رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 3

 

_فرح حسابدار بود .
چشمانم تا جا داشت، گشاد شد.
_یعنی فکر می کنی که فرح چیزی فهمیده بوده؟ فکر می کنی فرح…
مکث کردم. میخواستم بگویم فکر میکند که فرح خودکشی نکرده است؟ خواست تا جوابم را
بدهد که زنگ در را زدند. جناب سرهنگ بود که با یک دست غذا، پشت در ایستاده بود.
کت و شلوار و کراوات زده بود و یک کلاه شاپو هم به سرش گذاشته بود. احتمالا متوجه
نرمال نبودن حال و روز من شد. چون با نگرانی پرسید؟
_فرین جان خوبی؟
_بله…
ظرف غذا را به طرفم گرفت و سرش را کمی خم کرد و گفت:
_فرین چیزی شده؟
سرم را تکان دادم.
_نه، نه… همه چی خوبه
کسی صدایش کرد. سرش را چرخاند و گفت که الان میاد .
_شما برید جناب سرهنگ. من یکم یاد فرح افتاده بودم .
صورتش از ان حالت نگرانی در امد و رنگ محبت گرفت. دستش را روی شانه ام گذاشت.
_دختر جون اینقدر خودخوری نکن. مرگ هم مثل تولد، یه جبره. ما انتخاب نمی کنیم که
اصلا به این دنیا بیایم، یا نه. انتخاب هم نمی کنیم که چه زمانی از این دنیا بریم .
اهی کشیدم. شانه ام را فشرد .
_این چلوکباب سلطانی که دوست داری. اگر شام خوردی، بذار برای فردات.
نگاهی به جمع پیرو پاتالهایی که پشت سرش به صف شده بودند و به من لبخند و اشاره های
محبت امیز میکردند، انداختم و برایشان دست تکان دادم. اکثرشان را می شناختم. انها هم
مرا می شناختند .
_باشه، مرسی. شما جایی می رین؟
صدای استارت زدن امد و ماشین روشن نشد. سرهنگ برگشت و نگاه کرد و من هم از
کنار سر او سرک کشیدم. بیوک قدیمی یکی از دوستانش بود که روشن نشد. دوباره استارت
زد. باز هم روشن نشد .
حالا همه و حتی سرهنگ هم دور ماشین جمع شده بودند و توصیه های مکانیکی به راننده
می کردند. راننده هم که عصبی شده بود یک ریز سر دوستانش داد و بیداد می کرد .
دست اخر حتی با وجود پیشنهادهای همه انها، ماشین باز هم روشن نشد. تعدادشان زیاد بود
و همه در ماشین سرهنگ جا نمی شدند. ظاهرا چند نفرشان بدون ماشین امده بودند و حالا
که می خواستند به دربند بروند، به ماشین نیاز داشتند .
جناب سرهنگ همان طور که سرش را در موتور ماشین خاموش شده فرو کرده بود و
چیزی را جابه جا می کرد، گفت:
_ماشین تو درست نشد، نه؟
_نه…
بهروز به کنار دستم امد و با سرهنگ سلام و احوال پرسی کرد.
_چیزی شده جناب سرهنگ؟
جناب سرهنگ با حالتی بامزه و طلبکارانه، اشاره ایی به بیوک بزرگ و قدیمی کرد و
گفت:
_ماشین مشدی ممدی علی ایشون روشن نمیشه.
بحث دوباره بالا گرفت که نخیر دود از کنده بلند می شود و این بیوک قدیمی برای خودش
رخشی است! بهروز که خنده اش گرفته بود پرسید که مشکل کجاست؟ و جناب سرهنگ هم
توضیح داد که میخواهند بروند دربند پی الواتی و حالا ماشین شان نسبت به تعدادشان کم
است! بهروز با گفتن “من می رسونمتون.” بدون تعارف به داخل رفت و سوییچش را
برداشت. ولی حالا بحث بالا گرفته بود از اینکه چرا اصلا این موضوع عنوان شد که
بهروز در دردسر بیافتاد. بالاخره بعد از کلی تعارف و عذرخواهی، بهروز انها را راضی
کرد که هیچ دردسری ندارد و او هم می تواند از این فرصت استفاده کند و سری به دوستش
که در دربند کافه دارد، بزند .
ظرف غذا را به طرفش گرفتم و اهسته زمزمه کردم.
_بیا… تو که هیچی نخوردی
اهسته غذا را رد کرد و مثل خودم زمزمه کرد.
_سیرم عزیزم. فعلا من برم تا اینها باز بحثشون نشده …
خندیدم. این کار همیشه شان بود. همین بامزه شان کرده بود .
_صحبتمون کامل نشد. فردا بیا یه سر ناهار این جا، صحبتمون رو کامل کنیم .
سرش را به نشانه مثبت تکان داد. ولی می توانستم در ته نگاهش ببینم که عقب کشیده است.
دیگر نمی خواست مرا به قول خودش در دردسر بیاندازد. ارنجش را گرفتم.
_میای دیگه، اره؟
خندید. بی حوصله و غمگین .
_اره عزیزم. میام باطری ماشین ات رو درست کنم .
_نه، برای اون نه. می خوام این بحث تموم بشه.
چند ثانیه با اخمی کم رنگ و متفکرانه نگاهم کرد .
_باشه…
بعد هم دستش را تکان داد و سوار ماشین شد و دوستان جناب سرهنگ هم دو دسته شدند و
یک دسته سوار ماشین بهروز شدند و دسته دیگر هم با ماشین خود جناب سرهنگ راهی
شدند. برایم بوق زدند و همه پیرمردها هم برایم دست تکان دادند و من هم تا لحظه اخر که
ماشین ها سر کوچه پیچیدند و رفتند، ایستادم و برایشان دست تکان دادم .
فصل سوم
پگاه بغ کرده، مقابلم روی تخت نشسته بود و به من که لباس می پوشیدم، نگاه می کرد. از
ایینه می دیدم که هر از چند لحظه دهانش را باز می کند تا حرفی بزند و بعد دوباره دهانش
را میبندد. کاملا مشخص بود که پگاه با تصمیم ما موافق نیست. با اینکه قول همکاری داده
بود، ولی معلوم بود که دلش با این کار نیست .
مانتو شلوار ساده پوشیدم. با مقنعه و کیف و کفش رسمی. ارایش نکردم. نیازی نبود. فعلا
نیازی نبود. ولی می دانستم که به وقتش، باید مثل یک طمعه سر قلاب به نظر برسم .
همان طور که به دستانم کرم مرطوب کننده می زدم از ایینه میز ارایش نگاهش کردم. لب و
لوچه اش اویزان شده بود و با نگاهی عصبی هر از چند ثانیه به ساعت بالای تختم نگاه می
کرد .
_نیومد بهروز؟
سرم را بلند کردم و به ساعت نگاه کردم .
_میاد. دیر نکرده…
من من کنان، در سر جایش تکان تکان خورد و گفت:
_فرین؟
_جانم؟
منصرف شد و گفت:
_هیچی…
چپ چپ نگاهش کردم .
_چی تو دلته پِپِه؟ بریز بیرون…
ناگهان به گریه افتاد و به شدت همه چیز را بیرون ریخت. فکر نمی کردم که این حجم
نگرانی در ذهن و روحش باشد و باز هم طاقت بیاورد و مرا که لباس می پوشیدم، تماشا
کند. از روی صندلی میز ارایش برخاستم و امدم و روی تخت، کنارش نشستم و دستم را
دور گردنش حلقه کردم. سرش را خم کردم و به سینه ام فشردم .
_نگرانم. دارم از نگرانی سکته می کنم.
_همه چی درست میشه…
_اگه نشه؟
_میشه
هق هق کنان از من فاصله گرفت و نگاهم کرد و گفت:
_فرین داری می ری تو دهن شیر. اگر به هر طریقی این بابا پی به رابطه تو با فرح ببره،
کارت زاره…
_چیزی نیست. اون تا حالا من رو با فرح ندیده. ما هم که اصلا شبیه نیستیم .
صورتش را بین دستانش گرفت و گریه اش شدت گرفت.
_قربون اون دل خجسته بهروز برم…
خندیدم .
_پِپِه من خودم خواستم این کار رو بکنم. ربطی به بهروز نداره اصلا…
_اره… اگر بهروز نگفته بود، تو داشتی زندگیت رو می کردی.
اه عمیقی کشیدم و دستش را در دست خودم گرفتم .
_نمی تونم بی خیال این جریان بشم پگاه. اگر تو بودی می شدی؟
_اخه عزیز من، مملکت صاحاب داره. باید اگر چیزی هم هست از طریق قانونی شکایت
بشه…
به میان حرفش پریدم.
_تمام مراحل فوت فرح و تحقیق و هزار کوفت و زهرمارش، قانونی جلو رفت. اخرش چی
شد؟ هیچی… گفتن برید به سلامت. فرح مشکل روحی روانی داشته!
چند لحظه با بی قراری نگاهم کرد .
_فرح این اواخر اصلا نرمال نبود فرین. خودت هم این رو می دونی. اصلا خودت به من
گفتی نمی دونی فرح چشه؟ می گفتی دایم تو گوشی پچ پچ می کنه و رفتاراش مثل همیشه
نیست.
اخم کردم .
_نه مثل همیشه. ولی قطعا نه به اون وخامت که بخواد دو بسته قرص بخوره و تخت بگیره
بخوابه…
مکث کردم و با تحکم به طوریکه اثرش بیشتر شود، گفتم:
_این ادم گردن کلفت تر از این حرفهاست پگاه. کشتن یه حسابدار براش هیچ کاری نداره.
یادته بارمان چی گفت؟ گفت که اون رفیقش که تو پزشک قانونیه، گفته یه تیکه از روی
پرونده فرح برداشته شده. چی بوده؟ خدا می دونه. چرا باید کسی بیاد و یه تیکه از پرونده
یه دختر که خودکشی کرده رو برداره؟ اون زمان هم وقتی گفتیم، گفتن که همچین چیزی
نبوده. دروغ گفتن بهتون…
حالا چشمانش با نگرانی بیشتری به من زل زده بود. با دیدن قیافه ترسیده اش، متوجه شدم
که زیاده روی کرده ام .
_چیزی نیست پِپِه… بهروز با منه. تو هم هستی.
_با بابات صحبت کردی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_نیازی نیست بدونه…
با ناراحتی و تعجب گفت:
_چی میگی فرین؟ باباته. اگر بفهمه…
_نمی فهمه…
_خیلی خوش بینانه به جریان نگاه می کنی. ته این قضیه از نظر من اصلا روشن نیست.
باید بابات در جریان قرار بگیره .
حالت محکم حرف زدنش نشان می داد که اگر خودم به بابا جریان را نگویم، پگاه زحمت
گفتن ان را به گردن می گیرد و می دانستم که واقعا هم این کار را می کند .
_پگاه بذار تا یه مرحله ایی جلو بریم. من فقط دنبال مدرکم. همین. یه مدرک، حتی یه چیز
کوچیک هم پیدا کنم، تمومه. اون وقت به بابا می گم…
با تردید و دو دلی نگاهم کرد .
_اگر چیزی بشه؟
_ایشالا که خیره…
نفسش را محکم بیرون داد .
_با ایشالا و ماشالا که اخه کاری درست نمیشه…
صدای زنگ در و امدن بهروز، دیگر اجازه نداد که بحثش را کامل کند. شالش را سرش
کرد و با هم از در بیرون زدیم. بهروز گرفته و عصبی بود. تند و بد رانندگی میکرد و حتی
چیزی نمانده بود که با یک راننده که بدون راهنما پیچیده بود، کار به بحث و درگیری
فیزیکی کشیده شود. اما پگاه با گفتن “تو رو خدا ولش کن بهروز” ، قضیه را با یک
“عوضی الاغ” گفتن از طرف بهروز، خاتمه داد .
مقابل ساختمان نگه داشت. قیافه پگاه مثل مرغ مادر نگران شده بود. یک نگاهش به من بود
و یک نگاهش به بهروز. گاهی هم با حالتی بامزه به ساختمان نگاه میکرد. جوری مثل
اینکه همین حالا قرار است که یک هالک از در ساختمان بیرون بپرد .
بهروز چرخید و ابتدا نگاهی به پگاه کرد و بعد به من و گفت :
_یه جوری نشون نمیدی که خیلی خواهان این ملک هستی، ولی تو رو خدا مواظب باش که
یه جوری هم رفتار نکنی که طرف بگه اجاره نمی دم. یک ماه صبر کردیم که یه ملک
خالی بشه. تنها شانسمونه…
پگاه زیر لب گفت:
_تنها شانسمون اینکه ریق رحمت رو سر نکشیم…
بهروز اول چپ چپ نگاهش کرد، ولی بعد با دیدن قیافه زار و بیچاره پگاه، خنده اش
گرفت .
_باشه حواسم هست. خدا کنه از اون گیرها نباشه .
از ماشین پیاده شدم و دست پگاه را هم گرفتم و پیاده کردم. حالت اش جوری بود مثل اینکه
امکان داشت هر لحظه دستش را از دست من بیرون بکشد و به ماشین برگردد. پگاه
شخصیتا و ذاتا، ارام بود. برخلاف من که در بچگی از دیوار راست بالا می رفتم، پگاه
همیشه راغب به بازی های ارام و خسته کننده بود. خاله بازی و چای ریختن و از همدیگر
پذیرایی کردن. من دوست داشتم که بازی های فیزیکی انجام بدهم و از این جهت من و پگاه
همیشه با هم بحث داشتیم. هیچ وقت هیچ کدام به طور کامل برنده نمی شدیم. گاهی خاله
بازی می کردیم و گاهی هم او پایه می شد و فوتبال و بازیهای خشن می کردیم .
حالا به نظر می رسید که شخصیت ارام پگاه بیشتر از همیشه خودش را نشان داده است.
البته خودم هم هول و هراس بدی داشتم. ته این ماجرا به قول پگاه، اصلا صاف نبود ولی
می دانستم که تصمیم ام را گرفته ام و دیگر راه برگشتی ندارم. یعنی خودم نمی خواستم که
برگردم. سرسختی من گاهی به سودم و گاهی هم به ضررم تمام می شد و این بار از ته قلبم
از خدا می خواستم که حداقل به خاطر پگاه هم که شده است، به سود ما تمام شود.
ساختمان خیلی قدیمی نبود و خیلی هم مدرن و به روز نبود. برازنده یک شرکت بازرگانی
درجه دو و سه بود. نه شرکتی که زیر پوستش معلوم نبود چه اتفاقاتی می افتاد .
به نگهبانی گفتم که برای ملک اجاره ایی امده ایم. کلید را برداشت و با کلی بازار گرمی
کاسب کارانه، ملک را به ما نشان داد. ملک در طبقه سوم بود. یک واحد دو اتاقه با یک
هال اداری که با ام دی اف پارتیشن بندی شده بود. ام دی اف ها همه قدمی و و به رنگ
راش روشن بودند ولی مشخص بود که در زمانی ساخته شده است که دزدی از مصالح
ساختمانی ان چنان باب نبوده است. جنس ام دی اف ها از بهترین جنسی بود که تا به حال
دیده بودم. کمی به خاطر رنگ روشنش کثیف شده بود ولی هیچ جای خراب و زده شده ایی
نداشت .
یک یخچال کوچک فیلور که تا کمر من بود، هم در اشپزخانه بود. نگهبان گفت که همه این
وسایل که شامل یخچال نسبتا سرحال و مبلمان زهوار درفته و میز ریاست خوب و مرغوب
بود، به صورت مبله به روی اجاره نامه است .
نگاهی به اطراف کردم تا نشان دهم که واقعا در حال نگاه کردن هستم. هر چه نباشد،
بالاخره قرار بود دراین ملک کار کنم و باید ظاهر ان برایم مهم می بود. چشمم به پگاه افتاد
که دستش را به کمرش زده بود و با قدم هایش کف را متر می کرد. حالتش به حدی جدی
بود که چیزی نمانده بود زیر خنده بزنم. وقتی به انتهای هال کوچک واحد رسید، ایستاد و
رو به نگهبانی گفت:
_دقیقا چند متره؟
_هشتاد و پنج متر
سرش را تکان داد و گفت:
_با مشاعات؟
_خیر. با مشاعات دقیقا نمی دونم چند متر میشه .
پگاه جلو امد و رو به من گفت:
_شما چطوره به نظرت؟
نگاهم را به در و دیوار دادم و بلند جوری که نگهبان بشوند، گفتم:
_خوبه. ولی یکم کثیف و قدیمیه
نگهبان که حالا مشکوک به دلال بودنش بودم، جلو امد و با زبان چرب و نرم گفت:
_نفرمایید خانم مهندس! این جا، تو این منطقه، قیمتش مثل طلاست. ولله که مالک منصفه
داره این قیمت میده. قیمت بیشتر از اینهاست. کثیفی هم که مشکلی نیست. خیلی وقته خالی
بوده. تقریبا دو ساله. کثیف شده. چند تا از این خدماتی ساختمونیها بیان، دو ساعته ریختن و
شستن و رفتن و تموم کردن. شده عروسک!
به پگاه نگاه کردم که از پشت سر نگهبان چشمانش را چرخاند. دلم می خواست بگویم تو که
راست می گویی ولی دروغ گو سیاه سرفه بگیرد. این واحد یک هفته هم نبود که خالی شده
بود .
_چرا حالا این زمان طولانی خالی بوده، به قول شما این عروسک؟!
_والا خانم مهندس، اقای سقایی ایران نیست. خارجه. میاد و میره. این جا وکیل هم نداره. به
همین خاطر گاهی ملکش تا زمانی که برگرده، خالی می مونه .
_عجب!
_بله… به نظرم این ملک ارزشش بیشتر از اینهاست. از نظر کثیفی هم نگران نباشید. من
خودم ادم میارم، دو ساعته تمیز می کنن .
دوباره نگاهم را به پگاه دادم که با دستش علامت بریدن سر را داد. یعنی که کافی است و
تمام کنم.
_باشه. ما می تونیم فکر کنیم؟…
اشاره ایی به پگاه کردم و گفتم:
_خانم عرفان منش باید قرارداد رو امضا کنن .
نگهبان برگشت و با احترام بیشتری به پگاه نگاه کرد. تازه متوجه شد که تا الان با من که
هیچ کاره بودم، بی خود سروکله زده است!
_شما شماره اقای سقایی رو بدین، یا شماره خودتون رو که اگر ما نظرمون اوکی بود،
بتونیم تماس بگیرم .
پگاه زودتر از من از واحد بیرون زد. نگهبان با من از در بیرون امدیم و جلوی واحد در
راهرو ایستادیم و او شماره خودش را گفت که من در گوشی سیو کردم. پگاه اشاره ایی به
دو واحد دیگر در طبقه کرد و گفت:
_اینها هم اجاره ایه؟
نگهبان این بار با احترام بیشتری گفت:
_بله. جفتشون اجاره ای هستن…
با انگشت اشاره اش به ملکی که به اتنهای راهرو چسبیده بود و تابلویی به اسم خدمات
کامپیوتری سایه روشن داشت، اشاره کرد و گفت:
_اقای زارع، فقط عصرها هست. صبح کارمنده. نیست .
بعد به واحدی که دقیقا روی به روی واحدی که ما خیال اجاره کردنش را داشتیم، اشاره
کرد و گفت:
_بازرگانی اقای تهامی هم کارشون حساب کتاب نداره. گاهی یه عده زیاد ادم میاد و گاهی
فقط منشی هست. ولی هر دو واحد ادمهایی بسیار شریف هستن. از این لحاظ اصلا نگرانی
نداشته باشید .
نگاهی به تابلوی واحد رو به رو کردم. ” شرکت بازرگانی و صادرات و واردات تهامی و
برادران. دارای کارت بازرگانی معتبر ” ادم را به یاد سوهان فروشی های بین راه جاده
قم_تهران می انداخت. تهامی و برادران .
پگاه دکمه اسانسور را زد و در حالیکه منتظر امدن اسانسور بود، گفت:
_مرسی از راهنماییتون. ما حتما ظرف فردا یا پس فردا نظرمون رو میگیم .
نگهبان دوباره شروع به تعارف کرد و تا پایین و لحظه خداحافظی ما، یک نفس از محسنات
ساختمان گفت. وقتی که از ساختمان خارج شدیم، پگاه یک دفعه زیر خنده زد. با حیرت
نگاهش کردم. فکر کردم که خنده عصبی است، ولی این طور نبود. واقعا و از ته دل می
خندید. احتمالا به ارسن لوپن بازی که راه انداخته بودیم، می خندید. من هم خندیدم. ان چنان
خندیدم که در طی یک سال گذشته این طور نخندیده بودم. در حالیکه ان چنان می خندیدم که
اشکمان راه افتاده بود، سوار ماشین بهروز شدیم. بیچاره بهروز هاج و واج به خنده ما نگاه
می کرد .
_چی شده؟
با خنده جریان فیگورهای خودمان و بازار گرمی نگهبان را تعریف کردم. خندید و گفت:
_پس پگاه حسابی کلاس گذاشته بود؟
سرم را تکان دادم و رو به پگاه که با دستمال ریملش را که به خاطر خنده ی زیاد و اشک
چشمانش پایین امده بود پاک می کرد، گفتم:
_اونجایی که داشتی هال رو متر میکردی، قیافه ات خیلی حرفه ایی شده بود .
_اره این متر کردن با قدم رو تو یه فیلمی دیدم. یادم نیست چه فیلمی بود.
بهروز در حالیکه هم چنان می خندید، گفت:
_احتمالا اجاره نشین ها بوده .
پگاه رو به من کرد و گفت:
_خب شما نظرتون چیه؟
_به نظرم خوب بود .
رو به بهروز کردم و گفتم:
_شما چی میگی؟
بهروز مچش را چرخاند و به ساعتش نگاه کرد .
_من میگم که فردا زنگ بزنید که نه خیلی اش داغ باشه، نه یه دفعه یکی دیگه بره پای
قرارداد .
_اره خوبه .
بهروز نگاهی دیگر به ساعت کرد و کمی سرعتش را بالا برد .
_جایی می خوای بری؟
فقط سرش را تکان داد. به پگاه نگاه کردم و متوجه شدم که او هم متعجب به بهروز نگاه
می کند .
_بری اگر چیزی هست به ما هم باید بگی.
از ایینه به من که صندلی عقب نشسته بودم نگاه کرد و باز هم فقط سرش را تکان داد. پگاه
برای ترغیب کردن او به گفتن، گفت:
_بهروز ما یه تیمیم .
حرفش انقدر کلیشه ایی بود که خنده ام گرفت. بهروز هم خندید اما چیزی نگفت. چند لحظه
بعد پگاه با حالتی طلبکارانه گفت:
_چی شد پس نفرمودین؟
بهروز این بار واقعی تر خندید .
_کوتاه نمیاین، نه؟
از روی صندلی به جلو خم شدم و دستانم را دو طرف صندلی بهروز و پگاه گذاشتم و گفتم:
_خودت که میدونی حریف ما دختر خاله ها نمیشی. بگو خودت رو راحت کن .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن