رمان برتر https://www.romanbartar.com دانلود بهترین رمان های برتر Wed, 01 Apr 2020 16:52:46 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4 https://www.romanbartar.com/wp-content/uploads/2019/07/cropped-Untitled2-32x32.png رمان برتر https://www.romanbartar.com 32 32 رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 66 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/#comments Wed, 01 Apr 2020 16:52:46 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1766 #نفس آروم در اتاق‌و باز کردم که همراه با تقی که کرد بی‌اراده لبم‌و گزیدم. پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم که طبق حدسم هنوزم خواب بود. از فکر شیطانی‌ای توی سرم بود آروم خندیدم و کنارش نشستم. کیف لوازم آرایشم‌و روی میز گذاشتم و واسه مطمئن شدن گفتم: رایان؟ اما جوابی نداد. قلبم از هیجان …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 66 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
#نفس

آروم در اتاق‌و باز کردم که همراه با تقی که کرد بی‌اراده لبم‌و گزیدم.
پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم که طبق حدسم هنوزم خواب بود.
از فکر شیطانی‌ای توی سرم بود آروم خندیدم و کنارش نشستم.
کیف لوازم آرایشم‌و روی میز گذاشتم و واسه مطمئن شدن گفتم: رایان؟
اما جوابی نداد.
قلبم از هیجان تند می‌تپید و به سختی خندم‌و کنترل می‌کردم.
همه به جز من و رایان و آرام و رادمان صبح خیلی زود رفته بودند کوهنوردی و از اونجایی که ما چهارتا واسه نسل الانیم و ضد سحر خیزی راضیشون کردیم بذارند بخوابیم اما به طور زجرآوری زودتر بیدار شدم، درست مثل روزهای تعطیلی مدارس که می‌خوای بیشتر بخوابی اما دقیقا همون ساعت بازم بیدار میشی حرص آوره.
با خودم گفتم چیکار کنم چی‌کار نکنم که روز ولنتاینی این شیطنت به سرم زد.
امیدوارم باهام لج نیوفته که امروز چیزی بهم نده.
با شیطنت آروم خندیدم.
از توی کیف رژ لبم‌و برداشتم و درش‌و باز کردم.
خداکنه هنوزم مثل قبل خوابش سنگین باشه.
اول نگاهی به رادمان انداختم بعد مشغول کارم شدم.
رژلب قرمزم‌و به طور سخاوتمندانه‌ای روی لبش کشیدم.
ریملم‌و برداشتم و آروی روی مژه‌های بلندش کشیدم.
با رژ صورتیم روی پیشونیش نوشتم ” I love you ”
تکونی خورد که سریع رژ رو ازش دور کردم و نفس‌و تو سینم نگهش داشتم.
به پهلو غلت زد که نفس حبس شدم‌و رها کردم.
آروم بلند شدم و با احتیاط اون طرف نشستم.
رژ قرمزم‌و روی لبم کشیدم و بعد عمیق گونش‌و بوسیدم.
با رژ مایع جگری روی اون گونش نوشتم و کشیدم ” رایان ♡ نفس ”
سر انگشت‌هام‌و بوسیدم و با صدای خفه‌ای گفتم: جون لعنتی عجب دافی شدی!
دستم‌و محکم روی دهنم گذاشتم تا صدای خندم بلند نشه.
گوشیم‌و از توی کیف درآوردم و ازش چندتا عکس گرفتم.
درآخر که دیگه خندم کم کم داشت غیر قابل کنترل می‌شد وسیله‌های جرمم‌و برداشتم و سریع از اتاق بیرون زدم…..
مشغول سرخ کردن سوسیس‌ها بودم و آرام و رادمانم روی مبل نشسته بودند و خیره به گوشی درمورد این و اون تبادل نظر می‌کردند.
تموم مدت قیافه‌ی رایان جلوی صورتم میومد و تا مرز خنده می‌کشوندم اما به سختی خودم‌و کنترل می‌کردم.
آقا هنوزم خوابه.
سوسیس‌ها رو توی چهارتا بشقاب ریختم و روی اپن گذاشتم.
– بیا نون و بشقاب‌ها رو ببر.
از جاش بلند شد.
با صدای برخورد در به دیوار نگاهمون به سمت ته هال کشیده شد.
رایان بود اونم حسابی خواب‌آلود و با موهای آشفته.
به این سمت اومد و خمیازه‌ای کشید.
– چه عجب زودتر از من بیدار شدید.
از شدت خنده نفسم‌و حبس کردم و در تلاش اینکه نخندم شکمم هر لحظه منقبض‌تر شد.
نزدیک‌تر که اومد و چهرش واضح شد اول اون دوتا با چشم‌های گرد شده نگاهش کردند اما یه دفعه چنان زدند زیر خنده که دیگه نتونستم تحمل کنم و به تلافی این دو ساعت روی اپن خم شدم و از ته دل خندیدم.
رایان از شدت خنده از مبل روی زمین پرت شد و آرامم همونجا نشست و روی زمین ریسه رفت.
رایان هاج و واج نگاهمون کرد.
– چتونه؟ مگه دلقک دیدید؟
آرام با خنده داد زد: کار توعه نفس؟
از خنده نمی‌تونستم حرف بزنم و تنها اپن‌و بغل کرده بودم.
رایان: دیوونه شدید؟
رادمان همونطور که پیرهنش‌و تو مشتش گرفته بود به سختی کلمات‌و ادا کرد: یه… نگاه… به خودت… توی… آینه بنداز.
رایان با چهره‌ای سردرگم به سمت آینه‌ی قدی کنار هال رفت.
دو دستم‌و محکم روی دهنم گذاشتم و با دو و خم شده از شدت خنده به سمت در حیاط دویدم.
تا اومدم دمپایی‌و پام کنم صدای دادش بلند شد.
– نفس بیچارت می‌کنم.
فرار رو بر قرار ترجیح دادم و با برهنه با خنده جیغی کشیدم و توی حیاط دویدم که از سرمای زمین لرز تو تنم افتاد.
کمی که دور شدم چرخیدم.
دندون روی دندون سایید و دستش‌و به گونش کشید که اخم ساختگی کردم و خندون گفتم: عه! چرا پاکش کردی؟ اینقدر با دقت بوسیده بودمت!
یه دستش مشت شد و اون یکیش تهدیدوار به حرکت دراومد.
– من فقط تو رو بگیرم نفس.
این‌و گفت و به سمتم هجوم آورد که جیغی کشیدم و بازم دویدم.
با خنده بلند گفتم: عزیزم چرا الکی عصبی میشی یه کم دقت کنی می‌بینی دختر کش شد.
غرید: جرئت داری وایسا.
سریع از پله‌ها پایین اومدم و از راه سنگ فرش شده داد زدم: خالد؟
با دو به همراه افشین از توی اتاقکشون بیرون اومد.
– چی شده خانم؟
سریع پشت یکی از ماشین‌ها پناه گرفتم.
– این ارباب زخمیت‌و آروم کن می‌خواد بکشتم.
دست‌های مشت شدش‌و روی کاپوت گذاشت.
– بیا اینجا ببینم.
طره‌ای از موهام‌و دور انگشتم پیچیدم و با ناز گفتم: دوست دخترم میشی خانمی؟
آتیش توی چشم‌هاش شعله‌ور شد.
اومد به سمتم بیاد که خالد نفس زنان بهمون رسید.
– ارباب؟
رایان بهش نگاه کرد اما خالد یه دفعه دستش‌و روی دهنش گذاشت و نگاهش پر از خنده شد.
نگاه از رایان گرفت.
– فکر کنم مسئله خصوصیه ارباب، با اجازه.
این‌و گفت و فرار کرد.

رایان پلک روی هم گذاشت و نفس فوق العاده عمیقی کشید.
آروم ماشین‌و دور زدم و یه دفعه روی کمرش پریدم که بدبخت از جا پرید.
گردنش‌و سفت چسبیدم و نزدیک گوشش اغواگرانه زمزمه کردم: تو که دوست نداری عشقت‌و بزنی، عشقی که حسابی دوست داره هوم؟
مشت‌هاش‌و روی ماشین نگه داشت و سرش‌و کمی کنار کشید اما با شیطنت لبم‌و روی گوشش گذاشت و آروم لب زدم: رایان؟
دستش‌و روی گوشش گذاشت و چشم بسته گفت: نکن نفس، از کمرم بیا پایین.
دو طرف لبش‌و گرفتم و بوسه‌ای بهش زدم.
با خنده‌ی کنترل شده‌ای گفتم: تا حالا لب رژلبی نبوسیده بودم.
یه دفعه دستش‌و به عقب برد و موهام‌و توی مشتش گرفت که صورتم از سوزش درهم رفت و سعی کردم موهام‌و آزاد کنم.
– فسقلی حالا تو من‌و دست می‌ندازی؟
اینبار صداش پر از خنده و حرص بود.
– صورت من‌و دفتر نقاشی می‌کنی هان؟ اونم تو روز ولنتاین؟
مرموزانه گفتم: ببین عزیزم اصلا به ذهنت خطورم نکنه که چیزی بهم ندی چون اگه اینکار رو بکنی عکس‌های خوشگلی که ازت گرفتم‌و توی اینستا پخش می‌کنم.
با یه نفس پر حرص زبونش‌و به لبش کشید.
– امروز که صددرصد یه چیزی بهت میدم اما دوست دارم الان بدم، بریم توی اتاق درارم قشنگ و واضح ببینیش.
از اونجایی که ذهنم شدید منحرفه و مطمئنم خودشم لحنش منظور داره فکم قفل شد.
– باشه واسه خودت کاری باهاش ندارم.
– اوه عزیزم بهش برخورد، چند روز دیگه زیاد باهاش کار داری اون وقت بهت محل نمیده.
با گفتن بی‌شعوری مشتم‌و محکم به شونش کوبیدم و از کمرش پایین پریدم.
چرخید و با قیاقه‌ی مرموزی دست‌هاش‌و پشت سرش به ماشین گذاشت.
– نظرت چیه خوشگلم؟ بریم ببینیش؟ تازشم صبحونه هم هنوز نخوردی سیر نیستی وقت خیلی مناسبیه واسش.
دست مشت شدم‌و بالا آوردم و دهنم‌و باز و بسته کردم اما هیچ تهدیدی توی ذهنم نیومد.
مشتم‌و انداختم و درمقابل نگاه‌های پر از پیروزیش با قدم‌های تند و محکم به سمت پله‌ها رفتم.
با خنده بلند گفت: تصمیم اشتباهی گرفتی خانمم.
دستم‌و بالا بردم و جیغ زدم: خفه رایان.
خودمم خندم گرفت که سریع لبم‌و گزیدم.
بیشعور مثبت هیجده!
تو حال خودم داشتم قدم میزدم اما با دستی که روی پهلوهام نشست و یه دفعه بلندم کرد از ته دل جیغی کشیدم.
بین اون بازوهای گندش گرفتم که تازه به ریز میز بودنم در برابر این هرکول به طور کامل یقین پیدا کردم.
– آخ جوجه‌ی من چقدر ریز میزه‌ای فقط جون میده بغلت کنم.
ضربه‌ای به دستش زدم.
– تو زیاد گنده‌ای؛ حتی از برادرتم هیکلی‌تری، به کی رفتی؟
خندید.
– خوشگلم من اینطوری آفریده شدم تا تو رو تو بغلم حبس کنم.
سعی کردم نخندم و سرم‌و کمی به عقب چرخوندم.
– اونوقت من چرا اینطوری آفریده شدم؟
– بخاطر اینکه جز من تو بغل یکی دیگه جا نشی، ما دوتا مثل قفل و کلید می‌مونیم اما شاه کلیدم نمی‌تونه جای تو رو بگیره.
خندیدم و با لذت سرم‌و به سرش تکیه دادم و کلا تو بغلش ولو شدم.
– چرا من اینقدر دوست دارم؟
– تو به من بگو، چیکار کردی که اینطوری عاشقت شدم؟
دستم‌و از کنار صورتش توی موهاش سوق دادم.
– اگه دلیل داشت که اسمش‌و نمی‌شد گذاشت عاشقی، عشق همیشه ضد منطقه.
روی زمین گذاشتم که به سمتش چرخیدم.
– غول دوست داشتنی.
سعی کرد نخنده و با هر دو دستش موهام‌و پشت گوش‌هام بردم.
– مورچه‌ی دلبر.
خندیدم که خودشم خندید و دستش‌و دور شونم حلقه کرد و به سمت ساختمون رفتیم.
دستگیره رو گرفتم تا در رو باز کنم اما با چیزی که دیدم چشم‌هام گرد شدند و رایان زد زیر خنده که زود دستم‌و روی دهنش گذاشتم و کنار دیوار کشیدمش.
با خنده آروم گفتم: هیس!
دستم‌و تو دستش گرفت و آروم لب زد: بیا خلوتشون‌و به هم نزنیم.
صدای پر حرص آرام بلند شد: بسه رادمان بهت رو دادم پررو شدیا!
رادمان شیطنت‌بار گفت: حرف نزن بذار تا نیومدند یه دل سیر عروسم‌و ببوسم.
– الان حال میده یهو وارد بشیم.
خندون گفتم: گناه دارند.
– کجاش گناه دارند من گشنمه!
بعد از رو به روم گذشت که با خنده و چشم‌های گرد شده گفتم: رایان نرو.
اما توجهی نکرد و یه دفعه در رو باز کرد که صدای جیغ آرام بلند شد و افتادن یه چیزی به گوشم رسید.
از پشت سر رایان که به کنارش اومدم دیدم رادمان‌و از مبل انداخته پایین.
بازوی رایان‌و گرفتم و هم پاش خندیدم.
– ببخشید که خلوتتون‌و به هم زدیم.
آرام با حرص چندین بار رادمانی که می‌خندید رو زد و گفت: بیشعور همش باید قربانی پررو بودنت بشم.
لگدی بهش زد.
– گمشو برو یه جایی صبحونه بخور که چشمم بهت نیوفته.
رایان با خنده گفت: آخه خواهر من چرا از خجالت سرخ میشی؟ عادیه نگاه کن.
یه دفعه فکم‌و گرفت و بلافاصله لبم‌و شکار کرد که چشم‌هام گرد شدند و از خجالت گونه‌هام گر گرفتند.
بوسه‌ی عمیقی زد و عقب کشید.
– دیدی؟
لبم‌و گزیدم و با نیم نگاهی به اون دوتا مشتم‌و بهش کوبیدم که پررو خندید.
رادمان همون پایین تکیه به مبل پاهاش‌و دراز کرد و خونسرد گفت: دیدی؟ عادیه آرام جون.

هردومون هم زمان باهم دندون‌هامون‌و روی هم فشار دادیم.
– خوب معلومه که دوتاتون داداشید.
آرام از جاش بلند شد.
– بریم جایی که این دوتا نباشند صبحونه بخوریم خواهری.
– بری آبجی جونم.
بعدم لگدی به رایان زدم و به سمت آشپزخونه رفتیم.
دست‌هامون‌و که شستیم روی صندلی‌های تک پایه‌ی پشت اپن نشستیم و هرکدوم یه بشقاب برداشتیم.
نون‌و از اون طرف برداشت و وسطمون گذاشت.
– بخور جون بگیری خواهری هر چی فنه بتونیم روشون پیاده کنیم یه کم ادب بشند.
خندیدم و یه لقمه گرفتم.
رادمان دستش‌و محکم توی دستش رایان گذاشت و بلند شد.
– امروز ولنتاینه آرام جون، یه کم مواظب باش.
آرام یه لقمه گرفت.
– تو فقط جرئت کن چیزی واسم نخری رادمان جون، اون وقت باید با عزرائیل سلام و علیک کنی؛ تازشم عمو ایمانم خیلی رو من حساسه بفهمه کاری کردی که من ناراحت شدم دمار از روزگارت درمیاره تازشم…
رادمان سریع دست‌هاش‌و بالا گرفت.
– باشه باشه این حجم از تهدید رو روسیه هم بر علیه فرانسه نکرده بود!
هردوشون آرنج‌هاشون‌و روی میز گذاشتند.
رادمان: اما خانمم اینجا جای صبحونه خوردن نیست باید بشینی کنارم یه چیزی از گلوم پایین بره.
لقمه‌ای درست کردم و رو به روی رایان گرفتم که خیره به چشم‌هام با لبخند عمیقی لقمه رو توی دهنش برد.
آرام: پس همه‌ی این‌ها رو ببر توی هال.
رادمان بشقاب خودش و آرام‌و برداشت.
بلند شدم و خواستم بشقاب‌ها رو بردارم اما رایان زودتر برش داشت که لبخندی روی لبم نشست.
– برو بذارشون بعد دستات‌و بشور.
دور میز مبل نشستیم.
رادمان: بیاین فضا رو با یه آهنگ رمانتیک کنیم.
بعدم گوشیش‌و از روی مبل برداشت.
آرام لقمه‌ای واسش گرفت و توی دهنش گذاشت.
نگاهی به رایان انداختم.
– میگما نمی‌خوای بری صورتت‌و بشوری؟
سری بالا انداخت.
– با عشق اینا رو روی صورتم کشیدی دلم نمیاد.
با خنده بازوم‌و بهش کوبیدم.
– دیوونه!
خندید.
با بخش شدت آهنگ if you wana سری تکون دادم و بعد از قورت دادن لقمم گفتم: یعنی عاشق این آهنگم، از وقتی عاشق شدم متنای این اهنگ خیلی واسم معنی پیدا کردند.
آرام: اصلا یه ریتم خیلی آرام بخشی داره.
یه لقمه گرفتم.
با خنده ادامه داد: یادته مثل دیوونه‌ها نشسته بودیم ترجمش می‌کردیم بعد یادمون اومد توی گوگل اگه یه سرچ بزنیم ترجمه‌ی متن این آهنگ واسمون میاره.
با دهن پر خندیدم و سری تکون دادم.
رادمان: امشب بریم خیابون گردی جاهای دیدنی‌و ببینیم بعد بریم کافه.
رایان سری بالا انداخت.
– نه، میریم شهربازی اونم جایی که من میگم.
رادمان: چرا؟
رایان خیره نگاهش کرد اما حرفی نزد که رادمان با چشم‌های ریز شده بهش چشم دوخت.
سردرگم نگاهم‌ بینشون چرخید.
یه دفعه رادمان لبخند عمیقی زد و کشیده گفت: اوکی، حله داداش.
مشکوک گفتم: چه خبره؟
رایان لقمه‌ای توی دهنش گذاشت.
– هیچی خانمم داشتم با نگاهم راضیش می‌کردم بریم شهربازی.
یه مقدارم قانع شدم.
– راستش‌و…
رادمان: صبحونمون سرد شد یخ زد، آهنگم داره تموم میشه بخورید قبل از اینکه دیوارای محترم بیاین یه کم عشق کنیم.
آرام با ابروهای بالا رفته گفت: دیوارا؟
– آره درست مثل دیوار می‌مونند، بینمون میان تا به هم نزدیک نشیم.
زد توی سرش.
– خیر سرم خواستگاری کردم ازت اما وضع همونه.
خندیدیم.
آرام دستش‌و گرفت و بوسه‌ای بهش زد.
– اینقدر حرص نخور زود موهات سفید می‌شه.
رو به رایان گفتم: شهربازی خز شد، کپنش‌و رادمان تموم کرد.
یه تای ابروش‌و بالا انداخت.
– کی گفته منم می‌خوام کار رادمان‌و بکنم؟ اگه میگم بریم اونجا چون خبر دارم ولنتاین که می‌شه بعضی از وسیله‌هاش نیم‌بها می‌شند، یه ساعتی میریم اونجا بعد میریم کافه یا رستوران یه چیزی می‌خوریم و کادوهامون‌و میدیم.
کاملا پنچر شدم.
رادمان: آره بابا خوبه، ولنتاینم مثل روزای دیگه.
با قیافه‌ی آویزون نگاه ازش گرفتم و به خوردنم ادامه دادم.
تقصیر خودمه؛ خودم گفتم تا درمان نشدی حق نداری بیای خواستگاریم، وگرنه امشب مطمئن بودم یه سوپرایز بزرگی تو سر داشت.
نفس پر حسرتی کشیدم.
نفس دیوونه؛ چرا این شرط‌و واسش گذاشتی آخه؟
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 66 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/feed/ 6
رمان تبار زرین پارت 31 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31/#respond Wed, 01 Apr 2020 16:49:56 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1764 همچنان داشت می‌آمد. وای خدا، انگار این کار وظیفه ملکه بود. عالی بود. خیلی عالی بود! جلوی من ایستاد و گفت: «ملکه زرین من، وقتی روحش داشت به دنیای دیگه می‌رفت، شما رو تماشا کردم که داشتین به چشم‌هاش نگاه می‌کردین. این باعث افتخار منه که مشعل رو به شما تعارف کنم تا خاکسترش رو …

نوشته رمان تبار زرین پارت 31 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
همچنان داشت می‌آمد.

وای خدا، انگار این کار وظیفه ملکه بود.

عالی بود. خیلی عالی بود!

جلوی من ایستاد و گفت: «ملکه زرین من، وقتی روحش داشت به دنیای دیگه می‌رفت، شما رو تماشا کردم که داشتین به چشم‌هاش نگاه می‌کردین. این باعث افتخار منه که مشعل رو به شما تعارف کنم تا خاکسترش رو هم به آسمان‌ها بفرستین تا بدنش هم بتونه به روحش بپیونده.»

سپس مشعل را به سمت من گرفت.

لعنتی.

خب کاری از دستم بر نمی‌آمد، بنابراین به تل هیزم نگاه کردم. سپس به درمانگر نگاه کردم و پرسیدم: «اسمش رو می‌دونستی؟»

لحظه‌ای صورتم را از نظر گذراند، سپس نگاهش گرم شد و گوشه لب‌هایش به لبخندی بالا رفتند.

«اسمش ماهیا بود، ملکه زرین حقیقی من.»

سر تکان دادم. سپس نفس عمیقی کشیدم و به سمت هیزم رفتم.

به جسد خوابیده به روی هیزم‌ها نگاه کردم، چیز زیادی نتوانستم ببینم به جز این‌که پارچه‌های کنفی سفید عوض شده بودند، هیچ خونی در کار نبود و صورتش هم در کفن پوشیده شده بود.

سپس به زن جوان کورواکی فکر کردم که احتمالاً در شب رژه عروسی‌اش در بین مسیر راه رفته و به جنگجوها نگاه کرده بود و کنجکاو بود که کدام‌یک مال او خواهد شد، شاید حتی به خاطر زندگی‌اش به عنوان همسر یک جنگجو هیجان‌زده هم بود و در سه هفته کوتاه، خوار و خفیف شده بود، بی‌حرمت شده، آزار دیده و کتک خورده بود.

برگشتم و دییندرا را صدا کردم.

خیلی سریع پیش من آمد.

هنگامی که به من رسید زمزمه کردم: «می‌تونی ترجمه کنی؟»

سر تکان داد.

شروع کردم: «می‌تونی بگی نه اگه-» ولی سرش را تکان داد و دستش را روی بازویم گذاشت.

«من حرف‌های شما رو ترجمه می‌کنم ملکه من.»

به او لبخند زدم.

وقت را هدر ندادم تا آرامشم را از دست ندهم، به سمت جمعیت برگشتم و با صدای بلندی به زبان کورواکی شروع به حرف زدن کردم. تمام تلاشم را کردم و امیدوار بودم که گند نزنم.

«من به تازگی عضو کورواک شدم و زبان شما رو تازه دارم یاد می‌گیرم. هنوز به اندازه کافی یاد نگرفتم که به ماهیای جوان توی مراسم تشییعش پیش از این‌که خاکسترش رو به آسمان‌ها بفرستیم، ادای احترام کنم. بنابراین دوستم دییندرا حرف‌هایی که توی آهنگی که چندین روز پیش به امید این‌که به روحش برسه و چند لحظه‌ای بهش آرامش بده رو برای شما ترجمه می‌کنه. پیش از مرگش به من گفته بود جایی که در موردش آواز خونده بودم، سرزمینیه که می‌خواست بره. حالا، اون آواز رو براتون می‌خونم، بنابراین می‌فهمید که ماهیا کجاست و در چه جای شادیه.»

به دییندرا نگاه کردم و او برایم سر تکان داد.

سپس بدون همراهی موسیقی شروع به آواز خواندن کردم. عالی انجامش نمی‌دادم، ولی خرابکاری هم نکردم. مطمئناً شبیه به فرشته‌ها آواز نمی‌خواندم، هرچند نمی‌دانستم فرشته‌ها چطور آواز می‌خواندند. خبر خوب این بود که زمانی که چشم‌هایم را بستم و ذهنم را کاملاً به آوازم معطوف کردم، تمام کلماتش را به یاد آوردم. چنان غرق آوازم شده بودم که حتی صدای ترجمه دییندرا را وقتی داشت آوازم را ترجمه می‌کرد نمی‌شنیدم.

وقتی آوازم تمام شد، چشم‌هایم را باز کردم و دریایی از صورت‌ها را دیدم، بعضی از زن‌ها داشتند گریه می‌کردند، چشم‌هایشان خیس اشک بود، دست‌هایشان روی دهان‌شان قرار داشت ولی نگاه همه به روی من قرار داشت.

دییندرا نجواکنان گفت: «معنی قطرات لیمو رو نمی‌دونم سرسی، و اون‌ها دودکش بخاری ندارن و نمی‌دونن چیه. ولی تمام تلاشم رو کردم.» سرم را به سمتش برگرداندم و لبخند زدم.

دستش را در دستم گرفتم و فشار داد و گفتم: «مطمئنم عالی بود.»

لبخند زد و دستم را در جواب فشرد.

سپس به سمت تل هیزم برگشتم و به جسد کفن‌پوش نگاه کردم.

سپس زمزمه کردم: «ماهیای زیبا امیدوارم بالای رنگین‌کمان باشی.»

سپس مشعل را روی چوب‌هایی که با گل پوشانده شده بودند انداختم و بلافاصله هم زمان با سیریم که دییندرا را عقب کشید، توسط زاهنین عقب کشیده شدم و به صف اول جمعیت و چند قدم دورتر از آتش‌فشانی که بلافاصله فوران کرد ایستادم، شعله‌ها بلافاصله به خاطر باد جان گرفتند و سریع گرم شدند.

هنگامی که شعله‌ها بدن ماهیا را در خود بلعیدند اشک بینی‌ام را به سوزش انداخت. ناگهان به خاطر چیزی که از گوشه چشم دیده بودم خشکم زد، سرم را به سمت آسمان بلند کردم و نفسم به همراه صدای حبس شدن نفس‌هایی در اطرافم، در گلو گیر کرد، صدای اغتشاش مبهوت شده جمعیت را شنیدم و دییندرا جلو آمد و دستم را محکم گرفت.

همه این‌ها به خاطر این بود که وقتی شعله‌ها اوج گرفت، رنگین‌کمانی درخشان و کامل در آسمان و درست در بالای تل هیزم‌ها شکل گرفت.

با دهان باز به رنگین کمان چشم دوختم.

وای.

گندش بزنند.

پایان فصل
فصل بیست و دوم
لطف
خیلی‌خب، این را دیگر نمی‌شد انکار کرد. شواهد نشان می‌داد که من در وجودم جادو داشتم.
عجب.
سواری‌مان تا خانه در سکوت بود، همه غرق در افکار خودشان بودند. خب این هم واقعاً عجیب بود چون باران دیشب بند آمده بود، باد و آفتاب هم خیلی سریع رطوبت هوا را خشک کرده بودند، اصلاً امکان نداشت آن موقع یک رنگین کمان کامل و عالی در آسمان شکل بگیرد.
مگر این‌که من به آن فرمان داده باشم.
گندش بزنند!
شاید برای این‌که تمام این دیوانگی‌ها کامل شود، نیاز بود که من جادو داشته باشم. شاید تصادفاً دیشب به آسمان فرمان باریدن داده بودم. شاید من رنگین‌کمانی در آسمان شکل داده بودم بنابراین خاکسترهای ماهیا می‌توانست آن را دنبال و روحش را ملاقات کند.
و شاید از اول هم همین جادو من را به این دنیا آورده بود.
شاید خودم مسئول آوردن خودم به این دنیا بودم.
که این یعنی خودم هم توانایی بازگرداندن خودم را داشتم. (حالا به هر شکلی.)
در دنیای خودم، فکر‌هایی مثل این باعث می‌شد مستقیم سوار ماشینم شوم و داوطلبانه برای معاینه نزد روان‌شناس بروم.
ولی توی این دنیا، ظاهراً چنین چیزی نبود.
و مسئله این بود که من توی این دنیا بودم که یعنی دیوانه نبودم. ولی از شواهد امر مشخص بود که به فنا رفته بودم.
هنگامی که به دکسشی برمی‌گشتیم، اسب‌هایی که دوستانم را حمل می‌کردند، در طول مسیر در جاهای متفاوتی از ما جدا شدند. بدرودهای آرامی که گفته می‌شد تنها چیزی بود که سکوت بین‌مان را می‌شکست. پس از این‌که سیریم چانه‌اش را برای همسرش تکان داد و بعد با اسبش به سمت دیگری رفت، دیگر من و دییندرا تنها شدیم. به این نتیجه رسیدم که دیگر وقتش رسیده بود که با دوستم صحبت کنم.
این فرصت را پیدا نکردم. زاهنین با صدای بلندی دستوری داد، چهار جنگجو سرهایشان را برایش پایین آوردند و رفتند و اسب زاهنین یورتمه‌کنان کنار من آمد.
سرم را بلند و به او نگاه کردم که داشت به من نگاه می‌کرد. نگاهش از من به دییندرا افتاد و بعد دوباره روی من برگشت و بعد شاهد منقبض شدن عضلات آرواره‌اش شدم.
وای مرد. فکر نمی‌کردم این نشانه خوبی باشد.
شاید از رنگین‌کمان‌ها خوشش نمی‌آمد. یا از جادوگرها. حتی آن‌هایی که نمی‌دانستند جادوگر بودند.
پیش از این‌که سؤال کنم خودم را آماده کردم. «همه‌چیز روبه‌راهه زاهنین؟»
نگاه چپ‌چپش به اخم تبدیل شد. سپس ماهیچه‌ای روی گونه‌اش شروع به تپیدن کرد.
غرید: «می.»
حس کردم بدنم منقبض شد. به مسیر باد خیز بین چادرها که داشتیم از بین‌شان رد می‌شدیم نگاه کردم و کنجکاو شدم که اگر همه‌چیز روبه‌راه نبود پس چرا محافظین را مرخص کرده بود.
شروع کردم: «اوم-»
حرفم را با کلماتی که از بین دندان‌هایش به زور بیرون می‌آمدند قطع کرد: «لطفی رو از ملکه زرینم درخواست دارم.»
می‌توانستید بگویید که این لطف را درخواست نمی‌کرد، انگار واقعاً این لطف را نمی‌خواست. شاید هم هیچ لطفی نمی‌خواست.
نگاهم به سمت دییندرا برگشت که او هم داشت به زاهنین نگاه می‌کرد. نگاهم را روی خودش احساس کرد، به من نگاه کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت. سپس من به سمت زاهنین برگشتم.
پرسیدم: «می‌خوای چه لطفی درخواست کنی؟»
با اخم به من نگاه کرد و عضله‌ای روی گونه‌اش پرید.
غرید: «تازه عروسم.»
این حرفی نبود که انتظارش را داشتم و نمی‌فهمیدم چرا باید این را می‌گفت. بنابراین پلک زدم و وقتی هیچ چیزی نگفت، پرسیدم: «تازه عروست…»
اسب کهرش تنش موجود در جنگجویش را حس کرد در زیرش سراسیمه به رقص درآمد ولی زاهنین افسارش را محکم گرفت و اسب آرام شد.
سپس، خیلی سریع، آن‌قدر سریع که باید همه حواسم را جمع می‌کردم تا چیزی از قلم نیفتد و همه‌اش را متوجه شوم، توضیح داد: «تازه عروس من مثل شماست. خیلی زیباست. وقتی توی رژه دیدمش می‌دونستم که فقط اون مال منه. با چهارتا از برادرهام به خاطرش جنگیدم تا تصاحبش کنم. اون هم مثل شما اهل کورواک نیست. به زبان ما صحبت نمی‌کنه…» کمی مردد ماند و چشم‌هایش باریک شدند. «اصلاً حرف نمی‌زنه.»
وای مرد. این خبر خوبی نبود.
لبم را گاز گرفتم.
زاهنین مختصر و مفید گفت: «برخلاف شما، اون به چادر من و زندگی جدیدش عادت نمی‌کنه. لطفی که من از ملکه حقیقیم می‌خوام اینه که باهاش صحبت کنین و بهش کمک کنین به زندگی جدیدش به عنوان همسر من عادت کنه، همون‌طور که شما به پادشاهم عادت کردین.»
حالا کاملاً با اطمینان دلیل این همه بد اخلاقی زاهنین را حس می‌کردم.
همین‌طور با اطمینان حس کردم که جنگجوی مغرور پیش رویم معمولاً چنین درخواست‌هایی از کسی نمی‌کرد… نه ابداً چنین درخواستی از کسی نمی‌کرد.
بنابراین گفتم: «ما رو ببر پیشش.»
به من زل زد و بعد بدون نگاه کردن به دییندرا گفت: «همسر سیریم-»
حرفش را قطع کردم. «من رو همراهمی می‌کنه. اون دلیل این هستش که من با سوه‌توناک وفق پیدا کردم. کمک خیلی خوبی برای عروست می‌شه.»
مدت بیشتری اخم کرد، آرواره‌اش هنوز هم منقبض بود، عضله روی گونه‌اش هنوز هم می‌پرید و بعد چانه‌اش را تکان داد. افسارش را کشید و بعد من و دییندرا اسب‌هایمان را برگرداندیم و پشت سر او بین چادرها رفتیم. هنگامی که این کار را کردیم، نگاه دییندرا به سمت من برگشت، چشمانش داشتند برق می‌زدند. لب‌هایم را به هم فشردم و سعی کردم نخندم.
زاهنین جلوی چادری ایستاد که از بیشتر چادرها بزرگتر بود، ولی به بزرگی چادر من و لهن نبود. هنگامی که پیاده شد، دختری به جلو دوید. زاهنین افسارش را به سمت او انداخت و دختر بدون هیچ حرفی آن را گرفت. و هنگامی که داشتم از زفیر پیاده می‌شدم، برگشت و افسار اسبم را به دختر داد و به سمت دییندرا که حالا پیاده شده بود، هم برگشت و همین کار را تکرار کرد. هنگامی که دختر هر سه افسار را گرفت، زاهنین به سمت ورودی چادر رفت و لبه‌هایش را کنار زد و وارد شد.
دییندرا و من به دنبالش رفتیم.
زمانی که وارد شدیم و چشم‌هایم به نور کم و خارج از زیر نور خورشید بودن عادت کرد، بلافاصله متوجه شدم که چادر زاهنین نه شبیه چادر فیتاک و ناریندا بود و نه شبیه به چادر بوهتان و ناهکا (که بزرگتر و مجلل‌تر از چادر ناریندا بود.). تقریباً شبیه به چادر من و لهن بود. تخت بزرگ‌تر (نه به بزرگی تخت ما). ابریشم روی تخت و بالشت‌ها داشت. صندوق‌های بیشتر (ولی نه به اون اندازه‌ای که من و لهن داشتیم.). اثاثیه قشنگ. شمعدان‌های زیاد و پایه‌های شمعدان بلند. و همین‌طور عطر بخور مشک و ترنج می‌آمد. عطر دوست‌داشتنی‌ای داشت و من بلافاصله تصمیم گرفتم که باید با تیترو در مورد بخور صحبت کنم.
این تصمیم را وقتی گرفتم که دختری را دیدم که ناگهان با ترس روی تخت افتاد. ترس خیلی زیاد، طوری که از روی سرش کله‌معلق زد و با باسن روی تخت فرود آمد. سپس خودش را جمع و جور کرد و سریع روی باسنش خودش را عقب کشید. نگاهش با ترس به زاهنین دوخته شده بود و بدنش می‌لرزید.
با دقت به او نگاه کردم.
آره. به خاطر همین بود که این‌قدر خلق زاهنین تنگ بود. سه هفته گذشته بود و آن دختر هنوز هم همین‌ وضع را داشت؟ اصلاً خوب نبود.
به زاهنین نگاه کردم، او داشت عروسش را تماشا می‌کرد و خوشحال نبود. اصلاً خوشحال نبود، بیش از حد عصبانی بود و این، یک جنگجوی وحشی کورواکی را وحشتناک می‌کرد.
خیلی‌خب، واضح بود که زاهنین به چند درس درست و حسابی مغازله نیاز داشت. ولی حالا باید روی دخترک تمرکز می‌کردم.
دوباره به او نگاه کردم تا ببینم نگاه وحشت‌زده‌اش را از شوهرش برداشته بود یا نه. و همین‌طور او را از زمانی که در آغل بودیم به یاد آوردم. فکر می‌کردم او هم مثل من بود. آن موقع به وضوح وحشت‌زده بود و حالا هم کمتر از آن موقع وحشت‌زده به نظر نمی‌رسید.
همان‌طور که زاهنین توصیف کرده بود، او جداً زیبا بود. موهای قهوه‌ای روشن، چشم‌های سبز، صورت زیبای کوچک با گونه‌های برجسته و بینی سربالایی داشت و خیلی ظریف بود. باسن و سینه‌هایش خیلی برجسته نبودند ولی پوست سرخ و سفیدی داشت و چیزی دوست داشتنی در وجودش بود، چیزی که حتی وقتی بی‌حرکت بود هم دل می‌برد. چیزی که مردهای زیادی به غیر از زاهنین را به وضعیت محافظت‌کننده‌شان می‌کشید.
ولی من قبلاً در مورد زاهنین اشتباه می‌کردم.
ضمناً این کارها هیچ کمکی به زاهنین نمی‌کرد. او به اندازه لهن قد بلند نبود ولی با این حال باز هم خیلی قد بلند و بیش‌از حد عضلانی بود. لهن باعث می‌شد ریزه‌میزه به نظر برسم و من خودم قد متوسطی داشتم. این دختر خیلی ریزه‌میزه بود و زاهنین باید به نظرش قدر یک غول بوده باشد.
جلو رفتم و نگاه دختر پیش از این‌که دوباره به سمت زاهنین برگردد، به سرعت به من نگاه کرد.
با صدای آرامی به زبان انگلیسی گفتم: «سلام.» نگاهش سریع به سمت من برگشت. «من سرسی هستم، ملکه کورواک.»
با احتیاط قدم دیگری به جلو برداشتم و با ملایمت گفتم: «ما اینجا هستیم که بهت کمک کنیم، تو در امانی.»
دیدم که آب دهانش را قورت داد و بعد لب‌هایش را تر کرد. ولی چیزی نگفت.
یک قدم دیگر به جلو برداشتم و گفتم: «می‌تونی اسمت رو بهم بگی؟»
پلک زد و به من نگاه کرد، لب پایینش را گاز گرفت و بعد سریع چیزی به زبانی گفت که از یکی از کلماتش فهمیدم فرانسوی بود. «والریایی.»
فرانسوی حرف می‌زد.
لعنتی.
دو سال در دبیرستان واحد زبان فرانسوی پاس کرده بودم ولی مال دوره دبیرستان بود. سال‌ها از آن موقع می‌گذش. معنایش را متوجه شدم ولی اصلاً امکان نداشت بتوانم به آن زبان صحبت کنم.
دییندرا با صدای آرامی به من گفت: «اون اهل فلوریدیاست عزیز من. زبانی که من بلد نیستم.»
عالی بود، آن‌ها به فرانسه نمی‌گفتند فرانسه و دییندرا به زبان فلوریدیایی (یا هر چه که بود) حرف نمی‌زد.
باز هم لعنت!
شروع کردم: «اوم…» همان نیمچه فرانسه‌ای که در دبیرستان یاد گرفته بودم را زیر و رو کردم. «بونژور.» دوباره سعی کردم: «ژِ مِبِل سرسی. »
چشمانش درشت شدند، بعد خیس اشک شدند و بعد دست‌هایش بالا آمدند و در پیش رویش در هم گره خوردند و تند تند شروع به فرانسوی حرف زدن با من کرد و تمام مدت نگاهش به سرعت در بین زاهنین و من در گردش بود.
حتی یک کلمه از چیزهایی که گفته بود را نفهمیدم.
اَه، اَه، اَه!
* اسم من سرسیه.
به او لبخند زدم، دستم را بلند کردم تا جلوی حرف زدنش را بگیرم و سرم را کمی به سمت دییندرا برگرداندم. «کسی توی دکسشی هست که به زبان این دختر حرف بزنه؟»
دییندرا جواب داد: «بله سرسی. چند نفر و من کسی رو می‌شناسم که خیلی خوشحال می‌شه کمک کنه. مثل من چندین سال که این‌جاست.» و به سمت زاهنین برگشت و به زبان کورواکی گفت: «یکی از برده‌هات رو بفرست دنبال کلودین همسر وینوک.»
زاهنین با اخم به او نگاه کرد ولی چانه‌اش را بالا گرفت و از چادر بیرون رفت.
وقتی این کار را کرد، دیدم که دختر آرام گرفت.
این خوب نبود.
قدم دیگری به سمت او برداشتم و با ملایمت پرسیدم: «کوماوتی تی تیبل؟ »* و او به من نگاه کرد. نگاهش ملایم و رفتارش آرام‌تر شد.
زمزمه کرد: «سابین.»
«خیلی‌خب سابین، ما اوم… فلوریدیا سین بون نیست، اوه… ولی داریم کمک می‌آریم.»
به من نگاه کرد و پلک زد، سپس طوری سرش را تکان داد که فهمیدم او منظورم را به زبان خودش فهمید. نه به زبان من.
پسر، ای کاش کلودین در این نزدیکی زندگی می‌کرد.
زاهنین دوباره وارد چادر شد و غرغرکنان چیزی به دییندرا گفت و سابین بلافاصله هل کرد.
به زاهنین نزدیک شدم، نگاهش به سمت من آمد، هنوز هم عصبانی به نظر می‌رسید، نگاهش هنوز هم ترسناک بود ولی به روی خودم نیاوردم، نزدیک به او ایستادم و با صدای آرامی به زبان کورواکی گفتم: «اسم همسرت سابینه، این رو می‌دونستی؟»
سرش آنقدر سریع و کوتاه تکان خورد که شک کردم واقعاً چنین چیزی دیده باشم، همراه با خروش شعله‌ای در چشمانش. ولی وقتی سرش به سمت عروسش برگشت و با آن صدای بم و خشدار زمزمه کرد: «سابین.» محو شدن تدریجی خشم توی صورتش را از دست ندادم. باعث شد آن اسم، زیباتر از آن چه که بود به گوش برسد.
* اسمت چیه؟
اسم همسرش را نمی‌دانست ولی مشخص بود که از دانستنش خوشحال بود.
با خیال راحت نفسی کشیدم.
می‌توانستم این کار را انجام بدهم.
به سمت سابین برگشتم که حالا به شوهرش نگاه می‌کرد. تا وقتی نگاهش دوباره به سمت من برگردد منتظر ماندم و لبخند زدم. لبخندم ترسی که در کل وجودش نمایان بود را تسکین نداد و می‌دانستم که همه این‌ها به خاطر حضور زاهنین بود.
سپس ناگهان متوجه شدم که زاهنین هم تماماً همان کارهایی که لهن با من کرده بود، را انجام داده بود. در طی مراسم شکار به او تجاوز کرده بود، آن دختر هم اصلاً نمی‌دانست چه اتفاقی برایش افتاده بود (به نظرم من او هم “محافظت‌شده” بود.) و تازه همه این چیزها را فهمیده و از آن متنفر بود. این نفرت را در تمام این سه هفته‌ای که زاهنین از بدنش سود برده بود، در خود نگه داشته بود و هر جنگجویی می‌توانست چنین چیزی را در همسرش احساس کند.
به دقت او را بررسی کردم. تمیز و به خوبی تغذیه شده بود. هیچ نشانه مشهودی از آسیب، بریدگی، کبودی یا ورم کردگی نداشت. سارونگش بنددار بود، کمربند و جواهراتش قشنگ بودند. مقدار زیادی جواهرات نقره داشت. موهایش به شکل هنرمندانه‌ای آرایش شده بودند و آرایشش استادانه انجام شده بود که یعنی او دختر یا دخترهایی در خدمت خودش داشت که خوب از او مراقبت می‌کردند. کل این ماجرا داشت می‌گفت که شوهر او هر چیزی که فکر می‌کرد همسرش نیاز دارد را برایش فراهم می‌کرد.
فقط آن‌ چیزی که یک زن نیاز داشت به آن رسیدگی شود را برایش فراهم نمی‌کرد.
و این را نفهمیده بود و همسرش را مجبور کرده بود سه هفته تمام در یک کابوس زندگی کند.
خیلی‌خب، شاید می‌توانستم این را هم درست کنم.
البته بدون قوای کمکی این کار ممکن نبود.
به سمت زاهنین برگشتم و زمزمه کردم: «به پادشاهم نیاز دارم. می‌تونی یه قاصد پیشش بفرستی که اگه سرش شلوغ نیست الان پیش من بیاد، می‌تونی بپرسی که این کار رو می‌کنه؟ اضطراری نیست ولی امیدوارم که ایشون خواسته‌م رو اجابت کنن.»
زاهنین لحظه‌ای به من نگاه کرد، مشخص بود که مطمئن نبود در مورد این که لهن را به این وضعیتی که بودیم فرا بخوانیم چه احساسی داشت.
سپس غرغری کرد و از چادر بیرون رفت.
این را یک بله در نظر گرفتم.
همچنین این را نشانه‌ای در نظر گرفتم برای این‌که زاهنین می‌خواست همسرش خودش را به زندگی جدیدش با او وفق دهد.
سپس به سمت زن برگشتم و دیدم که دییندرا به او نزدیک شده بود و داشت با ملایمت با او صحیت می‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر کلودین و همین‌طور امیدوارانه منتظر لهن ماندم.
***
همراه شوهرم بیرون از چادر زاهنین ایستاده بودم، او را تماشا کردم که ابروهایش با حالت بدشگونی در هم گره خورده و چشم‌هایش با حالت خطرناکی ریز شده بودند. با عصبانیت به زبان کورواکی هیس هیس کرد: «ماده ببر من از من می‌خواد چی کار کنم؟»
نزدیک رفتم. بهتر بود بگویم نزدیک‌تر رفتم، همان موقع هم کاملاً به او نزدیک بودم. یک دستم را آرام روی سینه‌اش گذاشتم (روی سینه‌اش که دست‌هایش را به دورش چلیپا کرده بود) روی نوک انگشتانم بلند شدم و به سمت شوهرم خم شدم تا جایی که می‌توانستم با صدای آرامی به زبان کورواکی با او صحبت کردم یا عملاً با جزئیات بیشتری برایش تکرار کرد. «باید با زاهنین صحبت کنی. اون این لطف رو از من خواسته ولی خودش هم باید بخش خودش رو درست انجام بده. باید از بدست آوردن اون دختر بدون خواست دختره دست برداره. باید عقب بکشه، با نوازش کردنش شروع کنه. باهاش غذا بخوره، براش هدیه ببره، گل، آبنبات، جواهر. باید سعی کنه باهاش حرف بزنه، بهش زبان کورواکی یاد بده. باید اون رو برای سواری با خودش ببره و کشور جدیدش رو بهش نشون بده. باید با محبت باهاش حرف بزنه، باید این کار رو همون‌طور که تو با من کردی انجام بده، باید پیش از این‌که دنبال لذت بردن خودش باشه، اول لذت رو به اون بچشونه. من هیچ کدوم از این‌ها رو خودم نمی‌تونم بهش بگم لهن. تو باید همه این‌ها رو بهش بگی.»
لهن از بالای بینی‌اش به من چشم دوخت. سپس پرسید: «ملکه من، من رو از پیش جنگجوهام صدا کرده تا به یکی دیگه از جنگجوهام بگم با زنش نخوابه،» همین بود، می‌دانستم که تویو به کورواکی همان معنای رابطه را داشت. «ولی به جاش بهش آبنبات بده و اون رو برای اسب‌سواری ببره؟ درست متوجه شدم سرسی؟»
فکر نمی‌کردم این ماجرا خوب پیش برود.
در جواب پرسیدم: «اوم… بله؟» حالا خیلی هم از نقشه‌ای که ریخته بودم، اطمینان نداشتم.
لهن به زل زدن به من ادامه داد. بعد از بالای سرم به پشت سرم نگاه کرد. سپس آه کشید و بدون این‌که دوباره به من نگاه کند، برگشت و رفت.
این را به عنوان یه نه در نظر گرفتم.
عالی بود.
به چادر زاهنین برگشتم و دییندرا و کلودین (که از دییندرا بزرگتر بود ولی هنوز زیبایی خیلی زیادی داشت، شاید این یک ربطی به آبی که می‌خوردند داشت، یا شاید فقط به خاطر این بود که مأمورهای کورواک چشم‌های پر سویی داشتند و زیباترین‌ها را انتخاب می‌کردند.) را دیدم که هر کدام در یک طرف سابین روی تخت نشسته بودند و با صدای آرامی با او صحبت می‌کردند. این اتفاق داشت در زیر نگاه اخموی زاهنین می‌افتاد که چند قدم‌ آن طرف‌تر دست به سینه ایستاده بود و نگاهش بر روی همسرش و دو زن دیگر حرکت می‌کرد.
اگر به آن طور اخم کردن به آن دختر ادامه می‌داد، سابین هیچ وقت آرام نمی‌شد و به او اجازه نزدیک شدن نمی‌داد.
به زاهنین نزدیک شدم، دستم را روی بازویش گذاشتم و سرم را به سمت خروجی چادر تکان دادم و بدون این‌که ببینم به دنبالم می‌آمد یا نه بیرون رفتم.
به دنبالم آمد.
وقتی بیرون آمد، به او نزدیک شدم و در چشم‌های تیره‌اش نگاه کردم. دیدم او ترسناک بود با این وجود خیلی هم جذابیت داشت. یک خط بریدگی روی یکی از ابروهایش داشت که باعث می‌شد یک پسر جذاب، جذابتر شود. اگر دائماً آن حالتی که انگار هر لحظه دلش می‌خواست سر کسی را بکند، نداشت بیش از حد جذاب می‌شد.
نفس عمیقی کشیدم، آرزو کردم او واقعاً دلش بخواهد در چادرش آرامش برپا شود و بعد به زبان کورواکی دقیقاً همان چیزهایی که به لهن گفته بودم را به او گفتم. وقتی به نظر رسید که اخمش با خشم ترکیب شد (این دقیقاً همان وقتی بود که به او گفتم دیگر نباید بدون خواست همسرش با او بخوابد)، در وسط حرف‌هایم مردد ماندم ولی باز هم ادامه دادم.
سرانجام حرفم را به این شکل پایان دادم. «زاهنین محافظ من، می‌دونم که دوست نداری هیچ کدوم از این حرف‌ها رو بشنوی. ولی اگه آرامش رو توی چادرت می‌خوای، اگه دوست داری به جای صدای گریه و احساس ترس، صدای ناله‌های از سر لذت و خوشی رو از اون…» به سمتش خم شدم. «و خودت توی چادرت بشنوی، باید به چیزاهایی که گفتم عمل کنی.»
نگاه عصبانی‌اش ذره‌ای متزلزل نشد.
«من همه تلاشم رو می‌کنم که همراه دییندرا و کلودین، زبان و راه رسم زندگی مردمت رو بهش یاد بدم. بهش کمک می‌کنم زندگی جدیدش رو درک کنه و بتونه با تو ارتباط برقرار کنه و تو هم بتونی با اون حرف بزنی، ولی فقط همین از دست ما برمی‌آد. بقیه‌ش رو خودت باید انجام بدی.»
با خشم به نگاه کردن به من ادامه داد.
گندش بزنن. هیچ فایده‌ای نداشت.
سریع به حرف زدن ادامه دادم: «پادشاهت تا وقتی که دست از به زور به دست آوردن من برنداشت رابطه‌ش با من خوب نشد، توی چادر ما، با محبت با من رفتار می‌کنه. اون قدرتمندترین مرد سوه‌توناکه، نبرد رو تشخیص داد، اون رو توی دست گرفت و تحلیلش کرد، استراتژی خودش رو درست کرد و بعد برای بردن نبرد، هر کاری که نیاز بود رو انجام داد. و زاهنین.» کمی به او نزدیک‌تر شدم و برای این مردی که به قیمت جانش از من محافظت می‌کرد و در برابر دورتک از من حمایت کرده بود و به وضوح می‌خواست همسرش به زندگی جدیدش با او توی چادرشان عادت کند، همان‌طور که باید برای خودم اعتراف می‌کردم، برای او هم اعتراف کردم: «لهن من اون نبرد رو پیروز شد. من حالا شب‌ها برای برگشتش بیدار می‌مونم و انتظار می‌کشم. وقتی نیاد، خوابم می‌مونه و منتظر صبح می‌مونم که من رو با دست‌هاش بیدار کنه. اون پادشاه منه، جنگجوی منه، شوهرمه و من افتخار می‌کنم که بگم بالاتر از همه این‌ها… اون مال منه.»
زاهنین حتی یک کلمه هم نگفت و به زل زدن به من ادامه داد.
من هم بدون هیچ فکری جوابش را با خیره نگاه کردن دادم.
سپس غرشی کرد و چانه‌اش را بالا گرفت.
این را یک بله در نظر ‌گرفتم.
امیدوارانه به او لبخند زدم. لبخندم را تماشا کرد، سرش را تکان داد، اخم از صورتش پر کشید و من پیچش گوشه لب‌هایش را دیدم.
آره، مطمئناً جذاب بود. اگر سابین دل و جرأت به خرج می‌داد، نشانه‌هایش وجود داشت که او هم فکر می‌کرد که بودن با او ایده خیلی بدی نبود.
سپس، امیدوار شدم که زاهنین ارزشمندترین پیشکشی‌اش را به او می‌بخشید. و سابین هم تحت تأثیر قرار می‌گرفت و عاشقش می‌شد.
مثل من که آن روز صبح این حس را داشتم.
خبر خوبی بود برای سابین و زاهنین ولی برای من خبر گیج‌کننده و نگران‌کننده‌ای بود.
گندش بزنن.
***
لهن رو به سقف چادر زیر لب گفت: «همسر من رنگین‌کمان درست می‌کنه.»
دیروقت شب بود. تازه یک اوج لذت جنسی شدید و لذت‌بخش را از سر گذرانده بودیم و من سه با به اوج رسیده بودم. (بله سه بار.) به خاطر این‌که شوهرم پیش از این‌که خوابم ببرد راضی و در حس و حال خیلی خوبی بود ولی این را هم باید در نظر گرفت که همه این‌ها به خاطر این هم بود که او سه بار من را به رضایت رسانده بود. آن‌قدر روحیه‌ام خوب بود که تمام احساساتی که روی ذهنم سنگینی می‌کرد را کناری بگذارم و رهایشان کنم.
روی او خودم را جمع کرده بودم، پاهایم در پاهایش گره خورده بود و بازویم به دور عضلات شکمش پیچیده شده بود و گونه‌ام روی شانه‌اش قرار داشت. لهن طاق باز دراز کشیده بود، بازویش زیر من و به دورم حلقه شده بود و انگشت‌هایش شکل‌هایی تصادفی روی پهلویم می‌کشیدند.
روی سینه‌اش زمزمه کردم: «لهن.»
به حرف زدن ادامه داد: «اون هم عصبانی می‌شد.» خودم را روی یک ساعدم بلند کردم و به او نگاه کردم.
پرسیدم: «عصبانی؟»
نگاهش به سمت من برگشت و برای باز کردن منظورش فقط یک کلمه گفت: «زاهنین.»
لب‌هایم را به همدیگر فشردم.
لهن به حرف زدن ادامه داد: «دیگه چنین چیزی از من نمی‌خوای سرسی. می‌دونم که قلبت تو رو توی بعضی مسائل راهنمایی می‌کنه. ولی من یه جنگجو هستم، اون هم یه جنگجوئه و این، مرزیه که ما هیچ وقت ازش نمی‌گذریم. منظورم رو متوجه شدی؟»
لب‌هایم را فشرده به هم نگه داشتم و سر تکان دادم.
نگاهش به دهانم افتاد بازویش به دورم محکمتر شد و من را روی بدن خودش کشید. دست دیگرش بالا آمد و مویی که روی یک سمت صورتم ریخته بود را پشت گردنم انداخت.
سپس نجوا کرد: «دوست ندارم لب‌های ملکه‌م به همه فشرده باشن.»
فشار لب‌هایم را برداشتم تکان کوچک پر رضایتی به سرش داد، نگاهش در نگاهم قفل شد و وقتی دوباره شروع به صحبت کرد، صدایش آرام و ملایم بود. لعنت به من. پر مهر بود.
و من از آن خوشم می‌آمد.
«این‌که اجازه می‌دی قلبت تو رو راهنمایی کنه خیلی برای من مهمه. بعد از این‌که کبودت کردم و مجبورت کردم که از قلبت در برابر من محافظت کنی، این قلبت بود که دوباره تو رو به سمت من راهنمایی کرد.»
ای خدا. دوباره داشت مهربان بازی در می‌آورد.
به حرف زدن ادامه داد: «ولی این، می‌ترسم باعث بشه آسیب ببینی عشق من. می‌خوام وقتی درهای قلبت رو باز می‌کنی احتیاط کنی. زاهنین نزدیک‌ترین ارتشبد منه و من خیلی خوب می‌شناسمش. اون مستقیم از زیر مراقبت پدر و مادرش به دوره آموزش جنگجو شدن نیومد. پیش از این‌که به دنیا بیاد، پدرش مرد و یه بیماری هم کمی بعد جون مادرش رو گرفت. خانواده‌اش از اون مراقبت می‌کردن ولی هیچ‌وقت توی مدتی که ازش نگه‌داری می‌کردن محبت زیادی بهش نشون ندادن. این باعث شده که باور داشته باشه که نمی‌فهمه چطور با همسرش رفتار کنه. مدت زیادی از مراسم شکار گذشته و نباید خیلی امیدوار باشی که به قلب همسرش پیروز بشه. اگر امیدوار باشی و اون موفق نشه، می‌دونم که دلت می‌شکنه. این امکان داره اتفاق بیفته. جنگجوهایی هستن که هیچ وقت با همسرشون درست کنار نمیان. اگه این اتفاق نیفته، می‌تونن همسرشون رو کنار بذارن و توی یه مراسم شکار دیگه شرکت کنن. این پاداش اون‌ها به عنوان یه جنگجوی سوه‌توناک بودنه تا یه همسر زیبا برای گرم کردن رختخوابشون داشته باشن که این کار رو با کمال میل انجام بده، تا به نیازهاشون رسیدگی کنه و براشون پسر به دنیا بیاره. و این حق اون‌هاست که به گشتن ادامه بدن تا اون عروس رو پیدا کنن.»
سرم به سمتی کج شد و زمزمه کردم: «کنار بذارن؟»
سر تکان داد. «اون‌هایی که کنار گذاشته می‌شن بهشون یه چادر داده می‌شه حتی یه برده. ولی با اون نعمت و ثروتی که یه همسر جنگجو زندگی می‌کنه نمی‌تونن زندگی کنن. همین‌طور احتیاجاتشون تأمین می‌شه، بعضی از اون‌ها برای این‌که زندگی راحت‌تری داشته باشن باید تجارت کردن رو یاد می‌گیرن. گاهی اوقات یه مرد آزاد پیدا می‌کنن که آرزو داشته باشه اون‌ها رو به عنوان عروسش بپذیره و این کار رو می‌کنن ولی این خیلی به ندرت اتفاق می‌افته. همسر جنگجویی که کنار گذاشته شده، به این شهره می‌شه که توانایی سازگاری با یه مرد یا برآورده کردن نیازهاش رو نداره و هرچقدر هم که زیبا باشه ولی ازش دوری می‌کنن.»
خب، این مزخرف بود.
پرسیدم: «خب… اوم، سابین همسر زاهنین، اگه اوم… این اتفاق براش بیفته، چون اهل کورواک نیست، به سرزمین مادریش برگردونده می‌شه؟»
چشم‌هایش برق زدند و به خشکی گفت: «قطعاً نه.»
هوم.
«چرا؟»
لهن به همان خشکی گفت: «اون تصاحب شده، اهل کورواکه.»
هوم.
وقتش بود بحث را عوض کنم چون این یکی اعصاب من را به هم می‌ریخت و الان اصلاً حوصله عصبانی شدن نداشتم.
«تو، اوه… اوم… پیش از این‌که برای آموزش بری تحت مراقبت پدر و مادرت بزرگ شدی؟»
این اولین سؤال شخصی‌ای بود که تا حالا از او پرسیده بودم.
و او هیچ تردیدی برای جواب دادن به خرج نداد. «بله ماده‌ببر من. پدرم دکس بود و مادرم هم یه زن زیبای کورواکی بود. با این‌که مادرم فقط تونسته بود یه پسر بهش بده ولی توی چادر پدرم همیشه محبت جریان داشت. یه زایمان سخت باعث شده بود مادرم دیگه نتونه بیشتر برای پدرم بچه بیاره. پدرم با مادرم شاد بود و به خاطر جنگجویی که بهش بخشیده بود، راضی بود.» هنگامی که صدایش آرام شد و خش برداشت، دستش در بین موهایم مشت شد. «و من مرگ پدرم رو به دست کسی که اون رو به مبارزه طلبیده بود، تماشا کردم. من اون موقع جنگجو بودم و برای تماشا رفته بودم. مادرم هم به عنوان داکشانا و طبق وظیفه‌ای که داشت، شرکت کرده بود. پایان پدرم خیلی براش سخت بود، برای من هم همین‌طور و اون عمیقاً به پدرم علاقه داشت. به عنوان ملکه مخلوع زندگی خیلی خوبی در انتظارش بود، مردم کورواک و خود من احتیاجاتش رو برآورده می‌کردن ولی اون تصمیم گرفت بدون پدرم زندگی نکنه. فردای روزی که پدرم رو روی تل هیزم سوزوندیم، به زندگی خودش پایان داد.»
وای خدای من، وحشتناک بود.
وقتی دستم را بلند کردم و چانه‌اش را گرفتم حس کردم دلم برایش رفت. زمزمه کردم: «لهن.»
در چشم‌هایم خیره شد. «پشیمونم که زنده نبود تا ببینه پسرش دکسی رو شکست داد که شوهرش رو شکست داده بود. اون مردی بود که احترام گذاشتن بهش سخت بود، نه فقط به خاطر این‌که سر پدرم رو زده بود، نه. گرفتن انتقام پدرم از هر جهتی یه پیروزی بود.»
زیر لب گفتم: «عسلم.» و دستش روی کنار گردنم سُر خورد، حینی که انگشت شستش شروع به نوازش آرواره‌ام کرد، نگاهش گرمتر شدند.
توی چشم‌هایم زل زد و نجوا کرد: «اگر اون سال‌ها اینجا توی تختم بودی سرسی. مثل حالا روح زرینت رو با من سهیم می‌شدی که مرهم روحم بشی.» نفسم را به خاطر حرف‌های ملایمی که می‌زد حبس کردم و این باعث شد نیشش را برایم باز کند. «و همین‌طور این‌جا بودی تا وقتی انتقامم رو می‌گرفتم، با من پیروزیم رو جشن بگیریم.»
خدایا، عجب مردی بود.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و من هم در جواب لبخند دندان‌نمایی به او زدم.
«فکر می‌کنم خیلی…» مکثی کردم و به دنبال کلمه مناسبش در زبان کورواکی گشتم و آرزو کردم پیدایش کنم. «نیرو‌بخش می‌شد.»
انگشت شستش از نوازش کردن چانه‌ام دست کشید و انگشتانش بین موهایم فرو رفتند، به سرم فشار آورد و لب‌هایم روی لب‌هایش نشستند.
سپس به انگیسی نجوا کرد: «اوه بله.»
کلمه درستش را پیدا کردم یا نه را نمی‌دانستم ولی انگار کلمه خوبی بود.
روی دهانش لبخند زدم.
نگاهش پر هوس‌ شد و روی دهان غرید.
سپس سرش را بالا آورد، انگشتانش بیشتر سرم را فشار دادند و دوباره لب‌هایم را تصاحب کرد. دهانم باز شد و او فرصت را از دست نداد. از پس گلویم صدایی در آوردم و او من را چرخاند و پشتم را روی تخت گذاشت.
سپس به من نشان داد که بعد از پیروز شدن به آن دکس چقدر پر انرژی بود. سال‌ها از آن ماجرا می‌گذشت ولی مشخص بود که تب و تاب و افتخارش هنوز نخوابیده بود و حتی با این‌که قبلش هم حسابی دلی از عزا در آورده بودیم ولی باز هم شروع کردیم … و این… شگفت‌انگیز بود.
بنابراین صدای ناله‌های بلندم را رهگذران و چادرهایی که نزدیک ما ساکن بودند شنیدند و جاسوس‌ها برای شنیدن غرش نهایی رهایی او فال‌گوش ایستادند.
و وقتی روی من افتاد، حقیقتاً روی من افتاد، چنان با خستگی به خواب رفتم که دیگر به جادو داشتن فکر نکردم. به فرمان بارش دادن به آسمان‌ها و ظاهر کردن رنگین‌کنان در آسمان فکر نکردم. به زاهنین و همسرش که امیدوار بودم زودتر همه‌ مشکلات توی چادرشان حل شود، فکر نکردم.
نه به هیچ کدام از این‌ها فکر نکردم.
در آن چند ثانیه‌ای که بدن گرم، محکم و بزرگ شوهرم در کنارم و نصفه و نیمه روی من دراز ‌کشید و بازویش به دورم پیچیده و پاهایش در پاهایم قفل ‌شد، به هیچ چیزی فکر نکردم.
پایان فصل

نوشته رمان تبار زرین پارت 31 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت 30 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/#respond Tue, 31 Mar 2020 16:05:16 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1762 به زل زدن به او ادامه دادم. سپس به زبان کورواک پرسیدم: «هیچ وقت هیچ کس سلاحت رو ازت نگرفته؟» سر تکان داد. زمزمه کردم: «وای.» و او دوباره لبخند زد. «نمی‌دونم این یعنی چی ماده ببر من، ولی اون طوری که تو گفتیش و با حالت روی صورت، مجبور نیستم معنیش رو بپرسم.» حس …

نوشته رمان تبار زرین پارت 30 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
به زل زدن به او ادامه دادم. سپس به زبان کورواک پرسیدم: «هیچ وقت هیچ کس سلاحت رو ازت نگرفته؟»
سر تکان داد.
زمزمه کردم: «وای.» و او دوباره لبخند زد.
«نمی‌دونم این یعنی چی ماده ببر من، ولی اون طوری که تو گفتیش و با حالت روی صورت، مجبور نیستم معنیش رو بپرسم.»
حس کردم حالت صورتم ملایم شد. سپس سرم را آن‌قدر کج کردم که پیشانی‌ام را روی چانه‌اش گذاشتم و او هم سرش را آن‌قدر چرخاند تا لب‌هایش روی پیشانی‌ام نشستند.
سپس با صدای آرامی گفت: «آسمان‌ها به فرمان همسر من باریدن.»
پلک زدم به گلویش نگاه کردم و سرم را برگرداندم تا از او منظورش را بپرسم که کسی در بیرون از چادر فریاد زد: «کاه دکس!»
سر لهن برگشت و بعد در کمال تعجب و باید اضافه کنم وحشتم به زبان کورواکی فریاد زد: «بیا تو!» بلند شد و نشست و من را هم با خودش نشاند. وقتی من را در آغوشش چرخاند و کمرم را به سینه‌اش چسباند خز از رویم پایین افتاد. حالا رو به ورودی چادر نشسته بودم. بازویش بالا آمد و روی سینه‌هایم نشست و به نوعی برهنگی‌ام را از سه جنگجویی که خم و وارد چادر شدند، پوشاند.
نیازی نبود من را بپوشاند. آن‌ها فقط به پادشاه‌شان نگاه می‌کردند.
حرف‌هایی به سرعت به زبان کورواکی زده شد ولی این را از آن فهمیدم:
یکی از جنگجوها گفت: «به وجود شما نیازه پادشاه من.»
لهن گفت: «من با عروسم هستم.» که فکر کردم این حرفش هم خیلی قشنگ بود.
جنگجوی دیگری گفت: «مهمه پادشاه من.»
لهن: «دارم همسرم رو توی تختمون تنها می‌ذارم، بهتره که مهم باشه.»

دومین جنگجویی که صحبت کرده بود، دوباره به حرف در آمد: «سوگند من رو دارین.»
لهن پیش از این‌که آهی بکشه کمی مردد ماند. سپس من را در آغوشش چرخاند، دستش بالا آمد و زیر چانه‌ام پیچیده شد و صورتش را به سمت صورتم پایین آورد.
به زبان انگلیسی گفت: «استراحت کن و سعی کن بخوابی ماده ببر من. من برمی‌گردم.»
سر تکان دادم، صورتم را ثابت نگه داشت و لب‌های بسته‌ام را بوسید.
سپس من را روی تخت خواباند، خز را رویم کشید و از کنار تخت بیرون رفت، به سمت صندوق لباس‌ها رفت، یک لنگ دیگر بیرون کشید و پوشید و همان‌طور که هنوز داشت گره‌هایش را می‌بست، از چادر بیرون رفت.
جنگجوها به دنبالش رفتند.
باران می‌بارید.
و من روی تخت در چادر دراز کشیده بودم و به صدای باریدن قطراتش به روی سقف چادر گوش می‌کردم و سعی کردم همان کاری که شوهرم فرمان داده بود را انجام بدهم. استراحت کنم و بخوابم.
ولی تنها چیزی که ذهنم را پر کرده بود، عروس زیبا و غمگین یک هیولا بود که کلمه‌ای را گفته بود که معنایش را نمی‌دانست ولی من با تمام وجودم می‌دانستم که او درکش می‌کرد. «رنگین‌کمان.»
و امیدوار بودم که بالای رنگین‌کمان باشد و روحش حالا در دنیای خارق‌العاده‌ای منزل گزیده باشد.
***
هنگامی که بازوی لهن من را به سمت بدنش کشید از خواب بیدار شدم.
خواب‌آلود سرم را بلند کردم و چندین بار پلک زدم و چشم‌هایم را باز کردم.
زمزمه کردم: «همه چیز روبه‌راهه؟»
«بله عشق زرین من، حالا بخواب.»
سرم را تکان دادم ولی وقتی صورتش به صورتم نزدیک شد، صورتم را همان‌طور بالا نگه داشتم.
و وقتی لب‌هایش به لب‌هایم فشرده شدند، گیج و خواب‌آلود بدون این‌که فکر کنم دهانم را باز کردم.
و به محض این‌که لب‌هایم از هم باز شدند، زبانش وارد دهانم شد.
حس محشری داشت و با این‌حال او مزه خیلی بهتری داشت.
هنگامی که خواب‌آلود دهانم را به شوهرم پیشکش کردم و او آن را پذیرفت، من را محکم‌تر گرفت و عمیقاً بوسیدم، بدنم به تقلا افتاد تا به او نزدیک‌تر شود.
هنگامی که بوسه را پایان داد، حرکت لب‌هایش را روی دهانم حس کردم و صدای خشدارش را شنیدم که زمزمه‌ کرد: «عسل طلایی.»
زمزمه کردم: «هوم.» چانه‌ام را پایین بردم و صورتم را روی گردنش گذاشتم.
سپس در بین بازوان قدرتمندش که من را محکم نگه داشته بود، به خواب رفتم.
پایان فصل

فصل بیست و یکم
الهه طلایی
«بیدار شو ملکه من.» صدای لهن را شنیدم، چشم‌هایم پلک زدند و باز شدند ولی پیش از این‌که کامل از خواب بیدار شوم او من را از تخت بیرون کشید، باسنم را روی پاهایش گذاشت و زانوهایم خم شدند. یک بازویش را دور کم و باسنم پیچید و دست دیگرش در کنار گردنم بین موهایم رفت.
خواب‌آلود روی صورت جذابش تمرکز کردم و نجوا کردم: «هی.»
سپس وقتی نجواکنان جواب می‌داد، لبخند زدن چشمانش را تماشا کردم. «هی.»
کاملاً مطمئن بودم که چشم‌های خودم هم داشتند لبخند می‌زدند چون می‌دانستم لب‌هایم داشتند همین کار را می‌کردند. سپس نگاهش به دهانم افتاد، نگاهش داغ‌تر شد و سرش را خم کرد.
داشتم هوس توی نگاهش را سبک و سنگین می‌کردم که روی لب‌هایم زمزمه کرد: «پادشاهت عسل طلاییت رو می‌خواد.»
خاطره مبهمی از دیشب در ذهنم شکل گرفت و من پیش از دهانم را به شکل دعوت‌کننده‌ای باز کنم ذره‌ای تردید نکردم و زبان لهن بلافاصله وارد دهانم شد.
نخیر دیشب این را خواب ندیده بودم. شوهرم می‌توانست ببوسد.
هنگامی که روی تخت دراز کشید و بعد چرخید، دست‌هایم را به دور شانه‌هایش پیچیدم. پشتم به تخت برخورد کرد و او به رویم خیمه زد و تمام مدت داشتیم همدیگر را می‌بوسیدیم. جابه‌جا شد و من معنای جابه‌جا شدنش را می‌دانستم، پاهایم باز شدند و پهلوهایش را بین پاهایم حس کردم و دستش به سمت گره‌های لنگش رفت. در یک لحظه ‌به همان شدت داشت من را می‌بوسید و هم‌زمان تصاحبم ‌کرد.
روی دهانش ناله‌ای کردم.
وای حس خوبی بود.

شروع به حرکت کرد، حرکاتش آرام و بی‌عجله بودند و لب‌هایش هرگز دهانم را رها نمی‌کرد.

نه، محشر بود.

دهانش بالاخره لب‌هایم را رها کرد و روی گونه‌ و از آن‌جا تا گوشم رفت و من او را با دست‌هایم محکم گرفتم.

زیر گوشم زمزمه کرد: «ملکه زرین من به آسمان‌ها فرمان می‌ده.» سرم را برگرداندم تا از او بپرسم در مورد چه چیزی داشت حرف می‌زد ولی او هم سرش را برگرداند، دهانش روی دهانم برگشت و سؤالم با حرکت لب‌ها و جابه‌جا شدن وزنش به روی تنم… بخار شد و به هوا رفت.

هنگامی که زبانش دوباره توی دهانم را لیسید چشم‌هایش باز بود من وقتی دیدمش چیزی در شکمم فرو ریخت. من آن را دیدم، برقی طلایی رنگ که عمیقاً در چشمانش می‌درخشید… خدایا، در اعماق چشم‌هایش بود.

ولی من آن را دیدم.

دست‌هایم در موهایش فرو رفتند تا سرش را نزدیک سرم نگه دارم، به این شکل وقتی من را می‌بوسید، با من عشقبازی می‌کرد و روحش را به من نشان می‌داد، درخشش را از دست نمی‌دادم.

هیچ وقت چیزی شبیه به این ندیده بودم و این… زیبا بود.

لهن بدون هیچ چیزی به جز نور شمع‌ها، حرکات آرام، عمیق و شیرینش آتش را آن‌قدر در وجودم شعله‌ور کرد که روح را رها کردم، بنابراین توانستم چشمانم را ببندم و با ناله پر رضایتم که در دهانش گم شد، به اوج رسیدم.

چند ثانیه بعد، وقتی هنوز هم حالم از لذتی که برده بودم به جا نیامده بود، دهانم ناله‌های پر از لذت او را هدیه گرفت.

هنگامی که حالش سر جا آمد، لب‌هایش روی گونه‌ و چشم‌هایم فرود آمد و بعد صورتش از جلوی چشمانم ناپدید و روی گردنم پنهان شد.

او را محکم در آغوشم نگه داشتم و به سقف چادر چشم دوختم، نمی‌توانستم خودم را از احساسی که لهن با نشان دادن روحش به من در وجودم به حرکت در آورده بود، بیرون بکشم. چیزی که تا آن حد برای او ارزشمند بود، چیزی که از او محافظت می‌کرد، چیزی که با هیچ کسی سهیم نشده بود را به من نشان داده بود و دیگر توانایی‌اش را نداشتم که در برابر این صحنه مبهوت نشوم.

گندش بزنند.

نفسی کشیدم، سرم را برگرداند و در گوشش زمزمه کرد: «توی این نوع بوسیدن یه استعداد خالصی.»

سرش بلند شد و چشم‌هایش در چشمانم نگاه کردند، آن درخشش رفته بود ولی نگاهش گرم بود.

«استعداد؟»

دستم چانه‌اش را گرفت. با لحن ملایمی پرسیدم: «تا حالا یه زن رو بوسیدین پادشاه من؟»

نگاهش در چشمانم خیره شد، انگار می‌خواست پیش از این‌که جواب منفی‌اش را غرش‌کنان بگوید، فکرم را بخواند. «می.»

من اولینش بودم.

این را به هیچ‌کس دیگری نداده بود. فقط به من داده بود.

لعنتی. از این خوشم می‌آمد.

به او لبخند زدم و با ملایمت به زبان انگلیسی گفتم: «خب، توی این کار خوب هستی. یه استعداد خالصی.» به من زل زد، بنابراین سرم را چهار پنج سانتی‌متری بلند کردم، لب‌هایمان حالا تار مویی با دهانش فاصله داشت. که زمزمه کردم: «کای آهنای تی.» مکث کردم و بعد با تأکید حرفم را پایان دادم. «چاه.»

دوستش داشتم… خیلی.

دوباره چشمانش را که لبخند می‌زدند، تماشا کردم.

سپس لبخند توی چشمانش غلیظ‌تر شد و زمزمه کرد: «کاه راهنا توناکاسا پاهناساهنالا.»

پلک زدم.

این دیگر جدید بود. او من را الهه جنگجوی زرین من خطاب قرار داده بود.

پرسیدم: «چی؟» بعد به زبان کورواکی تکرار کردم: «تِلا؟»

به جای جواب دادن، چرخید و نشست و من را هم با خودش بلند کرد، حالا روی او نشسته بودم. دستش سرم را نگه داشت و صورتم را پایین کشیدند و بازوی دیگرش محکم به دور کمرم فشرده شد.

سپس به زبان کورواکی (تا جایی که می‌توانستم متوجه شدم و بقیه‌اش را حدس زدم.)‌ گفت: «متأسفم ماده ببر من، ولی امروز صبح یه تصمیم سخت پیش رو داری. یا توی مراسم تشییع شرکت می‌کنی یا شرکت نمی‌کنی. این تصمیم خودته ولی من مایلم رفتن خاکستر عروس دورتک به آسمان‌ها رو تماشا کنی.»

تمام فکرهایی که در مورد چیزی که لهن من را صدا زده بود در سر داشتم، از ذهنم پرید.

دیشب، در یک مراسم اعدام/خودکشی شرکت کرده بودم. امروز صبح هم در یک مراسم تشییع شرکت می‌کردم.

عالی بود.

باید گفته می‌شد که گاهی این کارهای ملکه‌ای مزخرف بود.

نگاهم به گوشش افتاد و به زبان کورواکی زمزمه کردم: «می‌رم.»

صدایم زد: «لنساهنا.» فشاری به تنم داد و گفت: «این تصمیم راحتی نیست، ولی بهترینه.»

خیلی باحال بود که او درک می‌کرد و از آن باحال‌تر این بود که به نظر می‌رسید به من افتخار می‌کرد.

این را به او نگفتم. در عوض آه کشیدم و سر تکان دادم.

سپس به زبان کورواکی پرسیدم: «اسمش چی بود؟»

بلافاصله جواب داد: «نمی‌دونم.»

دوباره پلک زدم و به او خیره شدم. بعد پرسیدم: «نمی‌دونی؟»

سرش را تکان داد. «نمی‌دونم.»

دیوانه بود؟
کمی از او عقب کشیدم و حس کردم چشمانم ریز شدند. «تو فرمان مرگ زنی رو دادی که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستی؟»

بازوهایش به دورم تنگ شدند و من را دوباره به خودش چسباند و همان‌طور که به من نگاه می‌کرد ابروهایش در هم گره خوردند. «اون همسر یه جنگجو بود. البته که اسمش رو نمی‌دونم.»

البته که اسمش را نمی‌دانست؟

واقعاً دیوانه بود؟

بعد ناگهان متوجه شدم که با تمام دفعات بی‌شماری که دییندرا برای ما ترجمه کرده بود، لهن حتی یک بار هم او را به اسم خودش خطاب قرار نداده بود. اگر هم زمانی به او اشاره می‌کرد، دییندرا را «همسرم سیریم» یا «زن سیریم» خطاب می‌کرد.

به او گفتم: «می‌دونی، زن‌ها همسران جنگجوها هستن ولی چیزهای خیلی زیاد دیگه‌ای هم هستن. مادرن. دوستن. درمانگرن. اون‌اه-»

«سرسی-» حرفم را با فشار کوچکی قطع کرد و صبورانه صحبت کرد. «اون‌ها همین‌طور زیباترین زن‌های روی زمین هستن. به همین دلیل اون‌ها به جز همسر یه جنگجو چیز دیگه‌ای برای سوه‌توناک نیستن نمی‌تونن باشن. ممنوعه.»

حالا گیج و با کنجکاوی داشتم به او نگاه می‌کردم: «ممنوعه؟»

لهن سر تکان داد. «باید بهت بگم که با زیبایی تو که فراتر از هر زن دیگه‌ایه که به عمرم دیدم، وقت‌هایی هست که از این‌که ملکه من هستی پیشمون می‌شم. این یعنی مردم می‌دونن تو کی هستی، توی دید قرار می‌گیری، کنار من می‌شینی و چشم‌های مردها می‌تونه تو رو برانداز کنه و این کار رو هم می‌کنن. این رو می‌بینم، می‌بینم که از برانداز کردنت لذت زیادی می‌برن و اغلب زیادی هم طول می‌کشه.» فشار دیگری به کمرم داد. «این چیزیه که من ازش خوشم نمیاد ولی به عنوان یه دکس این باریه که روی دوشم قرار داره.»

اوه اوه. قند در دلم آب شد.
لهن به صحبت کردن ادامه داد: «این برای همسر یه جنگجو جرم بزرگیه که تختش رو با جنگجویی که شوهرش نیست سهیم بشه. اگه این اتفاق بیفته، هر دو به سختی مجازات می‌شن. در زمان‌های قدیم مرتباً این اتفاق می‌افتاد. جنگجوها مرد هستن و همسرها زیبا. برای حفظ فاصله ضروری جنگجوها، همه همسرها فقط به عنوان همسر یا عروس یه جنگجو شناخته می‌شن. ارتباط در حداقل‌ترین اندازه ممکنه و ارتباط‌های شخصی بین جنگجوها با همسر یه جنگجوی دیگه خیلی به ندرت اتفاق می‌افته و همراه با اجازه و نظارت جنگجوی شوهر انجام می‌شه. این هم یه بار دیگه روی دوش منه که تو برای قدم زدن در بین مردمت و توی دکسشی برای خودت محافظ شخصی داری.»

این را هم می‌دانست؟

«می‌دونستی؟»

«بین و زاهنین هر روز گزارش کارهای تو رو به من می‌دن ملکه من.»

اوه. خب. این کاملاً هم غافلگیرکننده نبود. فضولی بود ولی غافلگیرکننده نه.

خبر خوب این بود که این کارشان به خاطر به بند کشیدن یا نابود کردن هویت زن‌ها نبود، بلکه برای جلوگیری از خیانت بود.

و برای اولین بار هیچ خبر بدی به جز آن بخش «به سختی مجازات شدن» وجود نداشت و من هم دلم نمی‌خواست بپرسم چطور مجازات می‌شدند.

در چشم‌هایش نگاه کردم و متوجه شدم که او منتظر جواب من بود. بنابراین وقتی گفتم «باشه.» چانه‌اش پیش از این‌که لبخند بزند و فشار دیگری به من وارد کند، حدود دو سانتی‌متر عقب رفت.

سپس تکرار کرد: «باشه.»
چرا فکر می‌کردم خیلی شیرین این کلمه را می‌گوید؟

باید تکانی به خودم می‌دادم.

شروع به بلند شدن کردم و زیر لب گفتم: «فکر کنم باید حمام کنم…» و دقیق‌تر به او نگاه کردم.

دیشب، رودخانه‌هایی از رنگ به روی بدنش داشت. حالا دیگر نبودند ولی من رنگی بودم، وقتی من را بعد از حکمی که داده بود در آغوشش نگه داشته بود، رنگش را به من مالیده بود.

دیشب موهایش بسته بود (به همان مدل مویی که من دیروز صبح بسته بودم.) ولی حالا باز و آزاد بودند.

در آخر، شب پیش، رنگ آمیزی شده بود.

بدنم یخ بست.

رنگ‌آمیزی داشت! و من کسی نبودم که او را رنگ‌آمیزی کرده بود.

صدایش زدم: «لهن.» حینی که نیشش را برایم باز می‌کرد، دستش که در بین موهایم بود آرام سر خورد و پایین رفت و روی کمرم و بین شانه‌هایم رفت.

سپس با صدایی که بم‌تر از حالت عادی‌اش بود گفت: «ماده ببر من، بعد از یه رابطه درست و حسابی روی پاهای من نشستی، نیاز نیست اسمم رو صدا کنی.»

خیلی‌خب، این یه جورایی جذاب بود ولی من الان اصلاً تو حال و هوای این چیزها نبودم.

هر دو دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و پرسیدم: «دیشب کی تو رو رنگ کرد.» به من چشم دوخت و من حفاظی که روی چشمانش نشست را دیدم.

نشانه خوبی نبود.

ادامه دادم: «و کی امروز صبح حمامت کرد؟»

دستانش محکمتر به دورم بسته شدند و با ملایمت گفت: «سرسی-»

وای نه، اصلاً راه نداشت خر شوم.

با صدای خطرناکی پرسیدم: «یه زاکتو رو ملاقات کردی؟» و بازوهای او به دور کمرم محکم‌تر شدند.

نجوا کرد: «کاه لنساهنا-»

این یعنی بله.
اوه نه، من که چنین فکری نمی‌کردم.

به زبان انگلیسی جیغ زدم: «تو قول دادی!» محکم شانه‌هایش را هل دادم و عقب رفتم ولی او من را گرفت، چرخاند و حالا من روی تخت و روی پشتم خوابیده بودم و او روی من بود. همان‌طور که هنوز هلش می‌دادم، فریاد زدم: «از روی من بلند شو! تو قول دادی!»

با ملایمت دستور داد: «آروم باش سرسی.»

فریاد زدم: «آروم نمی‌شم!»

بازویش را از دورم برداشت و صورتم را گرفت و انگشت شستش را روی لب‌هایم نشاند و آرام فشار داد.

به زبان انگلیسی گفت: «آروم باش ملکه من.» سپس به زبان کورواکی ادامه داد و چیزهایی که متوجه شدم این بود: «دیشب توی شرایطی نبودی که من رو رنگ‌آمیزی کنی و طبق رسوم توی مراسمی که من باید حکم بدم، باید رنگ‌آمیزی شده باشم. هیچ چاره‌ای نداشتم و درسته که قولم رو شکستم ولی باید درک کنی که این کار رو با فکر کردن به شرایط تو انجام دادم. امروز صبح، برای این‌که رنگ‌ها رو از روی خودم بشورم، توی نهر شنا کردم چون در آینده دیگه هرگز سوگندی که برات خوردم رو نمی‌شکنم.»

اوه، خیلی‌خب. این قابل درک بود. حتی خیلی قشنگ هم بود.

گندش بزنن.

روی انگشت شستش زمزمه کردم: «خب، باشه پس.»

به اندازه یک تپش قلب در چشم‌هایم نگاه کرد و بعد سرش را عقب انداخت و زد زیر خنده. پیش از این‌که متوجه شوم، انگشتش از روی لب‌هایم برداشته شد و دهانش که هنوز خندان بود، جایگزین آن شد و عمیقاً من را بوسید.

در این کار یک استعداد محض داشت.

در جواب بوسیدم و او ما را چرخاند و حالا من روی او نشسته بودم، هر دو دستش بالا آمدند و موهایم را نگه داشتند.

هنگامی که بوسه‌مان را قطع کرد، دیدم که چشمانش هنوز هم در خود خنده داشتند.
سپس با لحن حرص درآوری که علتش را فهمیدم، شروع به حرف زدن کرد. «ماده ببر من کله شقه و چنگال‌هاش تیزن ولی من می‌دونستم که دهانش رو صاحب می‌شم.»
داشت پیروزمندانه به من نگاه می‌کرد.
اشتباه هم نمی‌کرد.
بنابراین چشم‌غره‌ای رفتم و زیر لب گفتم: «حالا هرچی.»
این باعث شد او دوباره قهقهه بزند و من هم دوباره چشم‌غره بروم.
سپس خنده‌اش را قطع کرد و صدا زد: «سرسی.» و وقتی نگاهم به سمت او برگشت، دست‌هایش را از روی موهایم برداشت و بازوهایش به دورم حلقه شدند. «من همراه تو به مراسم تشییع نمی‌آم. کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. با یه گروه محافظ افتخاری همراهی می‌شی. فرمان دادم که نباید از جلوی دیدشون دور بشی.» بازوهایش به دورم محکمتر شدند. «اگه دورتک جسارت شرکت کردن توی مراسم رو داشته باشه و چیزی در مورد این‌که عروسش خودش جان خودش رو گرفت بگه، تو هیچ واکنشی از خودت نشون نمی‌دی. من کمتر از یه هفته دیگه خدمتش می‌رسم. این طوری فقط تو و سوه‌توناک خاطرات بدی براتون می‌مونه.»
دوباره داشت به زبان کورواکی حرف می‌زد، بنابراین من همه حرف‌هایش را متوجه نشدم ولی یک چیزهایی دستگیرم شد. حتی با این حال، به همین مسئله حضور دورتک در آن‌جا چسبیدم و مزه بدی در دهانم نشست، جداً که بد مزه‌ای بود. این‌که پادشاهم از من می‌خواست نزدیک‌ترین چاقو را برندارم و به سمتش پرت نکنم هم به همین اندازه بدمزه بود.
لهن دوباره صدایم زد: «سرسی.» روی او تمرکز کردم و او به زبان انگلیسی پرسید: «باشه؟»
به او چشم دوختم. سپس آهی کشیدم و به زور گفتم: «باشه.»

نیشش را برایم باز کرد، سپس سرش را نزدیک آورد و زیر گوشم گفت: «کاه تینکاه توناکاسا.» به من گفت که می‌دانست پذیرفتن این برای من چقدر سخت بود ولی خوشحال بود که فرمانش را اطاعت می‌کردم.

پوست گردنم را بوسید، من را روی پشتم برگرداند و به من لبخند زد. لحظه‌ای که داشتم سعی می‌کردم خودم را از این فکر در بیاورم که او وقتی با موهای بازی که روی شانه‌ها، سینه و پشتش ریخته بود، به من لبخند می‌زد، چقدر جذاب می‌شد، خم شد و لب‌هایش پیشانی‌ام را لمس کردند و بعد از تخت بیرون رفت.

روی پهلویم چرخیدم و او را تماشا کردم که داشت گره‌های لنگش را می‌بست و فریاد زد: «تیترو!» سپس بدون این‌که نگاهی به من بیندازد، لبه چادر را کنار زده و رفته بود.

دوباره طاق‌باز دراز کشیدم، ملحفه ابریشمی را روی بدن برهنه‌ام کشیدم و آرزو کردم که آن‌ها در تشییع‌جنازه‌های کورواک سیاه نپوشند.

سپس صدای «پویاه» گفتن دخترها را به خودم شنیدم. داشتند با عجله وان را داخل می‌آوردند. صدای ظرف و ظروف را شنیدم و این یعنی صبحانه به زودی می‌آمد و کل اتفاقات امروز صبح از جلوی چشمانم گذشت. لب‌های لهن به روی لب‌های خودم، شوهرم ارزشمندترین مایملکش را با من سهیم شده بود، گفته بود زیبا هستم و دوست نداشت مردهای دیگر به من نگاه کنند، وقتی باید رنگ‌آمیزی می‌شد به من فکر کرده بود و وقتی نیاز به شستشو داشت باز هم به فکر من بود و این کار را بدون زیرپا گذاشتن قولی که به من داده بود، انجام داده بود. چقدر باز بودن موهایش را دوست داشتم و چقر عاشق خنده‌هایش بودم.

گندش بزنند. گندش بزنند. گندش بزنند
توی دردسر افتاده بودم.

مدتی نگذشته بود که یادم آمد از او نپرسیده بودم چرا می‌گفت که من به آسمان‌ها دستور داده بودم و چرا من را به نام جدیدی صدا زده بود. چرا من را الهه خودش خطاب کرده بود.
***

برای مراسم تشییع لباسی به رنگ آبی یخی پوشیده بودم و هیچ کدام از جواهرات و تزئینات لباسم طلایی نبود. یک سارونگ آبی یخی با طرح‌های نقره‌ای، یک کمربند چرمی آبی یخی (که به شکل شوکه کننده‌ای براق و باشکوه بود و من بلافاصله عاشقش شدم.) یک تکه پارچه ابریشمی دیگر به رنگ آبی یخی که در هر گوشه‌اش آویزهای بیضی نقره‌ای داشت. جواهراتم خیلی کم بود، فقط گوشواره‌های بلند چند‌شاخه نقره و آن النگوهای نقره‌ای که روی خود مروارید داشتند و من از بازارچه خریده بودم‌شان. آرایشم ملایم و زیبا بود و برای اولین بار تیترو موهایم را پیچانده و در بالای سرم جمع کرده بود و با سنجاق‌هایی بسته بود که قابل دیدن نبودند.

پیش از این‌که از چادرم بیرون بروم صدای اسب‌ها را شنیدم ولی به خاطر افراد زیادی که آن‌جا بودند غافلگیر شدم. چهار اسب که جنگجوهایی بر پشت‌شان سوار بودند که تا به حال ندیده بودمشان. دییندرا سوار اسب سماقی‌رنگش بود، سیریم هم در کنار او سوار اسب سیاهش بود. فیتاک هم ناریندا را جلوی خودش و روی اسب بلوطی رنگش نشانده بود. بِین هم همراه تازه عروسش اوآسی که پشتش نشسته و دست‌هایش دور کمر بین بود، روی اسبی خاکستری لکه‌کله‌داری نشسته بودند. زاهنین تنها و پیاده بود ولی افسار اسبی کهری را به دست داشت. بوهتان با ناهکا روی اسب ابرشی نشسته بودند. و زفیر هم برای من به آن‌جا آورده شده بود.
همه زن‌ها گل در دست داشتند و زمانی که من هم به زفیر نزدیک شدم، جیکاندا یک دسته شکوفه نارنجی رنگ زیبا به دستم داد که شباهت زیادی به گل سوسن پلنگی داشت فقط دو برابر آن شکوفه داشت.

به سرعت متوجه شدم که هیچ‌کسی با بهترین ظاهر خودش به آن‌جا نیامده بود، حتی با این‌که هیچ وقت سر و وضع‌شان به خوبی من نمی‌شد ولی کاملاً مشخص بود که شرکت کردن در مراسم تشییع بهانه مناسی برای جشن گرفتن و فرصتی برای خودی نشان دادن و یا حتی فشن‌شو رفتن نبود. همینی بود که بود، نشانه‌ای برای پایان یافتن یک زندگی- این یکی بیشتر از هر مرگ غم‌انگیز دیگری غم‌انگیزتر بود و حرفی برای گفتن داشت.

زاهنین جلو آمد تا وقتی سوار اسبم می‌شدم، کمکم کند، سپس سریع به سمت مرکب خودش رفت، بالا پرید و ما راه افتادیم. دو جنگجو در جلو، پشت سر آن‌ها فیتاک همراه ناریندا و بوهتان همراه ناهکا به راه افتادند. من به همراه دییندرا سوار بر اسب سماقی‌رنگش در کنارم به راه افتادیم. سیریم پشت سر ما همراه با بین و اوآسی به راه افتاد. سپس زاهنین و پشت سر او دو جنگجوی دیگر حرکت کردند.

دییندرا به من گفت: «تشییع جنازه از این‌جا دوره عزیزم.» چانه‌اش را بالا گرفت و حرفش را با توضیحی پایان داد. «به خاطر باد.»

حق با او بود، باد می‌وزید. خوشبختانه باران زمین را خیس کرده بود و شن‌ها با باد به هوا بلند نمی‌شدند. نه این‌که باد شدید نباشد ولی خبری هم از سوز سرد نبود. خوب بود که مراسم با فاصله زیاد انجام می‌شد، نیاز نداشتیم جرقه‌ای بپرد و دکسشی بسوزد و با خاک یکسان‌شود. به اندازه کافی در این مدت قلب شکسته داشتیم.
از او پرسیدم: «حالت خوبه؟»

سرش را به سمتم برگرداند و لبخند کوچکی به من زد. «این همون چیزی بود که من می‌خواستم از تو بپرسم.» لبخند کوچکش را جاب دادم، دستم را به سمتش دراز کردم و او دستم را گرفت و فشاری داد. سپس دست‌هایمان را انداختیم و او جواب داد. «غمگینم.» به پیش رو برگشتم و احساسات زیادی گفت: «غمگین بود.»

می‌توانست این را دوباره بگوید.

پرسید: «تو چی؟»

جواب دادم: «لهن دیشب از من مراقبت کرد.» نگاهش را روی خودم حس کردم، بنابراین متوجه شدم که سرش به سمت من برگشته بود. آه کشیدم، به دوست دیوانه چیزهای عاشقانه کورواکی‌ام و به این‌که چه فکری در مورد خبری که داده بودم، می‌کرد فکر کردم. سپس صادقانه اعتراف کردم: «حقیقت داره. اون خیلی دوست داشتنی بود.»

احساس کردم نگاهش من را رها کرد، دوباره با احساسات زیادی گفت: «خوشحالم.»

من هم بودم.

لعنتی.

یورتمه از بین چادرها گذشتیم و مدتی ساکت ماندیم.

سپس ناریندا صحبت کرد و من به خاطر دردی که در صدایش بود، غافلگیر شدم. «چرا بهم نگفتی که در وجودت جادو داری؟»

پلک زدم و به او نگاه کردم: «چی؟»

به پرسشم جواب نداد. در عوض گفت: «درک می‌کنم چرا پنهانش می‌کردی دوست من. باید بپذیرم، من هم با بزرگ شدن در وال اعتقادم به خیلی چیزها رو از دست داده بود، ولی چیزهایی که فراموش کردم شامل بیزاری‌ام از جادو نبود. خب، تو هم در همون سرزمین‌ها بزرگ شدی و من می‌تونم تلاشت به خاطر مقاومت کردن در برابر دادن چنین اطلاعاتی رو ببینم چون فکر می‌کنی که این‌جا هم همون طرز فکر رو دارن. ولی باید بدونی که…» به من نگاه کرد. «کورواکی‌ها از کسانی که جادو دارن بیزار نیستن. این افراد کم و مورد ستایش همه هستن.»
به او خیره شدم و بعد تکرار کردم: «چی؟»

دوباره سؤالم را نادیده گرفت و گفت: «ولی ای‌کاش اون‌قدر بهم اعتماد می‌کردی که این رو بهم بگی. دیدن فرمان دادنت به آسمان غافلگیری خیلی بزرگی بود.»

بفرما دوباره.

به او گفتم: «دییندرا من به آسمان‌ها فرمان ندادم.» و او به من نگاه کرد.

«همون‌طور که توضیح دادم، نیاز نیست پنهانش کنی. در واقع دوست داشتم زودتر این رو می‌دونستم.» دوباره به جلو نگاه کرد. «تو دوست من هستی و حتی اگر رازهات رو بهم بگی، این هیچ تغییری توی حسی که بهت دارم به وجود نمیاره. با توجه به شخصیتی که داری، مشخصه که جادوی عظیمی توی وجودت داری.»

با تأکید گفتم: «دییندرا، عزیز دلم، من جادو ندارم، چه عظیمش چه جور دیگه‌ای.» نگاهش دوباره به سمت من برگشت.

جواب داد: «سرسی، من اون‌جا بودم. دیدم که چطور رو به آسمان‌ها زجه زدی و به محض این‌که این‌کار رو کردی اون‌ها خروشیدن.»

گفتم: «من این کار رو نکردم. طوفان تمام روز در حال آماده شدن بود.»

جواب داد: «حقیقت داره، ولی تو اون رو فراخوندی.»

سرم را تکان دادم و آرام گفتم: «این دیوانگیه.»

«دیوانگیه؟ اصلاً نمی‌فهمم وقتی من و هزاران کورواکی شاهد این اتفاق بودیم، چرا چنین فکری می‌کنی.»

دوباره سرم را تکان دادم و شروع کردم به حرف‌زدن. «من-» ولی حرفم را قطع کرد.

«این هم در طول شب بین مردم زمزمه شده. چادرهای زیادی تا نیمه شب روشن موندن و شوهرها و همسرها توی گوش همدیگه پچ‌پچ کردن. همسایه‌ها به دیدن همسایه‌ها رفتن.» به روبه‌رو نگاه کرد. «طوفان تو باعث شد جنگجوها رفتارها غیرقابل پیش‌بینی نسبت مرگ عروس دورتک داشته باشن…» سرش را یک بار تکان داد و حرفش را پایان داد. «اگه تا حالا هیچ شکی وجود داشت حالا دیگه وجود نداره.»
پلک زدم و دوباره پرسیدم: «چی؟»

به سمت من برگشت. «ملکه زرین افسانه‌ای، پادشاه قدرتمندش، تبار زرین، همون‌طور که سال‌ها گذشته، داستان‌های خیلی زیادی در این مورد گفته شده، این داستان‌ها، همون‌طور که خاصیت همه داستان‌هاست بزرگ شدن تا این‌که به چیزی اسطوره‌ای و خیالی تبدیل شدن.»

با وجود این‌که مطمئن نبودم که می‌خواستم بدانم یا نه، پرسیدم: «و این داستان خیالی در مورد تبار زرین چیه؟»

البته که دییندرا به من می‌گفت. «داستانی که همیشه فکر می‌کردم تماماً خیالاته می‌گفت که پادشاه قدرتمند و ملکه زرینش خدا و الهه بودن. پادشاه قدرت بی‌نظیری داشت که هیچ همتایی براش نبود و ملکه‌اش جادو داشت. کشتن پادشاه غیرممکن بود و ملکه به ماه و ستاره‌ها، خورشید، دریاها و رودخانه و آسمان‌ها و زمین فرمان می‌داد.»

به او خیره شدم.

به حرف زدن ادامه داد: «داستان می‌گفت که اون‌ها هیچ وقت پیر نمی‌شدن، جوان می‌موندن تا وقتی که اولین پسرشون موفق می‌شد دکس بشه. بعد سوار بر اسب‌های بال‌دار به آسمان پرواز می‌کردن.»

با ملایمت گفتم: «مهمله.»

به دقت نگاهی به من انداخت. «سرسی، دیشب، می‌تونستم ناامیدیت رو احساس کنم. می‌تونستم پریشانیت رو به خاطر این‌که نمی‌تونستی کاری کنی احساس کنم. مثل یه هاله در اطرافت می‌درخشید. و وقتی بلند شدی و همون یه کلمه‌ت رو زجه کشیدی، حس کردم پوستم رو مورمور کرد. و این حرف تو بود که اون کار رو کرد عزیز من، نه رعد و برق و طوفان. بهت یادآوری می‌کنم که هیچ وقت هم زمان رعد و برق نمی‌زنه و آسمون اشک‌هاش رو نمی‌باره. همیشه اول رعد و برق می‌زنه و بعد به دنبالش بارون می‌باره. رعد و برق اول هشدارش رو می‌ده. هیچ وقت رعد و برق همزمان با بارون نمی‌آد. سال‌های زیادی روی این زمین زندگی کردم و تا همین دیشب که اون‌ها رو برای ما فرا خوندی چنین چیزی ندیده بودم.»

خیلی‌خب، باید قبول می‌کردم که من هم سال‌های زیادی روی زمین زندگی کرده بودم، روی زمین خودم ولی با این‌حال من هم تا به‌حال ندیده بودم چنین اتفاقی بیفتد، آن هم توی سیاتل که باران خیلی زیادی می‌بارد.

وای مرد.

با این حال نمی‌توانست حقیقت داشته باشد. باید یک هم زمانی بوده باشد.

زمزمه‌کنان به او گفتم: «دییندرا دوست عزیز من، دارم بهت می‌گم من جادو ندارم.» و او از نزدیک به من نگاه کرد.

سپس آرام جواب داد: «شاید داری ولی خودت نمی‌دونستی تا این‌که دیشب وقتی احساساتت غیرقابل کنترل شدن، مثل یه سیل از وجودت بیرون زد. ولی این اهمیت نداره، حالا مردمت باور دارن که تو جادو داری، باور دارن که قدرت زیادی داری، باور دارن که پادشاهت رو نمی‌شه کشت، باور دارن که هیچ وقت پیر نمی‌شی و از اعماق روح و وجودشون باور دارن که تبار زرین بر ما نازل شده.»

به روبه‌رو نگاه کردم. یا خدا، حالا باید با این چه کار می‌کردم؟

ادامه داد: «خیلی بیشتر از اتفاقات دیشب هم هست عزیز من. تو کاملاً با توصیفات الهه زرین مطابقت داری. موهای طلایی، چشم‌های طلایی و حالا که زمان بیشتری رو زیر آفتاب گذروندی، پوست طلایی. مثل فرشته‌ها آواز می‌خونی و قلبت مثل چشم‌هات از طلاست. ولی تو ملکه یه مملکت جنگجو هستی چون خودت جنگجویی، روح آتشین داری، از همون اولش در شب تصاحبت جفت مناسبی برای پادشاه رعب‌انگیزت بودی. خود جنگجوها طوری برات احترام قائل هستن که برای هیچ زن دیگری نیستن. توی این زمان کوتاه وفاداری خیلی زیادی به خودت جلب کردی که مدرکش هم جنگجوهای زیادی بودن که دیشب برای حرف‌ زدن پا پیش گذاشتن. این اتفاقیه که شدیداً به ندرت می‌افته. هنوز هم با باور کردنش مشکل دارم. همین هم برای پادشاه قدرتمندمون صادقه. سیریم سال‌هاست که به من می‌گه تا به حال هیچ جنگجویی مثل پادشاه لهن ندیده، حتی وقتی که ایشون خیلی جوان بودن، هیچ همتایی ندارن. هیچ وقت از روی اسب‌شون نیفتادن، هیچ وقت خلع سلاح نشدن، توی پونزده سالگی برای اولین قتل‌شون راهی شدن و اون موقع دیگه هیچی نمونده بود استادهای ایشون بهشون یاد بدن. حتی از استادهای خودشون هم بهتر بودن.»
وای مرد… واقعاً؟ پانزده سالگی؟ یا خدا!

به حرف زدن ادامه داد: «ایشون رو وقتی به مبارزه‌ای طلبیده می‌شن دیدم، سرعت و قدرتشون مبهوت کننده‌ست. فرا انسانیه و حالا، با عقل جور در می‌آد، چون ایشون انسان نیستن، بلکه مثل تو یه خدا هستن.»

شروع به حرف زدن کردم: «دییندرا من-» و او دستش را بالا نگه داشت و من حرفم را قطع کردم.

«بعداً بیشتر در این مورد حرف می‌زنیم، حالا نه عشق من، چون داریم به تل هیزم مراسم تشییع نزدیک می‌شیم.»

با توجه به صحبت‌های عجیب و غریب و ترسناکی که داشتیم، متوجه نزدیک‌ شدن‌مان نشده بودم ولی حالا متوجه شدم. ما از چادرها خارج شده و از تپه کوچکی بالا رفته بودیم و حالا در حال پایین رفتن بودیم. بقیه مردم چه پیاده و چه سوار بر اسب داشتند به سمت یک تل هیزم مرتفع می‌رفتند. بر روی تل هیزم جسدی پیچیده در پارچه‌ کنفی سفید خفته بود. هنوز افراد زیادی بودند که مثل ما داشتند به آن نزدیک می‌شدند ولی به نظر می‌رسید هزاران نفر پیش از ما در آن‌جا جمع شده بودند و در سکوت و احترام انتظار می‌کشیدند.

هنگامی که من و همراهانم نزدیک شدیم، جمعیت زیاد با فرمان محافظین جلوی گروه راه باز کردند و چون من ملکه بودم، مستقیم تا خود تل هیزم برایم راه باز شد.

دیدی؟ گاهی اوقات ملکه بودن چیز بدی نبود.

در نزدیکی تل هیزم توقف کردیم و چوب‌ها تا بالا پر از گل شده بودند، صدها گل در همه رنگ، شکل و اندازه، حتی روی جسد هم به خاطر کسانی که توانسته بودند گل‌هایشان را تا آن بالا پرت کنن با گل پوشیده شده بود.

اسب زاهنین یورتمه جلو آمد. از اسبش پیاده شد و به من در پیاده شدن کمک کرد.

سپس من و زن‌های همراهم به تل هیزم نزدیک شدیم، هر کدام از ماها لحظه‌ای بی‌حرکت ماندیم و سپس به نوبت گل‌هایمان را روی چوب‌ها گذاشتیم.

سپس فاصله گرفتیم و هنگامی که عده‌ای دیگر از مردم چه پیاده و چه سوار بر اسب آمدند و گل‌هایشان را تقدیم کردند، به همان اندازه جمعیت ساکت ماندیم و انتظار کشیدیم.

چون نزدیک تل هیزم ایستاده بودم، نگاه‌ها را به روی خودم احساس می‌کردم، نگاه‌های خیلی زیادی روی من بود. با توجه به حرف‌هایی که من و دییندرا با هم زده بودیم، این غیر عادی نبود، چنان حواسم بیدار بودند که انگار سنگینی جسمی این چشم‌ها را روی خودم احساس می‌کردم.

سرم را تکان دادم و متوجه شدم که تعدادمان دیگر در حال زیادتر شدن نبود. خیلی به دور و برم نگاه نمی‌کردم. این کار را نمی‌کردم چون نمی‌خواستم با نگاه افرادی رو به رو شوم که فکر می‌کردند من یک الهه‌ام. (دیوانگی بود!) ولی به خاطر این هم بود که نمی‌خواستم دورتک را در بین مردم ببینم. به لهن قول داده بودم که خودم را کنترل خواهم کرد. و برای این کار باید از برکت استراتژی بی‌محلی کردن استفاده می‌بردم.

خیلی زود متوجه زن سفید مویی شدم که وقتی دچار آفتاب سوختگی شده بودم برای درمانم آمده بود. او همراه زن دیگری با مشعل‌ خاموشی در کنار تل هیزم ایستاده بود و زن دیگر داشت مشعل را روشن می‌کرد.

جالب بود، زن‌ها تل هیزم را روشن می‌کردند.

سپس هنگامی که مشعلش روشن شد و پیش از این که بدنش به سمت من حرکت کند، نگاهش به سمت من برگشت.

وای گندش بزنن. نه. این کار یکی از وظایف ملکه‌ها بود؟

نوشته رمان تبار زرین پارت 30 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت 29 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-29/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-29/#respond Mon, 30 Mar 2020 16:12:42 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1758 حدس می‌زدم قرار نبود هیچ‌جایی بروم. و حس می‌کردم خرابکاری کرده بودم، ناجور هم خرابکاری کرده بودم. *** دییندرا نالید: «چی تسخیرت کرده بود؟» حق با من بود. گند نزده بودم، بلکه بدجور خرابکاری کرده بودم. فریاد زدم: «نمی‌… من…. نمی… حتی نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم!» تقریباً دو ساعت بعد بود ولی احساس …

نوشته رمان تبار زرین پارت 29 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
حدس می‌زدم قرار نبود هیچ‌جایی بروم.

و حس می‌کردم خرابکاری کرده بودم، ناجور هم خرابکاری کرده بودم.
***

دییندرا نالید: «چی تسخیرت کرده بود؟»

حق با من بود. گند نزده بودم، بلکه بدجور خرابکاری کرده بودم.

فریاد زدم: «نمی‌… من…. نمی… حتی نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم!»

تقریباً دو ساعت بعد بود ولی احساس می‌کردم دو سال گذشته بود. دخترها دیگر جلوی ورودی چادر نایستاده بودند. نه، ناپدید شده بودند. به جای آن‌ها دو جنگجوی بزرگ و ترسناک در داخل ورودی چادر ایستاده بودند.

مطمئناً قرار نبود هیچ جایی بروم.

دییندرا پانزده دقیقه پیش رسیده بود و کاملاً می‌دانست چه اتفاقی افتاده بود چون خبرش مثل آتش فراگیر در دکسشی پیچیده بود.

داشت قدم می‌زد.

من چهارزانو روی تختم نشسته بودم و در سکوت داشتم از وحشت سکته می‌کردم.

فریاد زد: «مگه بهت نگفته بودم اتفاقی که توی چادر جنگجوها می‌افته هیچ ربطی به هیچ کسی نداره؟»

با صدای آرامی گفتم: «اون‌ها بیرون از چادر بودن دییندرا.» در میان قدم‌هایش متوقف شد و به سمت من برگشت.

با این‌که اصلاً قصد شوخی نداشتم، با خشم هیس‌هیس کرد: «خنده‌دار نیست عزیزم، هیچ چیز خنده‌داری در این مورد وجود نداره.» فقط برای اطلاع گفته بود ولی وقتی دو قدم سریع به سمتم برداشت و به سمتم خم شد، دیگر نگفتم که قصد شوخی نداشتم. «تو روی یه جنگجو چاقو کشیدی.»

«بله ولی-»

به تندی گفت: «تو یه زنی و روی یه جنگجوی ارتش کورواک چاقو کشیدی!»

حرفم را قطع کرد: «مهم نیست که ملکه باشی یا نه، تو یه زنی و اون یه جنگجوئه!»

دستم را بلند کردم و زمزمه کردم: «عزیز دلم، لطفاً.»

فریاد زد: «اون داشت خودش رو به زور به تو تحمیل نمی‌کرد. در حال چپاول چادرت نبود. بدون اجازه تو به برده‌هات دست درازی نمی‌کرد و درخواستت رو خواسته تو رو رد نکرده بود. اون با همسرش بود!»

دستم را پایین انداختم و دوباره سعی کردم: «ولی اون-»

فریاد کشید:‌ «کاری که داشت می‌کرد یا داشت نمی‌کرد هیچ ربطی به تو نداشت!»

جیغ زدم: «داشت می‌کشتش!»

«و اگه این کار رو می‌کرد، به خاطرش باید به دکس جواب پس می‌داد نه تو. نه تو سرسی. با دکس.»

با صدای آرامی گفتم: «دو نفر از لشکر از من طرفداری کردن.»

صاف ایستاد و به تندی پرسید: «چی؟»

توضیح دادم: «بین و زاهنین هر دو پشت من در اومدن، از من حمایت کردن.»

«بله این رو هم شنیدم. و فقط می‌تونی امیدوار باشی که پادشاه که توی این سال‌هایی که من به عنوان دکس می‌شناسم‌شون تا به امروز هرگز، اما هرگز با گذشت نبودن، احساس گذشت کنن. چون به خاطر این‌که اون دو نفر در برابر برادرشون ایستادن، می‌تونن دستور بدن سرشون رو بزنن.»

نفسم را حبس کردم، احساس کردم گلویم گرفت و چشم‌هایم هم‌زمان درشت شدند.

حال و روزم را دید و سرش را یک بار تکان داد. سپس درحالی‌که تلاش می‌کرد آرام باشد با صدایی آرام و رگه‌هایی از ترس گفت: «بله، می‌تونه این کار رو بکنه سرسی.» پیش از این‌که حرفش را تمام کند، مکثی کرد و ادامه داد: «و می‌تونه همین فرمان رو در مورد تو هم بده.»

زمزمه کردم: «وای خدای من.»

زمزمه‌کنان جواب داد: «فکر خوبیه دوست من، برای خدات دعا کن. متأسفانه فکر می‌کنم که حالا بهش نیاز داری.» ترسی که در چشمانش خانه کرده بود و لرزش دست‌هایش را دیدم.

آره، جداً گند زده بودم.

لبه چادر کنار رفت و چشم‌هایم بلافاصله به آن سمت برگشتند و دیدند که جنگجوها از جا پریدند و بعد کنار رفتند، لهن خم و وارد چادر شد.

نفسم را حبس کردم.

بین، زاهنین و سیریم به دنبال او وارد شدند ولی چشم‌های من فقط به لهن نگاه می‌کردند.

او را نگریستم و سعی کردم فکرش را بخوانم. هنگامی که چهار قدم به سمت من برداشت چهره‌اش بی‌حالت بود، ایستاد و دست‌هایش را روی سینه‌اش چلیپا کرد. تمام مدت داشت من را تماشا می‌کرد ولی هیچ چیزی نگفت.

هنگامی هم که از حرکت باز ماند، به تماشا کردن من ادامه داد.

نمی‌دانستم که باید به او تعظیم کنم، از او بپرسم که می‌توانستم توضیح بدهم، برای زندگی خودم (و زاهنین و بین) التماس کنم و یا وحشت‌زده بزنم زیر گریه و بغضی که همین‌ حالا هم گلویم را می‌سوزاند را رها کنم.

بنابراین فقط همان‌جا نشستم، سرم را بالا گرفتم و به او خیره ماندم.

این مدتی طول کشید.

سپس سرش را برگرداند و چانه‌اش را برای دییندرا تکان داد که نمی‌دانستم این کارش یعنی چه تا وقتی که سرش را به سمت من برگرداند و شروع به حرف‌زدن کرد.

دییندرا معنای اشاره‌اش را متوجه شد و شروع به ترجمه کرد.

«به نظر می‌رسه ماده ببر من چیزهایی خیلی بیشتر از چنگال‌هاش رو بیرون می‌کشه.»

وای. نمی‌دانستم این شروع خوبی بود یا نه.

احساس کردم مصلحت بود که ساکت بمانم.

لهن گفت: «خون یه جنگجو رو ریختی ملکه من.»

لب‌هایم را به هم فشردم و ساکت ماندم.

«تا امروز دومین زنی هستی که خونش رو ریخته. پیش از تو همسرش روش چاقو کشیده بود.»

زخم روی شانه‌اش. آن زن از خودش دفاع کرده بود.

زیبایی غمناکی در این اتفاق وجود داشت.

این را با لهن در میان نگذاشتم. دهانم را بسته نگه داشتم.

به من خیره شد. به نگاه خیره‌اش جواب دادم و آرامشم را حفظ کردم.

سپس با ملایمت چیزی گفت و دییندرا ترجمه‌اش کرد: «می‌بینمش، حتی از این‌جا هم درخشش رو توی چشم‌هات می‌بینم.»

نفسم را حبس کردم، به خودم جرئت دادم و دلم را به دریا زدم. «لینای تِلا؟» چی می‌بینی؟

با ملایمت و به زبان خودم جواب داد: «روحت رو، ملکه جنگجوی من.»

خیلی‌خب، این خوب بود؟

با ملایمت به حرف زدن ادامه داد ولی به زبان کورواکی و با ترجمه دییندرا.

«من قضاوتم رو کردم ماده ببر من و این تصمیمی نخواهد بود که از اون خوشت بیاد. ولی من پادشاهت هستم و این حکم منه بنابراین باید اجرا بشه.»

وقتی به حرفش ادامه نداد من‌من کردم: «تصمیمت چی… چیه؟»

«جنگجوهای من در کنار ملکه‌شون ایستادن، اون‌ها مجازات نمی‌شن. اون‌ها به عنوان محافظین شخصی تو گمارده شده بودن و به دستورات من عمل می‌کردن. اون‌ها قسم خورده بودن که اگر نیاز بود برای نجات جانت شمشیر بکشن. شرایطی که اون‌ها رو توش قرار دادی خیلی سخت و سنگین بود. دورتک قصد داشت به زندگی همسرش پایان بده و مداخله تو به این معنی بود که اگر می‌خواست روی اون تیغ بکشه، اول باید روی تو تیغ می‌کشید. برای نجات جانت، اون‌ها به سوگندی که برای من خورده بودن عمل کردن. کاری رو انجام دادن که از اون‌ها انتظار انجامش می‌رفت بنابراین نکوهش من رو دریافت نمی‌کنن.»

خب، این خوب بود.

زمزمه کردم: «اوه… خوبه.»

«تو سرسی من، نباید اون‌ها رو توی چنین شرایطی قرار می‌دادی که بین ملکه و برادرشون یک نفر رو انتخاب کنن. اون‌ها نه این تو بودی که تصمیم بدی گرفتی.»

وای گندش بزنن.

دوباره به من خیره شد. دهانم خشک شد.

سپس همان‌طور که او نگاه خیره‌اش را در چشمانم قفل کرده بود، پیش از این‌که شروع به حرف زدن کند، درخششی در چشمانش دیدم که معنایش را نفهمیدم. «کاه تینکاه راهنا توناکاسا.»

دییندرا زمزمه کرد: «جنگجوی زرین کوچولوی من.»

خیلی‌خب، نفهمیدم. این خوب بود؟

لهن ساکت شد و من آب دهانم را قورت دادم.

سپس با ترجمه دییندرا حرف زد. «از تو می‌پرسم ماده ببر من، در آینده قصد داری یه جنگجو بشی؟ مثل یه جنگجو فکر کنی و این به این معنی خواهد بود که پیش از برهنه کردن چنگال‌هات یا از غلاف بیرون کشیدن تیغت فکر کنی، واقعاً… فکر کنی.»

خیلی‌خب، او گفته بود در آینده، یعنی احتمالاً آینده‌ای داشتم.

زمزمه کردم: «لهن.»

حرفم را قطع کرد. (دییندرا هم همین‌طور.) «باید زندگی اون زن رو بگیرم سرسی.»

پلک زدم.

سپس پرسیدم: «چی؟»

«اون روی شوهرش تیغ کشیده، این ممنوعه. باید زندگیش رو بگیرم.»

ریه‌هایم منقبض شدند.

این بار با ملایمت بیشتری تکرار کردم: «چی؟»

اعلام کرد: «این حکم منه.»

نمی‌توانست جدی باشد.

نجوا کردم: «می‌دونی که اون چطور با همسرش رفتار می‌کرد.»

«بله.»

توضیح دادم: «اون هیچ چاره دیگری نداشت.»

لهن سر تکان داد و موافقت کرد: «نداشت و من هم الان چاره دیگه‌ای ندارم.»

با صدای آرامی گفتم: «ولی تو پادشاهی.»

یک قدم به سمت من برداشت و من از دست‌هایم برای عقب کشیدن خودم به روی تخت استفاده کردم. نگاهش به بدنم افتاد، سپس ایستاد و به چشمانم نگاه کرد.

با صدای آرامی گفت:‌ «من پادشاهم. تا یک هفته دیگه، توی مبارزه‌ای با شمشیر دورتک روبه‌رو می‌شم. ولی امروز، وظیفه دارم همسرش رو از چادری که اون براش زندان کرده آزاد کنم. دورتک شکست می‌خوره. اون زن باید یک هفته دیگه برای آزادی صبر می‌‌کرد. تصمیم گرفت یه هفته صبر نکنه. اون یه کورواکیه. وقتی روش تیغ کشید، دقیقاً می‌دونست داره چی کار می‌کنه. می‌دونست که اگه دورتک زندگیش رو نمی‌گرفت من می‌گرفتم. اون این حکم رو می‌خواست سرسی. این آزادی رو می‌خواست. اون می‌دونست، من می‌دونم و تو هم می‌دونی ماده ببر من که رفتارهایی که دورتک با اون کرده، روحش رو در هم شکسته. روحش در درون اون مرده. به دنیای دیگه رفته. آرزو داره که به روحش ملحق بشه. و وقتی این حکم اجرا می‌شه تو در کنار من روی تختت می‌نشینی. به عنوان ملکه من اون‌جا خواهی بود، به خاطر وظیفه‌ای که نسبت به من و به مردمت داری. ولی برای او زن هم اون‌جا خواهی بود. این چشم‌های توئه که آرزو داره پیش از رفتن به قلمرو دیگه ببینه. این روح تو که این‌قدر به سطح نزدیکه هست که اون رو به دنیای دیگه راهنمایی می‌کنه.» نگاهم را در چشمانش دوخته بودم و وقتی حرفش را با صدای آرامی پایان داد، داشتم نفس‌نفس می‌زدم. «این حکم منه عشق زرین من. خودت رو برای نشستن به روی تختت آماده کن.»

سپس بلافاصله برگشت و با قدم‌های بلند از چادر خارج شد و همه جنگجوها به دنبالش بیرون رفتند.

چند لحظه‌ای پس از رفتن آن‌ها به لبه‌های چادر خیره ماندم، حتی بعد از این‌که دخترها با عجله وارد چادر شدند.

نگاهم آرام به سمت دییندرا برگشت.

زمزمه کردم: «اون الان گفت که من باید توی اعدام اون زن شرکت کنم؟» ولی او به تخت نزدیک بود، ‌دستش را به سمتم دراز کرد، حرکاتش پر از عجله بودند.

«همین رو گفت عزیزم، و ما نباید ردش کنیم. به خاطر اون دختر بیچاره، باید سریع به عذابش پایان بدیم. بنابراین، باید تو رو آماده کنیم.» دستم را گرفت، من را روی زانوهایم بلند کرد و من ناخودآگاه از تخت پایین رفتم.

سپس بدون حتی یک کلمه در مهی از وحشت به دخترها و دییندرا اجازه دادم من را برای نشستن به روی تخت سلطنتی‌ام و شاهد یک اعدام بودن آماده کنند.

فصل بیستم

اعدام

ملکه کورواک رخت اعدام به تن کرد.

وقتی لباس‌هایم را در آوردند و لباس‌های جدیدی به من پوشاندند این را فهمیدم. یک تکه پارچه چهار گوش مشکی ابریشمی که تا شده و روی سینه‌هایم گره خورد، انتهای پارچه تا روی نافم آویزان شد که از انتهای آن یک آویز گرد طلایی شبیه مدال آویزان بود. یکی در هر سمتش و دو آویز سرد و سنگین هم در پشت کمرم گره خورده و آویزان بود. یک سارونگ مشکی همراه با طلا. کمربندی مشکی از چرم که با زنجیرهای طلا در هم تنیده شده بودند. یک گردنبند خفتی طلا که از چندین زنجیر ساخته شده بود و از زیر چانه تا پایین گردنم را می‌پوشاند. بازوبندهای طلایی هم که به بازوهایم بسته شده بودند، با زنجیرهای طلای بلندی به گوشواره‌هایم متصل بودند. صندل‌های جرمی مشکی که به پاهایم گره خورده بودند.

آرایش روزم خیلی ملایم بود ولی شسته شد و سرمه مشکی به دور چشم‌هایم کشیده و سایه زغالی رنگی در پشت پلک‌هایم زده شد. گرد طلا به گونه‌ها و شقیقه‌هایم پاشیده شد و لب‌هایم به رنگ آلبالویی تیره رنگ شدند.

موهایم همان‌طور بلند و مواج رها شدند ولی سنجاق‌ها و گیره‌ها آن را برای آن روز مزین کردند و تیترو انگشت‌هایش را بین موهایم کشید تا آن‌ها پرپشت‌تر به نظر برسند.

تاجم که انگار از چند پر طلا تشکیل شده بود، هم روی سرم گذاشته و در پشت موهایم بسته شد.

لحظه‌ای که دییندرا من را به سمت ورودی چادر راهنمایی کرد، جنگجوها را دیدم. نه یکی یا دوتا یا حتی چهارتا… بلکه ده تا. هنگامی که دییندرا من را به سمت دریایی از چادرها راهنمایی می‌کرد، آن‌ها به دورم پخش شدند. چهارتا در جلو، یکی در هر طرفم و چهارتا هم در عقب.

دکسشی در سکوت محض فرو رفته بود و هنگامی که در آن قدم برمی‌داشتیم حتی یک نفر را هم ندیدیم. شب شده بود و مشعل‌ها فضای خیلی بزرگی را روشن کرده بودند و حتی از آن فاصله دور هم می‌توانستم محوطه بازی در جهت مخالف دکسشی ببینم که با آتش خروشانی روشن شده بود، تجمع مردم را در آن‌جا دیدم و متوجه شدم که مردم به خاطر همین موضوع در آن‌جا جمع شده بودند.

و فهمیدم آن‌جا همان‌جایی بود که داشتیم می‌رفتیم.

جو بدی که از وقتی صبح از خواب بیدار شده بودم و حتی در کل رو بر فضا حاکم بود، حالا بدتر شده بود. سنگینی می‌کرد و حس خفه‌کننده‌ای داشت.

نمی‌توانستم نفس بکشم.

حینی که راه می‌رفتیم، دییندرا زمزمه‌کنان به من گفت: «دکس رحم کردن عزیز من.» مثل همیشه دست من را روی تای داخلی آرنجش انداخته بود، من را کشید و بیشتر به خودش نزدیک کرد و دست دیگرش را روی دستم گذاشت. ادامه داد: «این یه نعمته. ایشون تو یا جنگجوهاشون رو مجازات نمی‌کنن، وقت گذاشتن تا علت حکمی که کرده بودن رو برات توضیح بدن؛ این کار رو با محبت انجام دادن سرسی زیبا. من مبهوت شده بودم. این یه نعمته.»

نگاهم را مستقیم به جلو دوختم و در جواب با صدای آرامی گفتم: «من تحسینت می‌کنم دوست شیرین من، ولی در حال حاضر، باید خودم رو برای اتفاقی که قراره بیفته آماده کنم، پس ممکنه ازت بخوام که لطفاً ساکت باشی؟»

دستم را از تای آرنجش باز کرد ولی دستش را به دور کمرم انداخت و من را حتی بیشتر به خودش چسباند. «البته عشق من.»

من هم دستم را به دور کمرش انداختم و در دکسشی ساکت و متروک راه رفتیم. راه خیلی طولانی بود ولی به اندازه کافی طولانی نبود که بتوانم خودم را برای شاهد اعدام یک زن بودن آماده کنم. برای اعدام زنی که هیچ گناهی نداشت به جز این‌که به اندازه کافی زیبا بود تا توجه مأمورین کورواک را به خودش جلب کند.

سرانجام در پیش روی ما و در جلو محافظین جنگجو دیواری از مردم را دیدم که شانه به شانه هم ایستاده بودند. ما را دیدند و آرام کنار رفتند تا بتوانیم بگذریم. هنگامی که داشتیم می‌گذشتیم محکم به دییندرا چسبیدم، مستقیم به جلو نگاه کردم و از نگاه کردن در چشم افراد اجتناب کردم. آن‌ها فکر می‌کردند من کار اشتباهی کرده بودم، خیلی از آن‌ها احتمالاً فکر می‌کردند که من باید مجازات می‌شدم، ولی به خاطر این نبود که از نگاه کردن در چشمانشان اجتناب می‌کردم. فکر نمی‌کردم در وجودم قدرت روبه‌رو شدن با این را داشته باشم و باید خودم را سرپا نگه می‌داشتم. کاری که حالا باید می‌کردم این بود که خودم را نبازم، حالا نه، نه به این زودی. به هر دلیلی که آن‌جا بودم، باز هم ملکه‌شان بودم و باید مثل یک ملکه رفتار می‌کردم.

سپس قدم در محوطه باز و روشنی گذاشتیم که با نور مشعل‌ها و آتشدان‌ها روشن شده بود و چشم‌هایم بلافاصله به سمت چیزی که در میان این‌ها بود برگشت.

دورتک، با پاهایی که باز از هم ایستاده، بازوهایش را روی سینه چلیپا کرده بود، شانه‌اش پانسمان شده بود. پشتش به ما بود ولی گردنش را چرخاند و ‌توانست رسیدن‌مان را ببیند.

پیش از این‌که نگاهم به زمین سنگی پیش رویش بیفتد و عروسش را ببینم که جلوی پای او نشسته بود، به سختی می‌شد گفت حتی نگاهی به او انداخته بودم. زن روی زانوهایش نشسته، کاملاً به جلو خم شده و پیشانی‌اش را روی دست‌هایش گذاشته بود که روی زمین قرار داشتند.

با آن چیزی که من می‌توانستم ببینم، او یک سارونگ سفید کنفی به تن داشت.

نگاهم به سمت شاه‌نشین برگشت، جایی که می‌توانستم لهن را ببینم که بر روی سکو و در کنار تخت‌های سلطنت‌مان که در کنار هم قرار داشتند، ایستاده بود. تخت‌ها با آتش‌دانی در پیش رو و مشعل‌هایی در اطراف محاصره شده بودند.

رنگ‌آمیزی شده بود.

حرکتی را در کنارم احساس کردم. برگشتم و سیریم را در کنار دییندرا دیدم. دستش را روی دییندرا گذاشت ولی ناگهان به شاه‌نشین نگاه کرد و من هم نگاهش را دنبال کردم و دیدم لهن یک بار سرش را تکان داد. دوباره به سیریم نگاه کردم که او هم سرش را تکان داد. دستش را پایین انداخت تا دست همسرش را بگیرد و حتی در زیر نور مشعل‌ها و در شب فشار محکمی که پیش از رفتن و ناپدید شدن به دست دییندرا داد را دیدم.

قرار بود دوستم را همراهم داشته باشم.

خدایا را شکر.

دوستم قرار بود در صف اول تماشا کننده‌های اعدام باشد.

قدم‌های بلند برمی‌داشت، نه قدم‌هایش مردد شدند و نه او از کنارم رفت.

به مانند سوگندی بود.

لعنتی، ولی من خیلی به او مدیون بودم.

دوباره به شاه‌نشین نگاه کردم، بین و زاهنین را دیدم که هر دو در پشت تخت من ایستاده بودند. هنگامی که نزدیک شدیم، لهن روی تخت خودش نشست. حالا در حالت پادشاهی‌اش بود. لحظه‌ای که نگاه چشمان بی‌احساس و رنگ‌آمیزی شده‌اش از روی من برداشته شد و روی تختش نشست این را فهمیدم.

وقتم را هدر ندادم. محافظین کنار رفتند و من مستقیم به سمت تخت سلطنتم رفتم و روی آن نشستم. دییندرا در کنارم ایستاد.

طبل‌ها شروع به نواختن کردند، طبل کوچکی بود ولی شبیه پتک غول‌پیکری در شب می‌نواخت.

دست‌هایم روی دسته‌های صندلی‌ام نشستند و انگشتانم به دور آن قرار گرفتند و فشار دادند.

سپس ناگهان طبل‌ها ساکت شدند و به محض این‌که این کار را کردند، لهن شروع به فریاد زدن کرد، دییندرا کنار گوشم خم شد و ترجمه کرد.

«ما این‌جا هستیم به خاطر این‌که تازه عروس دورتک روی شوهرش تیغ کشیده!»

هیچ کس حتی یک کلمه هم نگفت. نور مشعل‌ها به رقص در آمدند، آتش آتشدان‌ها ترق و تروق صدا دادند. انگشت‌هایم روی تختم منقبض شدند.

لهن حرف زد: «حالا باید حکم من رو دریافت کنه!»

آب دهانم را قورت دادم و چشم‌هایم به زنی افتاد که به پادشاهش سجده کرده بود.

سپس زمزمه‌ای در گرفت، نگاه کردم و جنگجویی را دیدم که از بین جمعیت می‌گذشت. او قدم در محدوده خلوت کوچک جایی در نزدیکی محوطه رسمی اجرای حکم گذاشت و ایستاد.

بوهتان بود.

فریادزنان چیزی گفت و دییندرا ترجمه کرد: «می‌خوام حرف بزنم پادشاه من!»

لهن فریادزنان جواب داد: «حرفت شنیده می‌شه!»

بوهتان معطل نکرد. «ملکه زرین جنگجوی ما قهرمانانه عروس دورتک رو نجات دادن. ایشون با همسر دورتک یه ارتباطی دارن، همین‌طور با همسر من ناهکا. همسرم ناهکا کشش این ارتباط رو احساس کرد که از طریق ملکه زرین حقیقی ما به همسر دورتک متصل می‌شد و اگر فرمان شما بخشیدن زندگیش باشه، همسرم آرزو می‌کنه به ملکه‌مون در احیا کردن روح عروس دورتک کمک کنه.»

نفس در سینه‌ام گیر کرد و بدنم با بی‌حرکت شدن ریه‌هایم بی‌حرکت شد.

زمزمه دیگری در بین جمعیت در گرفت و لهن ساکت ماند.

دختری که یک متر و نیمی از سکوی تخت‌های ما فاصله داشت، حتی خودش را جمع نکرد ولی صورت دورتک با انزجار پیچ و تاب خورد.

سپس جنگجوی دیگری وارد محدوده خلوت شد. نگاهم به سمت او رفت و فیتاک را دیدم.

فریاد زد: «مایلم حرف بزنم پادشاه من!»

لهن جواب داد: «حرفت شنیده می‌شه!»

فیتاک معطل نکرد. «تازه عروس من ناریندا هم ارتباطی با ملکه داره. به من گفت که اون هم آرزو داره توی احیا کردن دوباره روح همسر دورتک به ملکه ما کمک کنه.»

احساس کردم دست دییندرا روی شانه‌ام محکم شد، این نشان می‌داد که به شدت به خاطر اتفاق‌های در جریان غافلگیر شده بود و من هم همین وضعیت را داشتم، مخصوصاً به خاطر این‌که ناریندا آنقدرها هم زبان کورواکی بلد نبود که منظورش را به فیتاک برساند ولی باز هم به نوعی این کار را کرده بود یا فیتاک فکر می‌کرد که او چنین کاری کرده بود، یا شاید هم فقط به خاطر این‌که مرد خوبی بود قدم پیش گذاشته بود.

حینی که به جلو خیره شده بود و سعی می‌کردم نفس‌نفس‌زدن‌های وحشیانه‌ام را کنترل کنم، محکم به تختم چسبدم.

جنگجوی دیگری قدم به جلو گذاشت. «مایلم صحبت کنم پادشاه من!»

و بعد یک جنگجوی دیگر. «مایلم صحبت کنم پادشاه من!»

لرزی به جانم افتاد.

وای خدای من!

انگشتان دییندرا خیلی محکم فشار دادند و باعث شدند دردم بیاید.

و بعد صدای دیگری آمد: «مایلم حرف بزنم پادشاه من!»

و یکی دیگر: «حرفی دارم پادشاه من!»

سه جنگجوی دیگر از سه جهت هم زمان جلو آمدند. «مایلم حرف بزنم پادشاه من!»

دست‌های دورتک پایین افتاد، یک قدم به عقب برداشت و سرش چرخید تا به برادرهایش نگاه کند، صورتش حالا از خشم از شکل طبیعی‌اش خارج شده بود.

عروسش تکان نخورد.

جنگجوهای بیشتری جلو آمدند و همان حرف‌ها را فریاد کشیدند.

لهن با صدای بلندی گفت: «کافیه!» به او نگاه کردم و دیدم که دستش را بالا نگه داشت.

به من نگاه نکرد.

به محوطه خالی نگاه کردم که حالا تقریباً با جنگجوها، دورتک و عروس سجده‌ کرده‌اش پر شده بود.

هنگامی که من و جمعیت نفس‌مان را حبس کردیم، جو مضطرب‌تر شد.

سرانجام لهن به حرف در آمد. «عروس دورتک، نگاهت رو به پادشاهت بده.»

او هیچ تردیدی نکرد، بلند شد و روی باسنش نشست، نگاهش بالا آمد و به لهن دوخته شد. باند دراز و زخیمی به دور سینه‌هایش و یکی دیگر به دور گردنش بسته شده بود. صورتش تمیز بود ولی چشم‌هایش چنان ورم کرده، سیاه و کبود بودند که نزدیک بود بسته شوند.

دوباره آب دهانم را قورت دادم.

لهن به او گفت: «جنگجوهای سوه‌توناک به خاطر تو حرف زدن.»

زن چانه‌اش را تکان داد.

لهن ادامه داد: «همسرهاشون به خاطر تو صحبت کردن.»

زن دوباره چانه‌اش را تکان داد.

لهن پرسید: «دوست داری که ملکه من و زن‌های اون روحت رو احیا کنن؟» حینی که انگشتان دییندرا روی شانه‌ام فشرده شدند، نفسم را حبس کردم و محکم به تختم چنگ انداختم.

لهن به او یک شانس داده بود!

زن سرش را تکان داد.

نه!

ناگهان خواستم از روی صندلی‌ام بلند شوم ولی دست دییندرا من را روی صندلی نگه داشت.

لهن پرسید: «درک می‌کنی که حکم اعدام داده شده؟»

زن چانه‌اش را پایین آورد.

لهن پرسید: «و تو اون رو می‌پذیری.»

زن دوباره چانه‌اش را پایین آورد.

نه!

لرزش لب‌هایم را احساس کردم و بدنم در تلاش برای نشسته و بی‌حرکت ماندن به لرزه افتاد.

می‌خواستم دستم را به سمت لهن دراز کنم. می‌خواستم به آن زن بگوید که این تصمیم او بود که به من و همسرهای سوه‌توناک اجازه بدهد که روحش را احیا کنیم. این فکر را در تاریکی شب به پرواز در آوردم و امیدوار بود که بتوانم ذهن لهن را پیدا کنم.

نشد.

این را هنگامی که با صدای آرامی حرف زد فهمیدم. «خیلی‌خب، خواهر من.»

سرم به سرعت به سمت او برگشتم و دیدم که رویش را بگرداند و چانه‌اش را به سمت چیزی تکان داد. نگاهم به آن سمت به پرواز در آمد و خواجه را دیدم که با چاقوی باریک و بلندی جلو آمد.

لهن رو به زن کرد و من هم همین کار را کردم، او را دیدم که روی باسنش نشسته و ظاهراً آرام بود. به دورتک نگاه کردم و دیدم که داشت لبخند می‌زد.

خدایا، خدایا، خدایا بدجور از آن مرد نفرت داشتم.

هنگامی که خواجه به پشت سر زن رفت، خم شد و چانه‌اش را با حالتی که به نظر می‌رسید ملایم باشد گرفت و به لهن نگاه کرد، انگشتانم چنان به دور شاخ‌های دسته صندلی‌ام فشرده شدند که حس کردم هر لحظه ممکن بود بشکنند.

لهن با ملایمت پرسید: «حرفی داری خواهر؟»

زن به او زل زد. بعد نگاهش آرام به سمت من برگشت.

سپس لبخند کوچک غم‌انگیزی روی لب‌هایش نشست و یک کلمه گفت.

«رنگین کمان.»

سپس چنان سریع که تقریباً فکر کردم حرکتش را ندیده‌ام، دستش بالا آمد، چاقو را گرفت و از دست خواجه که از تعجب فریاد زد، بیرون کشید. دسته‌اش را گرفت و نوک آن را به سمت شکمش هدف رفت، آن را بالا برد و محکم در شکمش فرو کرد.

خون از زخم به بیرون جوشید، نفس‌ها با صدای بلند حبس شدند، گریه‌ها و فریادها از همه طرف به گوش می‌رسید ولی من ناگهان بلند شدم، دست‌هایم پایین و صاف بودند، سرم را عقب انداختم و رو به آسمان جیغ کشیدم.

«نه!»

دقیقاً همان لحظه‌ای که جیغ کشیدم ساعقه‌ای آسمان را روشن کرد، رعد و برقی آسمان را در نوردید و ناگهان باران به شدت بارید.

لهن فریاد زد: «عذابش رو پایان بده!»

می‌دانستم حالا ایستاده بود ولی به او نگاه نمی‌کردم. سرم را پایین آوردم و عروس دورتک را دیدم که رو به جلو روی زمین افتاده بود.

خواجه وقت را تلف نکرد، روی زانو زد، دستانش به سمت عروس دورتک رفت، او را گرفت و پشتش را روی پاهای خودش گذاشت، چاقو را از شکمش بیرون کشید. نگاه پر درد زن در نگاهم گره خورد و هنگامی که خواجه چاقو را به سرعت روی گلویش کشید، نگاهم را برنداشتم. خون فواره زد و سنگ‌های زیرش را خیس کرد و من تماشا کردم، نگاهم در آن لحظه وحشتناکی که زندگی از چشمانش پر کشید، در چشمان او قفل شده بود.

باران همین حالا هم خونش را شسته و به شکل رودخانه‌ای از آب تیره به روی سنگ‌ها راه انداخته بود.

هنگامی که اشک چشمانم را پر کرد، نجوا کردم: «نه.» قطرات باران روی پوستم، موها و لباس‌هایم می‌بارید و همه در عرض چند ثانیه خیس خیس شدند.

دورتک نعره پیروزی سر داد، نگاهم به او دوخته شد که به سینه‌اش مشت کوبید و بعد مشتش را در هوا تکان داد، بعد برگشت و با خشونت راهش را از بین مردم باز کرد و رفت.

سپس حرکتی را از گوشه چشم‌هایم دیدم. دو مرد و چهار زن بودند. مردها چیزی را حمل می‌کردند و یکی از زن‌ها یک قواره بزرگ پارچه سفید در دست داشت. به زن سقوط کرده رسیدند و زن‌ها پارچه را روی زمین سنگی پهن کردند، سپس مردها با احتیاط عروس دورتک را بلند کردند و روی یک سمت پارچه گذاشتند. عقب رفتند و زن‌ها آرام بدن بی‌جانش را روی پارچه غلتاندند و او را محکم در بین پارچه کنفی سفید و خیس پیچاندند، خون هنوز از زخم‌هایش به بیرون تراوش می‌کرد و لکه‌های قرمز روی پارچه می‌انداخت.

هنگامی که او را کامل بین پارچه پیچاندند، مردها جلو آمدند، او را روی یک جور برانکارد گذاشتند و بعد همگی از محدوده خلوت خارج شدند.

لهن صدا زد: «کاه لنساهنا.»

چنان دیدم تار بود که انگار داشتم خواب می‌دیدم. سرم را آرام به سمت او برگرداندم و رنگ‌هایش را دیدم که به خاطر بارانی که می‌بارید، روی بدنش شُرّه کرده بود.

دستش را به سمتم دراز کرد.

به او چشم دوختم.

دییندرا توی گوشم زمزمه کرد: «برو پیش پادشاهت.» دست‌هایش روی کمرم نشستند و من را کمی هُل دادند. «حالا عشق من.»

به سمت پادشاهم حرکت کردم، دستم را گرفت، من را به سمت خودش کشید، بازوهایمان را در هم کشید و دستم را نزدیک سینه‌اش نگه داشت. همراه او از سکو پایین رفتم و از بین جمعیت که در باران شدید بی‌حرکت مانده بودند (به جز آن‌هایی که کنار می‌رفتند تا راه برای ما باز کنند.) گذشتیم.

سرم را بالا نگه داشتم و مستقیم به جلو نگاه کردم ولی این‌ها به این معنی نبود که تمام راه تا خانه را گریه نکردم.
***

وقتی رسیدیم، دخترها توی چادر بودند و با رسیدن ما مشغول به کار شدند.

لباس‌ها و جواهراتم را درآوردند ولی پیش از این‌که پکا بتواند پوستم را با پارچه آبگیری خشک کند، لهن زمزمه کرد: «تاهکو تان.» و آن‌ها با عجله از چادر بیرون رفتند.

لهن هم هنوز خیس بود، رنگ‌های سیاهش پخش شده بودند ولی حالا لنگ به تن نداشت، پیش من آمد و من را آرام به سمت تخت برد و نه تنها به زیر ملحفه ابریشی که به زیر اولین لایه خز‌ها کشید.

سپس من را در آغوش کشید، صورت‌هایمان روبه‌روی هم بود، دستش پشت سرم را گرفت و صورتم را به گلوی خودش چسباند.

به صدای باریدن باران به روی سقف چادر گوش کردم و متعجب ماندم که چطور پارچه چادر نم نمی‌کشید و آب از آن نمی‌گذشت.

حینی که به این فکر می‌کردم، لهن من را به خودش چسباند.

سپس نجواکنان به او گفتم: «شکار همسر شما این کار رو باهاش کرد.»

لهن من را در آغوشش فشرد و زمزمه کرد: «رایلو کاه راهنا فونا.»

حتی با این‌که به زبان خودم حرف زده بودم باز هم حرفم را متوجه شده بود. این را می‌دانستم.

باز هم زمزمه کردم: «شکار همسر شما اون رو به این‌جا کشید.»

«رایلو سرسی.»

به زمزمه کردن ادامه دادم: «زیبا بود.»

لهن جواب نداد.

«اون مرد زیباییش رو کشت و روحش رو سلاخی کرد.»

لهن لحظه‌ای چیزی نگفت و بعد با صدای آرامی پرسید: «روح؟»

با همان آرامی صدای خودش گفتم: «کلمه‌ای که مردم من برای پاهنساهنا دارن، روحش.»

فشار دیگری به من داد.

سپس دستش از روی پشت سرم سر خورد و جلو آمد، چانه‌ام را گرفت و انگشت شستش را روی چانه‌ام گذاشت، سرم را آرام بالا کشید. داشت به من نگاه می‌کرد، می‌توانستم چشمانش را در نور شمع ببینم، نگاهش ملایم بود.

به زبان کورواکی گفت: «آسمان‌ می‌باره.»

می‌دانستم به خاطر طوفان پیش رو تمام روز هوا حس عجیبی داشت ولی با این حال به زبان انگلیسی گفتم: «وقتی اتفاق می‌افته که بی‌گناهی مجازات بشه.»

نجوا کنان پرسید: «بی‌گناه؟»

به زبان کورواکی جواب دادم: «کسی که کار اشتباهی نکرده.»

سرش کج شد و این‌طوری پیشانی‌اش توانست روی پیشانی من آرام بگیرد.

چشم‌هایم را بستم.

بعد بازشان کردم و با صدایی آرام و به زبان کورواکی گفتم: «حق با تو بود، دختره آرزوی این رو داشت.»

به زبان انگلیسی جواب داد: «می‌دونم ماده‌ببر من.»

هنگامی که به زبان کورواکی جواب دادم همچنان زمزمه می‌کردم. «ممنونم که من رو مجازات نکردی.»

پیش از این‌که جواب بدهد، چانه‌اش کمی عقب رفت و پیشانی‌اش کمی از پیشانی من فاصله گرفت. «تو رو به خاطر چیزی که هستی مجازات نمی‌کنم.»

پلک زدم و آرام پرسیدم: «چی؟»

«کاه سرسی، تو کاه لنساهنا هستی، ملکه جنگجوی منی. این کسیه که هستی. این چیزی نیست که کسی از تو ساخته باشه. این توی چشم‌هات می‌درخشه. این همون چیزیه که وقتی می‌خوام پسرها رو برای سوه‌توناک انتخاب کنم، توی چشم‌هاشون می‌بینم. به خاطر همین بود که تو رو انتخاب کردم. به خاطر همینه که ما مناسب هم هستیم. به خاطر همینه که ما با همدیگه تبار زرین افسانه‌ای رو به وجود میاریم.» هنگامی که به حرفش ادامه داد، انگشت شستش چانه‌ام را نوازش کرد. «نمی‌تونم بگم که آرزو می‌کنم ای کاش پیش از این‌که امروز دست به کار می‌شدی کمی فکر می‌کردی. اگه دورتک زندگی اون رو می‌گرفت، عذابی که می‌کشید خیلی زودتر تموم می‌شد و مجبور نمی‌شد اتفاق‌های امشب رو تحمل کنه. ولی متوجه شدم تو همین هستی.» به او چشم دوختم، قلبم توی گلویم می‌زد. به زبان کورواک حرف می‌زد ولی آنقدر آرام این کار را انجام می‌داد که می‌توانستم بیشتر چیزهای که می‌گفت را بفهمم. باید اعتراف می‌کردم که من را تحت تأثیر قرار داده بود. سپس به دهانش نگاه کردم که پیش از پایان دادن به حرفش تاب برداشت. «هرچند بهت هشدار می‌دم که در آینده سعی کنی بهش افسار بزنی. دوست ندارم ملکه‌م رو توی لباس سیاه ببینم.»

لباس‌هایم در این‌جا واقعاً معرکه بودند، این حقیقت داشت. ولی در این مورد با او موافق بودم، امیدوار بودم که دیگر هرگز در کل زندگی‌ام لباس سیاه نپوشم.

نجوا کردم: «باشه.» و لب‌هایش وقتی انگشتش روی لب‌های من کشیده می‌شدند، تاب برداشت.

تکرار کرد: «باشه.»

چیزهای بیشتری برای گفتن داشتم بنابراین صدایش زدم: «لهن؟»

چانه‌ام را یک بار دیگر نوازش کرد و زمزمه کرد: «هوم؟»

باشه، لعنتی، باید می‌گفتم که زمان‌هایی بود که من واقعاً شوهرم را دوست داشتم. حالا هم یکی از آن مواقع بود.

گفتم: «به خاطر این‌که افرادت رو مجازات نکردی هم ممنونم.» لبخند محوش بزرگتر شد.

شروع به حرف زدن کرد: «سرسی من. موقع تصاحبت، تو تیغ من رو دزدیدی. هیچ کس، هیچ مرد دیگه‌ای، هیچ جنگجوی دیگه‌ای هیچ وقت تیغم رو از دستم نگرفته. نه حتی یک بار. وقتی جنگجوی کوچک وجودت درخشید، این رو فهمیدم که هیچ چیزی نمی‌تونه تو رو متوقف کنه. وقتی تصمیم گرفته بودی خنجر رو بگیری، با من هم همین کار رو کرده بودی و من نمی‌تونم بِین رو به خاطر این‌که خنجرش رو گرفتی مجازات کنم. نمی‌تونستن تو رو کنترل کنن، بنابراین اون و زاهنین باید شرایط رو کنترل می‌کردن. اصلاً جایی برای مجازات کردن وجود نداره.»

دوباره داشت کورواکی حرف می‌زد و من همه حرف‌هایش را کامل متوجه نمی‌شدم ولی اصل قضیه را فهمیدم.

و این اصل قضیه باعث شد به او خیره شوم.

وقتی جوابی نگرفت، با صدای آرامی به حرف زدن ادامه داد: «از رنگ خودم روی تو خوشم میاد عشق زرین من، چون از این‌که چطور او رنگ رو روی تو به جا می‌ذارم خوشم میاد. ولی بیشتر به این خاطر دوستش دارم چون روح جنگجوی تو سزاوار اون رنگه.»

نوشته رمان تبار زرین پارت 29 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-29/feed/ 0
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 65 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-65/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-65/#comments Sun, 29 Mar 2020 17:29:02 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1754 #رایان کلت‌و از توی داشبورد برداشتم و در صندوق عقب‌و باز کردم که صدای جیغ و هق هق‌هاش واضح شد. گرفتمش و بیرونش کشیدم. به زور جلوی ماشین کشیدمش و وسط جاده خاکی پرتش کردم. کلت‌و مسلح کردم و سمتش گرفتم. با هق هق گفت: توروخدا بذار برم. لگدی بهش زدم و فریاد کشیدم: تو …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 65 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
#رایان

کلت‌و از توی داشبورد برداشتم و در صندوق عقب‌و باز کردم که صدای جیغ و هق هق‌هاش واضح شد.
گرفتمش و بیرونش کشیدم.
به زور جلوی ماشین کشیدمش و وسط جاده خاکی پرتش کردم.
کلت‌و مسلح کردم و سمتش گرفتم.
با هق هق گفت: توروخدا بذار برم.
لگدی بهش زدم و فریاد کشیدم: تو مگه خدا رو هم می‌شناسی آره؟
دستش‌و به پهلوش گرفت.
– بذار برم قول میدم دیگه جلوت آفتابی نشم.
بی‌توجه بهش واسه یه ذره کم کردن از عصبانیت درونم به کنارش شلیک کردم که جیغی کشید و دست‌هاش‌و روی گوش‌هاش گذاشت.
از عصبانیت نفس نفس می‌زدم و کل تنم کوره‌ی آتیش بود.
– به چه جرئتی، به من بگو به جرئتی همچین غلطایی کردی؟
بهم نزدیک شد و هق هق کنان پام‌و گرفت.
– بذار برم رایان، غلط کردم.
با پا به عقب پرتش کردم و بازم کلت‌و سمتش نشونه گرفتم.
خالد: ارباب کشتنش به نفعتون نیست.
هر لحظه نزدیک بود انگشتم ماشه رو بیشتر فشار بده.
با گریه گفت: می‌خوای من‌و بکشی؟ بکش اما این‌و بدون که اگه اینکار رو بکنی اون نفس کنار یه قاتل زندگی نمی‌کنه.
داد کشیدم: ببند دهنت‌و، اسم نفس‌و روی زبون کثیفت نیار.
متقابلا داد کشید: پس خودت چی بودی؟ ها؟ با اینکه هر روز ما رو با شلاق سیاه و کبود می‌کردی بی‌گناه و پاکی؟ اینکه همه رو تحقیر می‌کردی چی؟
نفس زنان سکوت کردم.
– ارباب؟
کلت‌و محکم توی دستم گرفتم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
چشم‌هاش‌و بست و نفس زنان آب دهنش‌و قورت داد.
لحظه به لحظه نفس‌و به یادآوردم… صداش‌و توی گوشم، چهرش‌و جلوی نگاهم.
حالا اون تیکه کلت واسم سنگین شده بود.
درآخر کلت‌و پایین بردم.
– فقط بخاطر نفس ولت می‌کنم.
سریع چشم باز کرد.
با فکی قفل شده ادامه دادم: اما اگه یه روزی چشمم بهت بیوفته می‌کشمت.
این‌و گفتم و ماشین‌و دور زدم.
– بشین خالد.
– اما ارباب اگه اینجا ولش…
در رو باز کردم.
– بخواد زنده بمونه تا شهر پیاده میره.
بعدم نشستم و کلت‌و کنارم انداختم.
آرنجم‌و به در تکیه دادم و دستم‌و توی موهام فرو کردم.
چشم‌هام‌و بستم تا دیگه چشمم بهش نیوفته و آروم‌تر بشم و نظرم عوض نشه.

#آرام

افشین با اشاره‌ی رادمان کنار خیابون نگه داشت.
– آدرس میگم واسش بفرست بیاد اینجا، فعلا نمیریم خونه.
نفس: یه آدرس واست می‌فرستم بیا اونجا، ما اونجاییم.
-…
معترضانه گفت: رایان!
یه دفعه رادمان گوشی‌و از دستش چنگ زد و عصبی گفت: برادر بزرگترت داره میگه، بدون مخالفت میای اینجا رایان.
-…
عصبی‌تر گفت: همین که گفتم؛ بخدا نیای مامانت‌و درجریان می‌ذارم.
این‌و گفت و قطع کرد.
با اخم‌های شدید درهم آدرس‌و واسش فرستاد و گوشی‌و به نفس برگردوند.
– گفت میاد؟
– باید بیاد.
این‌و گفت و در رو باز کرد و پیاده شد.
نفس: میگه ولش کرده، به نظرت راست میگه؟
کلافه گفتم: نمی‌دونم نفس، نمی‌دونم.
در رو باز کرد.
– منکه انگار دارم خفه میشم.
از ماشین پیاده شد و بهش تکیه داد.
رادمان از آخر ماشین به اولش و برعکس رژه میرفت.
دعوا نکنه باهاش خوبه؛ غیرت برادریش حسابی گل کرده.
آخ رایان دیوونه، چرا اینقدر دنبال شری؟!
با پام کف ماشین ضرب گرفتم و انگشت‌هام‌و روی رونم کوبیدم.
کت رادمان کنارم پرت شد که نگاهم به سمتش رفت.
– کتت‌و بپوش سرما می‌خوری.
اما توجهی نکرد.
پوفی کشیدم.
حتما باید به خوشیمون یه گندی زده بشه!
پاهام‌و روی صندلی آوردم و کف ماشین خوابیدم اما یه چیز کوچیک توی کمرم فرو رفت که از دردش صورتم جمع شد.
کت‌و از زیر کمرم بیرون کشیدم و نگاهی بهش انداختم.
کجاش رفت تو کمرم؟
جیب‌های جلوش‌و گشتم که فقط یه خودکار پیدا کردم.
سراغ جیب داخلیش رفتم که دستم به یه جسم متوسط چوبی خورد.
بیرونش آوردم که جعبه‌ی خوش نقش و نگاری‌و دیدم.
با کنجکاوی درش‌و باز کردم اما با چیزی که دیدم دستم‌و محکم روی دهنم گذاشتم و با چشم‌های گرد شده با شتاب نشستم.
سریع حلقه رو درآوردم و با ذوق خندیدم.
نکنه این واسه منه؟ وای خدایا خیلی خیلی خوشگله، خیلی زیاد!
صدای داد رادمان از جا پروندم.
– نه نه نه!
تند به سمتش چرخیدم که یه دفعه جعبه و حلقه از دستم چنگ زده شد.
لگدی به ماشین زد و باز فریاد کشید: نباید می‌دیدی نباید!
بی‌توجه به عصبی بودنش سریع از ماشین بیرون اومدم.
انگشت‌هام‌و توی هم قفل کردم و جیغ خفه‌ای کشیدم.
– می‌خواستی ازم خواستگاری کنی؟
هر چی توی دستش بود رو توی ماشین پرت کرد و بازم لگدی به ماشین زد.
– لعنت بهت رایان!
یقش‌و گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.
از ذوق و هیجان رو پا بند نبودم.
– امشب می‌خواستی بهم بدیش؟
دو طرف صورتم‌و محکم گرفت و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
نفس: چه خبره؟
سریع از رادمان جدا شدم.
با دو خودم‌و بهش رسوندم.
یه دستش‌و بالا گرفتم و زیرش چرخیدم و بعد محکم بغلش کردم.
همون‌طور که بالا و پایین می‌پریدم گفتم: رادمان واسم حلقه خریده می‌خواسته ازم خواستگاری کنه.

به زور از خودش جدام کرد و پوزخندی زد.
– این الان چه خوشحالی‌ای داره وقتی فهمیدی و سوپرایزت پر پر؟
هیجانم به کل خوابید و تازه متوجه عمق اتفاقی که افتاده شدم.
رادمان بازم لگدی به ماشین زد.
– به همه چیز گند زده شد، کلی برنامه چیده بودم.
به سمتش چرخیدم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: اشکال نداره، الانشم سوپرایز شدم.
چشم‌هاش‌و بست و چندین بار دستش‌و به پیشونیش کشید.
به سمتش رفتم.
– اشکال نداره.
چشم باز کرد و تشر زد: داره، خیلی هم داره، همشم از گور اون رایان احمق بلند می‌شه، خوبه بهشم گفته بودم می‌خوام امشب چیکار کنم.
نفس با حرص گفت: درست صحبت کن مطمئن باش تو هم اگه تو همچین موقعیتی قرار می‌گرفتی همین کار رو می‌کردم، اصلا شایدم برخلاف رایان سوگل‌و می‌کشتی.
اخم‌هام به هم گره خوردند و تند به سمتش چرخیدم.
– تو هم بفهم چی داری میگی.
با اخم‌های درهم دست به سینه نگاه ازم گرفت.
نفس عصبی کشیدم.
– چیزیه که شده رادمان، نمی‌شه به عقب برگشت؛ این چیزا مهم نیست، مهم اینه که باهم ازدواج کنیم.
بعدم توی ماشین نشستم و در رو بستم.
نگاهم به افشین خورد.
با کمی مکث سرم‌و بین دوتا صندلی بردم و بعد از یه نگاه به رادمان که روی کاپوت نشسته بود و یه دستشم توی موهاش فرو کرده بود گفتم: افشین؟
به سمتم چرخید.
– ‌بله خانم؟
با کنجکاوی که داشت مغزم‌و می‌خورد گفتم: رادمان می‌خواست چجوری سوپرایز کنه؟
سریع نگاه ازم گرفت و سرفه‌ای کرد.
چشم‌هام‌و کمی ریز کردم.
– افشین؟ جوابم.
کتش‌و پایین کشید.
– ‌مجبورم نکنید خانم نمی‌تونم بگم.
تهدیدوار گفتم: افشین؟
معترض گفتم: خانم نمی‌تونم بگم.
اینبار طاقتم طاق شد و یقش‌و گرفتم.
– بگو.
یه دفعه رادمان سریع ماشین‌و دور زد و از در باز اونطرف زود نشست و به عقب پرتم کرد که یقه‌ی افشین از دستم در رفت.
با حرص گفت: افشین لو ندادی که؟
– نه آقا به هیج وجه.
بین بازوهاش محکم فشارم داد که دادم‌و در آورد.
– حداقل بذار یه سوپرایز بمونه واست دیگه گند نزن به این یکی.
مشتم‌و بهش کوبیدم.
– دیگه دیدم که، حلقم‌و دستم کن خیلی خوشگله.
– الان نه؛ به وقتش.
ضربه‌ای به دستش زدم.
– سوپرایز نمی‌خوام حلقم‌و می‌خوام.
صداش پر از خنده و حرص شد.
– آرام من الان اعصاب درستی ندارم نخندونم بذار عصبانیتم واسه اومدن رایان بمونه ابهت داداش بزرگ بودنم نیوفته.
یه ابروم بالا پرید.
به سمتش چرخیدم اما متوجه عقب ماشین شدم.
خالد پشت ماشین وایساد و رایانم بلافاصله پیاده شد که نفس به سمتش ‌دوید.
– اومد.
خواست بره که نذاشتم.
– داداشم‌و بزنی میزنمت.
تو صورتم خم شد.
– داداش خودمه هر کار می‌خوام می‌کنم.
بعدم کنارش نشوندم و تند از ماشین پیاده شد.
هم زمان با بیرون اومدنم داد زدم: رادمان!
با قدم‌های تند خودش‌و به رایان رسوند و بلافاصله یقش‌و گرفت و به ماشین کوبیدش.
داد زد: دختره رو کجا بردی؟
سعی کرد یقش‌و آزاد کنه و متقابلا داد زد: به نفس گفتم ولش کردم.
بازوی رادمان‌و کشیدم.
– رادمان ولش کن.
اما توجهی نکرد و غرید: بخاطر توی از خود راضی و کارای احمقانت که هیچ کنترلی رو خودت نداری گند زده شد به برنامه‌ی امشبم و آرام همه چی‌و فهمید.
چهره‌ی هردوشون واقعا عصبی و بد بود.
ناخونم‌و گاز گرفتم.
وای خدا!
فک رادمان‌و گرفت و با فکی قفل شده گفت: به من چه؟ چرا بی‌اصول بازی خودت‌و به من می‌چسبونی؟ خودت بی‌عرضه بودی و نتونستی پنهون نگهش داری.
با مشتی که رادمان تو صورتش فرود آورد هینی کشیدم و با ناباوری دستم‌و روی دهنم گذاشتم و جیغ نفس به هوا رفت.
یه دفعه رایان مثل ببر زخمی به سمتش هجوم برد و به عقب انداختش که جیغ زدم: خیابونه رایان!
قبل از پرت شدنش توی خیابون افشین سریع گرفتش.
رایان دستی به گردنش کشید و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
نفس وسطشون وایساد و داد زد: بسه!
با یه نفس عمیق ادامه داد: خواهش می‌کنم بسه.
رو به افشین و خالد عصبی گفتم: شما دوتا واسه دکور اینجایید؟
اما حرفی نزدند.
رادمان چشم بسته و دست به کمر نفس زنان گفت: من فقط به فکر توعه احمقم، حالا که بابا نیست بیشتر باید هوات‌و داشته باشم.
رایان با نفس نفس خیره نگاهش کرد.
– من برادر بزرگترتم رایان، اگه عصبی میشم فقط بخاطر اینه که نگرانتم، دوست دارم؛ بفهم این‌و.
یه دفعه رایان به سمتش رفت که از اینکه باز بخواد دعوا کنه دلم هری ریخت اما برخلاف تصورم به سمت خودش کشیدش و محکم بغلش کرد که لبخندی روی لبم نشست.
رادمان دستش‌و محکم روی کمرش کوبید و همونجا نگهش داشت.
– تنها صلاحت‌و می‌خوام رایان.
– معذرت می‌خوام داداش.
رادمان آروم‌تر لب زد: منم معذرت می‌خوام.
چقدر عشق بین دوتا برادر قشنگ و تماشاییه.
از هم جدا شدند و رادمان یه بار آروم به گونش زد و دستش‌و چند ثانیه روی صورتش نگه داشت و درآخر به سمتمون چرخیدند.
هممون همون طور بی‌حرف بهشون نگاه کردیم.
رادمان: میریم شهربازی.

رایان با نگاه سوالی گفت: مگه نگفتی همه چی‌و فهمیده؟
با شیطنت نیم نگاهی بهش انداخت.
– این یکی‌و نفهمیده.
چه زودم عصبانیتشون فروکش شد، انگار آغوش برادرانه کار ساز بود!
مشکوک گفتم: چه خوابی برام دیدید؟
رایان نگاه بدجنسی بهم انداخت و بعد در ماشین‌و باز کرد.
نگاه ازم گرفت و رو به نفس دستش‌و دراز کرد و گفت: بیا بشینیم نفسیم.
نفسم از خداخواسته با قدم‌های تند به سمتش رفت.
تا وقتی که رادمان به ماشین نزدیک بشه و درش‌و باز کنه با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم.
با لبخند شرورانه‌ای گفت: بشین خانمم باید بریم.
همون نگاهم‌و روش ثابت نگه داشتم و به سمتش رفتم.

یه لحظه هم نمی‌شد که نگاهم نچرخه.
چون نمی‌دونستم کی سوپرایزش‌و نشون میده حسابی استرسم گرفته بود.
شهربازی هم نگم که چقدر شلوغ بود.
نگاهم به نفس افتاد که واسه چند لحظه از وضعیتش چشم‌هام گرد شدند.
این‌و باش! رفته رو کول رایان که چی بشه؟
طعنه زدم: ننه پات درد گرفته؟
بهم نگاه کرد و مغرورانه گفت: عزیزم حسادت چیز خوبی نیست که بخاطرش به دوستت طعنه بزنی، راهت‌و ادامه بده.
حرص وجودم‌و پر کرد.
– نه رایانم؟
یکی از رون‌های نفس‌و ول کرد و دستش‌و بالا برد.
– توروخدا من‌و وسطتون نندازید.
دست رادمان دور گردنم حلقه شد و به خودش فشارم داد.
با خنده گفت: خب تو هم بپر بالا، نوکرتم هستم.
با اینکه از خدام بود گفتم: من حسود نیستم عزیزم؛ تازشم دو جفت پای سالم دارم‌.
چشم‌هام‌و کمی ریز کردم و انگشت اشارم‌و طرفش گرفتم.
– تو سوپرایزت‌و نشونم بده.
با دستی که دور گردنم حلقه بود لپم‌و کشید.
– صبر داشته باش جیگرم.
– اصلا تو این شهربازی چی می‌تونه به غیر از وسیله سوار کردنم سوپرایزت باشه؟ نکنه می‌خوای قایق سوارم کنی بعد بندازیم تو آب و بگی، دی دینگ سوپرایز!
هم صدای خنده‌ی خودش و هم خنده‌ی رایان بلند شد.
فکم‌و گرفت و گونم‌و محکم بوسید که زدمش و فکم‌و ماساژ دادم.
– اونوقت که دیگه باید خودم‌و مرده فرض کنم.
بازم زدمش و با حرص گفتم: خوبه که می‌دونی پس بگو.
همون‌طور که به سمتم رو به پایین خم بود گفت: نه عشقم، نمیگم.
رایان: صبر داشته باشه بابا بیچاره رو دیوونه کردی دیگه سوپرایزت نمی‌کنه‌ها!
نیم نگاهی بهش انداختم.
– تو نفست‌و حمل کن داداشی.
با خنده و حرص لگدی به کفشم زد که خندیدم.
دست رادمان‌و از دور گردنم برداشتم و همینطور که راه می‌رفتیم رو پنجه‌ی پام وایسادم و گونه‌ی رایان‌و بوسیدم.
– عشق آبجیتی.
خندید و تا اومد کاری بکنه نفس ضربه‌ای بهم زد.
– نبوسش.
متقابلا زدمش.
– داداشمه دوست دارم.
اون دوتا هم فقط خندیدند.
– خواهر شوهر بی‌ریخت.
– عروس دست پاچلفتی.
بعدم ادای هم‌و درآوردیم و نگاه از هم گرفتیم.
خنده‌ی اون دوتا تمومی نداشت.
رادمان: خدا بهت رحم کنه داداش؛ ازدواج کنی این دوتا همش دعوا می‌کنند بعد میان سر تو غر می‌زنند.
قیافش زار شد.
– چقدر وسط اینا گناه دارم می‌بینی؟
– نه داداشم تو طرف من‌و بگیر اونوقت اگه نفس بخواد اذیتت کنه حمایتت و بیچارش می‌کنم.
نفس: من‌و عصبی نکنا وگرنه میام پایین یه مشت حواله‌ی صورتت می‌کنم.
رایان بلند و با خنده گفت: عه بسه دیگه! ناسلامتی دوتاییتون کسایی بودید که جونتون‌و واسه هم می‌دادید.
هم زمان با هم نگاه از هم گرفتیم و غیر عمد و غیرقابل پیش بینی باهم گفتیم: الانشم همینطوره.
واسه لحظه‌ای با ابروهای بالا رفته به هم نگاه کردیم و خنده‌ی اون دوتا شلیک شد…
با تعجب از رادمان که بالای پله‌ها با یکی داشت حرف میزد نگاه گرفتم و گفتم: چرا هیچ کسی نیست؟ حتما قطارش خرابه.
رایان شونه‌ای بالا انداخت.
– رادمان که رفته صحبت کنه.
با پایین اومدن رادمان بهش نگاه کردیم.
– بریم.
گیج و متعجب گفتم: یعنی چی که بریم؟ اگه کسی نیست پس قطارش‌و راه ننداختند!
– تازه روشنش کردند، تا مردمم بیان و بفهمن یه کم دیگه می‌شه، صحبت کردم گفتند اشکالی نداره خودمون چهار تا باشیم.
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
– اینکه خیلی خوبه وقتی یه چیز ترسناک دیدم راحت می‌تونم جیغ بکشم.
بعدم در مقابل نگاه خندونش از کنارش گذشتم و بالا رفتم.
تقریبا ابتدای قطار نشستیم؛ من و رادمان جلوتر از اون چهارتا.
به تونل غرق در تاریکی رو به روم خیره شدم.
صدای ناله کنان نفس‌و شنیدم.
– رایان من می‌ترسم می‌دونی که از تاریکی وحشت دارم.
هردومون چرخیدیم.
بغلش کرد.
– تا کنار منی از چی می‌ترسی هوم؟ تازشم راه بیوفته چراغ روشن می‌شه دیگه.
سرش‌و تو بغل رایان پنهان کرد.
– پس هروقت روشن شد صدام بزن.
آروم خندیدیم.
از بچگی فوبیای تاریکی داره.
با حرکت قطار درست سرجامون نشستیم.
دستم تو هردو دست رادمان اسیر شد.
نمی‌دونم چرا حس می‌کردم استرس داره.
خندون گفتم: می‌ترسی؟
با خنده گفت: منی که همیشه تو دل شیر بودم از این تیکه راه تاریک و پر از موجودات ترسناک الکی بترسم؟
خندیدم و سرم‌و روی شونش گذاشتم.
قطار وارد تونل شد که یه دفعه چراغ‌های قرمز روشن شدند.
صدای رایان‌و شنیدم.
– وضعیت روشنه.
گهگاهی عروسک‌های ترسناک پایین میومدند و گاهی هم بیش از حد ترسناک بودن یا یه دفعه‌ای اومدنشون من و نفس جیغ می‌کشیدیم و اون دوتا هم می‌خندیدند.
به جایی رسیدیم که دیگه عروسکی سر و کلش پیدا نشد و یهو قطار وایساد.
با اخم نگاهم‌و چرخوندم.
– یه دفعه چی شد؟
خونسرد گفت: چیزی نیست؛ نگران نباش.
بازم به حرکت دراومد که نفس حبس شدم‌و رها کردم.

با آهنگ لایت و عاشقونه‌ای که پیچید چشم‌هام حسابی گرد شدند و متعجب خندیدم.
– تو توتل وحشت آهنگ عاشقونه؟ این خارجی‌ها تو ترسم دست از چیزای عاشقونه برنمی‌…
اما کلامم با خیلی خیلی آروم شدن حرکت قطار و افتادن تصاویری روی یه طرف دیوار تونل قطع شد.
با دیدن عکس‌های خودمون که با آهنگ عاشقانه اسلاید می‌شد جوری شکه شدم که حتی یادم رفت نفس کشیدن یعنی چی و بی‌حرکت موندم.
هین نفس‌و شنیدم و با خنده و تعجب گفت: رادمان!
همون عکس‌هایی بودند که تو این مدت باهم گرفته بودیم.
آروم دستم‌و روی دهنم گذاشتم و اشک دریایی توی چشم‌هام به راه انداخت.
یه دفعه گلبرگ‌هایی از سقف پایین ریخته شدند.
بغلم کرد و کنار گوشم لب زد: سوپرایز عشق زندگیم.
اون دستمم روی دهنم گذاشتم و بلافاصله اشک‌هام روونه شدند.
با صدای لرزون که بخاطر گریه‌ی از شدت هیجان و شکه شدنم بود گفتم: رادمان؟
– جون دلم.
جلوی پیرهنم‌و توی مشت‌هام گرفتم و با گریه‌ نگاهم‌و به عکس‌ها دوختم.
حتی یه درصدم همچین فکری نمی‌کردم؛ حتی تو فیلم‌ها هم این ایده‌ی سوپرایز رو ندیده بودم.
صدای خودش با آهنگ لایتی توی راهرو طنین انداخت.
– بزرگ‌ترین و بهترین اتفاق زندگی من دیدن تو بود؛ اتفاقی که اگه توی زندگیم نمیفتاد نمی‌دونستم چجوری بدونش زندگی می‌کردم… خیلی ماجراها واسمون اتفاق افتاد، ماجراهایی که یا تلخند بودند یا شیرین اما این‌و مطمئنم که شیرینی‌هاش خیلی بیشتر بودند و ادامه خواهد داشت.
از شدت گریه به هق هق افتادم که سریع سرم‌و کشید و تو بغلش حبسم کرد.
همراه صداش کنار گوشم زمزمه کرد: می‌خوام بدونی لحظه به لحظه‌ی کنار تو بودن یعنی خود خود زندگی و لذت که یه ثانیه هم نمی‌خوام از دستش بدم.
قطار وایساد.
– بدون تو نه توی این دنیا می‌تونم زندگی کنم و نه اون دنیا؛ نباشی می‌میرم، نباشی نمی‌تونم نفس بکشم، چون خود نفسمی، خود زندگیمی.
نفس عمیقی کشید.
– وقتش رسیده مهم‌ترین و حیاتی‌ترین کار توی زندگیم‌و انجام بدم… اونم به دست آوردن تو به طور تمام و کمال بدون هیچ ذره‌ بخششی از وجودت.
صورتم‌و از پیرهنش که بخاطر گریم خیس شده بود جدا کرد و صاف نشوندم.
اشک زیادی توی نگاه خودشم بود، همین‌ طور یه لبخند عاشق کشی روی لبش.
با گریه گفتم: خیلی دوست دارم رادمان، خیلی زیاد.
محکم‌تر بغلم کرد و دست‌هاش‌و حریصانه دور تنم پیچید.
– منم خیلی خیلی دوست دارم خانم من.
صدای دست و سوت اون دوتا بلند شد که افشین و خالدم همراهیش کردند و یه دفعه دست‌های دیگه هم بهشون اضافه شدند که آروم از بغلش بیرون اومدم.
چند تا مرد و زن بودند.
– صاحب و کارمند اینجان، خواستند اونا هم شاهد امشب باشند.
نگاهم‌و به سمتش سوق دادم.
باز صدام لرزید: رادمان؟
دو طرف صورتم‌و گرفت و هم زمان با پاک کردن اشک‌هام گفت: جونم خانمم، هنوز اصلی مونده.
دست‌هام‌و گرفت و بلندم کرد.
یه دستم‌و تو دستش نگه داشت و از قطار بیرونم آورد.
حسم‌و نمی‌تونستم وصف کنم، کلمات در حدش نبودند.
جلوی قطار رو به روی خودش وایسوندم.
نگاهم به رایان خورد.
لبخندی روی لبش بود و نفسم همون‌طور که دست‌هاش‌و توی هم قفل کرده بود با ذوق و هیجان نگاهم می‌کرد.
– خانمم؟
نگاهم‌و چرخوندم و سعی کردم بغضم‌و کنترل کنم.
– جونم آقای من.
دستم‌و ول کرد و از جیبش همون جعبه رو درآورد.
قلبمم بی‌تابیش‌و شروع کرد.
جای مامان و بابام خالی، اونم خیلی زیاد خالی.
رادمان نگاهش‌و به اون سمت سوق داد.
منتظر و بی‌تاب بهش خیره شدم اما صدای مامان نگاهم‌و سریع به سمت خودش چرخوند.
– دیر که نرسیدیم؟
با بابا جلوتر از همه وایسادند و نفس تا عمو و زن عمو رو دید سریع از رایان جدا شد و کمی با فاصله ازش وایساد که با بغض آروم خندیدم.
رادمان: مگه بدون مادر و پدر زن عزیزم از همسر آیندم خواستگاری می‌کنم؟
وجودم از جملش غرق لذت شد.
برق اشک توی نگاه مامان و بابا رو خوب می‌دیدم.
لبخند روی لبشون آخ که چقدر آرامش داشت.
با زانو زدن رادمان سریع بهش نگاه کردم و با هیجان و بغض دست‌های به هم گره خوردم‌و روی قفسه‌ی سینم گذاشتم.
نفس عمیقی کشید و با کمی مکث گفت: سرکار خانم… آرام رادمنش… آیا با منه خوشتیپ و جذاب…
خندیدم و صدای خنده‌ی آروم بقیه هم بلند شد.
– یعنی رادمان شاهرخی ازدواج می‌کنی؟
رو پنجه‌ی پام بالا و پایین پریدم و به مامان و بابا نگاه کردم که بابا چشم‌هاش‌و کوتاه بست و باز کرد.
نگاهم‌و به سمتش سوق دادم و با ذوق و قلب پر تب و تاب گفتم: آره.
بلافاصله صدای دست و سوت و کل کشیدن زن عمو و همینطور کل کشیدن ناشیانه‌ی نفس بلند شد.
بلند شد و دستم‌و گرفت.
شیطون گفت: می‌دونستم باهام ازدواج می‌کنی، مگه چاره‌ی دیگه هم داری؟
با خنده معترضانه گفتم: رادمان!
خندید و حلقه رو سر انگشتم گذاشت و آروم به ته انگشتم سوق داد که بازم صداها اوج گرفت.

بدون توجه به بودن بابا دست‌هام‌و دور گردنش حلقه و بغلش کردم که بین بازوهاش حبسم کرد و کمی تابمون داد.
– خیلی دوست دارم.
با ذوق گفتم: منم خیلی دوست دارم.
– یعنی الان نمی‌تونم ببوسمت؟
با خنده گفتم: اگه از بابام نمی‌ترسی.
در کمال تعجب عمو گفت: خب دیگه هم‌و ببوسید خواستگاری کامل بشه.
بابا معترض و خندون گفت: ماهان؟
از هم جدا شدیم و رادمان رو به بابا به لبش زد و بعد به حالت التماس کف دست‌هاش‌و روی هم گذاشت که سعی کردم نخندم.
بابا نگاه کوتاهی به مامان که آروم یه چیزی بهش می‌گفت انداخت و بعد گفت: چون پدرزن خوبی هستم اجازه میدم داما…
اما هنوز حرفش‌و کامل نکرده بود که رادمان چرخوندم و بلافاصله لبم‌و شکار کرد که از خجالت لپ‌هام گل انداختند و همه با خنده بازم دست زدند.
بوسه‌ی عمیقی زد و جدا شد که وجودم غرق لذت زد و سرم‌و به زیر انداختم و به حلقه‌ای نگاه کردم که توی انگشتم فریاد میزد” آهای آرام رادمنش، دیگه رسما مال یکی شدی، مال یکی که همه‌ی دنیاته و مرد زندگیت و البته حسابی شر و شیطون”
یه دفعه زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد که از ناگهانی بودنش جیغی کشیدم و گردنش‌و سفت چسبیدم.
قدم برداشت.
– خب حضار گرامی من دارم میرم عروسم‌و ببرم شام بدم اگه میاین بیاین بریم.
با خنده و حرص مشتم‌و بهش کوبیدم.
– بذارم پایین.
با سرخوشی خاصی گفت: باید همینجا باشی عروسم، عروسکم.
خندیدم و دیوونه‌ای نثارش کردم.
چندین سال دیگر، من بوسه میزنم به دست های چروک شده‌ات …
به چین روی پیشانی و کنار چشمت،
به سپیدی کنار شقیقه‌هایت …
به این دست لرزان …
من متعهدم به این تصویری که از تو ساخته‌ام،
نمیدانی! آخ تو نمیدانی عزیزِ جانم!
چندین سال دیگر،
اینجا …
میان سینه‌ام …
تو زیبا ترین پیرمرد ِ دنیایی …!
” سیده فاطمه حسینیان ”
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 65 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-65/feed/ 27
رمان تبار زرین پارت 28 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-28/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-28/#comments Sun, 29 Mar 2020 17:24:45 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1752 ای بابا، جداً که این یارو پادشاه عوضی‌ها بود. جلوی جنگجویی که در پنج قدمی لهن ایستاده بود، توقف کرد و شروع به حرف زدن با او کرد و حینی که حرف می‌زد، زنجیر زن را کشید و او را در کنار خودش روی زانوهایش به زمین زد و دستش در موهای او چنگ انداخت …

نوشته رمان تبار زرین پارت 28 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
ای بابا، جداً که این یارو پادشاه عوضی‌ها بود.

جلوی جنگجویی که در پنج قدمی لهن ایستاده بود، توقف کرد و شروع به حرف زدن با او کرد و حینی که حرف می‌زد، زنجیر زن را کشید و او را در کنار خودش روی زانوهایش به زمین زد و دستش در موهای او چنگ انداخت و او را همان‌جا نگه داشت. اصلاً مجبور نبود این کار را بکند، آن زن هیچ‌جایی نمی‌رفت. بدون اجازه او هیچ جایی نمی‌رفت.

نگاهم به زن دوخته شد و هرچه بیشتر به او نگاه می‌کردم، قلبم بیشتر و بیشتر درد می‌گرفت و فشرده می‌شد.

آن دختری که روزگاری بود، حالا دیگر از بین رفته بود. همه چیزش رفته بود. صورتش کاملاً بی‌حالت بود، چشمانش به دور دست نگاه می‌کردند. چنان عمیق در افکار خودش غرق شده بود که احتمالاً حتی نمی‌دانست کجا بود.

به سرعت به لهن نگاه کردم و دیدم که او و دو جنگجویش درحالی‌که حالت خشکی روی صورت‌هایشان داشتند، با هم صحبت و به زوج نگاه می‌کردند.

ولی حتی یک کلمه هم با آن‌ها صحبت نکردند. لهن فقط پشتش را به دورتک کرد و به گفتگویش ادامه داد.

بدون این‌که فکر کنم به سمت پسر آوازخوان برگشتم، روی زانوهایم بلند شدم و دستم را به سمت سازش گرفتم و همان‌طور که لبخند می‌زدم انگشتانم را به سمتش تکان دادم. نواختنش ریتمش را از دست داد و آوازی که می‌خواند رفته رفته قطع شد. به مادرش نگاه کرد، زن سرش را برای او تکان داد و پسر موسیقی‌اش را قطع کرد و ساز گیتار مانندش را به سمت من گرفت.

یکی از دو معشوق قبلی من دیوانه گیتار بود، چهارتا گیتار داشت. دوتا گیتار آکوستیک و دوتا الکتریک. و او به من یاد داده بود چطور گیتار بنوازم. بعد هم وقتی خیلی سریع آن را یاد گرفتم و به سرعت از او خیلی در این کار بهتر شدم، سگ اخلاق شد. (این یکی از دلایلی بود که فکر می‌کردم به خاطرش با من قطع رابطه کرده بود ولی وقتی با همان گیتار توی صورتش کوبیده بودم، قسم خورده بود که به این خاطر نبوده ولی من مطمئن بودم که دلیلش همین بود.) وقتی ترکم کرد، برای خودم یک گیتار خریدم و همیشه، هر هفته دو یا سه بار و گاهی اوقات هم هر روز زمانی را صرف گیتار زدن می‌کردم.

چه ملکه بودم چه نبودم، هیچ چیزی نمی‌توانستم به همسر دورتک بدهم، به جز آن چیزی که آن پسر به من داده بود.

روی باسنم نشستم و با تارهای گیتار بازی کردم تا لِمش دستم آمد و آن‌گاه شروع به نواختن آهنگ اسرائیل کاماکاویوو کردم و آهنگ آن سوی رنگین کمان در دنیایی خارق‌العاده را خواندم. ولی این آهنگ با نت‌های گیتار بود نه یک یوکه‌لیلی .*

نمی‌شد گفت صدای آواز خواندن من از آن پسر بچه بهتر بود ولی نیازی هم نبود بهتر باشد. حتی اگر نمی‌توانستی معنای کلمات را بفهمی ولی خود آواز را هیچ چیزی به جز زیبا نمی‌شد توصیف کرد. نگاهم را به همسر دورتک دوختم حینی که او نگاهش را به زمین دوخته و من و امیدوار بودم که او به نوعی صدای دو نوایی امیدوارکننده آواز و سازم را که با هم ترکیب شده بودند، بشنود به کارم ادامه دادم. امیدوار بودم موسیقی‌ام با تمام رنگ‌ها و ارتعاشات رنگین‌کمانی‌اش به دنیای تاریکی که در آن زندگی می‌کرد، رنگ و رو ببخشد.

* نوعی ساز زهی با چهار زه به گیتار شباهت دارد و نواختن آن در هاوایی رواج دارد. م

سپس او آرام سرش را بلند کرد، نگاهش چشم‌های من را یافت. داشتم هر کاری که یک ملکه خوب از دستش برمی‌آمد را انجام دادم، یعنی همان کاری که یک ملکه برای امید دادن به مردمش می‌توانست انجام دهد، حتی اگر کار زیادی نبود و این فقط برای یکی از مردمش انجام می‌شد.

وقتی آوایم کار خودش را کرد، فهمیدم. چشم‌های زن آرام بسته شدند، صورتش حالت ملایمی به خود گرفت و من به هر چیزی که در آن دنیا تقدس داشت دعا کردم که در آن لحظه او به روی رنگین کمانی در دنیایی خارق‌العاده باشد.

هنگامی که نواختن را پایان دادم، چشم‌هایش را باز کرد ومن به او لبخند زدم. دورتک زنجیرش را کشید و گردنش را پیچاند و این باعث شد که آن حالت ملایم روی صورتش به سرعت از بین برود و درد جایش را بگیرد.

لحظه‌ای که این کار را کرد، صدای بم و مردانه‌ای شنیدم که دورتک را خطاب قرار داد و شدیداً هم خشمگین بود.

و این صدای لهن نبود.

به سمت چپم نگاه کردم و بوهتان را دیدم. همین‌طور متوجه شدم که عده‌ای را به دور خودم جمع کرده بودم. بعلاوه چشم‌های تیره لهن را دیدم که با حالتی به من نگاه می‌کردند که قبلاً هرگز ندیده بودم ولی از آن نگاه‌هایی بود باعث شد دلم فرو بریزد ولی در قلبم احساس سبکی کنم.

دییندرا با صدای آرامی گفت: «به ملکه‌ت بی‌احترامی کردی.» و من که به خاطر اتفاقات پیش روی‌مان گیج شده بودم، برگشتم و در چشمانش نگاه کردم. تازه آن موقع بود که متوجه شدم داشت ترجمه می‌کرد.

نگاهش را دنبال کردم و بوهتان را دیدم که به سرعت به سمت دورتک رفت و حرف‌هایی در بین‌شان رد و بدل شد.

دییندرا ترجمه کرد.

دورتک گفته بود: «من هیچ اهمیتی به آواز خوندن زن‌ها نمی‌دم.»

«تو به هیچیِ زن‌ها اهمیت نمی‌دی.» این را بوتان گفته بود و چانه‌اش را به سمت همسر دورتک تکان داده بود.

جنگجوی دیگری گفته بود: «مراقب باش بوهتان.»

دورتک هشدار داد: «بله مراقب باش بوهتان. همسر من هیچ ربطی به تو نداره.»

بوهتان جواب داد: «حق با توئه، همسر تو هیچ ربطی به من نداره. ولی من دارم در مورد همسرت حرف نمی‌زنم، دارم در مورد سگت حرف می‌زنم. تو همسرت رو حیوان خونگی خودت کردی. خوشت می‌آد با حیوان‌ها بخوابی دورتک؟» لب‌هایم را به هم فشردم چون این حرف‌ها همان حرف‌های رجزخوانی پیش از دعوای توی دنیای خودم بود بنابراین حدس می‌زدم که در بین این قبیله هم باید از آن رجزخوانی‌های جدی باشد.

بوهتان ادامه داد: «نمی‌خواد جواب بدی، خودم جوابش رو می‌دونم. دیگه به هیچ کسی پوشیده نیست که تو از هر فرصتی استفاده می‌کنی که با ارضا کردن خودت به هر روشی که حیوانت از انجامش بر می‌آد به همه نشون بدی چه جور جنگجویی هستی.»

دورتک زنجیر زن را دوباره کشید و فریاد زد: «عروس من هیچ ربطی به تو نداره!»

بوهتان در جواب فریاد زد: «ولی اون که عروس تو نیست!» به زن اشاره کرد و به شکل خطرناکی به سمت دورتک خم شد. «اون هیچ چیزی نیست به جز حیوانی که به زانو در آوردیش. با رفتارت لشکر رو شرمنده کردی، توی مسابقات با صورتش اون کار رو کردی، وقتی مسلح بودی دکس ما رو به مبارزه طلبیدی، جلوی پادشاه‌مون به ملکه ما توهین کردی.»

دییندرا نفسش را با جوابی که دورتک داد حبس کرد و من نه فقط با حبس کردن نفس او که با جوّی که بر فضا حاکم شد فهمیدم که اتفاق خیلی خیلی بدی داشت می‌افتاد.

نگاهی به او کافی بود تا به من نشان بدهد که رنگش پرید و من بلافاصله با نگرانی پرسیدم: «چیه؟»

هنگامی که با صدای آرام جواب می‌داد، نگاهش را از اتفاقی که داشت می‌افتاد برنداشت. «دورتک گفت من هیچ احترامی برای ملکه یا پادشاهی که زنش خیلی زود بعد تصاحب شدنش سواری می‌کنه قائل نیستم. اون زرده فقط دو هفته‌ست که با پادشاه می‌خوابه و اون رو دور انگشتش می‌چرخونه. پادشاه ما کسیه که به زانو در اومده.» نگاه دییندرا به سمت لهن برگشت و حرفش را تمام کرد: «این یعنی به مبارزه طلبیدن.»

وای گندش بزنند.

نگاه من هم به سمت لهن برگشت. درحالی‌که دست‌هایش را روی سینه‌اش چلیپا کرده بود و حالتی روی صورتش داشت که انگار همه این‌ها به نظرش یک ذره جالب بودند. ولی فقط ذره‌ای نه بیشتر.

دییندرا حرفی که جنگجوی ایستاده در کنار لهن به دورتک گفته بود را ترجمه کرد: «دکس رو به مبارزه می‌طلبی؟»

دورتک با خشم گفت: «چه دکسی؟» سپس تفی به سمت لهن انداخت. «من هیچ دکسی نمی‌بینم.»

سرانجام لهن حرف زد و حرفش را با ملایمت خیلی زیادی هم گفت.

«بهت نصیحت می‌کنم که دست از بلند کرد مشت‌ها و مردانگیت برای عروست برداری دورتک، این‌طوری می‌تونی درمان بشی. می‌خوام پیش از این‌که جلوی من زانو می‌زنی و من سرت رو از تنت جدا می‌کنم، کاملاً درمان شده باشی.»

دورتک فریاد زد: «من مقام دکس رو طلب می‌کنم. اولین کاری که می‌کنم هم اینه که ترتیب اون زرده رو می‌دم و اونقدر این کار رو می‌کنم که همه بدنش رو به هر شکل و از هر طرفی تصاحب کرده باشم.»

نفسم را حبس کردم ولی لهن نیشش را باز کرد و من با تعجب به واکنش او خیره شدم.

سپس دییندرا نفسش را حبس کرد ولی سریع حرف‌های لهن را ترجمه کرد. «سرم رو بزن و خدایان به گریه میان چون ان وقت یعنی آسمون به زمین رسیده. نزدیک ماده ببر من بشو، اون پنجه‌هاش رو توی شکمت فرو می‌کنه و قبل از این که آخرین نفست رو بکشی دل و روده خودت رو می‌بینی که بیرون می‌ریزن.» دییندرا به من نگاه کرد. «این سنگین‌ترین توهینیه که به یه جنگجو می‌شه کرد عزیز من، این که بهش بگی یه زن می‌تونه شکستش بده.»

این می‌توانست توهین سنگینی برای هر کسی باشد. با این حال جواب خیلی محشری بود.

هنگامی که دورتک با خشم چیزی گفت، دییندرا شروع به ترجمه کرد: «اون زرده مردانگی تو رو مال خودش کرده!»

با این حرفش لحن جواب داد: «حرفی که زدی درسته و من به این خاطر خوشحالم، می‌دونه باهاش چی کار کنه و به نظر می‌رسه از کاری که بلده خوشش میاد. دیشب که باهاش خوابیدم ملکه من نفس نفس زد و گفت که حس من رو توی وجودش دوست داره، اون هم درست پیش از این‌که تخمم رو توی رحمش بکارم. تخمی که ممکنه یه جنگجو بشه، تخمی که همین حالا هم از تو خیلی جنگجوتره.»

نجوا کردم: «دمش گرم!» این هم جواب خیلی خوبی بود، شاید یک کمی جنبه شخصی داشت ولی باز هم جواب خوبی بود.

ناریندا زمزمه کرد: «نمی‌دونم این چیزی که گفتی یعنی چی ولی بهت می‌گم که بازم می‌تونی همون رو بگی.»

دورتک فریاد زد و دییندرا ترجمه کرد: «فردا سرت رو می‌زنم!»

که لهن هم جواب داد: «نه، می‌خوام پیش از این‌که تن بی سرت رو روی تل هیزم می‌ندازم کاملاً خوب شده باشی. دو هفته وقت داری دورتک. بعد شمشیرهامون با هم تصادم می‌کنن.»

دورتک پیش از این‌که نگاه خشمگینش را به بوهتان بدوزد که هنوز هم نزدیکش ایستاده بود، یک ثانیه‌ای با خشم به لهن نگاه کرد.

دییندرا حرفش را ترجمه کرد: «پیش از این‌که مقام دکس رو بگیرم، تو-» یک انگشتش را به سمت بوهتان بلند کرد و ادامه داد: «مراقب خودت باش و ذهنت رو از عروس من دور کن.»

بوهتان جواب داد: «تو باهاش مثل یه عروس رفتار کن و من هم کاری که گفتی رو انجام می‌دم. ادامه بده و باهاش مثل یه سگ رفتار کن، اون وقت من مجبور می‌شم بکشمش تا از این بدبختی که دچارش شده نجاتش بدم.»

زمانی که صورت دورتک سرخ شد نفسم را با حرفی که بوهتان زده بود، حبس کردم. (حرف‌هایی که امیدوار بودم جدی نگفته باشد.) صورتش چنان سرخ شده بود که فکر کردم سرش هر لحظه می‌ترکد. سپس لهن وارد بحث‌شان شد.

«بوهتان، کافیه، منظورت رو رسوندی.»

پادشاه حرف زده بود بنابراین بوهتان یک قدم عقب رفت ولی نگاهش هنوز هم در چشمان دورتک قفل شده بود.

سپس دییندرا حرف‌ بوهتان را ترجمه کرد. «بعد از این‌که دکس دُمت رو از سر بی‌جانت جدا کرد، من اولین کسی هستم که برش می‌داره و به عنوان هدیه ازدواج به عروست می‌ده.»

بعد برگشت و به راه افتاد، پیش از این‌که به سرعت دور شود، نگاهش لحظه‌ای به من افتاد و سرش را به تعظیمی خم کرد.

درحالی‌که سعی می‌کردم تنفسم را کنترل کنم، با صدای آرامی از ناریندا پرسیدم: «دُم چیه؟» ولی در عوض نگاهم با شوهرم درآمیخت.

صدای ناریندا را شنیدم که جواب داد: «موهاشون. بعد از یه به مبارزه طلبیدن، پیروز سر رو از بدن مغلوب جدا می‌کنه و اون رو به زینش می‌بنده و کل دکسشی رو دور می‌زنه، وقتی که جشن پیروزیش به پایان برسه، حالا هر چقدر هم که طولانی باشه، سر رو با بریدن موهاش از زینش جدا می‌کنه. بعد از این، عاقبت سرش به رحم هر کسی که اون رو برمی‌داره بستگی داره می‌تونه در کنار بدن بی‌سرش روی تل هیزم سوزانده بشه یا هر اتفاق دیگه‌ای براش بیفته. برای همه مهمه که تل هیزمی برای سوزانده شدن داشته باشن چون این‌طوری خاکسترهاشون می‌تونه به آسمان‌ها بره و بدنشون به روح‌شون بپیونده. توی کورواک، مارو و همه اهالی سرزمین‌های جنوبی همین اعتقاد رو دارن و هر بدنی که سوزانده نشه مثل روحی نامرعی، ناشنیدنی و بی‌قدرت در قلمرو سرگردان می‌شه. نسوزاندن سرش آخرین شکستیه که می‌شه به یه جنگجو وارد کرد، اون‌ها تا ابد بدون سر به عنوان یادآوری‌ای برای حماقتی که کردن در دنیا سرگردان می‌شن.»

داشتم گوش می‌دادم ولی به شکل عجیبی هم با شوهرم ارتباط برقرار کرده بودم. حینی که دییندرا صحبت می‌کرد، نگاهش به چشم‌های من دوخته شده بود، سپس چانه‌اش را یک بار و آرام بالا داد. فهمیدم منظورش این بود که حالم خوب بود یا نه. بنابراین سر تکان دادم. وقتی این کار را کردم او برگشت و رفت.

و تازه همان موقع بود که یادم آمد من هنوز هم ساز آن پسر را نگه داشته بودم، بدنم از جا پرید و بعد به سمت او برگشتم و لبخند زدم، سازش را به سمتش گرفتم و گفتم: «شاهشا.» مادر و پسر به وضوح به خاطر اتفاق‌هایی که افتاده بود، می‌لرزیدند. هنگامی که من از دییندرا خواستم به او بگوید که باز هم با سازش به دیدنم بیاید و می‌توانیم با هم ساز بزنیم پسر بچه به خودش آمد و سازش را پس گرفت. صورت مادرش از خوشحالی شکفت ولی حال پسر طوری بود که انگار می‌خواست لخت و با موهایی آتش گرفته در دکسشی بدود. بنابراین تصمیم گرفتم وقتی می‌آمد، من می‌توانستم ساز بزنم و او می‌توانست برود و هر طور که دوست داشت با دوستانش بازی کند.

آن‌ها رفتند و ناریندا پرسید: «این… اوم… درگیری‌ها اغلب بین جنگجوها در می‌گیره؟»

«نه ناریندای شیرین، اون‌ها مردن، این چیزها توی خون‌شونه ولی این اتفاقات معمولاً نمی‌افتن. هرچند دورتک مورد علاقه هیچ کسی نیست و من می‌تونم ببینم که جنگجوها به خاطر رفتارش دارن بی‌صبر می‌شن. یا که اون کارهایی می‌کنه یا چیزهایی می‌گه که باعث می‌شه اون‌ها جوابش رو بدن. بوهتان مرد خوبیه، پدر خوبیه، سیریم می‌گه اون جنگجوی خیلی خوبی هم هست. اون و ناهکا نزدیک به دو هفته بعد از تصاحب ناهکا از چادرشون بیرون نرفتن. تا این حد عاشق ناهکا شده بود. قبیله بعد از مراسم انتخاب کوچ کرد و اون‌ها رو پشت سر جا گذاشت. اون شوهر خوبیه و از همسرش مراقبت می‌کنه و بهش اهمیت می‌ده.» دییندرا لبخند با محبتی به ناریندا زد، لبخندی که حرف‌های زیادی در مورد جنگجویی که او را تصاحب کرده بود برای گفتن داشت. «مردهایی هستن که مهم نیست چه خونی توی رگ‌هاشون جریان داره یا چه جور آموزش‌هایی دیدن، با وجود همه این‌ها مردهای خوبی هستن.»

ناریندا در جواب لبخند زد و توی لبخندش هیچ کوچکی یا حالت عجیبی نبود.

گال جلو آمد و چند بشقاب میوه شکری شده روی خز‌ی که بر رویش نشسته بودیم، گذاشت. به او لبخند زدم واو هم به من لبخند زد و عقب عقب دور شد.

رفتنش را تماشا کردم و به این فکر کردم که تیترو کمی سرد بود چون بزرگتر بود، به نظر می‌رسید که وظایفش را خیلی جدی می‌گرفت و من متوجه شده بودم که بخشی از وظیفه‌اش این بود که حواسش به من باشد. ولی جیکاندا، بیتس و پکا جوانتر بودند، دوستانه‌تر و پرحرف‌تر بودند. همین‌طور که روزها می‌گذشتند حتی پکا هم از لاک کمرویی‌اش خارج می‌شد و خوش‌برخوردتر می‌شد. مکالمات ما با هم به سختی انجام می‌شد ولی با تیترو، حس می‌کردم همه با هم یک گروه را تشکیل می‌دادیم.

ولی گال فاصله می‌گرفت و همه چیز را تحت نظر می‌گرفت و بعد از حرف‌هایی که دییندرا دیروز به من گفته بود، از این که به او شک داشته باشم متنفر بودم ولی مانده بودم که چرا باید رفتارش این‌طور می‌بود.

لعنتی، قصد داشتم از این به بعد حواسم به دخترها باشد، مخصوصاً به گال.

سپس صدایی شنیدم. صدایی مثل رعد و برقی در دوردست بود. صدایی آشنا بود ولی در عین حال حس عجیبی هم داشت. لحظه‌ای‌ که افق پر از اسب شد تازه فهمیدم چه بود. صدای کوبش سم‌ اسب‌های بی‌شماری به روی زمین بود. در شش روز گذشته این صدا را شنیده بودم ولی این فرق داشت و تفاوتش به خاطر این بود که اسب‌هایی که داشتند به سمت ما می‌آمدند، با چند صد تا هم قابل شمارش نبودند.

هنگامی که بیشتر و بیشتر وارد دیدم شدند به آن‌ها خیره شدم.

وای لعنتی! آن‌ها باید هزاران هزار اسب می‌بودند!

از جا پریدم، اولین فکرم این بود که فرار کنم و پیش لهن بروم که دییندرا با آرامش گفت: «اوه ببین، لشکر رسید.»

سرم به سرعت به سمت او برگشت و پرسیدم: «لشکر؟»

دستش را به سمت چند تکه میوه قندی شده دراز کرد و یک تکه را توی دهانش گذاشت، حینی که داشت آن را می‌جوید به من نگاه کرد. آن را قورت داد و گفت: «لشکر.»

«ولی.» پلک زدم. «من فکر می‌کردم ما همراه لشکر هستیم.»

«هستیم عزیزم، همراه بعضی از اون‌ها هستیم. با جنگجوهایی که توی مراسم شکار همسر شرکت کردن و بقیه هم کسانی هستن که پسرهاشون توی مراسم انتخاب شرکت کردن، مربی‌های که باید برای آموزش جنگجوهای جدید منصوب بشن، بقیه هم کسانی هستن که با همسرهاشون یا همسرهاشون به تنهایی توی مراسم‌ها شرکت کردن. ولی بقیه لشکر یا در حال گشت‌ زدن و یا در حال جنگیدن هستن.»

به حرکت اسب‌ها و ارابه‌ها به سمت خودمان نگاه کردم، تعدادشان بسیار زیاد بود ولی حالا می‌شد عقبه حرکت‌شان را دید.

نجواکنان پرسیدم: «بقیه؟»

«سرسی، دوست زیبای من، با چند صدتا جنگجو نمی‌شه یه مملکت بزرگ رو در امنیت نگه داشت. آخرین آماری که شنیدم این بود که کل لشکر یک کمی بیشتر از هفتاد و پنج هزار نفره، ممکنه الان بیشتر هم باشن.»

دهانم باز ماند و فقط به او خیره شدم.

شوهرم فرمانده یک ارتش هفتاد و پنج هزار نفری بود؟

وای خدای من!

با سر به دسته‌ای که داشتند به سمت ما می‌آمدند، اشاره کرد و گفت: «این حتی همه اون‌ها نیست. حتی نصفش هم نیست. این‌ها فقط جنگجوهایی هستن که با دکس می‌تازن. زمانی که اون برای مراسم‌ها ساکن می‌شه، اون‌ها به جاش مراقب همه چیز هستن. همیشه وقتی دکس کارهای رسمیش رو تموم می‌کنه اون‌ها بهش می‌پیوندن. در آینده قراره یه جوخه بزرگ گشت‌زنی یا شاید هم یه غارت بزرگ در راه باشه که دکس قراره فرماندهش باشه. چرا فکر کردی که اون همیشه حتی شب‌ها همراه جنگجوهاشه؟ یه دکس کارهای زیادی برای انجام دادن داره.»

به لهن نگاه کردم که حالا پنج جنگجوی دیگر در رکابش بودند و او دست‌هایش را به کمر زده و نگاهش را به افق دوخته بود و نزدیک شدن جنگجوهایش را تماشا می‌کرد. افرادش داشتند با او حرف می‌زدند و من به او نگاه کردم که هم داشت تماشا می‌کرد و هم همزمان به حرف‌های آن‌ها گوش می‌کرد. یک بار هم به چیزی که یکی از آن‌ها گفته بود سر تکان داد. سپس دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و توجه‌ش را از افق برداشت و به مردی که داشت با او حرف می‌زد برگرداند.

اصلاً چیزی نمی‌دانستم. هیچ چیزی نمی‌دانستم. در واقع یک دسته وحشی و بدوی صد نفری به نظرم برای چنین لشکری کافی بود در واقع به نظرم زیادی هم بود. ابداً نمی‌دانستم که او به چنین لژیونی فرمان‌روایی می‌کند.

ناریندا صدا زد: «سرسی؟» سرم را تکان دادم و نگاهم را از شوهرم برداشتم و به دوستم دوختم. پرسید: «حالت خوبه؟»

با حواس‌پرتی گفتم: «بله، بله.» سپس به اسب‌هایی که داشتند نزدیک می‌شدند نگه کردم و گفتم: «خوبم.»

دییندرا با ملایمت گفت: «می‌بینم که حالا این موضوع برات قابل فهمه.» نگاه گیجم به سمت او به پرواز در آمد و در چشمان او که گیج نبودند و نگاهی پر درک در خود داشتند، نشست. «همیشه بهت می‌گفتم عزیزم من، تو یه ملکه هستی. حالا می‌بینم که داری متوجه می‌شی که واقعاً یه ملکه‌ای. ملکه تعداد بی‌شماری مرد، همسرها و بچه‌هاشون. و ملکه مردم سرزمینی که…» مکثی کرد و بعد ادامه داد: «همگی از تو محافظت می‌کنن.»

زمزمه کردم: «بله دییندرا، قابل درکه.»

به سمت من خم شد. «تو زندگی یه بچه رو نجات دادی و مردم شاهد این بودن، آواز زیبایی برای زنی که روحش در وجودش مرده خوندی و لحظه‌ای به ذهنش آرامش و سکون دادی و مردم شاهد این بودن. باعث شدی شوهرت بخنده، چیزی که قبلاً هیچ‌کسی به جز برادرهاش نشنیده بود، همین‌طور آوای لذتش از چادرتون بیرون اومده و مردم اون رو هم شنیدن. بهت می‌گم سرسی، زمزمه‌هایی بین مردم هست، زمزمه‌هایی که دارن سر به فلک می‌کشن اون هم با سرعتی که مبهوتت می‌کنه. خودت نمی‌دونی ولی با کارهات یه وفاداری خیلی قدرتمند توی دل‌های مردمی ساختی که حتی هیچ وقت تا به حال ندیدی‌شون و تازه همه‌ش دو هفته‌ست که داکشانای ما هستی. پادشاهت با فراهم کردن ثروت، امنیت و زیرکی وفاداری به دست آورد، تو سرسی زیبای من، از طریق به دست آوردن دل‌های مردم وفاداری‌‌ ایشون و مردم رو به دست آوردی. این هم باعث قدرت و هم ضعفت می‌شه. افرادی هستن که به دنبال ضعف دیگران هستن. محتاط باش، مراقب باش و همین‌طور در امنیت بمون.»

آب دهانم را قورت دادم و سر جنباندم. نگاهم به دییندرا افتاد که او هم با چشم‌هایی درشت شده و صورتی رنگ پریده داشت تماشا می‌کرد.

سپس به سمت دسته در حال نزدیک شدن برگشتم و نزدیک شدن بخشی از ارتش عظیم شوهرم را تماشا کردم.
***

پیش از این‌که لب‌هایش روی چشم‌هایم بنشیند زمزمه کرد: «لیناس راه.»

در دردسر افتاده بودم.

پادشاهم همین حالا با من عشق‌بازی کرده بود. بله، با من عشق‌بازی کرده بود. آرام، شیرین، پر محبت و ملایم. هیچ کلمه دیگری برای توصیفش وجود نداشت به جز زیبا. و من دوستش داشتم، خیلی زیاد هم دوستش داشتم. خیلی زیاد، آن‌قدر که فکر نمی‌کردم هیچ وقت فراموشش کنم. نه نوازشش را، نه مزه‌اش را نه لمسش را، نه حتی یک ثانیه‌اش را. هیچ چیزش را فراموش نمی‌کردم.

و حالا روی من خوابیده بود، وزنش را روی ساعد یک دستش در کنارم نگه داشته و دست دیگرش روی گلویم بود، انگشت شصتش با ملایمت آرواره‌ام را نوازش می‌کرد و زمزمه‌کنان با من حرف می‌زد.

وای مرد، او خیلی خوب بود.

حینی که سعی می‌کردم حس و حال موجود را از بین ببرم، زیر لب گفتم: «آره، فکر می‌کنم می‌تونی این رو بگی، ولی واقعاً چشم‌های من کمی به قهوه‌ای می‌زنن.»

چانه‌اش پایین آمد، نگاهش در چشمانم قفل شد و نگاه توی چشم‌هایش باعث شد قند در دلم آب شود.

باشه، پیام رسید. لهن نمی‌خواست حس و حال‌مان از بین برود.

با صدای آرامی گفت«چشم‌ها، راه.» سپس انگشتانش روی گونه‌ام کشیده شدند، در بین موهای یک سمت سرم رفتند و پیش از این‌که دسته‌ای از آن‌ها را روی گردنم بگذارد دستش را پایین کشید. با صدای آرامی گفت: «لیپا راه.» انگشت شستش سر نوازش کردن چانه‌ام برگشت.

نجوا کردم: «توی دنیای من بهش نمی‌گیم طلا، می‌گیم بور.» چشم‌هانش در چشم‌هایم نگاه کردند و نگاه گرم، شیرین و پر رضایتی در عمق چشمانش خانه کرده بود و باعث شد قلبم یک ضربه را جا بیندازد.

سپس سرش پایین‌تر آمد و لب‌هایش روی پوست گونه‌ام کشیده شدند و روی موهایم گفت: «لیکا راه.»

در این مورد با او بحث نمی‌کردم. این حقیقت داشت، آن‌قدر که نور خورشید به من تابیده بود، پوستم طلایی رنگ شده بود.

سرش برگشت و انگشت شستش روی لب‌هایم نشست، انگشت‌هایش جمع شدند و او به شکل می‌توانست چانه‌ام را نگه دارد. «لاپای ناهنا لیسا راهنا، کاه لنساهنا؟»

می‌دانستم داشت چه می‌پرسید. دهانت هم از طلاست ماده ببر من؟

قلبم ضربه دیگری را جا انداخت.

لعنتی.

زمزمه کردم: «لهن.» بعد هنگامی که سرش پایین آمد و لب‌هایش روی دهانم نشستند، لب‌‌هایم را بستم.

خیلی‌خب، ممکن بود هیچ زنی را قبلاً نبوسیده باشد ولی جداً این کار را به شدت خوب انجام می‌داد.

با صدای آرامی پرسید: «هوم، کاه راهنا فونا؟» دهانش روی لب‌هایم حرکت کردند.

وای آره، خیلی خوب این کار را می‌کرد.

فقط در چشمانش که تنها چیزی بود که می‌توانستم ببینم، خیره شدم و تمام تلاشم را کردم تا دهانم را بسته نگه دارم.

چیزی که می‌خواستم این بود که او را ببوسم.

و بدجور هم این را می‌خواستم.

او هم در چشمانم خیره شد.

زمزمه کرد: «لاپای تی؟» یعنی هست؟

سرم را تکان دادم و همراه با لبخند زدن لب‌هایش، از نزدیک لبخند زدن چشمانش را هم دیدم.

سپس بدون این‌که نگاهش را از چشمانم بردارد، زبانش روی لب‌هایم حرکت کرد.

لرزه‌ای به تنم افتاد و دست‌ها و پاهایم که به دورش بودند، منقبض شدند.

اون آره. لعنتی، این مرد در این کار خوب نبود، بلکه عالی بود.

روی دهانم زمزمه کرد: «بله هست سرسی.» زبانش دوباره روی لب‌هایم کشیده شد و نجوا کرد. «عسل راهنا.»

خیلی‌خب، من چند تعریف خیلی خوب در کل زندگی‌ام شنیده بودم. اول لهن به من گفته بود که زیبایی نادری داشتم زیبایی که قبلاً هرگز ندیده بود. دیگری البته آن چیزی بود که در مورد درخشیدن روحم در چشمانم زده بود و این‌که زیباترین چیزی بوده که تا به حال دیده بود.

ولی این که به من گفته بود دهانم عسل طلاییست، خودش را با فشار در وسط فهرستم جا داده بود.

نجوا کرد: «ساهناهسو نینکاه.»

معنای این را هم می‌دانستم. بگذار داخل بشم.

دلم فرو ریخت، قلبم هم خودش را در بین ریه‌هایم به در و دیوار کوبید.

لعنتی!

سرم را دوباره تکان دادم و لمس دیگری از زبانش گیرم آمد.

وای خدا.

زیر لب گفت: «ساهناهسو ناهنا دکس نینکاه، کاه داکشانا.»

بگذار پادشاهت داخل بشه ملکه من.
وای خدا!

باید این را تمامش می‌کردم. همین‌جا.

یکی از دست‌هایم را روی کمرش کشیدم و بالا آوردم، از زیر دستش رد کردم و تا گردنش و از آن‌جا تا روی گونه‌اش بالا آوردم و چانه‌اش را در دست گرفتم و انگشت شستم را بین لب‌هایمان گرفتم.

با صدای آرامی گفتم: «نه لهن، کاه لیسا لاپای کاهنا. »*

*«نه لهن، دهانم مال خودمه.»

چشمانش دوباره لبخند زدند، لبخندی زیرک و بنابراین ترسناک.

نجواکنان جواب داد: «نه عزیزم، دهانت مال منه.» سپس انگشتش روی گونه‌ و لب‌هایم کشیده شد، انگشتم را گرفت و هنگامی که دسترسی پیدا کرد، سرش را خم کرد و دوباره دهانش را روی دهانم فشرد.

نفسم را حبس کردم ولی او سرش را بلند کرد و با صدای آرامی گفت: «باشه سرسی من، آناه نا واتای. آنکا، تا جونای توکا. »*

هیچ کدام از حرف‌هایش را متوجه نشدم ولی هنگامی که در کنارم دراز کشید و من را بیشتر به خودش چسباند، پاهایش را در پاهایم قفل و نجوا کرد: «تراهیو.» بیش از حد احساس آسودگی و از سوی دیگر به شکل نابودکننده‌ای احساس ناامیدی کردم.

می‌خواستم تراهیو کنم، به تراهیو نیاز داشتم.

ولی تنها چیزی که می‌توانستم احساس کنم خیال لب‌هایش به روی دهانم و شبح زبانش به روی لب‌هایم بود.

بنابراین مدتی برایم طول کشید.

سرانجام پیچیده شده در آغوش پادشاه جنگجویم تراهیو کردم.

*«باشه سرسی من، امشب تو بردی. فردا دوباره بازی می‌کنیم.»
پایان فصل

فصل نوزدهم
حُکم

شش روز بعد…

صدای کسی را شنیدم: «پویاه کاه راهنا داکشانا!» برگشتم و کینیم را دیدم، همان پسری که چندین روز پیش در فضای باز برایم آواز خوانده بود. همراه چندین بچه دیگر بود که داشتند با هم به چیزی که به یک توپ شباهت داشت، لنگ و لگد می‌انداختند. از توپ فوتبال امریکایی بزرگتر بود ولی به آن شباهت داشت البته بدون دو سر تیزش.

جواب دادم: «پویاه کینیم!» برایش دست تکان دادم، او هم دست تکان داد و دوست‌هایش با تعجب به من خیره شده بودند، چشمانشان با تعجب خیلی بیشتری به خاطر این‌که ملکه اسم دوست‌شان را می‌دانست و برایش دست تکان می‌داد، درشت شد و به سمت او برگشت. مشخص بود که او به دوستانش نگفته بود که به جز آن دیدار اولیه‌مان دوبار دیگر هم به چادر من آمده بود. (در جایی که من با گیتار او موسیقی می‌نواختم و او با گوست بازی می‌کرد.) یا شاید هم حرفش را باور نکرده بودند.

این باعث شد تا وقتی که به سمت دریایی از چادرها برگردم، لبخند بزنم. سپس لبخندم محو شد و در افکار پریشانم سرگردان شدم.

داشتم قدم می‌زدم، فکر می‌کردم و از همه مهم‌تر دیده می‌شدم. با بازگشت لشکر، هزاران جنگجوی بیشتر به همراه همسرها، فرزندها، بردها و افراد دیگری اضافه شده بودند. همان‌طور که گستردگی دکسشی بیشتر شده بود، سر و صدا و قیل و قالش هم بالا رفته بود.

خبر خوب در مورد بازگشت ارتش لهن این بود که سر شوهرم شلوغ بود.

و خبر بد هم در مورد بازگشت ارتش این بود که سر شوهرم شلوغ بود.

بنابراین، در شش روز گذشته، او من را با دست‌هایش بیدار می‌کرد و بدون این‌که وقتش را با تحریک کردنم هدر بدهد خیلی سریع، سخت و ماهرانه کارش را انجام می‌داد. همیشه پیش از تمام شدن کارش کاری می‌کرد من هم به اوج برسم. این کارش شیرین، انرژی بخش، هیجان‌انگیز و به شدت عالی بود ولی هیچ وقت خیلی طول نمی‌کشید. سپس دهانم را از من می‌خواست، من رد می‌کردم و او نیشش را برایم با حالت زیرکانه‌ای باز می‌کرد، لبخند ترسناکی بود که به من می‌گفت او داشت برای خودش زمان می‌خرید. سپس من را از تخت بیرون می‌کشید تا بتوانم او را حمام سریعی بدهم، موهایش را گیس کنم یا هر طور که تمایل داشت ببندم. سپس من را با یک دستش به سمت خودش می‌کشید، با دست دیگرش چانه‌ام را می‌گرفت و صورتم را نگه می‌داشت، این‌طوری نمی‌توانستم فرار کنم، آن گاه دهانش لب‌هایم را لمس می‌کرد و بعد دیگر رفته بود.

و بعد از رفتنش، تمام روز او را نمی‌دیدم و حتی با این‌که سعی کرده بودم شب بیدار بمانم (هرچند هیچ وقت این حقیقت را به خودم اعتراف نمی‌کردم.) هم هیچ وقت زمانی که روی تخت در کنارم دراز می‌کشید، بیدار نبودم.

خبر خوب در این مورد، این بود که حالا مقاومت کردن در شیرینی، جذابیت و چیزهای دیگر لهن راحت‌تر شده بود.

خبر بد هم این بود که دلم برایش تنگ شده بود. پذیرفتنش مزخرف بود ولی خب حقیقت داشت.

دلم برای شوهر ترسناکِ وحشیِ پادشاه لشکر غارتگرانم از دنیایی دیگر تنگ شده بود.

این چقدر عجیب بود؟

خبر بد دیگر این بود که این ماجرا باعث می‌شد زمان زیادی برای خودم داشته باشم.

دییندرا یک شوهر، دختر و چادری داشت که باید به آن‌ها رسیدگی می‌کرد و من تنها دوستش نبودم هرچند هر روز با او وقت می‌گذراندم، همان‌طور که روزها می‌گذشتند، هر روز صبح چشم‌هایم را باز می‌کردم و چادرم را می‌دیدم، به نظر می‌رسید که با این دنیا تطبیق پیدا کرده بودم و دیگر به صورت دائمی در این‌جا بیدار می‌شدم. این یعنی من جداً راهی برای تطبیق دادن خودم با این دنیا پیدا کرده بودم و نمی‌توانستم هر ثانیه دییندرا را در کنار خودم داشته باشم.

ناریندا هم همین‌طور، او هم یک جنگجوی وحشی فوق‌العاده حواس جمع داشت که لژیونی برای فرماندهی نداشت. بنابراین زمان خیلی زیادی را به او گره خورده بود. (امیدوار بودم که موبه‌مو این طور نباشد ولی اگر آن جنگجو توی این کارها دل‌انگیز بود پس امیدوارم بودم موبه‌مو همین‌طور باشد.)

ناهکا هم با دو بچه، شوهرش و چادرش همین وضع را داشت.

و دخترهای من هم به نظر می‌رسید که همیشه با تکاندن خاک قالی‌ها، آماده کردن بساط حمام‌های ما، تمیز کردن سارونگ‌های من، برق انداختن شمعدان‌ها، پختن نان باریک در یک اجاق سفالی، پختن گوشت بر روی آتش و چیزهایی مثل این‌ها سرشان شلوغ بود. سعی کرده بودم کمک کنم. (بیشتر از یک بار.) ولی تیترو وارد ماجرا شده بود. وقتی داشتم سارونگ‌های خشک شده‌ام را از روی بند برمی‌داشتم و با جیکاندا و بیتس می‌خندیدم ما را دیده و رسماً عقلش را از دست داده بود. (البته به همان شکل مضطرب و دلواپس همیشگی تیترویی.) وقتی مچم را حین آماده کردن بشقاب‌های صبحانه با پکا گرفت، در نهایت از انجام دادن این کارها دست کشیدم.

من یک ملکه بودم و باید کارهای یک ملکه را انجام می‌دادم. و مطمئناً کار ملکه شامل ور رفتن با ظرف و ظروف نمی‌شد.

مسئله این بود که من ملکه قبیله‌ وحشی و بدوی دیگری را نمی‌شناختم که به من بگوید ملکه‌ها چه کارها می‌کردند و من باید چه کار می‌کردم. با این‌که دییندرا مشاور خیلی خوبی بود ولی هیچ وقت یک ملکه نبود. شوهرم هم این اطراف نبود که من را راهنمایی کند، مطمئن نبودم که او هم در این کار خیلی خوب باشد و راهنمایی او هم باید ترسناک می‌بود.

بنابراین تصمیم گرفتم بهترین کاری که به عنوان یک ملکه از دستم برمی‌آمد این بود که در بین مردم باشم، سر تکان بدهم، لبخند بزنم، صحبت کنم (تا آن‌جایی که می‌توانستم.)، سعی کنم آن‌ها را بشناسم و بگذارم من را ببینند. پس هر روز درحالی‌که توسط هر کسی که از من محافظت می‌کرد، تعقیب می‌شدم در دکسشی قدم می‌زدم.

امروز بِین یا همان جنگجوی خندان بود، کسی که خیلی دوستانه برخورد می‌کرد، برعکس زاهنین، جنگجوی دیگری که مرتباً از من مراقبت می‌کرد. (همان جنگجویی که آن روز کوچ دو بار من را از روی اسبم برداشته بود.) بین هنگامی که مردم و چادرها را از نظر می‌گذراند، با من قدم می‌زد و صحبت می‌کرد. زاهنین دو قدم پشت سر من می‌آمد و هرگز به من نگاه نمی‌کرد. به هر حال به نظر می‌رسید که او تا ابد بی‌اعصاب بود. اولین باری که با من بود، سعی کردم با او سر صحبت را باز کنم ولی تلاشم به شدت ناموفق شد و دیگر هرگز دوباره تلاش نکردم.

همین‌طور صحبت کردن با بین خوش می‌گذشت. وقتی پای زبان انگلیسی می‌رسید او هیچ چیزی نمی‌دانست بنابراین من باید تمام تلاشم را می‌کردم تا به زبان کورواکی منظورم را به او برسانم. این باعث می‌شد بخندد (خیلی زیاد هم بخندد، زبان کورواکی من به شدت بد بود.) ولی با وجود خنده‌های بسیارش، معلم خیلی صبوری بود. اشتباهاتم را تصحیح می‌کرد و زمانی که قدم می‌زدیم به چیزهای مختلف اشاره می‌کرد و می‌گفت که به آن چه می‌گفتند. (برای مثال، آتشدان، پاهکاه، مشعل، پاهکان و آتش خالی، پاهک). همین‌طور هنگامی که با مردمم صحبت می‌کردم پادرمیانی می‌کرد، اغلب منظور آن‌ها را با ادا و شکلک به من می‌رساند، چیزی که حسابی من را به خنده می‌انداخت.

ولی امروز، ذهنم درگیر بود و بین هم این را احساس کرده بود. بنابراین، در نزدیکی من قدم برمی‌داشت و گاهی با ملایمت با من صحبت می‌کرد. اجازه می‌داد غرق افکار خودم باشم.

بین که این کار را می‌کرد، باعث شد فکر کنم که شاید تازه عروس او هم در جایی داشت لبخند می‌زد.

بیشتر به خاطر این در فکر بودم که آن روز عجیب به نظر می‌رسید. نمی‌توانستم روی علت خاصی برای عجیب بودنش دست بگذارم. بیدار شده بودم و این را در هوا احساس کرده بودم و این حس هنوز از بین نرفته بود.

ولی از سوی دیگر به این فکر می‌کردم که لهن در مورد این‌که من چطور به مالکیت قبیله کورواک در آمده بودم چه ‌گفته بود. مطمئناً می‌دانست، بعلاوه سوال اصلی این بود که او چه چیزهایی می‌دانست. کنجکاوی کردن در مورد همسر جدیدش اصلاً غافلگیرکننده نبود و این من را آزار نمی‌داد. چیزی که در این مورد ذهنم را درگیر کرده بود داستانی بود که باید گفته می‌شد. فکر می‌کردم در آغلی پر از زن بیدار شده بودم.

چطور ممکن بود سوار یک کشتی دزد دریایی بوده باشم؟

در وضعیتی قرار داشتم که اصلاً با عقل جور در نمی‌آمد، این هیچ معنایی نداشت. من این‌جا بودم، نزدیک به سه هفته بود که در این‌جا بودم و به نظر می‌رسید قرار نبود به خانه بازگردم.

ولی چطور به این‌جا آمده بودم؟

و آن سرسی یا هر کس دیگری که توی کشتی بود، چه کسی بود؟

به پاسخ‌هایی نیاز داشتم، ولی نمی‌دانستم چطور پیدایشان کنم و مطمئن نبودم که می‌خواستم آن پاسخ‌ها را بشنوم. دانش می‌توانست خیلی بیشتر از واقعیت وحشتناک باشد.

دییندرا یک چنین چیزی گفته بود ولی آن موقع من به خاطر این‌که احساس مزخرفی داشتم و به شکل غیرقابل کنترلی می‌لرزیدم و لهن هم به شدت عصبانی بود و بنابراین فکرهای دیگری ذهنم را درگیر کرده بودند، متوجه نشده بود. ولی وقتی دچار آفتاب سوختگی شدم، به من گفته بود که داروها طبیعی بودند نه جادویی.

اگر در این دنیا می‌توانستی حرف زدن حیوانات را بشنوی (و گوست با من حرف می‌زد و یک بچه بود و کلمات زیادی بلد نبود و نصف بیشتر مواقع حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم چون به زبان کورواکی بودند. ولی با این‌ حال میوها، خرخرها و غرش‌هایش را مثل زبان انسانسها می‌فهمیدم.) اگر اسب‌ها می‌توانستند آن‌قدر سفید باشند که نور آبی یخی از خود ساطع کنند، اگر زن معصومی می‌توانست شب در سیاتل به تختش برود و به دنیایی دیگر فرستاده شود، پس جادو هم می‌توانست وجود داشته باشد.

و شاید یک نفر در این‌جا آن را آموزش می‌داد.

و شاید کسی می‌دانست که چه اتفاق نفرین شده‌ای برای من افتاده بود.

و اگر کسی می‌دانست که چه اتفاقی افتاده بود، پس شاید می‌توانستم سر در بیاورم باید چه کار کنم.

بین با صدای آرامی صدایم زد: «داکشانا سرسی.» و من با تأخیر متوجه شدم که او در کنارم منقبض و دلواپس شده بود.

به خودم آمدم، سرم را بلند و به جایی که نگاهش به آن دوخته شده بود، نگاه کردم.

خواجه داشت به سمت ما می‌آمد و نگاهش به من بود.

بین زیر لب به من گفت: «تی لاپای لی زاکمی. »*

نگاهم را به بین برگرداندم و پیش از این‌که بتواند دوباره حالت چهره‌اش را جمع و جور کند، ناخوشنودی را در صورتش دیدم.

وای مَرد.

*«این خواجه‌ست.»

خواجه هنگامی که پیش روی من ایستاد، با خم کردن سرش تعظیمی به من کرد و با صدای آرامی گفت: «کاه داکشانا.»

هوم او من را «کاه داکشانا» خطاب کرده بود. دیگران اگر من را خیلی خوب می‌شناختند، اغلب من را «راهنا داکشانا» یا «راهنا داکشانا هاهلا» یا «داکشانا سرسی.» صدا می‌کردند.

هیچ کس من را فقط ملکه‌اش خطاب نمی‌کرد.

چقدر عجیب.

به او سلام دادم: «پویاه.» و سر او بلند شد، صورتش حالت خشکی به خود گرفته بود.

وای مرد.

گفت: «من خواجه هستم.» و من پلک زدم.

پرسیدم: «شما انگ… والریایی بلد هستین؟»

چانه‌اش را کمی بالا گرفت و جواب داد: «من به زبان وال حرف می‌زنم.»

انگلیسی حرف می‌زد. خیلی عجیب بود. چرا لهن از این یارو به عنوان مترجم استفاده نمی‌کرد؟

با لکنت گفتم: «خب، اوم… خیلی خوبه، اوه، منظورم اینه که عالیه. این‌که اوه… بالاخره شما رو ملاقات کردم دوست داشتنیه. اوه، اسمتون چیه؟»

به من خیره شد. سپس جواب داد: «من خواجه هستم.»

«اوه… باشه، من… قبلاً در اون مورد شنیدم…» عجب! «اسم‌تون رو می‌پرسم.»

در جواب پرسید: «اسمم؟»

به او گفتم: «بله، اسمی که در زمان تولد روی شما گذاشته شده.»

صورتش که خشک بود حالا در هم رفت.

به سردی گفت: «اسمم همراه با مردانگیم از من گرفته شد کاه داکشانا.»

خیلی‌خب، گفتگوهای معذب‌کننده خیلی زیادی هست که ممکن است شخص در طول زندگی‌اش داشته باشد. اولی وقتی با کسی قطع رابطه می‌کنند. دومی وقتی گند می‌زنند و بعد باید به اشتباه‌شان اعتراف کنند، این هم یکی دیگر. ولی حرف زدن با رفیقی که بیضه‌هایش بریده شده، آن هم در مورد بیضه‌های بریده شده‌اش روی دست همه این‌ها زده بود.

در چشمانش نگه کردم. سپس با ملایمت گفتم: «خب، ولی شما هنوز هم همون مرد هستین، مهم نیست که چه عمل خشونت‌باری روی شما مرتکب شدن… دوست دارم نام شما رو بدونم.»

به این‌جا که رسیدیم، بین چیزی گفت که شبیه این بود: «ملکه‌تون از شما چی خواستن؟» ولی مطمئن نبودم.
خواجه جواب داد: «کاه تروهیا.» اسمم. (همین بود، در مورد سؤالی که بین پرسیده بود، حق با من بود.)
بین با بی‌صبری و با لحن خشکی دستور داد: «یووُ تی لوه زاه.» به ایشون بگو.

خواجه لحظه کوتاهی به تندی به بین نگاه کرد و بعد به سمت من برگشت. با سرش تعظیم دیگری کرد و پاسخ داد: «کاریم، ملکه من.»

با ملایمت گفتم: «شاهشا.»

لحظه‌ای به من چشم دوخت و بعد گفت: «باید من رو عفو کنید، کارهای زیادی برای انجام دادن داشتم، مراسم شکار، انتخاب، کوچ. اون قدر سرم شلوغ بود که زمانی برای معرفی خودم به ملکه‌م نداشتم. از شما عذر می‌خوام.»

«نیازی نیست، درک می‌کنم.» دستم را تابی به سمت دکسشی شلوغ دادم و هم‌زمان به او لبخند زدم. «مسئولیت‌های شما خیلی زیاد هستن. هر کسی می‌تونه این رو ببینه.»

با سرش تعظیم پرتملق دیگری کرد و گفت: «شاهشا.» پیش از این‌که به حرفش ادامه بدهد، نگاهش به سمت بین حرکت کرد و بعد با چنان سرعتی به سمت من برگشت که تقریباً انگار تصورش کرده بودم. «باید از شما بپرسم که خوب با تاهنا دکس کنار میایید؟»

سرم را به یک سمت کج کردم: «می‌بخشید؟»

نگاهش به شکل هدفمندی به گونه‌ام دوخته شد که حالا دیگر شک داشتم هیچ تفاوت رنگ پوست و کبودی‌ای داشته باشد و بعد دوباره در چشمانم نگاه کرد. «شما و تاهنا دکس، امیدوارم که همه چیز توی چادرتون خوب پیش بره.»

تلنگری در ستون فقراتم احساس کردم و گفتم: «همه چیز خوبه.» سپس چون می‌خواستم بین هم در گفتگویمان شرکت داشته باشد، درحالی‌که دعا می‌کردم درست آن را بگویم، به او گفتم: «جاک لاپای یاهکا.» همه چیز خوبه.

بین پرسید: «جاک لاپای یاهکا؟ زوت تِلا؟» و من سرم را بلند و به او نگاه کردم.

«کای لوت کاه دکس.» به سؤالش که پرسیده بود: همه چیز خوبه، با چی؟ جواب دادم و به خواجه نگاه کردم. «کاه لهن لاپای اوه… سرش شلوغه گاهِن ما، اوم، خوب با هم کنار میایم، اوه، تا لاپای یاهکا. فاهناسان .»*

خواجه آن تعظیم چاپلوسانه‌اش را دوباره تکرار کرد. «دوهنو، کاه داکشانا، خیلی دوهنو.» به وضوح از نگاه کردن در چشمان بین اجتناب می‌کرد، شاید به خاطر ارتعاشات ناخوشنودی بود که از بین ساطع می‌شد و او جداً می‌خواست از آن‌ها دوری کند و من این را وقتی متوجه شدم که با نیمه تعظیم دیگری گفت: «شما رو تنها می‌ذارم که… به گشت و گذارتون برسید. گویاه کاه داکشانا.» بدون ایجاد هیچ ارتباط چشمی با بین، تعظیمی به او کرد و گفت: «گویاه توناکان.»***

سپس برگشت و با عجله رفت.

می‌توانستم بگویم که از سیر گفت‌وگوهایمان خوشم نیامده بود و وقتی بین بازویم را لمس کرد و ما را دوباره به جلو راهنمایی کرد، با ارتعاشات ناخوشنودی که از او ساطع می‌شد، می‌توانستم بگویم که او هم خوشش نیامده بود.

*«من و پادشاهم… لهن من سرش شلوغه ولی خوبیم، اوم، خوب با هم کنار میایم، اوه، خوب هستیم. شادیم.»

***«بدرود توناکان.» ]توناکان: جنگجوی سوه‌توناک یا قبیله کورواک[

سپس به زبان کورواکی حرف زد و از کلمات ساده‌ای استفاده کرد تا بتوانم متوجه شوم. «از اون مرد خوشم نمی‌آد.»

اوه اوه.

سپس با هشداری به حرفش ادامه داد: «احتیاط کنین داکشانا سرسی.»

دقیقاً همین کار را می‌کردم.

نجوا کردم: «باشه.»

در همان لحظه صدای جیغی بلند به هوا رفت، چنان وحشتناک بود که انگار خونم یخ بس.

یکی از دست‌های بین بلافاصله در پیش رویم بالا آمد و دست دیگرش پشت گردنش و به سمت شمشیر بلند و صیقلی توی غلافش رفت. دست دراز شده‌اش به دور کمرم رفت و من را به خودش چسباند و حتی با این‌که همه داشتند به سمت چادری که سه اقامتگاه با ما فاصله داشت می‌دویدند، چند سانتی‌متری ما را عقب کشید.

بین فریاد زنان از کسی که داشت در جهت مخالف ما می‌دوید سؤالی پرسید و جوابی گرفت. آن مرد چنان سریع جواب داد که فقط دو چیز از آن متوجه شدم. «دورتک» و «زاک باهساه.» زنش.

گندش بزنند.

سپس جیغ دیگری به هوا بلند شد.

وای گندش بزنن!

بدن بین با جوابی که مرد داد بی‌حرکت ماند و بعد سعی کرد من را عقب بکشد ولی من پاهایم را روی زمین محکم نگه داشتم، گردنم را به سمتش چرخاندم و به او نگاه کردم.

تمام تلاشم را کردم تا به زبان کورواکی فریاد بزنم. «باید بریم پیشش!»

رد کرد: «می، کاه راهنا داکشانا.»

«بین! باید بریم پیش اون زن!» به کشیدن من ادامه داد بنابراین جیغ کشیدم: «ناهنا داکشانا تاهنو تی!» ملکه‌ت بهت این دستور رو می‌ده!

لحظه‌ای به بلندای یک تپش قلب در چشمانم نگه کرد، مشخص بود که داشت چیزی را از چشمانم می‌خواند. سپس زیر لب گفت: «تویای کای.»

دییندرا به من گفته بود معنای «تویو» چه بود و معنای تحت‌الفظی نداشت ولی همان لعنتی خودمان بود که یعنی بین حالا گفته بود: «لعنت به من.» که در هر زمان دیگری این حرفش خنده‌دار بود ولی حالا نه.

سپس من را رها کرد ولی دستم را گرفت، شمشیرش را غلاف‌کرده نگه داشت و ما به سمت چادر دویدیم. فریادزنان دستورهایی به مردمی که در آن اطراف بودند، داد، آن‌ها برگشتند و من را دیدند، از هم فاصله گرفتند و راه باز کردند و ما به جلوی چادر رسیدیم و من با کابوسی مواجه شدم.

دورتک همسرش را در پیش روی خودش روی زانوهایش نگه داشت، دستش در موهای او مشت شده، به سمتش خم شده و تیغه چاقویی را روی گلویش نگه داشته بود و خون از زخمی بزرگ و دهان باز کرده بر روی شانه خود دورتک بیرون می‌زد. صورتش از خشم سرخ و چین افتاده بود. کمی قبل ضربه به صورت زن زده شده بود و من در مورد یک سیلی کوچک به صورتش صحبت نمی‌کردم، که این خودش به اندازه کافی بد بود ولی مشت خورده بود. صورت زن خیس از اشک بود و من می‌دانستم که دورتک می‌خواست گلویش را ببرد.

بنابراین بدون این‌که لحظه‌ای فکر کنم چرخیدم، قبضه یکی از چاقوهای روی کمر بین را گرفتم و آن را از غلافش بیرون کشیدم، دوباره چرخیدم و مثل گلوله به راه افتادم تا زمانی که نوک چاقو را روی گلوی دورتک گذاشتم.

به زبان کورواکی فرمان دادم: «تمومش کن.»

نگاهش به سمت من بالا آمد و بعد تیغه چاقویش خراشی روی گوشت زن انداخت، خون سریع بیرون چکید. خراش سطحی بود ولی زن از وحشت چنان جیغی کشید که مو به تنم سیخ کرد.

نوک چاقویم را به گردنش فشردم: «تمومش کن!»

بین با ملایمت گفت: «کاه راهنا داکشانا.» نزدیک بود.

بین را نادیده گرفتم نگاهم را به آن هیولای تاریک و ظالم دوختم. به زبان کورواک بر سر دورتک فریاد کشیدم: «ملکه‌ت دستور می‌ده!»

تیغه‌اش عمیق‌تر برید و جیغ دیگری به هوا رفت، زن خودش را در دست او پیچ و تاب داد. (به طور مبهمی فکر کردم با توجه به خنجر دورتک که داشت گلویش را می‌برید، این هوشمندانه‌ترین کاری نبود که می‌توانست بکند.) و اشک از چانه‌اش پایین ریخت.

نوک چاقویم را عمیق‌تر فشار دادم و یک قطره خون از جایش بیرون زد. جیغ کشیدم: «ملکه‌ت این دستور رو می‌ده!»

بی‌حرکت ماند و با خشم به من نگاه کرد و من هم در چشمانش خیره شدم. حالا داشتیم با خشم به همدیگر نگاه می‌کردیم، شدیداً داشتم نفس‌نفس می‌زدم، چنان سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت که می‌توانستم تک تک نفس‌هایم را احساس کنم.

بِین از پشت سرم به زبان کورواکی گفت: «ملکه‌ت بهت دستور می‌ده دورتک، خنجرت رو بنداز.» نگاه دورتک به سمت او برگشت.

صدای دیگری با فاصله کمی گفت: «ملکه‌ت این دستور رو می‌ده، خنجرت… رو… بنداز.» صدایی که خیلی آشنا بود ولی آن‌قدر سرم گرم این بود که چاقو را در گلوی دورتک فرو نکنم یا در همان جا بیهوش نشوم که توانایی شناسایی‌اش را نداشتم.

نگاه دورتک به چشمان من برگشت و همان‌جا ماند.

بین فریاد زد: «خنجرت رو بنداز!»

نگاه دورتک از روی شانه‌ام به عقب دوخته شد و بعد دوباره بالا آمد و در چشمانم نگاه کرد، این بار چیز دیگری در نگاهش بود. سپس لب‌هایش به پوزخندی از هم باز شدند و او خنجرش را انداخت و بعد همسرش را هل داد و با صورت در جلوی چادرشان به زمین کوبید.

خواستم به سمتش بروم ولی نتوانستم حتی یک قدم بردارم. دست بین به دور دستم پیچیده شد و به راه افتاد و من را هم با خودش کشید و برد. وقتی من را از بین جمعیت گذراند چشمم به چند جنگجو افتاد که زاهنین یعی همان کسی که نتوانسته بودم صدایش را بشناسم (بیشتر به خاطر این بود که او هیچ‌وقت زیاد با من حرف نمی‌زد، بیشتر کلمات تک بخشی و همه‌شان هم با غرش ادا می‌شدند.) در بین‌شان بود.

غافلگیر شدم که از من حمایت کرده بود.

گذشته از این داشتم در دکسشی می‌دویدم تا به قدم‌های بلند، سریع و خشمگین بین برسم و مثل بید می‌لرزیدم.

هنگامی که به چادر من رسیدیم، او من را به داخل هل داد، خنجرش را از دستم قاپید، آن را غلاف کرد و انگشتش را به سمتم گرفت و با خشم به زبان کورواکی گفت: «بیرون نرو.»

چهره‌اش ترسناک شده بود ولی حس دیگری هم در خود داشت.

نگرانی.

ای وای، بدجور گند زده بودم.

هنگامی که داشت با قدم‌های بلند از چادر بیرون می‌رفت، فریادزنان چیزی به تیترو که بین لبه‌های ورودی چادر ایستاده بود گفت. چشم‌های تیترو درشت شد و سر تکان داد. بین به سرعت از چادر بیرون رفت. تیترو دخترها را صدا زد و همه آن‌ها با هم وارد شدند. سپس به حرف‌های تیترو گوش کردند. بعد همه سر تکان دادند و جلوی ورودی چادر ایستادند.

نوشته رمان تبار زرین پارت 28 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-28/feed/ 1
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 64 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-64/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-64/#comments Fri, 27 Mar 2020 16:03:57 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1749 **************** برای بار دوم نگاهی به آرزوم روی بالن آرزوها انداختم. ” به امید روزی که هممون برگردیم ایران، من عروس رایان باشم‌و، آرامم عروس رادمان” نگاهی به رایان انداختم و بدنم‌و خم کردم تا شاید بفهمم چی داره می‌نویسه اما دستم‌و خوند و پشت بهم چرخید. آروم کنارش اومدم که باز چرخید. نفس پر …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 64 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
****************
برای بار دوم نگاهی به آرزوم روی بالن آرزوها انداختم.
” به امید روزی که هممون برگردیم ایران، من عروس رایان باشم‌و، آرامم عروس رادمان”
نگاهی به رایان انداختم و بدنم‌و خم کردم تا شاید بفهمم چی داره می‌نویسه اما دستم‌و خوند و پشت بهم چرخید.
آروم کنارش اومدم که باز چرخید.
نفس پر حرصی کشیدم.
– ببینم چی نوشتی.
خودکارش‌و توی جیبش گذاشت.
– اونوقت که دیگه آرزو نمی‌شه.
– خب بگو آرزوی منم می‌شه.
خندید و ابروهاش‌و بالا انداخت.
لب‌هام‌و غنچه کردم و با حالت قهر گفتم: خیلی بدی!
باز خندید.
با فندکش‌ بالن‌و روشن کرد و بهم دادش.
– نمی‌ذاری ببینم؟
ابروهاش‌و بالا انداخت.
نچی گفتم و بالنم‌و روشن کردم.
نور بالن‌ها تو تاریکی شب انگار ستاره‌هایی بودند که از پایین اوج می‌گرفتند تا خودشون‌و به آسمون برسونند.
یه دستش‌و دور کمرم انداخت.
– آماده‌ای؟
با لبخند پر از هیجانی سر تکون دادم.
– یک… دو… سه.
هم زمان باهم بالن‌و ول کردیم که به دور شدنشون دست تکون دادم.
خندید و بوسه‌ای به گونم زد.
بهش نگاه کردم و با لبخند گفتم: می‌دونستی خیلی دوست دارم؟
کمی به سمت پایین خم شد.
– تو چی، می‌دونستی بیشتر از خودت دوست دارم؟
خندیدم و رو پنجه‌ی پام وایسادم و گونش‌و بوسیدم.
نگاهم به آرام و رادمان خورد.
آرام روی کمر رادمان پریده بود و داشت میزدش.
با خنده به اون دوتا اشاره کردم.
سری به چپ و راست تکون داد.
– اینا رو باش!
به سمتشون رفتیم که خالدم پشت سرمون اومد.
– چی شده؟
دست از زدنش برداشت.
رادمان از خنده سرخ شده بود.
– بهم نمیگه چی آرزو کرده.
خندیدم.
– رایان به منم نگفته!
– عه!
پایین پرید و شونش‌و نوازش کرد.
– چون داداشم نگفته بخشیده شدی.
بعدم گونش‌و بوسید که رادمان خندون چشم غره‌ای بهش رفت.
نگاهی به آسمون انداختم.
هر از گاهی با نورهای رنگی روشن می‌شد.
فضای اطراف کلیسا پر از جمعیت بود.
قسمتی آهنگ گذاشته بودند و رقص خیابونی می‌کردند.
قسمتی نوشیدنی می‌دادند، حرف می‌زدند و می‌خندیدند.
اکثرا هم جوون بودند.
رایان: نوشیدنی می‌خورید؟
– اگه آب پرتقالی، آب آلبالویی بود آره.
آرامم حرف من‌و تایید کرد.
رادمان: یه چیز انرژی‌زا واسه خودمون بگیر.
آرام زودتر از من جبهه گرفت.
– نخیر، باید از الان تمرین کنید دیگه لب به این چیزا نزنید.
رادمان دستش‌و دور شونش حلقه کرد.
– امشب آخرین باره آرام جون، مخالفت نکن، اصلا خودتونم واسه آخرین بار بخورید.
با اخم گفتم: اصلا!
رایان با خنده گفت: نفس تو یکی که حتما باید بخوری زیادم بخوری مست بشی آخه خیلی هات میشی!
نگاه پر حرصی بهش انداختم.
آرام با خنده گفت: با هات شدنش موافقم.
کشیده گفت: یادته نفس جون؟
چپ چپ بهش نگاه کردم.
– نمی‌خواد بگی خودم یادم هست.
رو به اون دوتا گفتم: برید همون چیزایی که گفتم‌و بیارید واسه خودتونم یه چیزی بیارید که مست نشید.
رادمان رو به افشین گفت: تو بمون.
– چشم ارباب.
هردوشون به همراه خالد ازمون دور شدند.
آرام همون‌طور که اطرافش‌و دید میزد گفت: اینجا هم دست کمی از چهارشنبه سوری ما نداره!
خندیدم و به نرده تکیه دادم.
– آره.
به بازوم زد.
– بریم اون گروه رقص‌و ببینیم؟
با تردید گفتم: گممون نکنند؟
– نه بابا افشین که هست.
بعد رو کرد سمتش.
– به رادمان زنگ بزن بگو اونجاییم.
– چشم خانم.
دستم‌و گرفت و به اون سمت کشیدم که افشینم پشت سرمون اومد.
به زور از لا به لای جمعیت رد شدیم و خودمون‌و جلو انداختیم که عده‌ای اعتراض کردند.
حرکات گروهی هماهنگشون با ریتم آهنگ واقعا قشنگ بود.
اتفاقی نگاهم به فرد آشنایی خورد که دقیق بررسیش کردم.
با فهمیدن اینکه آرمیتاست اونم کنار سامان دلم هری ریخت و بی‌ا‌راده سریع به اطراف نگاه کردم.
سوگل اینجاست، مطمئنم که رسیده؛ شاید باهم اومدند اون دوتا که توی دبی همیشه کنار هم بودند.
مچ آرام‌و گرفتم.
– باید بریم، سوگل اینجاست.
چرخید.
– همون دختره که گفتی؟
سری تکون دادم و بین جمعیت کشیدمش.
– باید بریم پیش رایان.
رو به افشین گفتم: ما رو ببر پیش رادمان و رایان.
– چشم خانم.
کنارش قدم برداشتیم.
قلبم بی خود و بی‌جهت بی‌قراریش‌و شروع کرده بود و نگاهم مدام اطرافم می‌چرخید.
– این دفعه بزن دهن دختره رو سرویس کن خودمم کمکت می‌کنم.
– همین کار رو می‌کنم.
پیداشون که کردم خواستم تندتر برم اما با وایسادن دختری رو به روش وایسادم.
ابروهای رایان بالا پریدند اما زود جدیتش‌و توی نگاهش ریخت.
به کمر آرام زدم.
– بریم یه جا پشتشون پنهان بشیم می‌خوام ببینم چی‌کار می‌کنه.
رو به افشین گفتم: دنبالمون بیا، اون دوتا هم نبیننت.
با احتیاط قدم برداشتیم تا اینکه نزدیک بهشون پشت یه درخت با ریسه تزئین شده وایسادم.
خود خود منفورش بود اونم با یه آرایش ملیح دخترونه و یه پالتو و شلوار لی تنش.
با لبخند پر عشوه‌ای گفت: دلم حسابی برات تنگ شده بود.

دستش‌و روی بازوی رایان گذاشت که دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– حتی واسه شلاق…
اما رایان تند گفت: میریم یه جای دیگه حرف می‌زنیم.
رادمان‌و دیدم که با اخم و سوالی نگاهش کرد.
– داشت می‌گفت.
لبم‌و گزیدم.
رایان جدی گفت: برو پیش دخترا، برمی‌گردم.
بعدم تند لیوان‌های توی دستش‌و به خالد داد و بازوی سوگل‌و گرفت و کشید.
انگار داشتم می‌سوختم.
– برگرد پیش رادمان پشت سرشون میرم.
تا خواستم برم گرفتم.
– یهو گم میشی یا چه می‌دونم یکی گیرت می‌ندازه.
پسش زدم.
– میرم دنبالش.
بعدم به سمتش دویدم و همین که از کنار رادمان رد شدم چرخیدم و انگشتم‌و روی بینیم گذاشتم.
– هم تو هم خالد می‌مونید.
خالد با دیدن افشین سریع به سمتش رفت و لیوان‌ها رو بهش داد.
بعدم به طرفم دوید.
– خوبه گفتم نیای.
– نمی‌تونم ارباب‌و تنها بذارم.
مخالفتی نکردم و به سمت رایانی که حسابی دور شده بود دویدم.
صدای رادمان‌و شنیدم.
– چه خبره اینجا؟
اما صدای آرام بین هیاهوی جمعیت گم شد.
نزدیک پله‌های کلیسا وایساد و سوگل‌و به دیوار کنارش هل داد.
آروم‌تر قدم برداشتم.
انگار داشت عصبی حرف میزد.
به خالد که پشت سرم بود به کنار اشاره کردم.
سوگل پشت گردن رایان‌و محکم گرفت و صورتش‌و نزدیک کشید.
ناخون‌هام‌و اونقدر تو پوست دستم فرو کرده بودم که دیگه سوزشش‌و حس نمی‌کردم.
هوا سرد بود اما آتیش درونم گرم‌ترم می‌کرد.
نگاهم به بالای پله‌ها خورد.
با دیدن اینکه از اون گوشه هم به بالا راه داره سریع کنار کلیسا دویدم و از پله‌ها بالا اومدم.
آروم به بالای سرشون نزدیک شدم و با فاصله از لب دیوار وایسادم و سر پا نشستم تا رایان نبینتم.
– داری عصبیم می‌کنی سوگل؛ وقتی آزادت کردم یعنی اینکه از زندگیم پرتت کردم بیرون.
– تو بخاطر پلیس‌ها مجبور شدی!
خالد آروم گفت: از ارباب ناراحت نشید می‌دونید که چقدر دوستون داره.
آروم گفتم: می‌دونم خالد می‌دونم، فقط می‌خوام ببینم سوگل چی میگه.
– چیکار کنم که دست از سرم برداری هان؟ چقدر می‌خوای؟
سوگل عصبی گفت: فکر کردی بخاطر پول اینقدر پیگیرتم؟ توجه داشته باش خودمم تو پول غرقم!
پوزخندی روی لبم نشست.
– رایان… نه… گوش کن… وایسا.
عوضی حتما داره بهش دست میزنه.
– گوش کن، من حاضرم با رابطه‌ی خشنت کنار بیام، من عاشقتم.
چشم‌هام‌و بستم.
دیگه کم کم دارم به نقطه‌ی جوش می‌رسم.
– تو اگه واقعا عاشقم بودی می‌گفتی برم درمان بشم.
نیشخندی زدم.
– من فقط نمی‌خوام خودت‌و زجر بدی، درمان شدنت خیلی سخته.
از جام بلند شدم و با قدم‌های تند به سمت پله‌ها رفتم.
عده‌ای که روشون وایساده بودند رو کنار زدم و پایین اومدم.
روحیه‌ی بدجنسم‌و بیدار کردی، پس بشین ببین چیکار می‌کنم.
دیوار رو دور زدم و به سمتشون رفتم که اولین نفر نگاه خود رایان بهم خورد.
با نگاه و لبخند شرارت‌باری دست به جیب بهش نزدیک شدم.
– ببین کی‌و اینجا می‌بینم!
نگاهش سریع به سمتم کشیده شد و حسابی جا خورد.
رایان: نفس…
دستم‌و بالا آوردم.
– خودم گفتم بگیش بیاد پس من باید حرف بزنم فداتشم.
سوگل با صدای تحلیل رفته‌ای گفت: نفس تو… اینجا… چه خبره رایان؟
باز همون لبخندم‌و زدم.
– خبر خاصی نیست عزیزم، حیف شد که این همه پول دادی که بیای یه نفر زن دار رو ببینی.
نگاهش به سمت رایان چرخید.
– چی… این چی…
رایان دستش‌و دور تنم حلقه کرد.
– می‌خواستم بدون اینکه بفهمی دست به سرت کنم سوگل اما می‌دونی که زن آدم وقتی یکی بخواد بهش نزدیک بشه یه کم بدجنس می‌شه، حالا هم فهمیدی؛ من و نفس قراره ازدواج کنیم.
دستش‌و روی دهنش گذاشت و بلافاصله اشک نگاهش‌و پر کرد.
خشن و بدجنس لب زدم: چیه؟ یه جوری شدی که انگار دنیات خراب شده! واقعا متاسفم که با همه‌ی اون کارایی که کردی بازم واسه رایان موندم، متاسفم که آدم فرستادنت واسه ترسونده من جواب نداده؛ متاسفم که نقشه ریختن واسه کشتن منم جواب نداده و من الان اینجام کنار رایان، تو بغلش.
رایان باتعجب گفت: چی داری میگی نفس؟
دستش که روی دهنش بود می‌لرزید و ترس توی نگاهش حدسم‌و به یقین تبدیل می‌کرد.
به رایان نگاه کردم.
– فهمیدنش چندان کار سختی نبود عشقم، سوگل عاشقت بوده، روزهای آخرم نگاهش بهم عوض شده بود، پر از نفرت بود؛ پس کی جز اون می‌تونه واسه کشتن من دندون تیز کنه؟ اون آدم‌ها بهم گفته بودند ازت دوری کنم، یادت که هست؟
حالا نگاه رایان درست شبیه روزای اربابیش شده بود.
نگاه ازم گرفت و به سوگل دوخت.
سوگل با بغض و ترس گفت: داره دروغ میگه که من‌و از سر راهش برداره.
رایان ولم کرد و آروم بهش نزدیک شد.
– دروغ؟
سوگل خوب به دیوار چسبید.
– آره.
دست به سینه با لذت به ترسش نگاه کردم.
کی اینقدر بدجنس شدم؟
رایان خندید اما رعب انگیز.
دستش‌و روی بازوش گذاشت و به پایین سوق داد که از ترس لرزید و چشم‌هاش‌و بست.
مچش‌و گرفت و اینبار با لحن بدی گفت: یادته گفتم اگه اون آدما رو پیدا کنم باید خودشون‌و مرده بدونند؟

سوگل چشم باز کرد و با بغض گفت: ول کن می‌خوام برم.
اما یه دفعه مچش‌و جوری پیچوند که صدای تق استخون‌هاش بلند شد و جیغش به هوا رفت اما رایان سریع دستش‌و روی دهنش گذاشت و غرید: خونت‌و نریزم رایان نیستم.
اینبار کل شرارتم خوابید و نگرانی و ترس از قاتل شدنش وجودم‌و پر کرد.
تند بهش نزدیک شدم.
– رایان ولش کن بذار بره.
اما بی‌توجه بهم سوگلی که زیر دستش هق هق می‌کرد رو خم کرد و داد زد: حتما هم از اینکه نمی‌فهمیدم به ریشم می‌خندیدی نه؟
بازوش‌و گرفتم و با ترس گفتم: رایان لطفا…
به عقب انداختم و رو به خالد گفت: برو ماشین‌و از جای پارک بیرون بیار تا بیام.
نگران گفت: ارباب…
داد زد: همین که گفتم.
با التماس گفتم: رایان کار احمقانه‌ای نکن، بهت اخطار بدند اقامتت‌و کنسل و ریپورتت می‌کنند.
چشم‌های سبزش به خون نشسته بود.
– من از گناه کسی که بخواد بهت صدمه بزنه نمی‌گذرم نفس، این‌و بکن توی گوشت.
بعدم رو کرد سمت خالد و غرید: ماشین!
خالد نگاه هراسونی به من و رایان انداخت اما آخرش تسلیم شد و مطیع شده رفت.
رایان سوگل‌و روی دستش انداخت و همون‌طور که دستش‌و روی دهنش نگه داشته بود سرش‌و تو بغلش پنهان کرد و جلو رفت که سوگل تقلا کرد و با هق هق یه چیز نامفهومی‌و گفت.
جلوش وایسادم.
قلبم انگار توی دهنم می‌کوبید.
– ولش کن.
خشن لب زد: میری پیش رادمان با اونا برمی‌گردی خونه.
این‌و گفت و درمقابل التماس چشم‌هام از کنارم گذشت.
مطمئنم بین این همه ازدحام کسی متوجه نمی‌شه که واسه نجات سوگل بره و به پلیسی خبر داده نمی‌شه تنها از این می‌ترسم که ببرتش یه بلایی سرش بیاره.
سریع گوشیم‌و با دست نیمه لرزون یخ کردم از توی کیفم بیرون آوردم و به رادمان زنگ زدم.
در انتظار جواب دادنش به سمت جایی که ماشین‌و پارک کرده بودند دویدم.
– کجایی؟
با پیچیده شدن صداش توی گوشم با ترس گفتم: خیلی سریع بیاین جایی که ماشین‌ها رو پارک کردید، امشب رایان قاتل نشه معجزه‌ست!
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 64 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-64/feed/ 7
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 63 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-63/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-63/#comments Wed, 25 Mar 2020 16:51:41 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1746 #مطهره با شک نگاهی به کنارم انداختم و دستگیره رو ول کردم. به سمت اتاق پسرا رفتم و درش‌و آروم باز کنم اما با نبودشون حدسم به یقین تبدیل شد. نکنه رفتند… سرم‌و به چپ و راست تکون دادم. نه دیوونه، نه اون دخترا اهل چنین کاریند نه اون دو نفر جرئت می‌کنند با اون …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 63 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
#مطهره

با شک نگاهی به کنارم انداختم و دستگیره رو ول کردم.
به سمت اتاق پسرا رفتم و درش‌و آروم باز کنم اما با نبودشون حدسم به یقین تبدیل شد.
نکنه رفتند…
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
نه دیوونه، نه اون دخترا اهل چنین کاریند نه اون دو نفر جرئت می‌کنند با اون دوتا همچین کاری بکنند.
با قدم‌های تند پیش اتاق دخترا برگشتم و آروم گفتم: با شما چهارتام در رو باز نکنید میرم مهرداد رو صدا میزنم.
به دقیقه نکشیده صدای افتادن یه نفر اومد و در توسط آرام باز شد.
با لبخند پر استرسی گفت: سلام مامانی تو هم نتونستی بخوابی؟
– چهارتایی باهم چیکار می‌کنید؟ هان؟
در رو نیمه باز نگه داشته بود.
– من و نفس فقط اینجا می‌خوابیم چرا میگی چهارتا؟
سری به چپ و راست تکون دادم.
– از اینکه هنوزم مادرت‌و نشناختی برات متاسفم.
بعد به عقب هلش دادم و وارد شدم.
با یه ابروی بالا رفته دست به سینه به چهره‌های هل کردشون نگاه کردم و در رو با پام بستم.
– خب، چه خبرا؟ تو این اتاق آش میدند؟
رایان دستی به موهای پس سرش کشید و رادمانم با لبخند مسخره‌ای نگاهم کرد.
یه دفعه نفس یکی زد پس سر رایان و بهش اشاره کرد.
– همش تقصیر اینه.
بعد رادمان‌و نشون داد.
– و همینطور این.
هر دوشون با حرص بهش نگاه کردند.
آرام دستش‌و دور گردنم انداخت.
– مامانی به بابایی که نمیگی؟
نیم نگاهی بهش انداختم.
– نگم چی به من می‌رسه؟
با حرص گفت: مامان!
نگاهم‌و بینشون چرخوندم.
گونم‌و محکم بوسید.
– نمیگی دیگه؟ خواهش.
سعی کردم جدی باشم.
– درموردش فکر می‌کنم البته اگه بگید این دوتا این وقت شب چرا اینجان.
همشون سکوت کردند.
– جوابتون‌و نشنیدم.
آخرش رایان به حرف اومد.
– اصلا خودم میگم، از اونجایی که مامان نفس و شوهر گرامیت نمی‌ذارند ما دوتا بدبخت بی‌نوا تو روز روشن کنار این دوتا…
لپ نفس‌و کشید.
– گوگولی باشیم…
سعی کردم نخندم.
– ما هم گفتیم امشب یه سر بهشون بزنیم عقدمون خالی بشه.
لب‌هام‌و به هم فشار دادم.
بدبخت‌ها تو فشارند!
آخرش نتونستم تحمل کنم و با خنده به سمتشون رفتم.
آرام با ذوق گفت: این خنده یعنی نمیگی؟
اول یه پس سری به رایان و رادمان زدم و بعد گفتم: نه.
هردوشون با خنده سرشون‌و ماساژ دادند و آرام یه قری تو کمرش انداخت.
– به این می‌گند مامان پایه.
مشتم‌و بالا بردم که دست‌هاش‌و جلوی خودش گرفت.
– غلط کردم مشت نزن خیلی درد می‌گیره.
خندیدم و کنار رادمان نشستم.
– یکی از چراغا رو خاموش کن، نور میوفته بیرون یکی بیدار بشه می‌فهمه خواب نیستید.
آرام خاموش کرد که اتاق نیمه تاریک شد.
رادمان دست دور گردنم انداخت.
– فدای مهربونیت بشم.
نیم نگاهی بهش انداختم.
– اگه بهتون اعتماد نداشتم که تا الان کشته بودمتون.
نفس: زن عمو؟
بهش نگاه کردم.
– جونم.
– یه کم این رایان‌و تربیت کن که اینقدر پررو نباشه.
خندیدم.
– این اگه به باباش رفته باشه درس بشو نیست.
لبخند کم رنگی روی لب رایان نشست و دست رادمانم دور گردنم شل‌تر شد که خندم پر کشید و نگاهی بهشون انداختم.
– به هوش میاد؛ نیما سگ جونه، برمی‌گرده تا دوباره من و مهرداد رو اذیت کنه.
رایان: نمی‌ذارم دیگه اذیتت کنه، به هوش که بیاد باهاش حرف میزنم.
آروم خندیدم.
– انشالله که به هوش میاد.
رادمان: راستش‌و بگو…
بهش نگاه کردم.
– می‌خوای که به هوش بیاد؟
– بخاطر شما دوتا آره.
– بخاطر خودت چی؟
با کمی مکث نگاه ازش گرفتم و رک گفتم: نه.
سکوت توی اتاق پیچید.
به زور لبخندی زدم.
– این بحث‌ها رو بیخیالش، شما دوتا واسه ازدواج با این دوتا برنامه‌ای ریختید؟
رایان: من آره، قراره برم پیش یه مبلغ درمورد اسلام بیشتر تحقیق کنم و مسلمون بشم.
لبخند عمیقی از حس خوبی که حرفش بهم داد روی لبم نشست.
– عالیه!
رادمان: عه تو هم می‌خوای بری؟ پس‌دوتایی میریم.
با لبخند نگاهی بهشون انداختم.
خدا چجوری پازلای زندگی آدم‌ها رو جور می‌کنه! اتفاق افتادن همه‌ی اتفاق‌ها توی زندگی بی‌حکمت نیست.
با صدای آرام بهش نگاه کردم.
– مامان، گفته باشما من همون لباس عروسی که قبلا بهت مدلش‌و نشون دادم می‌خوام.
خندیدم.
– تو جون بخواه فداتشم.
با لبخند عمیقی تند کنارم نشست و بغلم کرد.
– مامانی خوبم.
باز خندیدم و روی شالش‌و بوسیدم.
-‌ زن عمو کاش این مامان منم یه ذره فکر شما رو داشت.
– مامانت فقط می‌ترسه، در رابطه با بابات هم اولش کلی زجرش داد و امتحانش کرد تا بهش گفت دوسش داره، اخلاق مامانته اما مطمئنم خوب می‌دونه که رایان چقدر دوست داره و باهاش حسابی خوشبختی.
کنار سرش‌و به دیوار تکیه داد.
– خداکنه همین جوری که شما میگی باشه.
رایان: راستی، هفته‌ی بعد کریسمسه.
رادمان: راست میگیا اصلا یادم نبود!
به آرام نگاه کرد و شیطون گفت: چی واست بخرم؟
– کریسمس شماست نه ما، تو نوروز که شد واسم یه چیزی بخر، دو ماه و خورده‌ای دیگه نوروزه.
بچم حسابی خورد تو ذوقش که یکی محکم زدم تو کمر آرام.

با درد گفت: چرا میزنی مامان؟
– جشن ما جشن اون‌ها نداره دیگه! دوست داره هر مناسبتی که شد واست کادو بخره حالا ربطی بهت داشته باشه یا نداشته باشه، مهم اینه که کنار هم شاد باشیم.
به رادمان نگاه کردم.
– تو بخر فداتشم.
نفس با ذوق گفت: تازه ولنتاینم ماه بعده.
کشیده گفت: رایان جون؟
آروم خندیدم.
از دست این بچه‌ها!
رایان: جون رایان خوشگل من، کادو واست می‌خرم غصه خوردی؟ یه چیزی کادو بهت میدم که حتی تصورش‌و هم نمیکنی‌.
نفس با ذوق بازوش‌و به بازوی رایان کوبید.
– دستت درد نکنه عشقم ولی بدون هنوز باهات قهرم ولنتاین آشتی می‌کنیم.
رایان با حرص و خنده نگاهش کرد.
با یادآوری جوونیای من و مهرداد لبخندی روی لبم نشست.
آرام خم شد و کشیده گفت: رادمان؟
رادمان نیم نگاهی بهش انداخت.
– ‌اینطور صدام نکن من دیگه هیچی واست نمیخرم حتی سیب زمینی.
آرام بلند شد و اونطرف کنارش نشست.
گونش‌و بوسید که با یه ابروی بالا رفته بهش نگاه کردم.
بهم نگاه کرد و هل خندید.
– بذار یه کم احساسات به خرج بدم آشتی کنه بعد دیگه اینکارا نمی‌کنم.
سری به عنوان تاسف تکون دادم.
تو هیچوقت آدم نمیشی آرام!
بازوی رادمان‌و بغل کرد.
– رادمان جونم؟
جلوی مامانش خجالتم نمی‌کشه! عجب بچه‌ی پرروییه درست عین باباشه!
نگاهم به رایان افتاد که دیدم دستش‌و دور شونه‌ی نفس حلقه کرده و داره آروم باهاش حرف میزنه.
از قیافه‌ی نفسم مشخصه که با بدجنسی داره ناز می‌کنه تا نازش‌و بکشه.
یعنی حاضرم جونمم واسه این چهارتا بدم.
از جام بلند شدم که همه‌ی نگاه‌ها به سمتم چرخید.
– میرم بخوابم، کنار مهرداد سرد بشه می‌فهمه نیستم بیدار می‌شه؛ درضمن شما دوتا هم برید تو اتاق خودتون.
به سمت در رفتم اما با یادآوری یه چیز چرخیدم.
– انشالله که نیما زودتر به هوش میاد اما اگه نیومد نهایتا تا بیست فروردین می‌تونیم اینجا بمونیم، هم بخاطر اقامت موقتمون هم بخاطر اینکه سی‌ام محرمه، دلم نمی‌خواد محرم دور از ایران باشم چون هیچ جا مثل اونجا نمی‌شه، درضمن شما دوتا هم میاین.
رایان: اما بابا…
– دوباره اگه خواستید برمی‌گردید اما حداقل تا یه روز بعد عاشورا باید ایران باشید، مفهومه که؟
هردوشون سری تکون دادند.
رایان: شب بخیر.
لبخندی زدم.
– شب تو هم بخیر.
بعد از شب بخیر گفتن اون سه تا از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم.
وارد اتاق خودمون شدم و بعد از بستن در و آویزون کردن شال آزاد افتاده روی شونم به جالباسی کنار مهرداد خوابیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.
آروم دستم‌و روی گونش گذاشتم و با لبخند تماشاش کردم.
زمزمه‌وار گفتم: همیشه خواستنی بودی‌و هستی، بهترین اتفاق زندگی من آشنا شدن با تو بود، هیچوقت از اینکه مجبورم کردی پیشنهاد صیغه شدنت‌و قبول کنم سرزنشت نمی‌کنم و ازت دلخور نیستم.
آروم بوسه‌ای به لبش زدم اما با صداش سرجام خشکم زد.
– قبول نمی‌کردی که الان شوهری به این جیگری نداشتی!
از استرس لبم‌و گزیدم.
نکنه فهمیده بچه‌ها تو اون اتاقند؟
چشم باز کرد و لبخند شیطونی زد.
– اگه راست میگی وقتی بیدارم این حرفا رو بهم بزن که دلم قیری ویری بره.
سعی کردم نخندم.
تو بغلش کشیدم و طبق عادتش یه پاش‌و روی پاهام انداخت.
– بهترین اتفاق زندگی منم دیدن تو بود، هیچوقت از اینکه مجبورت کردم پشپمون نمیشم.
دستم‌و زیر سرم گذاشتم.
– برام می‌خونی؟
خندید.
– این وقت شب؟ می‌خوای حواس من‌و از فهمیدن اینکه پنج تایی تو اون اتاق بودید پرت کنی؟
لبم‌و گزیدم.
– از کجا فهمیدی؟
– می‌دونی که از کنارم بری بیدار میشم، پیدا کردنتم کار سختی نبود، پشت در بعضی از حرف‌هاتون‌و شنیدم.
صدام‌و صاف کردم.
– یعنی الان عصبی هستی؟
– نه، اگه به رادمان سخت می‌گیرم فقط بخاطر اینه که وقتی ازدواج کردند یادش باشه واسه رسیدن به آرام چقدر بهش سخت گذشته و بیشتر قدرش‌و بدونه.
خندیدم.
– عجب آدمی هستیا!
خندید.
– ولی واسم می‌خونی؟ یه کوچولو، یاد قدیما زده به سرم.
لبخندی زد و پیشونیم‌و عمیق بوسید که از حس خوبش چشم‌هام‌و بستم.
حس‌های خوب، دیدنی نیستند، گوش دادنی هم نیستند، فقط باید با تموم وجودت حسشون کنی، با قلبت می‌تونی ببینیشون، می‌تونی بشنویشون.
چشم‌هام‌و بسته نگه داشتم و بعد از مدت‌ها گوش‌نوازترین صدای زندگیم‌و شنیدم.
– مگه میشه که چشم از رو تو برداشت… بی تو زندگیم یه چیزی کم داشت، تو رو می‌خوام فقط مال خودم باش…. نمی‌تونم ازت جدا شم، مگه میشه دوست نداشته باشم؟ توی فکر منی هر جا که باشم… تویی بهترین اتفاق زندگی من، دوست دارم تو رو بیشتر از خودم، چه حس خوبی داره عاشقت شدم.
لبخند یه لحظه هم از رو لبم کم رنگ نمی‌شد.
ادامه نداد که چشم باز کردم.
پتو رو گرفت و کامل روی تخت خوابوندم.
بوسه‌ی عمیقی به لب پایینیم زد و کمی عقب کشید.
– حالا هم بگیر بخواب صبح شد.
بعدم بغلم کرد و پتو رو رومون کشید که آروم خندیدم و یه دستم‌و روی پهلوش گذاشتم و چشم‌هام‌و بستم.

************
#رادمان

همونطور که آروم به آقا مهرداد و خاله نزدیک می‌شدم با استرس موهام‌و مرتب کردم و لباسم‌و پایین کشیدم.
مثل یه مرد برو جلو و بگو.
وقتی بهشون رسیدم نگاهشون به سمتم چرخید.
با یه نفس عمیق گفتم: سلام، کریسمس مبارک.
هردوشون جوابم‌و دادند و منتظر نگاهم کردند.
صدام‌و صاف کردم.
– می‌خواستم بگم که… ما کریسمس که می‌شه هر کسی با فردی که دوسش داره میره بیرون، اغلب خواستگاری‌ها هم تو این روز اتفاق میوفته.
سکوت کردم، اونا هم منتظر موندند.
جعبه‌ی چوبی‌و از جیب شلوارم بیرون آوردم.
– می‌دونم که رسم شما ایرانی‌ها اینه که پسر باید بیاد خواستگاری و بعد حلقه دست عروسش کنه اما… می‌تونم که… امروز که همراه اون سه تا میرم بیرون آرام‌و سوپرایز کنم و ازش خواستگاری کنم؟
آقا مهرداد به جعبه‌ی توی دستم اشاره کرد.
– اول ببینمش.
زود بهش دادم که درش‌و باز کرد.
خاله لبخندی زد و گفت: خوشگله، سلیقت خوبه.
لبخند پر استرسی زدم.
– چطوره آقا مهرداد؟
سر بالا آورد و با کمی مکث که جون‌و ازم کند گفت: عالیه! مشکلی نداره آرام‌و سوپرایز کن.
از خوشحالی لبخند عمیقی زدم و جعبه رو ازش گرفتم.
– چاکرتونم پس من برم مقدمات سوپرایز رو آماده کنم.
این‌و گفتم و در مقابل نگاه‌های خندونشون به سمت اتاق دویدم.

#آرام

همون‌طور که زیرلب آهنگ می‌خوندم خط چشمم‌و می‌کشیدم.
– خوب می‌شه می‌بینی با تو رابطم، بیدار نشی من تو خوابتم، من خراب این پشت کارتم، چرا می‌کنی جون به جون من می‌دونی نمی‌تونی بدون من، به احساس تو وصل قلب من، خب خودت چطوری بیخیال اصلا ما تو عشق حالیم همش خیلی ما باحالیم، همش آره.
– کاش باند داشتیم امروز خونه رو می‌ترکوندیم.
خندیدم و بهش نگاه کردم.
یه لاک‌و از توی کشوی میز درآورد که ابروهام بالا پریدند.
– لاک از کجا آوردی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند پر غروری گفت: به رایان گفتم واسم خرید.
– دقیقا هم هم رنگ مانتوی منه، منم میدی.
سری بالا انداخت.
– ‌نمیدم عزیزم.
با حرص به سمتش رفتم که سریع از روی صندلی بلند شد و ازم دور شد.
تهدیدوار گفتم: میدی.
– برو به رادمان جونت بگو واست بخره.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
بالشت‌و برداشتم و به سمتش یورش بردم که با خنده جیغی کشید و دور اتاق چرخید.
بهش که رسیدم بازوش‌و گرفتم و با بالشت به دیوار کوبیدمش.
– میدی.
با عشوه گفت: عزیزم دوست ندارم بهت بدم، چقدر میدی میدی می‌کنی من به تو نمیدم.
از اونجایی که ذهنم منحرفه و مطمئنم اونم منظورش دقیقا همونیه که دارم بهش فکر می‌کنم خندون و پر حرص بالشت‌و به قفسه‌ی سینش فشار دادم.
– ببند دهنت‌و بیشعور!
با شیطنت خندید.
– چیزی که هست‌و گفتم.
به صورتش نزدیک‌تر شدم و با بدجنسی گفتم: حتما هم به اون کسی که میدی رایانه.
این دفعه جیغی کشید و به عقب پرتم کرد که صدای خندم بلند شد.
– عزیزم اون لاک خوشگلت‌و به منم میدی وگرنه میرم به داداشم میگم چی گفتی.
با یه جیغ پاش‌و به زمین کوبید.
– عوضیه سوژه گیر!
خنده کنان به سمت کمد رفتم.
مانتوی سه تیکه‌ی سفید قرمز مشکیم‌و برداشتم و لباس و شلوارم‌و درآوردم.
جوراب شلواری مشکی‌و پوشیدم و تا خواستم لباس ساده‌ی سفید زیر جریقه‌ی بلندم‌و بپوشم با صدای نفس صبر کردم.
– جون! یعنی اگه رادمان این عکس‌و ببینه چی‌کار می‌کنه؟
بعد صفحه‌ی گوشیش‌و که تازه خریده بود چرخوند.
با دیدن عکس نیمه لختم که الان گرفته بود جیغی کشیدم و به سمتش دویدم.
– کثافت!
با خنده گفت: الان هردوتامون سوژه داریم.
با صدای در وایسادیم.
زن عمو: چه خبره؟
نفس با خنده گفت: هیچی مامان یه کم حال گیری بود.
تا خواستم به سمتش برم تهدیدوار به در اشاره کرد و انگشتش‌و روی بینیش گذاشت.
– اون دوتا بدبخت خیلی وقته آماده شدند نمی‌خواین بیاین بیرون؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و به سمت لباس‌هام رفتم.
– یه کم دیگه میایم.
لباسم‌و پوشیدم و دکمه‌هاش‌و بستم.
نفس کنارم اومد و با خنده گفت: مواظب کارات باش آرام جون.
همونطور که دامن قرمز رو می‌پوشیدم با حرص بهش نگاه کردم.
– دارم برات.
مرموزانه نگاهم کرد و مانتوی جلو بازش‌و از توی کمد درآورد‌.
نگاه ازش گرفتم و جریقه‌ی‌و روی لباسم پوشیدم…
قبل از اینکه از اتاق بیرون بیایم شالش‌و تو مشتم گرفتم و تهدیدوار گفتم: یه نفر اون عکس‌و ببینه بیچاره‌ای.
خندید و شال‌و از دستم بیرون کشید و موهاش‌و درست کرد.
در رو باز کرد.
– باشه آرام جون اما شرط داره که اونم بهت گفتم.
بعدم بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم و با کمی مکث از اتاق بیرون اومدم.
رایان‌و دیدم که تا خواست نفس‌و بغل کنه نفس سریع عقب کشید و با نگاهش به عمو اشاره کرد.
نگاهم‌و به دنبال رادمان چرخوندم که یه دفعه یکی کنار گوشم گفت: سلام.
سریع چرخیدم.
دست به جیب با لبخند عمیقی سر تا پام‌و برانداز کرد.
تیپ رسمیش و بوی عطرش هوش از سرم برد.

همونطور که نگاهم کل بدنش می‌چرخید زیرلب گفتم: لعنتی تو چرا با تیپ رسمی اینقدر جذاب میشی؟
خندید و آروم گفت: حیف که جلوی جمعیم.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
رایان: لاکت خوشگله آبجی.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و بهش نگاه کردم.
– به دستت نشسته.
با حرص گفتم: مردم داداش دارند منم داداش دارم، از این به بعد برو بچسب به همین زنت واسه اون همه چی بخر، ببرش بیرون، باهاش دردودل کن…
رادمان از پشت بازوهام‌و گرفت و با خنده گفت: یه کم نفس بگیر بعد ادامه بده.
بازوهام‌و آزاد کردم و دست به سینه با اخم نگاه از رایان گرفتم.
مامان خندون گفت: حسادت خواهر شوهری دخترمم دیدم!
رایان رو به روم وایساد و بدنش‌و خم کرد.
– آبجی؟
بهش نگاه نکردم.
– خواهر خوشگلم؟ امشب جشنه با داداش بی‌نوات قهر نکن طاقت نمیاره.
سعی کردم قهرم‌و نگه دارم.
– باشه خواهرم.
یه دفعه گرفتم و روی کولش انداختم که از ناگهانی بودنش جیغی کشیدم.
به سمت در رفت.
– بزرگان محترم ما رفتیم.
مشت‌هام‌و بهش کوبیدم و با تقلا گفتم: ولم کن ببینم، من امشب با تو جشن نمیام من و رادمان تنهایی میریم.
خنده‌ی همشون اوج گرفت.
دم در روی زمین گذاشتم و به جا کفشی اشاره کرد.
– بپوش خواهرم.
ابروهام‌و بالا انداختم.
گونم‌و بوسید و باز به جا کفشی اشاره کرد.
بازم ابروهام‌و بالا انداختم که دوباره گونم‌و بوسید.
لب‌هام‌و جمع کردم تا لبخند نزنم.
تا باز خواست گونم‌و ببوسه رادمان به عقب بردش و با حرص رو به من گفت: کفشت‌و بپوش.
به حسادتش خندیدم و هم زمان باهاش چکمه‌ی ساق متوسطم‌و پوشیدم.
با مامان و بابا و عمو و زن عمو که خداحافظی کردیم و عمو بهمون گوشزد کرد کار مثبت هیجده‌ای انجام ندیم و بچه‌های مثبتی باشیم هرکدوممون سوار یه ماشین شدیم که راننده‌هاش خالد و افشین بودند.
همین که از خونه بیرون اومدیم رادمان محکم بغلم کرد که با خنده گفتم: چی‌کار می‌کنی؟
گونم‌و محکم بوسید.
– اونجا بابات بود نمی‌شد.
بازم گونم‌و بوسید و تو بغلش نگهم داشت.
خندیدم و سری به چپ و راست تکون دادم.
– خودم واست یه باکس لاک میخرم با رنگ‌های مختلف با مدل‌های مختلف، غصه خوردی عشقم؟ لاک نفسم برندار.
با ذوق و ناز گفتم: قول میدی؟
تو بغلش فشارم داد.
– آره خانمم.

#نفس

به رونش زد.
– بیا رو پام بشین.
– نمی‌خوام، ماشین به این گندگی بیام رو پات بشینم؟
چشم‌هاش‌و ریز کرد.
– نمیای؟
به در چسبیدم.
– اینطور نگام نکن نمیام؛ تازشم بابام گفت کار مثبت هیجده نکنیم.
خندون نگاهم کرد.
– نفسم من اگه با تو کار مثبت هیجده نکنم که خوابم نمی‌بره.
با اخم گفتم: چه غلطا! اصلا امشب نه می‌ذارم ببوسیم نه چیز دیگه.
لبخند مرموزی زد.
– جدی؟ یعنی می‌تونی؟
سعی کردم ضعف نشون ندم.
– آره.
با همون لبخند خودش‌و به سمتم کشید که سریع طرف شیشه چرخیدم و دستم‌و روی لبم گذاشتم.
کاملا کنارم نشست و از پشت اون شونم‌و گرفت.
شالم‌و به همراه موهام پشت گوشم برد و نزدیک گوشم گفت: حالا می‌بینیم می‌تونی دووم بیاری یا نه.
تند شال و موهام‌و درست کردم.
– نکن برو عقب.
مرموزانه خندید و سرش‌و کنار صورتم آورد.
تو بغلش انگار گم شده بودم.
ته ریشش‌و به صورتم کشید که از مور مور شدنم سریع صورتش‌و چرخوندم.
– نکن رایان.
آروم خندید.
شالم‌و کنار زد و نفس‌و تو گردنم فوت کرد که تند چرخیدم و انگشت اشارم‌و سمتش گرفتم.
– جرئت داری نزدیک گردنم بیا، هنوز تازه کبودی دندون‌های جناب عالی خوب شده.
– دارم درمان میشم دیگه دندون نمی‌گیرم.
به پشت سرش اشاره کردم.
– برو سرجات بشین اذیتم نکن.
صورتش‌و جلو آورد که سرم‌و به شیشه چسبوندم و با استرس گفتم: رایان!
خواست عمل شومی انجام بده که صدای گوشیش نجاتم داد.
پوفی کشید.
– بر خرمگس معرکه لعنت!
نفس آسوده‌ای کشیدم.
گوشی‌و از جیب کتش بیرون آورد اما شیطنت توی نگاهش خوابید و کوتاه بهم نگاه کرد.
مشکوک گفتم: کیه؟
صاف نشست و گوشی‌و توی جیبش گذاشت.
– سوگل.
حرص وجودم‌و پر کرد.
– چرا سیمکارتت‌و عوض نمی‌کنی؟
– نمی‌تونم نفس، خیلی‌ها این شمارم‌و دارند، واسه کارمه.
– پس خیلی خر بودی که با این شماره بهش زنگ زدی.
یه ابروش‌و بالا انداخت که حق به جانب گفتم: والا!
بازم گوشیش زنگ زد.
– اصلا جواب بده بذار رو بلندگو ببینم چی میگه.
با تردید نگاهم کرد که گفتم: جواب بده دیگه.
درآوردش و جواب داد و روی بلندگو گذاشت.
– چیه؟
صدای منفورش حرصم‌و بیشتر کرد.
– سلام به جذابترین ارباب دنیا‌.
با حرص اداش‌و درآوردم که رایان سعی کرد نخنده.
– ببین سوگل، دیگه بهم زنگ نزن؛ اوکی؟
کنارش نشستم که با یه دست بغلم کرد.
صداش تحلیل رفت.
– چرا؟ چی شده؟
– اون دفعه که بهت زنگ زدم کار خیلی اشتباهی کردم، من دیگه نیاز به کسی ندارم.
– اما من بخاطرت اومدم نیویورک که ببینمت!
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند و چشم‌های ‌خودش گرد شدند.
-‌ بلند شدی اومدی که چی بشه؟

با التماس گفت: بذار ببینمت، امشب کریسمسه نه بهم نگو.
با فکری که به ذهنم رسید کنار گوشش خم شدم و آروم گفتم: بگو آدرس میدی بیاد.
با اخم عقب کشید و آروم گفت: چرا؟
– بهش بگو می‌فهمی، بهم اعتماد کن.
کمی نگاهم کرد و درآخر گفت: باشه، آدرس‌و واست می‌فرستم.
با سرخوشی گفت: ممنونم ممنونم، پس می‌بینمت.
جوابش‌و نداد و قطع کرد.
– ‌چی‌کار می‌خوای بکنی؟
آروم چندبار به گونش زدم.
– ‌می‌فهمی آقای من، آدرس‌و واسش بفرست.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 63 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-63/feed/ 9
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 62 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-62/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-62/#comments Sun, 22 Mar 2020 16:11:12 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1741 ******* تا خواست به بابام زنگ بزنه سریع گوشی‌و از دستش چنگ زدم و کنارم پرت کردم که از جا پرید. – چی‌کار می‌کنی؟ – هیچ کسی خبردار نمی‌شه، بین خودمون می‌مونه. با صدای رادمان نگاهمون به سمتش چرخید. – جواب نمیده، نه خالد اینوراست نه خودش. نگرانی به دلم چنگ زد. گوشی‌و توی جیبش …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 62 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
*******
تا خواست به بابام زنگ بزنه سریع گوشی‌و از دستش چنگ زدم و کنارم پرت کردم که از جا پرید.
– چی‌کار می‌کنی؟
– هیچ کسی خبردار نمی‌شه، بین خودمون می‌مونه.
با صدای رادمان نگاهمون به سمتش چرخید.
– جواب نمیده، نه خالد اینوراست نه خودش.
نگرانی به دلم چنگ زد.
گوشی‌و توی جیبش گذاشت و کنار آرام روی تخت نشست.
– نمی‌خوای بگی چی شده؟
نگاه ازشون گرفتم.
– چیز مهمی نیست.
آرام عصبی خندید.
– مهم نیست؟ کمرت کبوده، جای دندون روی گردن و پهلوته، سرم لازم شدی، رایان چی بلایی سرت آورده؟
بهش نگاه کردم و عصبی گفتم: هیچی، باشه؟ خوردم زمین.
اخم‌هاش‌و توی هم کشید.
– حتما زمین دندونت گرفته نه؟ رنگ به صورت نداشتی، روی تخت همینطور شکه افتاده بودی! از چهره‌ی رایانم مشخص بود حسابی ترسیده.
با تحکم گفت: پس حرف بزن.
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم: من حرفی ندارم.
صدای نفس عصبیش بلند شد.
رادمان: واقعیت‌و بگو نفس، داداش من و آرامه، بخدا اگه اذیتت کرده بگو تا حسابش‌و بذارم کف دستش.
حرفی نزدم.
ضربه‌ای به سرم زده شد.
– هوی، با توعیما!
بازم جوابی ندادم.
کمی سکوت کردند و رادمان بازم به حرف اومد.
– می‌خواست بلایی سرت بیاره؟ می‌خواست به زور باهات تماسی داشته باشه؟
پوست لبم‌و کندم و پشت دستم‌و به لبم کشیدم.
آرام: نفس؟ لطفا یه چیزی بگو.
پتو رو از سرم برداشتم.
– اون نبود.
گیج گفت: یعنی چی اون نبود؟
– یعنی اینکه اونی که گردن و پهلوم‌و گاز گرفت و یه کمربندم حواله‌ی کمرم کرد اون نبود.
هردوشون متعجب و سردرگم نگاهی به هم انداختند.
آرام با ناباوری گفت: یعنی با کمربند زدتت؟
به تندی گفتم: گفتم اون نبود، رایان هیچوقت اینکار رو نمی‌کنه.
رادمان: پس کی اینکار رو کرده؟ به جز رایان که کسی توی خونه نبود!
فکش قفل شد.
– نکنه کار یکی از نگهبان‌هاشه؟
کلافه کنار سوزن سرم توی دستم‌و خاروندم.
– هیولای درونش بود.
آرام ضربه‌ای به دستم زد و با حرص گفت: مگه فیلم تخیلیه؟ درست حرف بزن ببینم.
نفسم‌و رها کردم.
– رایان… مشکلی داره که وقتی بروز بده تمایل شدیدی به زجر دادن دختر رو به روش پیدا می‌کنه.
اخم‌های هردوشون بیشتر درهم رفت.
رادمان: یعنی چی؟ چه مشکلی؟
نمی‌خواستم واضح بگم اما انگار مجبور بودم و آخرش تیر خلاص‌و زدم.
– رایان سادیسم داره.
بهت و ناباوری نگاه هردوشون‌و پر کرد.
با حرص گفتم: راحت شدید؟ ولی خونتون گردن خودتونه اگه کسی از این موضوع بویی ببره.
آرام با همون حالت گفت: دکتر رفته؟
سری بالا انداختم که نگاهی به رادمان انداخت.
رادمان دستی به صورتش کشید.
– وای خدا!
آرام: مامانم نباید بفهمه وگرنه دیوونه می‌شه.
رادمان: خودم می‌برمش دکتر.
پوزخندی زدم.
– فکر می‌کنی حرفت‌و قبول می‌کنه؟ که همراهت بیاد دکتر؟
آرام: تو که میگی اینطوره پس چطور وقتی توی عمارتش بودی بلایی سرت نیاورده؟ نکنه داری چیزی‌و پنهان می‌کنی؟
یه ابروم‌و بالا انداختم.
– تو باز حرف مفت زدی؟!
بازم وجودم از حرص آتیش گرفت.
– تا اون سوگل خانم بود نیازی به من نبود.
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– خدانکنه باز ببینمت.
آرام: ازش ناراحتی؟
چشم باز کردم.
برق اشک توی نگاهش بود.
– می‌دونی که داداشم چقدر دوست داره.
دستش‌و گرفتم.
– هممون خوب می‌دونیم که به خواست خودش نبوده، هیولای درونش مجبورش کرده، ازش ناراحت نیستم اما نمی‌ذارم بفهمه.
– آخه چرا؟
– نه باهاش حرف می‌زنم و نه بهش محل میدم، می‌خوام فکر کنه با این بیماری ممکنه از دستم بده، اینطور ارادش‌و جمع می‌کنه و میره دکتر، اگه تلنگری بهش نخوره می‌خواد اینجا بمونه تا وقتی باباش به هوش بیاد، اینم مشخص نیست کی به هوش میاد، هم بخاطر خودش و هم بخاطر خودم باید درمان بشه، مطمئنم الان بخاطر کاری که کرده کلی داره زجر می‌کشه.
***********
به سختی می‌‌خندیدم و حرف می‌زدم و سعی می‌کردم به رایان نگاه نکنم که بفهمه می‌دونم بهم زل زده.
پشت اپن روی صندلی تک پایه‌ی بلند نشسته بودم و اونم از عمد روی مبلی نشسته بود که بهم دید داشت.
کاهوی بعدی‌و برداشتم و ریز کردم.
عمو حمیدم که برگشت ایران؛ دلم براش تنگ می‌شه.
مامان: نگفتی نفس، این چسب روی گردنت واسه چیه؟
چاقو توی دستم بی‌حرکت موند و با استرس به آرامی که لبش‌و گزیده بود نگاهی انداختم.
– نفس؟
روم‌و چرخوندم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم.
– چشمت روز بد نبینه مامان افتادم مثل چی، شکستگی یه مجسمه کشیده شد به گردنم.
اخم‌هاش به هم گره خوردند.
– ببینم.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– نه… چیزه دکتر گفته تا یه هفته بازش نکنم تا زخمش بسته بشه و عفونت نکنه.
خداروشکر بیخیال شد و به سیب زمینی خرد کردنش ادامه داد.
– همیشه سر به هوایی! بیشتر مواظب خودت باش.
هم زمان با آرام نفس آسوده‌ای کشیدم.
– چشم.
– چیه پسرم دلت واسه نفس‌ تنگ شده که اینقدر بهش زل زدی

با صدای خندون زن عمو خواستم بهش نگاه کنم اما زود جلوی خودم‌و گرفتم.
– نفس کنارمم باشه دلم براش تنگ می‌شه.
زود جلوی لبخندم‌و گرفتم.
مامان‌و دیدم که ابروهاش بالا پریدند و همون‌طور که کار می‌کرد نه بابایی گفت.
نفس‌ پر حرصی کشیدم.
آرام به سمتم خم شد و آروم نالید: نگاه کن داداشم چطوری مظلومانه داره بهت نگاه می‌کنه!
نیم نگاهی بهش انداختم.
– اگه می‌خوای بفرستیمش دکتر پس نشو دایه‌ی مهربان‌تر از مادر.
– دلم طاقت نمیاره اینجور ببینمش.
به کارم ادامه دادم.
-‌ باید بیاره، حالا هم حرف نزن کارت‌و بکن گشنمه.
مامان از جاش بلند شد و رو به زن عمو گفت: به نظرت یکی دیگه پوست بکنم یا بسه؟
زن عمو: یه دونه دیگه می‌خواد ولی برو بشین خودم پوست می‌کنم.
مامان بدون مخالفت از آشپزخونه بیرون رفت.
با دستی که یکی از کاهوها رو برداشت سریع سر بالا آوردم.
با دیدن رایان هل کردم و سریع اخم‌هام‌و توهم کشیدم و نگاه ازش گرفتم.
یکی دیگه برداشت و دستش‌و کنار ظرف نزدیکم به اپن تکیه داد.
– امشب خوشگل‌تر شدی، چی‌کار کردی؟
مثلا اینجوری با مهربونی می‌خواد سر بحث‌و باز کنه.
– برو بشین سرجات.
موهای کوتاه روی صورتم‌و کنار زد که زود به دستش زدم.
– یه کم حرف بزنیم؟
یه کاهوی دیگه برداشتم.
– حرفی نداریم.
شستش‌و که روی صورتم کشید محکم‌تر به دستش زدم و اینبار با اخم بهش نگاه کردم.
– گفتم برو بشین سرجات.
خوب شرمندگی توی نگاهش‌و می‌دیدم.
درمونده گفت: معذرت می‌خوام.
به گردنم دست کشید که دستش‌و پس زدم و نگاه ازش گرفتم.
– نکن رایان برو، حرفی باهات ندارم.
– اما من دارم، حداقل اگه حرفی نداری سکوت کن بذار من حرف بزنم، بیا بریم توی حیاط؛ لطفا نفس.
آرام به بازوم زد.
– برو تا خودم ننداختمت توی حیاط؛ درسته داداشم خطا کرده اما بذار حرفش‌و بزنه.
با یه ابروی بالا رفته بهش نگاه کردم که باز به بازوم زد.
– زود باش وگرنه اینبار میزنم توی کمرت دادت دربیاد.
رایان: هنوز درد می‌کنه؟
نگاهم‌و به سمتش سوق دادم.
– مهمه؟
نم اشک توی چشم‌هاش بود.
سرش‌و پایین انداخت و آروم گفت: آره خیلی.
خیلی خیلی خودم‌و می‌گرفتم تا نقشم‌و خراب نکنم.
از جام بلند شدم.
– خیلوخب بریم.
بعدم بدون نگاه بهش از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت در رفتم که طبق فکرم مامان بازجویی کرد.
– دوتایی کجا؟
دستگیره‌ی تو رفته‌ی در رو گرفتم و چرخیدم.
– می‌خوایم یه کم حرف بزنیم.
تا مامان اومد مخالفت کنه بابا دستش‌و دور گردنش انداخت و دهنش‌و گرفت.
– برو دخترم، مامانت‌و ولش.
رادمان جوگیرم گفت: اگه این دوتا میرند خلوت من و آرامم بریم.
تا خواست بلند بشه عمو محکم روی رونش زد و نذاشت.
– بشین سرجات فیلمت‌و ببین.
زن عمو خندون و معترض گفت: مهرداد! بچم‌و نزن.
عمو: ماشاالله چقدرم بچه داری! پاشو کنارم بشین، اونجا خیلی دوره.
آروم خندیدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
آرام با حرص گفت: بابا خودت نمی‌تونی از مامان دور باشی اونوقت رادمان بدبخت‌و…
عمو دستش‌و بالا گرفت.
– ساکت! کارت‌و انجام بده.
باز خندیدم و بعد از نیم نگاهی به رایان که همون طور بهم زل زده بود در رو باز کردم و بیرون رفتم.
در رو بست و به طرفی اشاره کرد.
– بریم اونجا.
کنار ساختمون و نزدیک ماشین‌‌ها رفتیم.
دست به سینه به ماشین رادمان تکیه دادم که کمرم کمی درد گرفت.
– خب؟
نزدیکم وایساد و سر به زیر گفت: نفهمیدم چیکار می‌کنم.
– خب؟
– انگار خودم نبودم.
– بهت گفته بودم اینطور میشی.
سر بالا آورد.
– ببخشم.
نگاه ازش گرفتم و پوزخندی زدم.
– ببخشم!
بهش نگاه کردم.
– شده کابوسم، می‌فهمی؟ دیگه نزدیکم که میشی ازت می‌ترسم، حالا می‌فهمم وقتی که به اون برده‌هات می‌گفتی شب آماده باشند چرا وحشت می‌کردند.
درمونده نالید: نگیر خودت‌و ازم، می‌دونی که بدونت نمی‌تونم.
نگاه ازش گرفتم تا اشک توی چشم‌هام‌و نبینه.
دستش‌و کنارم به ماشین تکیه داد که سعی کردم بیخیال و خونسرد بشم اما ضربان قلبم با اون اتفاقی که دیروز افتاد تحت کنترلم نبود.
دستش‌و کنار صورتم گذاشت که پسش زدم اما بازم گذاشت که اینبار به عقب انداختمش.
با لج‌بازی بازم تلاش کرد که تقلا کردم.
– نکن رایان.
به ماشین کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و دست از تقلا برداشتم.
دو طرف صورتم‌و محکم گرفت و با حرص گفت: تو نمی‌تونی خودت‌و از بگیری.
و بلافاصله لبش‌و روی لبم گذاشت که محکم به عقب انداختمش اما بازم سریع فاصله‌ی بینمون‌و پر کرد و لبم‌و به دام انداخت که تقلا کردم و تو گلو و نامفهوم گفتم: ولم کن.
پر حرص بوسیدم و لب‌هام‌و به ترتیب به بازی گرفت.
نفس کم آوردم که با تموم توانم صورتش‌و به عقب بردم و هلش دادم.
به ماشین دست گرفتم و با نفس‌های عمیق سعی کردم نفس‌هایی که کم آوردم‌و جبران کنم.
خودشم نفس نفس میزد.
– میرم درمان میشم، بهت قول میدم.

آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– دروغ میگی، نمیری، یعنی الان نمیری می‌خوای بذاری بابات…
حرفم‌و قطع کرد.
– نه، از فردا میرم، دیروز که این اتفاق افتاد رفتم پیش یه دکتر خوب که توی دبی یه نفر بهم معرفیش کرده بود و گفته بود ساکن اینجاست، واسه فردا نوبت گرفتم؛ بهت قول میدم کاملا درمان بشم نفس.
از اینکه به خواستم رسیده بودم می‌خواستم از خوشحالی بغلش کنم اما سخت جلوی خودم‌و گرفتم.
– چه تضمینی بهم میدی که وسط راه ولش نمی‌کنی؟
یه کم بهم نزدیک شد.
– عشقم‌و تضمین می‌کنم، اگه وسط راه ولش کردم یعنی اینکه از ته دل عاشقت نبودم اما اگه تا کاملا خوب شدنم ولش نکردم یعنی اینکه اونقدر عاشقتم که حاضرم واست بمیرم.
سریع نگاه ازش گرفتم تا متوجه حس خوبی که بند بند وجودم‌و پر کرده بود نشه.
– قبول می‌کنم، پس تا وقتی که خبر بیاری داره درمانت پیشرفت می‌کنه و به سمت بهبودی میری و دیگه آسیبی قرار نیست بهم بزنی نزدیکم نیا.
این‌و گفتم و سریع ازش دور شدم که با التماس گفت: لعنتی همچین شرطی‌و واسم نذار!
جلوی ساختمون اومدم و قدم‌هام‌و آروم‌تر کردم.
زیر لب زمزمه کردم: مجبورم رایان، بخاطر خودت مجبورم.

***************
از بیکاری نشسته بودم و با یه خودکار نقاشی می‌کردم یا متن می‌نوشتم.
مردها که تو این سرما روی حیاط داشتند والیبال بازی می‌کردند، زن عمو و آرامم بدمینتون؛ انگار تو بهار اومدند شمال!
مامانمم داشت واسه تقویت مردا میوه پوست می‌کند، از هر کدومم که پوست می‌کند چندتاش‌و می‌خورد.
دست به خیریش‌و می‌بینی خدا!
اینقدر همه سرگرمند که کسی متوجه نمیشه توی حیاط نیستم.
خاله عطیه هم قرار بود بیاد، نمی‌دونم چرا تا حالا نیومده.
رایان بعد از اینکه فیلم بچگی‌هاش‌و دیده با عمو خیلی خوب شده.
تو این سه روز نمی‌دونم دکترش‌و رفته نرفته، تلاش می‌کنه درمان بشه یا نه.
لبخندی روی لبم نشست و قلبی کشیدم.
فکر می‌کنه نمی‌فهمم نصفه شب وقتی همه خوابند میاد کنارم و پیشونیم‌و می‌بوسه و میگه دوست دارم.
روی برگه نوشتم “عشق خواستنی من”
سرم‌و روی دستم گذاشتم و به چرت و پرت کشیدنام ادامه دادم.
با صدای باز شدن در سرم‌و کمی بلند کردم که رادمان‌و دیدم.
– چرا اینجا نشستی؟ بیا بیرون.
توی آشپزخونه اومد.
– حسش نیست، تازه از سرما بدم میاد.
از توی یخچال جعبه‌ی شیرینی‌و برداشت.
– بخاطر رایان نمیای؟
سری به طرفین تکون دادم.
از آشپزخونه بیرون رفت.
– بیا با آرام بدمینتون بازی کن.
سری بالا انداختم و به کشیدنم ادامه دادم؛ اونم بیخیال شد و رفت.
یه دفعه صدای ضربه‌ای به بدن یکی بلند شد و پس‌بندش صدای رادمان.
– دمت گرم داداش بازوندیمشون مثل چی!
سریع سر بالا آوردم که رایان‌و دم در دیدم.
خندید و به شونه‌ی رادمان زد.
همین که اومد تو هل کرده روی صندلی جا به جا شدم و سریع خودم‌و مشغول نوشتن نشون دادم.
وارد آشپزخونه شد و در یخچال‌و باز کرد.
درست مثل دختری شده بودم که عشقش نزدیکشه و نمی‌دونه که دوسش داره.
صدای ریختن آب توی لیوان بلند شد.
در یخچال بسته شد.
تموم حواسم به پشت سرم بود و نمی‌دونستم چی دارم می‌کشم.
روی اپن کنارم نشست که سریع دستم‌و کنار صورتم گذاشتم و روم‌و مخالفش چرخوندم.
– صفحه سیاه کردی ولی چی کشیدی؟
– آثار هنری.
خندید.
– کاملا مشخصه، بده ببرم قاب کنم بدم به نمایشگاه.
نفس پر حرصی کشیدم.
دستش‌و کنار دستم گذاشت و همین که اون یکیش روی کمرم نشست از جا پریدم و تند به سمتش چرخیدم.
– بهم دست نزن.
حرص نگاهش‌و پر کرد.
باز چرخیدم و همون حالت‌و به خودم گرفتم.
پرید پایین و اونطرفم نشست که نیم نگاهی بهش انداختم و زود به برگه چشم دوختم.
– دکتر گفت با روان درمانی و هیپنوتیزم درمانی درمان میشم.
دست از کشیدن برداشتم.
– خب؟ از کی شروع می‌کنی؟
– شروع کردم؛ گفت در کنارش بعضی چیزها می‌تونه کمکم کنه.
نگاهم‌و بهش دوختم.
– مثلا چی؟
– اول اینکه باید رو تصورات ذهنیم کنترل پیدا کنم؛ تصورات مخرب جن**سیم، ورزش، ارتباط بیشتر با خدا و انجام معنویاتم کمک می‌کنه، جدا از این‌ها گفت که ازدواج و یه زندگی عاشقانه هم کلی موثره.
سری تکون دادم و رو یه قسمت سفید برگه گل کشیدم.
– اوکی.
چونم‌و گرفت و سرم‌و بالا آورد.
– نفهمیدی؟ گفتم ازدواج.
از جام بلند شدم و به سمتش خم شدم.
با لبخند گفتم: من تا درمان نشی باهات ازدواج نمی‌کنم، اوکی؟
بعدم لبخندم‌و جمع کردم و در مقابل نگاه پر حرصش از آشپزخونه بیرون اومدم.
چند قدمی برنداشته بودم که بازوم کشیده شد و چرخیدم.
– به فرض اینکه دکتر میگه داری درمان میشی اما من چطوری بفهمم؟
– یعنی چی که چطوری بفهمی؟ وقتی دکتر بهت میگه می‌فهمی دیگه!
– ببین باید باهات عشق بازی کنم تا مشخص بشه رو به درمانم یا نه، اگه دارم درمان میشم پس دیگه اذیتت نمی‌کنم.
دستی به گاز استریل گردنم کشید که دستش‌و پس ‌زدم.
– یا اینجوری گازت نمی‌گیرم، پس باید ازدواج کنیم دیگه، تو که الان نمی‌ذاری.
– آقای آی کیو اول اینکه مامانم نمی‌ذاره یه راست عروسی کنیم میگه باید نامزد بشیم یعنی عقد موقت، تو هم مسیحی هستی عقد موقت که ندارید هیچ تازه اسلامم حکم کرده دختر مسلمون نمی‌تونه با پسر مسیحی ازواج کنه، اوکی؟ پس اول برو درمان شو بعد برو مسلمون شو بعد بیا…
دستم‌و تکون دادم.
– بدرود.
خواستم از کنارش رد بشم ولی نذاشت.
– پس از امروز میرم درمورد اسلام تحقیق می‌کنم؛ وقتی کاملا با دینت آشنا شدم مسلمون میشم، بعد نامزد می‌کنیم، چطوره؟
سعی کردم لبخندم زیاد پررنگ نشه.
– اینجوری یه کاریش می‌شه کرد، اینجا حتما مبلغ دین چندتایی داره، برو پیششون راهنماییت می‌کنند.
لبخند عمیقی زد و با شیطنت گفت: یعنی بعدش نامزد می‌کنیم؟
سر و سنگین گفتم: احتمالش زیاده.
دو طرف صورتم‌و محکم گرفت.
– پس حله حالا هم جم نخور دلم واسه لبات تنگ شده.
تا خواست ببوستم سریع با لگد انداختمش عقب و اشارم و سمتش گرفتم.
– سمتم نیا فعلا محدودی.
نفس پر حرصی کشید و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
**********
چون اتاق تاریک بود چشم‌هام‌و یه لحظه هم باز نمی‌کردم.
نکنه امشب نمیاد؟

به اومدنش عادت کردم و تا نیاد خوابم نمی‌بره.
بالاخره انتظار سر اومد و صدای باز شدن در خبر از اومدنش‌و داد.
سعی کردم ریتم نفس‌هام منظم باشه.
صدای خواب آلود آرام بلند شد: اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– هیس حرف نزن، بیدار بشه من می‌دونم و تو.
خندم گرفت.
آرام سرفه‌ای کرد و شیطون گفت: چی‌کار می‌خوای بکنی؟
آروم غرید: آرام؟
خندید.
– رادمان خوابه؟
– اوه چجورم، ولی بدبخت معلومه کبود زن داره تو خواب بغلم کرد.
لبم‌و محکم به دندون گرفتم تا نخندم.
آرام آروم خندید.
– شوهر بیچارم!
– حالا هم بگیر بخواب حرف نزن، روتم بکن اونور.
ایشی گفت و دیگه صداش درنیومد.
روی تخت پشت سرم نشست و موهام‌و پشت گوشم برد.
اینبار گونم‌و بوسید که بی‌اختیار تکونی خوردم.
واسه طبیعی جلوه دادن تکون خوردنم کاملا به طرفش چرخیدم اما بدتر شد و دستم روی رونش افتاد.
انگار متوجه نشد بیدارم.
با پشت اشارش گونم‌و نوازش کرد و انگشتش‌‌و به سمت لبم سوق داد که نفس تو سینم حبس شد.
– نمی‌ذاری ببوسمت جوجه؟ اما اگه به تلافیش یه بار جوری بوسیدمت که نفست بالا نیومد نگو چرا.
تا خواستم بگم غلط کردی زود جلوی خودم‌و گرفتم.
هرم نفس‌هاش که توی صورتم پخش ضربان قلبم‌و بالا برد.
گرمی لبش آروم روی لبم نشست و کل وجودم‌و به آتیش کشوند.
بوسه‌ی آرومی زد و کمی عقب رفت.
الانه که کنترلم‌و از دست بدم و بلند بشم ببوسمش.
– درمان میشم، بهت قول میدم به زودی تو بغل من خواب میری.
بی‌صبرانه منتظرشم.
یه دفعه در باز شد که از حرکت روی تخت فهمیدم از ترس از جا پرید.
خداکنه مامانم نباشه.
– تو اینجا چیکار می‌کنی؟
– تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
با صدای رادمان خیالم راحت شد.
انگار داخل اومد و در رو بست.
– اومدی اینجا چی‌کار؟
– خودت اومدی چی‌کار؟
خندم گرفت.
صدای تخت آرام بلند شد.
انگار روش نشست.
– از اونجایی که بابای محترمش نمی‌ذاره یه کم باهم وقت بگذرونیم اومدم ببینمش.
صبر کن ببینم، چرا صدای آرام درنمیاد؟ سرش لخته!
نکنه خواب رفته! عوضی چجوری اینقدر زود خواب میره؟
رادمان: اصلا بیا یه کار کنیم، در اتاق‌و قفل کنیم کنارشون می‌خوابیم، حداقل تو روز روشن نمی‌تونیم تو تاریکی شب تلافی می‌کنیم.
رایان با هیجان استقبال کرد.
– ‌دمت گرم داداش خوبه.
نفس پر حرصی کشیدم.
جفتتون غلط می‌کنید.
صدای قفل شدن در که بلند شد دیدم نه، انگار جدی جدی زده به سرشون!
رادمان: نگاش کن چجوری هم خواب رفته گوگولی من.
دستی دور تنم پیچید و کمی جا به جام کرد.
از حرارت بدن رایان فهمیدم کنارم خوابیده.
دستش دور کمرم حلقه شد و کاملا بهم چسبید که بدنم‌و سفت گرفتم.
ای خدا بگم چیکارت نکنه رادمان، صبح بیدار بشم یه بلایی سرت میارم.
صداش‌و نزدیک گوشم شنیدم.
– خیلی وقته که تو بغلم نخوابیدی، شب‌های توی عمارت‌و یادته؟ اولین کسی بودی که کنارم خوابیدی اما ترغیب نشدم که اون بلاها رو سرت بیارم.
پیشونیم‌و به سینش تکیه داد که طبق معمول فهمیدم بازم نصف دکمه‌هاش بازه که سینش لخته.
یه پاشم روی پاهام انداخت.
رادمان: می‌دونی رایان، بدبخت می‌شیم اگه صبح زودتر پا نشیم بریم، بیدار بشند ببینند اینجاییم قاطی می‌کنند بدجور؛ دوتاییشون دقیقا شبیه همند.
خندم گرفت.
راست میگه؛ فقط با این تفاوت که آرام کمی از من بی‌اعصاب‌تره.
رایان: اقتدارت کجا رفته مرد؟ ما دوتا حریف این دوتا ریز میزه نشیم؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و دیگه طاقت نیاوردم و محکم هلش دادم که با صدای بدی پایین تخت پرت شد و آخی گفت.
نیم خیز شدم و عصبی گفتم: مواظب حرفت باش، حالا هم برو بیرون.
با چشم‌های گرد شده از همون پایین بهم زل زد.
چراغ خواب‌و روشن کرده بودند.
همون نگاه تندم‌و به رادمان دوختم.
– تو هم از این به بعد بهتره ایده‌های احمقانه ندی، حالا هم بدو برو بیرون تا آرام‌و بیدار نکردم.
یه دفعه رایان بازوم‌و گرفت و روی خودش پرتم کرد که از ناگهانی بودنش جیغی کشیدم اما زود دستش‌و روی دهنم گذاشت.
با حرص بدی گفت: بیدار بودی؟
مرموزانه نگاهش کردم و سری تکون دادم.
صدای خنده‌ی رادمان بلند شد.
– انگار رو دست خوردی داداش!
فشار دستش روی دهنم بیشتر شد و تو یه حرکت جای خودش‌و باهام عوض کرد که دلم هری ریخت.
– شب‌های دیگه چی؟
پر استرس نگاهش کردم.
دستش‌و برداشت و فکم‌و گرفت.
– شب‌های دیگه چی؟
با استرس خندیدم.
– بیدار بودم.
سرش‌و کنار سرم آورد و خندید.
شاید از روی حرص بود.
به رادمان نگاه کردم و تهدیدوار گفتم: داداشت‌و بلند می‌کنی یا آرام‌و بیدار کنم؟ قلق بیدار شدنش‌و خوب می‌دونم.
با حرص گفت: یه امشب اومدم آرام‌و بغل کنم بخوابما!
رایان سرش‌و عقب آورد.
چشم‌هاش می‌خندیدند.
– عشق جونم چرا ادای دخترایی که دلخورن‌و درمیاری هوم؟
نگاه ازش گرفتم.
– تو تا درمان نشی من ازت دلخور می‌مونم، نزدیکمم نباید بیای.
سرش‌و کنار گوشم آورد.
– یعنی دوست نداری ببوسمت؟ تو بغلم بخوابی؟ باهم بریم گردش؟

برخلاف واقعیت گفتم: تا درمان نشی نه، چون ازت می‌ترسم یهو وحشی میشی.
رادمان: این‌و راست میگه رایان.
نگاه بدی بهش انداخت.
– دارم با اون حرف میزنم، تو آرامت‌و بغل کن.
یه دفعه نوری از لا به لای چارچوب وارد اتاق شد و صدایی توی هال پیچید که زهرم رفت.
با ترس گفتم: اگه مامان یا بابام یا عموم باشه بدبخت می‌شید.
رایان اشارش‌و روی بینیش گذاشت و آروم گفت: حرف نزن نمی‌فهمند.
صدای آب و چند ثانیه بعد تق لیوان بلند شد.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
توروخدا هر کی هستی زودتر برو بخواب.
دیگه صدایی نیومد اما هنوز چراغ هال روشن بود.
پیرهن رایان‌و توی مشتم گرفتم و با حالت زار آروم گفتم: می‌کشمت اگه…
انگشت‌هاش‌و روی لبم گذاشت.
یه دفعه دستگیره بالا و پایین شد که پیرهنش‌و اینبار به همراه تنش چنگ زدم و آروم گریه‌ی ساختگی کردم.
– بدبختیم.
صورتش درهم رفت و مشتم‌و محکم توی دستش گرفت.
– بفهمند این وقت شب اینجایید فکرای بدی می‌کنند.
بازم دستگیره بالا و پایین شد.
صدای سرفه‌ی آرام بلند شد و با حالت عادی صدا گرفته گفت: اینجا چه…
اما صداش قطع شد.
به بالا نگاه کردم که دیدم رادمان روش نشسته و دهنش‌و گرفته.
قلبم شدید خودش‌و به قفسه‌ی سینم می‌کوبید.
تو که خوابت اینقدر سنگین بود چجوری بیدار شدی!
نفس‌هام تند شده بودند و از اینکه رایان روم خیمه زده بود انگار کم کم هوا داشت کم می‌شد.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 62 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-62/feed/ 7
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 61 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-61/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-61/#comments Fri, 20 Mar 2020 10:21:51 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1738   نگاه کوتاهی به حموم و بعد به گوشی انداختم. انگشتم‌و روی دکمه‌ی سبز نگه داشتم. جز به جز بدنم داشتند وادارم می‌کردند جواب بدم و تا می‌تونم فحش بارش کنم. اونقدر مکثم طولانی شد که قطع کرد. چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم از گر گرفتگی بدنم کم کنم. انگار داشتم می‌سوختم و لباس تنم …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 61 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

نگاه کوتاهی به حموم و بعد به گوشی انداختم.
انگشتم‌و روی دکمه‌ی سبز نگه داشتم.
جز به جز بدنم داشتند وادارم می‌کردند جواب بدم و تا می‌تونم فحش بارش کنم.
اونقدر مکثم طولانی شد که قطع کرد.
چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم از گر گرفتگی بدنم کم کنم.
انگار داشتم می‌سوختم و لباس تنم بیش اندازه برام گرم شده بود.
آخرش عزمم‌و جمع کردم و گوشی‌و روشن کردم تا برم توی مخاطبینش به سوگل زنگ بزنم اما با دیدن رمز پوفی کشیدم.
با کمی مکث گفتم: رایان؟
صداش تو فضا طنین انداخت.
– جونم عشقم تو هم می‌خوای بیای حموم؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– باز کنم در رو؟
سعی کردم به اعصابم مسلط باشم.
– اینقدر چرت و پرت نگو رایان، رمز گوشیت چیه؟
صداش با تاخیر اومد.
– واسه چی می‌پرسی؟
– می‌خوام به آرام زنگ بزنم.
– خودم که بیرون اومدم واست باز می‌کنم زنگ بزن.
گوشی‌و تکون دادم و زیر لب عصبی گفتم: نه انگار یه خبرایی هست که نمیگه!
روی تخت دراز کشیدم و منتظر بیرون اومدنش به سقف چشم دوختم و گوشی‌و توی دستم چرخوندم.
اگه با سوگل رابطه‌ای داشته باشه چی؟
از درد فکرم دستم‌و توی موهام مشت کردم و چشم‌هام‌و بستم.
نمی‌دونم چقدر با موهام بازی کردم که بالاخره بیرون اومد.
همونجا دم در با ابروهای بالا رفته وایساد.
– تو اتاقی!
روی تخت نشستم.
– نباشم؟
همون‌طور که موهاش‌و با کلاه حوله لباسیش خشک می‌کرد بیرون اومد و شیطون گفت: بودنت که خوبه اما روی تخت بودنت خیلی خوب‌تره.
خواست به سمتم بیاد که انگشت اشارم‌و طرفش گرفتم و با تندی گفتم: سمتم نیا.
لباس و شلوارش‌و برداشتم و به سمتش پرت کردم که با تعجب گرفتشون.
– چته بابا! خوردیم که.
با اخم‌های درهم نگاه ازش گرفتم.
با لرزش ناگهانی گوشی که توی دستم بود بی‌اراده از جا پریدم اما تا اومدم نگاهی بهش بندازم از دستم چنگ زده شد که با یه هین سر بالا آوردم و رایان‌و با اخم‌های درهم دیدم.
رد داد و گوشی‌و روی میز برعکس گذاشت.
چشم‌هام‌و بستم و با یه نفس عصبی گفتم: کی بود؟
– اگه فرد خاصی بود جواب می‌دادم.
با چشم‌هایی که مطمئن بودم رگه‌ی قرمز پیدا کردند نگاهش کردم.
– میگم کی بود؟
حوله لباسیش‌و روی تخت انداخت و لباسش‌و برداشت.
– چته تو؟
اینبار بی‌طاقت از جا پریدم و داد زدم: میگم کی بود؟
اخم‌هاش شدید درهم رفت که واسه لحظه‌ای بخاطر داد کشیدنم به خودم لعنت فرستادم.
بدون اینکه لباسی بپوشه به سمتم اومد که بی‌اراده یه قدم به عقب برداشتم.
– قرارمون داد زدن سر هم ‌دیگه نبود!
از عصبانیت و استرس نفس نفس می‌زدم.
رو به روم وایساد که خیره‌ی بدنش شدم و آروم لب زدم: کی بود؟
می‌خواستم خودش اعتراف کنه.
– یکی از دوست‌هام.
همین حرفش کافی بود تا آتیش گرفته نگاهش کنم.
محکم به عقب پرتش کردم و بغض به گلوم چنگ زد.
– دوست هان؟ دختر یا پسر؟
دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
– دیوونه شدی؟ یه حموم رفتم برگشتم چرا زمین تا آسمون تغییر کردی؟
این دفعه نتونستم اسمش‌و نگهش دارم و گفتم: سوگل بود آره؟
اخم‌هاش از هم باز شدند و جا خورد.
دستم‌و زیر چشم‌هام کشیدم تا اشکم نریزه.
– باهاشی هان؟
چشم‌هاش‌و بست و یه دستش‌و بالا گرفت.
– آروم باش، برات توضیح میدم.
به قفسه‌ی سینم زدم.
– حتما خودم باید می‌گفتم تا اعتراف می‌کردی؟
چشم باز کرد.
– اینطور نیست که تو فکر می‌کنی.
بغض کرده پوزخندی زدم و به سمت در رفتم اما خودش‌و بهم رسوند و بازوم‌و گرفت و رو به روی خودش کشیدم.
– باور کن چیز خاصی نیست.
عصبی خندیدم.
– چیز خاصی نیست؟ چقدر بهت زنگ زده که شمارشم سیو کردی؟ تازشم تو که شمارتو بهش نداده بودی اون داده بود پس معلوم میشه که…
به قفسه‌ی سینه‌ی لختش زدم.
– تو بهش زنگ زدی، من خر نیستم رایان، گاگولم نیستم.
تقربیا بلند گفت: باشه من بهش زنگ زدم اونم وقتی دبی بودم.
اشک بیشتری نگاهم‌و پر کرد که لبام‌و به هم فشردم.
با همون تن صدا گفت: فهمیدم برگشته دبی، زنگ زدم و خواستم بیاد آرومم کنه…
اینبار داد زد: چون حالم خیلی خراب بود جوری که نزدیک بود کار یکی از خدمتکارا رو بسازم.
لب‌هام‌و محکم‌تر روی هم فشار دادم که درد بکشم اما گریم نگیره.
چشم‌هاش‌و بست و نفس عمیقی کشید.
– زنگ زدم اومد.
با پاهای بی‌رمق عقب عقب به سمت در رفتم.
– تا اتاقمم اومد، حالم خراب بود نفس داشتم دیوونه می‌شدم…
اینبار بغضم شکست و اجازه دادم که اشک‌هام روی گونم سر بخورند.
چشم باز کرد.
– اما یه چیز رو باید بدونی شاید نزدیک بود بینمون اتفاقی صورت بگیره ولی یه دفعه به خودم…
با لرزش گوشیش دیگه حرفش‌و بیشتر از این گوش ندادم و با دردی که انگار داشت به جنونم می‌رسوند با دو خودم‌و به گوشیش رسوندم و قبل از عکس العملش برش داشتم.
با دیدن اسم سوگل دیگه نفهمیدم چی‌کار می‌کنم و با یه جیغ گوشیش‌و روی سرامیک پرت کردم که خورد شد.
نگاه لرزونم‌و که بالا آوردم نگاهم به رایانی خورد که بهت زده بهم نگاه می‌کنه.

با لرزش صدام داد زدم: میرم از اینجا، تو هم بهش خبر برسون نیویورکی که بیاد و زیر دست و پات جون بده و کبود بشه.
از گریه به هق هق افتاده بودم.
لگدی به تیکه‌های گوشیش زدم و از کنارش که هنوزم بهت زده بهم نگاه می‌کرد گذشتم.
پام‌و از اتاق بیرون گذاشتم اما یه دفعه چنگی به موهام زده شد و با یه جیغ به داخل کشیده شدم و تا به خودم بیام محکم به دیوار کوبیده شدم.
با دیدن حالت صورتش جوری ترسیدم که گریه یادم رفت.
فکم‌و گرفت و نزدیک صورتم غرید: حرفم تموم شد که رفتی؟ تموم شد که گوشی‌و شکستی؟… هان؟
با دادی که توی صورتم زد چشم‌هام‌و بستم و لرزیدم.
نفس‌هاش بیشتر تو صورتم پخش شدند.
چشم که باز کردم چشم‌های سبز سرخ شدش‌و تو میلی متری ازم دیدم.
دست‌های لرزونم‌و روی بازوهاش گذاشتم و نفس بریده لب زدم: باشه گوش میدم فقط برو عقب.
شمارش نفس‌هاش تندتر شده بود و همین می‌ترسوندم.
دستش روی گلوم نشست اما فشار نداد.
خشن لب زد: رابطه‌ی من برات مهمه؟ با اینکه می‌دونی اگه تا تختم بیان اما تو قلبم نمی‌تونند بیان دوست نداری رابطه‌ای داشته باشم؟ ولی اینم می‌دونی که من مدت‌ها برده داشتم و کنترل کردن خودم بهتره بگم غیرقابل کنترله!
لبش‌و روی گوشم گذاشت و نفس زنان گفت: باشه منم حرفی ندارم دیگه نمی‌ذارم دختری حتی درمورد تختم حرف بزنه چه برسه پاش بهش باز بشه.
از اذیت شدنم سرم‌و کنار کشیدم اما فکم‌و گرفت و بازم لبش‌و به گوشم چسبوند.
– لطفا برو عقب رایان داری اذیتم می‌کنی.
اما انگار نشنید و حالا با دستش که زیر لباس دکمه‌دار سفیدم پیش روی کرد نفس‌و ازم گرفت.
تقلا کردم و با عجز گفتم: نکن رایان.
بهم نگاه کرد و جوری صورتش‌و جلو آورد که لب‌هامون تو میلی متری از هم بودند.
با فکی قفل شده گفت: هیچ دختری، نه سوگل و نه هیج کس دیگه‌ای…
چشم‌هاش‌و بست و صورتم‌و بو کشید.
از کاراش شدید داشتم می‌ترسیدم، این نگاهش می‌ترسوندم.
– اما خودت باید آرومم کنی.
همین حرفش کافی بود تا جوری بلرزم که حتی لرزش سلول‌هامم حس کنم.
نفسم هرلحظه انگار تنگ‌تر می‌شد.
– را… رایان الان… الان حالت خوب… خوب نیست، برو… برو عقب بعد… بعد درموردش حرف میزنیم.
اما انگار به دیوار گفتم.
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و دستش که زیر لباسم بود از پهلوم بالا رفت و تا کمرم پیش روی کرد که مو به تنم سیخ شد و بی‌اراده خودم‌و بیشتر بهش چسبوندم.
از ترس اینکه بلایی سرم بیاره بغضم گرفت.
لب نم‌دارش‌و که روی گردنم گذاشت به بازوش چنگ زدم و با بغض گفتم: را…
اما هنوز حرفم‌و کامل نکرده بودم که با چنان گازی که از گردنم گرفت از شدت درد از ته دل جیغی کشیدم و چند قطره اشک روی گونم چکید.
ناخون‌هاش‌و روی کمرم کشید.
خوب می‌دونستم این رایان دقیقا کی بود، این رایان من نبود، به جاش همونی اومده بود که وادارش می‌کرد اون بلاها رو سر سوگل بیاره.
یه دفعه ازم جدا شد که فرصت‌و غنیمت شمردم و خواستم فرار کنم اما دستش‌و دور گردنم انداخت و به سمت تخت کشوندم.
زدم زیر گریه و همون طور که تقلا می‌کردم گفتم: رایان توروخدا این تو نیستی، رایان منم نفس، تو نمی‌تونی، دلت نمیاد باهام اینکار رو بکنی.
روی تخت پرتم کرد و بلافاصله روم خیمه زد.
نگاهش واسم غریبه بود، سرد بود، بی‌رحم بود، بدجنس بود.
یقم‌و با دو دستش گرفت و تو صورتم خم شد.
– داد بکش اما جیغ نه.
انگار داشتم جون می‌کندم.
امکان نداشت که بتونم از دست همچین هیکلی فرار کنم.
تو یه حرکت جوری پیرهنم‌و پاره کرد که دکمه‌هاش به هر طرفی پرت شدند.
پاهام‌و تکون دادم و همون‌طور که به دست‌هاش میزدم صدای هق هقم بلند شد.
دست‌هاش‌و روی پهلوهام گذاشت و خم شد.
با گازی که از پوستم گرفت دست از تقلا برداشتم و از ته دل جیغی کشیدم اما با تو دهنی که بهم زد سرم چرخید و موهام روی صورتم ریختند.
از درد ضربش اشک‌هام بیشتر شدند.
باورم نمی‌شد بالاخره روزی رسید که این بلا رو بتونه سر منم بیاره.
با خشونت گفت: گفتم جیغ نه.
از تقلا انرژیم کم و کمتر می‌شد.
با فکری که به ذهنم رسید به خیال اینکه به خودش میارتش سیلیه محکمی بهش زدم که کاملا سرش چرخید و چشم‌هاش بسته شدند.
می‌لرزیدم، بدم می‌لرزیدم.
فکر کردم به خودش اومده اما همین که چشم‌هاش‌و باز کرد و بهم نگاه کرد از طرز نگاهش مردم و فهمیدم بیماریش وخیم‌تر از این حرف‌هاست.
– خشونت دوست داری هان؟ باشه برده کوچولو.
جمله‌ی آخرش حسابی شکم کرد.
اون رایان نیست نفس، نیست.
از روی تخت بلند شد و به سمت کمدش رفت.
با لرزش بدنم بلند شدم و خودم‌و به سمت لب تخت کشیدم.
از لرزش و بی‌جون بودن بدنم نمی‌تونستم تند برم و از دستش فرار کنم و گردن و پهلوم هنوزم می‌سوختند.
اونقدر گریه کرده بودم که چشم‌هام می‌سوختند.
پام به زمین نرسیده بود که با کشیده شدن بازوم از پشت روی تخت افتادم و با ضربه‌ای که به کمرم خورد تا مرگ رفتم‌و برگشتم.

از پشت موهام‌و گرفت.
– حالا دست رو من بلندی می‌کنی هان؟ به عنوان اولین شبت کاری به سرت میارم که تا مرگ بری‌و برگردی.
علاوه بر تنم روحمم درد می‌کرد.
همین که موهام‌و ول کرد تا بخواد ضربه‌ی دوم کمربند رو بزنه به هر جون کندنی بود چرخیدم و گفتم: بزن.
دستش روی هوا موند.
به زور کلمات‌و از درد و سوزشی که می‌کشیدم بیرون آوردم.
– بکش، تمومش کن…
یه کم نفس گرفتم و لب خشک شدم‌و با زبون تر کردم.
– کبودم کن و ازش لذت ببر اما این‌و بدون، اگه امشب… زن از این اتاق برم بیرون… واسم می‌میری رایان، تا ابد می‌میری.
دستش همونجا مونده بود و نگاهش کم کم داشت رنگ عوض می‌کرد.
حالا برخلاف ثانیه‌ای پیش سکوت خونه رو پر کرده بود اما این سکوت زیاد دووم نیاورد و صدای آیفون نابودش کرد.
یه دفعه کمربند رو انداخت و وحشت زده سریع از روم بلند شد و از تخت پایین رفت.
نگاهش جوری بود که خودشم باورش نمی‌شد همچین کاری‌و کرده.
خیره بهم اونقدر عقب رفت که آخرش به دیوار خورد و یه دفعه روی زمین افتاد.
مدام دهنش‌و باز و بسته می‌کرد تا حرفی بزنه اما نمی‌تونست.
دیگه نتونستم چشم‌هام‌و باز نگه دارم و بستمشون.
زنگ پی در پی زده شد و صدای آرام توی فضا چرخید.
– نفس؟ رایان؟
صداش پر از خنده شد.
– می‌دونم الان دوست ندارید کسی مزاحم عشق بازیتون بشه اما من و رادمان اومدیم تا به راه هدایت بشید.
بازم زنگ زده شد و اینبار رادمان به حرف اومد.
– آی دوتا دیوونه؟ فکر نکنید نمی‌فهمیم خونه‌اید، خالد رو دیدیم.
اما نه من جون بلند شدن داشتم و نه رایان.
هنوزم تو شک این اتفاق بودم، همینطور خودش.
نمی‌خواستم باور کنم اونی که اونطوری زجرم داد رایان بود، کسی که عاشقمه.
مشت‌هایی به در کوبیده شد.
آرام: نفس؟ رایان؟
اینبار صداش نگران بود.
با صدای کمد به زور چشم باز کردم.
هراسون لباس و شلواری‌و برداشت و پوشید.
داشت فرار می‌کرد؟ یا شایدم شک و ترس فعلا راه حلی جز فرار بهش نمی‌داد.
تند پوشیدشون و به سمت در رفت اما قبل بیرون رفتن چرخید و با نگاه پر از ترس و اشک بهم زل زد.
باز خواست حرفی بزنه اما نتونست و کامل از اتاق خارج شد.
یه دفعه در هال به شدت به دیوار خورد و پس ‌بندش صدای متعجب رایان بلند شد.
– رایان؟ خوبی؟
صدای قدم‌هاش که بی‌توجه به آسانسور تند از پله‌ها پایین می‌رفت به گوشم رسید
رادمان بلند گفت: رایان؟
صدای آرام‌و داخل خونه شنیدم.
– نفس؟
اونقدر بی‌جون و هنوزم شکه بودم که نتونم جوابش‌و بدم.
به داخل اتاق دوید و صدای جیغش چشم‌هام‌و بست.
– نفس؟
تخت بالا و پایین شد.
گرفتم تا بلندم کنه اما از درد کمرم نفس پر صدایی کشیدم.
– چی… چی شده؟
به گونم زد.
– نفس چشم‌هات‌و باز کن.
صدای پر ترس رادمان بلند شد.
– چی شده؟
آرام جوری که انگار درست نفس نمی‌کشه گفت: نذار رایان بره، برو بگیرش بیارش، به آمبولانسم زنگ بزن.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 61 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-61/feed/ 5