رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 25

 

_یاری…
مهیار به درو دیوار اسانسور نگاه می کرد و نشان نمی داد که متوجه دعوای و بحث بین و
من و برادرش، در پشت تلفن شده است .
_باید برم فرین…
تماس را قطع کرد. من هم گوشی را در کیفم گذاشتم. مهیار چرخید و چند لحظه نگاهم کرد.
بعد در اسانسور را باز کرد و با هم بیرون رفتیم. از ساختمان خارج شدیم و قدم زنان به
طرف بالای خیابان رفتیم .
_با یاور بحث نکن…
نگاهش کردم. دستانش را در جیب کرده بود و مقابل پاهایش را نگاه می کرد. شبیه برادرش
شده بود .
_یاری هم گفت…
لبخندی گوشه لبش امد .
_به حرفش گوش بده. نه اینکه فکر کنی چون برادرمه دارم ازش تعریف می کنم. ولی
یاری همه جوره قابل اعتماده. اگر حرفی میزنه، بهش گوش بده .
زمزمه کردم.
_گفت که برم پیش خودش کار کنم .
همان طور که مقابل پاهایش را نگاه میکرد، تکان مختصری به سرش داد .
_پیشنهاد خوبیه .
بی اراده پرسیدم.
_شما چرا با یکی مثل یاور کار میکنید؟
نفس عمیقی کشید و چند لحظه سکوت کرد. سرش را بلند کرد و به اطرافش نگاه کرد .
_تو زندگی هر کسی یه چیزهایی هست که مثل خوره ادم رو میخوره. اسمش گذشته است.
گذشته است، ولی لامصب تو تمام حال و اینده ادم تاثیر می ذاره .
با تعجب گفتم:
_گذشته؟
کنار دکه روزنامه فروشی ایستاد و سیگار گرفت. همان جا یکی اتش کرد و کشید .
_اقای کامکاران بزرگ، مرد فوق العاده ایی بود. جوری که یه لحظه هم فکر نکردم،
پسرش نیستم. ولی یه خانواده، فقط از یه ادم تشکیل نشده. خواهر و برادراش خیلی در حق
ما زیاده روی کردن. جوری که بعد از اینکه محراب جدا شد، من هم رفتم و با اینکه مادرم
و حاج فتاح راضی نبودن، باهاشون کار کردم. میخواستم مستقل باشم. می خواستم به
خانواده کامکاران ثابت کنم که دستم تو جیب خودم رفته…
کام عمیقی از سیگارش گرفت .
_زندگیه دیگه. بعضی وقتها اختیار خیلی چیزها از دست ادم در میره، دیگه هم نمیشه جمع
اش کرد .
کام عمیقی از سیگارش گرفت.
_زندگیه دیگه .بعضی وقتها اختیار خیلی چیزها از دست ادم در میره، دیگه هم نمیشه جمع
اش کرد.لبخندی زد.
_برو از دلش دربیار…
موبایلش زنگ خورد .سیگارش را خاموش کرد و نگاهی به ساعتش کرد.
_من باید برم.
خداحافظی کردیم و او با قدم های تند به شرکت برگشت و من هم گرسنه به دانشگاه یاری
رفتم .چند لحظه ایی مقابل در دانشگاه، بالا و پایین شدم .ولی داخل نرفتم .فکر کردم که بهتر
است در محیط کارش، انگشت نما نشود .من هیچ نسبتی با او نداشتم که بخواهم بروم و
سراغش را بگیرم .تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم.
برای شام فسنجان گذاشتم و وقتی که اماده شد، برای جناب سرهنگ هم بردم .موهایش خوب
کوتاه شده و بامزه شده بود .با هم نشستیم و کمی تخمه شکستیم و او سودکو حل کرد و من هم
از سفرم برایش تعریف کردم .از دانشگاه و از اینکه بابا به هند رفته است و ای کاش او هم با
بیوک اقا، یک سفر مجردی می رفتند .کمی بعد، با زنگ پگاه خداحافظی کردم و به خانه
برگشتم .پگاه گفت که معامله با یاور جوش خورد و یاور حتی از من سوالی هم نپرسید.
_فرین فکر میکنی چیزی فهمیده؟
_نمی دونم .دیدی چطور اسم شما رو می دونست.
_یه جوریه…
_شک نکن.
_قرارداد خوبی بست .خیلی به نفع ما نیست، ولی خوبه .یعنی از همه قراردادهایی که تا حالا
داشتیم،بهتره
_چی هست؟
_لباس…
_احتمالا این هم قاچاقه
_پس تو فکر می کنی که حرف بهروز، واقعا درست باشه؟
اهی کشیدم.
_نمی دونم پگاه .من واقعا نمی دونم چی بگم.
_یاری چی میگه؟
_گفت که دیگه تو شرکت کار نکنم .برم پیش خودش.
با خنده گفت:
_جان؟!
خندیدم.
_تو چی گفتی؟
_هیچی به شوخی رد کردم فعلا.
_می دونی فرین من یکم می ترسم.
مکث کردم و گفتم:
_منم.
کسی صدایش کرد .گفت:
_مامان صدام میکنه .مواظب خودت باش.
_باشه تو هم .سلام خاله و عمو برسون.
_فدات شم عزیزم.
قطع کردم و زیر خورش را خاموش کردم و به حمام رفتم .ساعت هشت و نیم، قابلمه برنج را
درپارچه ایی پیچیدم و خورش را در ظرف درداری ریختم و ارایش کرده و مرتب، با بهروز
تماس گرفتم .گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوال پرسی، گفت که صبح امروز مجبور
شده به سفری کاری برود .حالا هم در کیش است .چیزی از دردسر امروز نگفتم .گذاشتم تا
برگردد و سر فرصت حرف بزنیم.
خداحافظی کردم و قابلمه برنج و خورش را زیر بغلم زدم و بردم در ماشین گذاشتم و در را
قفل کردم و به طرف خانه اش راندم .زنگ در را زدم و برای برداشتن قابلمه ها به ماشین
برگشتم .در تیکی کرد و باز شد .قابلمه به دست داخل رفتم و در را با پاهایم بستم.
در هال را باز کرد و با چهره ایی ارام و خونسرد کنار رفت و در همان حال ظرف خورش
را از دستم گرفت .به اشپزخانه رفتیم و من قابلمه را روی گاز گذاشتم .ظرف خورش را
روی کانتر گذاشت و دست به سینه به یخچال تکیه داد.
_سلام…
اخمی که کرده بود، کمی مصنوعی به نظر می رسید .جلو رفتم و دستانم را دور گردنش حلقه
کردم.
دستش را دور کمرم حلقه کرد، ولی صورتش را به عقب کشید و چند لحظه نگاهم کرد .بعد
خم شد و مرا بوسید.
_برات فسنجون درست کردم .دوست داری؟
با انگشت اشاره اش روی ابروانم دست کشید.
_اره…
_از دستم ناراحتی؟
اخم اش در هم رفت .مثل اینکه یادش امد که باید ناراحت باشد.
_اره…
خندیدم.
_اگر عذرخواهی کنم، چی؟
یک ابرویش را بالا برد و با بدجنسی بامزه ایی گفت:
_تا چه نوع عذرخواهی باشه
_یه بوسه…
_نه …نمی صرفه!
خندیدم.
_چه نوع عذرخواهی مد نظرتونه اقای کامکارن؟
دستم را در دستش گرفت و از اشپزخانه بیرون کشید و به طرف راه پله ها رفت و گفت:
_بیا بالا تا بهت بگم…

فصل هفدهم
صبح با صدای هوهوی یاکریم ها از خواب بیدار شدم و چند لحظه گیج و منگ، در حالیکه
نیمی از ذهنم هنوز در خواب بود، به کاغذ دیواری های قرمز و زرد و نارنجی خیره شدم .
دوباره صدای هوهوی یاکریم ها بلند شد .غلتی زدم و به یاری که هنوز خواب بود، نگاه کردم.
صورتش در خواب ارام و بی دغدغه بود .موهایش پریشان و حلقه حلقه روی پیشانی اش
ریخته بود و دهانش کمی باز مانده بود .نیم خیز شدم و نگاهی به پنجره کردم .سه یاکریم،
دقیقا روی لبه پنجره نشسته بودند و هوهو می کردند .خواستم تا بلند شوم ولی دستم را گرفت
و به طرف خودش کشید.
خندیدم و روی سینه اش افتادم .دست دیگرش را دورم حلقه کرد و کنار گردنم، با صدایی بم و
خوابزده، زمزمه کرد.
_کجا؟
ریز خندیدم و به پنجره اشاره کردم.
_یاکریم…
چرخی به گردنش داد و نگاهی به پنجره کرد و بی تفاوت پرسید:
_ساعت چنده؟
کمی خم شد و نگاهی به ساعت مچی اش که روی پاتختی بود کرد و از جا پرید.
_وای دیرم شد .ساعت اول رو از دست دادم…
در حالیکه او به طرف حمام می دوید و تند تند لباس می پوشید، من همچنان در رختخواب لم
داده بودم و ریز ریز به او و این عجله اش، می خندیدم .موهایش را به سرعت سشواری
سرسری کشید و مرتب کرد و همچنان که کت اش را از سر چوب لباسی برمی داشت، گفت:
_تو کلاس نداری؟
لحاف را تا نوک بینی ام کشیدم .جوری که فقط چشمانم مشخص بود.
_نچ!
یک ابرویش را بالا برد و خم شد و ساعت اش را از روی پاتختی برداشت و پشت دستش
بست.
تخت را دور زد و امد و بالای سرم ایستاد .خم شد و لحاف را از روی دهان و بینی ام کنار
کشید.
_بمون ظهر میام سراغت، میریم یه جا غذا می خوریم
_من غذا درست می کنم…
نگذاشت حرفم تمام شود و مرا بوسید .بوسه ایی ان چنان پرشور و عاشقانه که ضربان قلبم را
بالا
برد .با انگشت اشاره اش گونه ام را نوازش کرد.
_تا حالا سابقه نداشته خواب بمونم و به کلاسی نرسم.
ریز خندیدم .لبخندی گوشه لبش امد و چانه ام را لمس کرد .چرخید و کیفش را برداشت و
خداحافظی کرد و پایین رفت .وقتی که صدای ماشین اش و بعد هم بستن در حیاط امد، من هم
لباس پوشیدم و پایین رفتم .در کمال ارامش گشتی در خانه اش زدم و برای خودم قهوه درست
کردم و خوردم.
با پگاه تماس گرفتم .گفت که امروز را جایی کار داشته و طاهر به شرکت رفته است .پرسید
که من در چه حالی هستم .من هم گفتم که در خانه یاری هستم .سکوتی چند لحظه ایی که ایجاد
شد، نشان از حیرت زیادش داشت.
_خوبی؟ مشکلی نداری؟
خندیدم.
_اره، خوبم.
اهی کشید و گفت:
_من خیلی نگرانتم فرین .چند شب قبل مامان میگفت چته همه اش بغ کردی؟ نتونستم بهش
بگم که نگران تو هستم.
گوشی را بوسیدم.
_نگران من نباش، قربونت برم.
_اگر یاری بفهمه؟
خنده ی تلخی کردم.
_مگه میشه نفهمه؟ دیر و زود داره پپه، سوخت و سوز نداره.
اهی کشید و گفت:
_می تونی عکس العملش رو حدس بزنی؟
_می ذاره میره!
_حتی با وجود رابطه تون؟
_اره!
چیزی نگفت.
_من واقعا دوستش دارم پگاه…
مکث کردم و با انگشت اشاره ام، روی گلدان گلی که روی لبه پنجره اشپزخانه گذاشته بود،
دست کشیدم.
_من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست!
اهی کشید.
_قربون او دل و اون طبع لطیفت برم…
گوشی را بین شانه و سرم ثابت کردم و دستمالی پیدا کردم و نم کردم و خاک روی برگهای
گلدان را پاک کردم.
_تو رو خاک فرح، هر وقت دیدی خیلی ناراحتی و یه جورهایی به انتها رسیدی و یه فکر و
خیالهایی تو سرته، با من تماس بگیر…
خندیدم .او نگران بود که من مثل فرح نشوم.
_باشه .شما هم اینقدر استرس نداشته باش کمی دیگر هم حرف زدیم .او از طاهر گفت و
احتمال اینکه برای خواستگاری رسمی پا پیش بگذارند و من هم گوش دادم .
بعد از صحبت با پگاه، بابا در واتس اپ پیام داد که اگر می توانم تماس تصویری بگیرم .گفتم
که جایی هستم و بعد تماس می گیرم .گفت که خیلی خوش می گذرد و حتما باید یک سفر با
انها بروم.
بعد از چت کردن با بابا، به سر یخچال و فریز رفتم و چیزی برای ناهار ردیف کردم .البته
بیشتر از زمانی که صرف درست کردن غذا شد، صرف پیدا کردن قابلمه و قاشق و تابه و
ابکش شد .بعد هم به حمام رفتم و دوش گرفتم .حمام اش قدیمی بود، اما احتمالا کاشی ها و کل
سرویس بهداشتی را عوض کرده بود و یک فرنگی، هم طرف دیگر حمام گذاشته بود .حوله
اش را پوشیدم و بیرون امدم.
انقدر برایم بزرگ بود که تا مچ پایم می رسید__.
بعد از چت کردن با بابا، به سر یخچال و فریز رفتم و چیزی برای ناهار ردیف کردم. البته
بیشتر از زمانی که صرف درست کردن غذا شد، صرف پیدا کردن قابلمه و قاشق و تابه و
ابکش شد. بعد هم به حمام رفتم و دوش گرفتم. حمام اش قدیمی بود، اما احتمالا کاشی ها و
کل سرویس بهداشتی را عوض کرده بود و یک فرنگی، هم طرف دیگر حمام گذاشته بود.
حوله اش را پوشیدم و بیرون امدم. انقدر برایم بزرگ بود که تا مچ پایم می رسید .
نزدیک ساعت دو و نیم بود که کلید انداخت و داخل شد. ماشین را بیرون گذاشته بود که
نشان می داد، احتمالا باید برگردد. لباس های شب قبلم را پوشیده بودم و موهایم را بافته
بودم .
در دستش، یک دسته گل نرگس بود. روی پنجه پایم بلند شدم و گلها را بویدم .
_برای منه؟
پوزخند بامزه ایی زد و گل را بالای سرش برد. روی پایم بالا پریدم. اما گل را بالاتر برد .
_نه. کی گفته برای شماست؟
دوباره روی پنجه پایم بالا پریدم. خندید. با مشت به شانه اش زدم. بیشتر خندید .
_یاری اذیت نکن دیگه. گلم رو بده!
چشمک زد و سرش را خم کرد .
_همین جوری که خشک و خالی نمیشه!
دستم را دور گردنش حلقه کردم و بوسیدمش. خندید و گل را به دستم داد. به طرف
اشپزخانه رفتم و در همان حال پرسیدم:
_گلدون کجاست؟
جوابم را نداد. سرم را چرخاندم و دیدم که پشت سرم، به در اشپزخانه تکیه داده است و با
لبخندی بی حوصله در صورتش مرا نگاه می کرد .
_چیه؟
سرش را تکان داد .
_بعد از مادرم دیگه نشده بود که برگردم خونه و توی خونه، بوی غذا پیچیده باشه!
انقدر دلم برایش سوخت که گلها را کنار سینک رها کردم و به طرفش رفتم و بغلش کردم و
دستم را حمایت گرانه پشت کمرش کشیدم. خندید .
_می دونی زنانگی خاصی داری؟ خیلی احساساتی و پر از پرداختی. می تونی کلی حس
زنانه خوب، به یک نفر تزریق کنی .
کمرش را صاف کرد و چند لحظه نگاهم کرد. بعد به کابینت بالای ماشین ظرف شویی
اشاره کرد و گفت که گلدان انجاست. کت اش را در اورد و رفت و دستانش را شست .
_دعوات نکردن ساعت اول رو نرفتی؟
در حالیکه روی سالادش نمک می زد، گفت:
_دعوا؟
خندیدم و سرم را تکان دادم .
_پس چرا ما دانشجوها یه دقیقه دیر میرسیم شما استادها راهمون نمی دیدن تو کلاس،
اونوقت خودتون که ساعت اول رو خوابتون می بره، هیچ کس نیست که دعواتون کنه؟
یک ابرویش بالا رفت و پوزخند بامزه ایی زد.
_شیرین زبون شدی!
با ناز سرم را تکان دادم. خندید و گفت:
_ناز نکن! وقت ندارم. بعد از غذا باید برم. نمی تونم دیگه دیر برسم. با یه نویسنده قرار
دارم، زشته دیر برم .
هیجان زده گفتم:
_منم بیام؟ تا حالا یه نویسنده رو از نزدیک ندیدم .
بم و خفه خندید .
_والا ادمن مثل بقیه. نه شاخ دارن، نه دم!
_یاری اذیت نکن. منم بیام؟
برای خودش نوشابه ریخت و سرش را به نشانه مثبت تکان داد و خیلی جدی گفت:
_به شرط اینکه شب برنگردی خونه!
سرخ شدم و زمزمه کردم.
_سرهنگ نگران می شه!
خونسرد گفت:
_زنگ بزن و بهش بگو پیش پگاهی
بعد از ناهار سریع اماده شدم و با هم از در بیرون زدیم. دفتر نشر بازهم خلوت بود. این
اقای نویسنده که من هم دو تا از کتابهایش را خوانده بودم، از نویسنده هایی قدیمی بود که با
پدر یاری کار می کرده است. در اواخر شصت سالگی بود و موهای جلو پیشانی اش ریخته
بود و پیشانی اش را بلند تر و قیافه اش را متفکرتر و پخته تر کرده بود. خودش هم
شخصیت عالی و بی نقصی داشت .
از همه جا صحبت میکرد و نشان می داد که در هر زمینه ای، دستی بر قلم دارد. بعد از
صحبت های انها و امضای قرارداد و چای و شیرینی که منشی یاری اورد، اقای نویسنده
رفت و ما هم چون ساعت کار دفتر نشر تمام شده بود، جمع کردیم و بیرون زدیم. اما یاری
گفت که اول باید سری به مغازه بزند. به مغازه رفتیم و او از گاوصندق، دسته چک و پول
برداشت و ان جا را هم تعطیل کردیم و به پارکینگ برگشتیم، تا ماشین را برداریم.
پارکینگ مثل همیشه خلوت بود. اما لامپ قسمتی که ماشین را در انجا پارک کرده بودیم،
سوخته بود. سرم را بلند کردم و به لامپ مهتابی نگاه کردم.
_ما اومدیم که این درست بود. سوخت؟
یاری هم نگاهی به مهتابی کرد و گفت:
_جنس چینی دیگه. بهتر از این نمیشه .
قفل ماشین را باز کرد. اما هنوز سوار نشده بودیم که دو مرد درشت هیکل از درون
تاریکی کنارمان، جلو امدند .
_اقای یاری کامکاران؟
یاری نگاهی به انها کرد .
_بفرمایید!
اتفاقی که افتاد، در کسری از ثانیه بود. صدایی مثل صدای پاره شدن کاغذ یا پارچه امد و
بعد هم صدای فریاد یاری و خم شدن و افتادنش روی زمین سرد پارکینگ. همه این اتفاقها
انقدر سریع افتاد که من حتی فرصت جیغ کشیدن را هم پیدا نکردم. شاید هم انقدر ترسیده
بود که زبانم بند رفته بود .
به طرفش دویدم. انها به همان سرعتی که پیدایشان شده بود، در همان تاریکی، مثل دودی
ناپدید شدند. خم شدم و سعی کردم بلندش کنم. نفس نفس می زد. به گریه افتادم و صدایش
کردم.
_یاری…
شانه چپش را گرفته بود و صورتش از درد در هم رفته بود .
_زنگ بزن اورژانس!
تلفن را از جیبم در اوردم و با اورژانس تماس گرفتم. انقدر پریشان بودم که حتی نمی
توانستم یک ادرس به اپراتور بدهم. بعد از تماس با اورژانس، به سختی او را کف زمین
خواباندم. پالتوی خودم را در اوردم و رویش کشیدم. می دانستم که احتمالا تا لحظاتی دیگر،
سردش می شود. دستانم می لرزید و اشک بی اختیار از چشمانم می امد. صدایش کردم تا
میزان هوشیاری اش را بسنجم. به هوش بود، ولی به جای جواب، تنها هوم ناله مانندی
کرد. لباسش نم پیدا کرده بود که احتمالا از خونریزی بود. پاهایش را خم کردم و بالاتر از
سطح بدنش، روی کیف دستی اش گذاشتم. در همین وقت خانم و اقایی که ماشین شان کنار
ماشین ما بود، رسیدند. بیچاره ها با اینکه شوکه شده بودند، ولی تا امدن اورژانس، کنارم
ایستادند. تمام مدت روی زخم اش که حالا با نور چراغ قوه ان خانم و اقا فهمیده بودم در
کتف چپش بود را نگه داشتم.
دستانم خونی شده بود و احتمالا صورتم هم خونی شده بود. وقتی که به بیمارستان رسیدیم،
هیچ چیزی برایم مهم نبود. نه اینکه احتمالا با این کار، هویتم و در پی ان هویت بهروز و
پگاه به خطر می افتاد و نه حتی اینکه ممکن است با این کار، او را از دست بدهم. تنها
چیزی که ان لحظه می خواستم، زنده بودن او بود. خونریزی شدیدی که پیدا کرده بود در
لحظات اخر او را کمی گیج و منگ کرده بود .
با دکتر زیانی تماس گرفتم و گفتم که در چه بیمارستانی هستم. گفت که نزدیک است و انجا
اشنا هم دارد و خودش را تا نیم ساعت دیگر می رساند. روی صندلی انتظار نشستم. مردم
از کنارم رد می شدند و چپ چپ نگاهم می کردند. به دستشویی رفتم و متوجه شدم که
بیچاره ها حق دارند. گونه راستم خونی شده بود و موهایم پریشان، مثل دیوانه ها دورم
ریخته بود و از شال هم بیرون زده بود.
چیزی بیشتر از سی دقیقه بعد، دکتر زیانی پیدایش شد. مثل همیشه شسته و رفته و خوش
اخلاق. با چند نفر از پرستارها و دکترها، از همان مقابل در، خوش بش کرد و جلو امد. با
دیدن من اما، لبخند از روی لبش پرید .
_فرین چی شده؟
_دکتر زیانی…
اصلا نمی دانستم چه باید بگویم. که یاری کیست. دستش را روی شانه ام گذاشت .
_اسمش چیه؟
_یاری کامکاران .
_مشکلش؟
_چاقو خورد
هر دو ابرویش بالا رفت، ولی چیزی نگفت. فقط به صندلی اشاره کرد و گفت، بنشینم تا
بیاید. دوباره صدایش کردم.
_دکتر زیانی…
_جانم؟
_من هیچ پولی همراهم نیست. با پذیرش هم صحبت کردم. اگر میشه…
دستش را روی شانه ام گذاشت و با لحن مطمئنی گفت:
_تو اروم باش، همه چی درست میشه!
بعد هم به بخش ورود ممنوع رفت. پانزده دقیقه بعد امد و گفت که یاری خوب است و خون
برایش تزریق کرده اند ولی احتمالا امشب را این جا می ماند. بعد هم دست مرا گرفت و به
بخش خلوت تر بیمارستان کشید .
_جریان چیه؟
فین فین کنان گفتم:
_ما می خواستیم بریم خونه که تو پارکینگ دو نفر اومدن جلو و اسمش رو گفتن و بعد هم
با چاقو زدن و در رفتن .
اخم دکتر زیانی کاملا در هم رفته بود .
_چی کاره است؟
_استاد…
اخمش کمی گشاده شد .
_فکر میکنی که جریان چیه؟
سرم را تکان دادم .
_نمی دونم. اینقدر ترسیده بودم که فقط تونستم یه کاری کنم که کمتر خونریزی کنه .
لبخند زد.
_مثل همیشه کارت خوب بود!
لبخند زدم. منظورش به تمام زمانهایی بود که بابا را با همین دانش کم و مهارت اندکم تا
امدن اورژانس، زنده نگه داشته بودم.
_الان از کلانتری میان. باید بدونی چی می خوای جوابشون رو بدی. این اقا کی هست و
چه نسبتی با شما داره و پشت بندش کلی سوال دیگه .
_کلانتری برای چی؟
دستش را روی شانه ام گذاشت و فشرد.
_قربون شکلت برم، چاقو خورده. یه قل دو قل که بازی نمی کردین، افتاده باشه سرش
شکسته باشه. برای نزاع و چاقو خوردن و تصادف، خود بیمارستان اتوماتیک پلیس خبر
می کنه .
لبم را گزیدم .
_من نمی دونم چی باید بگم!
اهی کشید و گفت:
_استادته؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_فعلا به صرفته این رو بگی. من هستم اینجا فعلا. اگر کسی رو داره و می شناسی،
خبرشون کن .
دوباره به بخش ورود ممنوع برگشت. با پگاه تماس گرفتم و گفتم که ایا شماره ایی از مهیار
دارد؟ داشت و پرسید که برای چه می خواهم؟ به اختصار توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده
است. بیچاره انقدر شوکه شده بود که زبانش بند رفته بود. خواست تا به بیمارستان بیاید،
ولی گفتم که تنها نیستم و دکتر زیانی این جاست .
دوباره به بخش ورود ممنوع برگشت. با پگاه تماس گرفتم و گفتم که ایا شماره ایی از مهیار
دارد؟ داشت و پرسید که برای چه می خواهم؟ به اختصار توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده
است. بیچاره انقدر شوکه شده بود که زبانش بند رفته بود. خواست تا به بیمارستان بیاید،
ولی گفتم که تنها نیستم و دکتر زیانی این جاست .
شماره را برایم پیامک کرد و من با مهیار تماس گرفتم. صدایش پشت تلفن، محکم و جدی
بود .
_اقای تهامی؟
_خودم هستم .
_اقا مهیار، من فرینم .
مکث کوتاهی کرد. مشخص بود که جا خورده است .
_فرین خانم… بله احوال شما؟
_اقا مهیار، یاری حالش خوب نیست و ما الان بیمارستانیم .
صدایش سریع گوش به زنگ شد.
_چی شده؟
_چاقو خورد. تو پارکینگ نزدیک مغازه. دو تا گردن کلفت که می شناختنش. به اسم
صداش کردن و بعد هم زدن و رفتن .
با بهت و تعجبی که کاملا در صدایش مشخص بود، گفت:
_چاقو؟!
_اره. تو کتفش زدن.
مکثی چند ثانیه کرد. مثل اینکه بیچاره کاملا شوکه شده بود.
_الان خودم رو می رسونم….
صدایش گرفته و نگران شده بود. ادرس را دادم و قطع کردم. دکتر زیانی دوباره برگشت و
با خنده و با لحنی بامزه گفت :
_بیا لیلی خانم، مجنون سراغت رو می گیره!
علی رغم ان همه استرس و نگرانی که داشتم، خندیدم. حرف دکتر زیانی با اینکه با شوخی
ادا شده بود، ولی در ان لحظه باری را از روی دوشم برداشته بود .

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن