رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 30

چشمانش گشاد شد .
_فکر کردی بهش تجاوز کردم؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. دست در جیبش کرد و گوشی تلفنش را بیرون اورد.
رمزش را باز کرد و بعد از چند لحظه به دستم داد. فایلی در گوشی بود که به اسم فرح سیو
شده بود. فایل را باز کردم. اقلا شاید ده هزار عکس از فرح تکی و یا هر دو نفر با هم بود.
و مقدار خیلی زیادی فیلم. یکی از فیلمها را پلی کردم. جشن تولد بود. فیلم از ذوم روی فرح
شروع شد. فرح زیبا و ارایش کرده با لباسی که خودم برایش خریده بودم. یک تاپ سیاه
سنگ کاری شده با دامنش. موهای پریشان زیبایش و بعد مهیار که در کادر امد. بغلش کرد
و با هم در کنار کلی بادکنک و روبان و قلب های بزرگ او را بوسید. یک بوسه ارام و
عاشقانه. دوربین در دستم مهیار تکان می خورد و می لرزید و فرح همان طور که او را
می بوسید، برای دوربین دست تکان می داد .
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
_تولد دو سال قبل منه
گوشی را به دستش دادم. مدت زیادی در سکوت طی شد.
_تو چه شاهد و گواهی داری که بتونی ثابت کنی که رابطه ات با یاری فقط یه عاشقانه
صرف بوده، نه برای چیزی.
لبخند تلخی زدم.
_نه… من شاهد ندارم .
دستش را زیر چانه اش زد و کیک را به طرف من سر داد. با اشاره دستم رد کردم. دوباره
سکوت برقرار شد. چند لحظه به بیرون نگاه کرد .
_یاری تا حالا تو رابطه با هیچ زنی اینقدر جلو نرفته بود که اون رو تو خونه و محل امن
زندگیش راه بده. باهاش یکی بشه و بخواد از تمام داشته و نداشته اش مایه بذاره. بیشتر
رابطه هایی که داشت کاری و دوستانه بود…
مکث کرد و سرش را چرخاند و نگاهم کرد.
_من نمی دونم شروعتون چطور بوده. نمی خوام هم وارد جزیات لحظات خصوصیتون
بشم. ولی زنی که یاری اینقدر به خاطرش به هم می ریزه، قطعا براش قابل کنار گذاشتن هم
نیست.
چشمانم را روی هم فشردم .
_اون از دروغ بدش میاد. از خیلی چیزها نمی تونه بگذره. این رو خودش به من گفت.
من…
نفسم گرفت. به عقب تکیه دادم و سعی کردم تا عمیق نفس بکشم. بغضی که درگلویم بود
باعث می شد که حس کنم تنگی نفس گرفته ام .
_من بزرگترین خط قرمزش رو رد کردم. من خیلی اشتباه کردم. نباید تو رابطه ایی که می
دونستم اخرش چی قراره بشه، پا بذارم. خودخواهی از من بود.
او هم به عقب تکیه داد و دست به سینه مرا نگاه کرد.
_این رو الان فهمیدی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_نه از اول می دونستم. ولی میخواستم…
دیگر ادامه ندادم .
_فکر کردی می تونی پا بندش کنی؟
تمسخر امیز خندیدم.
_نه… اینقدر خنگ نیستم. برام مثل روز روشن بود که یاری به محض فهمیدن، می ذاره و
میره.
_پس چی؟
_می خواستم فقط تو لحظه داشته باشمش. این حماقت بود. می دونم. اون موقع هم می
دونستم ولی برام مهم نبود.
چند لحظه در سکوت براندازم کرد.
_می دونی این اخلاقت خیلی شبیه فرحه؟
تنها بی تفاوت نگاهش کردم. به جلو متمایل شد و دستانش را روی میز گذاشت.
_یاری دیشب خونه ی من بود…
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. چشمانش غمگین و ناراحت بود. برای لحظه ایی سرش
را پایین انداخت و بعد دستش را درون موهایش کشید.
_یاری خودداره. از بچگی هم اینجوری بود. کپی باباش شده. باباش هم شخصیت اروم و
توداری داشت. کم حرف بود و خیلی کم می شد از حرکات و رفتارش، فهید چی تو دلشه.
ولی مرد ماهی بود. یکی از معدود ادمهایی که تو اخلاقیات، همه چی تمام هستن. یاری
شبیه باباشه. نمی خوام بگم بی عیبه. نه عیبه بزرگش همین تو دار بودنشه. من که برادرش
هستم نمی فهمم چی تو دلشه….
مکث کرد و دوباره به عقب تکیه داد. او هم بیقرار بود .
_حالا اینها زیاد مهم نیست. چون احتمالا خودت هم اینقدر بهش نزدیک شدی که تمام اینها
رو بدونی. مهم اینکه من دیشب یه روی دیگه برادرم رو دیدم که تا قبل از این جریان، ندیده
بودم. یاری تا حالا مست نکرده. دیشب مست کرد…
مکث کرد تا احتمالا عکس العمل مرا بسنجد .
_یاری شراب می خوره. هر بار رفتیم لواسان… خودش می اندازه.
چشمانش را تنگ کرد و نگاهم کرد.
_کی صحبت شراب کرد؟ می گم مست کرد. اینقدر خورد که گفتم اوردوز می کنه. سرش
رو کردم تو وان اب سرد، مستی از سرش نپرید…
با حیرت نگاهش کردم. یک ابرویش را بالا برد.
_خودت هم می دونی که کارت سخته. ولی می خوام بهت بگم که یاری برای کسی که
نخوادش، اینطوری نمیشه .
چیزی نگفتم و تنها نگاهش کردم .
_صبح که اومدم بیرون، هنوز بیهوش بود. تکونش دادم و بلند تو گوشش گفتم، دانشگاه
داری. گفت گور بابای دانشگاه…
چشمانم گشاد شد. لبخند محوی روی لبش امد. پول از جیبش در اورد و روی میز گذاشت و
اشاره کرد که بلند شویم. برخاستیم و از کافی شاپ بیرون زدیم و قدم زنان راه افتادیم .
برخاستیم و از کافی شاپ بیرون زدیم و قدم زنان راه افتادیم .
_هنگامه یاری رو می خواست؟
سرش را کج کرد و نگاهم کرد.
_اره…
مکث کرد و با لحن بامزه ایی گفت:
_چیه؟ میخوای فداکاری کنی و پاسش بدی به هنگامه؟
چپ چپ نگاهش کردم. خنده اش بیشتر شد.
_چرا من اینقدر خنگ بودم؟
شانه ام را با بدجنسی بالا بردم. خنده اش تبدیل به قهقهه شد.
_تو بعضی از فیگورهات خیلی شبیه به فرحه. اون هم وقتی ناراحت می شد، همین طوری
چپ چپ نگاهم می کرد .
نفس عمیقی کشید و دستانش را در جیبش کرد. دلم برایش سوخت .
_فرح بهروز رو دوست داشت. نامزدیشون عاشقانه بود. چی شد که کشیده شد سمت تو؟
به مقابل پاهایش خیره شد. این حرکت اش مرا به یاد یاری انداخت. او هم وقتی که جواب
دادن برایش دشوار می شد، مقابل پاهایش را نگاه می کرد .
_نمی دونم. من مقصر بودم. اونم بود. حلقه دستش نبود. شاید اگر حلقه رو می دیدم دستش،
اینقدر پی گیرش نمی شدم. زمانی گفت نامزد داره که من دیگه به کل مبتلاش شده بودم…
نفس عمیقی گرفت و نگاهش را از مقابل پاهایش گرفت و به من نگاه کرد.
_فرح خیلی خاص بود. یه زن خیلی پیچیده. این که فقط خوشگل بود، مهم نبود. فرح می
تونست در عین اینکه با شیطنت های بچگونه دلت رو ببره وجه خانم وجودش رو نشونت
بده و در همون زمان، شاید مثل یه زن خیلی خیلی مسن هم رفتار کنه .
دستش را از جیبش بیرون اورد و سیگاری روشن کرد .
_تا به حال با زنی مثل اون اشنا نشده بودم. این همه سرزنده و پر از زندگی. این همه پر از
لطف و محبت برای همه…
دستمال در اوردم و اشکم را پاک کردم.
_تو خیلی بی شرفی مهیار تهامی…
چرخید و با بهت نگاهم کرد. اشک می ریختم و با خشم و نفرت نگاهش می کردم.
_اگر اختیار دل صاحب مرده ات رو نگه داشته بودی، الان خواهر من زنده بود. فرح تنها
کسی بود که من داشتم…
هم چنان دهانش باز مانده بود .
_تو باید جای اون می مردی…
کم کم بهت و حیرت اش از بین رفت و به جایش غم و اندوه قرار گرفت. چهره اش انقدر
بیچاره و فلک زده شد که دلم برایش سوخت. نگاهش را از من گرفت و پک محکمی به
سیگارش زد .
_اون اوایل خیلی به این جریان فکر می کردم. به اینکه یه روز ماشین رو بردارم و برم
جاده شمال بعد هم یه راست برم تو دره…
نگاهم کرد و پک دیگری به سیگارش زد.
_باور کن که به تمام راه های خود کشی هم فکر کردم. ولی نشد.
با بی رحمی اصلا فکر نمی کردم در وجود من باشد گفتم:
_چرا؟ ترسیدی؟
لبخند تلخی گوشه لبش امد .
_اره…
با نفرت گفتم:
-باید بری بمیری…
چند قدم فاصله گرفتم و دور شدم. صدایم کرد. اهمیتی ندادم. گریان، در حالیکه چشمانم
جایی را نمی دید در خیابان راه افتادم. کمی بعد دوباره صدایش امد. این بار از ماشین پشت
سرم.
_لج نکن بیا سوار شو. حالت خوب نیست…
به طرفش نگاه کردم. از شدت اشک، ماشین را به درستی نمی دیدم. سکندری خوردم .
_برو بمیر…
_باشه می رم می میرم. شما بیا سوار شو…
ایستاد .
_خواهش می کنم فرین
چند لحظه دو دل ایستادم. حالم واقعا خوب نبود. سرم دوباره گیج می رفت. صبحانه نخورده
بودم و اگر دوباره غش می کردم، واقعا مسخره می شد .
در را باز کردم و سوار شدم. بی هدف در خیابان ها می راند. من هم خسته و کسل دیگر
گریه نمی کردم ولی به شدت غمگین بودم. حال کسی را داشتم که قلبش را از سینه در
اورده و دور انداخته اند .
_می خوای چی کار کنی؟
جوابش را ندادم .
_فرین…
_هوم
همانطور که سرم را به شیشه تکیه داده بودم کمی چرخیدم و نگاهش کردم.
_نمی خوای بری و با یاری حرف بزنی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_می خوای چی کار کنی؟
_هیچ کار…
هومی گفت و سیگار دیگری اتش زد.
_بذار چند روز بگذره بعد برو دیدنش.
_برم دیدنش، چی بگم؟ بگم می دونستم اخرش چی میشه ولی اینقدر خودخواه بودم که با
وجود اینکه بهروز گفت با تو کاری نداشته باشم چون تو در جریان هیچی نیستی ولی باز
هم جفت پا پریدم تو زندگی تو؟ برم بگم می دونستم هیچکاره ایی ولی باز هم لنگ تو رو
هم کشیدم وسط؟
اهی کشیدم و نگاهش کردم. متفکرانه رانندگی می کرد و سکوت کرده بود.
_مهیار من هیچ حرفی ندارم بزنم. اخلاق یاری رو خودت بهتر از من می شناسی. یاری…
دیگر ادامه ندادم. اخرین پک را به سیگارش زد و ان را از پنجره به بیرون شوت کرد.
_خشکه؟ دوستت نداره؟ بخشش نداره؟
جوابش را ندادم .
_یاری هیچ کدوم از اینها نیست .
_یاری خودش گفت که هنگامه رو کنار گذاشته. چون رفتار هنگامه با معیارهای اون نمی
خورده…
به میان حرفم امد.
_هنگامه… تو که هنگامه نیستی. تو کسی هستی که یاری راهش داده تو زندگیش. کسی که
اون رو برده لواسان. او تو رو تو شادی و لحظات خصوصیش شریک کرده، نه هنگامه
رو…
مکث کرد و نگاهم کرد .
_می بینی؟ تو هنگامه نیستی. پس موقعیت خودت رو با اون یکی ندون و واکنش یاری رو
مشابه رفتارش با اون
اهی کشیدم.
_من مقصرم مهیار. زبونم بسته است. اصلا نمی دونم چی باید بهش بگم .
_معلومه که مقصری. ولی همین رو نشون بده. با رفتارت…
چند لحظه نگاهش کردم. رگ گردنش متورم شده بود. عصبی بود.
_چرا اینقدر برات مهمه؟
چند لحظه سکوت کرد.
_برای اینکه بر خلاف اون چیزی که فکرش می کنی، ازت بدم نمیاد. نمی گم کارتون
درست بوده. ولی شاید اگر خودم هم تو این موقعیت بودم، همین کار رو می کردم…
اهی کشید و سرش را تکان تکان داد .
_ادمها تو بعضی از موقعیتها، یه کارهایی می کنن و یه تصمیم هایی می گیرن که شاید
برای کس دیگه ایی که خارج از این موقعیت هست، درکش مشکل باشه .
نگه داشت و چرخید و نگاهم کرد .
_یاری برادرمه. من دوستش دارم…
دستش را دراز کرد و روی دستم را که کبود شده بود لمس کرد.
_تو هم شاید میشد مثل خواهرم بشی. ولی حتی الان هم میگم اگر یاری واقعا ازت ببره من
هیچ کاری نمی تونم بکنم .
چند لحظه نگاهش کردم. مقابل خانه نگه داشته بود. پیاده شدم و کمی خم شدم و از شیشه
نگاهش کردم.
_من هنوز به بهروز چیزی نگفتم. اصلا نمی دونم چی باید بهش بگم. مغزم قفل کرده…
نفس عمیقی کشید .
_در نهایت می فهمه…
سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
_ولی نمی خوام اون کسی که این خبر رو بهش می ده، من باشم.
چند لحظه نگاهم کرد. و بعد در نهایت روشن کرد و راه افتاد. به خانه برگشتم. پگاه اماده
شده بود که بیرون برود.
چند لحظه نگاهم کرد. و بعد در نهایت روشن کرد و راه افتاد. به خانه برگشتم. پگاه اماده
شده بود که بیرون برود.
_صبح اول وقت کجا رفتی تو؟
با ناراحتی به من که لباسم را در می اوردم، نگاه می کرد.
_رفتم قدم بزنم…
دستم را گرفت و به اشپزخانه برد. روی میز صبحانه مفصل چیده بود. بی اشتها و تنها
برای دلخوشی اش چای ام را شیرین کردم و تظاهر کردم که مشغول خوردن هستم .
_دانشگاه نمی ری؟
_نه…
اهی کشید و گفت:
_فرین حذف میشی
نگاهش کردم.
_ببین من رو…
به صورتم اشاره کردم و ادامه دادم.
_به نظرت این قیافه و این صورت، می تونه بره سر کلاس بشینه؟
کنارم نشست و دستش را دور گردنم حلقه کرد .
_تقصیر منه. من باید جلوت رو می گرفتم .
دستم را پشت کمرش گذاشتم.
_تقصیر هیچ کس نیست. نه تقصیر مهیاره که عاشق فرح شده و نه فرح که تعهدش رو زیر
پا گذاشته رفته سمت دلش. نه تقصیر یاری و نه تو و نه بهروز…
سرم را عقب کشیدم و نگاهش کردم.
_تقصیر منه. من که می دونستم اون تو جریان هیچی نیست. من که می دونستم حسابش از
برادراش جداست. کارش زندگی اش همه چیزش چرا پاش رو کشیدم وسط…
موهایم را نوازش کرد.
_تو به دلت راه اومدی…
به میان حرفش پریدم.
_مشکل همین جاست پگاه. فرقی بین من و فرح نیست. اون به دلش رفت من هم به راه دلم
رفتم ولی اخرش ببین چی شد؟ فکر می کنی بهروز اگر بفهمه براش راحته؟ یاری فهمید
براش راحت بود؟
چیزی نگفت. تنها به نوازش موهایم ادامه داد.
_نمی خوام خودم رو توجیه کنم پگاه. من گند زدم. بد هم گند زدم. فقط فکر خودم بودم…
دستم را روی صورتم کشیدم .
_الان که فکرش رو می کنم می بینم هیچی ندارم که به یاری بگم. بگم چی؟ نه واقعا برم
چی بهش بگم؟ بگم من می دونستم تو بی ربط ترین ادم تو این جریانی باز با کشیدنت وسط
و به همه ربط ات دادم؟ پگاه بیچاره داشت زندگیش رو می کرد. این مشکل من بود. ولی
دستش رو گرفتم کشیدم وسط مشکل خودم…
دستمال کشیدم و اشک هایم را پاک کردم.
_تو حالت صورتش رو ندیدی پگاه… یه جوری نگاهم می کرد مثل اینکه اصلا باورش نمی
شد من این بلا رو سرش اورده باشم…
فین کردم و کمی از همان چای شیرین شده ام را خوردم تا بلکه بتوانم این لرزش صدا را
کمتر کنم .
_مهیار میگه دیشب مست کرده. کسی که خلافش تا حالا از یه گیلاس شراب دست ساز
بالاتر نرفته بود …
صورتم را در دستم گرفتم و نالیدم.
_می فهمی این یعنی چی؟ یعنی من بلایی سرش اوردم که این کار رو کرده…
تمام مدت دستم را نوازش می کرد.
_مهیار رو دیدی؟
سرم را تکان دادم.
_صبح که رفتم قدم بزنم زنگ زد گفت می خواد من رو ببینه.
_مهیار گفت برو یاری رو ببین؟
_اره…
_محراب چی میگه؟
پوزخند بی حوصله ایی زدم.
پوزخند بی حوصله ایی زدم.
_محراب تازه خیالش راحت شد که این اتفاق افتاد و میونه من و یاری به هم خورد. اصلا
خودش همه چی رو گذاشت کف دست یاری
_ادم بی شرفیه
جوابش را ندادم. چون حس می کردم که خودم از همه بیشرف تر هستم. از خودم بدم امده
بود. این که به این بازی کشیده شده بودم، اصلا مهم نبود. این تصمیم خودم بود ولی اینکه
دست یاری را هم گرفته و با خودم پایین کشیده بودم، برایم تهوع اور بود .
نگاهی به ساعتش کرد .
_من باید برم شرکت. امروز یه مشتری میاد. این یکی از دوستای بابای طاهره…
مکث کرد. لبخند زدم دستش را فشردم.
_من خوبم برو تو.
نگران نگاهم کرد .
_می خوای بری پیش جناب سرهنگ؟
پیشانی ام را به دستم تکیه دادم و گفتم:
_نه پگاه. حوصله کسی رو ندارم. تو برو. من یکم خلوت کنم با خودم بهتره
لبش را گزید و این پا و ان پا کرد. مثل اینکه می ترسید چیزی که در دلش است را بیان
کند.
_می ترسی من رو تنها بذاری؟
دوباره بغلم کرد .
_مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه .
خندیدم تا نشان دهم که حالم روبه راه است .
_نه واقعا خوبم. نترس خودم رو نمی کشم .
برخاستم و دستش را گرفتم و به طرف در کشاندم .
_وقتی برگردی من باز هم این جا هستم .
خندید. ولی وقتی که از در بیرون می زد نگرانی تمام صورتش را پوشانده بود. بعد از
رفتنش صبحانه خوردم. به زور ولی خوردم. یکی از قرص های خواب مامان را بی توجه
به تاریخ مصرفش بالا انداختم و به اتاق رفتم و پرده را کشیدم و خوابیدم. دلم می خواست تا
مدتی از دنیا بی خبر باشم.
با تکان شدیدی از خواب پریدم. پگاه به رویم خم شده بود و با نگرانی نگاهم می کرد. شانه
ام در دستش بود و هنوز لباس بیرون تنش بود.
نیم خیز شدم و در حالیکه هنوز به شدت گیج و منگ بودم، گفتم:
_چی شده؟
ناگهان زیر گریه زد .
_تو من رو میکشی… اخرش من از دستت سکته می کنم .
کاملا برخاستم و نشستم و موهایم را کنار زدم.
_چی شده؟
از جا برخاست. به شدت ناراحت بود.
_چرا وقتی صدات می کنم، جواب نمی دی؟
خم شدم و از روی پا تختی ساعت مچی ام را برداشتم و نگاه کردم. ساعت شش بود. از
پنجره نگاهی به بیرون کردم. تاریک بود .
_برای اینکه خواب بودم. شیش صبحه یا عصر؟
تغریبا جیغ کشید و از اتاق بیرون رفت. برخاستم و کمی لرزیدم و سویشرتم را از روی
دسته صندلی برداشتم و پوشیدم. بیرون در هال کنار شوفاژ ایستاده بود و همچنان اشک می
ریخت .
_از قصد که جوابت رو ندادم. خواب بودم.
نگاهی عصبی کرد ولی چیزی نگفت .
به اشپزخانه رفتم و کتری را سر گاز گذاشتم. همانطور که شالش را باز می کرد امد و
مقابل در اشپزخانه ایستاد.
_قرص خورده بودی؟
سرم را تکان دادم. از کابینت قهوه فوری بیرون اوردم و از کابینت دیگر جعبه بیسکوییت .
دکمه های مانتویش را باز کرد و امد و روی صندلی نشست. یک فنجان دیگر هم روی
سینی گذاشتم .
_خیلی داغون بودم. اگر نمی خوابیدم کله پا می شدم .
_خیلی داغون بودم. اگر نمی خوابیدم کله پا می شدم .
چیزی نگفت. قهوه را در لیوان ریختم و اب جوش به انها اضافه کردم .
_ترسیدی؟
نگاهم کرد و دستش را روی بخار قهوه گرفت .
_چرا ما ادمها وقتی یه اتفاق می افته سریع می ریم سراغ منفی ترین فکر؟
لبخند بی حوصله ایی زدم .
_خب لابد ازار داریم!
اهی کشید وسرش را به دستش تکیه داد.
_امروز بهروز زنگ زد به من .
_چی گفتی بهش؟
نفسش را محکم بیرون داد.
_به نظرت میشه چیزی گفت؟
هر دو دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و به میز خیره شدم.
_فرح گند زد. من از فرح بیشتر گند زدم .
دستش را روی دست من گذاشت .
_تو هیچ کاری نکردی…
به میان حرفش امدم .
_اه چرا عزیزم… من گند عظم رو زدم. حالا باید گند یکی دیگه رو هم ماست مالی کنم.
باید به بهروز چی بگم؟
با دلسوزی نگاهم کرد.
_به خود مهیار بگو بهش بگه.
پوزخند زدم.
_نمیشه پگاه. خطر داره. اگر من به بهروز بگم، بهروز نمیاد من رو بکشه و تا بخواد بره
دنبال مهیار، یه فاصله زمانی ایجاد میشه که همون باعث میشه که یکم اون اتشفشانش افت
کنه. ولی اگه مستقیم وارد عمل بشه و با خود مهیار حرف بزنه، قابلیت این رو داره که
همون لحظه مهیار رو بکشه. مهیار یه جورهایی به اخر خط رسیده است. شاید بدش نیاد که
بهروز دخلش رو بیاره که یه جورهایی گناهش کم رنگ بشه. ولی موضوع اینجاست که من
نمی خوام بهروز رو از دست بدم. بهروز بره یه چند وقت از دنیا دست بکشه، بهتر از اینه
که مهیار رو بکشه و بیفته گیر محراب .
متفکرانه سرش را تکان داد.
_چی میخوای بهش بگی؟
انگشتانم را درون موهایم کشیدم و سرم را بلند کردم و نگاهش کردم .
_نمی دونم .
دستش را از روی میز دراز کرد و دستم را گرفت .
_هر چی بیشتر کش پیدا کنه، بدتره. بهش بگو بیاد اینجا، باهاش صحبت می کنیم.
قهوه ام را سر کشیدم .
_هستی تو؟
سرش را تکان داد و برخاست و لباسش را عوض کرد. در فاصله زمانی که او مشغول
درست کردن غذا بود، من با بهروز تماس گرفتم. گفت که تا نیم ساعت دیگر ان جا خواهد
بود .
نیم ساعت بعد بهروز با بارمان امد. بارمان حالتی داشت که کاملا مشخص بود از چیزی
خبر ندارد و احتمالا تصادفی با بهروز همراه بوده است. اما بهروز حالی داشت که فقط ان
اوایل، بعد از فوت فرح، در صورتش دیده بودم .
با وجود بارمان، کار ما هم راحت تر شده بود و هم سخت تر. بهروز نمی توانست واکنش
سختی نشان دهد و از طرفی هم نمی شد درست موضوع را باز کرد که باز هم تا حدودی به
نفع ما بود .
پگاه چای و میوه اورد. روی مبل کنار شوفاژ نشستم و به بارمان که کاملا موشکافانه نگاهم
می کرد، لبخند زدم .
_مریضی فرین؟
چانه ام را بالا بردم.
_اره یکمی…
اخم کوتاهی میان ابروانش امد و سرتاپایم را با حالتی دقیق نگاه کرد. نگاهش روی کبودی
پشت دستم ثابت ماند.
_سرم زدی؟
دستم را برگرداندم و نگاه کردم. کبودی کاملا رنگ گرفته بود و زشت و بدمنظر شده بود.
_اره بابا زد .
_برای چی؟
_فشارم پایین بود .
_فشارم پایین بود .
چیزی نگفت. پگاه امد و کنار من نشست. صحبتها به موضوعات بیخطر کشیده شد. به
شرکت و درس بارمان. بهروز کاملا سکوت کرده بود. برای لحظه ایی برخاستم و به
اشپزخانه رفتم. او هم برخاست و پشت سرم امد. پگاه و بارمان همچنان مشغول صحبت
درباره طاهر و خاله و شوهر خاله ام بودند .
امد و به در یخچال تکیه داد و دست به سینه و در سکوت، به من مسکنی دیگر بالا می
انداختم، نگاه کرد .
_نمی خوای بپرسی چرا گفتم بیای اینجا؟
فقط نگاهم کرد. چیزی در نگاهش بود که مرا ترساند. نوعی حس پوچی و بیچارگی. به
طرفش رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم .
_بهروز…
باز هم تنها نگاهم کرد .
_می خوام که یه چند وقتی بری یه جای دور. بری و به هیچ چی هم فکر نکنی. اصلا بگی
گور بابای همه دنیا…

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. حالم ازآدمایی مثل فرح بهم میخوره…عوووووووقم میگیره….کثیییف.آشغال.تکلیف خودشوباخوش نمیدونست هرجایی.میگن مرداتنوع طلبن.زنایی هستن که رودست هرچی …….زدن.غلط کردبهروزبیچاره روگذاشت توآب نمک رفت عشقوحالشوبامهیارکرد.کثافت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan