی خفه ایی کردم و به عقب تکیه دادم و اهسته گفتم:
_تمامیت خواهی؟ مگه فلسطینم؟
خنده ی ارامی کرد و سرش را تکان تکان داد .
متوجه شدم که مهیار با اینکه متکلم وحده بود، ولی نیمی از حواسش به من و برادرش بود.
چشمانش ارام، ما و حرکات ما را می پایید. نمی دانم متوجه شده بود که یاری به دنبال
موهای من بود، یا نه؟
پنج دقیقه بعد مهیار گفت که سما را به خانه می رساند. برخاستم و تا مقابل در بدرقه شان
کردم. سما خم شد و گونه ام را بوسید و مرا به خانه شان دعوت کرد. گفت که مادرش اگر
می دانسته که من امروز این جا هستم، حتما با او می امده. گفتم که خوشحال میشم ملاقاتشان
کنم. کمی دیگر هم تعارف کردیم و بعد مهیار با حالتی پر از سوظن از یاری پرسید که مگر
Page | 456
او با انها نمی اید؟ و یاری هم خیلی خونسرد گفت که باید به در مغازه برود و از گاوصندق
پول بردارد. چون فردا اول وقت چک دارد. مهیار که ظاهرا قانع شده بود، خداحافظی کرد
و رفتند .
به محض بسته شدن در اسانسور، مرا به داخل کشید و در واحد را بست. دستش را پیش
اورد و مقنعه ام را از سرم بیرون کشید. خنده ام گرفت. موهایم را پشت سرم گوجه کرده
بودم. با اخم نگاهی به موهای بسته ام کرد. بعد دستش را پشت گردنم برد و گیره سرم را
باز کرد. با اخم نگاهی به گیره سر کرد و گفت:
_اینها چیه اخه؟
خندیدم .
_گیره سر بهش میگن. گیره مو هم میگن .
گیره را در جیب شلوارش گذاشت. قدمی جلو برداشت و دستش را روی انحنای گردنم
گذاشت.
_به درد نخوره. یکی دیگه هم ازش دارم.
چشمانم گشاد شد. پس گیره سر من که اینقدر به دنبالش گشته بودم، دست او بود؟
_پس دست شماست؟
تکانی به سرش داد و براندازم کرد .
_انداختمش دور!
حیرت زده خندیدم. چون می دانستم که احتمالا جدی است .
_چرا؟
Page | 457
مرا با گردنم جلوتر کشید. دستش را به پشت گردن و میان موهایم برد و زمزمه کرد.
_به درد نخوره. همون شب که اومدی خونه ام، از سرت که باز کردم، بعد از رفتنت،
انداختمش دور.
بیشتر خندیدم .
دست دیگرش را روی گونه ام گذاشت و تمام صورتم را برانداز کرد. برای لحظه ایی
حالتی از سرگشتگی تمام صورتش را پر کرد .
_من با تو چی کار کنم فرین؟
سرش را خم کرد و پیشانی اش را روی پیشانی ام گذاشت. ثانیه ایی بعد بیشتر خم شد و مرا
بوسید. متفاوت از هر انچه تا به حال داشتیم. عمیق و پر از شیفتگی. حریص و ناب .
به سرعت فاصله گرفت و چند قدم دور شد و اشاره کرد که مقنعه ام را سرم کنم تا برویم.
دستپاچه خودم را مرتب کردم و از در با هم بیرون زدیم .
وقتی که سوار شدیم، متوجه شدم که در مسیر خانه افتاده است. نگاهش کرد و متوجه شدم
که خودش هم کاملا در فکر است. جوری که اخمش کاملا در هم فرو رفته بود.
_نمی ریم شام؟
_نه…
معصومانه گفتم:
_چرا؟ من گشنمه .
پشت چراغ خطر ایستاد و چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهم کرد و سرد و جدی گفت:
Page | 458
_بهت گفتم تکلیف من و خودت رو تو این رابطه مشخص کن. جوابی به من ندادی. الان
نزدیک هفت روزه که تقریبا هر روز هم دیگه رو دیدیم و با هم در ارتباطیم. ناهار و شام
خوردیم. با هم تنها شدیم…
مکث کرد و چراغ سبز شد و دنده را عوض کرد و راه افتاد .
_گفتم این هفته نریم لواسان که راحت و بدون فشاری، بتونی یه جواب درست به من بدی.
ولی…
ساکت شد و دیگر ادامه نداد. با حیرت نگاهش کردم. این حجم دلخوری را کجای دلش قایم
کرده بود؟ لحنش دلخور نبود. ولی ادبیاتی که به کار برده بود، دلخور بود .
_این طوری نیست.
_چه طوری نیست؟
نیم نگاهی کوتاه به من کرد .
_من متاسفانه یا خوشبختانه، مردی نیستم که اهل هزار جور کثافت کاری و خانم بازی
باشم. رابطه ی من با جنس مخالف، درسی و کاری و اجتماعیه. دوست خانم دارم، ولی همه
حسابشون جداست. من ادمی نیستم که…
دوباره مکث کرد. متوجه شدم که تحت فشار رفته است. دستم را برای ارام کردنش روی
بازویش گذاشتم. اهی کوتاهی که کشید، نشان از این داشت که حرکت موثر بوده است .
_هنوز با من رسمی هستی، ولی رابطه مون غیر رسمیه. من با دوستهای خانمی که دارم،
بوس و کنار ندارم…
پشت چراغ خطر دیگری ایستاد. سرش را چرخاند و نگاه عمیقی کرد .
Page | 459
_پس راجع به رابطمون فکر کن فرین. جدی و درست.
زمزمه کردم .
_من فکر کردم .
با انگشت اش روی فرمان ضرب گرفته بود .
_خب…
چند لحظه نگاهش کردم. چشمانش کاملا جدی بود .
_من برای شما احترام زیادی قایلم.
چشمانش را تنگ کرد.
_همین احترام رو من تو دانشگاه هم دارم .
لبم را گزیدم و سرخ شدم. می دانستم. ضربان قلبم ان چنان بالا رفته بود که حس می کردم
هر لحظه از درون سینه ام بیرون می پرد. نگاهش را از من گرفت و دنده را عوض کرد و
راه افتاد. با صدای اهسته ایی اعتراف کردم .
_من بهت علاقه پیدا کردم.
برای لحظه ایی متوجه اینکه چه اتفاقی افتاد، نشدم. من به او نگاه می کردم و تمام حواسم به
او بود. بعد ناگهان او فرمان را به چپ پیچید و ترمز شدیدی کرد. پایم به داشبوردی خورد
که یکبار دیگر هم ان را شکانده بودم. چیزی نگفت. سرش را بیرون نکرد و فحشی نداد
ولی برای چند لحظه دستش را از روی بوق برنداشت. متوجه شدم که ماشین روبه رو
دستش را به نشانه عذرخواهی از ماشین بیرون اورد و تکان تکان داد .
Page | 460
ان چنان سکوتی برقرار شده بود که صدای نفسهایمان را می شنیدم. پنج دقیقه بعد مقابل یک
غذاخوری نگه داشت. بدون انکه چیزی از من بپرسد از ماشین پیاده شد و رفت و غذا
گرفت. من از علاقه ام به او گفته بودم، ولی هیچ عکس العملی نشان نداده بود. نمی دانم
ابراز علاقه ام در گیر و دار انحراف به چپ ماشین جلو گم شد، یا شنید و ترجیح داد که
عکس العملی نشان ندهد .
به خانه اش رفت. وقتی که پیاده شد تا در حیاط را باز کند، حالت صورتش جدی و اخم
کرده بود. نمی دانستم چه باید بگویم. بهروز زنگ زد. رد تماس زدم. امد و سوار شد و
ماشین را در حیاط پارک کرد. پیاده شدم و ظرف غذا را هم با خودم برداشتم. هوا به شدت
سرد شده بود. امد و در را باز کرد و کنار ایستاد تا من چکمه هایم را در اوردم و داخل
رفتم. کلید برق را زد و غذا را از دستم گرفت و به اشپزخانه رفت. در یخچال قدیمی را باز
کرد و از بطری اب خورد. وقتی که در یخچال را بست، برای لحظه ایی پیشانی اش را
روی دستش که روی دستگیره بود، گذاشت. با همان پالتو و شال کنارش رفتم. متوجه شد
پشت سرش هستم، اما عکس العملی نشان نداد. من هم پیشانی ام را خم کردم روی کمر او،
بین دو کتفش گذاشتم. باز هم هیچ عکس العملی نشان نداد .
_یاری…
زمزمه ام در میان پالتوی ضخیم اش گم شد. اما نفس عمیقی که کشید، نشان می داد که
احتمالا شنیده است .
_یاری…
چرخید و چند لحظه نگاهم کرد. دست پیش اورد و چانه ام را به نرمی بالا داد. چشمانش
جدی بود .
_هیچ وقت به یه مرد این طوری ابراز علاقه نکن .

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. واااای این چه کاریه آخه؟!چرااینطوری جون آدموبه لبش میرسونین؟!
    سربزنگاتمااام!!!!!توروخدافردابازمارت باشه.آخه روالتون طوریه دوشب پشت سرهم میزارین شب بعدش نه.اماخواهشافردابازم پارت باشه.واقعارمان بینظیریه.یه جذب کننده بامهارت کامل.مرسی
    اگه لطف کنیداسم نویسنده روبگین ممنون میشم.تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن