رمان شقایق 

رمان شقایق پارت آخر

 

تعادل روحی نداشت، از دست دادن جوون غم سنگینیه،سرمو به معنی آره چند بار تکون دادم،خوشحال شد، برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم،با ذوق گفت: الان شروع میکنی؟

قرآن رو از رو تاقچه برداشتم وجلوش نشستم: کدوم جزء رو بخونم؟

تو فکر فرو رفت: تو مدرسه جزء سی قرآن رو حفظ کرد بهش جایزه دادن، همونو بخون

بینیمو بالا کشیدم وبا گرفتن نفس عمیقی شروع کردم از سوره نباء خوندن،صدام که تو دماغی شده بود زیبا تر جلوه میکرد، درست به روی ساعت یک ساعت و نیم طول کشید وقتی تموم شد، تو چشماش آرامشی حس کردم که اولی که اومد ندیدم،نمیدونم چرا کسی صدامون نکرد،وقتی رفتیم بیرون دیدیم راضیه وآقا محسن وعمو که هیچ حتی مریم ومحمد هم گریه میکردن،زنعمو رو به عمو لبخندی زد وگفت: بریم؟

عمو سریع بلند شد: بریم

موقع خداحافظی زنعمو منو در آغوش کشید وگفت: ایلیاتو بخشیدم

من هاج وواج مونده بودم،اون حتی اسم ایلیای منو یادشه پس حالش اونقدر ها هم بد نیست!

بعد از رفتنش هم تا ساعت ها گریه کردم، صبح با هزار ذوق وشوق از خواب پریدم وصبحونه خوردم آقا جون گفت غروب میاد دنبالم که شبونه حرکت کنیم،از بعد از ظهرحاضر وآماده کنار در هال منتظر آقاجون نشستم،راس ساعت هشت شب با خوردن زنگ در خونه مثل توپ از تانک در رفته پریدم بیرون،اما با دیدن حمیدرضا خشکم زد، به کمری آقاجون تکیه زده بود وبا لبخند داشت نگاهم میکرد،وقتی تعجب منو دید گفت: اینا هی میگن بی غیرت تو باورت نشه.

به سمت در اومد وبا هم رفتیم داخل، خیلی خونسرد بود؛ من دلم میخواست خفه اش کنم،با اصرار راضیه شاممون هم خوردیم،دیگه طاقتم تموم شد وبا عصبانیت گفتم: نمیخوای منو ببری مسخره ام نکن

حمیدرضا که فهمید ناراحت شدم سریع از جاش بلند شد: باشه بریم

پرید تو دستشویی.با راضیه و مریم روبوسی کردم وجلوی در منتظر حمیدرضا ایستادم،اومد در ماشینو برام باز کرد: بفرما

با اکراه رفتم وسوار ماشین شدم،دوست داشتم آقا جون بیاد.با به حرکت دراومدن ماشین راضیه ظرف آبی رو پشت سرمون روی زمین ریخت و ما راهی شدیم، ساعت حرکتمون یازده ونیم شب بود.

…هرچه مسیر بیشتری رو طی میکردیم تپش قلب من شدید تر میشد،نذاشتم هیچ جا توقف کنه ویه ضرب روند، همین طوریش هم از قصد آروم میرفت چه برسه به این که بخواد توقف هم کنه!

موقع اذان صبح به چمن بید رسیدیم،نمازمونو خوندیم، از قصد یک ساعتی رو معطل کردیم، چون نمیخواستیم صبح زود برسیم، دل تو دلم نبود…ساعت شش صبح از چمن بید حرکت کردیم، با دیدن تونل بغضم سنگین شد، نفسمو توی سینه ام حبس کردم، چند ثاینه طول کشید تا از تونل خارج شدیم، با نمایان شدن جنگل گلستان بغضم شکست وبی صدا گریه کردم،من بچه اینجام، متعلق به شمالم، پنج ماه از وطنم دور بودم، حمیدرضا شیشه رو داد پایین، نفس عمیقی کشیدم وسرمای اسفندماه رو با تمام وجود بلعیدم، رفتم شهری که آبروی کشورم اونجاست، اما از دیدنش محروم بودم، من متعلق به غربت نیستم…

اینجا مشامم را هوای عشق می آراید

آرایشی از نوع احساس شقایق ها

آرایشی همرنگ دریا آبی مطلق

مانند دریا میزبان آب و قایق ها

اینجا سکوت از نوع مفهوم جدایی نیست

مفهوم تلخِ گریه ها واشکهای سرد

اینجا سکوت معنا ومفهومی دگر دارد

جز بی وفایی ها وتندی ها که شب میکرد

بوی وطن مانند عطر یاس می پیچد

اندر وجود این تن مجروح ودرد آلود

آن شیء زیبایی که از کف رفت این مدت

آری…جوانی بود وآنهم از کف ما بود…

شهر هایکی پس از دیگری میگذشتن ومن با ذوق به همه نگاه میکردم، انگار بار اولمه…وقتی به گرگان رسیدیم ساعت نه صبح بود، دیگه حس میکردم خونی تو رگهام نمونده، هرچه بیشتر به خیابونمون نزدیک مشدیم…دیگه توی صندلی فرو رفته بودم ودستهام یخ کرده بود، سرکوچه نگه داشت،نمیخواستم نگاه کنم نه لبخند میزدم نه حال گریه داشتم، پاهام یارای حرکت نداشتن،حمیدرضا ساکت بود، دوست داشتم حرف بزنه…

با صدای آرومی گفت: از من متنفری؟

بهش نگاه نکردم.نفسشو فوت کرد: میدونستم…حس میکردم من وتو قسمت همیم

با پشت دستش به آرومی صورتم رو لمس کرد: ولی من دوستت دارم…خیلی… نمیدونم از کی این حس تشدید شد؛اما مطمئنم از لحظه اول دلم برات لرزید.

آب دهنمو قورت دادم، صداش لرزید: من دوست دارم خوشحال باشی.

به صورتش نگاه کردم،قطره اشکی از چشمش چکید: من نمیخوام از سر اجبار پیشم بمونی

نگاهشو ازم گرفت وبه بیرون خیره شد: اما اگه سرم منت بذاری وبمونی قسم میخورم…به آبروی شهرم قسم میخورم خوشبختت میکنم.

تا خواستم حرفی بزنم، دستشو آورد بالا وگفت: برو، میدونم دل تو دلت نیست،برو راحت فکر کن، تاظهر منتظرت میمونم، اگر برگشتی تاج سر منی،اگر هم…….

بغضش شکست وشونه هاش تکون خورد،از ماشین پیاده شدم، فقط کم مونده بود گریه حمیدرضا رو ببینم که دیدم…

در ماشینو بستم وبه حمید رضا که به سمت دیگه ای نگاه میکرد خیره شدم، حالا نباید این حرفو میزد، صبر کن… اون این حرفو زد؟ من سرکوچه خودمونم!

به سمت کوچه برگشتم؛لبخند پر بغضی زدم: من اینجام!

به سمت خونه دوییدم، عین یک پرنده سبک بال.در حیاط باز بود، هولش دادم ودوییدم از پله ها بالا، دستگیره در هال رو پایین کشیدم، در باز بود.بیصدا رفتم داخل.تو آشپزخونه واتاق کیوان و اتاق باباشون رو سرک کشیدم،کسی خونه نبود،ذوقم خالی شد، با شونه های آویزون به سمت اتاق خودم رفتم،در رو باز کردم، با تعجب دیدم، کسی روی تختم خوابیده وپتو رو هم روی سرش کشیده، وارد اتاق شدم، نگاهم به تابلوی شمایل خودم خورد، لبخندی روی لبم نشست، به آرومی پتو رو کنار زدم، یخ بستم، به سختی این صدا از گلوم خارج شد: ایلیا!

صورتش توی خواب هزار برابر معصوم تر شده بود،لاغر شده بود اما صورتش صاف بود وموهای خوشحالت وبلندی که داشت حالا تا جای ممکن کوتاه شده بود، ولی همچنان زیبا وخواستنی بود،طاقت اینهمه سکوت رو نداشتم،به خودم جرات دادم واسمش رو صدا زدم: ایلیا

یه خورده لای چشمشو باز کرد ودوباره بست،یهو چشماشو کامل باز کرد وگردنش رو بلند کرد،لبخند زدم: سلام

دهنش نیمه باز بود وبا بهت بهم زل زده بود، در حالی که صدام میلرزید ومن همچنان سعی داشتم لبخندم رو حفظ کنم گفتم: ایلیا… شقایقم.

توجاش نشست ودستشو به سمت صورتم دراز کرد اما تو هوا نگه داشت، بعد به سمت صورت خودش برد وگفت: من دارم خواب میبینم؟

خندیدم: نه بیداری.من اینجام ،کنار تو

لبخند زد، چشماش پر از اشک شد، در حالی که میخندید گریه میکرد؛دستاشو باز کرد ومنو محکم در آغوش کشید،اونقدر محکم که حس کردم استخونام دارن میشکنن،با گریه گفت: چیکار کردی با من؟ شقایق از تو ظالم تر وجود نداره.

بعد از دقایقی که از گریه کردن سبک شد، منو رها کرد،به صورتم نگاه کرد وبا ناراحتی گفت: بمیرم برات چقدر ضعیف شدی! اذیتت میکردن؟

سرمو به چپ وراست تکون دادم: تنها چیزی که اذیتم میکرد دوری تو بود.

لبخند غمگینی زد وسرشو انداخت پایین،یهو دستم رو گرفت واخماش رفت تو هم: دستت چی شده؟

یه خط قهوه ای کمرنگ حاصل سوختن با اتو بود،(شاهکار حاج خانوم) لبخند مصنوعی زدم: حواسم نبود خورد به اتو

اخمش پررنگ تر شد: داری به من دروغ میگی؟

صداشو پایین آورد وبا لحن صمیمی گفت: تو الان اینجایی.کنار من تو خونه خودتون،از چیزی نباید بترسی؛من کنارتم؛دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه

بغضم شکست ودستامو جلو صورتم گرفتم واجازه دادم دردهای مونده رو دلم رو بیرون بریزم: تو کجا بودی وقتی به خاطر دفاع ازت کتک خوردم؟ به خاطرت حرف شنیدم، توهین شنیدم…

دستامو از جلوی صورتم برداشت، صورتش خیس شد: بمیرم برات شقایقم..بمیرم،

با گریه گفتم: میدونی چرا ضعیف شدم؟ من چهار روز پیش بچه سقط کردم،چون مادرش منو از رو پله ها هول داد

بلند بلند زار میزدم،یهو حس کردم یخ زد، اما باز هم منو تو بغلش گرفت وبا نوازش سعی میکرد آرومم کنه: غصه نخور گلم، دیگه نمیذارم ازم جدا شی..

صدای کیوان تو خونه پیچید: هنوز خوابی تنبل؟ پاشو بیا صبحونه بخور، صد دفعه گفتم به خاطر تو نمیشه هر روز صبح مغازه رو ببندم.ایلیا میگم پاشو

سریع اشکامو پاک کردم، ایلیا هم اشکاشو پاک کرد؛بازم صدای کیوان: نه مثل اینکه تا من نیام تو از جات تکون نمیخوری!

به طرف در اتاق برگشتم، لحظاتی بعد کیوان با خنده تو قاب در جا گرفت وبا دیدن من خشکش زد موهاش بلند شده بود،ازش خجالت میکشیدم، سرمو به زیر انداختم وگفتم: سلام

-واسه چی خجالت میکشی؟ رفتی دیگه! من چیکاره بودم! پدر داشتی مادر داشتی.به خاطر نامزدت رفتی.

تو لحنش پر از کنایه بود.بغض کردم وبه صورتش نگاه کردم :داداش اینطوری نگو

پوزخندی زد: داداش؟! تو اصلاً منو جزو آدم حساب کردی؟

ایلیا با دلخوری گفت: بس کن کیوان؛ الان وقتش نیست

اما کیوان با اخم به من خیره شده بود.اشک از چشمم چکید، سرمو به زیر انداختم وآروم آروم اشک ریختم،یهو رو سرم سایه افتاد وبعدش آغوش گرم کیوان…بوسه ای بروی پیشونیم زد و گفت: دلم برات تنگ شده بود، نامرد لااقل خداحافظی میکردی!

در همین حین هم ایلیا با گوشیش زنگ زد به پرهام وبه نیم ساعت نرسیده خونه پر شد از جمعیت خونواده ام، مامان، بابا،کامران؛عادل وپرهام؛

هرکی یه جور دلتنگیشو ابراز میکرد، هم میخندیدیم هم گریه میکردیم،مامان که اصلاً خنده تو کارش نبود فقط گریه میکرد، بعد از یکی دوساعتی که جو آروم شد رو به کیوان گفتم: مغازه کجا کار میکنی که گفتی بستیش؟

کیوان خندید: از اون جایی که من اصلاً علاقه ای به کار دولتی نداشتم، ترجیح دادم سوپرمارکت باز کنم وبشم آقای خودم.همه اش یکماهه بازش کردم، به محض تموم کردن خدمتم.

عادل با لبخند گفت: ویکی از وظایف خطیر کیوان جون رسوندن صبحونه به ایلیا خانِ.

رو به ایلیا گفتم: همه اش اینجایی؟

سرشو به معنی آره تکون داد: یا اینجام یا پایین

با تعجب گفتم: پایین!

پرهام جواب داد: ما اومدیم پایین زندگی میکنیم.

لبخندی از سر رضایت زدم، رو به ایلیا گفتم: راستی امسال بهت دبیرستان دخترونه دادن؟

لبخند ایلیا کمرنگ شد و در حالی که سعی میکرد غصه اش رو نشون نده گفت: امسال به حالت تعلیق در اومدم، تکلیفم واسه سال تحصیلی بعد معلوم میشه

با ناراحتی گفتم: یعنی الان بیکاری؟

لبخند مهربونی رو به بابا زد ورو به من ادامه داد: بابات زحمتشو کشید واین ترم هفته ای 8-9 ساعت دانشگاه غیرانتفاعی ریاضی پیش وعمومی تدریس میکنم.

بازم غنیمته، رو به بابا گفتم: دستت درد نکنه

بابا با مهربونی وخیلی جدی گفت: واسه پسرام هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم

رو به کیوان گفتم: از زنگوله چه خبر؟

کیوان: اونم هست، هفته دیگه میاد تا آخر عید میمونه،

یهو کامران بی مقدمه پرسید: شوهرت چطوره؟

همه ساکت شدن ومن با صدای خیلی آرومی که انگار گناهی مرتکب شدم گفتم: خوبه

پرهام وعادل با نگاه غمگینی به ایلیا نگاه میکردن، اما ایلیا مصر بود لبخند مصنوعیشو رو صورتش حفظ کنه. مامان با گریه گفت: تا کی میمونی؟

کیوان گفت: یعنی چی که تا کی میمونی؟ مگه قراره بره!

بابا خیلی جدی گفت: نمیشه که تا ابد اینجا بمونه، بالاخره که باید بره خونه شوهرش

کیوان با عصبانیت گفت: میشه اینقدر شوهر شوهر نکنین!

همه ساکت شدن، خودم تازه یادم افتاده بود که حمیدرضایی هم وجود داره وصحبت های سرکوچه وتو ماشین،ایلیا با لحن مهربونی گفت: ناهار که هستی!

لبخندی زدم: آره،معلومه که هستم

مامان سریع از جاش بلندشد: پس من بلند شم که یه ناهارخوشمزه درست کنم

عادل پرسید: کسی هست تو خونشون که باهات خوب باشه؟

سرمو تکون دادم: باباش خیلی خوبه، آبجیاش که ماهن؛

پرهام پرسید: اون داداش بی تربیتش چی!

لبامو جمع کردم: اونم خوب شده، دیگه مزه پرونی نمیکنه.

عادل با حرص: وخودش؟

چی میگفتم؟ حمیدرضا نه بد بود، نه خوب؛ لبخند غمگینی زدم: بد نیست؛میشه گفت تقریباً خوبه

ایلیا توی فکر بود، رو بهم با صدای آرومی گفت: میشه با هم صحبت کنیم؟

چهار زانو نشست روی تختم وبه دیوار تکیه داد وبه پاش اشاره کرد: سرتو بذار اینجا

دلم میخواست سرمو بذارم اما روم نمیشد، اگه اول گذاشتم بغلم کنه به خاطر هیجان زدگیم بود؛ کنارش نشستم وبا لبخندی گفتم: میشه بشینم؟

سرشو به زیر انداخت وخندید: تو که نشستی!دیگه اجازه گرفتنت چیه؟

لبخندشو جمع کردو بهم نگاه کرد: هرجور راحتی عزیزم.

به روبرو نگاه کرد ونفسشو بیرون فرستاد: در مورد پدرش چی میدونی؟

اول متوجه نشدم ولی یه کم که فکر کردم فهمیدم منظورش حاج اسدِ.با لبخندی گفتم: یه بازاری سرشناسه، من ازش بدی ندیدم، این که الان اینج هستم رو هم مدیون حاج اسدم

بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: از روزی که با کیوان رفتیم حجره و درگیری راه انداختیم وکار به پاسگاه کشید. به اجبار پدرت و برادرام یه هفته تو اتاقت حبس بودم.تو این یه هفته یه خورده از آتیش عصبانیتم کم شد،اونم بخاطر حضور مادرت.بعدش هم با دادن کلی قول تونستم راضیشون کنم که هر وقت دلم تنگ شد بیام مشهد،اونم فقط حرم.هفته ای سه روز رو تو مشهد گذروندم، ماشینمو فروختم، تا از پس خرجم بربیام؛مدام تو صحن اصلی گشت میزدم تا شاید ببینمت، اما خبری از تو نبود؛ دیگه طاقت نیاوردم وشب میلاد امام رضا چون حدس میزدم بیای بیرون رفتم سرخیابون خونه حاج اسد،پسری که تو حجره حاج اسد کار میکرد، پژمان منو دید، میخواست با حرف زدن منو از اونجا دور کنه که خونواده حاج اسد رسیدن وحامد پرید از ماشین پایین وقبل از اینکه من متوجهش بشم پرید رو سرم و شروع به زدنم کرد، همون موقع هم حمیدرضا رسید و با پژمان منو بردن خونه پژمان،برام اصلاً مهم نبود که حامد چه وحشی بازی درآورد، هرچقدر هم کتک میخوردم سبک نمیشدم، تا نیمه شب حاج اسد وپژمان باهام صحبت کردن، اما صبح به محض اینکه حمیدرضا با عادل وپرهام اومدن و منو وادار به برگشت کردن، با خودم تصمیم گرفتم بازم به مشهد بیام؛ میدونی ماه قبل تو دستشویی حرم چی دیدم؟

آخه تو دستشویی حرم چی میتونست دیده باشه؟با بیتفاوتی گفتم: چی دیدی؟

لبخندی زد: حاج اسد تو لباس خادم ها داشت کف دستشویی رو طی میکشید.

با تعجب گفتم: چی؟!

به سمتم برگشت در حالی که لبخند عمیقی به روی صورتش بود: آنچنان با عشق این کارو میکرد ولبخند روی لبش بود که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد داره پادشاهی میکنه. یکی از زائر ها که مثل من همیشه اونجا بود وبا هم دوست شده بودیم وقتی دید اونطور ضایع به حاج اسد زل زدم گفت که وقتی نبودم هم چن بار اونو اینجا دیده،میگفت که نذر داره.

حاج اسد متوجه من شد وبا لبخند به سمتم اومد، منو شناخت وبنای صحبت گذاشت انگار نه انگار که خونواده اش منو دشمن خودشون میدونن یا اینکه من باعث مرگ عروس سابقش شدم! ازش پرسیدم نذرش چیه، اولش نگفت ولی اونقدر اصرار کردم که گفت.

بعد ساکت به روبرو خیره شد،سرمو خم کردم: چی شد ایلیا؟ نذرش چی بود!

دوطرف لبش رو به پایین داد وبا صدای آرومی گفت: تو اولین کسی بودی که من بهش دل بستم، ومطمئناً آخرین کسی خواهی بود که به قلبم راه پیدا کردی.

صداش لرزید: شاید جریان عاشق شدنم خیلی زود اتفاق افتاد ولی تا ابد تو قلبم میمونه.

به سمتم برگشت در حالی که چشمهای خوشکلش غرق خون بود: شقایق خیلی بهم سخت گذشت.

دلم آتیش گرفت، با بغض گفتم: معذرت میخوام

سرشو تکون داد: نه من معذرت میخوام که با خودخواهیم تو رو از خونواده ات دور کردم.فکر میکردم با بدست آوردن تو دوره غم وتنهاییم تموم شده، واقعاً هم اینطور بود. با صحبت کردن با حاج اسد فهمیدم که دارم چوب چیو میخورم

نفسشو بالا کشید وبا لبخند گفت: من معشوق حقیقیمو پیدا کردم.

ادامه داد: مدتها بود که از خدای خودم دور بودم ورابطه ام محدود شده بود به انجام دادن واجباتم. اونروز فهمیدم که چیزهایی هست که آدم فکر میکنه چیز کوچیکی ان یا عمل بی ارزشیَن اما …

دلم گرفته بود، با لحن شل و ولی گفتم: نمیخوای بگی نذر حاج اسد چی بود؟

اشکی از چشمش چکید: نذر کرده بود که تو در کنار پسرش احساس خوشبختی کنی.

با بهت به روبرو خیره شدم ولی انگار ایلیا قصد نداشت بیخیال بشه، ادامه داد: قبلاً ها هم میومده اما بی هیچ چشم داشتی، کلی تو نوبت بوده و این در و اون در زده تا تونسته ماهی یک بار رو برای طی کشیدن دستشویی حرم واسه خودش جور کنه،گفت سفارشم میکنه که منم برم،

با ذوق بهم نگاه کرد: منم یکماهه که تو نوبتم.

مثل بچه ها ذوق داشت،نمیدونم چرا حس میکردم وزنه ی سنگینی رو قلبمه، با چشمای غمگینش بهم زل زد: حمیدرضا رو دوست داری؟

خیلی قاطعانه گفتم: نه

لبخند محوی زد: یعنی میخوای برگردی اینجا؟

جواب این سوال رو نمیدونستم، یعنی اصلاً بهش به طور جدی فکر نکرده بودم، رفتم توی فکر. یه طرف لبش به پوزخند بالا رفت: پس دو دلی!

نمیدونم این حرف از کجای دلم دراومد: بیشتر ازبابت تو دل نگرونم

با اخم ناشی از تعجب بهم نگاه کرد: دل نگرونِ چی؟

سرمو پایین انداختم: اگه تکلیف تو معلوم بود راحت تر میتونستم تصمیم بگیرم.

جوابی نداد، مجبور شدم سرمو بالا بیارم،توی چهره اش غم عمیقی نشسته بود،درحالی که به من نگاه نمیکرد وقیافه اش نشون میداد توی فکره بالبخندی گفت: مثلاً دلبسته کس دیگه بشم!

سرمو به معنی آره تکون دادم ودر ادامه گفتم: یا واضح به من بگی برگرد.

بهم خیره شد، لب پایینشو به دندون گرفت: اجازه دارم ببوسمت؟

جا خوردم، توقع چنین حرفی رو نداشتم؛بهش نگاه کردم وهیچ جوابی ندادم،صورتشو به سمتم آورد، تو فاصله چند سانتیمتری چشمهامو بستم وبا خودم گفتم: هرچی بادا باد.

اما بوسه ای اتفاق نیافتاد، چشمهامو به آرامی باز کردم، درست تو همون فاصله ای که چشمهامو بستم متوقف شده بود وداشت با چشمهای غرق به اشکش بهم نگاه میکرد وبا دیدن من قطره اشکی از چشمش چکید.با بغض گفت: چشمهاتو بستی!

لبهامو به هم فشار دادم: من..نمیتونم.

به دیوار تکیه داد وسرشو بالا گرفت و بعد از چند تا نفس عمیق با دستش اشکهاشو پاک کرد: تو مال من نیستی…تو سهم یکی دیگه شدی.

بعد با لبخند بهم خیره شد: برات آرزوی خوشبختی میکنم.خوشحالم اگه نذر اون پیرمرد قبول بشه.هم واسه تو خوشحالم هم واسه حاج اسد.

تا خواستم حرفی بزنم دستشو بالا آورد: از روزی که فهمیدم ازدواج کردی فاتحه عشقمو خوندم،دورت یه خط قرمز کشیدم که شدی ناموس یکی دیگه. اما بازم مُصر بودم پیدات کنم وبه خونواده ات بر گردونمت که عذاب وجدانم کم بشه، اما حالا … خوشحالم که خودت داری تصمیم میگیری،شقایق همیشه پشتتم، نمیگم مثل یه برادر چون نمیتونم به چشم خواهری بهت نگاه کنم؛نه مثل دوست و نه حتی عشق قدیمت،همیشه پشتتم چون بعد از خدا می پرستمت و همه چیز منی.

سرشو پایین انداخت وبعد در حالی که لبخند میزد سرشو بالا آورد: خانم اجازه! میشه مایه خواهش کنیم؟

اشکامو پاک کردم: تو جون بخواه

لباشو به دندون گرفت وبا خجالت گفت: یکی بهمون پیشنهاد ازدواج داده ما بهش جواب منفی دادیما! ولی حالا وضع فرق کرده میخواستیم ازتون اجازه بگیریم که بریم خواستگاری

توصداش بغض وحشتناکی مشهود بود، منم درحالی که بغض داشت خفه ام میکرد لبخند زدم: احیاناً این بچه پررویی که ازت خواستگاری کرده هنگامه نیست؟

لبخندش خشک شد وبا تعجب گفت: تو خبرداشتی؟

این دفعه از ته دل لبخند زدم: هنگامه زود تر از من دلبسته ات شد، هر وقت حس کردی واقعاً بهش علاقه داری پیش قدم شو

با لبخند بهم خیره شد؛ نمیدونم چقدرهمدیگه رو نگاه کردیم که کامران صدامون کرد بریم ناهار؛

بعد از ناهار وقتی گفتم میخوام برگردم داد همه دراومد،حتی بابا: چرا اینقدر زود؟چند روز میموندی!

با خجالت گفتم: بهتره برم تکلیف زندگیمو معلوم کنم، ایشالله اگه شد عید میایم.

مامان یه سبد خوردنی از ترشی ومربا وخیارشور و…. آماده کرد ووقتی داشت به دستم میداد پرسید: شوهرت خوبه؟ اذیتت نمیکنه!

بوسه ای روی گونه اش گذاشتم: نه مامانم خیالت راحت

با همه خداحافظی کردم وبه زور راضیشون کردم که خودم سبد رو میبرم کسی تا سر کوچه نیاد، سبد به دست رفتم سرکوچه با یکم اطرافو نگاه کردن متوجه شدم حمیدرضا کمی جلوتر پارک کرده، آروم به سمت ماشین رفتم، پشت فرمون خوابش برده بود،با انگشت به شیشه زدم، اول با تعجب به اطرافش نگاه کرد بعد متوجه من شد، درو باز کرد ومن نشستم، سبد رو گذاشتم رو صندلی عقب؛ همچنان با بهت داشت بهم نگاه میکرد، خیلی خونسرد گفتم: حرکت نمیکنی؟

سرشو با گیجی تکون داد: چرا…چرا حرکت میکنیم

تا خواست ماشینو روشن کنه، به شیشه طرف خودش ضربه خورد، با هم نگاه کردیم، ایلیا بود که اشاره میکرد حمیدرضا بره پایین.

حمیدرضا از ماشین پیاده شد وهنوز در رو نبسته ایلیا گرفتش زیر بار کتک.خواستم پیاده بشم اما با خودم گفتم: اگه اینجوری سبک میشه بذار خودشو خالی کنه، مگه حاج خانوم منو زد حمیدرضا ازم دفاع کرد؟ مگه حامد توگوشم سیلی زد براش مهم بود؟ مگه این همه زخم زبون شنیدم صداش دراومد؟

فقط صورت خشمگین ایلیا دیده میشد که داره میزنه، اثری از حمیدرضا نبود معلوم بود روی زمینه.بعد از چند دقیقه ایلیا سرشو آورد داخل وبا لبخندی از سر رضایت گفت: آخیــــش… سبک شدم،

بعد با قیافه حق به جانبی گفت: مذاکراتمونو انجام دادیم، خیالت راحت کسی جرات نمیکنه ایندفعه چپ بهت نگاه کنه.

لبخندی زدم وگفتم: ممنون

خداحافظی کرد ورفت، لحظاتی بعد حمیدرضا درب وداغون سوار ماشین شد،گوشه لبش پاره شده بود واز بینیش هم خون میومد، با خونسردی دستمالی برداشتم وبه سمتش گرفتم: داره بینیت خون میاد

چندثانیه بی هیچ عکس العملی نگاهم کرد وبعد دستمال رو ازم گرفت.ماشین روروشن کرد وبه حرکت دراومد.احساس سبکی میکردم،مخصوصاًبا این حرکت آخر ایلیا حس میکردم یکی یه بار ده تنی رو از روی دوشم برداشته. حمیدرضا کنار یه پارک نگه داشت ورفت صورتشو شست.طرفای ساعت یک شب رسیدیم مشهد، بار اول که اومدم خواب بودم، اما حالا با قرار گرفتن تو خیابون حرم و دیده شدن گنبد طلائیش بی اختیار وبدون اراده اشکهام سرازیر شد، دست روی سینه ام گذاشتم وزیر لب گفتم: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دیدم داریم به حرم نزدیک میشیم، با تعجب گفتم: فکر نمیکردم خونتون اینقدر نزدیک باشه، آخه من اینهمه بالا پشت بوم بودم حرمو ندیدم!

لبخندی زد وگفت: خونه نمیریم.

دیگه حرفی نزدیم، نیم ساعت بعد دوتایی به سمت ورودی حرم میرفتیم،حمیدرضا آروم گفت: تا بحال اومده بودی؟

بدون اینکه واسه لحظه ای از دور وبرم چشم بردارم گفتم: نه

-میگن اولین بار هرچی ازش بخوای بی برو برگرد برآورده میشه.

تو جام ایستادم وبا بهت به حرفش فکر کردم، این جمله رو یکی دیگه هم گفته بود، کیوان! در مورد امامزاده روستای زیارت! و من چی خواسته بودم؟ یادم اومد: من خودم و ایلیا رو عاشق همیشگی دیده بودم،

لبخندی زدم وبا هدایت حمیدرضا به سمت تفتیش زنونه رفتم،یهو حمیدرضا دستم رو گرفت: شقایق حواسمون نیستا! چادر نداری!

ناخودآگاه چشام پر از اشک شد: شده به زور من امشب باید برم زیارت.

صدای یه نفر من رو از تو بهت درآورد: غصه نداره که خواهرم! پژمان ستم کش رو واسه همین روزها آفریدن

به سمت پژمان برگشتم، پلاستیکی رو به سمتم گرفت: بفرما اینم چادر وجوراب

بعد رو به حمیدرضا گفت: برا شما هم پیراهن آوردم،امر دیگه ای با بنده نیست؟

حمیدرضا با لبخندی گفت: قربون دستت زحمت کشیدی

رو به پژمان تشکر کردم و واون ازمون جداشد، تا خواستم از حمیدرضا سال بپرسم خودش جواب داد: تو راه بهش پیام دادم.

بعد در گوشم با خنده گفت: دلش به دستگیره خونه ما بنده، هرچی بگیم گوش میکنه.

با اخم بهش نگاه کردم: خیلی نامردی

خندید: غصه نخور، به وقتش کمکش میکنم.

چادر رو سرم کردم ودر حالی که جوراب رو توی دستم گرفتم راهمو ادامه دادم.حمیدرضا گفت اون سمت منتظرم میمونه،بعد از تفتیش وقتی پرده رو کنار زدم، دهنم باز موند؛ حمیدرضا صدام زد: خانوم؟

به سمتش رفتم وشونه به شونه به راه افتادیم،پیراهنشو عوض کرده بود. با صدای آرومی گفتم: اینجا به این بزرگی مردم گم نمیشن؟

حمیدرضا بالبخندی گفت: اگه دقت کنی چرا گم بشی؟ این همه خادم هست، جدای از اون هر صحنی اسم داره، اگه دقت کنی واسم صحن ها یادت بمونه که از کدوم وارد شدی میتونی از همون راه هم برگردی.

با خونسردی هر چی میپرسیدم توضیح میداد. کنار حوض وضو گرفتیم وراهنماییم کرد به سمت حرم: شقایق من اینجا وامیستم، برو زیارت کن هرچقدر میخوای بشین،بعد برگرد همینجا

سرمو تکون دادم وهمراه جمعیت خانومها وارد حرم شدم، از اینهمه زیبایی در حیرت موندم، چشمهامو بستم وبدون اینکه خودم بخوام اینبار سعادت وخوشبختی ایلیا مد نظرم اومد، شنیده بودم همیشه دور ضریح شلوغه، شلوغ بود اما دست بهش میرسید، هرقدم که نزدیک تر میشدم بغضم سنگین تر میشد، به محض تماس اولین انگشتم بغضم شکست: آقا بالاخره اومدم،…

با گریه خودمو چسبوندم به ضریح وشروع کردم به ناله وگله وشکایت، احساس سبکی میکردم.دو رکعت نماز زیارت خوندم وبعد از خوندن دعای توسل از جام بلند شدم واومدم بیرون.

(دوستان گلم من اینهمه رفتم زیارت امام رضا هیچ وقت اسم صحن ها رو به خاطر نسپردم،بابت ندادن توضیحات شرمنده)

حمیدرضا همونجا که ازش جدا شدم، نشسته بود وداشت دعا میخوند، با دیدنم لبخندی زد واز جاش بلند شد: بریم؟

لبخندی زدم: بریم

با هم به سمت خروجی رفتیم، وقتی سوار بر ماشین حرکت کردیم توقع داشتم مسافت زیادی رو طی کنیم اما دیدم به یکی از کوچه های خیابون منتهی به حرم وارد شد، با تعجب گفتم: کجا میریم؟

لبخندی زد: خونمون

گفتم: تو که گفتی تا چندماه دیگه مستاجر داری!

جواب داد: هنوزم مستاجر دارم

جلوی یه آپارتمان توقف کرد: خونه یکی از دوستامه، ازش به مدت چهارماه اجاره کردم،

ماشینو توی پارکینگ پارک کرد وباهم وارد ساختمان شدیم،آسانسور نداشت و واحدی که اجاره کرده بود طبقه دوم بود.خونه مبله بود، وقتی وارد شدیم، سوییچو گذاشت رو اپن: امشبه رو بد بگذرون فردا هرچی لازم داشتی بگو میخرم.

به سمت سرویس بهداشتی رفت، صداش کردم: حمیدرضا؟

توجاش واستاد اما بهم نگاه نکرد، باصدای آرومی گفتم: ممنونم که منو به آرزوم رسوندی

با لحن آرامش بخشی گفت: وظیفه ام بود

دوباره صداش کردم: حمیدرضا

این بار به سمتم برگشت: جانم؟

به سمتم اومد و جلوی آشپزخونه بهم رسید.لبمو گزیدم: به خاطر امروز از دستم ناراحتی؟

لبخندی زد: نه! اینطوری شاید یه خُرده ازبار گناهم کم شده باشه.

به صورتش نگاه کردم: من…

دستشو روی لبهام گذاشت: هیس. فقط یه فرصت دیگه بهم بده..

وبعد لبهای داغشو به روی لبهام گذاشت،

دستامو با پیش بندم خشک کردمو گوشیمو جواب دادم: باز چیه؟حمید رضا یه کار خواستی واسه ما انجام بدیا!

حمیدرضا خندید: آخرین باره عزیز، ثبت نامت کردم، از هفته دیگه زحمت اومدن ودرس خوندن با شما

لبخندی زدم: ممنون، زحمت کشیدی

جواب داد: الان هم آماده شو، اول بریم دیدن مادر بعد بریم به مناسبت ادامه تحصیلت آیس پک بخوریم

– چشم

گوشی رو قطع کردم وبا لبخند به صفحه اش زل زدم وزیر لب گفتم: خدارو شکر

اینکه بگم خونواده ام با حمیدرضا رابطه خوبی داشتن دروغ گفتم،تنها کسی از خونواده ام که حمیدرضا رو قبول داشت پدرم بود،برادرهام که هیچ..اما مادرم جدیداً روی خوش نشون میداد،من هم به حمیدرضا اصرار نمیکردم که با من به خونمون بیاد، بالاخره زمان لازم بود تا بعضی از خاطرات بد از ذهن آدمای خونه من بره.حامد دستش نسبتاً بهتر بود اما باز هم ازدانشگاهش انصراف داد، میگفت رشته ام احتیاج به ظرافت داره، هرچند حمیدرضا معتقده که حامد خیلی زود روحیه اش رو باخت داده.پژمان به خواستگاری حمیرا اومد اما حاج اسد مخالفت کرد وگفت حمیرا باید درس بخونه وتا کنکور نمیذاره که به ازدواج فکر کنه، پژمان هم گفته تا هروقت شده منتظر میمونه.دیروز صبح هم مامان باهام تماس گرفت وگفت: از هنگامه شنیده که ایلیا یه زمزمه هایی داشته، منم از مامان خواستم کمکشون کنه.پرهام هم ماه قبل استخدامی دادگستری شرکت کرد ومصحبه اش رو با موفقیت پشت سر گذاشت.

واما امروز که حمیدرضا بعد ازکلی دوندگی موفق شد منو تو یه مدرسه پیش دانشگاهی غیرانتفاعی ثبت نامم کنه وپرونده ام رو از گرگان انتقال بده به مشهد.

به سمت کمد لباسهام رفتم ومانتوی زرشکی آستین سه ربعم روبه همراه شلوار جین آبی تیره انتخاب کردم، ساق های سفیدم رو دستم کردم ویه شال سفید هم انداختم،در آخر هم چادرم رو سرم کردم ومنتظر حمیدرضا نشستم تا بیاد و بریم دیدن حاج خانوم…گفتم حاج خانوم یاد چند ماه پیش افتادم که هنوز خونه رفیق حمیدرضا مینشستیم. یه روز باهام تماس گرفت وهرچی دهنش دراومد گفت که: آخر هم کارخودت رو کردی. بچمو ازم گرفتی.شوهرم دیگه خونه نمیادو…

دهنشو باز کرد به نفرین کردن من وخونواده ام.هرچقدر هم سعی کردم توجیهش کنم نشد که نشد، دلم نمیخواست فکر کنه من حمیدرضا رو پر میکنم، از اون تلفنش به بعد حمیدرضا لج کرد که دیگه به دیدن مادرم نمیرم.مجبوری خودمو انداختم وسط وحاج اسد رو برگردوندم سر خونه اش، وبه حمیدرضا هم گفتم:باید هفته ای یک بار هم که شده به مادرت سر بزنی

اما …یه شرط زن سالاری هم گذاشتم.و اون این بود که من هم باید باهات بیام حتی اگه بازم حرف نامربوطی بزنه، یعنی حق نداره تنها بره.(بله…زن جماعت باید سیاست داشته باشه) اما حاج خانوم دیگه اون زن عصبی سابق نبود، ازراضیه شنیده بودم که پیشش گفته از صورت شقایق خجالت میکشم. اما خب زن بزرگ بود دیگه! مطمئناً من باید پیش قدم میشدم ،با کمال میل یه جعبه شیرینی گرفتم ورفتم آشتی کنون، اون هم باروی باز ازم پذیرایی کرد، هم حاج خانوم باهام خوب شد هم دل مابقی شاد شد.زنگ در خونه به صدا در اومد، حمیدرضا بود رفتم جلوی در وسوار ماشینش شدیم، راستی اینم بگم، حاج اسد کمری سفیدش رو به نام حمیدرضا زدJ حمیدرضابا لبخند گفت : چیز خاصی نمیخوای بگی؟

با تعجب بهش نگاه کردم، ادامه داد: مثلاً سلام، یا خسته نباشی، یا ممنون واسه اینکه ثبت نامم کردی!

رفتم میون کلامش: سلام. مابقیش هم وظیفه ات بود

با خنده سرشو تکون داد: صد البته.

نیشم تا بناگوش بازشد: بریم دیگه!

با تاسف نگام کرد: خیلی پررویی شقایق

ماشین رو روشن کرد وبه سمت خونه آقاجون حرکت کرد.

پایان

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن