رمان فرشته من

رمان فرشته من پارت 2

سرشو تکون داد و گفت:اره مادر…چرا تعجب کردی؟
من من کنان و خجالت زده گفتم:اخه..اخه من…من فکر کردم شما..نه یعنی نسرین خانم ….
خندید و گفت:بگو مادر…خجالت نکش…
سرمو انداختم پایین و گفتم:اخه…توروخدا ببخشید اقا هومن اینجوری گفتن..من فکر کردم نسرین خانم …یه موشه
ازمایشگاهیه..
نسرین خانم اول با تعجب نگام کرد و بعد یه دفعه زد زیره خنده و حالا بخند کی نخند…
همین طور که داشت اشکاشو پاک می کرد گفت:امان از دسته این بچه…اشکال نداره مادر من هومنو
می شناسم…به من و داداشش که می رسه نمیدونی چه اتیشی می سوزونه..همهش سربه سرمون میذاره ولی جلوی
غریبه ها نمیشه با یه من عسل هم خوردش..از بس جدی وبداخلاقه…ولی نمیدونم چطور شده که جلوی تو همین
اوله بسم الله این حرفو زده..
لبخند زدمو نگاش کردم…
دستشو اورد جلو با مهربونی کشید به صورتم ..
بعد یه نگاه به سرتا پام کرد و توی چشمام خیره شد وگفت:ماشاالله..هزار الله و اکبر…مثله ماه میمونی مادر…اسمت
چیه؟
خجالت زده لبخند زدمو و گفتم:ممنونم…اسمم…فرشته است.
خندیدو سرشو تکون داد و گفت:میدونستم…اسمت خیلی به خودت میاد…درست مثله فرشته هایی…از همون اول که
دیدمت اینو به هومن و پرهامم گفتم.
از این حرفش بیشتر شرمم شد و سرمو دیگه بلند نکردم…
نسرین خانم گفت:سرتو بلند کن مادر…قربونه شرم و حیات برم…
بعد پلاستیکی که کنارم بود رو برداشت و به طرفم گرفت و گفت:بیا مادر..این لباسا رو بپوش…لباسای خانم
کوچیک بوده…می تونی بپوشیشون..
بعد از جاش بلند شد و گفت:من برم ببینم پسرا به چیزی احتیاج دارن یا نه…بازم میام پیشت…بهتره استراحت
کنی…
-باشه..واقعا ازتون ممنونم..شبتون بخیر نسرین خانم.
همونطور که به طرفه در می رفت دستشو تو هوا تکون داد وگفت:شبه تو هم بخیر مادر….
بعد از اتاق بیرون رفت و درو بست…
به این فکر می کردم که خانم کوچیک دیگه کیه؟…نکنه همین زنه تو عکسه؟…
با بی تفاوتی شونهمو انداختم بالا…به من که ربطی نداشت..بی خیال.
لباسا رو از توی پلاستیک در اوردم…یه شلوار جین سفید و یه پیراهنه ابی تیره و یه شاله سفید و یه صندله ابی و
سفید بود…
رفتم جلوی اینه ایستادم… یقه ی لباسم کمی خونی شده بود…دستمو بردم پشتم و به سختی دستمو به زیپش رسوندم
و بازش کردم..لباسه سنگینه عروسیم افتاد رو زمین…با حرص و خشم با پام پرتش کردم کنار…
دستمو بردم سمته تاجم و به هر بدبختی بود بازش کردم..البته بماند که به خاطره کشیده شدنش موها و سرم چقدر
درد گرفت…پرتش کردم رو میز…
وقتی نگام به خودم توی اینه افتاد زدم زیره خنده….موهام به طرزه فجیهی به هم ریخته بود و سیخ سیخ رو هوا
وایساده بود..درست مثله این بود که انگشتمو کرده باشم تو پریزه برق…
به یه حمومه حسابی احتیاج داشتم ولی به خاطره زخمام نمی تونستم…ولی سرمو باید یه جوری می شستم..اینجوری
نمی تونستم بخوابم…
دوتا در توی اتاق بود که وقتی یکیشو باز کردم دیدم دستشوییه و یکی دیگه اش هم حموم بود…
ایوووووول…با ذوق همچین نگاش کردم که انگار دو دستی همون موقع دنیا رو بهم دادن…
با اون پانسمانا سختم بود و همه اش سعی می کردم اب روش نره…سرمو به بدبختی شستمو و اومدم
بیرون…..لباسایی که نسرین خانم برام اورده بود رو تنم کردم…به نظرم یه کوچولو برام بزرگ بود ولی خب چه
میشه کرد همین هم از سرم زیاد بود…قده پیراهن تا زیره باسنم می رسید و بدن نما نبود…اتفاقا اینجوری
راحت تر بودم…
با خستگی خودمو پرت کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم…
به کل یادم رفت به شیدا زنگ بزنم…
تا لحظه ی اخرکه چشمام بسته بشه به این فکر می کردم که چه توضیحی به پرهام و هومن بدم تا برام مشکلی به
وجود نیاد؟…
اروم اروم چشمام بسته شد و به خواب رفتم…
ادامه دارد…
پرهام در حالی که صورتش را با حوله خشک می کرد وارد اشپزخانه شد..
هومن و نسرین خانم مشغول خوردنه صبحانه بودند.
پرهام لبخند زد و در حالی که پشت میز می نشست گفت:سلام به همگی…صبحتون بخیر…
نسرین خانم لبخند مهربانی به رویش زد و گفت:سلام مادر…صبحه تو هم بخیر..دیشب خوب خوابیدی؟
پرهام در حالی که چایش را هم می زد سرش را به ارامی تکان داد :بله…اولش خوابم نمی برد ولی بعد دیگه
نفهمیدم کجا رفتم..
هومن گفت:اولا سلام و صبح بخیر خدمته برادره عزیزتر از جانم…دوما اون کتک کاری که من و تو دیشب کردیم
هر کسه دیگه ای هم که جای ما بود تا خوده صبح عینه خرس می خوابید…منم دیشب مثله تو بودم منتها با این
تفاوت که من هنوز 3 ثانیه مونده بود سرم برسه به بالشتم نفهمیدم کجاها رفتم.. بازم خوبه تو اولش رو حالته
استند بای بودی من چی بگم پس…
پرهام خندید و چیزی نگفت…
نسرین خانم رو به پرهام گفت:پرهام جان پسرم با این دختره طفله معصوم میخوای چکار کنی؟
پرهام سرش را بلند کرد و نگاهه کوتاهی به نسرین خانم و هومن که با کنجکاوی به پرهام خیره شده بود انداخت…
-ما که چیزی از اون نمیدونیم..به احتماله زیاد برش می گردونم به خانواده اش..به هر حال بی کس وکار که
نیست…
هومن سریع گفت:اگه باشه چی؟
پرهام نگاهش کرد:هومن اون دختر رو ما دیشب با لباسه عروس در حالی که افتاده بود دسته یه مشت ادمه
لات و بی سروپا پیدا کردیم درسته؟
هومن جواب داد:خب اره…
پرهام گفت:دقت کن من چی گفتم…اون دیشب با لباسه عروس بوده..بنابراین احتمالا یا شوهر داره یا…
نسرین خانم و هومن همزمان گفتند:یا چی؟
پرهام نگاهشان کرد:یا اینکه اون از مجلسه عروسیش فرار کرده…
نسرین خانم اروم زد به صورتش و گفت:وای خدا مرگم بده..چی میگی مادر؟..یعنی چی؟…
هومن خنده ی کوتاهی کرد وگفت:یعنی عروس فراریه…
پرهام متفکرانه نگاهش کرد:اگر باشه چی؟..نمیشه به راحتی ازش گذشت…باید یه توضیحی داشته باشه…
هومن سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد:درسته..منم باهات موافقم..پس بریم ازش بپرسیم…
خواست از جایش بلند شود که پرهام دستش را گرفت:صبر کن ببینم..کجا میری؟
هومن روی صندلی نشست وگفت:پاشو بریم ازش بپرسیم دیگه…
پرهام لبخند زد وگفت:بشین سره جات.چقدر هولی.دیوونه شدی؟اون الان خوابه همین جوری میخوای بری ازش
چی بپرسی؟
با شنیدن صدای دراتاق همه نگاهشان به ان سمت کشیده شد…
*******
زیر نگاهشون داشتم از شرم اب می شدم…
پرهام با دیدنم یه نگاه به سرتاپام انداخت و با اخم سرشو برگردوند… ولی هومن و نسرین خانم همونطور بهم خیره
شده بودند.
رفتم جلو وسلام کردم و صبح بخیر گفتم…
هومن سرشو انداخت پایین و همزمان اونو پرهام جوابمو دادن…منتها پرهام اروم و زیرلبی ولی هومن بلند و
سرحال.
نسرین خانم از جاش بلند شد و اومد به طرفم و گفت:سلام دخترم…صبحت بخیر..بیا صبحانه بخور..
بعد دستمو گرفت و منو برد طرفه صندلی….
همین که نشستم پرهام و هومن از جاشون بلند شدن…با تعجب نگاهشون کردم..
اینا چرا اینجوری می کنن؟..
پرهام گفت:ممنونم نسرین خانم…فعلا…
و از اشپزخونه رفت بیرون..بدونه اینکه حتی یه نیم نگاهی به من بندازه…
از این کارش هیچ خوشم نیومد…ولی هومن با لبخند نگام کرد و رو به نسرین خانم گفت:نسرین خانم از مهمونمون
به خوبی پذیرایی کنیدا…به جونه پرهام اگر کار نداشتم این زحمتو نمینداختم گردنتون…خودم در بست نوکرش نه
یعنی نوکرتون بودم…من برم به کارام برسم…به قوله پرهام…فعلا…
بعد سریع از اشپزخونه رفت بیرون…
نسرین خانم یه فنجون چای گذاشت جلومو گفت:بخور مادر…این پسر کارش شیطنته…فقط جلوی من و برادرش
اینجوریه..البته توی مهمونیایی که همه خودی باشن هم از این کارا می کنه ولی نمی دونم چطور شده جلوی تو که
غریبه ای هم دست از شیطنتش بر نمی داره…چاییتو بخور تا از دهن نیافتاده…
لبخند زدمو گفتم:ممنونم نسرین خانم..شما خیلی مهربونید…
با مهربونی به صورتم دست کشید وگفت:الهی قربونت برم مادر…راستی این لباسا چقدر بهت میاد..یه لحظه انگار
خانم کوچیک جلوم ظاهر شد…اونم قد و قواره اش درست مثله تو بود…
بعد اهه غمگینی کشید و سکوت کرد…
خیلی دوست داشتم بدونم خانم کوچیک کیه؟…
ولی می ترسیدم با پرسیدنه این سوال فکر کنند که دختره فضولی هستم..پس بی خیالش شدم و پیشه خودم گفتم:ولش
کن..این که اون کی بوده و ایا توی این خونه زندگی می کرده یا نه به من چه ربطی داره؟
ولی راستش خیلی دوست داشتم بدونم…
دروغ چرا کلا کنجکاو بودم..دسته خودم هم نبود.
*******
بعد از خوردنه صبحونه نسرین خانم بهم گفت که پرهام میخواد با من حرف بزنه…
از زوره ترس و استرس سر تا پام می لرزید..
با راهنماییه نسرین خانم رفتم اون طرفه سالن که به یه راهروی بزرگ ختم می شد دو تا در کناره هم بود که
نسرین خانم دره سمته راست رو نشونم داد و گفت که اتاقه پرهام اونجاست…
تشکرکردم و به همون سمت رفتم..
پشته در ایستادم و چند تا نفسه عمیق کشیدم…
تو دلم گفتم:چته فرشته؟نمی خواد بخوردت که…نترس..اروم باش..نفس عمیق بکش.افرین…
ولی بازم چیزی از استرسم کم نشد..
با دستای یخ زده و لرزونم چند تا تقه به در زدم که با شنیدن صداش انگار حالم بدتر شد…
دیگه داشتم پس می افتادم..که…
در اتاق باز شد و نگام افتاد تو نگاهش…
ادامه دارد…
همون طور که داشتم نگاش می کردم از جلوی در کنار رفت و با دست به داخل اشاره کرد:بفرمایید تو…
زیره لب یه ببخشید گفتم و وارده اتاق شدم…
بلاتکلیف کناره دیوار ایستاده بودم که به صندلی اشاره کرد وگفت:لطفا بنشینید…
نشستم….اون هم درست روبه روی من روی صندلی نشست و بدونه اینکه نگام بکنه یه روزنامه از روی میز
برداشت و مشغوله مطالعه شد..
وااااااا این گفت بیام اینجا تا روزنامه خوندنشو تماشا کنم؟
هنوز از استرسم کم نشده بود…یه نگاه به اطرافم انداختم…این اتاق هم یه جورایی شبیه به همون اتاقی بود که
من توش بودم منتها رنگه پرده ها سبزه ملایم بود و دیوارش هم یه درجه تیره تر از رنگه پرده ها رنگ امیزی
شده بود…توی این اتاق هم یه قفسه کتاب و یه میزه کامپیوتر گوشه ی اتاق بود و یه تخته یه نفره هم این طرفه اتاق
درست سمته راسته من بود و رو به روش هم یه اینه ی قدی بود…
با شنیدن صداش نگام چرخید روی صورتش که متفکرانه به من خیره شده بود…
روزنامه رو گرفته بود پایین و نگام می کرد…
وقتی نگاهه من رو روی خودش دید روزنامه رو جمع کرد و گذاشت روی میز…
-فکر میکنم به زودی خانوادهتون یه اطلاعیه با عنوانه عروسه فراری توی روزنامه بدن…
پوزخند زد و نگام کرد…
احساس می کردم داره مسخره ام می کنه…
اخم کردم و گفتم:نه اونا هیچ اطلاعیه ای نمیدن…مطمئن باشید…
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:جدا؟چطور؟
بعد انگار که یه چیزی یادش افتاده باشه لباشو جمع کرد وگفت:درضمن فکر می کنم بهتره یه توضیحی در مورده
دیشب به من بدید…به هر حال من و برادرم دیشب شما رو توی وضعیته خوبی پیدا نکردیم..بنابراین این
حقمونه که بخوایم بدونیم شما کی هستید و چرا اون موقع از شب توی خیابون با اون سر و وضع ظاهر شده
بودید…اصلا اونجا چکار می کردید؟…مخصوصا…با اون لباسا…
تمامه مدت سرمو انداخته بودم پایین و با گوشه ی شالم بازی می کردم..دوست نداشتم توضیحی بدم ولی خب یه
جورایی مدیونشون بودم..
اونا دیشب جونه منو نجات داده بودند و من هم نمی تونستم این کارشونو نادیده بگیرم…..
حرفایی که می خواستم بهش بزنمو توی ذهنم بهشون نظم دادم و سرمو بلند کردم و در حالی که صدام کمی
لرزش داشت گفتم:اسمم فرشته است و دیشب هم شبه عروسیم بود ولی من قبل از خونده شدنه خطبه ی عقد
فرار کردم…چون نامادریم می خواست منو مجبور بکنه که با یه پیرمردی که تقریبا 22 سال ازم بزرگتر بود و
زن و بچه داشت ازدواج کنم..اون هم فقط به خاطره پول…من خیلی سعی کردم که جلوی این ازدواج رو بگیرم
ولی نشد…اون منو توی اتاقم زندونی کرده بود ومن هیچ راهی نداشتم جز قبوله خواستشون…ولی …ولی قبل از
عقد فرار کردم چون هیچ جوری نمی خواستم این بدبختی و حقارتو به جون بخرم…من نمی خواستم فدای مال و
ثروته اون پیرمرد بشم و خودمو قربانیه حرص و طمعه نامادریم بکنم…من اینو نمی خواستم…برای
همین…به…کمکه دوستم تونستم فرار کنم…ولی گیره اون ادمای از خدا بی خبر افتادم و بعدش هم که دیگه
خودتون می دونید…
از اینکه اسمی از پدرم نبرده بودم عذاب وجدان داشتم ولی چاره ای نداشتم..می دونستم که اگر بگم پشته تمومه
این قضایا پدرمه و من به خواسته ی اون باید تن به این ازدواج می دادم حتما بی برو برگرد منو می برد تحویل
بابام می داد و می گفت:اون پدرته و هر حرفی هم بزنه به حق میگه و تو باید گوش کنی…چون بدتو
نمی خواد….
مجبور بودم فعلا حقیقتو نگم…تا حدودی هم همهشو راست گفتم فقط اسمی از پدرم نبرده بودم..
نگاهش کردم…دستاشو توی هم قلاب کرده بود وگذاشته بود زیره چونهشو خیره شده بود به من…
زیره نگاهش از زوره شرم داشتم اب می شدم..اخه نگاش یه جوره خاص بود..انگار می تونست درونه ادما رو
هم ببینه…می ترسیدم بهم شک بکنه و برم گردونه..ولی نه..نباید خودمو می باختم..
نفس عمیقی کشید وگفت:بسیار خب…ظاهرا حرفاتون می تونه یه جورایی با حقیقت جور در بیاد…ولی هنوز
نتونستید اعتمادمو جلب کنید..نمی دونم چرا…ولی…
به صندلیش تکیه داد و حق به جانب گفت:احساس می کنم تمامه حقیقتو به من نگفتید… و اینجوری به نفعتون
نیست چون..من مجبور میشم زنگ بزنم به پلیس تا اونا بیانو به وظیفشون عمل کنند…
برنده نگام کرد وگفت:شما اینو میخوای؟
دو تا حس گریبان گیرم شده بود..
یکیش ترس بود و دیگری خشم…
می ترسیدم واقعا اینکارو بکنه و به پلیس زنگ بزنه واز طرفی هم حسابی از دستش عصبانی بودم…
در حالی که سعی می کردم صدام کمترین لرزشو داشته باشه با اخمه غلیظی نگاهش کردم وگفتم:اولا شما حق
ندارید با من اینطور حرف بزنید…دوما مجرم که نگرفتید حرف از پلیس و مامور می زنید..سوما من که تمامه
حقایقو بهتون گفتم ظاهرا شما نمی خواید حرفامو باور کنید…که اصلا مسئله ی مهمی هم نیست…من همین الان
از اینجا میرم تا دیگه بیشتر از این مزاحمتون نشم…
سریع از جام بلند شدم وبه طرفه در رفتم..
دستم روی دستگیره ی در بود که با صدای جدی و بلندی گفت:صبر کن…
ادامه دارد…
به طرفش برگشتم..درست توی چند قدمیه من ایستاده بود و خیلی جدی و سرد نگاهم می کرد…
دست به سینه وایساد و گفت:پدرتون زنده هستن؟
سریع نگاهش کردم…تمامه سعیمو کردم که هول نشم…ت
ک سرفه ای کردم وبه صدام غم دادم وگفتم:نمی دونم…
لحنش تغییری نکرد ولی با چشمای عسلیش متعجب نگام کرد و گفت:یعنی چی که نمی دونید؟…میشه بیشتر
توضیح بدید؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:پدرم بعد از فوته مادرم با نامادریم ازدواج کرد ولی بعد از مدتی یه دفعه ناپدید
شد…خیلی جاها رو دنبالش کشتیم و به همه جا سر زدیم ولی اثری از پدرم پیدا نکردیم…برای همین نمی دونم
که مرده یا زنده هست…من با نامادریم زندگی می کنم.
از اینکه داشتم این حرفا رو تحویلش می دادم عذابه وجدان داشتم ولی خداجون خودت شاهدی که مجبورم وگرنه
من غلط بکنم بخوام این چرت و پرتا رو تحویلش بدم…اصلا دوست نداشتم در مورده پدرم اینجوری حرف بزنم
ولی مجبور بودم…
دیدم ساکته و حرفی نمی زنه..اروم سرمو بلند کردم…
لبخنده کجی گوشه ی لباش بود و همونطور دست به سینه جلوم وایساده بود…
گفت:چه جالب…مگه پدرتون بچه ی 2 ساله بودن که یه دفعه گم بشن و دیگه هم پیداشون نشه؟…
مشکوک نگام کرد وبا پوزخند ادامه داد:چرا نمی خواید حقیقتو بگید؟چی رو دارید مخفی می کنید؟…نکنه…نکنه
از اون دخترایی هستی که…تعدادشون توی این شهر فراوونه و از این راه به راحتی پول در میارن؟…لابد این
هم روشه کارتونه درسته؟
نخیررررررمثله اینکه زیادی کوتاه اومدم این یارو بدجور دور ورداشته …یه دستمو زدم به کمرم وانگشته
اشاره ی اون یکی دستمم به نشونه ی تهدید گرفتم جلوشو همین طور که تکونش می دادم با خشم و عصبانیت
بهش توپیدم:اولا شما حق ندارید در مورده پدره من اینطور حرف بزنید..دوما ظاهرا شما هیچ جوری نمی خواید
حرفای منو باور کنید…اصلا منه دیوونه رو بگو که اینجا وایسادمو دارم مثله مجرما سین جیم پس میدم…
با صدای تقریبا بلندی گفتم:اقای محترم شما و برادرتون دیشب جونه منو نجات دادید درست.انکارش نمی کنم و
واقعا هم ازتون ممنونم…ولی فکر نکنید چون این کارو در حقم کردید پس من اینجا وایمیسم تا شما هرچی دلتون
میخواد بارم کنید…درضمن اینو هم یادتون باشه که من از اوناش که فکر می کنید نیستم..اگر هم چیزی از خودم
بهتون گفتم فقط به خاطر این بوده که فکر می کردم شعورتون انقدر میرسه که بفهمید من توی اون لباس و اون
موقع از شب مرض نداشتم که از خونه فرار کنم پس لابد یه دلیله محکم واسه این کارم داشتم…چرا انقدر منفی
بافید؟…لطفا خودتونو اصلاح کنید اقا و به دیگران تهمته ناروا نزنید…
اشک توی چشمام حلقه بسته بود و به خاطره اینکه تند تند حرف زده بودم نفس نفس می زدم..
اون هم مات و مبهوت وایساده بود و نگام می کرد..
حسه پشیمونی رو توی چشماش می خوندم وقبل از اینکه چیزی بگه از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی همون
اتاقی که دیشب اونجا بودم…
نشستم روی تخت و با حرص با انگشتام بازی می کردم و زیره لب به پرهام بد وبیراه می گفتم…
پسره ی عوضی.فکر کرده بود من یه دختره هرجایی هستم…..خیلی پررو بود..خیلی…
*******
پرهام مات و مبهوت به در بسته ی اتاقش نگاه می کرد و قدرت هیچ حرکتی را نداشت…
بعد از چند لحظه به خودش امد و روی صندلی اش نشست و انگشتانه کشیده و مردانه اش را لابه لای موهایش
فرو برد و سرش را در دست گرفت و فشرد…
با کلافگی دستش را به صورتش کشید…
همان موقع در اتاق باز شد… پرهام سریع از جایش بلند و به طرفه در برگشت ولی با دیدنه هومن در درگاه در
مایوسانه نگاهش کرد و چیزی نگفت…
هومن گفت:چیه مگه عزرائیل دیدی؟…توقع نداشتی من بیام تو؟اخه با دیدنه من مثله لاستیکه ماشین پنچر
شدی…
پرهام با همان حالته کلافه روی صندلی نشست و گفت:نه چیزی نیست…
هومن در را بست و به طرفش رفت و رو به رویش همان جایی که فرشته چند دقیقه قبل نشسته بود نشست…
-باهاش حرف زدی؟…چی شد؟…
پرهام سرش را تکان داد و تمامه حرفایی که بینشان رد و بدل شده بود را برای هومن تعریف کرد…
هومن با اخم گفت:د اخه برادره من دیگه چرا اون حرافا رو بهش زدی؟والا اگه این حرفای خوشگلو پرمعنا رو
به من زده بودی همینجا خوب می شستمت بعد می دادم نسرین خانم بندازدت رو بند توی حیاط تا خشک بشی…
پرهام با کلافگی از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت و گفت:میدونم..میدونم..زیاده روی کردم..ولی خب
نمی تونستم حرفاشو باور کنم…نمی دونم چرا ولی یه حسی بهم میگه داره دروغ میگه…
هومن گفت:خب دروغ بگه..چرا راست و دروغه حرفاش برات مهمه؟
پرهام به طرفش برگشت وگفت:تو حالت خوبه؟..د اخه تو که میدونی من چقدر از دروغ و ادمه دروغگو
بیزارم…وقتی حس کردم که داره بهم دروغ میگه دیگه کنترلی روی حرفام نداشتم و اون جملاته مضخرفو
تحویلش دادم..میدونم کارم درست نبوده ولی اونم باید راستشو به من می گفت…
هومن گفت:از کجا معلوم داشته دروغ می گفته؟اصلا چرا باید راستشو به تو بگه؟مگه تو کیه اون میشی؟پرهام
چرا قبول نداری؟من و تو براش یه غریبه محسوب میشیم چرا چنین توقعی ازش داری؟..تا همینجا که اینا رو
بهت گفته باید ممنونش هم باشی…
پرهام نگاه پشیمانش را به او دوخت و گفت:حرفاتو قبول دارم..عجولانه تصمیم گرفتم و حرف زدم…حالا هم
نمی دونم باید چکار کنم؟
هومن خندید وگفت:این که پرسیدن نداره..اقایون اینجور مواقع چکار می کنن؟…
هر دو با هم گفتن:منت کشی………….
هومن با خنده گفت:افرین داداشی..خوشم میاد گیراییت مثله خودم اینجور مواقع بالاست..برو معطلش نکن…
پرهام با لبخند گفت:جنابه مهندس…حالا من مثلا برمو ازش معذرت هم بخوام…اون که میخواد بره اینکاره من
چه فایده داره؟…
هومن جدی نگاهش کرد وگفت:پرهام…تو واقعا میخوای بذاری اون دختر بره و تک و تنها اواره ی خیابونا بشه؟
من و تو که بهتر میدونیم بیرون از این خونه چقدر گرگ کمین کردن و به محضه اینکه این دخترو ببینن
بی برو برگرد شکارش می کنند مگه از همچین طعمه ای می گذرن؟…تو اینومیخوای؟…
پرهام با تردید نگاهش کرد وگفت:هومن منظورت چیه؟..امیدوارم نخوای بگی که اونو اینجا نگهش داریم.
هومن نیم نگاهی به او انداخت وگفت:نه…نمیگم برای همیشه..فعلا مدتی اینجا باشه تا ببنیم چی میشه..بالاخره
خودش می دونه میخواد چکار بکنه دیگه…بذار خودش تصمیم بگیره…
پرهام کمی فکر کرد و بعد رو به هومن گفت:فکره بدی هم نیست…ولی باید ببینیم خودش چی میخواد …
هومن از جایش بلند شد و کناره پرهام ایستاد و با دستش به کمر پرهام زد و گفت:برو دکی جون…برو منتشو
بکش و بعدش هم ببین نظرش چیه؟…فعلا اینجا میمونه یا میخواد بره؟…
پرهام لبخنده کمرنگی زد وگفت:باشه…ولی عمرا برم منت کشی..یه معذرت خواهیه ساده می کنم خواست
می بخشه نخواست هم خب نبخشه زورش که نمی کنم…
هومن یه دونه محکم زد پشتشو گفت:الحق که پری جونه خودمی…این غروره بیخودت منو کشته…
بعد از زدن این حرف به طرفه در دوید که پرهام هم افتاد دنبالش ولی هومن سریع از اتاق بیرون رفت و پرهام
هم با خنده وسط اتاق ایستاد…
داد زد:د اخه تو ادم بشو نیستی نه؟
در باز شد و هومن سرش را داخل کرد و گفت:نه….دکی جون…خیلییییییی دوست داشتم منم اونجا بودمو
صورتتو وقتی که داشتی عذرخواهی می کردی رو ببینم..از این کارا به منم یاد بده.به هر حال تجربه ی
اولته خوب جواب میده… شاگردیتو می کنم…
پرهام گلدونه روی میز را برداشت و خواست به طرفش پرت کند که هومن با خنده سرش را دزدید و در را
بست…
پرهام گلدان را سرجایش گذاشت و در دل گفت:خدایا این دیگه چه جورشه ؟…ای کاش اون حرفا رو بهش
نمی زدم تا الان هم مجبور نباشم غرورمو زیره پام بذارمو برم از اون بچه عذرخواهی کنم…
چند بار به سمته در رفت باز برگشت..
دو دل بود…
تا به حال طی این 30 سالی که از خدا عمر گرفته بود نشده بود که از دختری معذرت خواهی کند وحالا مجبور
بود به خاطره یک دختره تازه وارد که هیچ شناختی هم رویش نداشت غرورش را نادیده بگیرد…
بالاخره با یک تصمیمه انی در را باز کرد و به طرفه اتاقی که فرشته در ان بود رفت…
ادامه دارد…
بین راه ایستاد …
-خب چه جوری برم ازش معذرت بخوام؟…اصلا بی خیالش بشم بهتر نیست؟…
به دراتاقه فرشته نگاه کرد وبرگشت و وارد اتاقش شد.
هنوز دو دل بود و بین عذابه وجدان وغرورش گیر کرده بود تا اینکه نگاهش به کیف پزشکیش افتاد. کمی فکر
کرد…
-اره..همینه…به این بهانه میرم پیشش…
کیف را برداشت ولی دوباره گفت:خب من برم بهش بگم چی؟بگم اومدم پانسمانتو عوض کنم؟..اونوقت اونم میگه
مگه دیشب اینکارو نکردی؟به این زودی میخوای عوضش کنی؟….
با کلافگی روی صندلی نشست و کیف را روی پایش گذاشت…
-ای بابا…حالا چکار کنم؟اصلا ولش کن…هر چی خواست بگه من دکترم یا اون؟…من کاره خودمو می کنم…
از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت..
پشته در اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشید و تقه ای به در زد…
با شنیدنه صدای گرفته ی فرشته که گفت:بفرمایید…
در را باز کرد و وارده اتاق شد…
*******
همونطور که داشتم از دست پرهام حرص می خوردم یه دفعه یاده شیدا افتادم…
محکم زدم تو صورتم:واااااااااااای خدایا چرا تو این موقعیت اونو فراموش کردم؟بنده خدا تا الان سکته نکرده باشه
خیلیه…
کیفمو که گذاشته بودم زیر تخت برداشتم و گوشیه شیدا رو از توش دراوردم..
شماره ی خونشونو گرفتم ولی کسی جواب نمی داد انقدر قطع و وصل کردم و شماره رو گرفتم تا اینکه صدای
مادرشو از پشته خط شنیدم…
-الو…
-الو..سلام سهیلا خانم..من فرشته هستم..خوبید؟
-سلام دخترم…ممنونم تو چطوری؟الان کجایی دخترم؟حالت خوبه؟
-ممنونم…من جام خوبه سهیلا خانم…از اینکه به فکرم هستید ممنونم.
-قربونت بشم عزیزم..خدا از اون نامادریه ظالمت نگذره…میدونم از وقتی وارده زندگیه تو و پدرت شد روز به
روز بیشتر بهت سختی می داد…ولی ناامید نباش..خدا جای حق نشسته…
با بغض گفتم:بله شما درست میگید…منم امیدم به خداست…
-انشاالله همه چیز درست میشه دخترم…جات امنه؟مشکلی نداری؟راستی این شماره ی شیدا نیست؟
لبخند ماتی زدمو و گفتم:ممنون من خوبم…بله درسته گوشیش دست منه میخواستم بهش برگردونم…خونه است؟
-نه دخترم…خونه ی مادربزرگشه…شماره ی اونجا رو داری؟
-نه ندارم…اگر لطف کنید ممنون میشم…
-یادداشت کن دخترم…
شماره رو نوشتم و گفتم:مرسی سهیلا خانم…
-خواهش می کنم عزیزم…فقط یه چیزی…همون شب پدرت و نامادریت و همون مردی که قرار بود باهاش ازدواج
بکنی اومدن دمه خونه ی ما و نمی دونی چقدر ابروریزی کردند…ولی هر طور بود امیر شوهرم بهشون فهموند
که تو اینجا نیستی و ما ازت خبر نداریم…فردای اون شب شیدا از خونه ی مادربزرگش زنگ زد و گفت که
مادربزرگ حالش بد شده و داره می بردش بیمارستان..ما هم رفتیم اونجا.. من شیدا رو فرستادم خونه برای یه
کاری که ظاهرا پدرت جلوی خونه شیدا رو می بینه و بهش می توپه که تو دختره منو فراری داری و ازش خبر
داری.. شیدا هم میگه که دیشب حاله مادربزرگش بد شده و اون برای همین خیلی زود خودشو رسونده اونجا پدرت
هم باورش نمیشه و با شیدا میاد بیمارستان و وقتی می فهمه حرفاش درست بوده میره…الان هم مادربزرگ رو
مرخص کردنو الان خونهش هست و شیدا و شوهرم پیشش هستن…
با تاسف گفتم:واقعا شرمنده ام سهیلا خانم…به خاطره رفتاره خانواده ام من شرمنده ام…از طرفه اونا از شما
معذرت میخوام…
-نه دخترم این حرفا چیه؟..اونا هم معلومه خیلی نگرانتن…مخصوصا پدرت…بهتر نیست برگردی؟
-نمی تونم برگردم…چون برگشتنم مساویه با اینکه یا به دسته پدرم کشته بشم که میدونم اینکارو می کنه چون فرار
کردنه من براش ننگه…یا اینکه منو به عقده اقای پارسا در بیاره که من حاضرم بمیمرم ولی زنه اون پیرمرد که
زن و بچه هم داره نشم…
سهیلا خانم اه کشید وگفت:نمیدونم مادر…خودت بهتر میدونی…به هر حال این زندگیه تو هست و کسی حقه دخالت
نداره…امیدوارم همیشه سلامت باشی و خوشبخت بشی…تقدیر نوشته شده ما همه وسیله ایم…
-درسته..ازتون ممنونم…
-مواظبه خودت باش دخترم…به خدا می سپرمت..
-حتما…خدا میدونه که مثله مادرم دوستتون دارم امیدوارم هر چی خاکه اونه عمره شما باشه…
-فدات بشم عزیزم…دختره خوب ومهربونی مثله تو واقعا حیفه که بیافته دسته اون پیرمرد..خوشبختی لیاقتته…
-ممنونم…به همه سلام برسونید..خدانگهدار.
-حتما گلم…خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم..تو دلم گفتم:خوش به حال شیدا که چنین پدر ومادری داره…
بغض گلومو گرفته بود…یاده بدبختیام افتادم…پس اونا دنبالم هستن…خدایا خودت کمکم کن…باید چکار کنم؟…
دستامو گذاشتم رو صورتمو و زدم زیره گریه…
دلم پر از غصه بود…پر ازغم..پر از نگرانی و هراس…نمی دونستم باید چکار کنم…
خدایا خودت یه راهی جلوم بذار…
با شنیدن صدای در دستمو از روی صورتم برداشتم و یه برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و تند تند
اشکامو پاک کردم…
در همون حال گفتم:بفرمایید….
در اتاق باز شد و پرهام در حالیکه کیفش دستش بود اومد تو اتاق..
اخم کرده بود ولی وقتی نگاهش به چشمای اشکیم افتاد با تعجب نگام کرد…
-چیزی شده؟
به طرفم اومد و روی صندلیه کناره تخت نشست…
سرمو انداختم پایین… هم از دستش عصبانی بودم و هم از بی پناهیم دلم حسابی پر بود…
همه اش جمع شده بود توی دلمو دوست داشتم یه جوری سره یکی خالی کنم که از شانسه این اقا… دلم می خواست
سره پرهام خالی کنم.
سرمو بلند کردم و بهش توپیدم:فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه…
خیلی خونسرد کیفشو گذاشت روی پاهاش و دستاشو گذاشت روی کیفش و بهم نگاه کردم…
گفت:نه …خب ربط که نداره ولی از اونجایی که من پزشکت هستم این سوال جایزه که ازت بپرسم…
دیگه رسمی حرف نمی زد ولی همچین صمیمی هم نبود…
با همون لحن گفتم:شما دکتره منی؟میشه بگید از کی تا حالا و کی گفته؟
در کیفشو باز کرد و گفت:از دیشب تا حالا و خودم میگم.
بعد وسایل پانسمانو از توی کیفش در اورد و گذاشت رو میز…
با اخم گفتم:ولی من حالم خوبه نه احتیاج به دکتر دارم نه هر کسه دیگه…فقط میخوام هر چه زودتر از اینجا برم.
داشت بسته ی باندو باز می کرد که دستش از حرکت ایستاد و نگام کرد:میخوای بری؟…کجا؟…
توی چشماش نگاه کردمو گفتم:هر جا ولی غیر از اینجا…
پوزخند زد و از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست…یه کم رفتم بالاتر نشستم و خودمو جمع کردم…
گفت:اهان…پس جاهای دیگه حتی خونه ی اون اوباش بهتر از اینجاست اره؟…هر جا به از اینجا…درسته؟
نگامو ازش گرفتم و سکوت کردم…
چسب و باندو برداشت و اومد نزدیکتر…باز خودمو کشیدم عقب…
گفت:چرا جواب نمیدی؟…میخوای بری؟…
با صدای ارومی گفتم:اره میخوام برم…
اومد نزدیکتر باز من رفتم عقب تر که کمرم خورد به بالای تخت…
ولی هنوز بهش نگاه نمی کردم..
گفت:باشه برو…
اینبار سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم..
اونم اومد درست نزدیکه من نشست و قیچی طبی رو برداشت و گفت:چیه؟چرا تعجب کردی؟مگه نمیخوای بری؟
باشه برو…فقط بذار اول پانسمانتو عوض کنم..بعد هر جا خواستی می تونی بری…
نمی دونم چرا بغضم گرفته بود…
اه..این بغضه لعنتی دیگه چی بود که به گلوم چنگ میزد؟…
احساسه بی پناهی می کردم…خدایا چقدر من بدبختم…
ولی خب خودم خواستم برم…تقصیره اونا چیه؟…
دستشو برد سمته یقه ام که منم دستامو گذاشتم روی سینه ام…
ادامه دارد…
نگام کرد وگفت:مگه نمی خوای بری؟
اه لعنتی..حالا هی اینو میگه…سرمو تکون دادم..
گفت:خیلی خب..پس بذار باندو عوض کنم بعد برو..مطمئن باش کسی هم جلوتو نمی گیره…
مشکوک نگاهش کردم وگفتم:شما که تازه پانسمانش کردید فکرکنم هنوز زود باشه بخواید عوضش کنید…
نگام کرد وگفت:زخمت اگر زود به زود پانسمانش عوض بشه زودتر هم خوب میشه…حالا دراز بکش…
با پرخاش گفتم:نمیخواد…همین جوری راحت ترم…
با جدیت اخم کرد وگفت:من کاری به راحتی یا ناراحتیت ندارم..من کاره خودمو می کنم پس دراز بکش…
با شک نگاهش کردم ولی اون خیلی جدی نگام می کرد…چاره ای نداشتم…بنابراین به حرفش گوش کردم و اروم
روی تخت دراز کشیدم..
-بسیار خب..حالا دکمه هاتو باز کن…
گنگ نگاش کردم وگفتم:چی؟…اخه چرا؟
لبخنده نصفه نیمه ای زد وگفت:نمیدونم خودت چی فکر می کنی؟…
تازه یادم افتاد چی گفتم…ای وای فرشته از دسته تو…این خودش شکارچیه سوژه هست تو هم تند تند سوتی بده
دستش…
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشوندم و رومو ازش برگردوندم…
-بازش می کنی یا بازش کنم؟…
سریع نگاهش کردم:نخیر..خودم بلدم..لازم نکرده…
1 دکمه رو باز کردم…ولی یقه ام کامل باز نمی شد تا بتونه پانسمان رو عوض کنه..
گفت:یکی دیگه هم باز کن…
با شک و تردید نگاهش کردم..راستش اگر تا دوتای دیگه باز می کردم سینه ام کامل معلوم می شد..درسته دکتره
ولی من روم نمی شد…
1 دکمه ی دیگه باز کردم…خدا رو شکر انقدر باز شد که اون بتونه کارشو انجام بده…اونم دیگه چیزی نگفت.
دستکش دستش کرد و یقهمو باز کرد بعد با قیچی اروم اروم باند رو قیچی کرد…نگاهه خیره اش روی زخمام بود
ولی من مرتب مسیره نگامو منحرف می کردم تا یه وقت روی صورتش ثابت نمونه…
ولی با حسه سوزشی که روی شونه ام احساس کردم جیغ خفیفی کشیدم و ناخداگاه با دستام موچ دستشو گرفتم…
-ای..ای…چکار می کنی؟…خیلی می سوزه…
ولی اون همچنان مشغوله کارش بود گفت:اروم باش…دارم با محلول شست شوش میدم اینجوری زخمت زودتر
خوب میشه…
با ناله توی صورتش نگاه کردم و گفتم:تو رو خدا اروم تر….خیلی می سوزه…وای….
-الان تموم میشه صبر کن…
هنوز متوجه نشده بودم که با دستام دارم موچ دستشو فشار میدم…وقتی داشت با باند روی زخممو می بست تازه
متوجه دستام شدم…
فکرکردم متوجه نشده اخه تمامه مدت حواسش به کارش بود…بدونه اینکه ضایع بازی در بیارم دستامو
برداشتم….
همین که دستمو برداشتم نگاهه عسلیشو دوخت توی چشمامو لبخند زد…
صورتمو برگردوندم اون هم چسبه روی باندو زد و دستشو کشید عقب…
دستکششو در اورد و گفت:خیلی خب تموم شد…
روی تخت نشستم و دکمه ی لباسمو بستم:ممنون…
هنوز همون لبخند روی لباش بود:قابلی نداشت….حالا می تونی بری…ولی قبلش یه چیزی می خواستم بگم…
منتظر نگاهش کردم…
لوازمشو گذاشت توی کیفش و رفت روی صندلی نشست…دستاشو توی هم گره کرد و خیلی جدی نگام کرد…
-اول میخواستم بابت رفتارم و حرفایی که زدم…ازتون بخوام به دل نگیرید چون با قصد و قرض اون حرفا رو
نزدم…دوم اینکه…من حرفاتونو باور کردم و میخواستم بهتون بگم که اگر…فعلا جایی رو ندارید..می تونید اینجا
بمونید…ولی تا زمانی که تصمیمتونو بگیرید…
به هر حال خودتون تصمیم گیرنده هستید که بمونید یا برید…بیرون از اینجا اگر سرپناهی نداشته باشید برای دختره
جوانی چون شما هیچ مناسب نیست و من پیشنهاد می کنم تا وقتی تصمیمتونو نگرفتید که بر می گردید پیش
خانوادهتون یا قصده دیگه ای دارید اینجا بمونید…و برای راحتیتون هم می تونید توی همین اتاق بمونید…این
اتاق…
با حسرت نگاهش را دور تا دوره اتاق چرخوند و گفت:برای من پر از خاطره است…
بعد انگار که به خودش اومده باشه باز رنگ نگاهش جدی شد وگفت:به هر حال خودتون می دونید…من شما رو
مجبور به کاری نمی کنم…
داشتم به حرفاش فکر می کردم…پر بی راه هم نمی گفت…ولی من می خواستم برم پیشه شیدا…
ولی اون که مادربزرگش مریضه و خودش هم درگیره اونه و نمی تونه پیشه من باشه…
پس چکار کنم؟..
نگاهش کردم..منتظر چشم به من دوخته بود…
گفتم:میخوام روی این پیشنهاد فکر کنم…اشکالی که نداره؟
ابروشو انداخت بالا و گفت:نه…چه اشکالی؟…من تا شب ازتون جواب میخوام…باشه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه…
از جاش بلند شد وکیفشو برداشت و به سمته در رفت…
قبل از اینکه از اتاق بره بیرون گفت:به هر چی احتیاج داشتی به نسرین خانم بگو…فعلا…
سرموبه نشانه ی تایید تکون دادم و اون هم از اتاق رفت بیرون…
*******
شماره ای که سهیلا خانم بهم داده بود رو گرفتم..
بعد از چندتا بوق صدای شیدا رو از اونور خط شنیدم..
-الو بفرمایید…
-الو سلام شیدا منم فرشته…
شیدا با صدای بلندی گفت:فرشته تویی؟کجایی تو دختر؟میدونی چقدر نگرانت شده بودم؟…
-شرمنده ام خواهری…به خدا نتونستم..قضیه اش مفصله…
-بگو می شنوم..چی شده؟کجایی؟حالت خوبه؟
براش همه چیزو تعریف کردم وقتی حرفامو شنید گفت:حالا میخوای چکار کنی؟…ظاهرا مامانم همه چیزو بهت
گفته…اونا دنبالتن…باباتو که می شناسی؟
-میدونم..خودم هم خیلی نگرانم…
-میای اینجا؟…
-نه نمی تونم…
-چرا؟
-به دودلیل…اول اینکه مادربزرگت الان حالش خوب نیست و حضوره من مزاحمت ایجاد می کنه…دوم اینکه پدرم
حتما خونه ی مادربزرگت رو هم پیدا می کنه و اونجا هم میاد….
-چه مزاحمتی عزیزم؟میدونی که مادربزرگم چقدر دوستت داره؟ولی خب…با دلیله دومت موافقم…حالا میخوای
چکار کنی؟
-نمیدونم…دو راه بیشتر ندارم..یا اینکه برگردم که این هم غیره ممکنه چون نه میخوام بمیرم و نه زنه اون پیرمرد
بشم…و راهه دوم هم اینه که…فعلا همین جا بمونم.
شیدا کمی سکوت کرد وگفت:فرشته تو چطوری می تونی به اونا اطمینان کنی؟به هر حال اونا غریبه هستن و تو
هم نمی شناسیشون..درسته بهت کمک کردن ولی تو که شناختی روی اونا نداری…تو خوشگلی و اونجا هم دو تا
مرده جوون زندگی می کنه فکر نکنم اینم کاره درستی باشه…
-میدونم شیدا..به خدا دلیله دودلیم هم همینه…نمی تونم با وجوده اون دوتا اینجا بمونم….ولی چاره ی دیگه ای هم
مگه دارم؟..
به شوخی گفتم:درضمن اونا هم خوشگلن …پس باید بیشتر مواظبه خودشون باشن و از من بترسن؟
شیدا خندید وگفت:نه ولی اگه خوشگلن پس تو باید ازشون بترسی چون اینجور پسرا خوشگل پسندن…
با نگرانی ادامه داد:فرشته حالا که میخوای اونجا بمونی پس خیلی مواظبه خودت باش…با من هم در تماس
باش..باور کن نگرانتم..
-میدونم عزیزم..در اینکه تو خیلی مهربونی و همیشه هوامو داشتی شکی نیست…باشه…ممنونم که به فکرمی…
-من همیشه به فکرت هستم..تو منوفراموش نکنی؟…
-نه خواهری…شیدا که فراموش شدنی نیست…
-ممنونم…پس باز هم سفارش نکنم…خیلی خیلی مواظبه خودت باش وسعی کن با اون دوتا هم تنها نباشی…بیشتر
برو پیشه همون خانم که گفتی اسمش نسرین خانمه…
خندیدمو گفتم:باشه مامان بزرگ…
اون هم خندید و گفت:اره به خدا یه لحظه همچین حسی بهم دست داد..حسه مامان بزرگا رو..
-خیلی گلی…کاری نداری؟…
-نه عزیزم…پس با من در تماس باش..خدا نگهدار..
-باشه شیدا جون…خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به فکر فرو رفتم…
از اینجا به بعدو باید چکار کنم؟
شیدا راست می گفت با وجوده پرهام و هومن من خیلی سخت می تونم اینجا بمونم…
به هر حال کاره درستی نبود…باید یه فکری هم برای این موضوع می کردم…
سر میز شام بودیم..پرهام و هومن هم اونطرفه میز با فاصله از من نشسته بودن و شامشونو می خوردن..
نسرین خانم کنارم نشسته بود و مرتب تو بشقابم غذا می ریخت و می گفت:بخور مادر یه کم جون بگیری….همه
اش دوپاره استخونی…اینجوری که نیمشه..بخور مادر…
هم خجالت می کشیدم و هم از اینکه پرهام بخواد ازم چیزی بپرسه و جواب بخواد استرس داشتم…
خدایش نمی دونستم باید چکار کنم تو دلم خد ارو صدا می کردمو ازش کمک می خواستم…
من زودتر از همه کشیدم کنار وبعد از من نسرین خانم و بعد پرهام و هومن…
خواستم به نسرین خانم توی جمع کردن ظرفا کمک کنم ولی مگه میذاشت؟اخرش هم حریفش نشدم و نشستم سره
جام…
پرهام دستاشو گذاشت رو میز و اول یه نگاه به هومن کرد و بعد رو به من گفت:فرشته خانم…فکراتونو کردید؟
داشتم با انگشتام بازی می کردم که با زدنه این حرف از جانبه پرهام سرمو بلند کردم و نگاهش کردم…
کمی مکث کردم و در اخر گفتم:بله…
هومن گفت:نتیجه؟…
بهش نگاه کردم..صورتش کاملا جدی بود ولی نگاهش…
گفتم:خب من…می دونید؟..من..چطور بگم؟…
پرهام گفت:تردید دارید؟
دستامو گذاشتم روی میزو بهشون خیره شدم وسرمو تکون دادم…
هومن گفت:چرا؟..تردیدتون از چیه؟…
نگاهه کوتاهی بهش انداختم و به پرهام نگاه کردم…اون هم خیلی جدی دستاشو روی میز توی هم گره کرده بود و
منتظر نگام می کرد…
دوباره به هومن نگاه کردم وگفتم:من…من یه دخترم و اخه…چطوری بگم؟…اینجا…
یه دفعه پرهام کلاممو برید وگفت:بله درسته..من درکتون می کنم…میدونم چی میخوای بگی…تو اینجا معذبی و اون
هم به خاطره حضوره من و هومنه درسته؟
هاج و واج نگاهش کردم..چه زود می گیره هاااااااا…افرین…خدا هر چی میخوای بهت بده کارمو راحت
کردی..نمی دونستم باید چطوری اینو بهشون بگم تا ناراحت نشن…
هومن با تعجب گفت:فرشته خانم..پرهام درست میگه؟یعنی شما به خاطره ما اینجا معذب هستید؟
با شرمندگی نگاهش کردم…اون برعکسه پرهام به نظرم اخلاقش بهتر بود و هیچ حس بدی هم نسبت بهش
نداشتم..نمی دونم چرا…
گفتم:بله درسته..ولی نه به اون منظور که چون شما و اقا پرهام توی این خونه هستید من مجبورم کنار بیام..من از
اینجا میرم..اینجوری مزاحمتون هم نمیشم..
همه سکوت کردن..حتی نسرین خانم هم ظرفا روتوی سینک ول کرد و اومد کنارم نشست…
دستشو گذاشت روی دستمو گفت:دخترم این چه حرفیه؟..باور کن این دوتا مثله پسرای خودم هستند فقط هومن
گاهی شیطنت می کنه ولی هیچی توی دلش نیست…دلش پاکه…حرفاشو به دل نگیر..
توی دلم پوزخند زدمو گفتم:من از هومن و حرفاش گله ای ندارم برعکس از این اخلاقش خیلی هم خوشم میاد ولی
از دسته پرهام حرصی هستم با این اخلاقه خشک و سردش…کلا از حضوره پسرا معذب بودم..چکار کنم؟دسته
خودم نبود دیگه..به هر حال این کار درست نبود که من با اونا توی این خونه بمونم…وای نه هیچ جوری تو کتم
نمی رفت…
فقط تونستم در جوابه نسرین خانم لبخند بزنم و سرمو بندازم پایین..چی بهش می گفتم؟خودم هم نمی دونم…
هومن خندید وگفت:دست شما درد نکنه نسرین خانم…حالا فرشته خانم فکر میکنن من از اوناشم..
نسرین خانم هاج و واج نگاهش کرد گفت:از کدوماش مادر؟من که چیزی نگفتم؟
هومن گفت:بی خیال نسرین خانم…ولی با نیمه ی دومه حرفت موافقم…
رو به من ادامه داد:به جونه پرهام نه به مرگش من انقدر مهربون و دل پاکم که نگو…میگی نه از نسرین خانم
بپرس..اون که دروغ نمیگه…
لبخند زدمو ومستقیم نگاهش کردم..یه کم توی چشمام زل زد و نمیدونم چی شد که لبخند از روی لباش کم کم محو
شد و بعد اروم از جاش بلند شد و با صدای گرفته ای گفت:با اجازه ی همگی..من برم اتاقم یه کم کار دارم…
دیگه نگام نکرد و سریع رفت توی اتاقش…
نسرین خانم به پرهام نگاه کرد وگفت:وا مادر..من که حرفی نزدم انگار بچه ام ناراحت شد …
پرهام لبخنده ماتی زد و گفت:نه نسرین خانم..اون از حرف شما ناراحت نشد..می شناسیدش که…ازهیچ کدوم از
کاراش نمیشه سر دراورد…فعلا کاریش نداشته باشید..بعد خودم باهاش حرف می زنم.
-باشه مادر..به هر حال شما جوونا حرفه همو بهتر می فهمید.
من هم از این کاره هومن تعجب کرده بودم چرا وقتی به چشمام نگاه کرد حالتش عوض شد؟…یعنی از چیزه
دیگه ای ناراحت شد یا من ناراحتش کردم؟ولی من که چیزی نگفتم؟…ای بابا…
پرهام صدام کرد که با یه تکون به خودم اومدم…
-بله..
پرهام مشکوک نگام کرد وگفت:حالتون خوبه؟…
سرمو تکون دادمو نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:بله.من خوبم..ببخشید متوجه نشدم چیزی گفتید؟
پرهام گفت:شما از اینجا میرید…
بهت زده نگاهش کردم..یعنی داشت بیرونم می کرد؟..
پرهام ادامه داد:من شما رو می برم به یه جای امن…جایی که می تونید تا هر وقت خواستید اونجا بمونید.
این چی داره میگه؟…وای خدا میخواد منو کجا ببره؟ اصلا من چطوری بهش اعتماد کنم؟
من من کنان در حالی که از این حرفش متعجب بودم گفتم:شما ..یعنی…اخه چی دارید میگید؟منو کجا می برید؟
پرهام کی به جلو خم شد و چشمای عسلیشو کمی ریز کرد و گفت:مگه نمی خوای فعلا یه سرپناه داشته باشی تا
دسته نامادریت بهت نرسه؟
-خب..چرا…همینو میخوام..ولی چطوری؟
به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت:اونو بعد می فهمی..من شما رو می برم جایی که هیچ پسره جوونی اونجا نیست و
شما می تونی مدتی رو اونجا بگذرونی تا بعد تصمیمتو بگیری.فردا صبح حرکت می کنیم.
بعد از زدن این حرف از جاش بلند شد و نگاهی جدی ولی خاص وخیلی جذاب بهم انداخت و گفت:مسیرمون
طولانی نیست..درضمن می تونید به من اعتماد کنید..مطمئن باشید قصدم اون چیزی نست که شما دارید بهش فکر
می کنید…شب خوش..فعلا…
رو به نسرین خانم گفت:از بابت شام ممنونم نسرین خانم..شبتون بخیر…
نسرین خانم از جاش بلند شد و در حالی که ظرفای باقی مونده رو از روی میز جمع می کرد گفت:نوش جانت
پسرم…شبت بخیر..
پرهام نگاهه کوتاهی بهم انداخت و بعد پشتشو کرد به منو رفت سمته اتاقه هومن…
ولی من هنوز داشتم به اون نگاهه مغرور که پر از معنا بود فکر می کردم لحنش یه جوره خاصی بود…
وای خدا..یعنی از کجا فهمید من دارم به چی فکر می کنم؟
یه دستمو کشیدم به صورتم…یعنی انقدر ضایع بازی در اوردم؟نکنه قیافه ام زیادی تابلو شده؟..
یاده حرفاش افتادم..یعنی میخواد منو کجا ببره؟…خدا به خیر کنه…
فقط نمیدونم چرا به همین راحتی دارم بهشون اعتماد می کنم؟یعنی دلیله این کارم از چیه؟..
ادامه دارد…
پرهام تقه ای به در اتاق هومن زد…در را باز کرد و وارد اتاقش شد..
هومن کلافه دستهایش را لابه لای موهایش فرو برده بود و سرش را در دست گرفته بود و روی تختش نشسته
بود…
با ورود پرهام سرش را بلند کرد…
پرهام نگاهش کرد ولی هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد..
کنار هومن نشست و نفس عمیقی کشید.
به روبه رو خیره شد وگفت:باز یادش افتادی؟تا کی میخوای بهش فکرکنی؟
هومن پوزخندی زد و کلافه از روی تخت بلند شد…
دستانش را به هم زد وگفت:د اخه چطوری؟تو بگو پرهام…الان چندسال می گذره ولی هر وقت یادش میافتم قلبم
اتیش می گیره..اون مرد ولی بهمون خیانت کرد..اون خائن بود…خدایا اخه من چی بگم؟…
پرهام با اخم گفت:باز تو یه جفت چشمه سبز دیدی یادش افتادی؟…د اخه نمیگی این وسط فقط خودتو نابود
می کنی؟چرا عاقلانه تصمیم نمی گیری؟…
هومن با خشم محکم روی میز زد وگفت:نمی تونم..نمیشه…اون لعنتی با اینکه مرده ولی بازم دست از سرم بر
نمیداره..هر شب کابوس می بینم ولی درد و غمامو میذارم توی دلم وبه کسی نمیگم…هر شب با ترس از خواب
می پرم ونمیدونی وقتی می فهمم همه اش خواب بوده چقدر خوشحال میشم و به خاطش هزاران بار خدارو شکر
می کنم که همه اش خوابه…
اون شیطان بود پرهام تو که باهام بودی تو که میدیدش تو که دیده بودی با من چکار کرد؟…وقتی یادم می افته به
خاطرش معتاد شدم وقتی یادم می افته به خاطرش همه تحقیرم کردن…اقاجون چقدر از دستم حرص می خورد
مامان عطیه هر شب و روز نفرینش می کرد واز دستش حرص می خورد و میدید جگر گوشه اش داره جلوش پر
پر میشه و نمی تونست کاری بکنه…
هومن بغض کرده بود پرهام سرش را پایین انداخته بود و چیزی برای گفتن نداشت…
هومن اشک هایش را قبل از اینکه روی صورتش جاری شوند با دستش پاک کرد وبا بغض غلیظی گفت:من
همه ی اینا رو میدیدم…متوجه ی همه چیز بودم..ولی خودمو زده بودم به بی خیالی…اون زن با زندیگه من و
اقا جون و مامان عطیه وتو و همه ی اعضای خانواده ام بازی کرد…باعث شد اقاجون سکته کنه…اون یه زنه دیو
سیرت بود…به خاطرش..به خاطرش عزیزترین کسمو خدا ازم گرفت…
اشکهایش بی اراده روی صوتش جاری شدند..هیچ تلاشی برای پاک کردنشان نکرد و ادامه داد:وقتی به این دختر
نگاه می کنم معصومیتو توی صورتش می بینم…ولی چشماش برام اشناست..رنگه سبزه چشماش از جنسه اونایی
که دیدم نبوده و نیست..اون خاصه..احساسم میگه فرشته …چطور بگم؟…اونی که ما فکر می کنیم
نیست…اون…نمی دونم چی بگم..نمی دونم پرهام…کلافه ام..
سرش را بلند کرد وگفت:خدایا..دردمو میذارم توی دلمو دم نمیزنم..ولی خودت شاهد بودی که با بدبختی تونستم از
چنگاله اعتیاد خودمو نجات بدم…مگه چند سالم بود؟19 سال….وقتی به زندگی برگشتم درسمو ادامه دادم…شدم یه
هومنه دیگه..اون هومنو کشتموشدم این…ولی حالا..بازهم..با اینکه مرده ولی باز کابوساش دست از سرم
بر نمیداره…اون مادر نبود…اون مادره من نبود…اون زن دیو سیرت بود…سیمین مادره من نبود پرهام اون زن
مادرم نبود…اون زن نابودم کرد..اون مادرم نبود..نبود…
به هق هق افتاده بود..پرهام بغلش کرد و در حالی که صدایش از زوره بغض می لرزید اروم زد پشته هومنو
گفت:اروم باش پسر…خیره سرت مردی..من همه ی اینا رو میدونم..باید بتونی باهاشون کنار بیای…اون رفته اون
دیگه توی زندگیت نیست..اره اون مادرت نبود…پس اروم باش..
هومن سرش را بلند کرد و در چشمانه پرهام خیره شد و گفت:من و تو از یه خونیم..برادرای خونی هستیم…همو
می فهمیم ولی اون زن….
پرهام گفت:ولش کن هومن….من اون هومنی رو میخوام که همیشه شاد بود و سربه سره اینو اون میذاشت…اون
هومن نه این…
هومن پوزخندی زد واز جایش بلند شد…
اشکهایش را پاک کرد و گفت:میدونم…ولی من دردای خودمو دارم پرهام…چکار کنم؟دسته خودم نیست..از وقتی
این دخترو دیدم حالم دگرگون شده…نمیدونم چرا ولی یه احساسی دارم…نه ..نه…
سریع به پرهام که مشکوک نگاهش می کرد نگاه کرد وگفت:نه اونی که تو فکر میکنی نیست پرهام…احساسم از
روی علاقه نیست..ولی نمیدونم چیه…یه حسی میگه اون دختر…توی زندگیم نقش داره..یه نقشه مهم…مسخره
است نه؟…لابد خل شدم..نمیدونم…
پرهام در سکوت نگاهش کرد و چیزی نگفت…ذهنش درگیره حرفهای هومن بود…
*******
امروز قرار بود هومن و پرهام منو ببرن اونجایی که دیشب پرهام درموردش بهم گفته بود…نمیدونم چرا بی دلیل
می ترسیدم…
توی ماشین نشسته بودیم…پرهام جلو بود و هومن هم رانندگی می کرد…نمیدونم چرا اخم کرده بود….پرهام هم
ساکت بیرونو نگاه می کرد..منم از زوره بیکاری به سقف ماشین نگاه می کردم وگاهی هم از پنجره اطرافمو نگاه
می کردم…
هومن اینه رو روی صورتم میزون کرد وگفت:چرا رنگت پریده؟…
پرهام با شنیدن این حرف برگشت سمتم و نگاهه خیرشو دوخت توی صورتم…نمیدونم چرا داغ شدم…اخه هم
هومن نگام می کرد هم پرهام…
گفتم:فکر نکنم..من که چیزیم نیست…
هومن لبخنده کجی زد و گفت:می ترسی؟…
سعی کردم صدام نلرزه:نه..از چی باید بترسم؟
هومن نیم نگاهی به پرهام انداخت و لبخند زد و باز مشغوله رانندگیش شد. در همون حال گفت:از
اینکه…اینجا..توی این ماشین…تنها..با دوتا پسره غریبه…که دارن می برنت ناکجا اباد…اوه اوه…راستشو بخوای
منم بودم می ترسیدم.
با اخم نگاهش کردم..راستش از درون داشتم از ترس پس میافتادما با شنیدن حرفاش حالم بدتر هم شده بود ولی
همه ی سعیمو کردم که به روم نیارم…
جوابشو ندادم ولی با اخم از توی اینه به چشمای قهوه ایه روشنش نگاه کردم اون هم تا اخمامو دید خندید وگفت:حالا
اخم نکن فرشته خانم…نترس من و پرهام از کبریت هم بی خطرتریم…داریم می بریمت یه جای خوب…وقتی
ببینیش …یه دست مریزاد هم به ما دوتا میگی…
گیج و منگ نگاهش کردم:کی رو ببینم؟…
ابروشو انداخت بالا و گفت:دیگه دیگه…
پرهام با لبخند دوباره برگشت سمتم وگفت:نگران نباش…الان دیگه می رسیم..مطمئنم از اونجا خوشت میاد.
بهش توپیدم:من نگران نیستم…چرا اینطور فکر می کنید؟
پرهام لبخندش تبدیل به پوزخند شد وگفت:اینطور فکر نمی کنم از حرکاتت به راحتی میشه فهمید ..
نگاهی به هومن انداخت که هومن هم چشمکی بهش زد و هر دو با هم گفتن:رنگه رخساره خبر میدهد از سره
درون…
هومن خندید وگفت:بله خانم…رنگت پریده اینو که نمی تونی انکار کنی…ناسلامتی درجواره دکتره این مملکت
هستیم..اونم کارشو خیلی خوب بلده…یه نگاه بندازه تا تهشو می خونه…
از دسته هر دوتاشون حرصم گرفته بود شدیدددددددد…
اگه به من بود و می تونستم یه دستمو فرو می کردم تو موهای هومن و یه دسته دیگموهم فرو می کردم تو موهای
پرهامو کله هاشونو محکم می کوبوندم به هم…
منو تنها گیر اورده بودن و گذاشته بودنم سرکار…
نمی دونم چرا ولی دوست داشتم حالشونو بگیرم..
ادامه دارد…
نسرین خانم یه دست مانتو و شلوار بهم داده بود که واقعا خوش دوخت بودن و رنگ جالبی هم داشتن…
وقتی تنم کردم درست اندازه ام بود…می گفت که اینا هم مال خانم کوچیکه ولی هیچ وقت تنش نکرده بود…
دیگه واقعا کنجکاو شده بودم بدونم این خانم کوچیکی که میگن کیه؟…
هومن ماشین رو درست جلوی یه خونه باغ نگه داشت…پرهام و هومن از ماشین پیاده شدن که منم پشت سرشون
پیاده شدم و درو بستم..
هومن دستاشو زده بود به کمرشو به اون خونه نگاه می کرد…پرهام هم به ماشین تکیه داده بود و اون هم محو
تماشای اونجا بود..انگار نه انگار که منم اونجا حضور دارم..
چند دقیقه گذشته بود که هومن برگشت سمتمو بعد رو به پرهام گفت:پرهام تو بگو…
پرهام تکیه اشو از ماشین برداشت و گفت:خب تو هم می تونی بگی…به هر حال تو بیشتر اینجا میای..تو بگو…
هومن به صورتش دست کشید وباز به خونه باغ نگاه کرد وگفت:باشه…من میگم…
برگشت و رو به من ایستاد و گفت:اینجا خونه ی مادربزرگه ماست..ما بهش میگیم خانم بزرگ…اون یه پیرزن
تنهاست که پرستارش خانم مستوفی ازش مراقبت میکنه و تا دلت هم بخواد خدم و حشم داره…درضمن…یه چیزی
که خیلی مهمه اینه که…
با لبخند برگشت و به پرهام نگاه کرد..منم بهش نگاه کردم …پرهام خنده ی کوتاهی کرد و روشو برگردوند…
هومن با همون لبخند رو به من گفت:این خانم بزرگه عزیزه ما از یه چیزی توی دنیا خیلی خیلی بدش میاد و اون
موجوده دو پا هم هیچ حقی نداره وارده این خونه بشه…به هیچ وجه…و اون بنده های خدا هم کسانی نیستند
جز…اقایونه فلک زده…
خندید وادامه داد:خانم بزرگ کلا به مرد جماعت حساسیت داره…همین که یه مردو توی دوقدمی خونهش ببینه
تیربارونش می کنه…
با دهانی باز از تعجب و بهت زده داشتم نگاهش می کردم…اصلا حرفایی که می زدو نمی تونستم باور کنم…مگه
طرف دیوونه ست؟
لبامو جمع کردمو وگفت:واااااا اخه چرا؟؟؟؟؟ببخشیدا البته..جسارت نباشه..مادربزرگتون مشکل دارن؟…
اروم به سرم اشاره کردم که هومن زد زیره خنده و پرهام هم خنده ی کوتاهی کرد…
هومن گفت:نه…مشکلش اونقدرا هم حاد نیست…فقط از یه مرده خوشگله خوش تیپ رودست خورده اینجوری
شده…تو که دختری پس نگران نباش..با تو کاری نداره…
ناخداگاه از دهنم پرید وگفتم:با شماها چی؟…
پرهام نگاهم کرد …
هنوز لبخند می زد گفت:توی نوه هاش فقط با من و هومن کاری نداره و فقط ما دوتا اجازه ی ورود به اینجا رو
داریم…
با تعجب گفتم:چطور؟…
هومن گفت:خانم بزرگ دقیقا 25 تا نوه داره که من و پرهام هم جزوشون هستیم…ولی پدر ومادره ما دوتا فوت
کردن و پسرش هم حاج اقا پدره ما بوده بعد از مرگش یه دفعه نمی دونم چی شد که خانم بزرگ گفت:پرهام و
هومن تنها مردایی هستن که حق ورود به این خونه رو دارن..بقیه ی پسرا چنین حقی ندارن…
هیچ کس هم نفهمید چرا اینجوری شد..من هم هر کاری کردم یه جوری از زبونش بکشم یا از خدمه ها بپرسم و
خلاصه ته و توشو در بیارم نشد که نشد…هنوزم خدایش تو کفش موندم که چرا خانم بزرگ این کارو کرد؟…
از حرفایی که می شنیدم همونطور هاج و واج مونده بودم…همه جورشو شنیده بودیم ودیده بودیم الا این
یکی…حتما دلیلی واسه این کارش داشته دیگه…
هومن رفت سمته در و زنگ رو زد..
صدای یه زن اومد که گفت:کیه؟
هومن جواب داد:منم خانم مستوفی…هومن…البته پرهام و مهمونمون هم هستند.
اون زن که فهمیدم همون خانم مستوفی پرستاره خانم بزرگه با لحنه سرد و خشکی گفت:بله..بفرمایید.
در با صدای تیکی باز شد ولی همین که قدمه اولو برداشتم تا بریم تو پرهام گفت:وایسا…
سرجام خشکم زد…با تعجب برگشتمو و نگاهش کردم..
اومد کنارم ایستاد وگفت:یادم رفت که بگم…خانم بزرگ یه سگ هم داره …
هومن ادامه داد:اوه اوه اصله کاری یادم رفت بهت معرفیش کنم..گرگی سگه خانم بزرگه و دویدنشو تیز بودنش در حده همون گرگه ولی قد وهیکلش….
لبخنده شیطونی زد وبه پرهام نگاه کرد…
پرهام شونهشو انداخت بالا و گفت:به هر حال اون یه زنه تنهاست و برای محکم کاری بهش نیاز داره…
گفتم :محکم کاریه چی؟…
هومن گفت:ورود اقایان ممنوع دیگه…
خندیدمو نگاهش کردم ولی هومن بلافاصله نگاهشو ازم گرفت و گفت:بهتره بریم تو..
اول خودش رفت و بعد هم من و پشته من هم پرهام بود..
تا نگام افتاد به حیاطه باغ چشمام گرد شد…
روی دیوارا دورتا دورش حصار کشیده شده بود و لبه ی دیوارا هم حصارهایی به صورته سرنیزه کار شده
بود…
بالای دیوارو نگاه کردم..بله…دوربینه مدار بسته هم داشتن…تجهیزاتی که این خونه داشت بانکه مرکزی
نداشت…به نظرم دیگه زیادی محکم کاری کرده بود…
هومن داشت جلوجلومی رفت منم قدمامو با پرهام هماهنگ کردم و کنارش قدم برداشتم..اروم بهش گفتم:اینجا چرا
اینجوریه؟…
جدی نگاهم کرد وگفت:چه جوریه؟…
به اطرافم اشاره کردم وگفتم:این همه حصارو قفل و دوربین اخه واسه چیه؟…
پرهام سرشو تکون داد وگفت:اهان..پس واسه همین تعجب کردی؟…اینا همه اش کاره خانم بزرگه…اون خیلی
محتاط عمل می کنه و در همه حال جانبه احتیاط رو داره…به قوله خودش کار از محکم کاری عیب
نمی کنه..میگه من تنهام و اینکارا هم لازمه…
سرجاش وایساد که منم ایستادم…نگاهم کرد وگفت:وقتی خودت ببینیش بیشتر باهاش اشنا میشی…
به اطرافم نگاه کردم وگفتم: من باید اینجا زندگی کنم درسته؟
سرشو تکون داد وگفت:درسته…
ادامه داد:مگه خودت نمی خواستی بیارمت یه جایی که هیچ اثری از مرد اونجا نباشه؟خب اینجا به نظرم بهترین
جاست…اینطور نیست؟
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت داره مسخره ام می کنه…به همین خاطر اخم کردم که گفت:چرا اخم
می کنی؟…اینجا با این همه تجهیزاته ایمنی از دسته هر چی مرده در امانی…دیگه نمی خواد نگران باشی..ولی
خب…من و هومن زیاد به اینجا سر می زنیم…
حالته نگاهش یه جوره خاصی بود…بهش نمی خورد شیطون باشه ولی چشماش دقیقا اینو نمی گفت…
با صدای هومن اونورو نگاه کردیم..
هومن داشت داد میزد:پس چرا اونجا وایسادید؟بیاید دیگه؟
پرهام بدونه اینکه نگاهم بکنه افتاد جلو منم پشت سرش بودم…
چند قدم ازم دور شده بود…
داشتم به قد و هیکلش نگاه می کردم…من تا شونه هاش بودم…
همینطور که داشتم از پشت ارزیابیش می کردم یه دفعه صدای پارس یه سگو از پشت سرم شنیدم…
سریع برگشتم و پشتمو نگاه کردم..
با دیدنش از ترس یه جیغ بنفش کشیدم و عقب عقب رفتم از ته باغ درست می اومد به طرفه من…
پرهام و هومن داد زدن:ندو..ندو…فرشته ندو…
ولی اون موقع این چیزا حالیم نبود از ترس داشتم میمردم…دقیقا احساس کردم یه لحظه روح کاملا از بدنم جدا شد
و باز برگشت به جسمم..
یه سگ سیاهه خیلی وحشتناک و بزرگ که به سرعته باد داشت می اومد سمتم…
دوتا پا که داشتم شکر خدا یه چندتایی هم قرض کردم و فرار کردم سمته بالای باغ…اون سگه هم انگار سرعتش
بیشتر شده بود…
همین طور می دویدم و جیغ می کشیدم خیلی ترسیده بودم..از بچگی از سگ می ترسیدم…مخصوصا این سگه که
سگ هم نبود هیولا بود…قلبم داشت از جاش کنده میشد و اون سگه هم پارس می کرد ودنبالم می دوید…
تا اینکه خودمو تو یه جای گرم و نرم حس کردم…تقلا می کردم بیام بیرون و فرار کنم ولی اونی که منو محکم تو
بغلش گرفته بود هیچ جوری ولم نمی کرد…
صداشوشنیدم:هیسس اروم باش…نترس…ای بابا…
تند تند نفس نفس می زدم …صدای هومن بود..درسته خودش بود…
برگشتم تا ببینم سگه کجاست که دیدم کناره پرهامه و داره میاد سمته ما…یه جیغه خفیف کشیدم و رفتم پشته هومن
قایم شدم…
اخه سگ نبود که یه چیزی تو مایه های هیولا بود..خیلی گنده بود پاهای دراز و لاغر ولی جثه ی بزرگ و
قوی…مثله چی هم میدوید…خدایش هم سرعته گرگ رو داشت هم هیبته هیولا…اسمش بهش
می اومدااااااا…گرگی…
بی اختیار بلوز هومن رو توی مشتم گرفتم و هر طرفی که هومن می رفت منم می رفتم..
سگه که نزدیکه ما رسید منم سرمو دزدیدم.. اخه خیلی بد نگام می کرد…
هومن از اولش داشت می خندید وانقدر خندیده بود که اشکش در اومده بود…
با انگشتش اشکشو پاک کرد وگفت:دختر چرا در میری؟د اخه چرا دویدی؟تو نمیدونی اگر یه سگ بیافته دنبالت
تو هم بدوی اون بیشتر تحریک میشه؟…
با ترس ولرز گفتم:خ..خب من توی اون..موقعیت.. باید چکار می کردم؟سیخ وایمیسادم بیاد.. منو بخوره؟نکنه
هاری داره؟..اره از قیافه اش هم معلومه…وای خدا..تو..توروخدا بهش بگو به من نگاه نکنه…
پرهام هم همراهه هومن می خندید…
هومن بلوزشو از توی دستام در اورد و گفت:خب ترسیدی این زبون بسته هم نگاهت می کنه دیگه..اروم باش تا
دوباره نیافتاده دنبالت…اینبار اگه تحریک بشه دیگه نمیشه جلوشو گرفتا..
پرهام گفت:چندتا نفسه عمیق بکش تا حالت بیاد سرجاش…رنگت هم حسابی پریده…
راست می گفت حالم اصلا خوب نبود..با دیدن این سگه هم بدتر شده بودم..ای خدا…این دیگه چه سرنوشتیه من
دارم؟…چرا من با داشتنه خونه و پدر و سرپناه باید سر از اینجور جاها دربیارم؟…بابا هیچ وقت
نمی بخشمت..تو باعث و بانیه همه ی این مصیبتایی که داره به سرم میاد…
پرهام رو به اون سگه گفت:گرگی برو ته باغ…برو….افرین پسر..
سگ با اون صدای نکرش چندتا پارس بلند کرد و به طرفه ته باغ دوید..ای که بری دیگه برنگردی…این دیگه چه
جور سگی بود؟یعنی من با وجوده این سگ می تونستم به راحتی اینجا بمونم؟..این که از هفتاد تا مرده هیز و
اوباش خطرناکتره …همین اول کاری داشت منو میخورد…
هومن برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:بهتری؟…
لحنش مهربون بود…
فقط سرمو تکون دادم که گفت:خوبه..بریم دیگه خیلی وقته خانم بزرگ منتظره..تا بیشتر از این معطلش نکردیم
بریم تو…
حالا که از شر سگه راحت شده بودم نمیدونم چرا یه جور حس پشیمونی وشرم داشتم..
.اصلا چی شد؟
هومن منو گرفت تو بغلش؟بعد من لباسشو گرفتم و پشتش قایم شدم؟…
ای وای دیگه چی؟..اخ اخ ابروم رفت..حالا اونو پرهام در موردم چی فکر میکنن؟…
بی اختیار و بی مقدمه بهش گفتم:ببخشید…
داشتیم می رفتیم سمته درخونه که با تعجب نگام کرد وگفت:چی؟چرا معذرت میخوای؟…
با شرم سرمو انداختم پایین..روم نمیشد بهش بگم ولی با تته پته گفتم:من..من ازتون معذرت میخوام..بابت کولی
بازی که راه انداختم..ولی باور کنید من از بچگی از دو چیز تا سرحد مرگ می ترسم..یکیش سگ و اون یکی هم
مار…بدبختانه با هردوتاش هم روبه رو شدم اینه که خیلی می ترسم..کوچیک و بزرگ هم نداره کلا وحشت
دارم..باز هم ببخشید…
پرهام سمته راستم بود و هومن هم سمته چپم..منم وسط راه می رفتم..رسیدیم جلوی در…
هومن ساکت بود نگاهش کردم که اونم همزمان نگام کرد…
لبخنده کمرنگی زد وبا لحن خاصی گفت:من اگر جلوتو نگرفته بودم اون سگ معلوم نبود چه بلایی سرت بیاره…تو
داشتی تحریکش می کردی..منم باید معذرت بخوام.تو دختره خوبی هستی…به خاطره یه کاره غیره ارادی داری
اینجوری ازم عذرمیخوای اونوقت…
منتظر بودم حرفشو ادامه بده ولی دیگه چیزی نگفت وسریع حالته صورتش عوض شد و یه لبخنده بزرگ زد و در
خونه رو باز کرد.
از همونجا داد زد:صاحبخونه…مهمون نمیخوای؟…کجایی خانم بزرگ؟بیا که نوه ی عزیزت اومده…همون که
عاشقشیااااا…
نمیدونم چرا ولی حس کردم توی لحنش یه غمی نهفته…ولی خب..دلیلشو نمی دونستم شاید هم من اینطور فکر
می کردم و در حقیقت اینجوری هم نبوده…
هر سه رفتیم توی خونه…پرهام درو بست.
با کنجکاوی از همون جلوی در داشتم به اطرافه خونه نگاه می کردم..یه خونه ی خیلی بزرگ ولی ساده با لوازمی
ساده تر…تعجب کرده بودم…این خونه به این بزرگی چرا اثاثیه اش انقدر ساده چیده شده بود؟
یه خانمه مسن همراهه یه خانمه تقریبا 35 36 ساله که زیر بغل اون خانم مسنه رو گرفته بود اومدن سمته ما…
پرهام و هومن رفتن سمتش..
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:سلام به روی ماهت پسرم..خوش اومدید…
پرهام هم سلام کرد وصورته خانم بزرگ رو بوسید خانم بزرگ هم پیشونیه هر دوتاشونو بوسید و لبخند زد…
نگاهش به من افتاد و لبخند از روی لباش محو شد…
رو به پرهام گفت:این دختر دیگه کیه؟…
هومن سریع به جای پرهام جواب داد:بهتون میگم خانم بزرگ…بفرمایید…
هومن زیر بغل خانم بزرگ رو گرفت و به پرهام اشاره کرد …پرهام هم اومد سمته من و گفت:بریم توی سالن..اونا
هم الان میان…
هومن همونطور که خانم بزرگ رو به طرفه یکی از اتاقا می برد گفت:خانم بزرگ چرا روی ویلچرتون
ننشستید؟…اخه شما که میدونی راه رفتن براتون خوب نیست؟..
خانم بزرگ هم گفت:ای مادر…اگه همین دو قدم راه رو هم برندارم که پاهام خشک میشه…
بعد هم رفتن تو یکی از اتاقا و هومن در رو بست…
توی سالن روی مبل با فاصله از پرهام نشستم وبه تابلوهایی که به دیوارا زده شده بود نگاه می کردم…
واقعا زیبا بودن و از ظاهرشون معلوم بود خیلی قدیمی هستن…
پرهام گفت:اینا رو پدربزرگم کشیده…نظرت چیه؟…
بهش نگاه کردم…
-واقعا؟..خیلی خوشگلن..پس پدربزرگتون نقاش بودن؟…
سرشو تکون داد وپا روی پا انداخت و گفت:اره…حرفه اش همین بود…ولی خب تو سن جوونی فوت کرد..
با تاسف گفتم:متاسفم..خدابیامرزدشون. ..
-ممنونم…
یکی از خدمه ها که لباسه خدمتکارا هم تنش بود با ظرفه میوه اومد توی سالن و بعد از پذیرایی از سالن بیرون
رفت…
استرس داشتم و نگران بودم…یعنی هومن الان داره به خانم بزرگ چی میگه؟..خدایا اخر وعاقبته من چی میشه؟…
ادامه دارد…
خانم بزرگ روی صندلی همیشگیش نشست وبه هومن نگاه کرد…
-خب..بگو ببینم این دختره کیه؟..اینجا چکار می کنه؟…
هومن صندلی اش را روبه روی خانم بزرگ گذاشت و روی ان نشست …
انگشتانش را در هم گره کرد و گفت:باشه خانم بزرگ من همه چیزو براتون تعریف می کنم..ولی تا اخرش به
حرفام گوش کنید باشه؟..
خانم بزرگ دستش را توی هوا تکان داد وگفت:د اخه پسر چرا انقدر پیچ و تابش میدی؟بگو و راحتم کن دیگه…
هومن از اول ماجرای اشناییشان با فرشته را برای خانم بزرگ تعریف کرد…
وقتی حرفهایش تمام شد خانم بزرگ که سخت در فکر بود از جایش بلند شد و عصایش را از کنار دیوار برداشت و
لنگان لنگان به طرف تختش رفت و روی ان نشست…اخمهایش در هم بود …
عصایش را کناری گذاشت و گفت:اخه پسر من چطور می تونم به اون دختر اطمینان کنم و اینجا نگهش دارم؟اون
کس و کار نداره؟…مگه میشه یه دخترو از تو خیابون برداشت و اورد تو خونه؟این دیگه چه کاریه اخه؟..
هومن از جایش بلند شد و کناره پای خانم بزرگ زانو زد و دستان چروکیده ی او را در دست گرفت و گفت:خانم
بزرگ من که همه چیزو براتون تعریف کردم..اون دختر بی دفاع بود و من وپرهام کمکش کردیم..و وقتی فهمیدیم
سرپناهی نداره خواستیم کمکش کنیم..اون مدت زیادی اینجا نمیمونه بعد از مدتی از اینجا میره…
خانم بزرگ با اخم گفت:نمی تونم اینجا نگهش دارم هومن..اون دختره مردمه این کار درست نیست…هزار بار هم
بگی اون خوب وپاک و معصومه و بی سرپناهه باز هم غریبه هست و جایز نیست اونو اینجا نگه دارم…
هومن کلافه از جایش بلند شد وگفت:خانم بزرگ چرا ایراده بنی اسرائیلی می گیرید؟اون بنده خدا به ما پناه اورده تا
مدتی از دسته نامادریش و اون پیرمرد در امان باشه …شما که همیشه ادمه خیری بودید و به این و اون کمک
می کردید خب اینبار هم دسته خیرتونو بکشید روی سر این دختر…
خانم بزرگ مشکوک نگاهش کرد وگفت:ببینم هومن..تو چرا انقدر سنگه این دختره رو به سینه میزنی؟هان؟…
هومن کمی هول شد ولی خودش را کنترل کرد وگفت:من کی سنگشو به سینه زدم خانم بزرگ؟…من به خاطره
بی پناهیش میگم..اون شب زخمی شده بود و پرهام نجاتش داد وگرنه ممکن بود هر بلایی سرش بیاد…
-هومن تو میدونی من روی این چیزا خیلی سخت گیرم ولی با این حال این دخترو اوردی اینجا بمونه…نمیدونم
پیشه خودت چی فکرکردی…من غریبه ها رو به راحتی اینجا راه نمیدم..تو که اخلاقه منو میدونی؟…
هومن غمگین نگاهش کرد وگفت:پس..پس چرا سیمین رو به راحتی اینجا راه دادید؟…
خانم بزرگ نگاهش را از هومن گرفت و گفت:چون در موردش اشتباه فکر می کردم..نمیدونستم اون زنه مهربون
و پاک عاقبت یه مار خوش خط وخال از اب در میاد…
هومن به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد:اره اون یه مار خوش خط و خال بود ولی اگر شما نمی ذاشتید اون
پاش به این خونه باز بشه..الان..الان انقدر…
اه عمیقی کشید و سکوت کرد…
خانم بزرگ نگاهی پر محبت به قد وبالای هومن انداخت و گفت:هومن جان..مادر تو که هزار ماشاالله الان دیگه
28 سالته..مردی شدی واسه خودت..وقتشه که تشکیل خانواده بدی..دو روز دیگه میخوای مسئولیت قبول
کنی..باید روحیه ات رو قوی کنی..اخه اینجوری که نمی تونی به زندگیت برسی مادر…
هومن پوزخند زد و پرده را انداخت:هه…زندگی؟کدوم زندگی خانم بزرگ؟زندگیه من در روزش خلاصه میشه به
اون شرکت و کار و کار و کار… شبا هم کابوسای لعنتی دست از سرم بر نمیدارن…خودمو شاد نشون میدم تا مردم
پی به درده درونیم نبرن..فکر نکنن من اون هومنه سابقم که به خاطره اعتیادش گوشه ی خونه افتاده بود و امیدشو
از دست داده بود…من الان هم همه ی سعیمو می کنم روحیمو به دست بیارم..دیگه نمیخوام اینجوری باشم…به خدا
میخوام..از ته دلم میخوام حال وروزم درست بشه ولی حال جسمیم خوبه و از نظره روحی داغونم…چکار کنم
خانم بزرگ؟…
به طرف خانم بزرگ رفت و سرش را روی پای او گذاشت…
خانم بزرگ با مهربانی پشتش زد وگفت:گریه کن پسرم..تو خودت نریز..کی میگه مرد نباید گریه کنه؟…مردا هم
گاهی باید گریه کنن و خودشونو خالی کنن..گریه کن مادر…خودتو سبک کن…
با زدن این حرف هومن به گریه افتاد و صدای هق هق مردانه اش را روی زانوان خانم بزرگ خفه کرد..لبش را
گاز گرفت و چشمانش را به هم فشرد…
بعد از دقایقی سرش را بلند کرد وبدون انکه به خانم بزرگ نگاه کند سریع از جایش بلند شد واز اتاق بیرون رفت
و بی توجه به پرهام و فرشته به طرف در خانه دوید و از خانه خارج شد…
دلش پر بود…از این دنیا از نامردیایی که در حقش شده بود…دوران نوجوانی وجوانیش را به یاد اورد که بیخود و
بی جهت تباه شده بود..
لبه حوض نشست و با حرص چند مشت اب به صورتش پاشید..دستانش را لبه ی حوض گذاشت و به
تصویرخودش در اب خیره شد..
پوزخندی زد و از ته دل داده بلندی کشید و دستش را در اب فرو برد و مقداری اب به هوا پاشیده شد…
با خشم و عصبانیت مشت به درونه اب میزد و مرتب داد می زد…
با احساس دستی که روی شانه اش نشست سرش را بلند کرد..با چشمان به اشک نشسته اش برگشت و به پرهام
نگاه کرد…
پرهام شانه هایش را گرفت و بلندش کرد..
هومن خودش را در اغوش برادرش انداخت و گفت:پرهام به خدا دارم دیوونه میشم…ازاین زندگی خسته شدم..
پرهام او را به خود فشرد وگفت:هومن تو قوی تر از این حرفایی…من میدونم این کار سخته ولی اینو هم میدونم که
تو تواناییشو داری که باهاش مقابله کنی…سعی کن..من هم کمکت می کنم..
هومن خودش را از او جدا کرد وگفت:میدونم..تو هیچ وقت تنهام نذاشتی و همیشه باهام بودی..اینی که جلوت
وایساده رو تو خودت از نو ساختیش …همیشه مدیونتم داداشی…
پرهام به بازوش زد و با چشمک گفت:چاکرتیم به مولا…
هومن خندید وگفت:خاکه زیره فرشتیم داداش…
بعد دستش را پر از اب کرد و به صورت پرهام پاشید..پرهام هم در حالی که با صدای بلند می خندید هر دو دستش
را از اب پر کرد و به طرف هومن پاشید …
خانم بزرگ و فرشته هاج و واج روی ایوان ایستاده بودن و به کارهای بچگانه ی ان دو نگاه می کردن…
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:می بینی؟بچه شدن…از قد و هیکلشون خجالت نمیکشن دارن اب بازی می کنند…
اهی کشید وگفت:هیییییی ادم توی این دوره و زمونه هیچ جوری از کاره این جوونا سر در نمیاره.یه دقیقه داغونند
و شکست خورده …ولی به ثانیه نمیکشه که شاد و شنگول میشن…
به ان دو اشاره کرد وگفت:درست مثل اینا…
بعد هم عصا زنان رفت داخل.. ولی فرشته همانجا ایستاده بود و از طرفی به حرفهای خانم بزرگ فکر می کرد و
از طرفی دیگر به پرهام و هومن خیره شده بود که با سر و صدا دنبال هم می کردند…
*******
پرهام دستش را دور گردن هومن انداخت و هردو با خنده رفتن توی خونه…
فرشته و خانم بزرگ توی سالن نشسته بودند و هر دو مشغول حرف زدن بودند…
یکی از خدمه ها با دو حوله جلوی پرهام و هومن ایستاد و هر کدام یکی از حوله ها را برداشتند و انداختند روی
سرشان و مشغول خشک کردن موهایشان شدند…
ادامه دارد…
بهشون نگاه کردم..سرتاپاشون حسابی خیس شده بود..
هومن کنار خانم بزرگ نشست و پرهام هم روی صندلی کنار من نشست.
خانم بزرگ با لبخند به من نگاه کرد وبعد رو به هومن گفت:پسرم امروز عصر با فرشته برو خرید و واسش چند
دست لباس و وسایل مورد نیازشو بخر و بیار اینجا…
هومن بهت زده یه نگاه به من کرد و یه نگاه به خانم بزرگ وگفت:چی؟…یعنی…
خانم بزرگ سرشو تکون داد وگفت:اره پسر…فهمیدی که چی گفتم؟..یادت نره…
هومن از روی صندلی نیم خیز شد و گونه ی خانم بزرگ رو بوسید.
-الهی من قربونتون بشم خانم بزرگ…خیلی با مرامی …دمت گرم…
خانم بزرگ صورتشو جمع کرد وگفت:پسر با مرام چیه؟دمت گرم یعنی چی؟…ناسلامتی مهندس این مملکتی…
پرهام خندید وگفت:از مهندسی فقط اسمشو یدک می کشه وگرنه این کجاش به مهندسا شبیهه خانم بزرگ؟
هومن گفت:پری جون تو هم؟…داداش بیا شرکت ببین کارمندام چطوری ازم حساب می برن…اینجوری به من نگاه
نکنا…به موقعش از سگ بهتر پاچه می گیرم.
به من نگاه کرد وبا لبخند گفت:حتی بهتر از گرگی سگ با وفای خانم بزرگ …
از حرفاش خنده ام گرفته بود…
با یاداوری اون سگ و کولی بازی که توی حیاط راه انداخته بودم با شرم سرمو انداختم پایین که خانم بزرگ هم
خندید وگفت:تمومشو از پشت پنجره دیدم….
بهش نگاه کردم…
رو به من گفت:دخترم گرگی با غریبه ها اینجوری می کنه .. من جوری تعلیمش دادم که به مردا و ادمای
غریبه حمله کنه و امانشون نده ولی با پرهام و هومن کاری نداره چون خودم اینطور خواستم…
پس حرفایی که هومن و پرهام در مورده خانم بزرگ میزدند راست بود؟اخه چرا از مردا بدش میاد و اینجا
راهشون نمیده؟یعنی حتی با نوه هاش هم اینطوریه؟
پرهام گفت:خانم بزرگ چی شد که قبول کردی فرشته خانم اینجا بمونه؟
خانم بزرگ لبخند مهربونی زد وبه من نگاه کرد وگفت:من خودم حرفامو باهاش زدم…باور دارم که فرشته دختر
خوب ومهربونیه..دوست دارم تا هر وقت که میخواد اینجا پیشه من بمونه ولی ….
نگاهش کردم که ادامه داد:فرشته جان…دخترم هر چی فکر می کنم می بینم نه کارنامادریت درست بوده و نه کار
تو که از خونه فرار کردی…به هیچ جوابی هم نمیرسم.دخترم اگر اون شب یه بلایی سرت می اومد تو
می خواستی چکار کنی؟..
یه نگاهه کلی به هر 3تاشون انداختم و رو به خانم بزرگ گفتم:خانم بزرگ من همه ی حرفاتونو قبول دارم ولی
اون زن داشت با اینده ی من بازی می کرد…من این ازدواجه زوری رو نمی خواستم.من نمی تونستم ایندهمو به
پول بفروشم…میدونم اینکه فرار کردم هم درست نبوده ولی خب اگر تا 5 دقیقه ی دیگه اونجا می موندم همه چیز
تموم میشد و من به عقد اون پیرمرد در می اومدم..من حتی حاضر بودم بمیرم ولی زنه اون نشم.
همه سکوت کرده بودن …پرهام و هومن با دقت به حرفام گوش می دادن..
خانم بزرگ اه کشید وگفت:هییییییی مادر هر چی خدا بخواد همون میشه…لابد تقدیرت اینجوریه…
هیچ کاره خدا بی حکمت نیست..حتما حکمتی توش هست…امیدت به خدا باشه…
سرمو به نشونه ی تاییده حرفاش تکون دادم و لبخند کمرنگی زدم.
*******
پرهام رفته بود مطبش وهومن هم قبول کرده بود که منو ببره خرید تا چیزهایی که نیاز دارمو بخرم..خودم به
اندازه ی کافی پول داشتم و نمی خواستم زیر دینشون باشم..
هومن جلوی یکی از پاساژا نگه داشت و هر دو پیاده شدیم. هومن جلو می رفت و منم اروم پشت سرش حرکت
می کردم..
یه بلوزجذبه مردونه ی سفید تنش بود که چهارشونه تر نشونش می داد و یه شلوار جین مشکی هم پاش بود…
واقعا خوش تیپ و جذاب بود و چهره اش هم خیلی شبیه پرهام بود فقط رنگ چشماشون و رنگ پوستشون کمی با
هم فرق می کرد.
هومن جلوی یه مانتو فروشی ایستاد ورو به من گفت:بریم تو.. هر کدومو انتخاب کردی رو برمیداریم.
قبول کردم…رفتیم توی مغازه…دور تا دورش پر بود از مانتو های زیبا و با طرحای زیباتر و صدالبته قیمتای
خوشگلتر…
دو تا انتخاب کردم یکیش مشکی بود که به نظرم رنگش وطرحش خیلی سنگین و زیبا بود ودومی هم به رنگ
سفید بود که از حالتش خیلی خوشم اومد بیشتر از همه از کمربنده بزرگی که دوره کمرش می خورد خوشم اومده
بود…
وقتی پروشون کردم دیدم واقعا بهم میاد…مخصوصا مانتو سفیده که خیلی جیگر بود..
از اتاق پرو اومدم بیرون که دیدم هومن درحالی که چند دست مانتو و شلوار دستشه پشت در وایساده با تعجب بهش
زل زدم که خندید ومانتو شلوارا رو ریخت توی بغلمو گفت:برو اینارم پرو کن…
وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم و همین طور دارم نگاهش می کنم…هولم داد توی اتاق و گفت:د زود باش
دیگه…پرو کردن همه ی اینا تا شب وقت می بره…من بیرون منتظرم..
در رو بست …
رو به اینه ایستادم و به زور از پشته لباسا به خودم نگاه کردم… از قیافه ام خنده ام گرفته بود..انگار هر چی مانتو
و شلوار تو این مغازه بود رو جمع کرده بود وریخته بود توی بغل من…
ولی من که پول اینا رو ندارم بدم؟…ولی پوشیدنشون هم خالی از لطف نبود…میپوشم بعد میگم نپسندیدم..اره
اینجوری بهتر بود…
یکی یکی همشونو تنم کردم و واسه خودم جلوی اینه ژسته مانکنا رو می گرفت…خدایش سلیقه اش حرف
نداشت..یکی از یکی خوشگل تر بود…دروغ چرا؟از همشون خوشم اومده بود ولی پولشونو نداشتم که همه رو
بخرم…بالاخره کارم تموم شد و از اتاق اومدم بیرون…ولی هومن تو مغازه نبود..
رو به خانمی که مسئول فروش بود گفتم:فقط همین دوتا رو می برم..چقدر باید بدم؟…
اون خانم که دختر جوونی بود با لبخند گفت:اون اقایی که همراهتون بودن پول همهشونو حساب کردند..
بعد یکی یکی مانتوهایی که پرو کرده بودمو برام بست و داد دستم…
منم همونطورهاج و واج مونده بودم…
از این کارش هیچ خوشم نیومد..من که صدقه بگیر نبودم…
با اخم از مغازه رفتم بیرون که دیدم کمی اونطرف تر وایساده و داره با یه دختره جوون که تیپ امروزی هم داشت
میگه و می خنده..
همونجا وایسادم تا حرف زدنش با اون دختر تموم بشه ….
ولی یه لحظه برگشت و منو دید…بعد نمیدونم به اون دختر چی گفت که اونم با ناز خندید و با هومن دست داد و
رفت.
هومن به طرفم اومد و پلاستیکا رو از دستم گرفت…
بهش توپیدم:اقا هومن شما درمورد من چی فکر کردید؟…مگه من صدقه بگیرم؟
با تعجب سرجاش وایساد و نگاهم کرد:این حرفا چیه میزنی؟حالت خوبه؟…
-من خودم به اندازه ی کافی پول داشتم و می تونستم واسه خودم خرید کنم…چرا شما پول لباسا رو دادید؟اینکارتون
میشه گفت یه جور توهین به من بود.
لبخند زد وبا شیطنت گفت:میدونم پول داری ولی مگه به تو یاد ندادن که وقتی یه خانم با شخصیت با یه اقای
باشخصیت تر از خودش میاد بیرون حق نداره دست تو کیفش کنه و پول بده؟…خیره سرم منم مردم دیگه..غیرتم
بر نمی داره زن که باهامه دست تو کیفش بکنه …
بعد از زدن این حرف افتاد جلو و منم سرجام وایساده بودم وهمونطور داشتم نگاهش می کردم…بابا خوش غیرت…
ایستاد و به طرفم برگشت و با التماس گفت:بیا دیگه…اونجا وایسادی حاجت بگیری؟…دختر داره شب میشه منم
کلی کار وبدبختی ریخته سرم…
سرشو بالا گرفت وبا ناله گفت:ای خدا…ما اگه نخوایم کار خیر بکنیم باید کی رو ببینیم؟…چه دردسری واسه خودم
درست کردما…
باز به من نگاه کرد و وقتی لبخند رو روی لبام دید گفت: د بیا دیگه….چیه خدا حاجتت رو داد یا معجزه شده که
داری می خندی؟…
رفتم طرفش وگفتم:هیچ کدوم دارم به شما می خندم…
بامزه نگام کرد وگفت:دست شما واقعا درد نکنه…تا امروز همه یه جورایی بهم میگفتن واسه خودم دلقکی هستما
ولی من باورم نمی شد ولی الان بهم ثابت شد…
جلوی ماشین ایستادم و گفتم:چطور اونوقت؟…
در ماشینو باز کرد وپلاستیکا رو گذاشت صندلی عقب و بدون اینکه نگام بکنه گفت:چون این دفعه یه فرشته اینو
بهم گفت…برای همین باورم شد.
بعد هم یه نگاه سریعی بهم انداخت و نشست پشت فرمون…
از حرفاش چیزی سر در نمیاردم ..یعنی منظورش ازاین حرف چی بود؟
با صدای بوق ماشینش از ترس پریدم هوا…
هومن با این حرکتم زد زیر خنده و اشاره کرد سوار بشم..
بهش چشم غره رفتم و نشستم توی ماشین…
اون روز چند جای دیگه هم رفتیم و وسایل مورده نیازمو خریدیم…
هومن نذاشت پول هیچ کدومو من بدم…یه جورایی از این کارش خوشم اومده بود ولی خب خیلی خیلی هم معذب بودم.من که با
اون نسبتی نداشتم که اونم بخواد واسم پول خرج کنه…
ولی چیزی هم نمی تونستم بگم..در هر صورت ..با این حساب من خیلی بهشون مدیون بودم.
ادامه دارد…
2 روز از اومدنم به این باغ می گذشت…
توی حیاط زیر درختا نشسته بودم و به روبه روم زل زده بودم…
خانم بزرگ وقتی فهمیده بود از سگ می ترسم به سرایدار گفته بود اونو ببنده ته باغ…چه جالب..سرایداره اینجا
مرد بود اونوقت به جز پرهام و هومن مرد دیگه ای نمی تونست وارده این باغ بشه…ادم چه چیزایی که نمی شنوه
ها…
خدایش خیلی کنجکاو بودم دلیل این کار خانم بزرگ رو بدونم ولی خب نه روم می شد بپرسم و هم اینکه به من
ربطی نداشت..
به خودم تشر زدم: د اخه به تو چه دختر؟…خودت کم بدبختی و گرفتاری داری؟..
خانم بزرگ یکی از بهترین اتاقاشو در اختیارم گذاشته بود..به گفته ی خودش اون اتاق… براش پر از خاطره از
پسرش بود…پسرش مهرداد یا همون پدر پرهام و هومن…
یه لحظه فکرم رفت سمت پدرم و شراره…
یعنی الان دارن چکار می کنند؟لابد همه جا رو زیرپا گذاشتن…دلم برای بابام تنگ شده بود ولی وقتی یاد کتکاش و
حرفاش و بی مهریاش می افتادم قلبم تیر می کشید و اشک توی چشمام جمع می شد و تنها کلمه ای که می اومد
توی ذهنم چرا بود…واقعا چرا؟…
همونطور که توی فکر و خیالاته خودم غرق شده بودم صدای بوق ماشین شنیدم و بعد هم دیدم ماشین پرهام وارد
باغ شد و گوشه ی باغ ترمز کرد…از ماشینش پیاده شد…
با دیدنش از جام بلند شدم و به طرفش رفتم…

یک نظر

  1. سلام دوستان..
    این رمان جلد دوم رمان دیگه ای هستش؟؟
    اگر اینطوره آیا دو جلد به هم ربط دارن؟؟ یعنی اگر جلد یک رو نخوندم نمیشه از جلد دوش سر در بیارم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن