رمان شقایق 

رمان شقایق پارت 8

 

یاد سفارش زکیه خانوم افتادم موقع خداحافظی که در گوشم گفت: خدا حاجت دلهای شکسته رو زودتر میده وقتی رفتی حرم واسه سلامتی شوهرم دعا کن.

یادمه چند سال پیش اومده بودیم مشهد اما چون عذر شرعی داشتم ونمیتونستم داخل حرم بشم کلاً نرفتم، یعنی میشه گفت تابحال نرفتم. ساعتی بعد صدای همهمه توی حیاط پیچید.از جام بلند شدم و رفتم پشت پنجره ایستادم، گوشه پرده رو کمی بلند کردم وبه بیرون چشم دوختم.در حیاط چهارتاق باز بود و کسی داشت گوسفندی رو سرمیبرید. میتونستم تشخیص بدم حاج اسد پدر حمید رضا کیه. مردی بود که کامل موها وریشش سفید بود ومعلوم بود خیلی سنش از مادر حمیدرضا بیشتره.یه کلاه سفید مخصوص حاجیا سرش بود.قد بلندی داشت وبرخلاف بچه هاش رنگ پوستش روشن بود.شکم بزرگی داشت و اَبای قهوه ای رنگی رو روی دوشش انداخته بود.حمید رضا پاهای گوسفند رو نگه داشته بود ولباسهای سیاهش هنوز تنش بود….

ناهار رو توی اتاقم خوردم.بعد از ظهر نزدیکای ساعت سه چهار بود که کم کم سر وصداها خوابید.از بیکاری جلوی آینه نخ به پام بستم وخودم سبیلامو بند انداختم.روی تخت دراز کشیده بودم وداشتم چرت میزدم،که در اتاق باز شد وحمید رضا داخل شد، کتش رو درآورد واز جالباسی آویزون کرد وزیر لب سلام داد، جوابش رو با صدایی آرومتر از صدای خودش دادم. از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت ودر حالی که از اتاقش خارج میشد گفت: بیا آقام میخواد ببیندت.

واز اتاق بیرون رفت.باید میرفتم؟ یاد پژمان افتادم اون میگفت که حاج اسد آدم خوبیه.از جام بلند شدم وروسریمو مرتب کردم واز اتاق خارج شدم.حمید رضا جلوی در منتظرم بود.به محض دیدنم بهم اخمی کرد: شوهر خواهرم تو هاله برو چادرت رو سرت کن.

نگاهی به لباسم انداختم وگفتم: لباسم خوبه که!

با اخم بهم خیره شد.حوصله بحث کردنو نداشتم، وارد اتاق شدم واز لابلای لباسام چادررنگیم رو برداشتم وسرم کردم. چقدر هم که من بلدم چادر سرم کنم!

از اتاق خارج شدم.با دیدنم باز با همون اخم گفت: یا رو بگیر یا گره روسریتو محکم کن گردنت دیده میشه.

با تعجب وحرص گفتم: ببخشید میشه بپرسم دقیقاً درجه هیضی شوهر خواهرت چقدره؟

ابروهاش بیشتر تو هم فرو رفت: ببند دهنتو.

با اخم به هم خیره شدیم.صدای حمیرا از اون حالت خارجمون کرد: حمیدرضا آقاجون منتظره ها!

حمیدرضا نگاهی به حمیرا انداخت وگفت: باش

به سمتم برگشت ویهویی دستاشو بالا آورد وبا حرص گره ی روسریمو محکم کرد.چنان کشید که گلوم درد گرفت . خودش جلوتر راه افتاد به سمت هال.سریع گره روسریمو شل کردم، پسره ی روانی!

پشت سرش به راه افتادم. با وارد شدنمون به هال، حاج اسد ومرد جوانی که صددرصد شوهر راضیه بود از جاشون بلند شدن، حاج اسد اخم غلیظی توی صورتش بود و به من نگاه نمیکرد، اما شوهر راضیه نگاه گذرایی بهم انداخت وسلام کرد. سلام کردمو در حالی که سعی میکردم محکم صحبت کنم رو به حاج اسد گفتم: زیارتتون قبول

لبخندی روی لبش نشست: قبول حق

توی جاشون نشستن، حمید رضا روی مبلی نزدیک پدرش نشست وبه من هم اشاره کرد کنارش بشینم. من هم کنارش بافاصله نشستم.راضیه کنار شوهرش نشسته بودو هربار که سرمو بلند کردم داشت با ترحم بهم نگاه میکرد.حمیرا هم که همه اش به همه گیرمیداد وبا عث خنده جمع میشد، حاج خانوم یا همون مادر فولاد زره هم که طوری وانمود میکرد که اصلاً انگار من تو جمع نیستم، هر بار کسی من رو مورد خطاب قرار میداد حاج خانوم اونو به حرف میگرفت که کسی با من صحبت نکنه.مطمئنم حمیرا وراضیه هم متوجه میشدن چون همه اش به من لبخند مصنوعی میزدن.من خیلی احساس معذب بودن میکردم،در همین حین حامد هم اومد؛ از لحظه ای که گوشیمو پرت کرد وسط جاده حس میکردم دشمن خونیمه.وارد شد وبه سمت پدرش رفت که روبوسی کنه، حاج اسد با خشکی گفت: حالا هم نمیومدی

حامد درحالی که با پررویی لبخند میزد گفت: کار واجبی واسم پیش اومد آقا جون

حمید رضا با کنایه زیر لب گفت : آره جون خودت!

حامد با غضب به حمید رضا نگاه کرد وبا حاج اسد روبوسی کرد.صدای جیغ وخنده دوتا بچه هم از تو حیاط میومدن.راضیه از جاش بلند شد وبه طرف در رفت وبچه هارو صدا زد: مریم..محمد بیاین آماده شین بریم خونه.

حاج خانوم رو به راضیه: کجا میرین؟ حالا هستین دیگه

راضیه روبه مادرش: نه مادر دست شما درد نکنه، آقاجون خسته اس میخواد استراحت کنه، بچه ها هم صبحی ان

بچه ها وارد خونه شدن، بهشون میخورد دوقلو باشن.مریم به من نگاهی کرد و روبه راضیه گفت: مامان اون کیه؟

راضیه با لبخندی گفت: زنِ دایی حمیده.سلام کردی؟

مریم ومحمد باهم به سمتم اومدن وهمزمان گفتن: سلام زندایی

میخواستم فریاد بکشم: من زندایی شما نیستم.ناخواسته اخمی رو صورتم نشست وبا خشکی گفتم: سلام

بچه ها انگار از من وحشت کردن به سمت مادرشون رفتن. جمع به یه حالتی به من نگاه کردن، نفسهام رو با حرص از بینیم خارج کردم،حمید رضا فقط یه نگاه گذرا بهم انداختو دوباره پدرشو به حرف گرفت.متوجه شدم که حاج خانوم نزدیک راضیه با کنایه گفت: واسه چی بچه ها رو فرستادی به دختره وحشی سلام بدن؟

راضیه بعد از آماده کردن بچه ها از جمع خداحافظی کرد ورفتن.دوست داشتم برگردم به سلولم.حس بدی داشتم، با رفتن اونها و ساکت شدن خونه، حاج اسد رو به من کرد وگفت: چه خبر دخترم؟ خوبی؟

بهش نگاه کردم توی نگاه خسته اش یه دنیا محبت بود.زیر لب گفتم: الحمدلله، یه نفسی میاد ومیره

متوجه میشدم که حمیدرضا اخمش هرلحظه غلیظ تر میشه.حاج اسد سرشو از روی تاسف تکون داد: من اگه بودم نمیذاشتم این وصلت سر بگیره.

با صدای آروم ولحن غمگینی گفتم: اون وقت نامزدم رو اعدام میکردن

حامد با کنایه گفت: منظورت نامزد سابقته دیگه!

چون میخواستم به حرف مامان گوش کنم جوابشو ندادمو خشمم رو کنترل کردم.حاج اسد پس از چشم غره به حامد رو به من گفت: درس میخونی؟

حمیدرضا جواب داد: احتیاجی نیست

حاج اسد گفت: حالا کاریه که شده ونمیشه کاریش کرد، امیدوارم از زندگی جدیدت راضی باشی

قبل از اینکه جواب بدم حامد با عصبانیت گفت: خیلی هم دلش بخواد، یعنی اگه با اون پسره گدا صفت ازدواج میکرد خوشبخت تر میشد؟

پسره گدا صفت!!!! ایلیا؟ مامان جونم شرمنده، پوزخند حاج خانومو دیدم.تعداد نفسهام توی ثانیه بالا رفت وبا جیغ گفتم: خفه شو آشغال.گدا صفت تویی نه ایلیا

فقط یه لحظه احساس کردم لبهام داغ شد.دستمو جلوی صورتم گرفتم وبه حمیدرضا نگاه کردم، از جاش بلند شد وبا عصبانیت فریاد زد: گمشو تو اتاق

از جام بلند شدم وبه سمت اتاق دوییدم.چادرم نرسیده به در از سرم افتاد، بی توجه بهش وارد اتاقم شدم،حمیدرضا زد تو دهنم؟ جلوی جمع؟ صدای حاج اسد میومد که داشت پسراشو با عصبانیت سرزنش میکرد وبیشتر خطاب به حامد حرف میزد. وحاج خانوم که قصد داشت کار پسراشو توجیه کنه. پشت در نشستم ومدام این جمله رو با خودم تکرار میکردم: ایلیا گدا صفت نیست. ایلیای من گدا صفت نیست

دیگه گریه نمیکنم، وقتی حتی گریه هم دیگه آرومم نمیکنه!میجنگم..شاید سنم کم باشه وهیکلم کوچیک باشه اما به خاطر عشق بزرگی که توی دلم نسبت به ایلیا دارم میجنگم،با خودم این شعر اقبال روزمزمه کردم:

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

اما هرکاری میکردم نمیتونستم توهین حامد رو ندیده بگیرم، گدا صفت هفت جد وآبادشه.هفت جد وآباد گذشته وآینده اش.بد جور دلم هوای ایلیامو کرده بود، در باز شد وحمیرا وارد اتاق شد، توی چشماش یه دنیا شرمساری بود، چادر رو به سمتم گرفت و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفت: چادرت از سرت افتاد

چادر رو از دستش چنگ زدم وبدون اینکه نگاهش کنم گفتم: تنهام بذار

بدون حرفی ازاتاق رفت بیرون،تو هم از قماش همونایی، دیدی و شنیدی وچیزی نگفتی، پدرت هم همونطور؛ من نه توقع محبت دارم نه دوستی!از جام بلند شدم ولگد محکمی به پایه تخت زدم، درد وحشتناکی تو پام پیچید پامو چسبیدم وروی تخت نشستم وبه زمین وزمان فحش دادم…

رابطه من وشوهر شناسنامه ایم محدود شد به شب کنار هم با فاصله خوابیدن وسلام و خداحافظ گفتن ویه سری گیر دادنهای اعصاب خورد کن مثل: لباست تنگه، گردنت دیده میشه، موهات دیده میشه، حامد پسر جوونه جلوش زیاد راحت نباش و رنگ لباست جلفه و…

نه اینکه بخوام به حرفش گوش کنم ولی چون از قیافه حامد حالم به هم میخورد جلوش رعایت میکردم وقشنگ چند طبقه رو هم لباس میپوشیدم، ساپورت، روش دامن ماکسی، بلوز های گشاد وروسری وگاهی اوقات جو میگرفت باز روی همین ها هم چادر سرم میکردم، خودم رغبت نمیکردم به خودم نگاه کنم اون که جای خودش رو داشت؛ دو هفته از اون روز میگذشت، نه اینکه همه چیز مرتب باشه اما با کسی هم جر وبحث شدید نداشتم، با حمیرا بازم رابطه ام خوب شده بود، البته حالا بهتر شده بود وجواب حامد رو میداد؛تنها مزیتی که اینجا برام داشت این بود که مجبور نبودم کار کنم فقط از سر بیکاری وقتی میدیدم لباسهای تو سبد حموم زیاد شدن همه رو میریختم تو ماشین لباس شویی و بعد که در میاوردم حمیرا پهنشون میکرد وخیلی هم دیگه از بیکاری حوصله ام سر میرفت یه دستمال برمیداشتم واتاق رو گردگیری میکردم حتی تو پریزای برق رو. همه اینا یه طرف من روز به روز تنش عصبیم بیشتر میشدو دلم برای ایلیا پرپر میزد واز همه بدتر که من تو این دوهفته از خونه درنیومده بودم وتلفن هم تو اتاق حاج خانوم بود ومن اجازه نداشتم ازش استفاده کنم.

اوضاع آروم بود تا اینکه یه روز صبح بعد از این دوهفته حمیرا که شیفتش بعد از ظهری بود با هزار زبون ریختن از حمیدرضا اجازه گرفت که منو ببره بیرون. بعد از رفتن حمیدرضا اینا رفتم تو اتاق وآماده شدم، وقتی از در اتاق بیرون اومدم دیدم حاج خانوم هم حاضر وآماده تو هال ایستاده.تا منو دید با تعجب گفت: شال وکلاه کردی کجا؟

قبل از اینکه جواب بدم حمیرا گفت: از حمیدرضا اجازشو گرفتم میخوایم بریم بیرون.

حاج خانوم هم نه گذاشت ونه برداشت با خشونت به حمیرا گفت: حمیدرضا بیجا کرده.لازم نکرده با این بری تو خیابون

حمیرا با عصبانیت گفت: مامان!

حاج خانوم: مامان وکوفت.

به سر وضع من نگاهی انداخت ورو به حمیرا گفت: وقتی تو خونه است که یادش میره شونه به سرش بزنه بچه ام میلش نمیکشه نگاهش کنه حالا چه تیپی زده

بعد رو کرد به من وبا حرص گفت: ورپریده میخوای بری عروسی؟

حوصله بحث نداشتم روبه حمیرا با کلافگی گفتم: عزیزم من نمیام

به سمت اتاقم برگشتم.حمیرا با دلخوری رو به مامانش گفت: مامان این چه کاری بود؟

حاج خانوم: تو هم لازم نکرده طرف اونو بگیری، بیا با من بریم خرید

وارد اتاق شدم ودر رو بستم.همچین تیپ اونجوری هم نزده بودم.یه مانتو کوتاه مشکی با روکار کرم رنگ تنم بود با شلوار کتان کرم. یه آرایش معمولی هم داشتم. لباسامو عوض کردمو بعد از شنیدن صدای در حیاط از اتاق بیرون اومدم، رفتم به سمت تلویزیونو روشنش کردم که سرگرم بشم، نیم ساعتی گذشته بود که صدای زنگ تلفن حواسمو مشغول کرد، اونقدر زنگ خورد تا قطع شد یه حسی از داخل به طرز وحشتناکی قلقلکم میداد که به سمت اتاق حاج خانوم برم، از جام بلند شدم، هنوز کاری نکرده استرس داشتم؛ با ناامیدی دستگیره رو به سمت پایین کشیدم که با تعجب دیدم در بازه، به چپ وراستم نگاه کردم وبا احتیاط داخل شدم، قلبم تپش شدیدی داشت.کنار میز تلفن نشستم؛ بهش مثل یه شیء گرون بها نگاه میکردم، در که انگار چارچوبش شیب داربود خود به خود بسته شد.تلفن رو برداشتم، اول خواستم به ایلیا زنگ بزنم اما با خودم گفتم بیش از این هواییش نکنم هرچند به سختی خودمو قانع کردم..شماره خونه رو گرفتم، اولین بوق.. دلم پیچ میخورد…دومین بوق… نفسهام تند شد…سومین بوق… صدای خواب آلود کامران توی تلفن پیچید: بله؟

حس کردم قلبم به سمت خونه پرکشید، اشک تو چشمام جمع شد.دوباره صداش اومد که حالا یکم عصبی بود وبا کلافگی گفت: بله؟

با صدای لرزونی گفتم: کامران خوبی؟

چند ثانیه سکوت… یهو با هیجان گفت: شقایق تویی؟

-آره قربونت برم.

توصداش موج خنده واسترس با هم یکی شد: چطوری شقایق؟ کجایی؟ چرا زنگ نمیزنی؟ حالت خوبه؟ ما که نصف جون شدیم!

خندم گرفت: کامران یه لحظه صبر کن یکی یکی سوال بپرس. من خوبم، شما چطورین مامان خوبه؟

کامران نفسشو فوت کرد: مامانم میتونه خوب باشه.. منم خوبم..باباهم هست.

با شک پرسیدم: کیوان اومده؟

-آره. یه هفته ای مرخصی داشت.

ترس برم داشت: باخبر شد؟

کامران با کمی مکث: نباید میشد؟!

اشک به چشمام هجوم آورد: ایلیا چی؟

کامران ساکت شد. یه حس بدی به دلم چنگ انداخت: کامران میگم ایلیا چطوره؟

با صدای آرومی گفت: اونم خوبه.

با شک گفتم: خوبه؟

-هه! تا خوبی رو تو چی ببینیم!

با کلافگی گفتم: کامران نصفه جون شدم، خودت قشنگ همه چیو بگو

کامران: بعد از اینکه آزاد شد تا الان نوبتی پیشش وامیستادیم تا کار احمقانه ای نکنه، دیروز هم یک ساعت به خیال اینکه خوابه رفتم از یکی ازدوستام جزوه بگیرم وقتی برگشتم دیدم خونه نیست، تا الان هم خبری ازش نداریم

قلبم به درد اومد: یعنی چی؟

کامران که لحنش حالت دلجویی داشت گفت: فکر کنم اومده باشه دنبالت. کیوان هم دیشب راه افتاد به سمت مشهد.جات خالی چند تا کشیده آبدار از کیوان به خاطر بی غیرتیم نوش جان کردم. بعدش هم که دلش از زدن من خالی نشد رفت با تبر موتورمون رو تیکه تیکه کرد.

انتهای صحبتش هم آه کشید، صدای باز شدن در هال وصحبت توی خونه پیچید، هول هولکی گفتم: کامران من باید برم کاری نداری؟

کامران با لحنی متعجب: چی شد شقایق؟

صدامو آروم کردم: انگار یکی اومد، به مامان اینا سلام برسون اما بهشون بگو یه وقت اینجا زنگ نزنن! من دزدکی زنگ زدم.

کامران که حالا غمگین میزد گفت: باشه گلم.مواظب خودت باش

***

 

تلفن رو قطع کردم ورفتم پشت در صدای چند مرد بود، صدای حمیدرضا وحامد دربدر رو تشخیص دادم، وصدای یکی دیگه، آهسته لای در رو باز کردمو نگاه کردم، فقط پژمان تو دیدم بود، حمید رضا با عصبانیت گفت: تو اونجا چه غلطی میکردی؟

حامد: به من چه؟ من تاحواسم به اونیکی پرت شد ، اون داداش وحشیش پرید رو سرم.

پژمان در حالی که سعی داشت لحنش آرام باشه گفت: حمید جان حرص نخور حالاکه چیزی نشده!

حمدرضا با حرص گفت: چیو چیزی نشده! دیگه چی میخواست بشه؟ آبروم تو پاساژ رفت.

حامد هم دهن نحسشو باز کرد: حقته، همون وقتی که این .. میخوردی باید به اینجاشم فکر میکردی.

حمید رضا باحرص گفت: خفه شو حامد تا خودم خفه ات نکردم، زورم به تو یکی میرسه.

حمید رضا با بیتابی راه میرفت، وقتی به سمت در میرفت توی دید من میومد، اما به خاطر فاصله زیادم با در نمیتونست منو ببینه. پژمان گفت: بازم خدارو شکر حاج آقا نبود.

حمد رضا: آره واقعاً خدا روشکر.

حامد با صدای آرومی به کنایه گفت: پسره ی پررو اومده دنبال …

جهش حمید رضا رو به سمت دیگه خونه دیدم وبعد صدای ناله حامد: آخخخ

مغزم یه تکونی خورد: داداش وحشیش؟ و جمله حامد! اینا منظورشون ایلیا وکیوان نیست! پژمان از جاش پرید وبه سمت دیگه رفت حالا فقط صداشون میومد که پژمان گفت: حمید این چه کاری بود؟

حمیدرضا با فریاد گفت: هی من هیچی نمیگم از دهنش … پاش میخوره

حامد با عصبانیت گفت: به خاطر اون زدی تو دهنم؟

حمید رضا از عمق دلش فریاد زد: احمق اون زنِ منه..

حدسم درست بود منظورشون ایلیای من بود، مثل اسفند روی آتیش بالا وپایین میپریدم.سرمو آوردم داخل وبه دیوار تکیه دادم. یعنی زدنش؟ نکنه جلوی این نامسلمونا گریه کرده! یعنی کیوان حامدو زده؟ اگه زده دستش درد نکنه مثل حمیدرضا که واقعاً دلمو خنک کرد.ازاسترس تو جای نشسته جلو عقب میرفتم، صدای عصبی حمیدرضا: گمشو برو بیرون منتظرم باش.

صدای در هال اومد. وبعد صدای در اتاق خودمون.از اتاق بیرون اومدم، پژمان روی راحتی نشسته بود وتوی فکر بود، با قدم های شل ناخواسته به سمتش رفتم،اول گوشه چشم وبعد با تعجب به صورت تمام رخ به سمتم برگشت: سلام زنداداش.

با خستگی نگاهش کردم. توی جاش سروپا ایستاد، معلوم بود حسابی هول کرده: خوب هستین؟

صدای حمیدرضا: پژمان با کی..

بعد صدای عصبیش: تو کی اومدی؟

به پشت سرم نگاه کردم، در حالی که توی دستش چند بسته پول وبرگه بود جلوی دراتاق ایستاده بود. بغضم رو قورت دادم ودوباره به پژمان نگاه کردم: داداشم اومده بود؟

پژمان یه نگاه به من انداخت وبعد نگاهش روی حمیدرضا ثابت موند، با درموندگی به حمیدرضا نگاه کردم: داداشم اومده بود?

حمیدرضا اشاره ای به پژمان زد واون از خونه خارج شد.وسایل توی دستشو رو عسلی کنار مبل گذاشت و قدمی نزدیکم شد: چرا با حمیرا نرفتی؟

صدام لرزید: چرا جوابمو نمیدی؟ میگم دادشم اومده بود؟

سرشو تکون داد: آره

اشک به چشمهام دویید، نزدیکش شدم: چی شد؟

با همون اخم همیشگیش فقط بهم نگاه کرد.وقتی نگاه منتظر منو دید: اومده بود واسه دعوا، فکر میکرد به زور آوردیمت. با اون پسره ی عوضی ریخته بودن سر حامد.

به سرعت گفتم: عوضی خودتی وحامد

فاصله بینمون رو به سرعت طی کرد وبا یه دستش گلومو چسبید: چی گفتی؟

همه جسارتمو جمع کردم: عوضی تویی واون داداش آشغالت

به گلوم فشار بیشتری آورد: یادت نره خانوم کوچولو من به زور نیاوردمت، مجبور نبودی قبول کنی! حالا هم حواست به زبونت باشه من همیشه مهربون نیستم

وقتی گلومو ول کرد به سرفه افتادم

ازم گذشت . روی زمین نشستم؛ جلوی در ورودی هال ایستاد: مجبور شدم به پلیس زنگ بزنم، الان هم حجره رو بستم و دارم میرم کلانتری

از در خارج شد، سریع از جام بلند شدم ودنبالش دوییدم؛ داشت روی ایوون کفش پاش میکرد، همین خواست به سمت پله بره بازوشو گرفتم، با تعجب به سمتم برگشت. اول یه نگاه به بازوش کرد وبعد یه نگاه به من

دستمو کشیدم: میخوای چیکار کنی؟

ابروهاش تو هم رفت: برم ببینم چی میشه

قدم بعدیشو برداشت. میخواستم اسمشو صدا کنم اما تو دهنم نچرخید. فقط گفتم: میشه بذاری برن؟

تو جاش ایستاد: که بازم واسم شاخ بشن؟

بغض به گلوم نشست: شاخ شدنشون چه فایده! وقتی من از خونه درنمیام!

قدم بعدیشو برداشت: حالا ببینم

وبه سرعت خارج شد.تا خارج شدنش از حیاط نگاهش کردمو برگشتم داخل، بغضم شکست وبا صدای بلند گریه کردم

تا شب مثل مرغ سرکنده بال بال میزدم، بی تاب بودم؛ وقتی دوباره با هم تو اتاق تنها شدیم ووقت خواب رسید،تازه فهمیدم که با همه شیطنتم یه ترسی باعث میشه نتونم سر حرفو باز کنم، دامنم رو از پام درآوردم ورفتم زیر پتو، بازم نشسته بود پشت میز مطالعه اش و یه سری دفتر و ماشین حیاب جلوش بود، دستمو گذاشتم زیر سرم وبهش خیره شدم، حسابی گرم کارش بود. کلی حرف تو دهنم مزه کردم، با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: چه خبر؟

بدون اینکه دست از کارش برداره گفت: از چی؟

ادامه دادم: از داداشم اینا

نفسشو فوت کرد وبازهم بدون نگاه کردنم گفت: یه امشب رو آب خنک بخورن حالشون جا میاد

تو جام نشستم و با تعجب گفتم: رضایت ندادی!

به سمتم برگشت ونگاهم کرد. اونقدر نگاهم کرد که از رو رفتم ودوباره تو جام دراز کشیدم.به کارش مشغول شد وزیر لب گفت: رضایت دادم،

تا خواستم حرفی بزنم، اومد میون کلامم وبا تحکم گفت: دیگه دوست ندارم چیزی بشنوم.

ساکت شدم. فقط زیر لب گفتم: ممنون

رومو به سمت دیوار کردم وچشمهامو بستم، خدایا بهشون چی گذشته! به ایلیا وداداشم چی گذشته! ….

یه مدت گذشته بود حدود ده پونزده روز هر دوسه روز یه بار جنای حمیدرضا میگرفت، میتونستم حدس بزنم که به من مربوط میشه. یه روز راضیه اومد خونمون وگیر داد که موهاتو رنگ کن، اولش خیلی تند برخورد کردم، حمیرا با موذی گری رو به راضیه گفت: حاضیه جونم این به خودش نمیرسه که حمیدرضا سمتش نره

راضیه خندید: خب اینکه اون رغبت نمیکنه! اگه به خودت رسیدی واون به سمتت اومد وپسش زدی درسته

با غرور گفتم: من محکم تر از این حرفام

دوتاییشون ریز ریز خندیدن، باز هم جو زده شدم وگفتم : اصلاً بیا ورنگ کن وببین

هرچند خودم هم خیلی دوست داشتم رنگ کنم، حالا که موقعیت بود واسه روحیه ام هم خوب بود، راضیه استقبال کرد وخودش رفت از بیرون وسایل هاشو خرید و غروب اومد تو اتاقم، اول موهامو یه کم کوتاه کرد وکلاه رو کشید رو سرم وشروع کرد با میل دسته های ریز مو رو درآوردن،یک نفس هم حرف میزد : صبح به حمیدرضا گفتم بره ریشاشو بزنه چی بود شبیه جنگلی ها شده

حمیرا بلند خندید: راست میگی زن وشوهر شکل هم اند

چپ چپ به حمیرا نگاه کردم که خنده اش خشک شد، حالا من هی بگم خوشم نمیاد هی داداششونو میچسبونن!

بعد که مواد دکلره رو موهام باز شد رفتمو توی حموم شستمش، خدا رو شکر حاج خانوم رفته بود خونه جاریش ونبود که رو اعصاب ما باشه! کلاه رو از سرم درآورد وروش رو هم با رنگ تیره هایلایت کرد،وقتی کارش تموم شد چشمام به سختی باز میشد، بعدش یه دستی هم به صورتم کشید وابروهامو یه مقدار نازک کرد، از دیدن خودم تو آینه کف بر شدم، رنگ موهام خیلی به پوست روشن صورتم جور میومد.وقتی راضیه وحمیرا از اتاق خارج شدن رفتم وجلوی آینه ایستادم، با لبخند ناشی از رضایت به خودم نگاه کردم، رژ صورتیم رو درآوردم وبه لبهام زدم، چشمهامو بستم وبا حس بودن ایلیا بازش کردم، ایلیا پشت سرم بود، همون بلوزی که براش خریده بودم تنش بود، از توی آینه بهم نگاه کرد ولبخند زد، بهم چسبید ویه دستش رو از روی شکمم رد کرد ودست دیگه اش رو از روی گردنم ومنو به خودش چسبوند، به ساعدش بوسه زدم واونهم بوسه ای به روی موهام کاشت، نفسمو از بوی عطرش پر کردم وچشمهامو بستم، وقتی باز کردم ایلیا توی اتاق نبود؛ من تنها به آینه زل زده بودمو خودمو برای کسی زیبا کرده بودم که تک تک سلولهام ازش بیزار بودن. ماشین حساب حمیدرضا رو از روی میزش برداشتم وبا تموم قدرت به آینه کوبیدم وآینه با صدای وحشتناکی خرد شد، روی زمین نشستم، حمیرا وراضیه سراسیمه وارد اتاق شدند، اول با دهن باز نگاهم کردن، با قدرت دستمو روی لبم کشیدم که رژم پاک بشه، با گریه رو به راضیه گفتم: آره من کم آوردم، من نمیکشم، مگه من چند سالمه؟ مگه چند سالمه؟

خودمو روی تخت انداختم وبا صدای بلند گریه کردم،هیچکدوم حرفی نزدن، حمیرا رفت وجارو برقی آورد وبا کمک همدیگه اتاق رو تمیز کردن وبدون حرفی از اتاق رفتن بیرون،اونقدر گریه کردم که از حال رفتم،

وقتی حاج خانوم برگشت خواهرش باهاش تماس گرفت وگفت که فردا شب میخوان بیان، از حمیرا شنیده بودم که خاله اش اینا جنوب زندگی میکنن، موقع شام روسریم رو با حجاب تر از همیشه بستم وبیرون رفتم وبرای اولین بار به کمک راضیه وحمیرا سفره رو چیدم، در همین حین مردها هم اومدن، متوجه نگاه تحسین آمیز حاج خانوم شدم اما غرورش بهش اجازه نمیداد جز متلک حرف دیگه ای بزنه، رفتم توی اتاقو چادر رنگیم رو هم سرم کردم، شام رو به حالت عادی خوردیم، متوجه نگاه اخمو حامدولبخند حاج آقا شدم اما حمیدرضا بهم کوچکترین توجهی نکرد، خنده ام گرفتو تو دلم گفتم: طفلک راضیه وحمیرا نمیدونن که من تو اتاق هم از سرم روسریمو برنمیدارم!

آخر شب باز هم راضیه عزم رفتن کرد وعلی رقم اصرار های حاج خانوم نموند، تازه گفت شاید فردا شب هم نیاد. بعد از رفتنشون رفتم به اتاقم؛ از پشت پنجره دیدم که راضیه داره یه چیزایی به حمیدرضا میگه، از خودم لجم گرفت که اینقدر زود قبول کردم وبه طناب راضیه رفتم تو چاه! چادر ودامنم رو درآوردم ورفتم تو رخت خوابم، یه ربع بعد حمیدرضا هم اومد تو اتاق واین بار بعد از عوض کردن لباسش نرفت پشت میزش بشینه واومد روی تخت، من که تا این لحظه داشتم نگاش میکردم به صورت غیر ارادی چشمامو بستم.دیدم هیچ کاری نمیکنه آروم چشممو باز کردم، اخمش هنوز بود اما یه لبخند هم رو لبش نشسته بود،حالم بد شد، تصور کن یه آدم با سه کیلو ریشو پشم تو تاریکی داره بهت لبخند میزنه! حیف ایلیای من نبود! همیشه سه تیغه وخوش تیپ..

با همون لبخند گفت: موهاتو رنگ کردی واسه زیر روسری؟

آب دهنم رو قورت دادم: اعتماد به نفسم پایین اومده بود،خواستم وقتی به آینه نگاه میکنم از خودم بدم نیاد.

اخمش برطرف شد: حالا نمیخوای من نظر بدم؟

اَه.. چندشم شد، نظرت بخوره توی سرت. با اخم گفتم: نه

وسریع به سمت مخالف برگشتم، تعداد نفسهام تند شده بود، از عصبانیت میخواستم سرمو بکوبم به دیوار، پسره ی اجنبی پیش خودش چی فکر کرده؟ خودش رو تو آینه میبینه! نمیدونم چقدر توی همون حالت بودم که خوابم برد…

شب بعد رسید و من واقعاً حس مهمون وتحمل آدمهای جدید رو نداشتم. وقتی حمید رضا سرغروب به خونه برگشت دیدم ریشهاشو زده البته از ته نزده بود وهنوز ته ریش داشت، تیپش رو هم که همیشه پارچه ای بود ولی امروز مرتب تر شده بود ، مثل خودش بهش توجهی نکردم.من استرس داشتم بیشتر از این بابت که با خودم میگفتم: اون که جاریش بود اینطور من بد بخت رو روز اول زدن وبعدش هم به خاطرش چزوندم اینکه خواهرشه میخواد با من چه برخوردی کنه!!!

دوست نداشتم باهاشون روبرو بشم اما حمیرا از صبح در گوشم وزوز میکرد

علی رقم میل باتنیم فقط به خاطر اصرارهای حمیرا آماده شدم،یه بلوز کرم رنگ پوشیدم ودامن قهوه ای ماکسی با روصری قهوه ای تیره،بدون هیچ آرایشی چادر رنگیم رو هم سرم کردم واز زندانم خارج شدم.بدون اینکه به آشپز خونه نگاهی بندازم به طرف هال سرازیر شدم.صدای مهمون ها وتعارف های حمید رضا وحاج اسد از روی ایوان میومد.حامد که کنار در ورودی ایستاده بود به محض اینکه متوجه من شد با لحن طلبکارانه ای گفت: واسه چی اومدی بیرون؟ کسی برای دیدن تو نیومده

قبل از اینکه من جوابی بدم صدای حمیرا از پشت سرم اومد: مطمئن باش به خاطر دیدن تو هم نیومدن

حامد با خشم به من نگاهی انداخت وقبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه مهمونها وارد شدن،اول خانم مسنی که قد متوسط وصورت مهربونی داشت وارد شد،حمیرا معرفی کرد:خاله معصومه

خاله معصومه منو در آغوش کشید: خوبی عروسکم؟

نمردیم وتو این چند وقته یکی به غیر از حمیرا منو بغل کرداز من جدا شد وبا حمیرا روبوسی کرد،وبعد با شنیدن صدای حاجیه خانوم به سمت هم رفتن،پشت سرش دخترجونی که بهش میخورد از من بزرگتر باشه وارد شد، حمیرا: دختر خاله ء عزیزم سوده جون

سوده هم با من روبوسی کرد واین وصلت کذایی رو تبریک گفت ورو به حمید رضا وپسر جوونی که پشت سر او وارد خونه میشدن گفت: آقا رضا به سلیقه اتون تبریک میگم

حمید رضا لبخند کج وکوله ای زد وتشکر کرد،جوونی که همراه اون بود به محض اینکه از تو بغل حامد بیرون اومد رو به من وحمیرا سلام کرد وبا لبخند دلچسبی گفت: تبریک میگم …

ورو به حمیرا: زلزله اسم زنداداشت چیه؟

حمیرا با اخم گفت: زلزله خودتی. اسمش شقایقه

ادامه داد: اوه چه اسم زیبایی.تبریک میگم شقایق خانوم

لبخند کم جونی زدم: ممنون

حتی نیم نگاهی هم به حمید رضا ننداختم،بعد از اونها هم مردی تقریباً به سن حاج اسد (البته با ظاهری آراسته تر)با هم وارد شدن،حمیرا در گوشم گفت: پسر خالم سعید بود ،اینم شوهر خالمه،آقا فرخ

بعد از اینکه آقا فرخ با حامد روبوسی کرد،حاج اسد با مهربانی دست من رو گرفت ورو با آقا فرخ گفت: این هم عروسمه،شقایق

آقا فرخ نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت وگفت: تبریک میگم عروس خانوم

سرمو به نشونه ادب خم کردم: ممنونم

به همراه حمیرا به جمع پیوستیم،همه در حال جابجا شدن روی مبل ها بودن،از اونجایی که چیدمان این دودست مبل نامرتب بود،مبل سه نفره کنار دونفره قرار گرفت.سعید رویه سه نفره نشسته بود،حمیرا وسوده رفتن روی دونفره نشستندو من به ناچار باید کنار سعید مینشستم،خداروشکر باز مبل سه نفره بود.خاله و حاج خانوم از آشپز خونه بیرون اومدن،تنها جای خالی یکی کنار من بود،یکی هم یه مبل یک نفره،اگه مثل آدم اون دونفره ای که گذاشته بودن کنار گلدون رو یه جوری میذاشتن که از این سرویس جدا نشه این طور نمیشد،همونطور که حدس میزدم حاج خانوم روی مبل یک نفره نشست وخاله معصومه در حالی که نزدیک ما میشد یهو وایستاد بعد رو به حامد وحمید رضا که روبروی ما بودن برگشت وگفت: حمیدرضا جان بلند شو بیا پیش عروست بشین. حمید رضا با لبخند لوسی گفت: راحت باشین خاله جان

اما خاله ولکن نبود ودست حمید رضا رو گرفت واز جا بلندش کرد وخودش نشست.حمید رضا هم اومد وخودشو بین من وسعید جا داد.اون لحظه دلم میخواست میزدم خاله ودیوارو یکی کنم.مار از پونه بدش میاد دم لونه اش هم سبز میشه

از اینکه با حمید رضا بازوهامون به هم بخوره چندشم میشد حس میکردم ایلیا داره مارو میبینه،خودمو تا جایی که میشد جمع کرده بودم وبه دسته گوشه مبل فشار میدادم،اما اون بیخیال خودشو ول کرده بود ولم داده بود،گاهی اوقات فکر میکردم از قصد خودش رو بیشتر هم فشار میده!همه گرم صحبت بودن،حمید رضا وسعید باهم البته حامد هم از روبرو به سمتشون خم شده بود ونظر میداد،بابا ها با هم خاله ومادر فولاد زره هم با هم.سوده و حمیرا هم که کنار ما نشسته بودن با هم البته اونا هراز گاهی از من نظر میخواستند تا منو وارد بحثشون کنن اما من با دادن جوابی کوتاه دوباره سر به زیر مینداختم،تودلم داشتم خودمو لعنت میکردم که چرا به حرف حمیرا گوش دادم واز اتاق اومدم بیرون! که صدای خاله باعث شد جمع سکوت کنه: شقایق جون همیشه اینقدر مظلوم وساکتی؟

تا سرمو بلند کردم که جواب بدم،حامد گفت: مظلوم!!!!!!!!!!!!!!!!

وبا صدای بلند خندید.حاج خانوم لبخند خبیثی روی لبش نشست وبقیه با تعجب به حامد خیره شدن.شروع شد،برنامه اصلی هرشب سینمای این خونه شروع شد

دندونامو به هم فشردم.خاله با تعجب رو به حامد گفت: چرا میخندی؟

حامد در حالی که سعی میکرد خنده مسخره اش رو فرو بخوره گفت: آخه این جغجغه کجاش مظلومه؟

یکی نیست بگه من کی جلوی تو جیغ جیغ کردم ایکبیری؟ خاله با چشمای گرد شده به من نگاه کرد: این چی میگه دخترم؟ تو بلدی جیغ بزنی؟

تمام سعیم برای فرو خوردن خشمم تبدیل شد به یه لبخند کج وهیچ صدایی از گلوم خارج نشد.حاج آقا با غیظ گفت: حامد

حامد شونه هاشو بالا انداخت: مگه دروغ میگم آقا جون! این خانوم مظلوم زندگیمونو به هم ریخت چه زود یادتون رفت؟

از این لجم میگرفت که حمید رضا لال شده بود.خاله با شرم لباشو گزید و رو به حامد گفت: خاله جون ما هم خبر داریم چی شده و از این قضیه ناراحتیم،اما شقایق که گناهی نداره…

قبل از جواب حامد حاج خانوم تیرشو انداخت: نه جونم،اینطور نگاش نکن،حمید رضا دمشو چیده که ساکت شده

بغض وحشتناکی به گلوم چنگ انداخته بود اما من جلوی این قوم الظالمین گریه نمیکنم.آب دهنمو قورت دادم.حمیرا با ناراحتی گفت: مامان جون کافیه الان وقت این حرفا نیست

خاله با ناراحتی به من چشم دوخت و سرشو با تاسف تکون داد.سرمو انداختم پایین.بعد از چند ثانیه سکوت کشنده آقا فرخ بحثی رو انداخت وسط وحواس همه رو پرت کرد،سوده صدام کرد: شقایق جون؟

سرمو بالا کردم،نمیدونستم چی میخواست بپرسه اما وقتی صورت برافروخته منو دید از پرسیدنش منصرف شد وبا لبخند شرمساری گفت: هیچی عزیزم

دوباره سرمو پایین انداختم.با خودم درگیری داشتم وحرفهایی رو مدام با خودم مرور میکردم که فقط باعث بیشتر شدن خشمم میشد هی تو دلم بهشون میگفتم: اگه داداشام اینجا بودن بازم جرات میکردیم اینشکلی خارم کنین.آشغالای عوضی.گرمای دست حمید رضا رو روی دستم حس کردم.سرمو بلند کردم،دیدم هیچکی حواسش نیست،خود حمیدرضا هم داشت با سعید حرف میزد.خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم ولی چون محکم گرفته بود تلاشم بیفایده بود.دو سه بار دیگه سعی کردم وچون نا امید شدم سرمو کمی نزدیک گوشش کردم واز لای دندونای قفل شده ام گفتم: دستمو ول کن کثافت

یهو روشو به سمتم کرد وبا عصبانیت واسه ثانیه ای زل زد،از ترس دلم لرزید،اما سریع به حالت عادی برگشت وبا سعید به صحبتش ادامه داد.به دستم فشار محکمی وارد کرد که استخونم تیر کشید وسپس ولش کرد.با دست دیگه ام دستمو گرفتمو آروم مالیدم.الهی دستت بشکنه حیوون!اگه ایلیام اینجا بود سرتو میذاشت روی سینه ات.

حاج خانوم از جاش بلند شد ورو به حمیرا گفت: پاشو بیا سفره رو پهن کنیم.پشت بند حرفش سوده وخاله هم بلند شدن.من تو جام فرو رفتم.حالا تنها زن توی جمع من بودم،حس بدی داشتم حس یه سربار که توی هیچ جمعی راه نداره…سر سفره هم باز منو حمیدرضا کنار هم افتادیم.همه مشغول کشیدن غذا شدن ومن به بشقاب خالیم خیره شدم،خیالم پرکشید به زمانی که توی خونمون بودم،سر اینکه اول کی غذا بکشه با کامران میچسبیدیم به هم و دست آخر هم من با طرفداری کیوان وبابا موفق میشدم وزودتر از همه غذا خوردنم رو شروع میکردم،حس کردم سالیانه ساله که خونوادمو ندیدم.یک ماه زمان کمی نیست،منی که حتی به ساعت مدرسه دلم واسه مامانم تنگ میشد حالا یک ماهه که حتی صداشو نشنیدم.با صدای حمیدرضا به موقعیت کنونیم برگشتم: از سبزی میخوری یا مرغ؟

بدون اینکه جوابشو بدم به بشقابم نگاه کردم ومتوجه شدم که واسم برنج کشیده مقداری ماست ریختم ومشغول خوردن شدم.حس کردم داره با حرص نفس میکشه.اونقدر داغون بودم که عصبانیت همیشگی حمیدرضا واسم ذره ای مهم نبود.دوسه تا قاشق بیشتر نخورده بودم که آروم نزدیک گوشم گفت: مامان دلش خوشه دمتو چیدم.نمیدونه که درازای دمت تمومی نداره

بازم تحویلش نگرفتم وبه خوردن پلو وماستم ادامه دادم.سوده با تعجب گفت: اِ!! شقایق جون چرا خورش نمیخوری؟

یکی نیست بگه به شما چه من اصلاً دلم میخواد زهر مار بخورم.با بی حوصلگی گفتم:میلم نمیکشه

حاج خانوم با نیش گفت: لابد فکر میکنی من بهداشتی نپختم!

و زیر لب گفت:کته گدا اینهمه ادا

لقمه برنج تو گلوم سنگ شد.داشتم منفجر میشدم.خاله برای عوض کردن جو طوری که بقیه آقایون نشنون رو به حمیدرضا با لبخند اشاره کرد: شیطونی کردی؟

حمید رضا لبخندی مثلاً از روی شرم زد.نا خواسته پوزخندی زدم:هه

خاله متوجه نشد ولی حمید رضا به آرومی چنگالش رو طوری که کسی نفهمه به زانوم فشار داد.دردم گرفت،اما خودمو جمع نکردم.نزدیک گوشم غرید:مواظب رفتارت باش.نذار سگ بشم

بعد از شام خاله گیر داد که باید برم حرم وتا صبح خوابم نمیبره اگه به آقا سلام نکنم واین حرفا.اون وقت من یکماهه که اینجا اومدم وهنوز حرم نرفتم،قضیه نطلبیدن که میگن فکر کنم این باشه. همه به غیر از من وحمیدرضا به قصدزیارت خونه رو ترک کردن.وارد اتاقم شدم وچادرم رو از سرم درآوردم.روی صندلی کنار میز مطالعه نشستم وسرمو روی میز گذاشتم وسعی کردم ذهنمو از موضوع امشب منحرف کنم وگریه ام رو موکول کنم به بعد از کپیدن حمیدرضا.تو همین حال بودم که احساس کردم صندلیم تکون خورد.سرمو بلند کردم ودیدم بله خودِ منحوسشه. رگهای قرمز به سفیدی چشمهاش نشسته بود، از لای دندونهاش صدای خشکش دراومد: پررو شدی شقایق

ناخودآگاه لبخندی زدم: تو چیکار داری ببینی داروخونه نفت داره یا نه شاشتو بکن برو.میخوای گیر بدی بده دنبال بهونه نگرد

ابروهاش تو هم رفت،یهو دستشو تو هوا بلند کرد وکشیده محکمی بهم زد که باعث شد تعادلم رو از دست بدم وبا صندلی بیفتم رو زمین.بغضم داشت نابودم میکرد.سعی کردم بشینم واز شر پوزخندش خلاص شم.گونه ام میسوخت، از جام بلند شدم وخواستم به سمت تخت برم که شونه ام رو چسبید ومنو به سمت خودش برگردوند.صورتشو نزدیکم کرد ودرحالی که نفسهای داغش به صورتم میخورد با دلخوری گفت: از اینهمه اذیت کردن من چی نصیبت میشه؟

لبهامو به هم فشردم،نمیخواستم حرف بدی از دهنم خارج بشه فقط بهم نگاه کردم،با پررویی تمام گفت: این رفتارت واسه چیه؟

یعنی خودِ خرش معنی این جمله مسخره اش رو نمیدونست؟ در برابر سکوت من اینبار با عصبانیت پرسید: از هم صحبتی با من بدت میاد

میخواستم بگم آره بدم میاد،حتی از دیدنت حالم به هم میخوره،اما فقط لبهامو بیشتر به هم فشردم.بازوهامو گرفت وتکونم داد: شقایق از این سکوت مسخره ات متنفرم یه چیزی بگو دِ لعنتی…

ومن با نفرت تمام تو چشاش خیره شدم.اینبار با پشت دست زد روی لبهام،طوری که طعم شور خون رو توی دهنم حس کردم.به محض باز کردن لبهام مخلوطی از آبو خون که نشونه ترکیدنه ناحیه داخلی لبم بود از دهنم سرازیر شد.دستمو به دهنم گرفتمو با چشمای تار از اشکم رو بهش گفتم: تو یه حیوونی که هیچ بویی از انسانیت نبردی

هولم داد که باعث شد بیفتم وبه خاطر نزدیکیم به تخت کمرم به لبه تخت برخورد کرد.از درد ضعف کردمو به خودم پیچیدم.واسه یک لحظه حس نگرانی به چشمهاش دوید اما خیلی زود جاشو به اخم داد.از یقه ام گرفتو منو کمی بالا کشید: حرفتو پس بگیر.

پوزخندی زدم:خیلی ضعیفی که زورتو به یه زن نشون میدی

تکونم داد: ببند دهنتو.بگو غلط کردم

با پررویی گفتم: غلط کردی

با عصبانیت گفت: با اون حرومزاده هم همینطوری برخورد میکردی!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن