رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 33

صدای یاری بود .چشمانم را بستم و اشک روی گونه ام سرازیر شد .بعد صدای پگاه امد که
در می زد .رنگ محراب پریده بود .و لحظاتی بعد، صدای اشنای دیگری، به جمع مقابل در
پیوست .صدای مهیار بود که با خشم با پگاه حرف
می زد .ضربه ایی که به در خورد، اینبار انچنان محکم بود که کل ساختمان را لرزاند.
_حاجی در رو باز کن .حاجی…
انچنان صدایش بلند بود، مثل اینکه دهانش را به درز در چسبانده بود .محراب زیر لب فحش
می داد.
و چند لحظه بعد، در باز شد .نفهمیدم که مهیار و یاری در را به زور باز کرده بودند یا ادم
محراب، خودش در را گشوده بود .ابتدا یاری وارد شد و با دیدن من که دهانم توسط برادر
بزرگش گرفته شده بود و مردی که سرنگ حاوی داروی سقط جنین در دست داشت، فریاد
خفه ایی کشید.
پشت سرش پگاه خودش را به داخل انداخت .صورتش سرخ بود و مثل ابر بهار اشک می
ریخت.
_از همه تون شکایت می کنم .بی شرفهای کثافت…
با نترسی که هیچ وقت فکر نمی کردم در پگاه ببینم، جلو امد و مچم را گرفت و محکم کشید .
تقریبا در بغلش پرت شدم .مرا به طرف در کشید و با هم از انجا بیرون زدیم .در پشت
سرمان صدای فریادهای بلند مهیار و یاری را می شنیدم .خانم بقایی در واحد خودمان را
برایمان باز کرد و چیزهایی به پگاه می گفت که نمی شنیدم .هیچ چیزی نمی شنیدم .
می لرزیدم .انچنان که دندانهایم به هم می خورد .پگاه مرا روی صندلی نشاند و پالتوی خودش
را هم روی شانه ی من انداخت، اما من همچنان می لرزیدم .به جلو خیره شده بودم و می
لرزیدم .فکم محکم به هم می خورد و دندان هایم صدا می داد.
_شوکه شده…
صدای مهیار بود .روبه رویم زانو زد و دستم را گرفت و با ملایمت چانه ام را در دست
گرفت.
_فرین جان…
هم چنان می لرزیدم .چیزی بین او و پگاه زمزمه شد .بعد پگاه لیوانی را مقابلم گرفت .اما
نتوانستم بخورم .دوباره زمزمه ایی شنیده شد و یک حجم دیگر روی شانه ام قرار گرفت و
مهیار بدون پالتو و کت روی زانوانش نشست و مرا نگاه کرد.
_هر چی بوده تمام شده عزیزم…
لحنش ملایم بود و سعی می کرد که مرا ارام نگه دارد .لرزشم کم تر شده بود .اما زبانم هنوز
کار نمی کرد .مثل اینکه در یک ابر شناور شده بودم .در یک حباب، که نمی توانستم از ان
بیرون بیایم .همه چیز را از ورای لایه ایی نازک، می دیدم و می شنیدم .ماه ها فشارعصبی
که به روی من بود و این تیر خلاص اخر، مرا از پا در اورده بود.
بعد او امد .برادرش را بلند کرد و بدون انکه نگاهم کند، همانطور ایستاده مرا بغل کرد و سرم
را به شکم اش فشرد.
چشمانم را روی هم فشردم .همان لحظه که بغلم کرد، حس کردم که باری از روی شانه ام
برداشته شد .شالم را کنارزد و موهای کوتاهم را نوازش کرد .گردنم، گوشم، چانه ام، گونه ام .
به نظر می رسید که دستان ارامش بخش اش، هر جایی را ارام می کند.
در همان حال اهسته با برادرش و پگاه حرف می زد .متوجه می شدم که هر از چند لحظه،
بدنش واکنش نشان می داد و برای یک تک لحظه کوتاه، منقبض می شد.
کمی بعد مرا بلند کرد و روی صندلی نشست و مرا روی پاهایش نشاند و ارام به پگاه و مهیار
گفت که ما را تنها بگذارند .سرم را با ملایمت به گردنش تکیه داد و کمرم را نوازش کرد.
_فرین…
همین یک کلمه مرا تکان داد و بغضم ترکید و با صدای بلند شروع به گریه کردم .های های
ترسیده و زخم خورده و متلاشی شده، گریه کردم .هیچ حرفی نزد .فقط نوازشم کرد و موهایم
را بوسید و در سکوت منتظر ماند تا من کاملا گریه کردم .وقتی انقدر گریه کردم که دیگر
اشکی برایم نماند و فقط مثل بچه های نفس کم می اوردم و هق های کوچک و دردناک از
گلویم خارج می شد، کمی عقب کشید و مرا نگاه کرد .نگاهش ارام و جدی بود، اما در ان ته
نگاهش، خشم زبانه می کشید.
_گفت بابام باباش رو ول کرده که بمیره…
اخم اش کمی در هم رفت و با سردرگمی نگاهم کرد.
_چی شده؟
_بابام بابات رو ول کرده که بمیره.
حیرت اش بیشتر شد.
_بابات بابای من رو ول کرده؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و جوابش را ندادم.
_فرین…
باز هم چیزی نگفتم .او هم ادامه نداد .احتمالا به این نتیجه رسیده بود که با این حال پریشان
من، چیزی از من بیرون
نخواهد امد.
کمی بعد، در حالیکه همچنان سرم را نوازش می کرد و بوسه های ریز روی موهایم می
گذاشت .مهیار بالای سرمان امد و چیزی را در گوشش زمزمه کرد .سرم را بلند کردم و
نگاهشان کردم .حالت صورت مهیار شوکه شده بود و عصبی.
_تو هم فهمیدی؟
چند لحظه در سکوت مرا نگاه کرد .مثل اینکه می خواست تصمیم بگیرد که به خاطر بابا از
من متنفر باشد یا نه .اما در نهایت اهی کشید و گفت:
_واقعیت داره؟
سرم را تکان دادم و با لحن خسته ایی گفتم:
_من از کجا باید بدونم.
سر یاری با حیرت میان من و برادرش در حرکت بود.
_چی واقعیت داره؟
مهیار به دیوار کنار دستش تکیه داد و نگاهی به پگاه که به جمع ما پیوسته بود و از قیافه
شوکه شده او هم مشخص بود که از جریان با خبر شده است کرد و گفت:
_محراب میگه زمانی که بابام زخمی شده دکتر راسخ بابای فرین و دکتر زیانی همون که اون
شب برای چاقو خوردن تو اومد بیمارستان، تشخیص دادن که چه می دونم موندنی نیست و
بردن و منتقل کردنش به پشت خط مقدم، فقط تلف کردن وقت و انرژیه .بعد هم ولش می کنند
که بعد برن و جنازه ها رو منتقل کنن .چون ظاهرا فکر می کردن که نفس های اخر رو داره
می کشه .ولی یاور که تا لحظه اخر کنارش بوده، گفته که خیلی طول کشیده تا تموم کرده و
زجر زیادی رو کشیده و شاید اگر منتقل میشده پشت جبهه، زنده می مونده.
یاری با بهت و حیرت کامل به مهیار نگاه می کرد .هر چهار نفرمان به هم نگاه می کردیم .
مهیار ارام گفت:
_فرین می تونی زنگ بزنی به بابات یا دکتر زیانی بخوای که بیان این جا؟
کمی جا خوردم اما متوجه شدم که او حق دارد که بخواهد بداند که واقعا جریان از چه قرار
است.
_این موضوع باید مشخص بشه.
یاری با لحنی سرد و خشن گفت:
_گیرم که بابای فرین این کار رو سی و خورده ایی سال قبل کرده باشه، محراب باید این بلا
رو سر دخترش بیاره .با
یه امپول سقط جنین بیاد سراغش؟
مکث کرد و سرش را محکم تکان داد.
_نه برادر من، این کثافت کاریها فقط از یاور برمیاد .به خاک مامان از هست و نیست
ساقطش می کنم .بی شرف بی همه چیز رو…
مهیار نگاهی همراه با دلسوزی به من کرد، ولی چیزی نگفت .مثل اینکه با حرف برادرش هم
موافق بود .کمی روی پاهای یاری جابه جا شدم و گوشی ام را از جیبم بیرون کشیدم .بلند شدم
و از انها فاصله گرفتم، اما یاری به دنبالم امد.
به اشپزخانه رفتیم .از انجا بحث خاموشی که بین مهیار و پگاه در جریان بود را می شنیدم .
پگاه مصرانه صحبت از پلیس می کرد و مهیار سعی در ارام کردنش داشت.
شماره دکتر زیانی را پیدا کردم و تماس گرفتم .سرم گیج می رفت و احتمالا رنگم به شدت
پریده بود .چون یاری بدون اینکه حرف بزند، چند کابینت را وارسی کرد و بعد اب قند
غلیظی برایم درست کرد و مقابل دهانم گرفت.
چشمانش نگران بود .برای راحتی خیالش، جرعه ایی نوشیدم .اما دلم به هم می پیچید .دکتر
زیانی با زنگ اول گوشی را برداشت .تماس را روی اسپیکر گذاشتم و متوجه شدم که بحث
بین پگاه و مهیار، در سکوت فرو رفت.
_سلام فرین جان .خوبی عزیز دلم؟
سرفه ایی کردم و سعی کردم که لحنم ارام و مثل همیشه باشد.
_سلام دکتر زیانی .مرسی .شما خوبین؟
به کسی چیزی گفت .یک تجویز دارویی .احتمالا در بیمارستان بود.
_خوب این شاگرد من رو دست به سر کردی و فرستادیش پی نخود سیاه…
برای لحظه ایی گیج زدم و متوجه نشدم که منظورش به چه کسی است.
_کی؟ خندید.
_بارمان دیگه .فرستادیش پی نخود سیاه…
مکث کرد و با کمی تردید گفت:
_گفت که تو گفتی که بهتره با بهروز بره تا تنها نباشه.
_اهان .اره…
مکث کرد و گفت:
_چطوری فرین؟ خوبی؟
احتمالا متوجه گیج بودن من شده بود .دکتر زیانی علاوه بر اینکه خیلی سریع النتقال بود، من
را هم مثل بچه خودش می شناخت.
_اره…
_کاری داشتی؟
_اره…
خندید.
_نه عزیزم .مثل اینکه یه چیزیت میشه
_دکتر زیانی می شه یه سری بیاین به این ادرسی که میگم بهتون؟
صدایش سریع گوش به زنگ شد.
_چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
_نه مشکل خاصی نیست .ولی اگر بیاین خیلی خوبه.
_حالت خوبه؟ بابات که همین چند دقیقه پیش باهاش حرف زدم، مشکلی نداشت .تو خوبی؟
کلافه گفتم:
_اره اره . فقط خواهش می کنم یه سری بیاین کارتون دارم.
مکث کوتاهی کرد و گفت:
_باشه الان راه می افتم.
تشکر کردم و ادرس را برایش گفتم .وقتی که تماس را قطع کردم، نفس عمیقی کشیدم و به
یاری که دست به سینه به
کانتر کوچک تکیه داده بود، نگاه کردم.
بحث بین پگاه و مهیار، دوباره از سر گرفته شده بود.
امد و مقابلم ایستاد و با دقت نگاهم کرد.
_وقتی که پیامکت رو خوندم، به ثانیه نکشیده مهیار با یه شماره نا اشنا بهم تماس گرفت .گفت
که دیروز گوشی اش رو تو خیابون ازش دزدین .گفتم پس تو نبودی که به فرین پیامک دادی
که بره شرکت کارش داری؟ گفت اصلا گوشی نداشته که بخواد به تو پیامک بده .همون لحظه
راه افتادم اومدم.
فکش منقبض شد.
_محراب تا خرخره افتاده تو کثافت این مرتیکه….
صدای کسی از پشت سرمان امد.
_این مرتیکه همون کسی که دست من رو کشید اورد بالا.
محراب بود به همراه یاور که به نظر می رسید از همه جا بی خبر است .نااگاهی اش واقعی
به نظر می رسید .مثل اینکه واقعا از این کار محراب خبر نداشته است .یاری از جا پرید .
مهیار از پشت سر پیراهنش را چنگ زد و او را به عقب کشید، ولی یاری خشمگین جلو رفت
و مهیار همراه با پیراهنش، روی سرامیک های کف، به جلو سر خورد.
محراب که این حرکت را دید پوزخند زد و نگاهش از برادر کوچکش به من چرخید.
_بذار بیاد مهیار .بذار بیاد…
بعد خودش چند قدم به جلو برداشت و دستانش را مثل کسی که می خواهد یک نفر را در
اغوش بکشد، گشود.
_بیا ببینم چی کار می خوای بکنی؟ می خوای برادر بزرگت رو بزنی؟ به خاطر یه دختر؟ به
خاطر یه دختری که راحت اومد تو بغلت؟ داداش رو انتخابات تجدید نظر کن .فاحشه ها به
درد زندگی نمی خور…
یاری نگذاشت تا حرفش تمام شود و جلو رفت و ان چنان مشتی به چانه اش کوبید که محراب
درجا به عقب پرت و با پس سر روی زمین ولو شد .پگاه و من جیغ خفه ایی کشیدم .مهیار
پیراهن یاری را رها کرد و به سراغ محراب رفت
که به نظر می رسید با همان یک مشت، ناک اوت شده است.
این یاری که حالا دیده بودم، بسیار ترسناک بود .نفس نفس می زد و شرشر عرق می ریخت .
همچنان مشت اش را باز نکرده بود و بالای سر برادرش جوری ایستاده بود، مثل اینکه
منتظر بود که بلند شود تا مشت دیگری به سرش بکوبد.
مهیار محراب را بلند کرد و سر یاری فریاد زد.
_بسه دیگه .خجالت بکش!
یاری عصبی قدمی به عقب برداشت .یاور با لحنی تمسخر امیز گفت:
_گلی به گوشه جمالت، اق یاری!
یاری این بار دیگر مکث نکرد .به طرف یاور خیز برداشت .اما ادم یاور جلو امد و او با
یاری دست به یقه شد .مهیار محراب را رها کرد .حالا فحش ناموسی و غیر ناموسی بود که
در هال یک وجبی ما پیچیده بود .نگهبانی هم به این بلبشو اضافه شد .اما ادم دیگر یاور که
نمی دانم از کجا پیدایش شد، هم نگهبانی را و هم خانم بقایی را رد کرد و در واحد را بست و
خودش هم مقابل در ایستاد .در میان هال هم، یاری و ادم یاور و مهیار در هم می پیچیدند و
کتک می زدند و کتک می خوردند و فحش می دادند .محراب برخاست و در حالیکه هنوز
گیج بود و جای مشت یاری چانه اش را کبود کرده بود با نفرت به من نگاه کرد.
_تا حالا برادر من تو روی من حرف نزده بود، دختر خانم .فقط بشین نگاه کن که چه بلایی
سر بابات بیارم…
زبانم بند رفته بود .چون خودم هم واقعا این روی یاری را ندیده بودم .اینکه مثل جاهل های
درخونگاه، کتک بزند و
فحش بدهد .خوب هم کتک بزند .بوکسی که در نوجوانی کار کرده بود، اثر خودش را در
دعوا نشان می داد .مشتهایش محکم و هدفمند بود .بسیار عالی جا خالی می داد و در همان
حال، ضربه هم می زد.
پگاه با تحکمی که می دانستم کاملا پوشالی است، گفت:
_ما از دستتون شکایت می کنیم .همتون دزد و مال مردم خور هستین .فکر کردین ما نفهمدیدم
تو کار قاچاق هستین.
دستش که در دستم بود، به شدت می لرزید و مثل یخ سرد بود .اگر در این جریانات بلایی سر
او می امد، من نمیدانستم که چه جوابی باید به خاله و شوهر خاله ام و طاهر بدهم.
محراب پوزخند زد.
_این قاچاق چی ها، یه زمانی براتون مشتری جور کردن دختر خانم.
در این بین ضربه ایی به در خورد و سروکله دکتر زیانی هم پیدا شد .با دیدن چند مرد که کف
هال واحد ما، مشغول کش و قوس رفتن و فحش دادن بودند، جا خورده و شوکه شده، فکر
کرد که ادرس را اشتباه امده است .اما با دیدن من جلو امد.
_فرین…
بیچاره نمی دانست موضوع از چه قرار است و تنها به شدت وحشت زده و نگران شده بود .
ناخوداگاه به طرفش دویدم .حضورش مثل یک صخره، در میان طوفان بود .بغلم کرد .نیم بند
و نگران.
_چی شده عزیزم؟ اینها دیگه کی هستن؟
نگاهش به محراب افتاد و بعد یاور .دوباره به یاری و مهیار و ادم یاور .بعد دوباره نگاهش
روی یاور چرخید .کمی با شک و تردید و دو دلی نگاهش کرد.
یاور که رنگش کمی پریده بود، اما هنوز هم کاملا خونسرد بود، نیشخندی زد .به ادم دیگرش
که تا ان لحظه خونسرد کناری ایستاده بود، اشاره کرد که یاری را مهار کند .بعد هم خودش به
طرف در خروجی رفت .اما محراب جلو دوید و نگذاشت که یاور برود .چند لحظه ایی در
همان مقابل در، بحثی خاموش کردند و بعد یاور با قیافه ایی که مشخص بود به شدت معذب
است و تمایل به نبودن در ان جا دارد، امد و کنار محراب ایستاد.
با دخالت ادم دیگر یاور، یاری و مهیار هم مهار شدند .یاری دستش را از دست مرد با شدت
بیرون کشید و به من نگاه کرد .چشمانش خون گرفته بود .انقدر عصبی بود که اگر همان
لحظه کف از دهانش بیرون می ریخت، تعجب نمی کردم.
محراب چیزی کنار سر یاور زمزمه کرد که یاور سرش را تکان داد .اما محراب با شدت
بیشتری حرفش را دوباره تکرار کرد و این بار یاور با حالتی که تا حدودی به نظرم نمایشی
می امد، گفت:
_سلام دکتر زیانی .من رو شناختی؟
دکتر زیانی چشمانش را تنگ کرد و یاور را برانداز کرد.
_قیافتون خیلی اشناست…
اما کاملا مشخص بود که نشناخته است.
_یاورم .یاور فلاحی…
دکتر زیانی کمی فکر کرد و بعد اخم غلیظی میان ابروانش امد.
_به به !یاور خان فلاحی .اسیر ازاد شده ی پر از حرف و حدیث!
بعد نگاهی به ادم هایی که دو طرف یاور ایستاده بودند انداخت و با تمسخر گفت:
_چه دم و دستگاهی!
یاور حالتی به دهانش داد که مثل این بود که چیز تلخی خورده است.
_دکتر راسخ چطوره؟ شنیدم شیمیایی شده و زهوارش در رفته.
دکتر زیانی نگاهی پر از نفرت به یاور کرد.
_حالش خوبه .کلاغه خبر غلط داده.
محراب عصبی از لفاظی و بازی با کلمات یاور و دکتر زیانی، گفت:
_حاجی تو رو خدا تمومش کن…
دکتر زیانی نگاهی خنده دار به یاور کرد.
_حاجی …از کی تا حالا؟
یاور فحشی داد، و دکتر زیانی بیشتر خندید.
_مرتیکه تو رو مشهد هم راه نمی دن، چه برسه به حج.
ادم های یاور قدمی جلو گذاشتند .کاملا مشخص بود که منتظر دستور یاور هستند .دکتر زیانی
باز هم از ان خنده های شاد و درخشانش کرد و گفت:
_تو ادم نشدی یاور .حتی یه سر سوزن تغییر هم نکردی .فکر کردی من از همه جا و همه
کس بی خبرم؟ شاید دکتر راسخ به قول تو زهوارش در رفته باشه، ولی من دارم هنوز کار
می کنم .کجا؟ تو بیمارستان ارتش .هنوز با قدیمی هایی که میان برای زخم های جنگشون، در
ارتباطم .با شیمیایی ها، با موج زده ها، با جانبازها .پس سر من یکی رو نمی تونی شیره
بمالی …حاجی …چه غلطها!
تمسخر امیز خندید.
_خر حتی اگر پالونش هم عوض بشه، باز همون خره .تو هم اگر هر کاری کنی، یاور نارفیق
ادم فروشی…
بعد چشکمی زد و ادامه داد.
_دارم از شیرین کاری های اسارتت می گم .در جریانی که؟
رنگ یاور پرید.
_می دم از تخمات اویزونت کنن دکتر!
دکتر زیانی غش غش خندید.
_اتفاقا همین سال قبل بود که رحمان رو دیدم .اومده بود برای پروتز چشمش .رحمان که
یادته؟ رحمان سبیل بند .یه چیزهایی از اسارت تعریف می کرد که خیلی جالب بود .از تو می
گفت .می گفت که اونجا چه کاره بودی .بس کن یاور، تو شاید بتونی سر چهارتا ادمی که تو
بطن جریان نبودن رو شیره بمالی، ولی سر قدیمی ها که دیدن و می
شناسنت، نمی تونی کلاه بذاری.
نگاهی به محراب کرد.
_اون رفیقات کجان؟ فتاح و احمدرضا تهامی؟
حالا همه مان به این مکالمه که کم کم داشت جالب می شد، گوش می دادیم .حتی برادران
تهامی هم کاملا متعجب شده بودند .محراب و مهیار جوری سرشان بین یاور و دکتر زیانی
در گردش بود، مثل اینکه مشغول نگاه کردن به یک مسابقه زنده تنیس با سرعت بالا بودند .
کاملا مشخص بود که دکتر زیانی از مرگ و شهادت احمدرضا تهامی اطلاعی ندارد.
_همیشه فکر میکردم که شماها چطور با هم جور شدین؟ تفاوت از زمین تا اسمان بود.
یاور با تمسخر خندید، اما به نظرم حالتش کمی مضطرب می امد .رو به محراب گفت:
_می پرسه احمدرضا کجاست؟
دکتر زیانی اخم کرد، ولی چیزی نگفت.
_از من می پرسی دکتر؟ چرا خودت به بچه هاش نمیگی که چی کارش کردی؟
دکتر زیانی با حیرت زیاد نگاهش بین محراب و یاری و مهیار چرخید .بعد نگاهش به یاور
برگشت.
_چی کارش کردم؟
حیرت و عصبانیت از هر کلمه اش می بارید .دوباره به برادران تهامی نگاه کرد.
_تو ولش کردی که بمیره .تو اون رفیق بی شرفت .گفتین که نمیشه کاری براش کرد…
چشمان دکتر زیانی تا جا داشت، گشاد شد .ان چنان با حیرت به یاور نگاه کرد که همان لحظه
متوجه شدم که یاور دروغ می گوید.
_چی داری میگی؟ چرا چرت و پرت به هم می بافی؟ کی من یه همچین چیزی گفتم؟
محراب به یاور نگاه کرد .کاملا مشخص بود که توقع دارد که این موضوع را حل کند .یاور
اما عصبی گفت:
_سید موسی هم اونجا بود .اون شاهده.
دکتر زیانی چشمانش را تنگ کرد و چپ چپ به یاور نگاه کرد.
_اره؟ یعنی تو خبر نداری؟ سید موسی شهید شد.
یاور با حالتی که احساس کردم ساختگی است، روی پیشانی اش زد.
_هی داد بر من .همه خوبها رفتن!
دکتر زیانی نیشخندی بامزه زد.
_اره واقعا …یه مشت نخاله موندن و یه دسته فرشته، که گوشه اسایشگاه ها افتادن.
نگاهش دوباره به برادران تهامی رسید.
_شما باید پسر بزرگش باشی؟
محراب جوابش را نداد و به یاور نگاه کرد.
_حاجی چی میگه این؟
یاور نگاهی پر از اطمینان به محراب کرد .اما رنگش لحظه به لحظه پریده تر می شد .با
حالتی ارام که مثلا می خواست این ارامش را به محراب هم منتقل کند گفت:
_دروغ میگه .ولی تو بگذر محراب جان .کش نده موضوع رو .ببخش .بذار که این بخشش،
روح اون شهید رو هم اروم کنه.
برای لحظه ایی خنده ام گرفت .مثل کسی حرف می زد که متنی را نوشته و حالا از روی ان
تکمه می کند .دکتر زیانی هم پوزخندی زد و سرش را تکان تکان داد و بدون اینکه به یاور
اعتنایی بکند، رو به محراب پرسید:
_فتاح چطوره؟
محراب دهانش باز مانده بود و اصلا نمی دانست چه باید بگوید .یاری که او هم کاملا مشخص
بود قانع شده که دکتر زیانی بی گناه است، جلو امد تا موضوع را حل و فصل کند .چون
مشخص بود که هر دو برادرش کاملا فلج شده اند.
_جناب دکتر زیانی .من کامکاران هستم .اگر به جا اوردین البته؟
دکتر زیانی با خوش رویی دستش را دراز کرد و با یاری دست داد.
_بله بله .احوال شما؟ کتفتون چطوره؟ مشکلش رفع شده؟
یاری مودبانه سرش را خم کرد و تشکر کرد و گفت:
_من برادر ناتنی پسرهای شهید تهامی هستم.
دکتر زیانی اخم کم رنگی کرد و بعد نگاهش بین من یاری و چرخید، ولی چیزی نگفت .
احتمالا برایش سوال شده بود که برادر ناتنی پسران شهید تهامی، چه سروسری با من دارد و
حالا هم با این بامبول یاور، کاملا مشکوک شده بود.
یاری او را کنار کشید و شروع به توضیح برای دکتر زیانی کرد .حالا بحثی خاموش بین یاور
و محراب در گرفته بود .بحثی که مشخص بود یاور، تمام تلاشش را می کند که محراب را از
خر شیطان پایین بیاورد و موضوع را ماست مالی کند.
ناگهان داد دکتر زیانی در امد، بعد هم در کمال تعجب، دکتر زیانی که در کل ادم ارام و شوخ
طبعی است و همیشه همه چیز را به شوخی رد می کند، به طرف یاور خیز برداشت و با او
دست به یقه شد.
_مرتیکه تخم حروم .من گفتم احمدرضا تهامی قابل بردن به پشت جبهه نیست؟ من ولش کردم
اون جا بمونه تا بمیره؟
بی شرف هیچی ندار !تو خودت نبودی گفتی می مونی کنارش، چون زخمش شدید نبود و
امبولانس جا نداشت و زخمی بدحال تر داشتیم که نیاز فوری تر داشت .تو نبودی که گفتی تا
پای جونت می مونی کنارش؟ تو نبودی که قرار بود وایستی تا یکی بیاد بالا سرش و بری
وسیله جور کنی؟ تو نبودی گفتی پیاده میری وسیله جور می کنی؟ گفتی می اندازیش روی
کولت میاریش قرارگاه؟
صدای دکتر زیانی بلند و لرزان بود .چهره اش غیر قابل توصیف شده بود .دکتر زیانی و بابا
هیچ وقت نشده بود که از ان زمان صحبت کنند .و حالا مشخص بود که چرا قادر به صحبت
کردن درباره ان زمان نیستند .خاطرات به شدت قوی و ازار دهنده بودند .حتی حالا دکتر
زیانی که ادم محکمی بود، دکتر زیانی همیشه نبود.
یقه یاور را رها کرد .عرق کرده بود و نفس نفس می زد.
_تو بگو چی کار کردی؟ تو که قرار بود بالای سرش بمونی .تو که قرار شد روی کولت
بیاریش پشت جبهه .دشمن بیخ گوشمون بود .گفتم یاور مثل مرگ برات خطر داره .گفتی
خطرش رو به جون میخری .تو بگو چی کار کردی؟
یاور با نفرت به دکتر زیانی نگاه کرد .اما رنگش کاملا پریده بود.
_موج زده ات دکتر !باید پروانه ات طبابت رو باطل کنن .تو شاهدی نداری.
_تو داری؟
_من دوستش بودم .من مثل برادرش بودم .من جون براش می دادم .بچه هاش رو من زیر بال
و پرم گرفتم…
با این حرف، یاری صدای تمسخر امیزی از دهانش خارج کرد .یاور چپ چپ نگاهش کرد،
ولی اهمیتی نداد.
دکتر زیانی پوزخندی زد.
_پرونده ات تو اسارت کثیف تر از این حرف هاست یاور خان که بگم مال این حرف هایی .
خیلی چیزها باید معلوم بشه.
یاور چند لحظه دکتر زیانی را برانداز کرد و بعد هم بدون اینکه به صدا کردن های محراب
توجه کند، از در بیرون زد .محراب دنبالش دوید و حاجی حاجی کنان صدایش کرد .اما یاور
اهمیت نداد .یک جای قضیه می لنگید .اگر مقصر دکتر زیانی بود، چرا او فرار نکرده بود .
یاری چرخید و به دنبال محراب رفت .با حیرت نگاهش کردم که دست برادرش را گرفت و
او را به داخل کشاند.
مهیار سردرگم و اشفته امد و روی صندلی که من نشسته بودم، نشست .من و پگاه بدتر از او
به دیوار تکیه داده بودیم و به این خانواده اشفته نگاه می کردیم.
دکتر زیانی که هنوز خودش را پیدا نکرده بود، کنار دیوار چنباتمه زده بود و سرش را میان
دستانش گرفته بود .کاملا به هم ریخته و ناراحت بود .نه ان دکتر زیانی همیشگی.
_فتاح هنوز زنده است؟
به مهیار نگاه کرد و مهیار سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
_اون باید از همه چی خبر داشته باشه.
محراب که حالا به نظر می رسید کاملا از یاور ناامید شده است، با قیافه ایی که تا به حال از
او ندیده بودم، از همان مقابل در گفت:
_یاور موند پیش پدرم .شما با مجروح ها رفتی؟ کی برگشت که دوباره اون رو ببره؟ اصلا
کسی برگشت؟ یا اون رو
همون جا گذاشتی؟
لحنش کاملا توهین امیز و عصبی بود .مشخص بود که هنوز به یاور ایمان دارد.
_بین راه یکی از امبولانسها رو زدن .من توش بودم .سه هفته بعد تو اهواز بهوش اومدم .با یه
ترکش تو کلیه راستم.
که باعث شد کاملا برداشته بشه.
محراب با حیرت، چند لحظه به دکتر زیانی نگاه کرد.
_دکتر راسخ چی؟ اون با شما بود .یاور گفت…
دکتر زیانی عصبی به میان حرف محراب امد.
_یاور غلط زیادی خیلی داره تو کارنامه اش .من نمی دونم چی گذشته، چون در جریان چیزی
نبودم .من حتی نمی
دونستم بابات شهید شده…
بعد مکثی کوتاه کرد و چهره اش ان چنان عصبی شد که اگر همان لحظه دود از کله اش
بیرون می زد، اصلا تعجب اور نبود.
_این اراجیف رو یاور به چند نفر دیگه هم گفته .پس بگو چرا وقتی من میرزا رو چند سال
قبل دیدم، اون جوری با من رفتار کرد…
به محراب نگاه کرد و با خشمی که به نظر می رسید مهار ناپذیر است، گفت:
_ادرس فتاح رو بده .این بیشرف ابروی من رو همه جا برده .از هست و نیست ساقطش می
کنم .حالا می فهمم چرا
بعضی از جانبازهای قدیمی رو که می بینیم، با من سرسنگین هستن .بعضی هاشون که کاملا
یاور رو نمی شناسن و نمی دونن چقدر ذاتش کثیفه.
مهیار که کاملا گیج بود، گفت:
_ببخشید دکتر زیانی من اصلا متوجه نشدم…
دکتر زیانی عصبی به میان حرف مهیار امد.
_بابات زمانی زخمی شد که تو سنگر گوش تا گوش جنازه خوابونده بودیم و زخمی ها همه جا
بودن .جلوی گلوله، تو سنگر، زیر تانک، همه جا .چند تا امبولانس اومده بود، ولی زخمی ها
خیلی زیاد بودن .مجبور شدیم اولویت بندی
کنیم .اولویت با اونهایی بود که وضعشون خراب تر بود…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن