رمان برتر https://www.romanbartar.com دانلود بهترین رمان های برتر Mon, 24 Feb 2020 16:06:56 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.3.2 https://www.romanbartar.com/wp-content/uploads/2019/07/cropped-Untitled2-32x32.png رمان برتر https://www.romanbartar.com 32 32 رمان تبار زرین پارت 13 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-13/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-13/#respond Mon, 24 Feb 2020 16:06:56 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1663 غرید: «می.» و نگاهش را از او برداشت. دییندرا به من گفت: «ایشون گفتن نه» باید شوخی‌اش گرفته باشد. ایشان هم باید شوخی‌اش گرفته باشد. نالیدم: «ولی این بیرون جزغاله می‌شم!» لبش را گاز گرفت و شنیدم که لهن چیزی گفت. به او نگاه کردم و بعد وقتی دییندرا شروع به ترجمه کرد، نگاهم را …

نوشته رمان تبار زرین پارت 13 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
غرید: «می.» و نگاهش را از او برداشت.

دییندرا به من گفت: «ایشون گفتن نه»

باید شوخی‌اش گرفته باشد. ایشان هم باید شوخی‌اش گرفته باشد.

نالیدم: «ولی این بیرون جزغاله می‌شم!» لبش را گاز گرفت و شنیدم که لهن چیزی گفت.

به او نگاه کردم و بعد وقتی دییندرا شروع به ترجمه کرد، نگاهم را به سویش برگرداندم.

«ملکه زرین کنار پادشاهش می‌شینه.»

به لهن نگاه کردم. «واقعاً که لهن. آفتاب داغه، آتش‌ها داغن و پوست من مثل مال تو نیست. این-»

دییندرا همزمان با من داشت ترجمه می‌کرد و لهن حرف هر دوی ما را قطع کرد. «می.»

تشر زدم: «لهن!» به سمت من خم شد و چشمانش حالت وحشتناکی داشتند.

«می سرسی. می.»

خیلی‌خب، این شرایط سختی که در آن بودم یک خوبی داشت و آن هم این بود که برایم روشن کرد چه حسی در مورد بودن در این دنیا و به پاشاه وحشی‌ام داشتم.

و راهش هم این بود که دیگر کارم با این‌جا تمام شده بود. باید راهی برای بیرون رفتن از این دنیا پیدا می‌کردم.

به محض این‌که این امکان لعنت شده به وجود می‌آمد.

پایان فصل

 

فصل نهم
جشن

شب دامنش را گسترانده بود، مشعل‌ها روشن شده بودند و به خاطر خشکی و کشیدگی پوستم می‌دانستم که حسابی جزغاله شده بودم.

دییندرا اشتباه نمی‌کرد، جشن تا شب ادامه پیدا کرده بود و همه چیز داشت به کثافت‌کاری کشیده می‌شد.

این طور حدس می‌زدم، چون چیزی که با آن روبه‌رو بودم تمدنی ضعیف و از پا افتاده بود.

همین طور به خاطر این بود که فرقی نمی‌کند چه مردمی باشند، وحشی باشند یا بدوی. وقتی آزادانه آبجو پخش کنید همه چیز به گند کشیده می‌شود.

آن‌ها با سرمستی شروع کردند، طبل زدند، رقصیدند، لیوان مشروبات الکلی را این طرف و آن طرف در بین همدیگر دست به دست کردند، بشکه‌های آبجو به پا شد و دو نفر هم مسئول بودند تا آن را آزادانه در اختیار مردم بگذارند. کورواکی‌ها می‌دانستند چطور جشن بگیرند و خیلی هم شدید جشن می‌گرفتند. زن‌هایی میزهای چوبی بزرگی را پر از غذا می‌کردند که حالا از وزن غذاها به ناله افتاده بودند. قهقهه‌های زیاد و گه‌گاه تشویق‌های سوه توناک سر داده می‌شد. و در زیر کوبش مداوم طبل‌ها گفتگوهای مداوم و پر از شادی جشن هم به راه بود.

سراسر این مدت من روی سریر سفیدم نشسته بودم و دیگران، بچه‌ها، بزرگسال‌ها و سالمندان به من نزدیک می‌شدند و همه آن‌ها هم گلبرگ با خود داشتند. نگاه‌شان به سمت دکس می‌رفت، رضایتش را می‌گرفتند (همان تکان تخسی که گه‌گاه به چانه‌اش می‌داد.) و این گل‌ها یا گلبرگ‌ها را روی زیر پاهایم یا روی پاهایم و یا هر جای دیگری در اطراف تختم پاشیدند. حالا یک پُشته از این‌ها در اطرافم داشتم.

 

گل داشتم ولی گفتگویی در کار نبود. دکس به آن‌ها اجازه می‌داد که گل‌هایشان را به من هدیه کنند ولی اجازه نداشتند به اندازه کافی به من نزدیک شوند تا بتوانند حرف بزنند. بلافاصله آن تکان تخسش را به چانه‌اش می‌داد و آن‌ها را مرخص می‌کرد.

عجیب بود.

هنگامی که کمی بعد از این‌که جشن شروع شده بود، زنی جلو آمد و جامی به دست لهن داد و آن را از پارچی پر کرد، اصلاً برایم عجیب نبود که چرا به من یک جام داده نشد. ولی خیلی سریع دلیلش را فهمیدم.

به من باید توسط پادشام نوشیدنی و غذا داده می‌شد.

شوخی هم در کار نبود.

اگر می‌خواست من بنوشم، به سمت من برمی‌گشت و جامش را به من تعارف می‌کرد. که اولین بار مزه مخلوطی از آب پرتقال و آناناس می‌داد، دفعه بعد آب و سرانجام مزه شراب می‌داد. اگر یک زن (و آن‌جا تعداد خیلی زیادی زن حضور داشت.) با یک سینی گوشت برشته شده، سبزیجات برشته شده، تکه‌های برشته شده گوشت فلفلی، میوه تکه‌تکه‌ شده، نان باریکی که چیزی شبیه به پوره‌ای ادویه‌ای یا سس ماست سفید با خیار، پیاز و سیر در بینش پیچیده شده بود یا حتی آبنبات‌های شکری همراه با آجیل و میوه‌های پخته و شکری شده جلو می‌آمد، لهن اجازه می‌داد خودم انتخاب کنم، آن وقت از آن‌ها برمی‌داشت، به سمت من برمی‌گشت و دستش را به سمتم دراز می‌کرد و من باید از او می‌گرفتمش، آن هم نه با دستم بلکه باید دهانم را باز می‌کردم تا آن را توی دهانم بگذارد. (این را همان اول با یک تشر بلند «می.» از سمت لهن خیلی سریع یاد گرفتم.)

اعصاب‌خردکن و باید اضافه کنم به شدت دیوانه‌کننده بود.

 

ولی نقش ملکه زرین را بازی کردم، با دستور پادشاهم نوشیدم و از دستش غذا خوردم، به صدای طبل‌ها گوش کردم، جشن و شادمانی و کسانی که می‌رقصیدند را تماشا کردم، به قهقهه‌ها و هلهله‌ها گوش سپردم و جمعیت را با نگاهم جستجو کردم. امیدوار بودم ناریندا را پیدا کنم.

ناریندا را ندیدم. شینا را دیدم که چند باری رقصید ولی ناریندا را ندیدم. همین‌طور دستفروشی که النگوهایم را از او خریده بودم را هم دیدم. داشت با چند نفر حرف می‌زد و به من اشاره می‌کرد، بنابراین برایش دست تکان دادم. این باعث شد لبخند بزند، لبخندی که آن‌قدر بزرگ بود که باعث شود صورتش درد بگیرد. بالا و پایین پرید و دست‌هایش را به سمت آسمان بالا برد و به هم کوبید. این کارش باعث شد بخندم. از وقتی به این مراسم آمده بودم، این تنها باری بود که می‌خندیدم.

کمی بعد از این‌که مراسم تمام شده و جشن شروع شده بود، لهن با دستور مختصری دییندرا را از وظایفش مرخص کرد. دییندرا لبخند تشویق‌کننده‌ای به من زد، سریع از پله‌ها پایین رفت و در بین جمعیت ناپدید شد. این یعنی من حتی دوست جدیدم را هم برای صحبت کردن نداشتم.

اگر راستش را می‌گفتم، چیزهای سرگرم کننده زیادی وجود داشت. آب میوه، غذا و حتی شراب همه خوشمزه بودند. رقص‌ها دیوانه‌وار و پرقدرت بودند ولی تماشایش لذت‌بخش بود. مشخص بود که مردم لهن حسابی خوش می‌گذراندند. این اولین جشنی بود که خودم کاملاً در معرض توجه بودم، بنابراین نمی‌دانستم مردم عادی چطور لذت می‌بردند ولی به نظر می‌رسید که کیف می‌کردند، حتی حسابی سرخوش بودند. بعضی از آن‌ها طوری به من و لهن که به تخت نشسته بودیم نگاه و اشاره می‌کردند که انگار باور داشتند افسانه تبار زرین داشت به حقیقت می‌پیوست و آینده‌ای که وعده‌اش داده شده بود داشت به وقوع می‌پیوست.

 

باید اعتراف کنم که اصلاً به خاطر این‌که مردم باران گل به سرم می‌باریدند احساس بدی نداشتم.

باید بگویم که اصلاً اشتباه نمی‌کردم و آفتاب داغ بود و من داشتم در زیر نورش کباب می‌شدم. با همه این‌ها لهن گاهی از جایش بلند می‌شد و روی شاه‌نشین قدم می‌زد، با مرد ردا پوش یا با جنگجوها و یا مردانی که جلو می‌آمدند صحبت می‌کرد ولی من اجازه چنین کارهایی را نداشتم و چون شوهرم نمی‌توانست با من ارتباط برقرار کند و چون در حالت شاه جنگجویش قرار داشت، حتی تلاشی هم برای این کار نمی‌کرد. بنابراین چنان حوصله‌ام سر رفته بود که داشتم دیوانه می‌شدم.

خورشید خیلی وقت پیش غروب کرده بود و من خیلی به این خاطر خوشحال بودم. لهن تازه به من شراب تعارف کرده بود و این سومین جرعه من بود که اجازه داده بود ردش کنم. بعد از ساعت‌ها در گرما بودن و به اندازه کافی آب نخوردن، مثل همان سوراخی که به هیچ‌وجه در سرم نیاز نداشتم، الکل هم اصلاً برایم خوب نبود. با این‌که تمام روز نشسته بودم، باز هم خسته بودم. باید به چادر برمی‌گشتم، می‌فهمیدم چطور باید با دخترها ارتباط برقرار کنم و به آن‌ها بگویم که به حمام سرد نیاز دارم و بعد سر در می‌آوردم که چطور باید گورم را از این‌جای کوفتی گم کنم.

پاشنه‌هایم را بلند کردم و روی صندلی‌ام گذاشتم، زانوهایم را در آغوش گرفتم و گونه‌ام را روی زانوهایم گذاشتم. این کار را خیلی آرام انجام دادم تا پوست خشک و حساس شده‌ام را آزار ندهم ولی حالا که شب شده بود، نسیم سردی داشت به پوست سوخته‌ام می‌وزید و نسیمش هم بدجور سرد بود. نگاهم را که هیچ تمرکزی نداشت به روی کسانی که داشتند می‌رقصیدند، برگرداندم.

 

سپس چشمانم به خاطر چیزی که از کنار توجه‌شان را جلب کرده بود، پلک زدند. سرم بلند شد. بعد سرم برگشت چون جنگجویی رنگ‌آمیزی شده را با زنی دیدم که سارونگ کوتاهی پوشیده بود، سارونگش مثل سارونگ من و تمام زن‌های دیگری که در این دنیا دیده بودم، بلند نبود. پشت سارونگش تا کمرش بالا زده شده و زن به جلو خم شده بود، مرد پشت سرش بود و زن هیچ کاری به جز نگه داشتن پهلوهایش که مرد داشت خودش را او می‌کوبید، از دستش برنمی‌آمد. در حال مقاربت بودند.

مقاربت!

آن هم در میدان رقص!

من که می‌گویم کار کثیفی بود. خدای خوب!

نگاهم روی آن صحنه به حرکت در آمد و متوجه چیزی شدم که قبلاً ندیده بودمش. بیشتر جمعیت حالا در بین چادرها در حال عیاشی بودند و راه ورود به شاه‌نشین حالا توسط جنگجوهای رنگ‌آمیزی شده و زن‌هایی که قبلاً متوجه‌شان نشده بودم، بسته شده بود. نیم‌تنه‌های کوچک یا بلوزهای آستین حلقه‌ای (البته اگر چیزی پوشیده بودند!) و سارونگ‌های کوتاهی به تن داشتند. پا برهنه بودند و صورت‌های رنگ‌آمیزی شده و موهایی پریشان داشتند.

فهمیدم که جشن تغییر کرده بود. این بخش از جشن برای جنگجوها بود و این زن‌ها همسر یا عروس نبودند. چیزی دیگر بودند.

تعداد زیادی جنگجو آن‌جا بود، آن‌قدر بودند که بعضی از آن‌ها باید همسر می‌داشتند.

جداً که باید گورم را از این دنیای کوفتی گم می‌کردم.

لهن صدا زد: «کاه لنساهنا.» و من سرم را به سمتش برگرداندم. با صدای آرامی دستور داد: «وایو آنشا.» سرش را به سمت پاهایش تکان داد.

به او خیره شدم و قلبم هری پایین ریخت.

«چی؟»

 

سرش را یک بار دیگر به سمت پاهایش تکان داد و تکرار کرد: «وایو آنشا.»

وای خدا.

حرکت نکردم، فقط به او چشم دوختم.

به سمت من خم شد، انگشتانش روی آرنجم نشستند و روی ساعدم تا مچ دستم سُر خوردند و پایین آمدند. دستم را از روی پاهایم برداشت. وقتی این کار را کرد، دستم را به سمت خودش بالا کشید و تکرار کرد: «وایو آنشا سرسی.»

لعنت. می‌خواست بروم آن‌جا.

دلواپس شدم… چرا؟

با تردید پاهایم را از روی تختم پایین فرستادم و اجازه دادم روی زمین قرار بگیرند و بلند شدم. لهن دستم را رها نکرد و آن را بالا نگه داشت تا زمانی که روبه‌رویش ایستادم. بعد دستم را رها کرد، هر دو دستش روی پهلوهایم نشست و من را جلو کشید، نه این‌که یک وری روی پاهایش بنشینم، نه. طوری من را سمت خودش کشید که زانوهایم دو طرف بدنش روی تخت او قرار بگیرند.

گندش بزنند، گندش بزنند، گندش بزنند.

خوشبختانه به خاطر سارونگم توانسته بودم پاهایم را از نور خورشید در امان نگه دارم ولی تخت او از شاخ ساخته شده بود و هیچ بالشتکی نداشت. و این شاخ‌ها گرد و سفت بودند و انگار داشتند توی گوشتم فرو می‌رفتند.

خودش را عقب کشید و به تختش تکیه داد، این طوری بخش خصوصی من روی بدن او قرار گرفت و دست‌هایش روی بانسم نشستند و بالا رفتند و روی کمرم قرار گرفتند و بالا تنه‌ام را به سمت خودش کشید و نزدیک‌تر کرد.

گندش بزنند!

 

هنگامی که دستانش روی تیغه شانه‌هایم نشست و صورتم را بیشتر به خودش نزدیک‌ کرد، شروع کرد و با لحن ملایمی چیزی به من گفت که متوجه نشدم.

جواب دادم: «خودت می‌دونی، حتی یه کلمه از حرف‌هایی که می‌زنی رو متوجه نمی‌شم.»

سرش را به یک سمت کج کرد، گوشه لب‌هایش تاب خورد و بالا رفت و بعد چیزهای بیشتری گفت.

وقتی حرفش تمام شد با تکانی به سرم، به او اطلاع دادم: «نچ، هیچ کدوم از این‌ها رو هم متوجه نشدم گنده‌بک.»

نجوا کرد: «گنده‌بک.» دهانش یک بار دیگر تاب برداشت.

باید می‌پذیرفتم که جذاب بود، ولی نه آن‌قدر جذاب که بتوانم فراموش کنم چه عوضی تمام عیاری بود.

از بالای شانه‌اش به آن سمت نگاه کردم.

صدا کرد: «سرسی.» یک دستش روی کمرم به حرکت در آمد و دست دیگرش تا انحنای گردنم بالا آمد و من دوباره به او نگاه کردم.

«بله؟»

یک چیز دیگر گفت، ملایم و مهربانانه بود، ادامه پیدا کرد و با پرسشی به پایان رسید و انگار که همین کافی نبود، ابروهایش هم بالا رفتند.

ولی تنها چیزی که می‌توانستم حس کنم، دستش بود که باسنم را قاب گرفته بود.

خدای عزیز، امیدوار بودم که فکر نمی‌کرد من هم به اتفاق‌هایی که در اطرافمان در جریان بود می‌پیوستم.

چیزی که پرسیده بود را تکرار کرد ولی این بار دستش را از دور گردنم برداشت و آرواره‌ام را گرفت و انگشت شست و اشاره‌اش دو سمت دهانم قرار گرفتند و آن را به نشانه لبخند بالا بردند.

سؤالش را حدس زدم و جواب دادم: «نه، من خوشحال نیستم.»

 

دستش از گردنم پایین، به قفسه سینه‌ام رفت و روی سینه‌ام نشست. وقتی دستش روی سینه‌ام متوقف شد و من را همان‌جا نگه داشت، نفسم را حبس کردم.

داشت بهتر نمی‌شد.

پرسید: «خوب؟»

سرم را تکان دادم و جواب دادم: «نه، خوب نیست.» به این فکر کردم که اگر خودم را عقب بکشم چه اتفاقی می‌افتاد.

ادامه داد: «باشه؟» و من سرم را تکان دادم.

گفتم: «نه، باشه نه.» دستم را بلند کرد و دستش را از روی سینه‌ام برداشتم تا منظورم را برسانم.

انگشتان دست دیگرش باسنم را فشردند.

چشمان رنگ‌آمیزی شده‌اش روی صورتم به گردش در آمد. نجوا کرد: «باشه نه.»

تأیید کردم: «نوچ.»

گفت: «می ساه.» انگشتانش فشار آرامی به سینه‌ام داد، بعد دستش را عقب کشید و با یک انگشتش سینه‌ام را لمس کرد. «ساه.»

او گفته بود: این نه، این. به بیان دیگر او داشت نمی‌پرسید که من با لمسی که می‌کرد مشکلی نداشتم، بلکه داشت می‌پرسید که آیا این کار درست بود یا نه.

«نه، لهن خوب نیستم. پوستم سوخته، باسنم به خاطر ساعت‌ها نشستن درد می‌کنه، از اتفاقی که داره اون بیرون می‌افته خوشم نمی‌آد.» دستم را به سمت پشت سرم تکان دادم ولی هم زمان هنگامی که داشتم سر تکان می‌دادم در چشمانش خیره شدم. «و خسته هستم. می‌خوام برگردم به چادر.» به خودم اشاره کردم و گفتم: «چم.»

هنگامی که با صدای آرامی چیزی گفت، انگشتش را آرام روی لبه نیم‌تنه بندی‌ام کشید.

 

از روی شانه‌اش به جای دیگری نگاه کردم و گفتم: «حالا هر چی.»

صدای او را شنیدم که کسی را صدا کرد و من به او نگاه کردم و دیدم سرش برگشت. سر خودم را به همان جهتی که او سرش را چرخانده بود، برگرداندم و زنی را دیدم که با یک طبق به سمت ما آمد، سر تکان داد، تعظیم کرد و بعد برگشت و به سرعت رفت. به لهن نگاه کردم و وقتی او شروع به صحبت کرد، تنها کلمه‌ای که توانستم متوجه شوم، چم بود.

امیدوار بودم که این یعنی از وظایفم آزاد بودم و می‌توانستم به خانه بروم.

بعد دستش بالا رفت و موهایم را از یک سمت گردنم جمع کرد. دست دیگرش به پشت گردنم رفت، بعد من را آن‌قدر جلوتر کشید تا دهانش زیر گوشم قرار گرفت. حینی که دستش باسنم را رها کرد و شروع به نوازش کمرم کرد، چیزی را در گوشم زمزمه کرد.

حس می‌کردم این یعنی لهن مهربان دوباره برگشته بود، البته کمی زیادی دیر بود. پوستم جزغاله شده، تا مرز جنون حوصله‌ام سر رفته بود و دیگران داشتند روی زمین رقص زنا می‌کردند، باید می‌فهمید که این کار نه فقط جزء فرهنگ من نبود که اصلاً هم آن را نمی‌پسندیدم. حتی ذره‌ای به من اهمیت نداده بود. می‌توانست مهربان باشد ولی وقتی نبود، واقعاً نبود و زمان‌های خیلی کمی هم بودند که آن روی مهربانش بالا می‌آمد.

نوشته رمان تبار زرین پارت 13 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-13/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت 12 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-12/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-12/#comments Sun, 23 Feb 2020 12:33:26 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1656   نگاهم را از جفری برداشتم و به شاه‌نشین نگاه کردم. نفس تند و تیزی کشیدم. آتشدان‌ها در هر دو سمت و پشت آن روشن بودند. و لهن آن‌جا بود. دوباره رنگ‌آمیزی شده بود، خط‌های پهنی روی چشم‌هایش کشیده شده بود، سه خط هم روی گونه‌هایش بود، خط پهنی هم از روی گونه کشیده شده …

نوشته رمان تبار زرین پارت 12 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

نگاهم را از جفری برداشتم و به شاه‌نشین نگاه کردم.

نفس تند و تیزی کشیدم.

آتشدان‌ها در هر دو سمت و پشت آن روشن بودند.

و لهن آن‌جا بود.

دوباره رنگ‌آمیزی شده بود، خط‌های پهنی روی چشم‌هایش کشیده شده بود، سه خط هم روی گونه‌هایش بود، خط پهنی هم از روی گونه کشیده شده و از روی ترقوه‌اش گذشته و از میانه سینه‌اش رد شده و تا نزدیکی لنگش پایین آمده بود. خط‌های باریک‌تری از روی شانه‌هایش با حالت کمان‌شکلی روی عضلات سینه‌اش و از آن‌جا تا روی دنده‌هایش کشیده شده بودند حلقه‌های سیاه‌رنگی روی عضلات برجسته ساعدش کشیده شده بود. کمربند پهنی از صفحه‌های بشقاب مانند طلا به کمرش بسته بود که تا روی پهلوهایش پایین می‌آمد.

و موهایش باز بودند، هیچ دم اسبی در کار نبود، گیس نشده بودند، موهای بلند و ضخیمش پیچ و تاب خورده و روی کمر، شانه‌ها و صورتش ریخته بودند.

حس کردم ریه‌هایم شروع به سوختن کردند.

یا خود خدا… شوهرم خیلی جذاب بود!

هنگامی که وارد محوطه خلوت شدیم سرش بلند شد و حتی با این‌که به ما نزدیک نبود، ولی هنگامی که نگاهش به سمت جفری افتاد صورتش با حسی که فقط می‌شد غضب توصیفش کرد، منقبض شد.

اوه اوه.

به قدم برداشتن در محوطه خلوت ادامه دادیم و من سرم را برگرداندم و به جفری نگاه کردم. سرعتش را کم کرد، برگشت و به سرعت خودش را در بین جمعیت گم و گور کرد.

 

هنگامی که دست دییندرا دستم را فشرد، به سمتش برگشتم. نجواکنان به من گفت: «بعداً در موردش صحبت می‌کنیم.» سر تکان دادم و نگهبان‌ها ما را به سمت لهن راهنمایی کردند.

از پله‌ها بالا رفتیم و هنگامی که به حضور پادشاه‌شان رسیدم، نگهبان‌ها دور شدند و دییندرا از من فاصله گرفت. نگاهش از سر تا نوک پا من را از نظر گذراند ولی هیچ واکنشی نشان نداد که یک جورهایی مزخرف بود چون هفت زن سخت تلاش کرده بودند تا من را آماده کنند. اغلب احساس نمی‌کردم خیلی جذاب شده باشم ولی حالا این حس را داشتم و خیلی خوب می‌شد اگر او هم یک واکنشی به من نشان می‌داد. مثلاً لب‌هایش تاب می‌خوردند، نگاهش گرم می‌شد یا چشمکی می‌زد. هر چیزی.

ولی هیچ واکنشی از طرف او نگرفتم. مطمئناً هیچ چیزی نگرفتم. نگاهش را از من برداشت و فریادزنان چیزی گفت و بعد روی تخت خودش نشست، به جلو خم شد و آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. بعد به یک سمت خم شد و به وضوح اعلام کرد که من جلوی دید کوفتی‌اش را گرفته‌ام.

خدایا، از وقت‌هایی که این‌طوری رفتار می‌کرد متنفر بودم و این حسم را با چشم‌غره‌ای که به سرش و موهای خوشگل کوفتی مشکی‌اش انداختم.

حتی نگاهی هم به من نینداخت.

دییندرا بازویم را گرفت، من را کنار و به سمت تخت سفیدم کشید. دستی به شانه‌ام کشید و اشاره کرد که باید بنشینم.

برگشتم و حینی که دییندرا در سمت چپم می‌ایستاد، روی بالشتک طلایی‌ام نشستم. به محض این‌که باسنم روی بالشتک قرار گرفت، لهن با فریاد بلندی چیزی گفت و افرادی شروع به نواختن طبل‌های کوچکی کردند.

به او نگاه کردم که ببینم هنوز هم روی آرنج‌هایش تکیه داده بود یا نه. نگاهش به دوردست دوخته شده بود و من مانده بودم که اگر او حتی نمی‌خواست به من نگاه کند، فایده بیرون آمدنم در چه بود.

مردی که در شب مراسم عروسی دیده بودم که ردای سیاه پوشیده بود و موهایی کوتاه داشت را دیدم. (هیچ کدام از جنگجوها هم موهایشان را بلند نمی‌کردند.) با عجله جلو آمد و جلوی شاه‌نشین ایستاد. لهن نعره‌زنان دستور دیگری به او داد و مرد تعظیم کرد و با عجله رفت.

تازه آن موقع بود که متوجه شدم با وجود تابش شدید خورشید و روشن بودن آتشدان‌ها هوا به شدت گرم بود. قرار بود این بیرون برشته شوم، آن هم از بیشتر از یک جهت.

دییندرا زیر گوشم نجوا کرد: «اون خواجه‌ست.» به سمتش برگشتم و او سرش را به سمتم خم کرد.

«می‌بخشید؟»

با چانه‌اش به مردی که ردای مشکی پوشیده بود اشاره کرد و گفت: «خواجه. اون رئیس مأمورهاییه که دنبال عروس‌هایی برای مراسم شکار می‌گردن. همین‌طور مسئول مراسم شکار و جشن‌هاست. مسئول مراسم انتخاب جنگجوهاست و وقتی هم که انتخاب شدند، اون کسیه که تصمیم می‌گیره کی توسط کی آموزش داده بشه و وقتی هم که به سن مناسب رسیدن کی باید به کی خدمت کنه. جنگجوها سال‌ها به عنوان چیزی که ما بهش می‌گیم کارآموز زندگی می‌کنن، پیش از این‌که برای اولین قتل‌شون فرستاده بشن، سال‌ها هم زمان هم آموزش می‌بینن و هم خدمت می‌کنن. و وقتی که کوچ می‌کنیم، زمانی که دکس یه اردوگاه انتخاب می‌کنن خواجه کسیه که سازمان‌دهی چادرها رو به عهده داره، باید مطمئن بشه که احشام، چهارپایان و اسب‌ها در مسیر باد قرار بگیرن و مزاحمت اینجاد نکنن. و کارهایی رو انجام می‌ده که دکس علاقه‌ای بهشون ندارن.»

روی چیزی که گفته بود گیر کرده بودم.

«اون یه خواجه‌ست؟»

دییندرا سر تکان داد. «دکس پیش از پادشاه لهن خودش اون کار رو کرد. من تماشا کردم. همه تماشا کردن. روی همین سکو انجام شد.»

وای خدای من!

با نفسی بند آمده به او نگاه کردم. «چرا؟»

سرش را تکان داد. «کسایی هستن که…» مکثی کرد. «نوع خودشون رو…» دوباره تردید کرد. «ترجیح می‌دن…»

وحشت‌زده از این‌که این حرف‌ها به کجا ختم می‌شد، پرسیدم: «اون یه همجنس‌گراست؟»

دییندرا پرسید: «یه چی؟»

توضیح دادم: «مردها رو دوست داره، با اون‌ها رابطه داره.»

سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «این طوری بود.»

هورا!

«اون‌ها…» حالا نوبت من بود که مکث کنم. «اجازه همجنس‌گرایی نمی‌دن و-؟»

دییندرا سرش را تکان داد. «نه دکس لهن اجازه می‌ده. به نظر می‌رسه براش اهمیتی نداره. فقط کسانی رو مجازات می‌کنه که دیگران رو که علاقه‌ای به این کار ندارن مجبور به انجامش می‌کنن. هرچند دکس پیشین…» حرفش تبدیل به زمزمه‌ای شد. «اصلاً خوشایند نبود.»

شرط می‌بستم که همین طور بود. پذیرفتنی هم نبود. شدیداً غیرقابل پذیرش و شریرانه بود.

لب‌هایم را به هم فشردم و به جلو نگاه کردم.

دییندرا به حرف زدن با من ادامه داد: «طرد شده بود داکشانا سرسی، ولی دکس لهن به یاد داشت که اون زیر فرمان پدرش جنگجوی خوبی بود. به یاد داشت که ذهن تیزهوش و هشیاری داشت. مأمورها رو فرستاد تا پیداش کنن و این مقام رو بهش داد. افتخار خیلی بزرگیه.»

سر تکان دادم، در این مورد کمی احساس بهتری پیدا کردم. فقط کمی و حتی به خاطر این‌که لهن چنین کارهایی می‌کرد احساس بهتری پیدا کردم ولی ذهنم به خاطر این‌که داشتم به محوطه خلوت نگاه می‌کردم و اتفاقی در شرف وقوع بود، درگیر شد.

بعد آن اتفاق افتاد.

زمزمه‌کنان به دییندرا گفتم: «ممکن نیست این اتفاق بیفته.»

به پسر کوچولوهایی که جلوی ما و روی زمین سنگی پایین شاه نشین صف کشیده بودند نگاه کردم. نگاه سریعی به کنار دستم به من نشان داد که لهن روی تخت سیاهش در کنارم نشسته بود، هنوز هم به جلو خم شده، آرنج‌هایش روی زانوهایش و نگاهش هم روی پسرها بچه‌ها بود. نگاهم را روی پسرها برگرداندم و دیدم که هر کدام کمربندی بسته بودند که حامل دو چاقو روی پهلوهایشان بود و هر کدام نواری چرمی روی سینه‌های کوچک خود داشتند که به غلافی در پشت سرشان متصل می‌شد و شمشیر کوچکی را نگه می‌داشت. دقیقاً شبیه جنگجوهای بزرگسال. همین‌طور دیدم که چاقوها از چوب ساخته شده بودند.

در آخر هم متوجه که این پسرها نباید بیشتر از چهار یا پنج سال داشته باشند.

این‌جا چه خبر بود؟

با صدای لرزانی نجواکنان صدا زدم: «دییندرا.»

در جواب زمزمه کرد: «این رسم اون‌هاست.» لب‌هایش به گوش‌هایم نزدیک بود من سرم را برگرداندم و در چشمانش نگاه کردم.

هیس‌هیس‌کنان گفتم: «اون‌ها پسربچه هستن!»

«ملکه من، این رسم اون‌هاست.»

«ولی-»

حرفم را به خشکی قطع کرد. «بنشینید، تماشا کنین، گوش کنین ولی خودتون و پادشاه‌تون رو سرافکنده نکنین. این کار رو نکنین. وقت‌هایی هست که می‌تونین با پادشاه‌تون مخالفت کنین. وقت‌هایی هست که می‌تونین حرف خودتون رو به کرسی بنشونید، ایشون این رو به وضوح نشون دادن. ولی داکشانا سرسی این یه مراسم حیاتی برای کورواکه، آینده قبیله رو ضمانت می‌کنه، بنابراین الان یکی از اون وقت‌ها نیست.»

در چشمانش خیره شدم و او هم به زل زدن در چشمانم ادامه داد.

سپس نفس عمیقی کشیدم.

دقیقاً همان لحظه‌ای که لهن فریادزنان دستوری داد به روبه‌رو نگاه کردم. پسربچه‌ها بلافاصله پخش شدند و با شمشیرها و چاقوهای چوبی و مشت‌ها و پاهای کوچکشان آرایش جنگ گرفتند.

وای مرد. از این خوشم نمی‌آمد. خوشم نمی‌آمد چون بازی نبود. پسربچه‌های کوچک داشتند به خاطر تلاش زیادی که می‌کردند و درد می‌غریدند.

هنگامی که پسرها داشتند در پیش روی من با همدیگر مبارزه می‌کردند، دییندرا زیر گوشم گفت: «دکس باید سوگند اون‌ها برای انتخاب شدن رو ببینه. پدرهای اون‌ها زمان زیادی رو برای آماده کردنشون برای مراسم انتخاب صرف کردن و پدر و مادرهاشون اون‌ها رو به این‌جا آوردن. امیدوارن و حتی دعا می‌کنن که اون‌ها جنگجوهای برگزیده بشن.»

پرسیدم: «و اگه انتخاب بشن، خونه‌هاشون رو ترک می‌کنن تا آموزش ببینن؟» نگاهم را از مبارزات آن پایین برنداشتم.

«درسته و تا زمانی که اولین قتل‌شون رو انجام ندادن، دیگه هرگز به خونه برنمی‌گردن. که معمولاً توی سن هفده یا هجده سالگیه.»

خدایا، این دیوانگی بود. تا آن موقع دیگر حتی یادشان هم نمی‌آمد که پدر و مادرشان چه کسانی بودند!

بعد مردی که ردای سیاه به تن داشت را دیدم که در بین میدان نبرد شروع به قدم زدن کرد. دست‌هایش را در بالای سر پسرهای در حال تقلا بالا می‌برد و نگاهش به لهن که روی شاه نشین نشسته بود، دوخته می‌شد. به سمت لهن برگشتم و او را دیدم که چانه‌اش را بالا گرفت و به ثانیه نکشیده سرش را به معنی نه تکان داد. دوباره به مرد ردا پوش نگاه کردم که به راه رفتن ادامه داد، دستش را بالای سر پسرها بالا می‌گرفت و بعد دست پسرها را بالا می‌کشید، آن‌ها را به یک سمت می‌فرستاد. جایی که آن‌ها سلاحشان را غلاف می‌کردند (البته اگر هنوز سلاحشان را داشتند) و همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و پسرهای دیگری که به کناری پرت می‌کرد (بله دقیقاً پرت می‌کرد) به این معنی بود که پذیرفته نشده بودند. این پسرها سریع از محوطه به کناره می‌رفتند و در بین جمعیت تماشاچی‌ها گم می‌شدند. احتمالاً به دنبال پدر و مادرهایشان می‌گشتند.

این ماجرا مدتی طول کشید، پسرها خیلی زیاد بودند و من در زیر نور خورشید سوزان و گرمای برشته کننده آتشدان‌ها دو پسر آخری که از هم جدایشان کردند را تماشا کردم. یکی از آن‌ها واقعاً خونین و مالین بود که به طرفی پرت شد. آن یکی هم به سمت جمعیت انتخاب شده فرستاده شد.

مرد ردا پوش فریادزنان دستوری داد و پسرها در جلوی پله‌های سکو صف بستند. حس کردم لهن در کنارم حرکت کرد، به او نگاه کردم و دیدم که آرام از جا برخاست و از پله‌ها پایین رفت.

زمانی که دو پله بالاتر از بچه‌ها بود، در جلوی پسرها شروع به قدم زدن کرد. تنها چیزی که از او می‌توانستم ببینم پشت عضلانی‌اش بود و همین‌طور خط رنگ‌آمیزی روی ستون فقراتش، کمان‌هایی از روی خط روی ستون فقراتش بیرون زده و به سمت دنده‌اش می‌رفتند. حواسم پرت شد و کنجکاو شدم چه کسی پشتش را نقاشی کرده بود. آرام تا آخر صف رفت و بعد دوباره برگشت.

بلافاصله برگشت و دوباره شروع به حرکت کرد. جلوی هر پسر می‌ایستاد، دستش را با کف دست رو به جلو و انگشتان باز بالا می‌گرفت. بعد یا با انگشتانش به کناری اشاره می‌کرد و یا کف دستش را روی به پایین می‌گرفت. کسانی که اشاره انگشت را می‌گرفتند با ناراحتی می‌رفتند و کسانی که کف دست رو به پایین را می‌گرفتند با نیش باز زانو می‌زدند و با پایین آوردن سر تعظیم می‌کردند.

هنگامی که کارش تمام شد و آخرین پسری که اشاره انگشت را گرفته بود دوید و در بین جمعیت ناپدید شد، طبال‌ها متوقف شدند و لهن شروع به حرف زدن با صدای بلند کرد.

هنگامی که او در جلوی صف پسربچه‌ها قدم می‌زد و فریادزنان حرف‌هایی می‌زد که احتمالاً آن بچه‌ها حتی معنایش را نمی‌فهمیدند، صدای دییندرا در کنار گوشم حرف‌های او را ترجمه می‌کرد.

بعد از این‌که لهن به سینه خودش مشت زد، دییندرا گفت: «شما حالا جنگجوهای کورواک هستین.» بعد از این‌که لهن بدون این‌که نگاهی به من انداخته باشد بازوی عضلانی‌اش را به سمت من تکان داد و بعد آن را پایین انداخت، دییندرا گفت: «به ملکه زرین‌تو خدمت کنین. حالا دیگه هیچی نیستین به جز اسب بین پاهاتون، پولاد توی چنگتون، خون روی زبان‌هاتون. پیروزی تنها چیزیه که باید روش تمرکز کنین. هیچ راه دیگه‌ای برای شما وجود نداره. مادر ندارین. پدر ندارین. به جز کسانی که رنگ روی تن‌شون دارن برادری ندارین. تنها لشکر رو دارین. شما لشکر هستین. به من خدمت می‌کنین، به ملکه‌تون و به قبیله‌تون. برده می‌گیرین، عروستون رو تصاحب می‌کنین. می‌غرین، عرق می‌ریزین و تخم‌تون رو می‌کارین تا جنگجوهای جدید به وجود بیارین. صاحب جان خودتون نیستین، قبیله صاحب جان شماست. شمشیرتون رو توی گوشت فرو می‌برین و این کار رو هم به خاطر قبیله می‌کنین. یه جنگجو بیدار می‌شین و یه جنگجو به خواب می‌رین و به عنوان یه جنگجو می‌میرین.»

خیلی‌خب، این مراسم انتخاب بدجوری اعصابم رو به هم ریخته بود ولی باید می‌پذیرفتم که سخنرانی خیلی خفنی بود.

دییندرا هنوز ترجمه‌اش را به پایان نرسانده بود که جمعیت ناگهان با تشویق و هلهله منفجر شدند و سر و صدایی به پا شد و جمعیت سریع از هم فاصله گرفتند و راهی باز کردند و جنگجوها که همه رنگ‌آمیزی شده بودند، با اسب‌هایشان یورتمه آمدند و مستقیم وارد محوطه خلوت شدند. حلقه زدند و افسارهایشان را کشیدند و هنگامی که جنگجوها نعره سر دادند و به سینه‌های خود مشت کوبیدند و بعضی‌ها هم شمشیرشان را از غلاف بیرون کشیده و به شمشیرهای هم می‌کوبیدند، اسب‌ها روی پاهای عقب خود بلند و سم‌های جلویی خود را در هوای گرم بالا بردند. جنجالی پرسر و صدا و خارج از کنترل بود. اسب‌ها به هم می‌خوردند، سم بعضی اسب‌ها به ران بعضی جنگجوها کوبیده می‌شد، پولاد به پولاد برخورد می‌کرد و جنگجوها نعره می‌کشیدند.

همه پسربچه‌ها بلند شده و برگشته بودند، باید قبول می‌کردم که وقتی به جنگجوهای بزرگسال نگاه می‌کردند لبخند بزرگ و دندان‌نمایی روی صورت‌هایشان نقش بسته بود. هیجان‌زده به نظر می‌رسیدند.

لهن با صدای بلند دستوری داد و همه بلافاصله بی‌حرکت ماندند، جنگجوها دست از افسار کشیدن برداشتند و نیم‌دایره‌ای به دور شاه‌نشین تشکیل دادند، اسب‌ها عقب کشیده شده و به گوشه‌ای برده شدند تا برای جمعیت زیادشان جای کافی به وجود بیاورند.

خیلی‌خب، آن‌ها خیلی نظم داشتند، بدون حتی ذره‌ای بی‌نظمی، باید می‌پذیرفتم که این هم ناجور باحال بود.

لحظه‌ای که کاملاً در جای خود قرار گرفتند، لهن فریاد کشید: «سوه توناک!» و دییندرا ترجمه کرد: «قبیله.»

تمام جنگجوها و جمعیت در جواب فریاد کشیدند. «سوه توناک!»

وقتی فریاد ساکت شد، لهن دوباره فریادزنان چیزی گفت، بعد به پسربچه‌ها پشت کرد و شروع کرد به بالا آمدن از پله‌ها و دییندرا در گوشم گفت: «حالا جشن می‌گیریم.»

هنگامی که طبل‌ها دوباره شروع به نواختن کردند، جمعیت هلهله سرداد و مرد ردا پوش پسربچه‌ها را به سمتی کیش کرد. جنگجوها هم به صف شروع به بیرون رفتن از محدوده خلوت کردند. ضرب طبل شدت گرفت و مردم به داخل محدوده دویدند. می‌خندیدند، هلهله می‌کردند و فریاد‌های قبیله از بین‌شان شنیده می‌شد. پاهایشان را به زمین می‌کوبیدند، زانوهایشان را بالا می‌بردند و بدن‌هایشان را تاب می‌دادند و بعد من تازه متوجه شدم که داشتند می‌رقصیدند.

لهن خیلی عادی از پله‌ها بالا آمد و بدون این‌که نگاهی به سمت من بیندازد و یا کلمه‌ای به من بگوید، شروع جشن و پایکوبی را از نظر گذراند.

بنابراین فهمیدم که وظیفه من در آن‌جا کامل شده بود و می‌توانستم از زیر آفتاب سوزان به چادر خنک خودم برگردم و با بچه ببرم بازی کنم و تصمیم بگیرم با زندگی دیوانه‌وارم چه کار کنم.

به سمت دییندرا برگشتم و پرسیدم: «حالا می‌تونم برم؟»

سرش به یک سم کج شد و ابروهایش در هم گره خوردند. «برین؟»

«خونه، اوم… برگردم به چادر.»

«ولی نه ملکه من، البته که نه. غذا می‌خوریم، نوشیدنی می‌خوریم، می‌رقصیم و جشن تا شب ادامه پیدا می‌کنه.»

داشت شوخی می‌کرد؟ هنوز حتی ظهر هم نشده بود.

«نمی‌تونم تا غروب خورشید زیر آفتاب بشینم دییندرا. شاه‌میگو می‌شم.»

«یه شاه‌میگو؟»

برایش توضیح دادم: «پوستم می‌سوزه و سرخ می شه.» و او لبخند زد.

«آه، که این‌طور. یه شاه‌میگوی بعد از پخت. هوشمندانه بود داکشانا سرسی.»

اصلاً سعی نداشتم باهوش به نظر بیایم. فقط داشتم سعی می‌کردم خودم را از سوختگی درجه سه نجات بدهم.

«دییندرا من جدی هستم.»

به من چشم دوخت، لبخندش محو شد و بعد با تردید به پادشاه نگاه کرد.

زیرلب گفت: «می‌بینم که این شغل فراز و فرودهای خودش رو داره.» بعد لهن را صدا زد، به او نگاه کردم و دیدم که سرش به سمت دییندرا برگشت، هنگامی که دییندرا داشت با او صحبت می‌کرد، به او نگاه کرد و بعد نگاهش برای کسری از ثانیه به بازوی من افتاد و دوباره به او نگاه کرد.

نوشته رمان تبار زرین پارت 12 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-12/feed/ 1
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 51 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/#comments Sat, 22 Feb 2020 16:11:16 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1652   کلافه دست به کمر زدم و به دنبال بهونه‌ای گوشه‌ی لبم‌و جویدم. نگاهم به دستم افتاد که سریع فکری به ذهنم رسید. سر بالا آوردم و گفتم: آرمین من دروغ گفتم. نگاه اخم‌آلودش بالا اومد. – در رابطه با چی؟ لباس‌و از دور دستم باز کردم و گفتم: دستم درد نمی‌کنه، خونریزی کرده. به …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 51 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

کلافه دست به کمر زدم و به دنبال بهونه‌ای گوشه‌ی لبم‌و جویدم.
نگاهم به دستم افتاد که سریع فکری به ذهنم رسید.
سر بالا آوردم و گفتم: آرمین من دروغ گفتم.
نگاه اخم‌آلودش بالا اومد.
– در رابطه با چی؟
لباس‌و از دور دستم باز کردم و گفتم: دستم درد نمی‌کنه، خونریزی کرده.
به سرعت بلند شد و فقط تو یه ثانیه خودش‌و بهم رسوند.
دستم‌و بالا آوردم که سریع گرفتش و نگاهی بهش انداخت.
– چرا دستت اینطوریه؟ چیکار کردی؟
با مظلوم نمایی گفتم: حالم بده آرمین، شاید نیاز به بخیه داشته باشه، می‌شه ببریم بیمارستان؟
نگرانی توی نگاهش بی‌داد کرد.
– آره آره، لباس‌هات خوبه بریم.
اون یکی مچم‌و گرفت و تند کشوندم.
– کدوم بیمارستان میریم؟
از اتاق بیرون اومد.
– بگمم می‌شناسی؟
– بگو دیگه، من عاشق بیمارستان‌های اینجام قبلا درمورد همشون تحقیق کردم.
– بیمارستان وال استریت.
از عمد بلند گفتم: بیمارستان وال استریت خیلی خوبه، بیمارستان وال استریت.
متعجب نگاهم کرد.
– داری خل می‌شیا!
چشم غره‌ای بهش رفتم.
پا روی پله‌ی اول که گذاشتم نگاهی سمت اتاق انداختم.
خداکنه فهمیده باشی.

#آرام

غلتی زدم و تو اون تاریکی به شعله‌ی شومینه چشم دوختم.
رادمان و خالد بابا مجبورشون کرد که اون طرف هال بخوابند، خودشم تقربیا کنارم خوابیده و عمو حمیدم وسط این دوتا جناح.
از دست بابای من، نمی‌دونم چجوری راضیش کنم که با رادمان باشم.
نفس عمیقی کشیدم و دستم‌و زیر بالشت بردم.
از غروب تا حالا ماریا خانم‌و ندیدم.
کاش می‌شد برم پیشش.
چشم‌هام‌و بستم تا بلکه این دفعه خوابم ببره.
نگرانی واسه مامان و این وضعیت، شدید ذهنم‌و درگیر کرده و خواب‌و از سرم پرونده.
خدایا مواظب مامانم باش.
حضور یکی‌و پشت سرم حس کردم و تا اومدم بچرخم دستی چندبار روی بازوم کوبیده شد که از ترس از جا پریدم و سریع به سمتش چرخیدم.
زود انگشتش‌و روی بینیش گذاشت.
با دیدن رادمان نفس آسوده‌ای کشیدم.
کمی زانوهاش‌و خم کرد و آروم لب زد: حالا که بابات خوابه بریم بیرون حرف بزنیم.
نشستم و نگاه پر استرسی به بابا انداختم.
– بیدار نشه؟
نیم نگاهی بهش انداخت.
– قیافش که نشون نمیده.
– فردا حرف می‌زنیم.
بیشتر خم شد و نزدیک صورتم زمزمه کرد: بابات نذاشت رفع دلتنگی کنم، اول شب تا حالا دارم واسه رسیدن حالا لحظه شماری می‌کنم، اذیت نکن بلند شو.
نگاهی به بابا انداختم و با تردید بلند شدم.
پتوم‌و برداشت و روی شونم انداخت.
– بیرون سرده مثل سگ.
سعی کردم نخندم.
– بی‌ادب!
آروم خندید.
خودشم یه پتو برداشت و بعد از پوشیدن کفش‌هامون از کلبه بیرون اومدیم و در رو کمی باز گذاشت.
از سرما پتو رو محکم گرفتم و به خودش نزدیک شدم.
با دستش که دور شونم حلقه و بهم نزدیک‌تر شد یه کم گرم‌تر شدم.
نگاه پر استرسی به اطراف انداختم.
– میگما رادمان، یهو گرگی خرسی یه چیزی نیاد بفرستتمون اون دنیا؟
خندید.
– پشت کلبه می‌شینیم اگه یه چیزی اومد می‌پریم تو.
با دیدن یه چوب برش داشتم.
– با این می‌زنیم توی سرش.
خندید و به خودش فشردم.
پشت کلبه نشستیم.
خوب بهش نزدیک شدم و دستم‌و دور بازوش حلقه کردم.
– نمی‌شه شالت‌و دراری؟
– نوچ توبه کردم.
خندون نگاهم کرد.
حق به جانب گفتم: من مسلمونم رادمان، دینم با دینت فرق می‌کنه، حد پوششی داره.
به دستم اشاره کرد.
– پس چرا الان چسبیدی بهم؟
نگاه ازش گرفتم.
– خب… خب کم کم باید به محرمی نامحرمی عادت کنم، فعلا واسه تو یه کم بی‌کنترلم.
خنده‌ی آرومش‌و شنیدم.
به صورتم نزدیک شد.
– یعنی الان نمی‌تونم ببوسمت؟
از گوشه‌ی چشم بهش نگاه کردم.
خدایا چقدر سخته جلوی خودم‌و بگیرم، اون‌هایی که شیعه‌ی واقعیند وقتی عاشق می‌شند چی‌کار می‌کنند؟ خیلی سخته که جلوی خودت‌و بگیری!
سرم‌و چرخوندم.
– من‌و وسوسه نکن.
بیشتر تو بغلم گرفت و اغواگرانه زیر گوشم لب زد: فکر کن لبم روی گونت بشینه، چه حسی داره؟
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– لبت‌و به بازی بگیرم، پایینیش‌و بمکم و بعدش برم سراغ بالایی و…
بی‌طاقت به عقب انداختمش و گر گرفته گفتم: نگو!
بدجنس لبم‌و با نگاهش شکار کرد.
– نمی‌ذارم هیچ چیزی مانع بوسیدن اون لب لعنتیت بشه.
پتو رو روی دهنم کشیدم.
– دست از پا خطا نکن.
انگشت اشاره و وسطیش‌و لب پتو گذاشت و نزدیک‌تر شد.
با تب و تاب قلبم گفتم: رادمان!
به چشم‌هام نگاه کرد.
– جون رادمان؟
از طرز نگاهش نتونستم چیزی بگم.
پتو رو پایین کشید و سرش‌و کمی کج کرد.
– نه دین من و نه دین تو و نه حتی بابات و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه دیواری بین من و تو باشه، من و تو به هم پیوند خوردیم، تو منی، منم تو، قلب من تو سینه‌ی توعه، قلب تو هم تو سینه‌ی من.
مست شده‌ی حرف‌هاش و نگاهش لحظه به لحظه نزدیک‌تر شدنش‌و دیدم و نتونستم اعتراضی بکنم.
درآخر مرزی بین لب‌هامون نموند که بی‌اراده چشم‌هام بسته شدند.

اول بوسه‌ای به لبم زد و بعد چونم‌و گرفت و لبم‌و کاملا شکار کرد که بازم برای صدمین بار دیوونه‌ی دیوونش شدم، دیوونه‌ی حرف‌هاش… دیوونه‌ی نگاهش… دیوونه‌ی بوسه‌هاش.
می‌خواستمش، بیشتری از هر چیزی توی این دنیا، حتی بیشتر از پزشکی.
دستم‌و آروم از گردنش تا کنار صورتش سوق دادم و اون‌و هم تو حس خوب و لذتی که غرقم کرده بود سهیم کردم.

#نفس

نیاز به بخیه نبود.
فقط ضد عفونیش کردند و یه گاز استریل روش گذاشتند و دستم‌و باند پیچی کردند.
تموم مدت نگاهم به جای جای این بخش می‌چرخید تا شاید ببینمش اما هیچ به هیچ.
– کمکت کنم بیای پایین؟
با انگشت‌هام روی رونم ضرب گرفتم.
کجایی؟
– نفس؟
گوشه‌ی لبم‌و جویدم.
با تکون خوردنم از جا پریدم و سریع به آرمین نگاه کردم.
با اخم گفت: دارم باهات حرف میزنم.
– چی؟… چی گفتی؟
نفسش‌و بیرون فرستاد.
– وقتشه بریم.
از روی تخت پایین اومدم اما به ظاهر وانمود کردم سرم گیج رفت که سریع به بازوش چنگ زدم.
گرفتم.
– خوبی؟
چشم بسته گفتم: می‌شه بگی یه سرم تقویتی بهم وصل کنند؟
– نیازه؟
سری تکون دادم.
کمک کرد روی تخت بشینم.
– بخواب برم یه پرستار بیارم.
باشه‌ای گفتم.
فکر کردم محافظشم همراهش میره اما نرفت و خیلی رسمی وایساد و به دیوار زل زد.
لعنتی!
پرده هم کشید و رفت!
با یه پرستار برگشت.
پرستار: ?Did you talk to a doctor
( با یه دکتر صحبت کردید؟ )
آرمین بهم نگاه کرد.
– برم یه دکتر رو صدا بزنم؟
– نه اصلا نیاز نیست، یا یه سرم تقویتی ردیف میشم.
سری تکون داد و رو کرد سمت پرستار.
– You do your job, I coordinate with a doctor.
( شما کارتون‌و انجام بدید من با یه دکتر هماهنگ می‌کنم )
پرستاره اوکی‌ای گفت و تجهیزات به دست به سمتم اومد.
از دست تو رایان، بخاطرت باید بی‌خودی دستم سوراخ بشه.
پرستاره کارش‌و انجام داد و رفت.
آرمین کنارم صندلی گذاشت و نشست.
واسه اینکه قیافش‌و بیشتر از این نبینم چشم‌هام‌و بستم.
– تو هم بگیر بخواب، اون گنده‌وک محافظمونه.
– خوابم نمیاد، دوست دارم همینطوری نگات کنم.
نفس پر حرصی کشیدم.
– آرمین عوضی؟
با صدای فریاد یکی چنان از جا پریدم که کمرم بدجور درد گرفت.
اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند و از جا بلند شد.
بازم فریاد زد.
– کجایی نامرد دزد؟
با چشم‌های گرد شده به آرمین نگاه کردم.
به سمت پرده رفت و کمی ازش‌و کنار زد.
برای اینکه جوسازی کنم گفتم: می‌ترسی قایمکی سرک می‌کشی؟
– ببند نفس.
اما ادامه دادم: اگه راست میگی خودت‌و نشونش بده، هر کی هست انگاری خیلی دلش ازت پره.
نگاه تندی بهم انداخت و بعد با خشونت پرده رو کنار زد؛ بیرون رفت و خطاب به محافظه گفت‌: تو بمون.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
صداش بلند شد.
– کی هستی؟
صدای عصبی همون مرده بلند شد.
– آخرش پیدات کردم عوضی.
از روی تخت پایین اومدم.
رو به محافظه واسه اغوا کردنش گفتم: درسته میگه بمون ولی تو محافظشی باید بری ممکنه صدمه‌ای بهش بزنه، ممکنه آدماش اینجا و اونجا باشند و نفهمه و از پشت چاقویی چیزی بخوره.
نگاه پر تردیدی به من و اونور پرده انداخت.
– برو دیگه من اینجا هستم نگرانم نباش.
حسابی دست دست کرد اما آخرش رفت.
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
به من می‌گند نفس!
آروم سوزن‌و بیرون کشیدم که از سوزشش اخم‌هام به هم گره خوردند.
لباسم‌و روش فشار دادم و با احتیاط به کنار پرده اومدم.
اگه هم رایان‌و ندیدم میرم پیش پلیس میگم گم شدم و زنگ به رایان میزنم، اونجا جام امن‌تره.
صدای داد و بی‌دادهاشون کل بیمارستان‌و برداشته بود و همه هم از گوشه و کنار از بخش‌هاشون بیرون اومده بودند.
سه نفر بودند و حتی نگهبان‌ها هم نمی‌تونستند جداشون کنند.
بی‌هدف همه رو می‌زدند.
از پرده‌ی سمت چپم وارد بخش یه نفر دیگه شدم.
خواستم قدمی بردارم اما یه دفعه پرده‌ی پشت سرم به شدت کنار زده شد که هینی کشیدم و سریع به سمتش چرخیدم.
با دیدن رایان از خوشحالی و هیجان بی‌اراده داد زدم: کجا بو…
سریع خودش‌و بهم رسوند و دستش‌و روی دهنم گذاشت.
– هیس!
مچم‌و گرفت و دوید که همراهش کشیده شدم.
– آدمای توعند؟
– آره.
صدای داد آرمین بلند شد.
– گیرت بیارم می‌کشمت مردک.
نگاه پر ترسی به عقب انداختم.
جداشون کرده بودند.
نزدیک در که رسیدیم صدای فریادش چهار ستون بدنم‌و لرزوند.
– نفس؟
با ترس گفتم: رایان آرمین فهمید.
بیرون اومدیم.
– حرف نزن فقط بدو، ماشین یه کم دوره، سعی کن کم نیاری.
ضربان تند قلبم شدید رو روند نفس کشیدنم تاثیر می‌ذاشت.
تو می‌تونی نفس، تو کم نمیاری.
بین انبوهی ماشین رفتیم.
رایان دستش‌و جلوی همشون می‌گرفت تا نیان و بذارند رد بشیم.
صدای فریاد دورش‌و شنیدم.
– نفس اگه واینسی و بگیرمت بیچاره‌ای، بدبختت می‌کنم.
سعی کردم نفس بگیرم.
پاهام به زور یاریم می‌کردند و هر لحظه امکان می‌دادم بیوفتم.

فریادش‌و از اونور خیابون شنیدم.
– نفس؟
با نفس تنگی گفتم: دیگه نمی‌تونم رایان.
مچم‌و محکم گرفت.
– می‌تونی، یه کم دیگه مونده.
دیگه کم کم داشتم از پا میوفتادم که در یه اپتیمای مشکی‌و باز کرد.
– بشین.
زود نشستم و خودشم نشست که خالد به سرعت به راه افتاد.
سرم‌و به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام‌و بستم.
سعی کردم با نفس‌های عمیقی که می‌گیرم نفس‌هایی که کم آوردم‌و جبران کنم.
انگشت‌هام توی انگشت‌های رایان قفل شدند و همین که بوسه‌ای به پشت دستم زد لبخندی روی‌ لبم نشست.
نفس زنان گفت: تموم شد.
دستش‌و دورم حلقه کرد و این دفعه گونم از بوسه‌ش داغ شد.
چشم‌هام‌و باز کردم و عمیق نگاهش کردم.
تو یه تصمیم ناگهانی دستم‌و کنار صورتش گذاشتم و گونش‌و محکم بوسیدم.
خودم‌و تو بغلش انداختم و دست‌هام‌و دور تنش حلقه کردم.
انگشت‌هاش قفل لا به لای موهام شدند و با یه دست بغلم کرد.
صداش‌و کنار گوشم شنیدم.
– دیدی چجوری از دام آرمین انداختمت توی دام خودم؟ قراره بریم یه خونه‌ی خالی که حتی پیداتم نکنه.
تموم حس خوبم پرید و جاش‌و به یه ترس بزرگ داد.
سریع عقب کشیدم و با چشم‌های گرد شده از ترس نگاهش کردم.
مرموز نگاهم کرد.
– ترسیدی؟
خوب به در نزدیک شدم و نفس بریده گفتم: داری شوخی می‌کنی نه؟
لبخند کجی زد.
– به نظرت دارم شوخی می‌کنم؟
حالا بازم ضربان قلبم شدت پیدا کرده بود.
چرخیدم و وسط خیابون دستگیره رو کشیدم اما قفل بود.
آروم به سمتش چرخیدم.
اشک توی چشم‌هام جوشید.
– من بهت اعتماد کردم رایان، تو حق این‌و نداشتی که ازش سوءاستفاده کنی! من دوست داشتم.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– داشتی؟ یعنی الان نداری؟
بغض تلخی به گلوم چنگ زد و سکوت کردم.
بهم نزدیک شد که سریع روم‌و ازش گرفتم و چشم‌هام‌و بستم تا اشکم نریزه.
دستش روی بازوم و شونه‌ی اون طرفم نشست که بیشتر تو خودم جمع شدم.
کنار گوشم زمزمه کرد: لذت می‌برم که چند وقت تو یه خونه‌ی خالی کنارم باشی، همینطور که لذت می‌برم…
درکمال تعجب صداش پر خنده شد.
– بدجور سر به سرت بذارم و یه کم بخندم.
با بهت چشم‌هام‌و باز کردم و نگاهم‌و به سمتش سوق دادم.
نگاهش لبریز از خنده بود.
با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: تو… داشتی… رایان داشتی شوخی می‌کردی؟
چونم‌و گرفت و با خنده گفت: اوف چجورم!
چند ثانیه تنها با ناباوری نگاهش کردم و سعی کردم همه چی‌و درست تحلیل کنم.
آخرش چنان خونم به جوش اومد که با جیغی که کشیدم سریع عقب کشید و گوش‌هاش‌و گرفت.
– خر عوضی!
این‌و گفتم و مثل ببر زخمی افتادم روش و تا تونستم موهاش‌و کشیدم.
جیغ زدم: الدنگ بیشعور، مردشورت‌و ببرند با این شوخی‌هات داشتم سکته می‌کردم گاومیش.
صدای خنده و دادهاش توی ماشین پیچید و سعی ‌کرد جدام کنه.
با خنده داد زد: کچل شدم نفس ولم کن.
جیغ زدم: خفه شو!
دست از موهاش برداشتم و مشت‌هام‌و به کمرش کوبیدم.
با هموم چکمه‌هایی که پام بود روی کمرش نشستم که صدای آخ با خندش بلند شد.
از حرص موهاش‌و می‌کشیدم و بهش مشت میزدم.
داشتم آتیش می‌گرفتم و کل تنم گر گرفته بود.
به زور کمرش‌و صاف کرد و دستش‌و به صندلی گرفت.
– جان مادرت بیا پایین دیسک کمر گرفتم روانی.
آخرین مشتم چنان محکم توی کمرش کوبیدم که اینبار واقعا داد بدی کشید.
از روش بلند شدم و بعد از اینکه به کنار هلش دادم نشستم.
نگاهم‌و ازش گرفتم و نفس زنان به خیابون چشم دوختم.
آخ آخی گفت و صدای خنده‌ی آرومش شنیدم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– خانمم؟
– کوفت.
با خنده گفت: بی‌ادب شدیا!
بهم نزدیک‌تر شد و صورتش‌و جلوم آورد.
کشیده گفت: الو؟ مشترک مورد نظر عصبانی دردسترسه؟
اصلا نمی‌خواستم تو این حالم بخندم.
تیکه‌ای از موهام‌و از جلوی صورتم کنار زد.
– خاموشه؟ قادر به پاسخگویی نیست؟
زبونم‌و به دندون‌هام کشیدم تا نخندم.
– نمی‌خواد جواب بده؟ دوست نداره جواب بده؟
لبم‌و گاز گرفتم.
صداش رگه‌ی خنده پیدا کرد.
– می‌خواد عاشق دیوونش‌و تو حسرت صداش بذاره؟ دلش براش نمی‌سوزه؟
در آخر نتونستم تحمل کنم که با یه هل به صندلی کوبیدمش و با خنده گفتم: ببند!
خندید و یه دفعه دو طرف صورتم‌و گرفت و همین که به صندلی چسبوندم لبش‌و محکم روی لبم گذاشت که از ناگهانی بودنش با حرص به بازوش کوبیدم.
بوسه‌ی عمیقی زد و کمی عقب کشید.
– لعنتی خواستنی.
سعی کردم لبخند نزنم.
تهدیدوار گفتم: ولم کن برو عقب، تا خونتم حرف نزن وگرنه بازم میوفتم روت.
اشارش‌و زیر چونم گذاشت و کمی سرم‌و بالا آورد.
با شیطنت نزدیک لبم گفت: جون لعنتی تو فقط بیوفت روم!
از خجالت به عقب انداختمش و مشت نسبتا آرومی به گونش زدم.
دستش‌و روش گذاشت و با حرص به در زل زد.
معلوم بود خیلی سعی می‌کنه نخنده.
– میری مثل پسرای مثبت اون طرف می‌شینی یه ذره هم منفی نمی‌شی.
لبش‌و با زبونش تر کرد و نگاه گذرایی بهم انداخت.

همونجایی که گفتم نشست که خوبه‌ای گفتم و روم‌و به سمت خیابون چرخوندم اما هنوز آرامش نگرفته بودم که گرفتم و به سمت خودش کشیدم.
جیغ زدم: را…
دستش‌و روی دهنم گذاشت و اون یکیشم دور کمرم حلقه کرد.
– هیس زشته اینقدر جیغ جیغ می‌کنی، همسایه خوابه بیدار می‌شه.
با یه ابروی بالا رفته نگاهش کردم.
– تو ماشینیم همسایه کو؟
– نزدیک‌تر از اون چیزی که فکرش‌و بکنی، یه نگاه به پایین بندازی می‌فهمی کجاست.
اخم ریزی کردم و مثل دیوونه‌ها نگاهی به پایین پامون انداختم.
– اونجا نه، بالاتر.
نگاه اخم‌آلودی بهش انداخت.
نگاهش لبریز از خنده بود.
– کجا؟
با چشم یه اشاره‌ای به پایین کرد.
گیج نگاهش کردم اما یه دفعه تازه دو هزاریم افتاد و منظورش‌و گرفتم که جیغم به هوا رفت و بازم به سمتش هجوم برد.
– بی‌فرهنگ بی‌تربیت!
این دفعه زود بین بازوهای گندش قفلم کرد.
با حرص و خجالت گفتم: اونم با جیغ من؟
با شیطنت خاصی نگاهم کرد و سری تکون داد.
نفس پر حرصی کشیدم و سعی کردم اصلا روی رونش لم ندم.
با یادآوری سوگل وجودم پر شد از حسادت که تو صورتش خم شدم و با حرص گفتم: وقتی من رفتم سوگل برگشت؟
– نه.
فکش‌و گرفتم و دقیق توی چشم‌هاش زل زدم.
– نه؟
– نه.
– کسی‌و شبا آوردی عمارتت؟
لبخند شیطونی زد.
– تو که دوست نداری با دختری رابطه داشته باشم چرا خودت بله نمیدی؟
فکش‌و ول کردم.
حرفی که توی دلم بود رو نمی‌دونستم باید بگم یا نه اما درآخر نگاه از چشم‌هاش گرفتم و گفتم: حتی اگه ازدواج هم کنیم تو این مورد ازت دوری می‌کنم رایان.
شیطنت توی صداش خوابید.
– چرا؟
– خودت بهتر می‌دونی، سوگل و صحرا و آرمیتا خوب واسم تعریف کردند که چجوری هستی.
کمی سکوت کرد و بعد گفت: واسه تو اینطوری نیستم.
بهش نگاه کردم.
– فکر می‌کنی ولی وقتی شروعش کنی دیگه خودت نیستی و یه رایان خشن میاد به جات، نمی‌خوام این‌و بگم اما باید بدونی که باید بری پیش یه دکتر.
کمی خیره نگاهم کرد.
– بهت قول میدم وقتی برگشتم دبی برم.
– قول بده که واسه درمان شدن ناامید نمیشی.
نفس عمیقی کشید و سری تکون داد.
– نه قول بده.
آروم گفت: قول میدم.

#آرام

رادمان: اصلا نمی‌شه به لادن اعتماد کرد.
– من شخصا خودم دیدم وقتی از مامان حرف میزد چه نفرت بزرگی توی لحنش بود.
با کلافگی گفت: می‌شه اینقدر تحت فشارم نذارید؟ بذارید یه کم آرامش ذهنی پیدا کنم وقتی لادن میاد یهو قاطی نکنم.
کنار رادمان نشستم.
– از ما گفتن بود.
اول نیم نگاهی بهم انداخت و بعد کامل بهم نگاه کرد.
– جا کمه؟ برو یه جا دیگه بشین.
با حرص گفتم: بابا!
اخم کرد.
– همین که گفتم.
نفس پر حرص رادمان‌و شنیدم.
– نمی‌خورتم که! تو این هیری ویری بخدا بس کن بابا.
اومد حرفی بزنه که صدای در ساکت نگهش داشت.
نگاه تند و تیزی نثارم کرد و به سمت در رفت.
رادمان آروم و پر حرص گفت: آخرش یه چیز بهش میگما.
نگاه اخم‌آلودی بهش انداختم.
– خیلی کار اشتباهی می‌کنی! هر چی باشه بابامه یادت که نرفته؟
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و نگاه ازم گرفت.
لادن: سلام.
تنها من از سر جام بلند شدم.
نگاهی به در انداختم.
هردوشون همون‌طور به هم زل زده بودند؛ لادن یه جور خاصی اما نگاه بابا رو نمی‌دیدم.
از حرص و شایدم حسودی به کنارشون رفتم.
لادن: به! آرام جون!
با جدیت گفتم: به! لادن جون!
بعد به بابا نگاه کردم.
برخلاف اون، دقیق نگاهش می‌کرد.
بازوش‌و گرفتم و با حرص پنهانی به داخل آوردمش.
– فکر کنم اومده حرف بزنیم نه اینکه نگاش کنی.
به لادن نگاه کردم.
– فکر نکنم واسه اومدن به داخل نیاز به تعارف داشته باشی.
با خونسردی اومد تو و در رو بست.
عمو حمید با پوزخند کم رنگ کنج لبش گفت: لادن مرادی، کسی که بیست و خورده‌ای سال پیش براثر سقوط هواپیما فوت می‌کنه، بازگشتتون‌و به این دنیا تبریک میگم.
اما یه مقدارم از خونسردی نگاهش کم نکرد.
– دلیل داشتم.
به بابا نگاه کرد و لبخندی زد.
طرز نگاهش‌و اصلا دوست نداشتم.
– پیر شدی اما هنوز جذابی، فهمیدم هنوزم مدلینگی.
دستم‌و مشت کردم.
بابا: مطهره کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟
کمی نگاهش کرد و بعد به این سمت اومد و درکمال پررویی کنار رادمان نشست که ابروهاش بالا پریدند.
– ‌چطوری رادمان جون؟
رادمان: خوب.
لادن بهمون نگاه کرد.
– بشینید حرف بزنیم.
نگاه پر حرصی به رادمان انداختم که نگاهش پر از خنده شد و دستی به چونش کشید.
بابا روی میز مبل نشست که ابروهام بالا پریدند.
– می‌شکنه!
– چوبه، نمی‌شکنه.
به لادن نگاه کرد.
– بگو.
لادن اول نگاهی به من انداخت و بعد رو به بابا گفت: دخترت خیلی شبیه مطهره‌ست.
اینبار من بی‌طاقت گفتم: اینجایید تا درمورد مامانم حرف بزنید.
رادمان: و همینطور بابای من، چه خصومتی با بابام داری؟
از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد.
– یه چیزیه بین من و خودش، به کسی ربط…
یه دفعه صدای داد بابا بلند شد.
– برو سر اصل مطلب لادن.
اخم‌های لادن درهم رفت و نگاهی بهش انداخت.
– آروم، از داد خوشم نمیاد، بهتر می‌دونی که.
کلافه چندتا ضربه به رونم زدم و همون‌طور که به سمت بابا می‌رفتم پوفی کشیدم.
بابا دستی به چشمش کشید.
– بگو لادن بگو، همه چیز رو بگو.
لادن: من اول نمی‌دونستم سایمون، شوهرم‌و میگم، پسر جاویده، تو دبی باهم آشنا شدیم، اون عاشقم شد اما من نه، وقتی بهم گفت و درخواست ازدواج داد ازش مهلت خواستم، با خودم گفتم این دفعه برم سمت کسی که دوستم داره نه دوسش دارم اینطور دیگه ضربه نمی‌خورم، اینجوری شد که پیشنهادش‌و قبول کردم؛ وقتی هم که فهمیدم پسر جاویده با خودم گفتم منکه کار به کار کسی ندارم خب باشه.
بابا: چرا مرگ جعلی واسه خودت درست کردی؟
لادن کمی سکوت کرد و درآخر با غمی که نمی‌دونم راست بود یا دروغ گفت: وقتی از داشتنت ناامید شدم با خودم فکر کردم اینطور واسه همه بهتره، میرم‌و یه زندگی جدید با آدم‌های جدید می‌سازم.
بابا سری به چپ و راست تکون داد.
– خیلی خودخواه بازی درآوردی، می‌دونی مامان و بابات چه حالی داشتند؟
لبخند کم رنگی زد.
– یه سال بعد که فهمیدم واسه کار اومدند دبی رفتم و خودم‌و نشون دادم اما ازشون خواستم مثل یه راز نگهش دارند.
ابروهای بابا بالا پریدند.
– که اینطور!
تموم مدت مشکوک بهش نگاه می‌کردم.
– شما با نفرت درمورد مامانم حرف میزدی.
بهم نگاه کرد.
– تو به سارا چه حسی داشتی؟ هر کسی رقیب عشقیش‌و دوست نداره اما دلیل نمی‌شه که بخواد بکشتش، اینقدر پست نشدم.
دست روی شونه‌ی بابا انداختم و بی‌توجه به اینکه شاید میز بشکنه کنارش نشستم.
نگاه لادن واسه یه لحظه پر از حسادت شد اما زود نگاهش‌و به زمین دوخت.
– درمورد مطهره و نیما، جاوید حرفی بهم نمیزنه.
به رادمان نگاه کرد.
– همینطور که به تو نزد.
نگاهش‌و بهمون دوخت.
– دارم سعی می‌کنم از طریق سایمون بفهمم، یه کم مهلت می‌خوام.
بابا خم شد و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
– اینطور نمی‌شه، هر لحظه تو خطر مرگه می‌فهمی؟
لادن: چاره‌ای جز صبر نداری مهرداد.
بلند شد و به این سمت اومد که اخم‌هام به هم گره خوردند.
پایین پای بابا نشست و دست‌هاش‌و روی زانوهاش گذاشت.

از حرص گوشه‌ی لبم‌و جویدم.
– مهرداد؟
بابا کمی سر بلند کرد.
لبخندش انگار آتیش‌و انداخت توی وجودم.
من دارم آتیش می‌گیرم دیگه اگه مامان بود چی می‌شد.
– پیدا میشه، نگرانش نباش، با اینکه ازش خوشم نمیاد اما راضی به مرگشم نیستم، تو که من‌و می‌شناسی، اگه هم با نیما هم‌دست شدم همش بخاطر حس انتقام مزخرفم بود، بهم حق بده که وقتی عقدی که فقط سه روز بهش مونده بود رو به هم زدی منم نفهمم چی‌کار می‌کنم.
با ابروهای بالا رفته به بابا نگاه کردم و با کنجکاوی گفتم: چرا عقد رو به هم زدی؟
نیم نگاهی بهم انداخت.
– به خودم مربوطه.
حسابی ضایع شدم و ضدحال خوردم.
از جام بلند شدم و پشتم‌و بهش کردم.
– خب لادن جون، دیگه می‌تونی رفع زحمت کنی بری پیش شوهرت.
نگاهم ‌به رادمان افتاد.
معلوم بود اگه یه بهونه دستش بدی از خنده ریسه میره.
نگاه تندی بهش انداختم که روش‌و اون طرف چرخوند و دستش‌و جلوی دهنش گرفت.
حس کردم لادن بلند شد.
– این دفعه میگم بیاین خونه‌ی من، سایمون واسه چند روزی رفته به یکی شهرهای اطراف، نیست.
بابا: ممنونم لادن؛ مطمئن باش جبران می‌کنم.
دیگه نزدیک بود خودم لادن‌و بندازم بیرون.
لادن: نگو این حرف‌و، من دارم جبران کارای احمقانه‌ی چند سال پیشم‌و می‌کنم.
با تمسخر زیر لب گفتم: اوه چه آدم خوبی!
این دفعه عمو حمیدم خندش گرفت.
با بابا به سمت در رفت که منم پشت سرشون رفتم.
از سوئیت که بیرون رفت چرخید.
– اینکه گذاشتی بعد از سال‌ها ببینمت ممنونم.
از حرص نفهمیدم چی میگم.
– اگه بخاطر مامانم نبود نمی…
با دست بابا که روی دهنم نشست خفه شدم.
– یه چیزی فهمیدی حتما بهم بگو.
سری تکون داد.
– خداحافظ.
– خداحافظ.
به من نگاه کرد و با نگاهی که انگار ازش شرارت می‌بارید گفت: خداحافظ آرام جون.
این‌و گفت و تق تق کنان رفت.
دست بابا رو برداشتم و خودم در رو محکم بستم که یه دفعه صدای خنده‌ی رادمان و عمو حمید به هوا شلیک شد.
با غضب چرخیدم و با تندی گفتم: اصلا خنده نداره.
رادمان روی مبل ولو شد و با خنده بلند گفت: برو قیافه‌ی خودت‌و توی آینه ببین سرخ شدی قربونت برم.
بابا انگار که اصلا توی این دنیا و بین ما نیست با چهره‌ای غم‌زده قدم برداشت و رو به روی پنجره وایساد.
حرصم کاملا فروکش شد.
نکن اینکار رو با خودت بابایی، داری دق می‌کنی.

#مطهره

با نفرت به داخل اومدنش نگاه کردم.
ترس داشتم اما بروز نمی‌دادم.
اگه اون دارو رو داده باشه بهش چی؟
با عشوه‌ی همیشگیش به سمتم اومد و کیفش‌و روی میز کنارم انداخت.
– می‌خوای بدونی دادم یا نه؟
حرفی نزدم.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– پس نمی‌خوای…
– بگو.
سراغ کیفش رفت و یه شیشه‌ی ماتی‌و ازش بیرون آورد.
تکونش داد.
– هنوز اینجاست قراره فردا بکشونمش خونم، اونوقت دیگه تمومه.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد که سریع نگاه ازش گرفتم.
– اما واسه‌ تو یه شروعه.
با صدای تقی بهش نگاه کردم که دیدم یه ماده‌ای داخل یه سرنگ می‌کنه.
– یه شروع عذاب‌آور.
دست عرق سرد کرده از استرسم‌و بیشتر مشت کردم.
هوای سرنگ‌و بیرون کرد و نگاهی بهم انداخت.
– ترسیدی؟
روم‌و ازش گرفتم و چشم‌هام‌و بستم تا اشکم نریزه.
تنها بخاطر مهرداد مضطرب بودم.
خندید.
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین گوشم‌و به درد آورد.
چشم‌هام‌و باز کردم.
رو به روم نشست و سرنگ‌و چرخوند.
– خیلی دلم می‌خواد بدونم جاوید داره چه بلایی سر نیما میاره، اگه واست مهمه برم بپرسم به توعم بگم.
شاید برخلاف ته قلبم گفتم: اون به من ربطی نداره، بمیره هم قرار نیست دلم بسوزه.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– اوه، نگو این حرف‌و! چند ماه توی خونش بودی، نمک خوردشی.
مچم‌و گرفت و با خنده ادامه داد: نیما خیلی احمقه!
دستم‌و چرخوند و آستینم‌و بالا زد که سعی کردم دستم‌و از حصار اون زنجیر لعنتی بیرون بکشم.
– نترس فقط یه کم‌ سوزش داره بعدش کل بدنت بی‌حس می‌شه، به مرور زمانم کاملا فلج میشی، از زبون تا پایین.
نفس‌هام تند شده بودند و تو این اتاق نمور انگار هر لحظه هوا کمتر می‌شد.
با شرارت به چشم‌هام زل زد.
– دوست دارم این حالت‌و.
سوزن‌و به پوستم نزدیک کرد.
– لادن، هنوز واسه خوب شدن وقت داری، اینکار ضربه‌ی اول‌و به خودت میزنه.
سر سوزون‌و روی پوستم گذاشت.
– من کارم‌و بلدم، سال‌هاست واسش نقشه کشیدم؛ قرار نیست ضرری به من برسه.
تا خواست سوزن‌و فرو کنه صدای فریاد نیما هردوتامون‌و از جا پروند.
نفس بریده گفتم: دارند باهاش چی‌کار می‌کنند؟
– جاوید یه خورده خشنه، از کسی هم که متنفر باشه خشن‌تر می‌شه، انگار زیاد به نیما خوش نمی‌گذره.
برای اولین بار نگرانش شدم.
اونقدر توی فکر اون اتاق بودم که وقتی به خودم اومدم سوزن توی پوستم فرو رفته بود.
از درد و سوزشش چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و لبم‌و به دندون گرفتم.
صدای منفور لادن‌و کنار گوشم شنیدم.
– واسه دخترتم حسابی برنامه دارم.
نگاه پر ترسم سریع به چشم‌های شرورش دوخته شد و واسه لحظه‌ای نفسم بالا نیومد.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 51 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/feed/ 6
رمان تبار زرین پارت 11 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/#respond Sat, 22 Feb 2020 15:57:38 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1649   صورتش را جمع کرد و گفت:‌ «عرق سگی که می‌خورن. زنی رو ندیدم که بتونه مزه‌ش رو تحمل کنه. یه نوشیدنی مردانه‌ست علاوه بر اون خیلی تند و قویه، نوشیدنی جنگجوهاست. داستان‌هایی توی اردوگاه پخش شده که شما حتی صورتتون رو هم جمع نکردین.» «اوه… توی… اوم… سرزمین من، ما تمام مدت لیوان‌های کوچکی …

نوشته رمان تبار زرین پارت 11 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

صورتش را جمع کرد و گفت:‌ «عرق سگی که می‌خورن. زنی رو ندیدم که بتونه مزه‌ش رو تحمل کنه. یه نوشیدنی مردانه‌ست علاوه بر اون خیلی تند و قویه، نوشیدنی جنگجوهاست. داستان‌هایی توی اردوگاه پخش شده که شما حتی صورتتون رو هم جمع نکردین.»

«اوه… توی… اوم… سرزمین من، ما تمام مدت لیوان‌های کوچکی از این نوشیدنی‌ها می‌خوریم. تا این حد تند نیست ولی-»

حرفم را قطع کرد و زیر لب گفت: «غیرعادیه.» به سمت تخت، که شینا داشت روی آن لباس‌ها را جدا می‌کرد برگشت. «خب، حتی جنگجوهای جوان هم برای اولین بار نمی‌تونن بدون نفس‌نفس زدن یا تف کردن بخورنش. یاد گرفتن به مقدار زیاد نوشیدنش بخشی از جنگجو شدنه.»

بفرما. دقیقاً مثل دنیای خود من همه مردها شبیه هم بودند. یعنی احتمالاً توی تمام دنیاها همین طور بود.

ادامه داد: «یه جنگجو رو هم با تشویق‌تون مفتخر کردین. گفته می‌شه که با علاقه خیلی زیادی تماشا می‌کردین. این یه کار دیگه‌ست که همسر جنگجوها انجام نمی‌دن. شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتن.»

مطمئناً این را متوجه شده بودم.

برای این‌که موضوع بحث را تغییر بدهم صدایش کردم: «دییندرا؟ لهن و دورتک دیشب مبارزه کردن-»

به سمت من برگشت و گفت: «این هم توی اردوگاه دهان به دهان می‌چرخه.»

شکی نداشتم.

«این…» شکلکی در آوردم ولی به حرفم ادامه ندادم.

حالت صورتش را کمی خشک شد و گفت: «حتی ذره‌ای به چیزی که سزاوارشه نزدیک هم نبود. سریم به من گفت که اون به مسابقات بی‌احترامی کرد. بر خلاف سرزمین من، یا حس می‌کنم سرزمین شما که این کارها در میان زن‌ها و مردها پذیرفته شده نیست، همیشه این کارها پشت لبه‌های بسته چادر انجام نمی‌شه. اگه جشنی باشه یا مردها از جنگ یا یه غارتگری برگردن. این کار اغلب…» مکث کرد و به دنبال کلمه مناسب گشت. «مثل سرزمین‌های خودمون نفرت‌انگیزه. و بهتون می‌گم، توی وقت‌های دیگه هم همین‌طوره. این چیزها رو پنهان نمی‌کنن. ولی مسابقات گردهمایی جنگجوها در مورد مردها، قدرت، شهامت و زیرکیه. این طور نیست که با این کارش فقط به عروسش توهین کرده باشه، حتی این طور هم نبوده که چون احساساتی به عروسش داشته اون رو با خودش آورده. و از اون هم غیرقابل قبول‌تر این بود که دکس رو به نبرد دعوت کرد و این کار رو هم وقتی انجام داد که مسلح بود. این کار رو نباید انجام داد.»

من هم دیشب این را متوجه شده بودم.

گال موهایم را کفی کرد و من در چشم‌های دییندرا نگاه کردم گفتم: «ولی این چیزی نبود که داشتم در موردش حرف می‌زدم. دارم می‌گم لهن داشت می‌کشتش.»

دستش را جلوی صورتش تکان داد و نفسش را بیرون داد. «اوه، نه بابا! فقط علامت خودشون رو روی اون گذاشتن و سریم هم به من گفت که تیغة کوتاهی بود. زخم روی گوشت بود. متأسفانه دورتک چند روزه خوب می‌شه. دکس می‌دونن دارن چی کار می‌کنن. درمانگرها به دورتک رسیدگی می‌کنن و حالش خوب می‌شه.» به سمت من خم شد و ادامه داد: «ولی نشان دکس رو با خودش این سمت و اون سمت می‌بره تا این که اون‌قدر حماقت به خرج بده که دکس رو به یه مبارزه واقعی دعوت کنه و شکست بخوره و تن بدون سرش درحالی‌که نشان‌های دکس رو روی خودش داره توی آتش بسوزه. قصد دکس این بود. این مجازات اون برای توهین کردن به مسابقات بود، مجازاتی بود که شنیدم دکس قصد نداشت برای اون اعمال کنه. احتمالاً به خاطر این بوده که شما اون‌جا بودین، ولی دورتک اون قدر بی‌عقل بوده که رسماً اون رو درخواست کرده. و فرصت به دکس داده شد و ایشون هم همون‌طوری که دیشب دیدین هیچ تردیدی برای اعمال کردن مجازات از خودشون نشون نمی‌دن.»

اوه بله. من دیشب شاهد بودم.

گال چیزی را به من زمزمه کرد، قبلاً هم این را شنیده بودم، شامل کلمه لیناس می‌شد، که فهمیده بودم یعنی چشم‌ها، بنابراین چشم‌هایم را بستم و او موهایم را با یک سطل آب گرم دیگر آب کشید.

دییندرا چیزی به شینا گفت و من چشم‌هایم را باز کردم، آب را از چشمانم پاک کردم و گال چیزی را که شک داشتم یک جور حالت‌دهنده مو باشد، به موهایم مالید. دو صبح گذشته هم همین کار را کرده بود. کف نداشت ولی موهایم وقتی خشک می‌شدند، صاف و درخشان می‌شدند. یا شاید هم ماده روغنی که بعداً به موهایم می‌زدند چنین تأثیری داشت. شینا را دیدم که به سمت تیترو رفت که به طرف صندوق کوچکتری می‌رفت که جواهراتم را در خود داشت. به تیترو لبخند زد و هر دو با هم شروع به جستجو در آن کردند.

نگاهم به سمت دییندرا برگشت که داشت برای خودش قهوه می‌ریخت.

صدا زدم: «دییندرا؟»

حینی که داشت کمی شیر توی فنجانش می‌ریخت جواب داد: «بله عزیزم؟»

«هاهلا یعنی چی؟»

به سمت من برگشت و جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. هنگامی که جیکاندا داشت یکی از بازوهایم را کف مالی می‌کرد لبخند زد و گفت: «یعنی حقیقی، خالص. کلمه هر دو این معناها رو می‌ده.» صدایش کمی پایین‌تر رفت: «این هم توی اردوگاه دهان به دهان می‌چرخه. از دیشب بعد از مسابقات، شما دیگه راهنا داکشانا یا لنساهنا نیستین. بلکه راهنا داکشانا هاهلا و لنساهنا هاهلا هستین. داکشانا سرسی، این یعنی جنگجوها باور دارن که شما ملکه زرین واقعی و یه ماده ببر حقیقی هستین.» لبخندش پهن‌تر شد. «این خیلی خوبه.»

نه. نه. برای آن‌ها بد بود که این را باور کنند ولی آن‌ها باور داشتند که دکس قدرتمندترین جنگجوی افسانه‌ای بود و با آن چیزی که من دیده بودم، امکانش هم وجود داشت.

ولی من دختری از سیاتل بودم و دختری بودم که احتمالاً به همان سیاتل بازمی‌گشت. نه ملکه‌ای که افسانه‌ها می‌گفتند با پادشاهش می‌ماند و سلسله‌ای را آغاز می‌کرد.

گندش بزنند.

این فکر را از سرم دور انداختم، بعد از این‌که گال دوباره موهایم را آب کشید از دییندرا پرسیدم: «کاه فونا یعنی چی؟»

بدنش ناگهان بی‌حرکت ماند و سرش به سرعت به سمت من برگشت. به من خیره شد. بعد نگاهش گرم شد و لبخن گل و گشادی روی لب‌هایش نشست.

نجواکنان پرسید: «کاه فونا؟» چشمان گرمش شروع به برق زدن کردند.

«اوه…» توی چشمانش خیره شدم، حس کردم دلم پیچ و تابی رفت و قلبم سریعتر کوبید. «بله، کاه فونا.»

دییندرا پرسید: «پادشاهتون این‌طوری صداتون کردن؟» و حس کردم که نه تنها نگاه دییندرا که نگاه تمام زنان حاضر در چادر روی من بود.

نگاه سریعی که به آن‌ها انداختم مشخص کرد که حق با من بود.

آب دهانم را قورت دادم و به دییندرا نگاه کردم.

زیر لب گفتم: «بله دوبار.»

چشم‌های دییندرا آرام بسته شدند. آن‌ها را باز کرد، به سمت دخترش برگشت و دو انگشتش را بالا گرفت.

شینا جیغ ذوق زده‌ای کشید.

پرسیدم: «چیه؟» دییندرا به من نگاه کرد، هنوز هم نیشش باز بود. با اصرار بیشتری پرسیدم: «چیه؟»

«داکشانا سرسی، این یعنی دلبرم. یا اون طور که توی سرزمین من معنیش می‌کنن یعنی شیرینم یا عشق من یا عزیز دلم.» همان‌طور که لیوانش را نگه داشته و نگاهش را در چشمان من دوخته بود که در وان آب گرم و معطر و پر از برگ گل نشسته بودم و شوکه در چشمانش نگاه می‌کردم به سمتم آمد. شکمم دیگر پیچ و تاب نمی‌خورد… بلکه مثل قلبم گرم بود. گندش بزنند! «جنگجوها از این حرف‌ها نمی‌زنن» کنار وان ایستاد و به من نگاه کرد، سرش را تکان داد و با ملایمت گفت: «نه، حقیقت نداره. از این حرف‌ها می‌گن ولی به ندرت و وقتی چنین چیزی می‌گن واقعاً ارزشمنده. سریم من توی بیست و دو سالی که شوهرم بوده سر جمع ده بار به من گفته کاه فونا. من شمردمشون. هر بار رو کاملاً به یاد دارم و هر بارش برام مثل یه گنجه.»

 

به او نگاه کردم و پلک زدم.

وای. خدای. من.

نجوا کرد: «حقیقت داره. تواناترین و قدرتمندترین جنگجوها می‌تونن فقط با یه نگاه توی رژه عاشق عروس‌هاشون بشن.»

وای گندش بزنند.

«دییندرا-»

حرفم را قطع کرد و نجواکنان گفت: «این برای دکس ما یه نعمته. برای مردمش و برای شما.»

وای گندش بزنند!

«دییندرا-»

لبه چادر کنار رفت، از جا پریدم و آب به اطراف پاشید، دییندرا چرخید و چشمانم به لهن افتاد که خم شده بود تا وارد چادر شود.

قلبم دوباره گرم شد و جای دیگری هم گرم شد.

گندش بزنند!

نگاهش در چادر و روی افرادی که داشتند من را تمیز می‌کردند، چرخید و تشرزنان چیزی به تیترو گفت. او با عجله دست روی سینه گذاشت و بعد به سمت دییندرا برگشت و چیز دیگری گفت. زن سر تکان داد و تعظیم کوچکی کرد و چیزی در جواب گفت. تیترو با ظرف سفالی در دار بزرگی به سمتش دوید. دکس آن را از تیترو گرفت، تشر زنان چیز دیگری به او گفت و سرش را به سمت من تکان داد. تیترو سرش را جنباند و لهن بدون این‌که چیزی به من بگوید یا نگاهی به سمتم بیندازد پشت کرد و لبه چادر را کنار زد و با قدم‌های بلند رفت.

به دهانه چادر خیره شدم.

بعد نگاهم به سمت دییندرا برگشت که لبخندزنان به دهانه چادر نگاه می‌کرد.

«اوه… دییندرا، فکر نمی‌کنم این عشق باشه.» به آن طرف اشاره کردم. «حتی یه نگاه درست و حسابی هم به من ننداخت. امروز صبح ندیدمش و حتی یه کلمه هم به من نگفت.»

دستش را جلوی صورتش تکان داد و انگار که این توضیح کافی باشد، گفت: «ایشون یه جنگجو هستن.»

جواب دادم: «این شوهرمه که سعی داری متقاعدم کنی عاشقمه.» نگاهش به سمت من برگشت.

«اون یه شوهره، یه پادشاهه، یه مرده ولی بالاتر از همه این‌ها ملکه من، همیشه این رو به یاد داشته باشین، بالاتر از همه این‌ها ایشون… یه… جنگجو هستن.»

نمی‌دانستم این یعنی چه ولی می‌دانستم که مهم بود. فرصتی هم برای پرسیدن پیدا نکردم چون گال به شکلی که نشان می‌داد وقت بیرون رفتن از وان بود، شانه‌ام را لمس کرد.

دییندرا این را دید و پشت کرد تا به من فضای خصوصی بدهد، چشم‌های شینا به سمت صندوق جواهرات برگشت و دییندرا سر راهش به سمت میز گفت: «وقت زیادی نداریم و کارهای زیادی برای انجام دادن هست. دیگه گپ و گفت کافیه. باید شما رو برای مراسم انتخاب آماده کنیم.»

از توی وان بلند شدم. پکا بلافاصله بعد از این‌که از وان بیرون رفتم، تکه پارچه‌ای برای جذب کردن آب به دورم پیچید.

هنگامی که بیرون از وان رفتم، به این نتیجه رسیدم که این آخرین قدم خودم بود. چون از قدم بعدی که برمی‌داشتم، هر کاری که می‌کردم، با عنوان ملکه لهن انجام می‌شد.

باید می‌دیدم قدم بعدی چه بود.

بعد هر هفت زن تمام تلاششان را کردند تا برای نشستن در کنار پادشاهم در مراسم انتخاب جنگجویانش آماده شوم.
***

داشتیم از درون اردوگاه می‌گذشتیم و من با توجه به عجله و دستپاچگی مردم می‌توانستم بگویم مراسم نزدیک بود و این اتفاق بزرگی بود و آن‌ها نمی‌خواستند از دستش بدهند.

نگاه‌های زیادی را به خودم جلب می‌کردم و این غافلگیر کننده نبود. تا آن‌جایی که من می‌دانستم آن‌ها این‌جا آینه نداشتند ولی هیچ شکی نداشتم که محشر به نظر می‌رسیدم و کاملاً شبیه ملکه‌ها شده بودم.

یک ملکه زرین.

برای من یک سارونگ ابریشمی انتخاب کرده بود، رنگش طلایی بود با ترکیبی از رنگ سفید. نیم‌تنه بندی‌ام هم سفید خالص بود. سینه‌ریز زنجیری طلای زیبایی به گردنم بسته بودنم که تقریباً تمام سینه‌‌ام را پوشانده بود و با گوشواره‌های آویزی‌ خیلی بلندم که تقریباً به شانه‌هایم می‌رسیدند هماهنگ بود. النگوهایی در دست داشتم که تقریباً از مچ تا آرنجم را پوشانده بودند و بازوبندهای طلا هم داشتم. هر دو همان‌هایی بودند که شب مراسم عروسی بسته بودم. همین‌طور کمربندی پهن ساخته شده از صفحه‌های گرد طلا به کمرم بسته شده بود که از آن‌ هم یک ردیف دیگر صفحه‌های گرد طلایی آویزان بود و با هر حرکتم جلنگ جلنگ صدا می‌دادند. چرم صندل‌های بند دار و پاشه کوتاهم هم به رنگ طلایی بود. سایه چشم طلایی هم در پشت پلک‌هایم و مداد چشم طلایی تیره هم به دور چشمانم کشیده شده بود و از گونه‌ها تا شقیقه‌هایم را هم پودر طلا پاشیده و ماده چربی به رنگ هلویی به لب‌هایم مالیده بودند. حتی روی موهای مواج و حلقه‌حلقه‌ام پودر طلا داشتم که باعث می‌شدند موهایم بدرخشند. و انگار این‌ها کافی نبودند، یک دوجین سنجاق طلایی در بین موهایم داشتم که آن را شبیه به یک سینه‌ریز طلایی کرده بود.

و دور پیشانی‌ام هم پرهای طلایی بسته شده بود. آن شب اولی که تیترو آن را دور سرم بسته بود حق داشتم. پرها درخشان بودند، در شب دقیقاً به همان اندازه زیر نور خورشید می‌درخشیدند. پرهای باریک ولی محشری بودند و زیبایی محضی داشتند. باحال‌ترین چیزی بود که در کل زندگی‌ام دیده بودم.

واقعاً همین‌طور بود. هنگامی که تیترو در حال بستن انتهال آن‌ها در پشت سر و زیر موهایم بود، دییندرا برایم توضیح داد که آن تاج ملکه کورواکی من بود.

و تاج خیلی خوبی هم بود. یک تاج جواهرنشان بزرگ نمی‌توانست بهتر از این پرهای طلایی باشد. به هیچ وجه.

با این ظاهر کشنده‌ام احساس می‌کردم آماده روبه‌رو شدن با مردم کورواک هستم ولی حتی اگر آن لباس‌های زیبا را هم به تن نداشتم آن پرهای طلایی‌ام همان حقه را می‌زد.

توسط جنگجوهایی همراهی شدیم. دو جنگجو در جلو و دو جنگجوی دیگر در پشت سر. آن‌ها به چادر آمده، لبه چادر را کنار زده و غریده بودند: «وایای، بوه.» که دییندرا به من گفته بود این یعنی: «حالا بیاین.» (هرچند خودم این را متوجه شده بودم.)

و ما یعنی من و دییندرا به همراه شینا و جنگجوهایی که در پس و پیش‌مان قدم برمی‌داشتند بیرون رفته بودیم و به سرعت در بین اردوگاه قدم برمی‌داشتیم و به سمت سکوی شاه‌نشین می‌رفتیم.

به دییندرا گفتم: «پشت سر هم یادم می‌ره بپرسم. من باید یه تازه عروسی به اسم ناریندا رو پیدا کنم.»

سرش به سمت من چرخید و دستش را روی دستم که به دور تای آرنجش قرار داشت، گذاشت و پرسید: «می‌بخشید عزیزم؟»

توضیح دادم: «باید یه عروسی به اسم ناریندا رو پیدا کنم. اون بهم کمک کرد، ما توی شکار با هم بودیم. از اون موقع دیگه ندیدمش. می‌خوام مطمئن بشم حالش خوبه و سری بهش بزنم.» دییندرا سر تکان داد.

«از سریم می‌پرسم که ببینم می‌تونه ناریندای شما رو پیدا کنه یا نه.»

جواب دادم: «ممنونم، یا منظورم اینه که شاهشا.»

لبخندزنان تأییدش را نشان داد، بعد نگاهش از روی شانه‌ام به پشت سرم دوخته و ریز شدند.

از روی شانه‌ام به پشت سر نگاه کردم و مردی را دیدم. محلی نبود بلکه مردی بود با موهای بور، کلاهی روی سرش بود، چشمانش آبی بودند و لباس‌هایش مدل قدیمی بودند. بلوز سفید با توری‌هایی بر روی یقه‌اش، (از آن لباس‌هایی که حسابی نیاز به شستن داشتند.) شلوار قهوه‌ای مایل به زرد و چکمه‌های قهوه‌ای به تن داشت و یک کمربند چرمی که پایین کمرش و روی پهلوهایش بسته شده بود و چاقوی زشتی هم به آن وصل بود.

نگاهش به روی نگهبان‌های پیش روی‌مان حرکت کرد، بعد به دییندرا افتاد و پس از آن به من، داشت در کنار ما راه می‌رفت و داشت این کار را با هدفی انجام می‌داد.

نگاهش که به من افتاد نجوا کرد: «داکشانا.»

بله او داشت به عمد و با هدفی که در سر داشت در کنار ما راه می‌رفت.

نگهبانی در پشت سر ما غرید: «وی‌یو.» مرد از روی شانه‌اش به او نگاه کرد و حرف مسالمت‌آمیزی به نگهبان گفت. حس کردم دست دییندرا به دور دستم محکم شد و بعد مرد به سمت من برگشت.

به من گفت: «من مردی از سرزمین شما هستم.» پلک زدم و سرعت قدم‌هایم کند شدند.

پرسیدم: «از سیاتل هستی؟» قلبم توی گلویم می‌تپید ولی مرد با تعجب پلک زد.

جواب داد: «اوم… نه، سرزمین میانی.»

نگهبان پشت سرمان دوباره غرید: «وی‌یو.» این بار کمی بی‌صبرانه‌تر و بسیار ترسناک‌تر بود مرد نگاه سریعی به سمت نگهبان انداخت، حالت و رفتارش مصرانه‌تر شد.

دییندرا هشدار داد: «دکس خوششون نمی‌آد که با عروسشون صحبت کنین. ایشون از سرزمین شما نیستن، اهل سرزمین دیگه‌ای هستن ولی الان دیگه کورواکی و ملکه ما هستن. به شما نصیحت می‌کنم دور شید.»

مرد دییندرا را نادیده گرفت، کاری که ابداً از آن خوشم نیامد و نگاهش را روی من نگه داشت.

مرد گفت: «گفته می‌شه به سختی خودتون رو تطبیق می‌دین.»

دییندرا تشرزنان جواب داد: «مشکلی ندارن.»

مرد دوباره او را نادیده گرفت و با من حرف زد و گفت: «با پادشاهتون جنگیدین.»

خواستم جواب بدهم: «من-» ولی دییندرا توی حرفم پرید.

«ایشون یه ملکه جنگجو هستن. ملکه جنگجو روحی آتشین داره. این یه افسانه‌ست. دور شو.»

سکوی شاه‌نشین در حال نزدیک شدن بود و نگاه مرد به سمت آن رفت، ترسی که نتوانست پنهانش کند، روی صورتش نقش بست و جنگجو دوباره غرید: «وی‌یو!» و نگاه مرد به سرعت به سمت من برگشت.

چشمانش عمیقاً در چشمانم نگاه کردند و با پافشاری گفت: «اسم من جفریه داکشانا و یادتون باشه که من یه دوستم.»

احساس کردم ابروهایم در هم گره خوردند و ناگهان دیگر هیچ جنب و جوشی در اطرافمان نبود چون از بین جمعیت خارج و وارد محدوده سنگی و خلوت جلو سکوی شاه‌نشین شدیم.

نوشته رمان تبار زرین پارت 11 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت 10 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-10/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-10/#respond Fri, 21 Feb 2020 15:06:40 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1647   لهن روی یک زانو پایین آمد تا کمر دورتک را به زمین بزند و سریع یک پایش را حرکت داد تا زانویش را با هدف از کار انداختنش روی بازوی او بگذارد. هنگامی که کل بدنش را به سمت پاهای دورتک برگرداند، ساق پای دیگرش را روی گردن دورتک گذاشت. لگدی که دورتک زد …

نوشته رمان تبار زرین پارت 10 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

لهن روی یک زانو پایین آمد تا کمر دورتک را به زمین بزند و سریع یک پایش را حرکت داد تا زانویش را با هدف از کار انداختنش روی بازوی او بگذارد. هنگامی که کل بدنش را به سمت پاهای دورتک برگرداند، ساق پای دیگرش را روی گردن دورتک گذاشت. لگدی که دورتک زد را دفع و دست در لنگ مرد کرد و چاقوی کوچکی را از غلافش بیرون کشید.

تمام تشویق‌ها بلافاصله خاموش شد و من دوباره بلند شدم و ایستادم، انگشتان هر دو دستم روی دهانم قرار گرفتند.

هیچ کدام از جنگجوهای دیگر سلاح با خود نداشتند. همه آن‌ها از مشت‌ها، پاها و قدرت بدنی‌شان استفاده می کردند… نه فولاد.

لهن پاهایش را از روی دورتک برداشت ولی سریع برگشت و او را دوباره روی زمین نگه داشت. یک دستش گلوی او را گرفت و دست دیگرش نوک چاقو را در یک سانتی‌متری نزدیک چشم او نگه داشت.

بعد چیزی را در صورتش غرید.

تنها جواب دورتک خرخر در حال خفه شدن بود. لهن داشت خفه‌اش می‌کرد. صورت دورتک بنفش شد و رگ‌های شقیقه‌اش بیرون زدند.

لهن دوباره همان‌ حرف‌هایی که غریده بود را تکرار کرد.

دورتک به تقلا برای نفس کشیدن ادامه داد. دست‌هایش بدون هیچ تأثیری بازوی لهن را هل دادند و پاهایش لگد پراندند.

لهن دوباره حرف‌هایی که غریده بود را تکرار کرد.

دورتک صداهای خفه‌ای از خودش در آورد.

چاقو مثل برق حرکت کرد و هنگامی که دورتک زوزه‌ای سر داد، خون صورتش را پوشاند.

 

به نفس‌نفس افتادم، قدمی به عقب برداشتم و به نیمکت خوردم و ایستادم.

لهن روی پاهایش ایستاد، چاقو را پایین انداخت که روی سینه دورتک فرود آمد. کمانه کرد و با صدای تلق تولوقی روی زمین سنگی افتاد.

لهن به او نگاه کرد و تفی به سمتش پرت کرد، آب دهانش روی شانه دورتک فرود آمد.

بعد برگشت و به سمت من راه افتاد.

حرکتش را تماشا کردم، بدنم به لرزه افتاد و بعد دورتک را دیدم که بلند شد. هنوز هم سرفه می‌کرد و با دیدن زخم عمیق، دهان باز کرده و منحنی که لهن از شقیقه تا گونه‌اش و از آن‌جا تا لب‌هایش حک کرده بود، خشکم زد.

نجوا کردم: «لهن.» و دورتک خم شد، چاقو را از روی زمین قاپید و صاف ایستاد و من فریاد زدم: «لهن!»

دورتک حمله کرد و لهن انگار نه انگار که نامش را صدا و به خطر غریب‌الوقوعی اشاره کرده باشم، انگار که پیشنهاد داده باشم که شاید بخواهد از روی شانه‌اش نگاهی به جنگیدن دو پروانه زیبا بیندازد، به سمت او برگشت. بعد دستش بالا آمد، مچ دست دورتک را که چاقو را نگه داشته بود، گرفت و از آن برای چرخاندن او استفاده کرد و با ساعد دست دیگرش گلوی او را اسیر کرد. بعد لهن دورتک را به سمت عروسش برگرداند. از چاقویی که هنوز توی دست دورتک بود استفاده کرد تا خراش دیگری رویش بیندازد، عمیق و بلند، از سینه تا پایین و جایی در نزدیکی پایین‌تنه‌اش و بعد دست دورتک را حرکت داد و چاقو را توی پهلویش فرو کرد.

دورتک از درد غرید و زانوهایش ضعف و از زیر بدنش در رفتند.

لهن چاقو را بیرون کشید، دورتک را رها کرد تا در حالی که دستش روی زخمش بود، روی زانوهایش بیفتد. خون روی چاقو را روی لنگش پاک کرد و چاقو را کناری انداخت.

برگشت و با قدم‌های بلند به سمت من آمد.

هنگامی که او به سمت من آمد، سعی کردم به عقب قدم بردارم ولی نزدیک بود به نیمکت برخورد کنم و بیفتم. سعی کردم با عدالت خشونت‌باری که شوهرم از خود نشان داده بود، کنار بیایم. شاید عادلانه بود ولی باز هم من را به حد مرگ ترسانده بود.

پاهای بلندش او را در عرض چند ثانیه به من رساندند. بازویم را گرفت، پشتش را به من کرد، من را بالا کشید و هنگامیکه دستم را به دور گردن خودش می‌پیچید، پاهایم ناخودآگاه به دور پهلوهایش پیچیده شدند. سپس با قدم‌های بلند از چادر خارج شدیم.

خب. حدس می‌زدم این یعنی مسابقات تمام شده بودند.

هورا!
***

به لهن که روی یکی از صندلی‌های توی چادرمان نشسته بود تشر رفتم: «بی‌حرکت بمون.» وقتی داشتم سعی می‌کردم لب پاره شده‌اش را با دستمال کف داری که موفق شده بودم برای تیترو توضیحش بدهم، تمیز می‌کردم مرتباً سرش را عقب می‌کشید.

هنگامی که سعی کردم دوباره خون را پاک کنم، نگاهم را از نگاه خشمگینش برداشتم.

سرش را دوباره کشید.

هیس‌هیس‌کنان گفتم: «لهن! بی‌حرکت بمون!»

بی‌حرکت نماند. دستمال را از دستم بیرون کشید و آن را روی میز انداخت، از روی صندلی بلند شد و شانه‌اش را روی شکمم گذاشت و بلندم کرد.

هنگامی که توی هوا بلند شدم، هوای توی ریه‌هایم را بیرون دادم و بعد هنگامیکه من را روی تخت انداخت و خودش هم به رویم خیمه زد دوباره جریان دیگری از هوا را به بیرون دمیدم.

نفس‌بریده به او چیزی گفتم که معنایش را نمی‌فهمید: «لهن، باید زخم روی لبت رو تمیز کنیم.» و واضح بود که اصلاً قصد نداشت بنشیند و بگذارد من زخمش را تمیز کند. همان اولش هم معجزه بود که توانسته بودم او را بنشانم. فقط پنج دقیقه پیش بود و من نمی‌دانستم چطور آن کار را کرده بودم.

دستش در بین بدن‌هایمان پایین رفت و یک سمت سارونگی که به تن داشتم را کنار زد.

می‌دانستم داشتم به کدام سمت می‌رفتیم.

«لهن-»

غرید: «رایلو.»

«لهن! لبت!»

لب خونینش (و آن لبی که خونی نبود با هم جفت شدند) و روی لب‌های من نشستند. «رایلو، سرسی.»

هنگامی که دستش را روی پوست پهلویم کشید، چپ‌چپ توی چشم‌هایش نگاه کردم.

گندش بزنند، حس خوبی داشت.

غریدم: «خیلی‌خب، رایلو. رایلو می‌کنم. حالا هر معنای کوفتی که داره.» نگاهش نرم شد و دستش را از روی پهلویم برداشت.

دستش به سمت صورتم آمد، جایی که انگشت شستش روی چانه و بقیه انگشتانش به لب‌هایم فشرده شدند.

با صدای آرامی گفت: «رایلو.»

آه. رایلو.

دستش از روی دهانم برداشته شد.

نجوا کردم: «ساکت.»

تکرار کرد: «ساکت.»

«رایلو.» دوباره تکرار کردم و او چنان سرش را تکان داد که انگار نمی‌دانست باید با من چه کار کند. (شاید هم چون به خاطر این بود که به من گفته بود ساکت باشم و من به صحبت کردن ادامه می‌دادم.) ولی تأیید کرد: «رایلو.»

با ملایمت گفتم: «باشه.»

دستش روی بازویم سُر خورد و پایین رفت، دستم را گرفت و بعد آن را بین پاهایش کشید و زیر لُنگش برد. بعد انگشتانم را روی پایین‌تنه‌ سفتش گذاشت.

وای. عجب.

همان‌طور که در زیرش پیچ و تاب می‌خوردم لب‌هایم را گزیدم.

دوباره سرش را طوری تکان داد که انگار نمی‌دانست با من چه کار کند، دستش دستم را به روی پایین‌تنه‌اش رها کرد و بعد سر وقت لباس زیر من رفت.

باشه، اشتباه می‌کردم، می‌دانست با من چه کار کند.

بنابراین وا دادم و گذاشتم هر کاری که می‌خواست بکند.

پایان فصل

 

فصل هشتم
جنگجوهای جدید

تالاپِ افتادن چیز نرم و سنگینی را احساس کردم و چشمانم باز شدند.

لحظه‌ای که چشمانم باز شدند، یک پنجه پشمالو را دیدم و کوبیده شدن آرام آن را روی گونه‌ام احساس کردم.

گوست میو کشید: «لولا.» به بچه‌ام لبخند زدم و او را در آغوش گرفتم و به خودم چسباندمش.

خودش را پیچ و تاب داد و آزاد کرد و بعد غلت زنان روی تخت جست و خیز کرد. کمی روی تخت و بیشتر بپر بپرهایش هم روی من بود.

به آن سمت تخت نگاه کردم.

لهن رفته بود.

این اولین باری بود که در این دنیا بدون او از خواب بیدار می‌شدم.

نه، صحیح‌ترش این بود که این اولین باری بود که او من را بیدار نکرده بود.

و خب باز هم در این دنیا از خواب بیدار شده بودم.

طاق‌باز دراز کشیدم و ملحفه را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم و حینی که گوست این طرف و آن طرف می‌پرید و به همه چیز چنگال می‌کشید، به سقف چشم دوختم. هر بار که دستم به او می‌رسید می‌خاراندمش و نوازشش می‌کردم ولی او همین‌طور به بپربپرش ادامه می‌داد.

ذهن من هم داشت به این‌طرف و آن طرف می‌پرید.

یک، داشتم به قدم برداشتن در این دنیا ادامه می‌دادم. دو، اصلاً نمی‌دانستم چطور به این دنیا آمده بودم. سه اصلاً نمی‌دانستم کی به خانه فرستاده خواهم شد. چهار اصلاً نمی‌دانستم که آیا به خانه فرستاده خواهم شد یا نه. پنج، حالا دیگر نمی‌دانستم چه حسی در این مورد دارم.

 

دو روز پیش، حاضر بودم برای برگشتن به خانه التماس کنم، قرض کنم، دزدی کنم و یا حتی آدم بکشم. شوخی نیست. حاضر بودم هر کاری، هر کاری انجام بدهم که من را از این‌جا ببرد.

ولی حالا، با دییندرا وقت گذرانده بودم، با شینا و دخترها. گوست را داشتم، یک بچه ببر سفید بود که من را به شکل دیوانه‌واری لولا صدا می‌کرد. بازارچه جالب بود. لب‌هایم محشر بودند. جنگجوها من را تأیید می‌کردند و یک ملکه بودم و جداً این آدم را سر ذوق می‌آورد.

با این‌که به شدت دیوانه‌وار به نظر می‌رسید، مردی که به من نزدیک بود، باعث می‌شد لبخند بزنم و آن‌قدر دلنشین من را به روی پشتش به این سو و آن سو می‌برد و اجازه داده بود گوست را داشته باشم و حالا هر چیزی بود که در آن سه روز اول نبود، در واقع حالا به معشوقی تبدیل شده بود که من هیچ وقت در کل زندگی‌ام نداشتم.

نیازی نیست به این اشاره کنم که او زیبا بود.

حالا کم‌کم احساس می‌کردم ارتباط عجیبی با او دارم که هیچ معنایی نداشت ولی می‌دانستم وجود دارد، احساس می‌کردم. آن ارتباط کشش عجیب و آتشینی داشت و من را می‌ترساند چون درکش نمی‌کردم، هیچ معنایی برایم نداشت بنابراین تصمیم گرفتم در اعماق وجودم دفنش کنم.

همان زمانی که داشتم او را تماشا می‌کردم، بدون این‌که پلک بزند صورت مردی را خراشاند و بعد به او چاقو زد. من را شکار کرده بود. بدون هیچ مشکلی به من تجاوز کرده و بعد با این‌که می‌دانست نمی‌خواستم و اصلاً آمادگی پذیرفتنش را نداشتم، بارها من را از آن خود کرده بود.

 

هنوز هم با این‌که من را می‌ترساند، در عین حال من را مسحور خودش می‌کرد و به سمت خودش می‌کشید.

و من لبخند شوهرم را دیده بودم. خندیدنش را دیده بود و هر دو خوب به نظر می‌رسیدند.

یک شوهر داشتم که این خودش خیلی عجیب بود.

ولی شوهرم هنوز من را نبوسیده بود (حتی دیشب.)

از عجیب هم عجیب‌تر این بود که من واقعاً دلم می‌خواست شوهرم من را ببوسد. می‌خواستم این کار را با تبحر انجام بدهد، بدجور این را می‌خواستم. خیلی،‌ وحشتناک می‌خواستمش.

کاملاً… از پا افتاده بودم!

آن‌جا روی تخت‌مان دراز کشیده و برای اولین بار بدون او بیدار شده بودم، باید می‌پذیرفتم که به خاطر نبودش احساس ناامیدی می‌کردم.

مزخرف بود.

دلم نمی‌خواست توی این دنیا گیر بیفتم. مرا می‌ترساند، تمدنی که در آن گیر افتاده بودم نه، ولی هر قدرتی که باعث شده بود در این‌جا گیر بیفتم من را می‌ترساند. باید اعتراف می‌کردم که بخش‌هایی از این اتفاق جالب بود و بعضی‌هایش حتی باحال بودند ولی کل قضیه من را به حد مرگ می‌ترساند.

برای بابایی‌ام هم نگران بودم. نگران بودم که او وحشت کرده و به دنبالم بگردد.

بابایی‌ام یک همسر از دست داده و حالا هم دخترش گم شده بود. عاشق مامانم بود، بارها و بارها به من گفته بود که آن‌ها حسابی با هم جور و برای همدیگر ساخته شده بودند. قرار می‌گذاشت و مرد خیلی جذابی هم بود ولی هیچ وقت به هیچ کدام از زن‌هایی که توی زندگی‌اش بودند خیلی نزدیک نمی‌شد. هیچ کس نمی‌توانست جای مادرم را بگیرد، این را می‌دانستم. هیچ وقت این را نگفته بود ولی من می‌دانستم.

و عاشق من بود، کاملاً و با تمام وجود و به خاطر ناپدید شدنم از نگرانی بیمار می‌شد.

نگران دوست‌هایم که می‌دانستم برایم نگران می‌شدند، هم بودم. برای وضعیت دفتر هم نگران بودم، خدا می‌دانست که آن رفقا اصلاً نمی‌دانستند وسایل‌ها کجا بودند، همه چیز را به هم می‌ریختند و چنان هم این کار را می‌کردند که برای من یک سال طول می‌کشید تا همه چیز را دوباره به آن شکلی که دوست داشتم برگردانم.

نمی‌دانستم چه کار باید بکنم ولی در عین حال به خاطر این‌که هیچ کاری نمی‌کردم هم عذاب وجدان داشتم. و به خاطر این‌که در این‌جا خندیده بودم، لبخند زده بودم، تشویق کرده بودم، با مردی رابطه‌ داشتم و از آن لذت می‌بردم و برای خودم یک حیوان دست آموز گرفته بودم، عذاب وجدان داشتم.

رو به چادر گفت: «دارم چی کار می‌کنم؟» گوست بالا پرید و چهار دست و پا روی سینه و شکمم فرود آمد. غریدم، بعد نخودی خندیدم و باوزهایم را به دور گوست که خودش را پیچ و تاب می‌داد پیچیدم. همان موقع صدای کنار زده شدن لبه چادر را شنیدم.

سر برگرداندم و دخترها را دیدم که وارد شدند، تیترو مستقیم به سمت من آمد، جیکاندا وان را با خودش می‌کشید، گال، بیتس و پکا هم با سطل‌های آب گرمی که از آن‌ها بخار بلند می‌شد به دنبالش رفتند. صورت‌هایش لبخند می‌زد ولی حرکاتشان تند و زیر فشار بود.

وای خب.

هر دم از باغ بری می‌رسد.

تیترو به سمت من آمد، گوست را از روی سینه‌ام قاپید و او را روی پاهایش به روی زمین گذاشن. بعد ملحفه را یک دفعه از رویم کنار کشید و هنگامی که به خاطر این کارش هُل کردم، به من لبخند زد و چند ثانیه بعد با رب‌دوشامبرم برگشت.

 

قدم اول، از جا بلند شوم.

هنگامی که شنیدم کسی گفت: «پویاه!» و لبه چادر کنار زده شد و دییندرا و شینا که لباس‌های کورواکی به تن داشتند وارد شدند، پشت میز نشسته بودم و قدم بعدی‌ام را برمی‌داشتم که خوردن صبحانه‌‌ای بود که تیترو به من می‌داد. داشتم پَشن‌فروت و حبوباتی مخلوط شده با پنیر خامه‌ای شیرین شده و قهوه می‌خوردم.

«سلام.» به آن‌ها لبخند زدم، شادی و هیجان‌زدگی آن‌ها روی من هم تأثیر گذاشت.

دییندرا با خوشی فریاد زد: «باورتون نمی‌شه چه اتفاقی افتاده، داکشانا سرسی!» حتی منتظر نماند جواب بدهم. کف دستانش را به هم کوبید و فریاد نصفه و نیمه ذوق زده‌ای کشید. «دکس برای سریم خبر فرستادن! می‌خوان من مترجم شما باشم! معرکه نیست؟»

به او چشم دوختم، شینا با خوشحالی به مادرش لبخند زد و بعد دییندرا دست دخترش را گرفت و همان‌طور که وراجی می‌کرد به سمت صندوق‌ها رفت.

باید عجله کنیم. مراسم خیلی سریع داره نزدیک می‌شه و برای آماده کردن شما کارهای زیادی برای انجام دادن هست.» از کنار یک صندوق بلند شد و صاف ایستاد و با چشم‌هایی که از خوشحالی می‌درخشیدند به سمت من چرخید. دست‌هایش را به هم کوبید و با ذوق گفت: «و من کنار ملکه‌م روی شاه‌نشین می‌ایستم و ترجمه می‌کنم!» دوباره به سمت صندوق‌ لباس برگشت. کنارش و پهلوی شینا که از قبل داشت توی آن را می‌گشت زانو زد. «باید به شما بگم داکشانا سرسی، این کار من رو به شدت خوشحال می‌کنه. سال‌ها پسرهام برای تمرین و آموزش می‌رفتن. و شینا هم دیگه یه بچه نیست. با دوست‌هاش به گشت و گذار می‌ره و درس می‌خونه. سریم هم سرش با آموزش دادن به جنگجوهاش گرمه و من به ندرت می‌بینمش. خیلی تنهام، خیلی زیاد و گاهی اوقات پیدا کردن کاری برای انجام دادن خیلی سخت می‌شه.» سرش به سمت من چرخید. «و حالا یه کاری برای انجام دادن دارم و این کار خیلی مهمیه که مترجم ملکه‌مون باشم!»

* پشن‌فروت: میوه گل ساعتی است. این گیاه در آب و هوای کوهستانی سانفرانسیسکو کشت می‌شود. م

 

لبخند زد و من هم در جواب به او لبخند زدم. نمی‌‌توانستم خودم را کنترل کنم، هیجان او روی من هم تأثیر گذاشته بود.

بعد جیکاندا جلو آمد، دستم را گرفت و من را آرام کشید. همان‌طور که فنجان قهوه‌ام را برمی‌داشتم بلند شدم و ایستادم و پیش از آن‌که فنجانم را پایین بگذارم جرعه‌ای از آن خوردم و اجازه دادم او من را به سمت حمام راهنمایی کند.

همان‌طور که به آن سمت چادر می‌رفتم، گفتم: «اوه… حرف از ترجمه شد. دیشب اتفاق‌هایی افتاد.»

دییندرا جیغ زد: «وای می‌دونم!» هنوز هم داشت توی صندوق‌ها را می‌گشت، شینا در کنارش یک سارونگ را بالا گرفت و به آن نگاه کرد. «همه اردوگاه دارن در موردش حرف می‌زنن. باز هم آفرین!»

پرسیدم: «آفرین به من؟» اجازه دادم جیکاندا رب‌دوشامبرم را در بیاورد و سریع قدم در آب کف آلود و گرم گذاشتم.»

دییندرا جواب داد: «این مدرک‌ بیشتری برای ملکه زرین بودن شماست.» سارونگی که شینا توی دستش نگه داشته بود را از دستش کشید و چندین چیز را با خودش تا تخت برد و روی آن ریخت. به سمت من برگشت و دست‌هایش را به کمر زد. من داشتم از آب گرم و کف‌آلود و گل برگ‌های معلق مانده در اطراف سینه‌ام لذت می‌بردم. «چطور اون کار رو کردین؟»

همان‌طور که سرم را به عقب خم می‌کردم و گال آب گرم روی موهایم می‌ریخت، پرسیدم: «چی کار؟»

پرسید: «زاکاه خوردین؟»

پلک زدم تا آب از روی چشمانم پاک شود و به سمت دییندرا برگشتم.

پرسیدم: «زاکاه؟»

نوشته رمان تبار زرین پارت 10 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-10/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت 9 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-9/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-9/#comments Thu, 20 Feb 2020 14:51:03 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1640   جنگجوهای زیادی آن‌جا بودند ولی نمی‌توانستم جنگجویی که ناریندا را تصاحب کرده بود، پیدا کنم. کاملاً هم مطمئن نبودم چهره‌اش را به یاد داشته باشم. آن‌جا هیچ زن دیگری به جز دو زنی که به سرعت این سمت و آن سمت می‌رفتند و با کوزه‌هایی لیوان‌های پوشیده شده از چرمی که مردها از آن …

نوشته رمان تبار زرین پارت 9 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

جنگجوهای زیادی آن‌جا بودند ولی نمی‌توانستم جنگجویی که ناریندا را تصاحب کرده بود، پیدا کنم. کاملاً هم مطمئن نبودم چهره‌اش را به یاد داشته باشم. آن‌جا هیچ زن دیگری به جز دو زنی که به سرعت این سمت و آن سمت می‌رفتند و با کوزه‌هایی لیوان‌های پوشیده شده از چرمی که مردها از آن می‌نوشیدند را پر می‌کردند، دیده نمی‌شد. یکی به سمت لهن دوید و لهن لیوان پری که زن به او تعارف کرده بود را پذیرفت. آن را روی لب‌هایش گذاشت جرعه خیلی بزرگی ازآن خورد. بعد صاف نشست و چشمانش را به دو جنگجوی در حال مبارزه دوخت.

زن پیش از این‌که عقب‌عقب دور شود هیچ نوشیدنی‌ای به من تعارف نکرد.

هوم. ظاهراً با نوشیدنی از زن‌ها پذیرایی نمی‌شد.

فهمیدم.

برای راحت‌تر بودن، بین پاهایش کمی جا به جا شدم و یک بازویم را روی ران لهن گذاشتم. نمی‌دانستم این کارم درست بود یا نه ولی متوجه شدم که اگر کار درستی نبود هم به زودی می‌فهمیدم.

او بازویم را کنار نزد بنابراین تکیه دادم و جنگجوهایی که فریاد می‌زدند، هلهله می‌کردند و پا می‌کوبیدند را تماشا کردم.

مردها، آن‌ها عاشق این جور چیزها بودند. رسماً دیوانه‌اش بودند.

بعد به مبارزها نگاه کردم. یکی از آن‌ها نزدیک بود بیفتد. این هم خوب بود و هم بد. خوب برای من چون به این معنی بود که این مبارزه داشت تمام می‌شد. بد برای او چون مسابقه هیچ ضربه فنی‌ای نداشت و به نظر می‌رسید که او شدیداً به چنین چیزی نیاز داشته باشد.

حق با من بود. پنج دقیقه بعد، او زمین خورده و بیهوش شده بود.

یک دقیقه بعد وقتی مبارز دیگر با خوشی به سینه خودش مشت می‌زد، دست‌هایش را در هوا بلند کرد، پاهای مثل کنده درختش را به زمین می‌کوبید و فریاد پیروزی سر می‌داد، مبارزه شکست خورده را بدون هیچ تشریفاتی روی زمین سنگی کشیدند و بردند. بعد جنگجوی پیروز لیوان چرمی نوشیدنی‌ای از خدمه‌ای در حال گذری گرفت و بیشترش را با یک جرعه سر کشید و بقیه‌اش را روی بدنش ریخت. سرش را تکان داد و خون، عرق و الکل به همه جا پاشید و دوباره فریاد کشید.

هورا.

«لنساهنا سرسی.» شنیدم لهن اسمم را صدا زد و من به عقب خم شدم و به او نگاه کردم.

«بله؟»

لیوانش را تا روی لب‌هایم بالا آورد و دستور داد: «گینگو.» برای فهمیدن منظورش نیازی به استاد بودن در زبانش نداشتم و می‌دانستم منظورش این بود که بنوشم.

دهانم را باز کردم و او لیوانش را کج کرد. متوجه شدم که داشت با کنجکاوی زیادی تماشایم می‌کرد.

چون داشتیم یک واقعه ورزشی را تماشا می‌کردیم، انتظار نوشیدنی‌ای مانند آبجو داشتم.

شبیه آبجو نبود. یک نوشیدنی قوی، جگرسوز و کاملاً خالص بود که گلویم را سوزاند و پایین رفت ولی مزه‌اش خیلی هم بد نبود. لیوانش را از جلوی دهانم برداشت و من لبخند دندان‌نمایی به او زدم.

گفتم: «کای آهنای سی.» لحظه‌ای به من خیره شد، چانه پوشیده از ریشش از تعجب عقب رفت و بعد سرش را عقب انداخت و نعره‌زنان قهقهه زد.

نمی‌دانستم چه چیزی این‌قدر خنده‌دار بود.

سرش پایین آمد، نگاهش در چادر چرخید و پیش از این‌که فریادزنان حرف بزند، مشتش چند بار به سینه‌اش کوبیده شد. «کاه لنساهنا آهنای سی!» بعد لیوانش را بالا گرفت و نوشیدنی از آن لب پر زد و ریخت، صدای نعره تشویق‌ها را شنیدم و سرم را با تأخیر برگرداندم تا ببینم نگاه تمام جنگجوها روی من بود. بعضی‌ها پا می‌کوبیدند. بعضی‌ها کف می‌زدند. همه هم در حال لبخند زدن بودند.

جنگجویی فریاد کشید: «لنساهنا هاهلا!» و همه آن‌ها دوباره شروع به هلهله و تشویق کردند.

حس کردم لهن پشت سرم را لمس کرد، سرم را بلند و دوباره به او نگاه کردم و او لیوان را دوباره جلوی لب‌هایم نگه داشت. با ملایمت دستور داد: «گینگو کاه فونا.» بعد لیوان را کج کرد و من جرعه دیگری نوشیدم. وقتی لیوان از دهانم فاصله گرفت جنگجوها دوباره تشویق کردند و لهن لبخندی به من زد. نجوا کرد: «هاهلا.» هنوز هم لبخند می‌زد.

تکرار کردم: «هاهلا.» اصلاً نمی‌دانستم چه گفته بودم ولی به خاطر این‌که توانسته بودم چیزی بگویم که او همان‌طور به من لبخند بزند خوشحال بودم.

چیزی که می‌خواستم گرفتم ولی او چیزی بهتر به من داد. لبخندش پهن‌تر شد و دندان‌های سفید کورکننده‌اش را به نمایش گذاشت.

هنگامی که دو جنگجوی دیگر به میدان آمدند، سرش را بلند کرد و توجهش را به آن‌ها معطوف کرد.

من هم به خودم لبخند زدم و برگشتم. با خودم فکر کردم، خیلی‌خب، خیلی هم بد نبود.

جنگجوها بدون هیچ سر و صدا و هیاهویی سر وقت همدیگر رفتند. بلافاصله متوجه شدم کاری که می‌کردند شبیه ورزش بوکس دنیای خودم نبود. البته من خیلی هم مسابقه بوکس تماشا نمی‌کردم ولی اولاً که این رفقا دستکش نداشتند. ثانیاً هیچ داوری هم در کار نبود. علاوه بر این‌ها فکر نمی‌کنم بوکسورها اجازه گلاویز شدن، لگد انداختن، هدف گرفتن کشاله ران (که گاهی هم ضربه به هدف می‌خورد.) و کارهایی مثل این را داشته باشند.

این کار ‌آن‌ها بی‌رحمانه نبود، بلکه وحشیانه بود.

و در این مسابقه، بلافاصله یک جنگجوی مورد علاقه پیدا کردم. نمی‌دانستم چرا، فقط از او خوشم می‌آمد. شاید به خاطر این بود که رقیبش پشت هم تلاش می‌کرد به کشاله رانش لگد یا مشت بزند و من فکر می‌کردم که حریفش منصفانه نمی‌جنگید.

بنابراین وقتی به نظر رسید که پسر من در حال بردن بود، هیجان زده شدم.

بدون این‌که متوجه شوم تشویقش کردم. هنگامی که نبرد داغ‌تر شد و شدت بیشتری گرفت من هم با صدای بلند و شدیدتر تشویقش کردم.

هنگامی که آدم بده به زمین خورد، بازوهایم را بالا گرفت و روی باسنم در بین پاهای لهن بالا و پایین پریدم و جیغ کشیدم: «ووو هووو! دمارش رو در آوردی! ایول! دمت گرم!»

پیروز پا به زمین نکوبید، فریاد نزد و مشت به سینه‌اش نکوبید یا یک نصفه لیوان نوشیدنی ننوشید.

نگاهش به من افتاد.

بعد هنگامی که جنگجوی شکست خورده را بیرون می‌بردند، حس کردم نگاه همه روی من نشست.

دست‌هایم پایین افتادند.

ای وای. گند زده بودم.

دست بزرگ لهن محکم به دور گردنم پیچیده شد.

ای وای!

جنگجوی پیروز دو قدم به سمت من برداشت، خودم را منقبض کردم و او هم ایستاد.

بعد به سمتم خم شد و وقتی شروع به فریاد زدن کرد، خودم را عقب کشیدم. «سوه راهنا داکشانا!»

فریاد دیگری طنین انداز شد: «سوه راهنا داکشانا!»

بعد وقتی همه بلند شدند و ایستادند، پا کوبیدن‌ها شروع و شد و در هوا مشت انداختند و شعار دادند. «راهنا داکشانا! راهنا داکشانا! راهنا داکشانا! راهنا داکشانا!»

خیلی‌خب، اوم… همین‌طور ادامه پیدا کرد، این‌ها مرض داشتند. بدرفتاری را دوست داشتند. ظاهراً این رفقا خوششان می‌آمد همسرهایشان چنین کتک‌کاری خونینی را تشویق کند.

دانستنش خوب بود.

با تردید به پسرها لبخند زدم و بعد فشاری را روی گردنم حس کردم. سرم را به عقب برگرداندم و لهن را دیدم که به من نگاه می‌کرد، صورتش کاملاً بی‌احساس بود.

لبم را گاز گرفتم، چشمش به دهانم افتاد و بعد نگاهش را بلند و در چشمانم قفل کرد.

نجوا کرد: «خوب.»

حس کردم صورتم شکل لبخند به خود گرفت.

سرش را تکان داد، گوش لب‌هایش بالا رفت و لیوانش را جلوی لب‌هایم گرفت. جرعه بزرگ دیگری خوردم، لیوان را از جلوی دهانم عقب برد، فشار دیگری به گردنم داد و دستش را برداشت. توجهش دوباره به میدان نبرد برگشت و توجه من هم همین‌طور. پسرها آرام شدند، رقیب‌های جدید وارد میدان شدند و بازی‌ها ادامه پیدا کرد.
***

می‌دانستم وقتی دورتک در حالی که تازه عروس کبود و وحشت‌زده‌اش را که پای چشمانش گود رفته بود و به اندازه یک گاو درشت شده بودند را کشان کشان همراه خودش آورد، دیگر اوضاع خوب پیش نمی‌رفت.

برخلاف وقتی که من و لهن رسیدیم، لحظه‌ای که دورتک زنش را توی چادر کشید، نگاه‌ها به سمت او برگشت و جو حاکم تغییر کرد. هنوز هم جنگجوها پا می‌کوبیدند و تشویق می‌کردند و دو جنگجوی تو میدان نبرد از هر فرصتی برای ضربه زدن به همدیگر استفاده می‌کردند، ولی حسی مرگبار و نهفته در چادر خزید، اصلاً حس خوبی نبود.

وقتی زن را دیدم، بدون فکر دستم سریع گشت و دست لهن را پیدا کرد و در آن فرو رفت. هیچ فشار اطمینان بخشی به دستم نداد. دستم را روی رانش گذاشت و انگشتانم را به دور ماهیچه برجسته رانش پیچید و دستم را رها کرد.

خیلی‌خب، نمی‌دانستم چطور این حرکتش را تفسیر کنم. شاید فقط از آن مردهایی نبود که وقتی داشت له و لورده کردن جنگجوها را تماشا می‌کرد دست کسی را نگه دارد. ولی حدس می‌زدم که این نشانه آن بود که من راهنا داکشانای او بودم و باید خودم را جمع و جور می‌کردم. این‌جا دنیای آن‌ها بود من توی دنیای آن‌ها بودم.

و ناگهان انگار به همه چیز گند زده شد.

آن شب یک جورهایی خوش گذشته بود، می‌دانستم که بیشتر به خاطر مشروبی بود که لهن به من داده بود و من کمی شنگول بودم. برای اولین بار از وقتی به این دنیا آمده بودم، رها و خوشحال بودم. (خب، اوضاعم از شنگول بودن کمی بدتر بود… ولی خب.)

حالا دیگر خوش نمی‌گذشت و هر چقدر هم تلاش می‌کردم نمی‌توانستم نگاهم را از دورتک و عروسش بردارم.

یک کاری باید صورت می‌گرفت. آن دختر به وضوح بدبخت بود و دورتک با او بد رفتاری می‌کرد. مسئله فقط کبودی‌هایش نبود، حالت شکست خورده توی صورتش بود.

باید با شوهرم صحبتی می‌کردم. ولی مشکل این بود که او فقط دو کلمه از حرف‌های من را می‌فهمید و من کلمات خیلی بیشتری از زبان او را نمی‌فهمیدم.

گونه‌ام را روی دستم که روی رانش بود گذاشتم و بدون هیچ علاقه‌ای جنگجوهای در حال نبرد را تماشا کردم. ولی مرتباً به سمت دورتک برمی‌گشت و وقتی یکی از جنگجوها به سمت دورتک خم شد نگاهم به آن‌ها افتاد. جنگجو سرش را به سمت من تکان داد و لبخندزنان چیزی به او گفت، چیزی که به نظر دورتک حتی ارزش لبخند زدن را نداشت و باعث شد اخم آتشینش را به سمت من نشانه برود. بنابراین متوجه شدم که جنگجو خبر تشویق کردن و نوشیدنی خوردن من را به او داده بود. دورتک اگر هم بود یکی از آن جنگجوهایی نبود که عنوانم را با ستایش فریاد بکشد.

نفس عمیقی برای آرام کردن خودم کشیدم تا به تنفری که به سمتم روان بود عکس‌العملی پیدا نشان ندهم و نگاهم دوباره به سمت جنگجوهای در حال مبارزه برگشت.

چند دقیقه بعد، صدای فریادی از سمت او شنیدم که به یک جنگجو تعلق نداشت. چشمانم به سمتش برگشت و بالاتنه‌ام صاف شد.

دورتک به موهای همسرش چنگ انداخته بود، سرش را به سمت خودش می‌کشید و هم زمان پایین تنه‌اش را از زیر لنگش بیرون می‌آورد.

نه، قصد نداشت…

صورت زن را به سمت پایین‌تنه‌اش کشید و خودش را به دهانش تحمیل کرد.

روی پاهایم پریدم و پروازکنان قدمی به جلو برداشتم ولی دو دست پولادین به دورم حلقه شد، یکی به دور شکم و دیگری به دور سینه‌ام. دهان لهن به گوشم نزدیک شد و با صدای آرامی چیزی گفت، حتی لحنش با محبت بود ولی من هنگامی که با تنفر و تعجب به دورتک نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم از نگاهم زهر به او بچکانم (صرف نظر از این حقیقت که احتمالاً متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم.) حتی یک کلمه از حرف‌هایی که می‌زد را نفهمیدم. دورتک هم در نگاه عصبانی‌ام خیره مانده بود و با چنگ نفرت انگیزش سر همسرش را به زور عقب و جلو می‌برد.

هنگامی که لهن من را عقب کشید و نشست، نجوا کردم: «جلوش رو بگیر.» این بار من را روی زمین ننشاند، بلکه روی پاهایش نشاند. دوباره و این بار بلندتر تکرار کردم: «جلوش رو بگیر.» من را در آغوشش چرخاند و صورتم را روی گردنش قرار داد. این طوری دیگر نمی‌توانستم ببینم. به تندی روی گردنش گفتم: «کای می آهنو!»

نجوا کرد: «رایلو کاه فونا.» و همان‌طور که سرم را نگه داشته بود، صورتم را روی گردنش و با بازوی قدرتمند دیگرش بدنم را روی پاهایش نگه داشت.

دستم را بلند کردم و دور سمت دیگر گردنش انداختم. به او گفتم: «کای می آهنو.» و بازوی او فشاری به بدنم داد. با زمزمه آرام‌تری گفتم: «کای می آهنو.» و او هیچ کاری به جز این حقیقت که رهایم نکرد، انجام نداد.

هنگامی که دستش سرم را رها کرد و پایین افتاد تا به دور بدنم بپیچد، می‌دانستم که کارشان تمام شده بود.

لهن هنوز هم من را رها نکرده بود یا من را از روی پاهایش بلند نکرده و بین پاهایش ننشانده بود. فقط من را همان‌جایی که بودم و روی پاهایش نگه داشته بود. محتاطانه صورتم را از روی گردنش برداشتم و نگاهی به نیمرخش انداختم. در سکوت داشت مبارزه را تماشا می‌کرد. بعد نگاهی به دورتک انداختم. عروسش هنوز هم بین پاهایش بود، بدنش به سمت مبارزها ولی صورتش به سمت کمر او، گونه‌هایش آتش گرفته و چشمانش به زمین دوخته شده بودند.

برگشتم و صورتم را روی گردن لهن گذاشتم.

حس کردم سینه‌اش با نفس خیلی بزرگی که کشید و آرام آرام رهایش کرد، بالا آمد.

دیگر نمی‌خواستم آن‌جا باشم. خودم را گلوله کردم و به او چسباندم. سعی کردم هیچ چیزی را نبینم و نشنوم و امیدوار باشم خیلی زود همه چیز تمام شود.

هنگامی که حرف‌هایی بلند و طعنه‌آمیز شنیدم که انگار به سمت ما زده می‌شد این کار برایم غیر ممکن شد. سرم را از روی گردن لهن بلند کردم و سرم را چرخاندم. دورتک را دیدم که جلوی ما ایستاده بود و لهن را ریشخند می‌کرد. موقع حرف زدن تف از دهانش پرت می‌شد، صورتش سرخ بود و مشتش به سینه‌اش کوبیده می‌شد. نگاهم به سرعت به سمت همسرش برگشت. همان‌جایی که او رهایش کرده بود، روی زمین نشسته بود ولی حالا خودش را گلوله کرده و بازوهایش محکم به دور پاهای پیچیده شده بودند و از بالای زانوهایش دزدانه نگاه می‌کرد.

لهن با آرامش چیزی گفت و من به او نگاه کردم تا ببینم به همان آرامی صدایش بود یا نه، بعد سریع به دورتک نگاه کردم که آرامش لهن را خیلی خوب تاب نیاورده بود. هنگامی که به فریاد زدن ادامه داد، سرخ شده و رگ‌های گردنش بیرون زده بودند.

این‌جا چه خبر بود؟

لهن سؤالی از او پرسید که دورتک به تندی گفت: «مینا!»

لهن سر تکان داد. بعد همان‌طور که من را در آغوش داشت بلند شد، باسنم را روی نیمکت گذاشت، نگاهش در چشمانم لغزید، بعد صاف ایستاد برگشت.

لحظه‌ای که این کار را کرد همه جنگجوها از روی نیمکت‌هایشان بلند شدند، دست‌هایشان را بلند کردند و فریاد کر کننده‌ای سر دادند و فقط داشتند یک کلمه می‌گفتند.

«دکس!»

وای لعنت.

یعنی لهن می‌خواست با این یارو مبارزه کند؟

دورتک بلافاصله مشتی انداخت که به چانه لهن خورد.

روی پاهایم بلند شدم.

لهن دو قدم به عقب برداشت. به من اشاره کرد و بعد انگشتش را به سمت نیمکت حرکت کرد و گفت: «لوتو! بوه!»

دورتک نزدیک شد و دوباره مشت زد، این بار به دنده‌های لهن.

نشستم، دلم نمی‌خواست دوباره حواسش را پرت کنم ولی روی لبه نیمکت نشستم و این‌که چطور روی نیمکت مانده بودم را دیگر نمی‌دانستم. چون مثل بید می‌لرزیدم.

دورتک دوباره مشت زد، دوباره، دوباره، دوباره، یک موفقیت مشت زنی سریع که لهن حتی سعی نکرده بود جلویش را بگیرد.

بعد یک مشت دیگری به صورت لهن زد. چنان محکم بود که بالاتنه لهن به عقب چرخید، دستش از خونی که حالا از دهانش می‌ریخت داشت خیس می‌شد. دورتک شروع به حمله کرد ولی لهن یک آرنجش را بلند کرد و نه تنها فقط با قدرت آرنج خودش که با قدرت حاصل از شتاب خود دورتک به بینی او کوبید. دورتک به عقب تلوتلو خورد و لهن جلو رفت و گلویش را گرفت. دورتک را کامل از پاهایش بلند کرد و او را با کمر محکم روی زمین سنگی کوبید. جمجمه‌اش با صدای ترق چندشی به زمین کوبیده شد که حس کردم دل و روده‌ام به هم پیچید.

جنگجوها دیوانه شدند.

نوشته رمان تبار زرین پارت 9 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-9/feed/ 5
رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 50 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-50/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-50/#comments Wed, 19 Feb 2020 13:57:04 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1637 #رادمان باز با غیر فعال شدنش با عصبانیت تکونش دادم و اینور و اونور رفتم. – به جون هر کی دوست داری وصل شو لعنتی. – قربان؟ با صدای افشین سر بلند کردم. به طرفی اشاره کرد. – یه نوری می‌بینیم. رد اشارش‌و گرفتم که دیدم درست میگه. – بریم ببینیم چیه. با احتیاط به …

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 50 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
#رادمان

باز با غیر فعال شدنش با عصبانیت تکونش دادم و اینور و اونور رفتم.
– به جون هر کی دوست داری وصل شو لعنتی.
– قربان؟
با صدای افشین سر بلند کردم.
به طرفی اشاره کرد.
– یه نوری می‌بینیم.
رد اشارش‌و گرفتم که دیدم درست میگه.
– بریم ببینیم چیه.
با احتیاط به اون سمت رفتم.
به قسمتی رسیدیم که تراکم درخت‌ها کمتر بود.
با دیدن کلبه‌ای لا به لای درخت‌ها وایسادم.
دو تا مرد دم درش داشتند حرف می‌زدند.
کمی به جلو رفتم و دستم‌و به کلتم گرفتم.
یکیشون به داخل رفت و در رو بست، اون یکی هم چرخید و به طرفی قدم برداشت.
– آدم الیور نیست قربان؟
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند و نگاه دقیقی بهش انداختم.
– درسته قربان فکر کنم دنه.
نگاه اخم‌آلودی به افشین انداختم.
– مطمئنی؟
بهم نگاه کرد.
– کاملا.
نگاهم‌و چرخوندم که دیگه از دیدم خارج شد.
اینجاها چی‌کار می‌کنه؟
یه قدم به جلو رفتم که یه دفعه صدای گوشیم بلند شد.
سریع بهش نگاه کردم که دیدم ردیاب فعال شده و دقیقا به رو به روم راهنمایی می‌کنه.
نگاه پر استرسی به کلبه انداختم و گفتم: آرام!
سریع گوشی‌و توی جیبم گذاشتم و به سمت کلبه دویدم.
بهش که رسیدم بلافاصله محکم در زدم، جوری که در به خوبی لرزید.
اگه آدم الیور اینجا اومده نکنه فهمیده… نکنه اون چیزی که توی فکرمه درست باشه؟
حس کردم پرده‌ی پنجره تکون خورد که سریع بهش نگاه کردم.
افشین: چی شده قربان؟
تا اومدم بازم در بزنم به سرعت باز شد و تا به خودم بیام یکی خودش‌و توی بغلم انداخت که خشکم زد.
یه شال روی سرش بود و نمی‌تونستم بفهمم کیه و فقط یه حدس کوچیک می‌زدم.
با دیدن مهرداد و اون پلیسه یقین پیدا کردم که خود آرامه.
تند از خودم جداش کردم که با دیدنش نم اشک چشم‌هام‌و خیس کرد.
لبخندی زد و سرش‌و کمی کج کرد.
– سلام پررو.
بغض سنگینی گلوم‌و فشرد و تک تک صحنه‌ی اون روز نحس‌ جلوی چشم‌هام رژه رفت‌.
دست‌هام‌و از روی بازوش تا صورتش سوق دادم و با بغض گفتم: آرام؟
دست‌هاش‌و روی دستکش‌های انگشتی چرم توی دستم گذاشت و خندید.
– دیگه با خودت گفتی آرام مرد نه؟
قطره‌ای اشک روی گونم چکید که تند و پر بغض گفتم: خفه شو بیا بغلم‌.
و بلافاصله محکم بغلش کردم و چشم‌های پر از اشکم‌و بستم.
خندید و به کمرم زد.
صدای مهرداد بلند شد.
– بیا عقب آرام.
اما نه من توجهی کردم و نه اون.
می‌خواستم اونقدر توی بغلم فشارش بدم تا توی خودم حل بشه و دیگه نتونه دور بشه و اینطوری دقم بده.
نمی‌دونستم شال مزاحمی که نمی‌ذاشت عطر موهاش‌و بو بکشم روی سرش چی‌کار می‌کرد.
خواستم از سرش بکشم ولی سریع مچم‌و گرفت.
بازم اعتراض مهرداد بلند شد.
– آرام؟
آروم ازم جدا شد و من‌و تو حسرت لمس موهاش گذاشت.
لبخندی زد و دستم‌و کشید و به داخل آوردم.
بی‌حرف خیره و با دلتنگی نگاهش می‌کردم.
نمی‌دونم چرا وجودم از دیدنش سیر نمی‌شد و هر لحظه بیشتر دیدنش‌و می‌طلبید.
افشین به داخل اومد و آرام در رو بست‌.
– دیگه شبه، همگی فردا برمی‌گردیم شهر.
بازم نم اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
– داشتم دق می‌کردم‌.
لبخند از لبش پر کشید.
– یه لحظه هم قبول نکردم از دست دادمت.
برق اشک توی چشم‌هام درخشید و لبخند کم رنگی زد.
دستم‌و به مژه‌های بلند و کم پشتش کشیدم.
– حتی دلم واسه مژه‌هاتم تنگ شده بود.
بازم خودش‌و توی بغلم انداخت که بغلش کردم و روی سرش‌و طولانی بوسیدم.
یه دفعه به عقب کشیده شد که با دیدن مهرداد نفس پر حرصی کشیدم.
آرام با اخم گفت: عه بابا!
نگاه تیزی بهش انداخت که اخم‌هام به هم گره خوردند.
– بسه هر چی رفع دلتنگی کردی، بگیر بشین همه‌ چی‌و واسم تعریف کن، اینکه چی شده و قراره چی بشه، بشین که واست بگم چه بلایی سر مامانت اومده.
ترس نگاه آرام‌و پر کرد و تند گفت: مامان چی شده؟
مهرداد به من نگاه کرد.
– جاوید چیزی نگفت؟
کلافه دستی به ته ریشم کشیدم و با کمی مکث گفتم: هیچی، انکار می‌کنه، میگه دنبال دردسر نیست حتما کار یکی دیگه‌ست.
آرام نگاهش‌و بینمون چرخوند و با چشم‌های گرد شده از ترس گفت: چی شده؟ جاوید با مامانم چی‌کار کرده؟
مهرداد چرخید و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
– حمید نظرت چیه؟
– حتی اگه یه درصدم احتمال بدیم کار جاوید نیست کار کی دیگه می‌تونه باشه؟
با اخم به زمین نگاه کردم.
کسی به ذهنم نمی‌رسید که بعد از این همه سال بخواد کاری با بابا داشته باشه.
یه دفعه آرام گفت: لادن؟
سریع نگاهم‌و بالا آوردم.
– امکان نداره!

#آرام

– اما اون از مامانم متنفره.
نگاهی به بابا که با اخم و سوالی نگاهم می‌کرد انداختم.
– لادن نمرده زنده‌ست.
اخم‌هاش کمی از هم باز شدند.
– منظورت چیه؟ لادن کیه؟
– همونی که مامان برام تعریف کرده بود روزی رقیب عشقیش بوده.
بهت شدیدی نگاهش‌و پر کرد و حتی یه کلمه هم حرف نزد.
تا اینکه چند ثانیه بعد زمزمه‌وار گفت: از… از کجا می‌دونی؟
– زن دایی رادمانه.
سریع به عمو حمید که تعجب کرده بود نگاه کرد.

انگشت‌های یخ کردم‌و به بازی گرفتم و گفتم: به نظرتون چرا صحنه‌سازی کرده که مرده؟
رادمان کنارم اومد.
– اما اگه اون می‌خواست صدمه‌ای به مامانت بزنه چرا بابای من‌و هم گرفته؟ با عقل جور درنمیاد.
بابا بهم نگاه کرد و درحالی نفس نفس میزد گفت: خیلی هم با عقل جوردرمیاد، وقتی نیما عاشق مطهره شد لادن‌و پس زد؛ اون دوتا عوضی باهم جاسوسی شرکت من‌و می‌کردند.
لبم‌و گزیدم و نگاهی به رادمان انداختم.
نگاهش به زمین بود و انگشتش‌و به لبش می‌کشید.
به بابا نگاه کردم و آروم گفتم: پسرش اینجاستا!
با اخم‌های درهم گفت: پسرشم باید قبول کنه باباش چجور آدمیه.
رادمان با لحنی که سعی می‌کرد عصبی نباشه گفت: از نظر شما عوضیه اما بابای من عاشق بود و واسه داشتن خاله مطهره هر کاری می‌کرد و می‌کنه‌.
عصبانیت نگاه بابا رو پر کرد و تا اومد یه چیزی بگه سریع دست‌هام‌و بالا بردم و گفتم: الان بحث این نیست، هردوشون الان توی خطرند و مشخص نیست کار جاویده یا لادن.
با صدای عمو حمید بهش نگاه کردیم.
– شاید نباید از هم جدا دونستشون، شاید با هم هم‌دستند!

#مهرداد

هرگز فکرش‌و نمی‌کردم لادن در این حد مارموز باشه!
اون دختر ساده‌ایه که یه روزی قرار بود سر سفره‌ی عقد کنارم بشینه الان چه دیو دو سری شده!
حمید: اگه بتونم حکم بازجویی ازشون‌و داشته باشم عالی می‌شه.
– خب به مرکز زنگ بزن.
گوشی‌و از جیبش بیرون آورد که تو همین لحظه صدای گوشی خودمم بلند شد.
سریع از توی جیبم بیرونش آوردم که دیدم شماره ناشناسه.
با فکر به اینکه شاید مطهره تونسته یه جوری فرار کنه بدون معطلی جواب دادم.
– بله؟
صدای یه زن بلند شد.
– سلام مهرداد.
اخمی روی پیشونیم نشست.
– ببخشید شما؟
با کمی مکث گفت: لادن.
همین کلمش کافی بود تا مثل بمب منفجر بشم.
– چه بلایی سر مطهره آوردی؟
آرام تند بهم نزدیک شد و گفت: کیه؟
– خواهشا آروم باش، اون چیزی که توی سرته کار من نیست کار جاویده، زنگ زدم که همین‌و بهت بگم.
عصبی خندیدم.
– و انتظار داری باور کنم که هم دستش نیستی؟
– بهت حق میدم که باور نکنی اما واسه یه بار توی زندگیت بهم اعتماد کن مهرداد، تا فهمیدم جاوید می‌خواد بلایی سر نیما و مطهره بیاره پیگیرش شدم بفهمم کجان، اینکه چرا زن پسر جاوید شدمم بهت میگم فقط باید ببینمت.
دستی به ته ریشم کشیدم و به حمید نگاهی انداختم که سوالی نگاهم کرد.
تردید وجودم‌و پر کرده بود.
– حرفت‌و همینجا بگو نیاز به دیدنم نیست.
– پشت تلفن نمی‌شه، لطفا این قضیه رو مثل ازدواج من و خودت بچه بازی نبین.
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– پلیس همراهت هست که اون اطلاعاتی که فهمیدم‌و بیام بهش بگم؟ البته پلیسی که از ایران اومده باشه آخه پلیس‌های اینجا سخت می‌شه بهشون اعتماد کرد.
– آره هست.
– خیلی خوبه پس، یه جا قرار بذار یا بگو خودم یه جا رو انتخاب کنم، زودتر باید جلوی جاوید رو بگیریم کم کم داره خطرناک می‌شه.
ضربان قلبم‌و انگار توی گوشم حس می‌کردم.
– آدرس هتلم‌و واست می‌فرستم، فردا ساعت ده اونجا باش.
– ممنون که بهم اعتماد کردی، فقط یه چیز، بهتر نیست همین امشب باشه؟
– نه چون نمی‌تونم.
– باشه هر چی تو بگی؛ پس، فردا ساعت ده می‌بینمت.

#مطهره

فقط توی دلم خدا خدا می‌کردم که حداقل یه بارون شدیدی بباره یا یه بلایی سرش بیاد که نتونه بره سر قرار.
همون‌طور که با لبخند مرموزی نگاهم می‌کرد گوشی‌و توی جیبش گذاشت.
وجودم از عصبانیت و نفرت پر شده بود و اگه تو این موقعیت یه کلت دستم می‌دادند شاید یه قسمتی از بدنش‌و گلوله بارون می‌کردم.
قدمی به سمتم برداشت.
– خوب گول میزنم نه؟
تنها نگاه پر نفرتم‌و روش نگه داشتم.
خندید و سر پا جلوم نشست.
چونم‌و گرفت که با چرخوندن سرم از دستش بیرونش کشیدم اما فکم‌و گرفت و سرم‌و چرخوند.
– داره پایان بازی می‌رسه مطهره جون، این دفعه اونی که می‌بره منم نه تو.
چشم‌هام‌و بستم و زمزمه کردم: تو هیچ وقت نمی‌بری.
فکم‌و محکم‌تر گرفت که از درد اخم‌هام به هم گره خوردند.
هرم نفس‌هاش به گوشم خوردند.
– اشتباه می‌کنی، این دفعه مهرداد مال منه.
فکم‌و با چرخوندن سرم ول کرد و تق تق کنان از اتاق بیرون رفت.
جوشش اشک‌و پشت پلک‌های بستم حس کردم.
– لادن عجب شیری شده!
چشم باز کردم و با لحن پر نفرتی گفتم: صدات‌و نشنوم که هر چی بدبختی می‌کشم زیر سر توعه؛ اگه تو از فراموشی من استفاده نکرده بودی، اگه توی لعنتی کار به کار من و مهرداد نداشتی تو همچین منجلابی گیر نمی‌کردم.
تو چشم‌هام زل زد و با پررویی و قاطعیت گفت: اگه به عقب برگردم بازم کارم‌و تکرار می‌کنم، بعد از اینکه این دوتا رو فرستادم سینه‌ی قبرستون بازم تموم تلاشم‌و واسه به دست آوردنت می‌کنم حتی شده مهرداد رو می‌کشم.
در حالی که صدام از خشم می‌لرزید گفتم: می‌ترسم روزی برسه که خودم قاتلت بشم.
خونسرد گفت: می‌تونی من‌و بکشی و دیگه هیچوقت رایان‌و نداشته باشی‌.

#نفس

– حرف‌‌هاش‌و که شنیدی، اون نمی‌خوادت احمق خان بفهم این‌و.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم و نگاه ازش گرفتم.
آروم لب زدم: دست از سرم بردار آرمین، دیگه از همتون بی‌زارم، همتون یه مشت هوس‌باز آشغالید که حتی ارزش گریه کردن براتونم ندارید.
پوفی کشید و به این سمت تخت اومد که زود به اون طرف نگاه کردم.
با کلافگی گفت: تا حالا از من سوءاستفاده‌ای دیدی؟ غیر از اینکه واقعا خواستمت چیز دیگه‌ای از من دیدی؟
دیگه اونقدر دنیا برام بی‌معنی و بی‌مفهوم شده بود که حس می‌کردم دارم تو غمم غرق میشم و می‌میرم؛ دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود.
سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم.
– بذار تنها باشم.
– حداقل بردار شامت‌و بخور.
برای اینکه دست به سرش کنم باشه‌ی آرومی گفتم.
لبش روی موهام نشست و بوسه‌ای زد اما هیچی احساس نکردم، نه تنفر و نه دوست داشتن، انگار واقعا توی خلاء فرو رفته بودم.
– زودتر یه کاری می‌کنم رایان بره تا بودنش اینجا باعث زجرت نشه؛ نمی‌خوام درت‌و قفل کنم پس لطفا از اتاق بیرون نیا که نبینتت.
حرفی نزدم اونم دیگه چیزی نگفت و با بسته شدن در فهمیدم رفته.
چونم‌و روی دستم گذاشتم و نگاه بی‌هدفی به استیک کنارم انداختم.
چطوری تونستی اینقدر بی‌رحم باشی رایان؟ چطوری تونستی؟ من می‌خواستمت لعنتی، با جون و دلم می‌خواستمت.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
نگاهم به سمت بشقاب استیک کشیده شد.
تو این چند وقت بلاهایی به سرم اومد که هرگز فکرش‌و نمی‌کردم اما دیگه وقتشه همه چی‌و تموم کنم، وقتشه خودم‌و از این زندگی کوفتی که هیچ قشنگی‌ای نداره راحت کنم.
خودم‌و به لب تخت کشوندم و استیک و مخلفاتش‌و توی سینی ریختم.
بشقابش‌و برداشتم و لب میز گذاشتم.
فشار محکمی بهش وارد کردم که با صدای تقی شکست.
بازم همین بلا رو سر یکی از نصفه‌هاش آوردم و یه تیکش‌و برداشتم.
انگشتم‌و آروم روی لبه‌ش کشیدم.
تیز و برنده بود، فقط یه فشار محکم روی رگم لازم بود تا خودم‌و دست عزرائیل بدم.
آستینم‌و بالا زدم و روی پوستم گذاشتمش.
قطره‌ای اشک روی گونم چکید.
هرگز نمی‌بخشمت رایان.
بیشتر فشارش دادم که سوزشی توی پوستم پیچید.
خواستم بکشمش اما نتونستم و دلم نیومد.
اشک‌هایی که روی گونم سر خوردند رو با دست پاک کردم.
از جام بلند شدم و همون‌طور که قدم میزدم R رو با خراش جزئی‌ای روی پوستم حک کنم و با کمی درنگ یه ضربدر روش کشیدم.
سوزش پوستم دربرابر سوزش زخم قلبم هیچ بود.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت و چقدر تو این اتاق دوازده متری قدم زدم و تو خیالات خودم فرو رفتم که با خاموش شدن بیشتر چراغ‌های محوطه به خودم اومدم.
نگاهی به ساعت انداختم.
دوازده بود و درست وقت خواب آرمین‌.
نگاهی به بیرون انداختم.
کاش می‌تونستم بگم حالا موقعیت خوبی واسه فراره؛ خوب می‌دونم که هیچ کسی راحت نمی‌تونه از زیر دست نگهبان‌های آرمین فرار کنه.
به تیکه‌ی بشقاب توی دستم که از بس توی مشتم گرفته بودمش دستم عرق کرده بود انداختم.
نگاهم بالا اومد و به سمت در کشیده شد.
با تردید بهش نزدیک شدم و دستگیره رو گرفتم.
آروم بازش کردم و با احتیاط پام‌و توی راهروی نیمه تاریک گذاشتم‌.
از تاریکی ترس بدی توی وجودم رخنه کرد و شجاعت‌و ازم گرفت.

نگاه پر ترسی به این طرف و اون طرف انداختم و تیکه رو توی مشتم فشردم که سوزش بدی توی پوستم پیچید اما اونقدر درگیر تاریکی بودم که نخوام مشتم‌و باز کنم.
کم کم به پله رسیدم.
بماند که چقدر به خودم لرزیدم و هر لحظه امکان داشت بزنم زیر گریه.
پای لرزونم‌و روی اولین پله گذاشتم.
– نفس؟
با شنیدن صدای خفه‌ای پشت سرم با وحشت چرخیدم که نگاهم تو جفت چشم سبز گره خورد و از دیدنش پاهام میخ زمین شدند.
نیم قدم بهم نزدیک شد.
– نگو که تموم مدت این بالا بودی!
تیکه رو بیشتر توی مشتم فشردم و اشک هاله‌ای جلوی دیدم انداخت.
قدمی به عقب برداشتم و با بغض فقط یه کلمه گفتم و اونم ” پست فطرت” و بعد از اون به سمت اتاقم دویدم که داد خفه‌ای کشید.
– صبر کن باید یه چیزی‌و بهت بگم.
اما توجهی نکردم و همین که وارد اتاق شدم قبل از اینکه بهم برسه در رو بستم و قفل کردم.
همون‌جا روی زمین سقوط کردم و بغضم شکست.
از سوزشی که تازه متوجهش شدم تیکه رو ول کردم که دیدم دستم پر از خونه.
تقه‌ای به در خورد و صدای آرومش بلند شد.
– توروخدا در رو باز کن باید باهات حرف بزنم.
با گریه چشم‌هام‌و بستم و لبم‌و به دندون گرفتم تا صدام بلند نشه.
عاجزانه نالید: نفس لطفا، خواهش می‌کنم، تو رو به مسیح قسم میدم، تو رو به هر کی می‌پرستی قسمت میدم، قربونت برم اصلا اونطور نیست که تو فکر می‌کنی فقط بذار بیام تو واست توضیح میدم.
شدت اشک‌هام بیشتر شدند و به سختی تونستم صدای هق هقم‌و خفه کنم.
اینبار صداش پر بغض شد.
– خانمم لطفا.
به زور لب باز کردم و درحالی که سعی می‌کردم بخاطر گریه صدام بالا نره گفتم: چی‌و می‌خوای واسم توضیح بدی هان؟ دستت دیگه برام رو شده، دیگه نمی‌خوام ببینمت، گورت‌و از زندگیم گم کن، من وسیله‌ی هوس‌رانی تو نیستم.
تقه‌ی آرومی به در خورد.
– بذار بیام تو اگه حرف‌هام قانعت نکرد داد و بی‌داد کن، اصلا اگه قانع نشدی خودم میرم، فقط بذار باهات حرف بزنم، خواهش می‌کنم.
با کمی مکث وایسادم و کلید رو گرفتم.
به سختی اشک‌هام‌و پس زدم و پاکشون کردم.
قفل‌و باز کردم که با دیدنش سعی کردم بازم به گریه نیوفتم.
نگاهش پر از عجز بود.
– می‌ذاری بیام تو؟
نگاهم‌و ازش گرفتم و کنار رفتم که به داخل اومد و در رو بست.
تا خواست به سمتم بیاد سریع عقب رفتم.
وقتی دیدم سکوت کرده و چیزی نمیگه بهش نگاه کردم.
نگاه‌هاش واقعا گول زننده بود.
– تو این مدتی که خبری ازت نبود فکر می کردم دیگه قیدم‌و زدی.
با خشم و بغض گفتم: دیگه بسه چرت و پرت گویی، تموم حرف‌هات‌و…
پرید وسط حرفم.
– فکر کردم از عمارت بیرونت برده، اصلا فکرش‌و نمی‌کردم تو یکی از اتاق‌ها نگهت داشته باشه.
ماتم برد.
– تو می‌دونستی اینجام؟
به سمتم اومد که به همون مقدار ازش دور شدم.
– واسه تو اومدم اینجا، باور کن، اومدم اینجا تا از دست آرمین نجاتت بدم.
وجودم داشت از سوزش دستم ضعف می‌رفت.
برخلاف حرف قلبم گفتم: دیگه باورت ندارم رایان، برو از اینجا.
معترضانه گفت: نفس!
نگاهم‌و ازش گرفتم.
– د لعنتی اون حرف‌ها رو به آرمین زدم تا فکر کنه حسی بهت ندارم و بتونم اینجا بمونم و اعتمادش‌و جلب کنم.
به سمتم اومد که تند گفتم: بمون سرجات.
اما توجهی نکرد که عقب عقب رفتم ولی با قدم‌های بلند همیشگیش خودش‌و بهم رسوند و بازوم‌و گرفت.
با لحن پر حرصی گفت: هیچوقت ازم فرار نکن.
سعی کردم بازوم‌و آزاد کنم.
– دروغ میگی، همه‌ی حرف‌هات دروغه وگرنه از کجا می‌دونستی من اینجام؟ من دیگه گولت‌و نمی‌خورم، برو پیش همون کسایی که قراره به عنوان برده‌ی جدید برات بیارنشون.
حرص نگاهش‌و پر کرد و به کمد کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– بسه نفس، بسه لعنتی!
با لحن اربابانه‌ی قبلیش ادامه داد: حالا هم بدون هیچ حرف اضافه‌ای همرام میای، یه راه مطمئن واسه فرار پیدا کردم.
چشم‌هام‌و باز کردم و سعی کردم با یه دست عقب ببرمش.
– برو گمشو من با تو هیچ جایی نمیام، معلوم نیست چه خوابی واسم دیدی.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و غرید: خیلی چیزاست که نمی‌دونی پس بچه بازیت‌و بذار کنار بذار اول از این آشغال‌دونی بیرونت بکشم بعد واست میگم.
بخاطر قدش رو پنجه‌ی پام وایسادم و با لج بازی گفتم: نمیام نمیام.
همون‌طور که عصبی نگاهم می‌کرد دستش‌و زیر کتش برد.
با بیرون کشیدن کلتی نفس تو سینم حبس شد و رسما لال شدم.
دستم‌و با خشونت گرفت و کلت‌و توی دستم گذاشت که چشم‌هام گرد شدند.
تو صورتم خم شد و عصبی لب زد: اگه منه سگمصب خواستم کاری باهات بکنم با همین بهم شلیک کن، خوبه؟
شک توی وجودم خیلی کمتر شد.
فشاری به دستم وارد کرد.
– اوکی؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم‌و آروم کنم.
– باشه.
– حالا شد، لباساتم خوبه.
اون دستم‌و گرفت و خواست بکشتم که از سوزشش جیغ خفه‌ای کشیدم و خم شدم.
سریع گفت: چی شد؟
چشم‌هام‌و به زور باز کردم و خواستم حرفی بزنم که انگار خودش متوجه دستم شد که سریع ولش کرد و مچم‌و گرفت.

عصبی و نگران گفت: با خودت چی‌کار کردی روانی!
نگاه پر اشکی بهش انداختم و پر حرص گفتم: همش بخاطر توعه خره.
تند و با حرص گفت: تو احمقی نفس، خیلی هم احمقی، خیلی احمقی که با چهار کلوم حرف من فکر کردی دوست ندارم…
به سینش کوبید.
– فکر کردی این دل بی‌صاحابم نمی‌خوادت.
تموم عصبانیتم ازش خوابید.
سکوت کردم و سرم‌و پایین انداختم.
همون‌طور که مچم توی دستش بود بهم نزدیک‌تر شد و موهام‌و پشت گوشم برد.
با بوسه‌ای که به موهام زد بغضم گرفت.
سرم‌و توی بغلش کشید و آروم زمزمه کرد: کی می‌خوای به این مغزت حالی کنی که واقعا دوست دارم هان؟
با بغض و حرص گفتم: خودت بد حرف زدی، هر کسی دیگه‌ای هم بود مثل من فکر می‌کرد.
با کمی مکث ازم جدا شد که سرم‌و بالا آوردم.
مچم‌و ول کرد.
به کنار بردم و کشو رو بیرون کشید.
فینی کشیدم.
– چی‌کار می‌کنی؟
حرفی نزد و به جاش یه لباس بیرون کشید.
مچم‌و گرفت و با دقت خاصی دور دستم پیچید.
– باید زودتر از اینجا بریم، خالد منتظرمونه.
با هزار جور سوال توی ذهنم گفتم: چطور پیدام کردی؟ چرا این وقت شب توی سالن بودی؟ از کجا می‌دونستی آرمین دزدیدتم؟
بهم نگاه کرد.
– بعدا بهت میگم.
با چشم به کلت اشاره کرد.
– سفت نگهش دار.
نگاه کوتاهی به کلت انداختم و خواستم حرفی بزنم اما با روشن شدن چراغ راهرو که از تابیده شدن نور از زیر در به داخل فهمیدم سریع بهش نگاه کردم و با ترس گفتم: یکی توی راهروعه، شاید آرمین باشه.
هلش دادم.
– برو توی حموم.
نفس عصبی کشید.
با استرس گفتم: برو دیگه.
کلت‌و ازم گرفت و بی‌معطلی توی حموم رفت.
هراسون نگاهم‌و اطرافم چرخوندم.
حالا چی‌کار کنم؟
نگاهم به کلید برق خورد که سریع به سمتش رفتم اما تا خواستم چراغ‌و خاموش کنم تقه‌ای به در زده شد و بلافاصله باز شد که مثل مجرما از جا پریدم.
با ورود آرمین ضربان قلبم روی هزار رفت.
با ابروهای بالا رفته به داخل اومد.
– فکر کردم خوابی، می‌خواستم بیدارت کنم.
با لکنت گفتم: چ… چرا؟
به سمتم اومد که بی‌اراده ازش دور شدم.
خواست حرفی بزنه که نگاهش به دستم خورد.
با اخم ریزی گفت: دستت چی شده؟
از استرس به زور حرف زدم.
– یه کم درد می‌کرد بستمش.
– خیلوخب، لباس چیزی می‌خوای بپوش باید بریم.
سریع نگاه کوتاهی به حموم انداختم و بعد بهش نگاه کردم.
– این وقت شب کجا؟
– تا رایان خوابه بهتره ببرمت یه جای دیگه.
هم از استرس و هم از زخم دستم کل تنم یخ کرده بود‌.
اگه رایان به سرش بزنه و بیاد بیرون چی؟
– خب… خب برو بیرون، پایین منتظرم باش.
اما برخلاف حرفم روی تخت نشست و گوشیش‌و از جیبش بیرون کشید.
– تا سرم توی گوشیه لباس‌هات‌و عوض کن، نترس نمی‌بینمت.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
نگاهش به سینی افتاد که اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند و بهم نگاه کرد.
– چرا اینطوریه؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم: عصبی شدم زدم شکستمش، از مزه‌ی استیکم خوشم نیومد… حالا برو پایین آماده میشم میام.
با تحکم گفت: نمیرم پایین، حرف اضافه نزن آماده شو، زود باش.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 50 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b4%d9%88%d9%82%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-50/feed/ 7
رمان تبار زرین پارت 8 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-8/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-8/#respond Wed, 19 Feb 2020 13:52:31 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1634   سینه پهن و معرکه‌ای داشت. بزرگ و کاملاً توی چشم بود و می‌توانستم جای ناخن‌هایم را در زیر شانه‌اش ببینم. وقتی به شانه‌هایش می‌رسیدیم آن بخش معرکه، بزرگ و کاملاً توی چشم بودن هم به جای زخم‌ها اضافه می‌شد. عضلات ران‌هایش از بین لنگی که به تن داشت قابل دیدن بود. پوست زیبای برنزه …

نوشته رمان تبار زرین پارت 8 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

سینه پهن و معرکه‌ای داشت. بزرگ و کاملاً توی چشم بود و می‌توانستم جای ناخن‌هایم را در زیر شانه‌اش ببینم. وقتی به شانه‌هایش می‌رسیدیم آن بخش معرکه، بزرگ و کاملاً توی چشم بودن هم به جای زخم‌ها اضافه می‌شد. عضلات ران‌هایش از بین لنگی که به تن داشت قابل دیدن بود. پوست زیبای برنزه تیره در همه‌جای تنش به چشم می‌خورد. موهای ضخیم و مشکی صورتش در قسمت چانه بلند بودند و با نواری طلایی بسته شده بودند، که عجیب و در عین حال خیلی باحال بود. موهای مشکی و بلند سرش که حالا روی شانه‌های پهن و بزرگش رها شده بودند هم معمولاً با نواری طلایی در پشت سرش بسته می‌شد و تا نزدیکی‌های کمرش می‌رسید. ابروهای پهنی هم داشت که به شکل جذابی در بالای چشمانش جا خوش کرده بودند. ابروهای پهن و سیاه. گونه‌های برجسته و معرکه. یک جفت چشم قهوه‌ای تیره و نافذ. لب‌های برجسته‌ای که با ریش‌هایش احاطه شده بود.

شدیداً جذاب بود.

و آن نگاهی که به می‌انداخت کاملاً بد و وحشیانه بود.

واضح بود که به خاطر این‌که در میان هر کاری که شاه یک قبیله وحشی در طول روز انجام می‌داد مزاحمش شده و او را به بازارچه فراخوانده بودند، اصلاً خوشحال نبود. آن هم فقط به خاطر این‌که تازه عروسش عاشق یک بچه ببر شده بود.

یک قدم دیگر به عقب برداشتم.

بعد به یاد آوردم چه کسی بودم.

در دنیای خودم، من سرسی کای کویین مدیر دفتر شرکت فیلم سازی پدرم بودم. بد شانس در عشق (چیزی که دوبار امتحانش کردم، با دو نفر رابطه طولانی مدت داشتم و بعد هر به پایان رسیده بودند، بنابراین می‌دانستم در عشق بدشانس بودم.) ولی خانواده و دوستانم عاشقم بودند.

اینجا دیگر مدیر دفتر نبودم. اینجا ملکه زرین جنگجو بودم و ماده ببر. لباس خیلی خفنی هم به تن داشتم.

پس باید خودم را جمع و جور می‌کردم و از این یارو نمی‌ترسیدم. می‌توانست به من آسیب بزند، قبلاً هم این کار را کرده بود، بیشتر از یک بار هم این کار را کرده بود و من زنده مانده بودم.

پس… گور بابایش.

نفس عمیقی کشیدم و هم زمان چانه‌ام را بالا گرفتم و توله ببر را دو سه سانتی‌متری بالا گرفتم.

دختر کوچک را معرفی کردم: «این گوسته. حیوان خونگی جدید ماست.»

لهن به من اخم کرد.

«اِهم.» دییندرا قدمی جلو گذاشت و بعد چیزهایی گفت که من متوجه نمی‌شدم ولی حدس می‌زدم داشت حرف‌های من را ترجمه می‌کرد.

چشمان لهن از صورتم برداشته نشدند و خشمش هم از بین نرفت.

«من میارمش خونه. باید به این مرد یه مقدار… اوم، سکه بدی.» سرم را به عقب برگرداندم و به مرد ببرفروش اشاره کردم.

دییندرا دوباره چیزهایی گفت و لهن به اخم کردن ادامه داد.

اعلام کردم: «اون با ما توی تخت می‌خوابه» دییندرا این بار با کمی مکث ترجمه کرد و اخم دکس عمیق شد یا بهتر است بگویم عمیق‌تر شد.

اخمش را برای مدتی طولانی تحمل کردم. بعد نفس عمیق دیگری کشیدم و وقتی توله ببر در آغوشم به خواب رفت، حس کردم وجود پشمالویش سنگین‌تر شد.

یا مسیح یه بچه ببر سفید توی بغل من خوابیده بود، من رو مامان صدا زده و من هم صدایش را شنیده بودم.

قدمی به لهن نزدیک‌تر شدم، یک دستم را از دور بچه ببر برداشتم، روی ران عضلانی‌اش گذاشتم و سرم را عقب بردم تا بتوانم در چشمان خشمگینش نگاه کنم.

زمزمه کردم: «خواهش می‌کنم.»

چشم‌غره‌ای به من رفت و بعد یک بار دیگر هم این کار را کرد.

رانش را فشار دادم.

یک ثانیه دیگر نگاه تندش را روی من نگه داشت و بعد افسار اسبش را به یک طرف کشید. اسب دو قدم به پهلو برداشت بعد لهن دستانش را پایین آورد، من و بچه ببر را با هم روی دست‌هایش بلند کرد و بالا کشید و باسنم را در جلوی خودش روی اسب گذاشت.

یعنی او…؟

فریادزنان چیزی به مرد ببر فروش گفت، مرد لبخند زد و سرش را خم و تعظیم کرد، بعد لهن با اسب دور زد و ما داشتیم چهار نعل از بازارچه بیرون می‌رفتیم.

درسته! او اجازه می‌داد بچه ببر را داشته باشم!

هورا!

برگشتم و از پشت بدن بزرگ او همان‌طور که هنوز بچه‌ جدیدم را در آغوشم نگه داشته بودم، با احتیاط برای دییندرا و شینا دست تکان دادم.

آن‌ها هم برایم دست تکان دادند. هر دو لبخند می‌زدند و لبخند‌هایشان هم حسابی گل و گشاد بود.

بعد صاف نشستم، سرم را بلند کرد و به لهن نگاه کردم که بدون نشان دادن هیچ حسی به دوردست چشم دوخته بود. باید نگاهم را حس کرده باشد چون با نگاه خیر و اخم‌آلودش من را میخکوب کرد.

لبخندی به رویش زدم.

وقتی نگاهش به دهانم افتاد، اخمش غلیظ‌تر شد.

رو به جلو برگشتم، روی اسب راحت نشستم و گوست را محکمتر در آغوشم نگه‌داشتم.

می‌خواست بداخلاق باشد، خب بگذار باشد.

هر چقدر که می‌خواست.

من یه بچه ببر داشتم که با من حرف می‌زد و فکر می‌کرد من لولایش هستم!

نیازی به اشاره کردن به النگوهای خوشگلم نبود.

هورا!

پایان فصل ششم

 

فصل هفتم
بازی‌ها

لبه ورودی چادر باز شد، من از جا پریدم و سر گوست بلند شد. تیترو، جیکاندا، پکا و گال و بیتس (وقتی کمی پیش من و گوست همراه با لهن تا چادر چهار نعل آمدیم، او پیاده شد و من را پایین کشید و بعد دوباره بدون هیچ حرف یا نگاهی سوار شد و رفت، همه حتی تیترو با دیدن گوست از ذوق جیغ کشیدند.) همه روی تخت به دور من نشسته بودند و با گوست بازی می‌کردند. گوست حالا سرش را بلند کرده بود و به لهن که خم و وارد چادر شد نگاه می‌کرد.

یک قدم داخل آمد. گوست از تخت پایین پرید و به تاخت و با تن پشمالو و پنجه‌های بزرگش به سمت لهن دوید. بچه ببر خودش را به بابای جدیدش رساند، پرید و پنجه‌های جلویی‌اش به لُنگ لهن چنگ انداخت.

لهن به موجود چشم دوخت، دست به سینه ایستاد و بعد چپ چپ به من نگاه کرد.

وای لعنتی.

غرغرکنان به من گفت: «وایو.» اصلاً نمی‌دانستم یعنی چی ولی تیترو و جیکاندا شروع به بلند کردن من از روی تخت کردند.

شب بود، شامم را خورده بودم و حدس می‌زدم زمان بازی‌ها باشد.

از تخت بیرون و با قدم‌های شمرده به سمت شوهرم رفتم و خم شدم تا گوست را که حالا به قالیچه‌ پنجول می‌کشید را بردارم. سنگین بود بنابرین محکم بالا کشیدمش و با او چشم در چشم شدم.

هشدار دادم: «بچه خوبی باش.»

خودش را جلو کشید و سرش را به چانه‌‌ام مالید و صدای بامزه‌ای از خودش در آورد که می‌دانستم همان لولا بود و من خندیدم و او را جلو کشیدم تا بغلش کنم.

 

ولی ناگهان از بغلم بیرون کشیده شد، سرم برگشت و لهن را دیدم که بچه ببر را روی زمین انداخت.

به تندی گفتم: «لهن!» ولی دستش جلو آمد و دستم را در خود غرق کرد.

من را به سمت ورودی چادر کشید و به تندی گفت: «وایو لَنِساهنا سرسی، بوه.»

زیر لب گفت: «اوه، خیلی‌خب.» بعد به سمت دخترها برگشتم و همان‌طور که دست تکان می‌دادم به بچه ببر اشاره کردم و گفتم: «شب بخیر خانم‌ها. مراقب گوست باشین.» و در جواب چند لبخند و تکان دست و سر گرفتم.

بعد لبه چادر کنار زده شد و من به دنبال لهن از آن گذشتم. یا صحیح‌تر این بود که به دنبالش کشیده شدم.

همان‌طور که سعی می‌کردم خودم را به قدم‌های بلندش برسانم، صدایش زدم: «دارم میام، دارم میام، آروم‌تر.»

جواب داد: «مایو.»

به پشت سرش گفتم:‌ «مایو نمی‌تونم، لهن، خدایا تو صد و هشتاد، نود سانتی‌متر قد داری. نمی‌تونی انتظار داشته باشی که پا به پات بیام. هر قدمت حداقل دو قدم منه.» ناگهان ایستاد و من نزدیک بود به او برخورد کنم.

برگشت و چپ‌چپ به من نگاه کرد و یک چیزهایی گفت که نمی‌فهمیدم ولی به اندازه کافی دور و بر مرد جماعت بودم که بدانم وقتی حرفش تمام می‌شد با یک سؤال ادامه می‌داد، احتمالاً داشت از من چیزی در مورد خانم‌ها می‌پرسید که حتی اگر می‌توانستم بفهمم چه می‌گفت باز هم نمی‌توانستم جوابی به او بدهم.

بنابراین دستم را روی سینه‌اش گذاشتم، به سمتش خم شدم و سرم را عقب گرفتم و با ملایمت گفتم: «همینه که هست گنده‌بک.» دستم را از روی سینه‌اش برداشتم و کف دستم را رو به زمین گرفتم. «پس آرومتر برو.»

نگاهش به دستم دوخته شد و انگار اصلاً خوشحال نبود. به شکل عجیبی عصبانی به نظر می‌رسید.

ای وای.

 

خیلی‌خب، شاید داشتم این‌جا یاد می‌گرفتم که ماده ببر باشم ولی وقتی ببر مشتاق بود به تماشای تا حد مرگ کتک‌کاری کردن یک دسته جنگجو بنشیند، فقط باید می‌دویدم و خودم را به او می‌رساندم.

هنگامی که به نگاه کردن با عصبانیت به دست‌هایم ادامه داد، با احتیاط قدمی به عقب برداشتم، نگاهش در چشمانم نشست و بعد خیلی سریع حرکت کرد. بازویش جلو آمد، انگشتانش به دور مچ دستم بسته شدند، من را محکم به سمتش کشیده شدم و او کف دستم را درست در همان‌جایی که خودم چند لحظه پیش گذاشته بودم روی سینه‌اش فشرد.

به او چشم دوختم، به دستم خیره شده بود که روی سینه‌اش و درست در زیر جای زخمی قدیمی قرار داشت و قلب من شروع به محکم کوبیدن کرد.

به من نگاه کرد.

دستم را محکم‌تر به سینه‌اش چسباند و زمزمه کرد: «کای آهنای سی.»

می‌دانستم این یعنی چه.

داشت می‌گفت این را دوست دارد.

وای خدای من.

نجوا کردم: «اوه… خوبه.»

نجوا کنان گفت: «خوبه.» سرم را به یک سمت کج کردم و لبخند مرددی به او زدم.

«آره… خوبه.»

نگاهش به دهانم افتاد و دست دیگرش بالا آمد، پوست خشن و پینه بسته‌اش روی آرواره‌ام نشست و انگشت شستش محکم روی لب‌هایم فشرده شدند.

با صدای آرامی تکرار کرد:‌ «کای آهنای سی.» نفس توی گلویم گیر کرد.

اوه. وای!

لبخندم را دوست داشت.

وای. او لبخندم را دوست داشت!

سرم را بلند کردم و به همسر جنگجویم چشم دوختم.

 

سرش را کاملاً خم کرده بود تا به من نگاه کند، پوستش در زیر دستم خشک و گرم بود، بدنش دقیقاً در پیش رویم بود و صورتش، خدایا… جذاب بود.

بدون فکر بیشتر به سمتش خم شد، دستم از روی سینه‌اش بالا و بالاتر رفت و به دور گردنش پیچیده شد و دست او هم پایین افتاد و شروع به پیچیدن به دور کمرم کرد، وقتی سرم را عقب کشیدم، دست دیگرش از قبل دور کمرم بود. هنگامی که لب‌هایش نزدیکم شدند، چشمانم را آرام بستم و بعد صدای کسی را شنیدیم.

«پویاه، دکس لهن! پویاه، راهنا داکشانا!»

ای بخشکه این شانس!

چشمانم باز شدند تا او را ببینم که هنوز هم به من نزدیک بود، سرش را به سمت مرد چرخانده بود ولی هنوز صاف نشده و از من دور نشده بود. به جهتی که داشت چشم‌غره می‌رفت، نگاه کردم و جنگجویی را دیدم که داشت به ما نزدیک می‌شد. این همان جنگجویی بود که در مراسم عروسی حسابی نیشش باز و به خاطر عروسش خیلی خوشحال بود. حالا هم نیشش باز بود، حتی ذره‌ای کمتر خوشحال به نظر نمی‌رسید، در واقع به شکل بی‌نهایتی خوشحال بود.

کسی بود که چیزی برای خودش به دست آورده بود و خیلی هم دست‌آوردش را دوست داشت.

وقتی حس کردم لهن صاف ایستاد و حرف‌های ناخشنودی به جنگجو زد، بدنم منقبض شد. با وجود این ناخشنودی لهن، جنگجو نه قدمی به عقب برداشت و نه حتی نیش بازش متزلزل شد. در واقع لبخندش پهن‌تر شد و بعد سرش را عقب انداخت و از ته دل قهقهه‌ای زد.

خنده‌اش را قطع کرد و به سمت ما آمد و همان‌طور که یک چیزهایی می‌گفت با سرش به من اشاره کرد.

لهن جوابش را داد و علاوه بر آن به من هم اشاره‌ای کرد.

ابروهای جنگجو ناباورانه بالا پریدند و بعد با ناباوری چیزی گفت ولی اگر اشتباه نمی‌کردم، یکی از آن ناباوری‌هایی بود که می‌گفت: «نه بابا!» هنگامی که مرد برگشت و با ناباوری من را برانداز کرد و به سمت لهن برگشت و حرفش را با تکان سر تأیید کرد، مطمئن شدم که حق با من بود.

یک نه بابای حسابی بود.

اوم.

یعنی شوهرم دقیقاً پیش روی خود من داشت در مورد ماجراجویی‌هایش با من لاف می‌زد؟

خودم را از بین بازوهایش بیرون کشیدم و دست به کمر زدم.

صدا زدم: «اوه… عزیزم.» و هر دو مرد به سمت من برگشتند، هر دو توی صورتم نگاه کردند، مشخص بود که هر دو حالت صورتم را خواندند و پیش از این‌که بتوانم چیزی بگویم، لهن حرف زد- نه با من بلکه با جنگجو.

و من به زبان کورواک صحبت نکرده بودم ولی منظورم واضح بود. نمی‌دانم لهن چه به جنگجو گفت ولی حالتش شبیه این بود: «بهت چی گفته بودم؟» و باعث شد جنگجو یک بار دیگر قهقهه بزند.

مسئله این بود که این‌بار لهن هم با او خندید.

همان‌جا ایستادم و به آن‌ها خیره شدم.

هرگز شوهرم را نبوسیده بودم و هیچ وقت هم خندیدنش را ندیده بودم. حتی لبخندش را هم ندیده بودم.
تا آن موقع.

یا عیسی مسیح، چقدر عجیب بود؟

خنده بلندی داشت و خیلی هم خوب می‌خندید.

لبخندی با دندان‌هایی خیلی سفید هم داشت.

خنده‌شان قطع شد، جنگجوی دیگر چیزی گفت و سرش را به سمت من تکان داد. لهن سر تکان داد، لبخند زد و ناگهان بازویم را محکم گرفت و بدنم را به حرکت واداشت. بعدش اصلاً نمی‌دانم چطور این کار را کرد ولی من را پرت کرد روی پشتش و بازویم را به دور گردنش گذاشت، ران‌هایم را روی پهلوهایش بالا کشید، دست‌های بزرگش زیر باسنم قرار گرفتند و او همان‌طور که من را کول کرده بود، با جنگجوی دیگر که در کنارش راه می‌رفت شروع به صحبت کرد.

پاهایم را کاملاً به دورش پیچیدم تا خودم را محکم نگه دارم، دست دیگرم به دور سینه‌اش پیچید و حسی در مورد این حالت ما وجود داشت. حسی شیرین، حسی صمیمی. حسی که دوستش داشتم.

وای مرد.

وارد اردوگاه سربازها شدیم و نگاه هر کسی را که از کنارش می‌گذشتیم را به خود جلب می‌کردیم. متوجه شدم که لهن لبخند نزد و یا سرش را تکان نداد. متوجه شدم که دستش به روی باسنم و من که روی پشتش بودم و جنگجویی که در کنارش بود تنها چیزهایی بودیم که رویشان تمرکز داشت. افرادی که از کنارشان می‌گذشتیم برای او وجود خارجی نداشتند. به هیچ شکلی هیچ اعتنایی به آن‌ها نمی‌کرد.

برعکس من، برای هر کسی که به چشمم می‌خورد سر تکان می‌دادم و لبخند می‌زدم و خیلی از آن‌ها هم همین کار را برایم می‌کردند.

انگشت‌های لهن به گوشت تنم فشار آوردند، سرش را برگرداند و چیزی به من گفت.

مشخص بود که نفهمیدم چه گفت بنابراین چانه‌ام را روی شانه‌اش گذاشتم و زمزمه کردم: «نمی‌فهمم چی می‌گی عزیزم.»

چشمان تیره‌اش در چشم‌هایم نگاه کردند. «لنساهنا سرسی… خوبه؟»

وای مرد!

آره، من خوب بودم. به خاطر تلاش لهن به ارتباط برقرار کردن با من با زبان خودم خیلی هم خوب بودم.

آره، کاملاً خوب بودم.

چشمانم را بستم و کمی با بازوهایم او را فشردم. سر تکان دادم، چشمانم را باز کردم و نجوا کردم: «خوبه.»

وقتی لهن دوباره به روبه‌رو نگاه کرد و جنگجویش چیزی به او گفت، فشار دیگری روی باسنم احساس کردم.

من هم به جلو نگاه کردم و آه کشیدم. او را محکم گرفتم و از سواری‌ام لذت بردم.
***

خیلی‌خب، اگر می‌گفتم از همان لحظه‌ای که وارد چادر عظیمی شدیم که قرار بود بازی‌ها در آن برگذار شود، می‌دانستم قرار نبود از آن خوشم بیاید، حرف درستی زده بودم.

به خاطر این بود که یک عالم مرد گنده‌بک دور چادر و به روی نیمکت‌هایی نشسته بودند، آن‌جا بوی مرد و الکل می‌داد و دو مرد هم داشتند در مرکز حلقه نیمکت‌ها دمار از روزگار همدیگر در می‌آوردند. این به معنای دو مرد عرق‌کرده و خون‌آلودی بود که غرش‌کنان به حد مرگ همدیگر را کتک می‌زدند.

نگاه چند نفر همان‌طور که حواسشان به مسابقه بود به سمت ما برگشت. در یک طرف چادر یک نیمکت بزرگ کاملاً خالی بود. جنگجویی که همراهمان بود از ما جدا شد، لهن مستقیم به سمت نیمکت خالی رفت و من را از پشتش پایین کشید. (وقتی این کار را کرد، شانه‌ام درد گرفت. این گنده‌بک خیلی خشن بود ولی کم کم داشتم حس می‌کردم خودش این را نمی‌داند.) من را به سمت خودش کشید. نشست و پاهایش را کاملاً باز کرد، دستم را کشید و یک بار دیگر باعث شد شانه‌ام درد بگیرد. زانوهایم از زیرم در رفتند و من بین پاهایش روی زمین نشستم. تمام تلاشم را کردم تا راحت باشم و به اطرافم نگاه کنم.

نوشته رمان تبار زرین پارت 8 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-8/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت 7 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-7/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-7/#comments Tue, 18 Feb 2020 12:11:47 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1630   دییندرا توضیح داد: «بله، لاپو میرا کاه لیروس آناه. این یعنی” امشب بین پاهای من.”» وقتی شکمم منقبض شد، خون به سرعت در گونه‌هایم دوید. دییندرا سرخی گونه‌هایم را دید و لبخند پر محبتی زد. با ملایمت گفت: «اون چیزی که فکر می‌کنین نیست. مردها امشب دور هم جمع می‌شن. دکس فردا جنگجوهای جدیدش …

نوشته رمان تبار زرین پارت 7 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

دییندرا توضیح داد: «بله، لاپو میرا کاه لیروس آناه. این یعنی” امشب بین پاهای من.”» وقتی شکمم منقبض شد، خون به سرعت در گونه‌هایم دوید. دییندرا سرخی گونه‌هایم را دید و لبخند پر محبتی زد. با ملایمت گفت: «اون چیزی که فکر می‌کنین نیست. مردها امشب دور هم جمع می‌شن. دکس فردا جنگجوهای جدیدش رو انتخاب می‌کنه. مردها امشب جشن می‌گیرن و فقط مردها می‌تونن شرکت کنن، نوشیدنی زیاد می‌خورن و جنگجوهای دیگه‌ای که تا حد مرگ همدیگه رو می‌زنن تماشا می‌کنن.»

حس کردم خونی که به صورتم دویده بود، خشک شد و دییندرا هم این را دید و سرش را تکان داد.

«نه داکشانا سرسی، اون طوری که فکر می‌کنین نیست. این یه جور ورزشه. یا اون‌ها این طور فکر می‌کنن. بی‌خطره. نمی‌شه گفت که جنگجوها زخم و زیلی نمی‌شن ولی این رو می‌خوان، دوستش دارن. برای این کار تمرین می‌کنن. یه آزمون قدرت و سرسختیه. دوست دارن خودشون رو به نمایش بذارن و این همه چیز رو مشخص می‌کنه. کی قوی‌تره و کی باید قوی‌تر بشه. کی سریع‌تره و کی باید سریع‌تر بشه. کی مهارت بیشتری داره و کی باید فن رزم یاد بگیره. و بقیه که تمرین نمی‌کنن با اشتیاق تماشا می‌کنن و ازش لذت می‌برن. سریم خیلی وقته که دیگه من رو نمی‌بره، از طرفی خودم هم از رفتن به اون‌جا خوشم نمی‌آد. همسران جنگجوها دوستش ندارن.» کمی نزدیک‌تر آمد. «و عزیز من خوبی این قضیه این هستش که مردهای زیادی نیستن که اجازه بدن وقتی با برادرهاشون خوش و بش می‌کنن زن‌هاشون همراهشون باشن.» چشمانش درخشیدند. «و این کم اتفاق می‌افته، در واقع اون‌قدر نادره که تا به حال نشنیدم یه تازه داماد جنگجو افتخار بده و همراهی عروسش و بخواد. معمولاً ماه‌ها طول می‌کشه، حتی سال‌ها و گاهی اوقات اصلاً اتفاق نمی‌افته.» قلبم یک ضربه را جا انداخت و بعد وقتی حرفش را تمام کرد، قلبم از حرکت باز ماند. «و وقتی همراهش رفتین، روی زمین و بین پاهاش می‌نشینید.»

به او خیره شدم.

عالی بود. واقعاً عالی بود.

پرسیدم: «می‌شینم روی زمین؟» سر تکان داد. برای بهتر روشن شدن قضیه ادامه دادم: «بین پاهاش؟» و او لبخند زد.

به النگوها نگاه کرد و به من گفت: «چیزی که فکر می‌کنین نیست.»

زیر لب گفتم: «اوه بله هست.» و دستش روی چانه‌ام نشست و سرم را بالا گرفت تا در چشمان دانایش نگاه کنم.

با صدای آرامی گفت: «بعضی از جنگجوها همون کاری رو می‌کنن که شما فکر می‌کنین، برای بقیه این فقط یعنی وقتی دارن از چیزی که خیلی دوست دارن لذت می‌برن، نزدیک کسی باشن که دوستش دارن.» به طرفم خم شد. «برای یه پادشاه و عروسی که مدت خیلی زیادی انتظارش رو کشیده و بردن عروسش به این گردهمایی اون هم فقط پس از پنج روز ‌که از تصاحبش می‌گذره، به نظر من که مورد دومه.»

دوباره به او خیره شدم و نفسم را بیرون دادم. «اون عاشقم نیست.»

دییندرا سرش را به یک سمت کج کرد و گوشه لب‌هایش بالا رفتند.

«اون طور که توی تاریخ گفتن، جنگجوهای بزرگ، در واقع قدرتمندترین و وحشتناکترین جنگجوها فقط با یه نگاه توی رژه عاشق عروس‌هاشون می‌شن.» روی گونه‌ام دست کشید و پیشنهاد داد: «شاید این اتفاق برای شما هم افتاده.»

به آن روز صبح فکر کردم. به چهار ساعت اخیر فکر کردم. به نظرم کاملاً داشت اشتباه می‌کرد.

در نهایت گفتم: «این‌طور فکر نمی‌کنم.»

دستش پایین افتاد و از من فاصله گرفت و سر دستبندها برگشت. بعد رو به دستبندها گفت: «پادشاه لهن ناظر رژه‌های زیادی بودن و اجازه دادن بدون انتخاب همسرشون بگذرن. مردمشون سال‌ها منتظر بودن که ایشون عروسی رو تصاحب کنن. یه جنگجو، همه جنگجوها، مخصوصاً یه شاه جنگجو دایره احساساتش رو گسترش نمی‌ده. اون‌ها می‌جنگن. تاراج می‌کنن. غارت می‌کنن. مبارزه می‌کنن. تمرین می‌کنن. هیچ رابطه نزدیکی با برادرهای جنگجوی خودشون برقرار نمی‌کنن چون فرصت‌های زیادی برای شکست و سقوط‌شون به وجود میاره. به ندرت در چنین شرایطی قرار می‌گیرن، هرگز ذره‌ای مهربانی و محبت ندیدن. نه یه دست نوازشگر، نه یه نگاه گرم، بیشترشون پیش از ازدواج چنین چیزی رو تجربه نکردن.» نگاهش به سمت من برگشت و در چشمانم نگاه کرد. «بیشتر مردم به این نیاز ندارن، می‌تونن کل زندگی‌شون رو بدون چنین چیزی زندگی کنن ولی بعضی‌ها نمی‌تونن و توی جنگجوها چنین آدم‌هایی کمتر هم هستن.» مکث کرد. «ولی وجود دارن.»

با این حرفش برای پنهان کردن حسی که باعث شده بود به من دست بدهد، به تندی گفتم: «لَنِساهنا یعنی چی؟»

لبخند زد. «یعنی ماده ببر، عزیز من.»

«ماده ببر؟»

سر جنباند و ادامه داد: «و لهن یعنی ببر. پدر جنگجوی ایشون اسم ببر رو روی ایشون گذاشتن. پدر ایشون هم اتفاقاً دکس بودن، پیش از این‌که دکس پدرش رو توی مبارزه شکست بدن. حتی حالا هم پادشاه لهن به عنوان ببر شناخته می‌شن چون توی میدان جنگ درنده، هوشمند و قدرتمند هستن. ایشون توی مراسم ازدواج شما رو ماده ببر خودشون معرفی کردن. بدیهیه که بهترین جفت برای ببره و من می‌گم، این‌که ایشون شما رو داکشانا یا حتی راهنا داکشانای خودشون معرفی کردن اهمیت خیلی کمی براش داره. ولی از اون خیلی خیلی مهمتر این هستش که ایشون شما رو لنساهنای خودشون معرفی کردن. ایشون همیشه دکس نبودن ولی ببر به دنیا اومدن، این کسیه که ایشون بودن و همیشه خواهند بود.»

باشه، باید می‌پذیرفتم که حق با او بود. کاملاً مشخص بود که این برای دکس اهمیت زیادی داشت. خیلی بیشتر زیاد. خیلی خیلی زیاد.

با صدای آرامی پرسیدم: «و کاه لنساهنا؟»

با ملایمت جواب داد: «ماده ببر من.»

وای خدا.

پیش از این‌که ضربان قلبم از کنترل خارج شود، بلافاصله به سمت دیگری نگاه کردم و موضوع بحث را تغییر دادم.‌

«و راهنا داکشانا؟ معنی راهنا چیه؟»

«زرین.»

گفتم: «پس کاه داهنا داکشانا…؟»

جواب داد: «ملکه زرین من.»

«هوم.» هنوز هم داشتم به النگوهای مرواریددار دست می‌کشیدم و صدای خنده او را شنیدم.

فروشنده مشتاقانه چیزی به من گفت، سرم را بلند کرد و چشمان مشتاقش را دیدم که از من به النگوها و بعد دوباره به من نگاه کردند.

به او گفتم: «اوه نه، متأسفم من هیچ پولی ندارم.» هم‌زمان سر تکان دادم، لبخند زدم و النگو را سر جایش گذاشتم.»

صورتش وا رفت.

دییندرا گفت: «برشون دارین.» سرم به سرعت به سمتش برگشت.

گفتم: «من هیچ پولی-» سرش را تکان داد.

«یه قاصد برای دکس می‌فرسته، دکس هم یا بهش سکه می‌ده یا چیزی بهش می‌بخشه. اگه این‌ها رو می‌خوای بگیریدشون.» به فروشنده لبخند زد و بعد به سمت من برگشت. «با این‌ کار بهش افتخار می‌دین. ملکه از غرفه‌های زیادی دیدن کردن ولی مشتری هیچ کدومشون نشد. همه اون‌ها امیدوارن که نور زرینتون رو بهشون بتابید پس این‌ها رو بردارین.»

«مطمئن نیستم بخوام لهن-»

«عزیز من، ایشون خیلی سکه دارن. مدرکش هم سر تا پا طلا گرفتن شماست. اون‌ها رو بردارین. ایشون حتی پلک هم نمی‌زنن. از شما انتظار می‌ره که چیزهای مورد نیازتون رو از فروشنده‌ها بخرید. این کار اون‌ها رو شاد نگه می‌داره. این کار شما صندوق‌هاشون رو پر پول می‌کنه، شکم‌هاشون رو سیر می‌کنه و دکس هم به متحدینش نیاز داره. اون‌ها رو بردارین. به من اعتماد کنین.»

به دقت به او نگاه کردم و او با حالت تشویق‌کننده‌ای چانه‌اش را برایم تکان داد.

شینا سرش را کج کرد و گفت: «اون‌ها رو بردارین داکشانا سرسی.» با لبخند دندان‌نمایی دندان‌های سفیدش را نشان داد. «زیبا هستن!» بعد هرهر خندید.

النگوها را نگاه کردم، بالا گرفتمشان و توی دستم آن‌ها را برگرداندم. بدون ظرافت ساخته شده بودند ولی زیبا بودند. پنج‌تا بود و به لباسم خیلی می‌آمد. لعنتی، آن مرواریدها به هر لباسی خیلی می‌آمد.

آن‌ها را توی دستم انداختم.

فروشنده فریاد کشید: «آه! سوه راهنا داکشانا فاهنای تا کای! راه فاهنای تا کای! شاهشا، کاه داکشانا، شاهشا! شاهشا!» در نهایت دستانش را با حالت دعا کردن بالا گرفت، مثل دیوانه‌ها لبخند زد و پشت سر هم تعظیم کرد.

دییندرا با نیش باز برایم ترجمه کرد: «می‌گه ملکه زرین بهش لبخند زده. ممنونم.»

پرسیدم: «چطور باید بگم قابلت رو نداشت؟»

جواب داد: «ناهراکا.» به سمت فروشنده برگشتم، سرم را خم کردم و لبخند زدم.

گفتم: «ناهراکا.»

فریاد کشید: «سوه راهنا داکشانا لاپای سانا! شاهشا فاهنای تا کای. شاهشا، کاه داکشانا!» خندیدم و به دییندرا نگاه کردم.

توضیح داد: «می‌گه ملکه زرین زیباست. متشکره که بهش لبخند زدی.» برایش سر تکان دادم و دوباره به مرد لبخند زدم.

دست و پا شکسته گفتم: «شاهشا، اوه… قربان.»

مرد تعظیم کرد و دست‌های در هم گره کرده‌اش را در پیش رویش تکان داد، به سمت غرفه کناری‌اش فریاد زد: «سوه راهنا داکشانا فاهنای تا کای! فاهنای تا کای!» بعد بالاتنه‌اش را به عقب خم کرد و به آسمان آبی چشم دوخت و دستان در هم گره خورده‌اش را به سمت آسمان بلند کرد و تکان داد.

همان‌طور که از کنار غرفه‌اش می‌گذشتیم زیر لب به دییندرا گفتم: «خب، حق با تو بود. انگار خیلی مفتخر شده.»

بعد از این‌که حرفم تمام شد هر دو زدند زیر خنده و همراه آن‌ها خندیدن حس خیلی خوبی داشت.

در بازارچه قدم زدیم و این حتی نزدیک به گشت و گذار در یک مرکز خرید (چی می‌تونستم بگم؟ خودم یکی از آن عشق خرید کردن‌ها بودم) همراه دوستانم در خانه نبود. (چیزی که در موردش فکر نکرده بودم این بود که دلم برای باباییم تنگ شده بود و نگرانش بودم، حتی دلم نمی‌خواست به حال و روز دوست‌هایم فکر کنم.) ولی از جهات دیگر… خیلی هم خوش می‌گذشت. از دییندرا خوشم می‌آمد و با وجود رفتار دوستانه و صحبت‌های مفیدش حالا خیلی بیشتر او را دوست داشتم. و شینا عزیز دلی بود که در زمان خرید نشان داد (برای انجام دادن فلان کار و خریدن فلان دستبند به مادرش التماس می‌کرد.) که همه دخترهای دوازده ساله جهان مثل هم بودند… مهم نبود به کدام جهان تعلق داشتند.

کمی آب میوه که مزه انبه می‌داد و از دستفروش دیگری گرفته بودیم، نوشیدیم. دستفروشی که وقتی نوشیدنی‌هایش را دیده بودم و از آن‌ها خواسته بودم، نزدیک بود عقلش را از خوشی از دست بدهد.

حینی که قدم می‌زدیم قفسی به چشمم خورد، توی آن چیزهایی بود که… ایستادم و به آن چشم دوختم… به نظر می‌رسید توی آن بچه ببرهای سفید و کوچک باشد.

زمزمه کردم: «وای خدای من.» به سمت قفس دویدم و نالیدم: «خیلی نازن!» به مردی که کنار قفس ایستاده بود نگاه کردم. «خیلی قشنگن! باور نکردنیه! فروشی هستن؟» نزدیک شدن دییندرا و شینا را احساس کردم و بلافاصله به سمت دییندرا برگشتم. «فکر می‌کنی برای فروش باشن؟»

دییندرا همان‌طور که داشت به توله ببرها نگاه می‌کرد، شروع کرد به حرف زدن: «اوم… داکشانا سرسی…» ولی من او را ساکت کردم و به سمت مرد کنار قفس رفتم.

وقتی جلوی مرد ایستادم، اعلام کردم: «من یکی می‌خوام، اون‌ها سفیدن!» به سمت دییندرا برگشتم. «تا حالا هیچ‌وقت یه ببر سفید ندیده بودم! حتی نمی‌دونستم وجود دارن!» دوباره به طرف مرد برگشتم. «رنگ عوض می‌کنن؟» مرد به من نگاه کرد و پلک زد و من به حرف زدن ادامه دادم: «امیدوارم نکنن. دلم می‌خواد اسم مال خودم رو بذارم گوست!» جیغ زدم: «کسپر!» سرم را تکان دادم. «نه، فکر کنم گوست بهتر باشه.» دوباره به سمت دییندرا برگشتم. «تو چی فکر می‌کنی؟ کسپر یا گوست؟»

او به من نزدیک‌تر شد و گفت: «عزیزم من فکر می‌کنم که باید در این مورد با پادشاهتون صحبت کنین.»

پرسیدم: «چرا؟» ابروهایش در هم گره خورد.

«چرا؟»

گفتم: «بله، چرا؟ اون ببره، حتماً از یه ببر کوچولو خوشش می‌آد.»

دستم را گرفت و با ملایمت گفت: «داکشانا سرسی، ایشون ببر هستن و شما هم ماده ببر ایشون، ولی شما می‌خواید یه حیوان خانگی وارد خانواده‌تون کنین. اون هم نه یه گربه، یا سگ یا حتی یه پرنده. بلکه یه حیوان گوشت‌خوار. شما حتی نمی‌دونین چطور با شوهرتون به زبان خودش صحبت کنین. فکر می‌کنم شاید، باید کمی به-»

با صدای بلند گفتم: «بهشون نگاه کن!» و دستم را به سمت قفس بچه ببرهای پرجنب و جوش گرفتم. «تحسین برانگیزن. اون‌ها حیوان گوشت‌خوار نیستن.»

با لحنی منطقی جواب داد: «فعلاً عزیزم. حتی شک دارم الان هم گوشت بخورن ولی اگر هم نخورن، در آینده که می‌خورن.»

دقیقاً مثل تمام زندگی‌ام قبل از مرگ مادرم و بعد از آن هر وقت که چیزی می‌دیدم که می‌خواستمش و یا خیلی بد می‌خواستمش بی‌منطق ‌شدم و بدون هیچ منطقی جواب دادم: «خب؟ من هم گوشت می‌خورم.»

جواب داد: «شما حیوان رو نمی‌کشین و خام خام گاز نمی‌زنید و گوشتش رو از استخوان جدا نمی‌کنین.»

این حقیقت داشت.

لبم را گاز گرفتم و به حیوان‌ها نگاه کردم.

یکی از آن‌ها به سمت میله‌های قفس پرید و روی پشتش نشست. به من نگاه کرد و صدایی از خودش در آورد که قسم می‌خورم، قسم می‌خورم آن را «لولا.» تشخیص دادم و آن‌طور که آن روز از شینا یاد گرفته بودم، در زبان کورواک یعنی: «مامان.»

بدنم بی‌حرکت ماند و به موجود کوچک زل زدم.

دییندرا زیر لب گفت: «وای عزیزم.» به او نگاه کردم و فهمیدم که او هم آن را شنیده بود.

«اون… اون الان…» آب دهانم را قورت دادم و از توله به دییندرا نگاه کردم. «اون بچه ببر الان-؟»

یک میو دیگر از بچه ببر آمد و من دوباره کلمه لولا را تشخیص دادم.

یک قدم عقب رفتم.

دییندرا آه کشید و یکی از پسرهایی که داشتند از آن‌جا می‌گذشتند را گرفت و به سرعت چیزی به او گفت، پسر نگاهی به من انداخت و دوان دوان از بین جمعیت گذشت.

توجه خیلی کمی به این نشان دادم و هنوز هم به توله ببر چشم دوخته بودم.

زمزمه کردم: «این موجود من رو لولا صدا کرد.»

صدای دیگری داد و لولای دیگری گفت و بعد میوی دیگری کرد و من کلمه «گاسی» را تشخیص دادم و دییندرا چیزی به مرد گفت، که این حرکتش یعنی او هم حرف بچه ببر را شنیده بود. مرد حرکت کرد، خم شد و درِ چیزی را که در زمین دفن شده بود، باز کرد و از آن یک بطری شیشه‌ای که سطحش پر از پستی و بلندی بود و یک جور پستونک عجیب به جای در داشت و به وضوح پر از شیر بود، را بیرون آورد.

دییندرا زمزمه‌کنان به من گفت: «گاسی یعنی گرسنه.»

آن موجود داشت با من حرف می‌زد!

توی این دنیا می‌توانستم بشنوم که بچه ببرها با من حرف می‌زدند!

به شکل عجیب، متحیرکننده و خیال‌انگیزی باحال بود!

مرد به سمت ما برگشت، روی قفس خم شد، بچه ببر را برداشت و بدون هیچ تردیدی آن را بین بازوهای من گذاشت. وقتی شیشه شیر را به سمتم گرفت، نا خودآگاه توله را محکم نگه داشتم.

هنگامی که به بچه ببر در آغوشم نگاه کردم، دییندرا زمزمه کرد: «وای عزیزم.»

تمام چیزی که حس می‌کردم خز نرم و در عین حال ضخیم توله و پنجه‌های پشمالویش بود. تمام چیزی که می‌دیدم بینی سربالا، گوش‌های گرد و زیبا و چشم‌های آبی کم‌رنگی بود که با اعتماد کامل به من نگاه می‌کردند.

گندش بزنن. عاشق شده بودم.

توله را توی آغوشم چرخاندم، بطری را از مرد گرفتم و آن را جلوی دهان بچه ببر گرفتم.

زبان بزرگ و صورتی‌اش را به دور پستانکش پیچید و شروع کرد به خوردن.

آره. کاملاً عاشق شده بودم.

با چشم‌هایی براق به سمت دییندرا برگشتم و زمزمه کردم: «عزیزم، به شکل کاملاً دیوانه‌واری عاشق شدم.»

نگاه دییندرا روی صورتم حرکت و بعد به شینا نگاه کرد و گفت: «وای… عزیزم.»

شینا هرهر خندید.

سرم را پایین انداختم و به توله نگاه کردم. دختر کوچولو را در آغوشم جابه‌جا کردم و آرام از یک سمت به سمت دیگر تکانش دادم.»

امتحانی صدایش کردم: «کَسپر؟» توله فقط با چشم‌های بسته به مکیدن شیر ادامه داد. صدایش کردم: «گوست؟» چشم‌های توله باز شد و بعد دوباره بسته شده. با صدای آرامی گفتم: «پس همینه. تو گوست من هستی.»

پنج دقیقه بعد، وقتی شیر توی بطری تقریباً تمام شده بود، صدای کوبش سم‌هایی را شنیدم، سرم را بلند کردم و با تأخیر متوجه شدم که جو بازارچه تغییر کرده بود.

سرم را برگرداندم و دلیلش را فهمیدم.

لهن سوار بر اسب کَهَرش که یال‌ و دم مشکی داشت و پاهایش از سم تا نیمه ساق سیاه بودند، به تاخت به سمت ما می‌آمد.

هنگامی که به سرعت به سمت من آمد قدمی به عقب برداشتم. در آخرین لحظه افسار اسبش را به پهلو کشید تا بتواند بیشتر به من نزدیک شود، سرش را برگرداند و از بالای بینی‌اش به من نگاه کرد.

در زیر نور روز به شوهرم نگاه کرد، این منظره‌ای بود که تا به حال از او ندیده بودم.

نوشته رمان تبار زرین پارت 7 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-7/feed/ 2
رمان تبار زرین پارت 6 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-6/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-6/#respond Mon, 17 Feb 2020 16:59:54 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=1627   به چادر که با نور شمع روشن شده بود چشم دوختم. خیلی‌خب، این واقعاً اتفاق افتاده بود؟ می‌توانستم نفسش که موهای روی شقیقه‌ام را به بازی گرفته بود و وزن سنگین و گرمای بدنش را احساس کنم. بله، اتفاق افتاده بود. نیاز داشتم به جایی بروم و کمی فکر کنم. باید می‌فهمیدم چطور اجازه …

نوشته رمان تبار زرین پارت 6 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

به چادر که با نور شمع روشن شده بود چشم دوختم.

خیلی‌خب، این واقعاً اتفاق افتاده بود؟

می‌توانستم نفسش که موهای روی شقیقه‌ام را به بازی گرفته بود و وزن سنگین و گرمای بدنش را احساس کنم.

بله، اتفاق افتاده بود.

نیاز داشتم به جایی بروم و کمی فکر کنم. باید می‌فهمیدم چطور اجازه داده بودم مردی که نمی‌شناختم، همان مردی که رسماً هفت بار به من تجاوز کرده بود، همان مردی که دوستش نداشتم کاری کند که دو بار ارضا شوم.

باید از این مرد دور می‌شدم.

وزنش بیشتر روی من افتاد و هم زمان بازویش به دورم محکمتر شد.

خواب بود. توی خواب آغوشش را به دور من تنگ‌تر کرده بود.

لعنتی.

خیلی‌خب، قرار نبود از او دور شوم.

پس باید بیدارش می‌کردم و راهی برای ارتباط برقرار کردن با او پیدا می‌کردم چون اصلاً امکان نداشت این‌طور که وزنش روی من بود بتوانم بخوابم.

متوجه شدم که از بیدار شدن خوشش نمی‌آمد.

و ثانیه‌ای پیش از این‌که پلک چشمانم روی هم بیفتد و با وزن او به روی خودم خوابم ببرد، همچنان داشتم فکر می‌کردم.

پایان فصل

فصل ششم
بازارچه

دهانمان در هم قفل شده بود، انگشتانم روی یک سمت گردنش قرار داشتند و انگشت‌های دست دیگرم در زیر دم اسبی‌ موهایش فرو رفته و به جمجمه‌اش چنگ انداخته بودند.

سرش را عقب انداخته و نفس‌هایش با من نفس‌های من در آمیخته بود، یکی از بازوهایش محکم به دور کمرم و دیگری به دور گردنم پیچیده شده بود.

داشتم با پادشاهم می‌خوابیدم. از حس وجودش خوشم می‌آمد.

دستوری را غرید که معنایش را نمی‌فهمیدم. «مایو.»

نفس‌نفس‌زنان روی دهانش گفتم: «نمی‌فهمم چی می‌گی عزیزم.» بازویش به دور کمرم محکم شد و من را حرکت داد.

با خشم گفت: «مایو.» و من منظورش را متوجه شدم.

زمزمه کردم: «باشه.» با سرعت بیشتری به کارم ادامه دادم و چشم‌هایم بسته شد. انگشت‌هایش روی گردنم فشار آوردند و من چشم‌هایم را باز کردم.

فرمان داد: «لیناس.» به شکل عجیبی معنای حرفش به ذهنم خطور کرد، در چشمانش خیره شدم و با سرعت بیشتری ادامه دادم. انگشتانش به دور گردنم محکم‌تر شدند و من سعی کردم در چشمانش نگاه کنم ولی نتوانستم.

با به اوج رسیدنم، سرم عقب رفت و لب‌هایم با نفس‌نفسی که می‌زدم باز ماند.

آتش درون چشمانش را دیدم، فشار انگشت‌هایش را روی گردنم و فشار بازویش را روی کمرم حس کردم، چنان فشارم می‌داد و محکم من را نگه داشته بود که نمی‌توانستم نفس بکشم. سرش را به جلو خم کرد و روی سینه‌ام شروع به غریدن کرد.

چشم‌هایم را بستم.

بفرما دوباره.

دوباره این کار را کرده بودم.

هیچ چاره دیگری نداشتم، من را با نوازش آرام ولی تأثیرگذار دست‌هایش بیدار کرده بود و من پیش از این‌که هوشیار شوم برای این کار آماده بودم، بنابراین دوباره تسلیم شدم.

با خوشحالی.

گندش بزنند.

چه مرگم شده بود؟

سرش عقب رفت و من نگاهش کردم، انگار داشتم او را برای اولین بار می‌دیدم.

آن طور که او سرش را بلند کرده و نگاه گرمش را به صورت من انداخته بود، خدایا این شوخی نبود، هرچقدر هم که به نظر می‌رسید دیوانگی باشد ولی فکر می‌کردم او جذاب‌ترین مردی بود که تا به حال دیده بودم… البته به شکل سیاه، وحشی و کاملاً جذاب مخصوص به خودش.

هنگامی که ناگهان در هوا به پرواز در آمدم و بعد با کمر روی تخت کوبیده شدم، با این‌‌که نمی‌توانستم ولی دلم می‌خواست این را به او بگویم. با یک دستش که به روی تخت گذاشته بود، روی من خیمه زد.

بعد دستش را خم کرد و بالا تنه‌اش پایین آمد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد.

پرسید: «کاه لنساهنا؟» به او چشم دوختم.

این دیگر چه کوفتی بود؟

زمزمه کردم: «چیه؟»

غرید: «کاه لنساهنا.»

ناگهان متوجه شدم چه فرمانی داشت به من می‌داد و نجوا کردم: «کاه… اوه، لنساهنا.»

نگاه تندی به من انداخت.

وای، چه کار کرده بودم؟

دستش را روی شکمم گذاشت و از آن‌جا نوازش‌وار بالا آمد و روی قفسه سینه‌ام نشست و قفسه سینه‌ام را محکم بوسید.

بعد صورتش دوباره روبه‌روی صورتم قرار گرفت، لب‌هایش فقط کمی با من فاصله داشتند، چشمانش تنها چیزی بود که می‌توانستم ببنم و حالا داشتند با نوری متفاوت می‌درخشیدند، نوری که باعث شد نفسم را حبس کنم.

با لحن تندی گفت: «لنساهنا سرسی لاپو میرا کاه لیروس آناه.» پلک زدم.

نجوا کردم: «اوه… باشه.» فکر کردم شاید موافقت کردن بهترین راه ادامه دادن باشد و او به زل زدن در چشمانم ادامه داد.

بعد آتش درون چشمانش خاموش شد و زمزمه کرد: «باشه.» دستش را روی شکمم گذاشت و هم زمان با خم کرد سرش و کشیدن زبانش به روی گردنم، چشمانش از جلوی دیدم ناپدید شدند.

بعد بدون این‌که به من نگاه کند از تخت بیرون رفت.

بدن برهنه‌اش را تماشا کردم که به سمت ورودی چادر می‌رفت.

خیلی‌خب. همه این‌ها یعنی چی؟

بدون این‌که برهنگی‌اش را بپوشاند، لبه چادر را کاملاً کنار زد و با صدای بلند چیزهایی گفت. بعد از نگاه کردن به من که روی تخت دراز کشیده بودم، به سمت صندوق‌های گوشه چادر رفت.

لبه چادر باز و بسته شد و تیترو و به دنبال پکا وارد شدند، هر دو پارچ‌های سفالین بزرگی را حمل می‌کردند. سریع دست دراز کردم و ملحفه را روی خودم کشیدم و برهنگی‌ام را پوشاندم. با این حال قبلاً چندین بار من را برهنه دیده بودند. لهن از کنار صندوق‌ها کنار رفت و لنگی که برداشته بود را روی زمین انداخت، پارچ آب را از دست تیترو بیرون کشید و آن را روی سرش خالی کرد. آب روی تمام قالیچه‌ها و لنگ جدیدش پاشید. با دست‌های بزرگش روی بدنش دست کشید و پارچ بعدی را از دست پکا گرفت و همان کار را تکرار کرد. بعد بدون این‌که خودش را خشک کند، لنگش را به دور خود پیچید و بندهایش را روی پهلوهایش بست و بدون این‌که نگاهش حتی یک بار هم به سمت من برگردد، با قدم‌های بلند از چادر بیرون رفت.
معنی جمله قبیله ای توی پست‌های بعدی مشخص می‌شه

به ورودی چادر چشم دوختم.

خیلی‌خب، شاید اشتباه می‌کردم. فاصله کشنده‌ای ناشی از زبان و فرهنگ متفاوت در بین ما قد الم کرده بود ولی به جز این‌ها فکر می‌کردم که من و لهن شب پیش و اوم… امروز صبح کمی سنگ‌هایمان را با هم واکنده بودیم. کلماتی را با هم به اشتراک گذاشته بودیم (یک جورهایی) او نیشش را برایم باز کرده بود، (البته بعد از این بود که من خونش را ریخته بودم) نوع لمس کردن‌هایش تغییر کرده بود، هنگام خواب من را در آغوش گرفته بود و وقتی خواب بود بازوهایش را به دورم محکمتر کرده بود و برای این‌که سه بار من را به نقطه اوج جنسی‌ام برساند تلاش زیادی کرده بود.

حدس می‌زدم فکرم اشتباه بود.

تیترو کنار تخت آمد، خم شد و ملحفه را کشید و با صدای آرامی شروع به حرف زدن با من کرد ولی هیجان توی صدایش باعث شد نگاهم را از ورودی چادر بردارم.

دیدم که او هیجان زده بود. چشمانش داشتند از هیجان می‌درخشیدند. شاد بود. اتفاق خوبی افتاده بود و این فقط مربوط به بلند شدن من و لباس پوشیدنم نبود.

دستم را دراز کردم، دستش را گرفتم و گفتم: «لطفاً، برو دییندرا رو برام بیار.»

توی چشم‌هایم نگاه کرد. بعد سر جنباند. برگشت و چیزی به جکاندا که داشت وان را به دنبال خودش می‌کشید گفت. جکاندا به من و بعد به تیترو نگاه کرد و سر تکان داد. وان را همان‌جایی که بود رها کرد و به سرعت از چادر بیرون رفت.

با لحن شکست خورده‌ای نجوا کردم: «یک روز دیگر در بهشت.»

این حس شکست خوردگی هم به خاطر شرایط موجود و خودم بود.

تقریباً نزدیک به دو دقیقه به خودم اجازه دادم این حس را داشته باشم. بعد خودم را جمع و جور کردم و از تخت بیرون پریدم تا با هر چیزی که آن روز برای من در بر داشت رو در رو شوم.
***

بازارچه یک جاده خیلی کوتاه با اردوگاه داشت، جاده‌ای در بین درخت‌های کوچک و عجیب سبزی که شبیه بامبو بودند ولی بامبو نبود.

بازارچه برخلاف اردوگاه، مستقر و ثابت بود. چادرهایی برپا شده بود ولی ساختمان‌هایی هم وجود داشت، خیلی بزرگ و محکم نبودند ولی به هر حال ساختمان بودند.

متوجه شدم که آن‌ها همه چیز برای فروش داشتند. همه چیز.

شینا دختر دوازده ساله دییندرا که موهای تیره زیبا و چشم‌های بادامی تیره داشت (به اندازه کافی انگلیسی صحبت می‌کرد تا منظور خودش را به شکل دست و پا شکسته جذابی برساند. بیشتر هم به خاطر این بود که حرف‌هایش را با لبخند شیرینی می‌زد و تقریباً بعد از هر کلمه نخودی می‌خندید.) و وقتی رسیدیم شور و هیجانی در بین مردم به پا کردیم.

متوجه شدم که این شور و هیجان کاملاً به خاطر لباس جدید و محشر من نبود. (نیم‌تنه آب یخی پشت گردنی که با یک زنجیر طلا در پشت گردنم بسته شده بود، دامن آبی یخی با میله‌های باریکی از طلا که از کمرش آویزان بود و دوخت‌های خیلی اندکی به رنگ سفید و نقره‌ای، کمربند پهنی که از صفحه‌های گرد طلا ساخته شده بود. هیچ بازوبندی نداشتم ولی تعداد زیادی از النگوهای باریک نقره و طلا در دست داشتم که فقط پنج دقیقه طول کشیده بود تا گال آن‌ها را دستم کن، این النگوها دستم را از مچ تا نیمه‌های ساعد پوشانده بودند و هر وقت که دست‌هایم را تکان می‌دادم جلینگ جلینگ صدا می‌دادند برای اولین بار بود که در کل زندگی‌ام این‌قدرجلب توجه کردم. گوشواره‌های طلا به گوش داشتم، دوباره از همان گوشواره‌های بلند بود و این بار مرواریدهای اشکی داشتند و سنجاق‌های مرواریددار که با آن‌ها موهایم را در همه جای سرم پیچیده و ثابت کرده بودند.

کسی ورود ملکه را اعلام کرد.

با دییندرای پر حرف و شینایی که دست و پا شکسته انگلیسی حرف می‌زد و لبخند می‌زد و نخودی می‌خندید، در بازارچه سلانه سلانه حرکت و اجناس را تماشا کردیم. پارچ‌های سفالی، کاسه‌ها و ظرف‌های زینتی در شکل و اندازه‌های متفاوت. طاقه‌های پارچه از هر جنسی، از کنفی گرفته تا ابریشم به تمام رنگ‌هایی که بتوانید تصور کنید. گوشت خشک و نمک‌سود شده، سوسیس‌هایی شبیه سوسیس و کالباس‌های خوک نمک‌سود شده. انواع پنیر. سطل‌های ماست. میوه‌های خشک. میوه و سبزیجات تازه. آجیل، هم با پوست و هم بدون پوست. کیسه‌های حبوبات مختلف. ظرف‌های سفالی. کاسه‌های لعابی. قاشق و چاقو (چنگال نبود، آن طور که متوجه شدم روی میز لهن هم چنگال نبود.) از نقره و ترکیبی از قلع و سرب و حتی چوب ساخته شده بودند. زلم‌زیبموهای ارزان، النگو، زنجیر و تزئینات مو. همه رنگ کاموا. همه رنگ نخ دستگاه‌های پارچه‌بافی بزرگ و کوچک. قالیچه‌های بزرگ و کوچک. بشکه‌های شراب. شمع.

از شیر مرغ تا جان آدمیزاد داشتند. بازارچه بزرگ و پر تکاپو بود. به خاطر اسب‌ها (با یا بدون کالسکه‌های بدوی و قراضه.) و موجوداتی که شبیه به گاو نر بودند (نه این‌که قبلاً گاو نر دیده باشم‌ها، نه حدس زدم گاو نر باشند.) هم در بیرون از بازارچه به پرچین‌های چوبی بسته شده بودند. این بازارچه فقط برای زمانی که داکسشی به این‌جا می‌آمد برپا نشده بود بلکه همیشه اینجا بود و مردم از جاهای دیگر می‌آمدند و چیزهایی که نیاز داشتند را می‌خریدند.

قدم می‌زدم و همه چیز را می‌دیدم ولی ذهنم درگیر بود. به خاطر این ذهنم درگیر بود که در مورد دییندرا کنجکاو شده بودم. مهربان به نظر می‌رسید. دوستانه رفتار می‌کرد. به نظر می‌رسید می‌خواست دوست من باشد و کمکم کند.

و من به کمک نیاز داشتم.

خیلی هم به کمک نیاز داشتم.

فقط نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم.

دییندرا یک طاقه پارچه نقره‌ای رنگ با طرح‌های قرمز و بنفش را بلند کرد و به من گفت: «پچ‌پچ‌ها دارن از بین می‌رن داکشانا سرسی.»

دست از انگشت کشیدن به روی یک پارچه ابریشمی کرم رنگ کشیدم و به او نگاه کردم. «ببخشید؟»

به سمت من برگشت و دستش را پایین انداخت. «پچ‌پچ‌ها دارن از بین می‌رن.» لبخند دندان‌نمایش پر از شیطنت و زیرکانه شد. «شنیدم که پادشاه جنگجو و ملکه جنگجوی ایشون دیشب با هم نبرد کردن.» نفسم را حبس کردم و او به سمت من خم شد و یک ابرویش را بالا انداخت. «همین‌طور شنیدم که… ایشون پیروز شدن.»

«چی؟» نفس‌نفس زدم و او خنده ملایمی کرد و به من نزدیک‌تر شد.

«یه چیز دیگه که باید بهش عادت کنی عزیز دلم.» با پهلویش ضربه‌ای به من زد و بعد به پارچه چشم دوخت و لب‌هایش را به هم فشرد. «دیوار چادرها نازکه و مخصوصاً مردم به سر و صدای چادر دکس گوش می‌کنن.»

وای خدای من!

نفس‌نفس‌زنان گفتم: «مردم صدای ما رو شنیدن؟» بله دوباره داشتم نفس‌نفس می‌زدم!

با لبخند شرورانه دیگری جواب داد: «داشتین فریاد می‌زدین.»

وای خدای من!

هنگامی که من با سرافکندگی به او نگاه کرد، هرهر خندید و گفت: «بعدش ناله می‌کردین و داد می‌زدین. شایعات از پیروزی پادشاه لهن می‌گن، من مطمئنم.»

نجوا کردم: «وای خدای من.» دییندرا سرش را عقب انداخت و زد زیر خنده، بعد دستش را به دور کمرم انداخت و من را از غرفه پارچه فروشی دور کرد. هنوز داشت می‌خندید که دیدم شینا هم نیشش را بی‌شرمانه برایم باز کرده بود.

او هم می‌دانست.

و فقط دوزاده سالش بود!

چقدر وحشتناک!

«آروم باش عزیزم.» دییندرا وقتی بیشتر ریشه دواندن شرمساری را در چهره‌ام دید، فشار آرامی به کمرم داد. صورتش را به صورتم نزدیک کرد و گفت: «این خوبه. خیلی خوبه. مردمِ پادشاه نمی‌تونستن بفهمن که حرف‌هاش توی مراسم ازدواج حقیقت داشتن یا نه. ولی دیشب ثابت کردین که حقیقت داشتن. سر یه شاه فریاد زدین؟» سرش را با عدم تأییدی مضحک تکان داد و نچ‌نچی کرد و من می‌دانستم این کارش به خاطر آن نیشش که پیوسته باز بود، مسخره به نظر می‌رسید. «این کار هیچ وقت انجام نشده داکشانا سرسی. تنها شجاع‌دل‌ترین و آتیشن مزاج‌ترین روح یه زن خطر به مبارزه طلبیدن یه پادشاه جنگجوی قدرتمند رو می‌پذیره.» فشار دیگری به من داد، به سمت دیگری نگاه کرد و زمزمه‌وار گفت: «آفرین عزیز من.»

خیلی‌خب، گندش بزنند، توی دردسر افتاده بودم.

هنگامی که داشت ما را به یک زلم‌زیبمو فروشی پر از النگو، گوشواره، دستبندهای زنجیری زیبا، گردنبند و سنجاق‌ها و گیره‌های مو می‌برد که شینا هیجان‌زده در کنار میزی ایستاده بود که اجناسش را رویش چیده بودند، صدایش کردم: «اوم… دییندرا؟»

دییندرا درحالی‌که به سنجاق مویی که رویش با سنگی شبیه به لعل کار شده بود دست می‌زد، زمزمه کرد: «هوم؟»

پرسیدم: «تراهیو یعنی چی؟» و چشم‌های دییندرا به سمت من برگشت.

«یعنی بخواب، با لحن شاهانه. مثل آهنو، که این هم شاهانه‌ست، اگه شما بخواین بگین می‌شه آهنای.» سنجاق مو را برداشت. «”این رو دوست دارم” یا به زبان کورواک “کای آهنای ساه” ولی اگه شما بخواین روش تأکید کنین یا یه شاه باشین… یا یه ملکه باشین و انتظار داشته باشین که از کوچکترین چیزی که بهش میل دارین اطاعت بشه می‌گید این رو دوست داریم. یا کای آهنو ساه. بنابراین اگه به کسی دستور می‌دین که بخوابه نمی‌گین “تراهایای”، دستور می‌دید “تراهیو.”»

نجوا کردم: «اوه.» او سنجاق را پایین گذاشت و بعد با صدای آرامی پرسیدم: «و مایو؟»

نیمرخش را تماشا کردم، لبخندی زد که حتی تا نیمه راه کامل شدن هم نرفته بود ولی من می‌دانستم زیرکانه بود. «بازهم یه دستوره. سریع‌تر.»

گندش بزنند. خب، در مورد این یکی حق با من بود.

بیشتر توضیح داد: «اگر نخواید دستور بدید، باید بگید مایای.»

با صدای آرامی من‌من کردم: «درسته. اوم…» چند النگوی طلا با چند مروارید کوچک به روی‌شان برداشتم و ادامه دادم: «و اوه… این یعنی چی؟ لاپاه میر یه همچین چیزی کاه لیرا آناهل؟»

سر دییندرا با گیجی به یک سمت کج شد و شینا شروع به پیشنهاد دادن کرد. «لاپو میرا کا لیروس آناه. آناه، لولا. آناه.» حرفش را تمام کرد و چشمانم از او دوباره به سمت دییندرا برگشت و دیدم که گیجی صورتش از بین رفت.

نوشته رمان تبار زرین پارت 6 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-6/feed/ 0