رمان برتر https://www.romanbartar.com دانلود بهترین رمان های برتر Sat, 04 Jul 2020 20:13:47 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.2 https://www.romanbartar.com/wp-content/uploads/2019/07/cropped-Untitled2-32x32.png رمان برتر https://www.romanbartar.com 32 32 رمان انتقام تلخ وشیرین پارت یک https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/#comments Sat, 04 Jul 2020 20:13:47 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2061 ♥️به نام خدا♥️ رمان:انتقام تلخ وشیرین نویسنده :نسترن ژانر:عاشقانه٬انتقامی٬ رازآلود ٬ مقدمه :رمان ما درمورد پسر مغرور که از کودکی فقط فکر انتقام داشته تا اینکه به شهری میره که سرنوشت همه عوض میشه …… نیازی به انتقام نیست! فقط منتظر بمان.. آنها که آزارت می دهند.. سرانجام به خود آسیب می زنند.. و اگر …

نوشته رمان انتقام تلخ وشیرین پارت یک اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
♥به نام خدا♥

رمان:انتقام تلخ وشیرین

نویسنده :نسترن

ژانر:عاشقانه٬انتقامی٬ رازآلود ٬

مقدمه :رمان ما درمورد پسر مغرور که از کودکی فقط فکر انتقام داشته تا اینکه به شهری میره که سرنوشت همه عوض میشه ……

نیازی به انتقام نیست!

فقط منتظر بمان..

آنها که آزارت می دهند..

سرانجام به خود آسیب می زنند..

و اگر بخت مدد کند..

خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی…

 

 

 

🔥♥❤🔥

امروز هم مثل بقیه روزهای دیگر برای رفتن به اسب سواری آماده شده بودم .

کت چرم مشکی ام با شلوار نودسانتی ام جلوی بهتری گرفته بود .

با صدای مادرم که از طبقه پایین مرا صدا می زد
که برای خوردن صبحانه به آنها به پیوندم .

به خودم اومدم .قبل از خارج شدن اتاق نگاهی گذرا ی به خودم انداختم ‌.

دلم نیامد موهای بلندم را بنندم .

کلاه گپ را برداشتم واز اتاق بیرون آمدم .

وبه سمت سالن غذا خوری رفتم .

همه دور میز نشسته بودن .

گویا تنها کسی که دیر کرده بود من بودم .

پدربزرگم مثل همیشه با اقتدار روی بالاترین صندلی نشسته بود وعمو باباهم کنارش ومامان وزن عموهم کنار مادربزرگم نشسته بودن .

با صدای بلندگفتم

+سلاممممم صبح همگی بخیر

همه با خوش روی جوابم رو دادن

با بسم الله پدربزرگم صبحانه رو شروع کردیم .از هرنوع خوراکی که دلت میکشید روی میز صبحانه گذاشته بودند. یک نفس شیرم را سر کشیدم .
ونوتلا رابرداشتم روی نان تست ریختم . که آزاد کنار گوشم پچ زد:

-باز که شال کلاه کردی بسلامتی کجا ؟
با اینکه میدونست ولی دوباره با خند وحالت بامزه ای گفتم

+ مثل همیشه اسب سواری تو …….

پدربزرگ پرید وسط گفت وگوی من وآزاد وگفت

-درست نیست موقع صبحونه خوردن صحبت کنید هرصحبتی دارید بزارید برای بعد صبحانه .
چشم آرامی هردویمان گفتیم ودوباره مشغول صبحانه خوردن شدیم .

زودتر از همه صبحانم رو خوردم وبلندشدم وبا اجازه ای گفتم وبه سمت اسطبل اسب راه افتادم .وارد اسطبل شدم و
سمت اتاقک طوفان رفتم ودستی روی یال طوفان کشیدم که شهیه ای کشید .
جونمی زیر لب گفتم وبه سمت بیرون رفتیم واز عمارت واسطبل دور شدم .

وبه سمت کوه های اطراف رفتم .
طوفان با سرعت میتازید .

سرعتش هر لحظه تندتر مشید

دستب به گردنش کشیدم وگفتم

+هی هی آروم باش پسر آروم .

درحال حرف زدن با طوفان بودم که یدفعه ماشین فراری مشکی پیچید افسار طوفان رو کشیدم که یدفعی طوفان ایستاد که باعث شد من با سر پرتاپ شدم به سمت پایین ودیگر چیزی چز سیاهی مطلق نبود .

(راوی)

خسته از رانندگی بدون توقف از شهر تا روستا ٬

چشم هایش را حاله ای از خواب فراگرفت .

همین باعث شد دیر متوجه حضور دختری اسب سوار شد . که باد موهای فر فراش را به رقص دار آورده بود.

زمانی متوجه شد که دخترک رو زمین افتاده است .

از ماشین پیاده شد وبه سمت دخترک رفت .

(میران)

وقتی که رسیدم زانو زدم کنارش موهای مشکی اش کل صورتش راقاب گرفته بود. کنار زدم لحظه ای مات زیبایی دختری شدم نمیدانستم کیست. وچکارست.باشهیه اسب دخترک به خودم اومدم ویک دستم را زیر زانوهای دخترک ویک دست دیگرم را زیر گرنش گذاشتم واورا مانند پرکاه بلند کردم وبه سمت ماشین رفتم ماشین جونیت دقیقا پاشت سرم بود ولی جونیت میدونست تا من نگفتم نباید پیاده شود دخترک را در صندلی های عقب خواباندم وخودم به سمت صندوق عقب رفتم وبطری آب را در آوردم ودوباره به سمت دخترک رفتم یک ذره آب در دست هایم ریختم وآرام آرام در صورت دخترک پاشیدم . که کم کم چشم هایش را باز کرد

که لحظه ای شوکه شدم وزیر لب با خود گفتم

+ماشالله لا حول ولا قوة الا باالله العلی العظیم .

وفقط در چشم های که مانند دشت سرسبز بود خیره ماندم .

با صدای دخترک به خودم اومدم

-ببخشید من در ماشین شما چیکار میکنم ؟!

وچندبار پلک زد که چشم های سبز رنگش در کنار مژه های پر پشت ومشکی اش دل هر مردی را آب میکرد .

با لبخند نگاهش کردمو گفتم

+من میران اصلانی هستم . درواقع یه تصادف کوچولو کردیم .

(نارن)

با حس چیزسردی رو صورتم کم کم چشم هایم را باز کردم ونگاهم به پسری افتاد که کنارم نشسته بود چند بار صداش زدم ولی دریغ یک کلمه ولی لبش هاش چیزی رو تکرا رمیکرد . اینبا بلندتر صداش زدم که به خودش اومد وخودش را معرفی کرد .

اینبار بلندتر صداش زدم که به خودش اومد وخودش را معرفی کرد . ومنم با خجالتی که نمیدانم از کجا سرچشمه گرفته بود گفتم

+-منم نارن امیران هستم .

یک لحظه احساس کردم پسرک اخم کرد . دست های مردنه وبزرگش رو جلو آورد وبا لبخند کجی کنار لبش گفت

-خوشبختم نارن خانم.

منم دست های ظریف وکوچکم را جلو آوردم وباهم دست دادیم ودرجوابش گفتم

+-ممنونم آقای اصلانی .همچنین منم از آشنایی شما خوشبختم .

پسرک با تخسی واخم مصنوعی گفت

-میران هستم . خوشحال میشم بهم بگید میران

با سری به زیر افتاده چشمی گفتم .

پسرک رو کرد سمتم وگفت

-نارن لطفا آدرس خونتون رو بدید که من شما رو برسونم .

با هولی گفتم

+-نه نه ممنونم خودم میتونم برم . مزاحم شما نمیشمم .

پسره با تخسی ابروی بالا انداخت وگفت

-مزاحممممم؟!. مزاحم چیه نارن جان لطفا آدرس خونتون رو بفرمایید .

دوباره منم با لجبازی گفتم

+-نه نمیشه آخه اگه من با شما بیام طوفان اینجا تنها میشه.

قهقههه ای مردانه زد وبا لبخند گفت

-نارن جان نگران طوفان نباش من به راننده ام میسپارم که به منتزلتون بیارنش .

ممنونی زیر لب گفتم وآدرس عمارت رو دادم .

هردو تا عمارت سکوت کردیم

 

نوشته رمان انتقام تلخ وشیرین پارت یک اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/feed/ 1
رمان ترنم پارت 52 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/#respond Sat, 04 Jul 2020 18:31:09 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2057   بلند شد تا از اتاق بره بیرون که گفتم – ما راحتیم ترنم… اما مکث نکردو رفت مامان آروم گفت – بذار تنها باشه … نفس عمیق و با حرصی کشیدم دلم میخواست از رو تخت بلند شم و برم دنبالش . نمیتونستم وقتی انقدر غمگینه بذارم تنها باشم حتی اگه خودش بخواد… ترنم …

نوشته رمان ترنم پارت 52 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

بلند شد تا از اتاق بره بیرون که گفتم
– ما راحتیم ترنم…
اما مکث نکردو رفت
مامان آروم گفت
– بذار تنها باشه …
نفس عمیق و با حرصی کشیدم
دلم میخواست از رو تخت بلند شم و برم دنبالش .
نمیتونستم وقتی انقدر غمگینه بذارم تنها باشم حتی اگه خودش بخواد…
ترنم :::::::
نمیدونم چرا انقدر احساساتی شدم
دلم سنگین شده بود و گرفته بود . بیرون اتاق امیر با فاصله نشستم اشک هامو
پاک کردم
دلم برای بابا تنگ شده بود
دلم سالها بود برای مامان تنگ شده بود
چقدر سخته تنها باشی… انقدر تنها …
با صدای گیتی خانم برگشتم سمتش که گفت
– میدونم میخای تنها باشی … اما اگه نمی اومدم دنبال امیر با همه اون سرم ها
و دستگاه ها می اومد
لبخند زورکی زدمو چیزی نگفتم که گیتی خانم کنارم نشستو گفت
– میخوای من با پدرت صحبت کنم ؟
از حرفش جا خوردم
سوالی نگاهش کردم که گفت
– امیر برام گفته چی شده … شاد من صحبت کنم جواب بده
با تکون سر گفتم نه
بغضمو عقب روندم و گفتم
– هم یه سو تفاهم بد شده که اینجوریا قابل حل نیست … هم بابام خیلی مغروره
… هم خیلی ازم ناراحته … شما هم زحمت بکشی حرف بزنی حل نمیشه .
گیتی خانم دستمو گرفتو گفت
– میتونم تلاشمو بکنم
مردد نگاهش کردم
نمیدونستم چی بگم
بلنشد شدو منم باهاش بلند شدم که گفت
– من تو زندگیم تا دلت بخواد از این سو تفاهم ها کشیدم … بزار یه با تجربه
امتحان کنه شاید جواب داد
ناخداگاه لبخند رو لبم نشست
هرچند مطمئن بودم جواب نمیده
اما این این محبت و تلاش گیتی خانم ممنون بودم
با هم به سمت اتاق برگشتیم که گیتی خانم گفت
– تو میمونی پیش امیر ؟ من باید برم موسسه
– موسسه ؟
– آره … من یه موسسه آموزشی دارم چند روزه نرفتم امروز باید حتما برم
ارد اتاق شدیمو امیر با اخم خیره به در بود
با دیدن ما اخمش باز شدو به من نگاه کرد
اما هیچی نگفت
رو به گیتی خانم گفتم
– من میمونم تا شب
اونم سری تکون داد. خداحافظی کردو رفت
با امیر که تنها شدیم گفت
– ناراحتت کردم
– نه … تو کاری نکردی… خودم دلم گرفته بود
دستمو گرفتو انگشتاشو تو انگشتام قفل کردو گفت
همه این دل گرفتگی هات هم تقصیر منه … فکر نمیکردم به این روز بیفتم
از حرفش خیلی ناراحت شدمو سریع گفتم
– نه امیر … هیچی تقصیر تو نیست … بسه اصلا این حرفا … فقط داریم
خودمونو غمگین میکنیم …
امیر آروم خندید و گفت
– باشه … حالا وقتی که مرخص بشم زندگی ما تازه شروع میشه
با این حرف چشمکی به من زدو گفت
– یه لب کوچولو دیگه میدی …
ناخداگاه از حرفش خندیدم و بحثمون عوض شد . هرچند خیلی مقاومت کردم اما
آخر چندتا بوس کوچولو امیر گرفتو کلی حرف های شیطنت آمیز و خنده دار تو
گوشم گفت
نهار با امیر شریک شدمو از اتاق بیرون نرفتم
اصلا دوست نداشتم جائی برم
ساعت 6 عصر بود که دائی دیگه امیر دائی بهرام اومد تا پیش امیر بمونه
گیتی خانم هم اومد تا هم امیر رو ببینه و هم منو برگردونه عمارت
باز دلم گرفته بود
اصلا بدون امیر اونجا برام قابل تحمل نبود .
اما چاره ای نداشتم
تو مسیر تا خونه گیتی خانم راجب موسسه اش گفت که برای بچه های کم شنوا
یا نا شنواست و تقریبا خیریه است و تو زمینه های دیگه هم اون بچه هارو
حمایت میکنه .
بهم پیشنهاد داد برای بچه ها کلاس نقاشی بذارم و منم قبول کردم
براش گفتم کنار دفتر امیر اتاق کار برای خودم درست کردمو دوست دارم بازم
نمایشگاه بذارم
حرف زدن از این چیزا حالمو بهتر کرده بود
رسیدیم خونه و وارد عمارت شدیم . ملک حسان با دیدن ما گفت
– گیتی … این گلی نیومده … خبری هم ازش نیست … زنگ بزن ببین کجاست.
خانواده اش هم بی خبر بودن ازش …
ملک حسان اینو گفتو در حالی که کلافه به سمت مطبخ میرفت گفت
– فقط غیب شدن اینو کم داشتیم. خداکنه بلایی سرش نیومده باشه.
منو گیتی خانم به هم نگاه کردیم.
نکنه بلایی سر گلی اومده…
بعد از اینکه از پیش من رفت …
حالا دیگه واقعا حس خوبی به این عمارت نداشتم .
گیتی خانم پشت سر ملک حسان رفت و گفت
– دوربینارو چک کن ببین کی رفته بیرون …
هیمنجور شوکه سر جام ایستاده بودم و به رفتن اونا نگاه میکردم
باید میرفتم اتاقم دوش میگرفتم
اما واقعا یه ترس بدی تو وجودم بود
به اطراف نگاه کردم.
عمارت خالی و سوت و کور به نظر میرسید
با گام های بی جون به سمت طبقه دوم رفتم
مگه یه آپارتمان کوچیک یه طبقه چه بدی داره که چنین جای وحشتناک بزرگی
زندگی میکنن
به تابلو های راه پله نگاه کردم
بازم عکس های قدیمی و خانوادگی بود. اینبار خیلی قدیمی تر
بی توجه بهشون رفتم طبقه دومو و وارد اتاق شدم .
در اتاقو اینبار قفل کردم چون حس خوبی نداشتم
یه دست لباس برداشتمو رفتم داخل حمام تازه تنمو آب زدم که صدای در شنیدم
سرمو از سرویس بیرون بردمو گفتم بله …
اما کسی جواب نداد
حس کردم توهم زدم
اما تا دوباره شیر آب رو باز کردم صدای در بلند شد . آبو بستمو دوباره سرمو
بیرون آوردم و گفتم بله
باز هم هیچکس حرفی نزد
دیگه جدی ترسیده بودم .
لخت اومدم تا رو تخت و موبایلو برداشتم که دوباره در زدن
اینبارچیزی نگفتم
زنگ زدم به گیتی خانم و تا جواب داد آروم گفتم
– یه نفر پشت در اتاق منه … در میزنه اما میگم بله جواب نمیده
– مطمئنی؟
– بله …
هیمن لحظه صدای در اومد و صداش رفت . گیتی خانمم شنید و گفت
– الان میام بالا .
– من تو حمامم داشتم دوش میگرفتم
– باشه عزیزم … تو دوشتو بگیر
اینو گفتو قطع کرد
منم در حمام قفل کردم تا حماممو تموم کنم .
حس میکردم کار بلوره میخواد اذیتم کنه
دلم میخواست برگردم بیمارستان پیش امیر
بریم خونه خودمون و دیگه اینجا نیایم .
سریع یه دست موها و تنمو شستمو اومدم بیرون .
هیچ صدایی از بیرون اتاقم نمی اومد .
اما میترسیدم درو باز کنم. زنگ زدم به گیتی خانم ببینم چه خبر که صدای
موبایلش از بیرون اتاقم اومد .
اما جواب نداد هرچی زنگ خورد
دوباره زنگ زدم و باز هم صدای زنگ موبایل گیتی خانم از پشت در اومد
آروم به سمت در رفتمو خم شدم
از پائین در که باز بود به بیرون به سختی نگاه کردم …
از چیزی که میدیدم شوکه شدم…
گیتی خانم رو زمین افتاده بود …
تمام تنم از ترس میلرزید و عرق کرده بود . تو گوشیم با دستای لرزون دنبال
شماره موبایل ملک حسان گشتم.
اما پیداش نمیکردم .
با درموندگی بلاخره شمارشو از بین شماره هائی که امیر بهم داده بود پیدا
کردمو زنگ زدم بهش
اما هرچی زنگ خورد جواب نداد
دوباره و سه باره زنگ زدم تا بلاخره جواب داد
صدای کلافه ملک حسان که گفت الو ترسم بیشتر شد و بدون مقدمه گفتم
– میشه بیاین بالا … گیتی خانم پشت در اتاق من رو زمین افتاده
با تعجب و شوک گفت
– ترنم … توئی ؟
– بله … منم … میترسم بیام بیرون … میشه بیاین بالا… لطفا تنها نیاین …
– باشه … باشه اومدم
ملک حسان اینو گفتو قطع کرد
پشت در با ترس رو زمین نشستمو گوش دادم . هیچ صدای پائی نمی اومد. اگه
مادر امیر چیزیش شده باشه چی ؟ کاش وقتی گفتم بیاد بالا نمیرفتم حمام و
بیرون میموندم …
چقدر احمقی ترنم …
چقدر این عمارت ترسناکه …
امیر ::::::::
با رفتن ترنم و مامان دوباره بحث بلور و خانواده شروع شد . دائی بهرام اعتقاد
داشت من قضیه رو بزرگ کردمو اینجوری انسجام خانواده لطمه میخوره .
همون حرف های کلیشه و تکراری دیشب
آخر مجبور شدم بگم سرم درد میکنه و خسته ام …
برای همین از این عمارت بدم می اومد
اینجا یه اشتباه کوچیک میتونست بزرگ و مثل یه گناه بشه
اما یه گناه و اشتباه میتونست در حد یه عطسه بی موقع بی اهمیت بشه
همیشه همینطوری بود
و متاسفانه من همیشه کسی بودم که اشتباهش هزار برابر بزرگ میشه و گناهش
صد برابر .
چشم هامو بسته بودمو وانمود به خواب کرده بودم که گوشی دائی زنگ خورد
زیر لب گفت
– ملک حسانه …
با یان حرف از جا بلند شدو رفت سمت پنجره و گفت
– سلام پدر … چیزی …
ادامه حرفشو خورد و سکوت کرد …
با استرس دوباره گفت
– گیتی ؟ الان حالش چطوره ؟
با این حرف دائی از جا پریدمو پرسیدم
– مامان چی شده؟
دائی نگاهی به من انداخت و سر تکون داد. تو گوشی گفت
– باشه … من حواسم هست … نگران نباشین
اینو گفتو قطع کرد که بی تحمل پرسیدم
– چه خبر شده خونه ؟
– یکی به مادرت حمله کرده … درست پشت در اتاق خانمت…
شوکه نگاهش کردم . این جمله رو طوری گفت انگار ترنم کاری کرده باشه و
نشست و گفت
– نمیخوان به پلیس زنگ بزنن گفت ما حواسمون باشه
عصبیگوشیمو از کنار تخت برداشتمو در حالی که شماره ترنمو میگرفتم گفتم
– اوضاع داره از کنترل خارج میشه …
دائی نشست کنار تخت و گفت
– خیلی وقته از کنترل خارج شده…
نمیدونستم منظورش چیه اما همین لحظه ترنم با صدای نگران جواب دادو گفت
– الو امیر …
– خوبی؟ چی شده ؟
– من خوبم … اما مامانت طفلک از حال رفته … داریم میریم بیمارستان …
– چه اتفاقی افتاد … برام تعریف کن ببینم …
ترنم ::::::
تمام جزئیاتو برای امیر گفتمو قطع کردم .
اون نگران من بودو من نگران اون
سر گیتی خانم رو پای من بود که آروم و با درد چرخیدو پیشونشیش رو گرفت
ملک حسان جلو نشسته بود و راننده مارو داشت میبرد بیمارستان
نگران گفتم
– خوبین مامان…
نا مفهوم ناله کردو دوباره انگار از حال رفت
ملک حسان به من و گیتی خانم کلافه نگاه کردو چیزی نگفت
اما حس میکردم میخواد حرفی بزنه اما جلو خودشو میگیره .
وقتی گفتم من تو حمام بودم این اتفاقا افتاد حس کردم باور نکرد
اما مطمئن بودم گیتی خانم بهوش بیاد حقیقتو میگه و بی گناهیم ثابت میشه
اما واقعا ترس به جونم افتاده بود.
این عمارت هیچ چیزش عادی نبود.
بلاخره رسیدیم بیمارستانو گیتی خانم بردن داخل
به نظر میرسید به سرش ضربه خورده و ما شرح اتفاقو گفتیم
اما پرستار که شالشو باز کرد یهو گفت
– چی تو گردنش تزریق شده؟
با این حرف ملک حسان با اخم به من نگاه کرد و گفت
– شما بیرون منتظر بمون
شوکه و متعجب نگاهش کردم
اما چیزی نگفتمو از اتاق بیرون رفتم
دل تو دلم نبود
به امیر مسیج دادمو براش نوشتم چی پیش اومد
امیر پشت سرش بهم پیام داد اما قبل اینکه بخونم چی شده ملک حسان اومد
بیرون و صدام کرد
ملک حسان اومد بیرون و صدام کرد . رفتم پیشش که گفت
– راجب این قضیه با کسی صحبت نمیکنی … حتی امیر …
خواستم بگم من الان به امیر گفتم
اما از نگاهش ترسیدمو سر تکون دادم
اونم برگشت داخل . پیام امیر رو خوندم که نوشته بود بهتره تو عمارت نمونی
… برو خونه …
براش نوشتم ملک حسان چی گفته و لونده که میدونه . خونه هم نمیتونم الان برم
مخصوصا که گیتی خانم اینجوریه … باید بمونم بیمارستان پیشش و تنها خونه
خودمونم میترسم .
این پیامو که فرستادم امیر زنگ زد . جا خوردم که این وقت شب زنگ زده . از
در فاصله گرفتمو آروم جواب دادم که گفت
– ترنم … باز دارن تو اون عمارت خراب شده لا پوشونی میکنن . من میدونم
کار یکی از خودیاست…
مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگه بعد پشیمون شد و گفت
– نمیخوام برات اتفاقی بیفته … باید خودم بیام پیشت …
– تو آروم باش امیر .. الان که بیمارستانم خبری نیست . انشالله مامانت هم
بهوش میاد میگه قضیه چی بوده .
با صدای پرستار که از کنارم رد شد جا خوردم که گفت
– زنه رو میخواستن بکشن …پیرمرده میگه به پلیس خبر ندین. انگار مملکت
هر کی هرکیه !
تنم سر شدو گوشیو پائین بردم
با ترس سریع گفتم
– ببخشید …
انگار تازه متوجه من شدنو برگشت سمتم که گفتم
– خانم اتاق 22 … راجب اون صحبت میکردین ؟
– بله … همراهش بودی ؟ آره ؟ کیه این پیرمرده که نمیذاره پلیس خبر کنیم ؟
با شوک و بهت گفتم
– پدرشه …
حالا ترسم بیشتر شده بود
امیر از پشت خط میگفت چی شده ترنم
اما من نا نداشتم حرف بزنم
خب مسلما اون سرنگو برای تفریح که نزدن … برای کشتن طرف زدن… کشتن
گیتی خانم… مثل کشتن امیر … مثل … مثل کشتن من …
واقعا ممکنه کسی بخواد منو …
تو گوشی آروم و با شوک گفتم
– بیمارستان زنگ زده به پلیس … الان میان … من … من باید چکار کنم ؟
امیر ::::::::
نفسمو با حرص و عصبانیت بیرون دادم
چقدر بده که از ترنم دورم
که نمیتونم پیشش باشم . همین لحظه دائی اومد تو اتاق. نمیخواستم جلو اون با
ترنم حرف بزنم . کلافه فقط گفتم
– تو هیچکاری نکن … فقط جای خلوت تنها نباش …
ترنم باشه ای گفتو من زود قطع کردم
رو به دائی گفتم
– به پرستار بخش میگین بیاد
– با اون چکار داری؟
اینو گفتو خواست بشینه که گفتم
– دائی … صداش کن بیاد وگرنه خودم پا میشم …
دائی که اصرار منو دید با اخم نگاهی بهم انداخت و رفت بیرون …
چند دقیقه بعد با پرستار اومد داخل و سریع گفتم
– من میخوام مرخص شم. مراحل قانونی ترخیص با رضایت خودم چیه ؟
ترنم ::::::::
دوباره بازپرسی… دوباره پر کردن فرم…
ساعت 4 صبح بود که گیتی خانم منتقل شد بخش
آزمایش خون و اسکن سر انجام شده بودو خطر رفع شده بود
به موقع رسیدیم به بیمارستان و بهش دارو مورد نیاز رو زدن
من نفهمیدم چی بهش تزریق شده بود که به این روز افتاد
فقط متوجه شدم اون شب عمارت کاملا خالی هم نبود …
با وجود اینکه ملک حسان به بازپرس گفت کسی جز ما و خدمتکار ها تو
عمارت نبودن ! اما وقتی زنگ زد به دائی امیر گفت بچه ها هنوز تو عمارتن

ملک حسان به خدمتکار ها نمیگفت بچه ها…
پس مسلما کسی غیر از اونا تو عمارت بود.
وقتی به من گفت برم خونه مخالفت کردم
به بهونه موندن پیش گیتی خانم تو بخش خانم ها ملک حسان رو فرستادم خونه
و پیش گیتی خانم موندم
اینجا حداقل یه نگهبان جلو در اتاق بود و من خیالم راحت بود
تو اون عمارت شوم که امنیت نداشتم
رو کاناپه تو اتاق از شدت خستگی خوابم بردو با صدای پرستار که صبحانه
همراه و بیمار رو آورده بود بیدار شدم
گیتی خانم که هنوز بهوش نیومده بودو من صبحانه خوردم . هنوز گیج خواب
بودم که گیتی خانم شروع کرد به هزیون گفتن
پرستارو صدا کردم که گفت طبیعی و تا بهوش بیاد احتمالا به هزیون گفتن ادامه
میده …
اما من هنوز نگران بودم که گفت
– همه اونائی که اور دوز میکنن اینجوری میشن
شوکه نگاهش کردمو گفتم
– اور دوز ؟
پرستار سری تکون ددادو بیرون رفت
شوکه نشستم کنار تخت…
اور دوز؟ یعنی چی بهش تزریق کرده بودن ؟
خواستم برم از پرستار دقیق آمار بگیرم که گیتی خانم تو خواب و بیداری گفت
– نه .. نه … امیر نه … اون نباید بفهمه
آروم و با تردید بلند شدمو کنار گوشش گفتم
– چیو نباید بفهمه ؟
اما جوابی نداد. خواستم بشینم که گفت
– خواهش میکنم… نذار بفهمه …
اینبار گفتم
– چیو نذارم ؟
– باباش…
فقط همینو گفتو دوباره انگار خوابید
آروم صداش کردم و گفتم
– گیتی خانم …
خواب خواب بود . خسته برگشتم رو کاناپه و چشم هامو بستم .
اینبار با صدای آشنا بلور از خواب پریدم که اومده بود تو اتاق
در حال حرف زدن با دیبا بود و اومدن بالای سر گیتی خانم که منو دیدن
دیبا سلام با محبتب کردو بلور فقط بهم نگاه کرد
سلام کردمو بلند شدم که دیبا گفت
– حسابی خسته شدی ترنم …
– نه … خوبم
شالمو مرتب کردم که بلور پرسید
– حال عمه چطوره؟
– بهتره … گفتن کم کم بهوش میاد
کرشمه و زن دائی امیر اومدن داخل و با دیدن من گرم سلام کردن
خیلی خسته بودم
میدونستم چهره ام هم داغونه
چون همه با دلسوزی بهم نگاه میکردن
یاد نگاه های همه وقتی مامانم فوت شد افتادم .
چقدر از این نگاه ها متنفر بودم .
تایم ملاقات بود
کم کم بقیه هم اومدن و من خودمو عقب کشیدم
دوست نداشتم تو جمع باشم
بخصوص که به این جمع تعلق نداشتم
دیبا و کرشمه اما حواسشون به من بود و اومدن پیشم .
کرشمه گفت
– من پیش عمه میمونم تو برو خونه استراحت کن
– مرسی من خوبم جدی… اگه تو میمونی اینجا برم پیش امیر
کرشمه به نشونه تائید سر تکون داد که دیبا سریع گفت
– من میرم پیش امیر ترنم … تو برو استراحت کن صورتت داد میزنه خسته ای
هنوز چیزی نگفته بودم که بلور اومد سمتمون. با نفرت خیره به من نگاه کردو
گفت
– چقدر پا قدمت بده تو … اول امیر اونجوری کردی … حالا هم عمه گیتی …
نفر بعدی کیه؟
همه گرم حرف بودن
اما انگار تا بلور حرف زد سکوت محض شد
حرفش انقدر سنگین بود که تو شوک فقط بهش نگاه کردم
هیچ کسی هم حرفی نزد
انگار همه یا تو شوک بودن یا با بلور موافق بودن
دهنم فقط باز و بسته شد که کرشمه گفت
– این چه حرفیه میزنی بلور …
زن دائی ومیر هم گفت
– زشته بلور ترنم …
ادامه جمله زندائیش با حرف بلور قطع شد که گفت
– چی زشته … حقیقتو میگم . قدمش شره دیگه … وگرنه هم شوهرش هم مادر
شوهرش تو بیمارستان نبودن … نفر بعدی هم خدای نکرده …
حرف بلور با صدای قاطع و محکم امیر قطع شد که گفت
– خدای نکرده کی؟ بگو بلور تعارف نکن …دستتون درد نکنه … زنم امانت
پیشتونه اونوقت بهش این حرف هارو میزنین؟
امیر اینو گفتو به من نگاه کرد
اگه انقدر خجالتی نبودم مسلما میرفتم سمتشو بغلش میکردم
اما فقط نگاهش کردمو زیر لب اسمشو صدا کردم که دائی بهرام اومد تو و گفت
– امیر … کی بلند شدی… میخوای کار دست ما بدی …
امیر با کلافگی برگشت سمت دائی و گفت خوبم
نگاهی به بلور انداخت و با اخم گفت
– البته اگه بعضیا بذارن
بلور دهنش مثل ماهی باز و بسته شد
اما هیچی نتونست بگه و دیبا گفت
– بلور منظوری نداشت امیر
اما امیر به دیبا نگاه نکردو اومد سمت من که دائی کوچیکش گفت
– بحثو ادامه ندیم . کدورتو تموم کنیم
میخواستم بگم بحثو ادامه ندیم چون فامیل شما به من حرف زده
اگه برعکس بود هم همینو میگفتین ؟
اما امیر با تکون سرش بهم اشاره کرد به حرف دائی توجه نکنمو گفت
– به کسی که بحث شروع کرده یاد بدین ساکت باشه و هر فکری به سرش رسید
به زبون نیاره ! وگرنه ما خیلی وقته داریم مراعات میکنیم کدورت نشه …
با این حرف امیر بلور بهش بر خوردو به حالت قهر به سمت در رفت دیبا هم
صداش کرد
اما بلور جواب ندادو رفت
میدونستم بغض کرده و ناراحته
اما الان با حرفی که زده بود دیگه برام بچه و قابل دلسوزی نبود .
دیبا پشت سر بلور رفتو امیر هم به سمت گیتی خانم رفت
دائی بهرام با یه ویلچر اومد ت و به امیر گفت
– بشین رو ویلچر امیر تو تعهد دادی سر پا واینستی تا مرخصت کردن…
با این حرفش همه نگران به امیر نگاه کردنو ناخداگاه گفتم
– امیر تو با تعهد مرخص شدی؟
قبل اینکه امیر جواب بده دائی بهرام گفت
– بله … دیشب تا صبح درگیر بودیم تا مرخص شد… بیا بشین پسر
امیر خواست بگه خوبم که دستشو گرفتمو گفتم
– بشین امیر… نمیخوام باز از هم دور شیم
میدونستم این حرفمو همه شنیدن اما برام مهم نبود
اخم بین ابروهایی امیر کمرنگ شدو سر تکون داد . رو ولچر نشستو کلافه گفت
– اما من خوبم …
امیر ::::::::
شنیدن حرف بلور خیلی عصبانیم کرده بود
خدارو شکر به موقع رسیده بودم
من میدونستم ترنم چی یمکشه .
من که فقط پدرم یه غریبه بود گاهی برای خانواده یه غریبه بزرگ بدمو همه
علیه من میشدن !
حالا ترنم که کاملا غریبه بود مسلما حال بدتری از من داشت
آخرای وقت ملاقات بود و دیگه جز منو ترنم و دائی بهرام کسی نمونده بود

نوشته رمان ترنم پارت 52 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/feed/ 0
رمان ترنم پارت 51 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/#comments Thu, 02 Jul 2020 19:15:14 +0000 http://www.romanbartar.com/?p=2048   گفته بود سام قبل چاقو خوردنش رفته اما هنوز سام مضنون اصلی بود چون ممکن بود همدستی داشته که این کارو کرد همدستی که همراه سام اومده و با رفتن سام نقشه اش رو عملی کرده گیتی خانم رو کرد به من و گفت – خب دیگه ترنم جان منو تو بریم عمارت یکم …

نوشته رمان ترنم پارت 51 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

گفته بود سام قبل چاقو خوردنش رفته
اما هنوز سام مضنون اصلی بود چون ممکن بود همدستی داشته که این کارو
کرد
همدستی که همراه سام اومده و با رفتن سام نقشه اش رو عملی کرده
گیتی خانم رو کرد به من و گفت
– خب دیگه ترنم جان منو تو بریم عمارت یکم استراحت کن
– اونوقت کی پیش امیر بمونه
اینو گفتمو خواستم بهونه بیارم تا بمونم که صدای مردونه و جدی از جلو در
گفت
– من میمونم
برگشتم سمت در … دائی بزرگ امیر بود … پدر بلور
رو به من گفت
– شما برو خونه خیلی وقته اینجائی…
رو کرد به گیتی خانم و گفت
– احمد پائین منتظرتونه توماشین …
به سمت امیر اومدو کنار من ایستاد و گفت
– خوبی دائی جان ؟ چیزی لازم داری قبل رفتن مامان اینا بگیرم ؟
– نه … ممنون … خوبم …
امیر اینو گفتو به من نگاه کرد
جلو دائیش خجالت میکشیدم احساساتمو بروز بدم .
فقط با نگاه به امیر لبخند زدم و گفتم
– فعلا خداحافظ .
امیر سری تکون داد و لب زد خداحافظ . به مادرش نگاه کردو گفت
– خیلی مواظب باشین
گیتی خانم سری تکون دادو لبخند زد
دلم نمی اومد بریم . دل کندن برام سخت بود . اما دائی امیر منتظر رفتن ما
بود و به اجبار از اتاق خارج شدیم
بغض و دلتنگی همین قدم اول سراغم اومد و گیتی خانم گفت
– فردا صبح اول وقت برمیگردیم پیشش…
از اینکه انقدر زود و سریع حالمو فهمیده بود فقط تونستم بهش لبخند بزنم .
با محبت بهم لبخند زدو گفت
– منم یه زمانی تجربه مشابه تو داشتم. میدونم چه حالی داری. ایشالله عاقبتت
از من بهتر میشه …
خیلی دلم میخواست بیشتر راجب پدر امیر بدونم …
اما روم نمیشد چیزی بپرسم .
شاید یه روز ی با گیتی خانم صمیمی تر شدم و تونستم بپرسم …
نفس خسته ای کشیدمو با گیتی خانم سوار ماشین شدم
– خدایا … تنهائی چقدر سخته … تو هم تنهائی ؟
امیر ::::::::
رفتن ترنم دلمو خالی کرد . میترسیدم براش اتفاقی پیش بیاد
مخصوصا با وجود بلور و دیبا تو خونه
دائی کنارم نشستو گفت
– همه نگرانتن امیر … اصلا باور این اتفاق جلو در خونه سخته … واقعا
ندیدی کی این کارو کرد
نیمدونستم ملک حسان از چیزی که بهش گفتم به دائی اینا چیزی گفته با نه
اما نمیخواستم خودم چیزی بگم
با سر گفتم نو تکیه دادم به بالشت
حوصله حرف زند نداشتم
خسته هم بودم
حالا که ترنم نبود دلیلی برای بیدار بودن نداشتم
دائی پا رو پا انداخت و گفت
– ملک حسان بهم گفت راجب بلور چی فکر میکنی ؟
بدون نگاه کردن بهش گفتم
– من فکر خاصی نکردم ! من چیزی که دیدمو گفتم
– تو ارتباطی بین بلور و سام دیدی؟
برگشتم سمت دایی و گفتم
– نه … اما بلور رو در حال گشتن…
دائی پرید تو حرفمو گفت
– فکر نکن چون بلور دخترمه دارم ازش حمایت میکنم ! نه ! مسلما اون اگه
مقصر باشه هیچ ارفاقی تو تنبیهش نمیبینم ! اما با منطق جور در نمیاد !
– بلور بچه است… سام خیلی زرنگه
– هر دو درست … اما بلور انقدر بچه نیست که گول سام رو بخوره !
مخصوصا وقتی عاشق توئه و سام میخواد به تو ضربه بزنه!
بلور عاشق منه ! دوباره این کلیشه لعنتی!
آخه مگه من چی دادم و کی هستم که یه بچه بخواد عاشق من شه. اونم تو سنی
که همه تو خیال و توهم هستن و دنبال سوپر استارای مختلفن !
اصلا مگه منو چند بار دیده !
این واقعا با منطق جور در نمی اومد
اما همه خیلی ساده باهاش کنار اومده بودن !
به دایی نگاه کردمو گفتم
– چرا فکر میکنین بلور عاشق منه؟ چرا اصلا به زبونش میارین ؟ بلور
چندبار منو دیده که بخواد عاشق من بشه!
دائی با لبخندی که بیشتر تلخ بود سری تکون دادو گفت
– من نمیتونم قضاوت کنم که این احساس بلور چقدر واقعیه ! چون من هم به
عنوان پدرش به نظرم بچه است و این احساساتش زود گذره ! اما مسلما
نمیتونم انکارش کنم ! تو… بهش توجه نداشتی هیچوقت اما ! اون همیشه و همه
جا متمرکز رو تو بود ! فکر نکنم حتی یادت بیاد هر بار که به عمارت سر
میزدی بلور خودشو میرسوند . یا چند بار سر موندن تو عمارت وقتی تو
هستی با دیبا یا بقیه بحثش شده بود !
متعجب به دایی نگاه کردم
هیچکدوم از اینارو اصلا ندیده بودم که بخواد یادم باشه
رفت و آمد من به عمارت خیلی محدود بود
خیلی کوتاه و سریع !
کم پیش می اومد بخوام اصلا شب بمونم .
تو این مدت هم هیچوقت کسی رو یادم نمی اومد
دائی لبخند خسته ای زد و گفت
– من که امیدوارم این حس بلور بگذره. دوست ندارم یه دختر سرخورده داشته
باشم . چون واقعا لیاقت بلور این نیست.
سر تکون دادم و گفتم
– منم…
واقعا لیاقت هیچکس این نیست که تو احساسش پس زده بشه
اما احساسات اشتباه همیشه این عواقب رو داره
شاید بلور فکر میکنه با رفتن ترنم من به اون علاقه مند میشم.
برا همین به سام کمک میکنه
خواستم به دائی اینو بگم که دائی زودتر گفت
دائی گفت
– من قبل اومدن با بلور صحبت کردم . مثل مادرش مغروره و باید همه چی
رو خودش تجربه کنه. اما امیدوارم به نرف هام توجه کنه. هیچوقت نفر سوم
یه رابطه بودن لیاقت هیچکسی نیست و در شان یه دختر سالم و خانواده دار هم
نیست که وارد رابطه دو نفر بشه …
حرف دایی درست بود!
اما واقعا بلور از این منظر نگاه میکرد ؟
یاد دیبا افتادم …
یاد حرف ترنم …
واقعا دیبا چی فکر میکنه؟
شاید حق با دائی باشه و بلور به سام ربطی نداشته باشه !
شاید کار دیبا باشه ؟!
دیبا از قبل سام رو میشناخت!
اما ….
سرم درد گرفته بود
به دایی نگاه کردمو پرسیدم
– کیا تو عمارتن؟
– ملک حسان گفت کسی نمونه … احتمالا فقط گیتی و ترنم باشن با ملک حسان
….
سری تکون دادم و نفس راحت کشیدم
خداروشکر حداقل ملک حسان تو این مورد به حرفم گوش داده بود
اینجوری یکم خیالم راحت تر بود
چشم هامو بستمو دائی هم دیگه حرفی نزد.
واقعا به خواب نیاز داشتم…
ترنم :::::::
در اتاقمون رو باز کردم
حجم خالی اتاق تنهاییمو صد برابر کرد
عمارت تقریبا خالی بود نه خبری از بلور بود نه دیبا … از این قضیه راضی
بودم
حوصله هیچکدوم نداشتم
دوش گرفتم و لباسمو عوض کردم .
خیلی خسته بودم اما خوابم نمیبرد
کلافه رو تخت جا به جا شدم که تقه ای به در اتاقم خورد
به ساعت نگاه کردم
یک شب بود !
آروم گفتم
– بله؟
– خانم …
گلی بود ! این وقت شب
بلند شدمو درو براش باز کردم که یه نامه رو به سمتم گرفت و گفت
– برای شماست
– کی فرستاده؟
– نمیدونم … اسم شما روشه
نامه رو گرفتم و گفتم
– این وقت شب اونوقت از کجا به شما رسیده ؟
– رو میز پائین بود … گفتم اگه بیدارین بهتون بدم …
حرفش مشکوک بود . سری تکون دادمو ازش گرفتم. برگشتم تو اتاق. نشستم
رو تخت . اسمم رو پاکت بود. خطش آشنا نبود. نامه رو باز کردم
دوتا عکس تو پاکت بود
یکی تولد ۸ سالگی امیر بود که بچه ها فامیل دور تا دورشون بودن و ومیر
باز دست انداخته بود گردن دیبا!
یکی عکس فارغ التحصیلی امیر که گیتی خانم و دیبا و کرشمه پیشش بودن
یه تیکه کاغذ کوچیک هم کنار عکسا بود که نوشته بود
– فردا اینارو برای امیر ببر . مرور این خاطرات شیرین شاید حالشو بهتر کنه!
عجیب بود و البته مشکوک
رو تخت دراز کشیدمو به لکس ها خیره شدم
یعنی دیبا اینارو گذاشته بود که تو هر دوتا عکس هم بود؟
یا شاید کرشمه گذاشته
آخه اونم تو هر دوتا عکس بود!
اصلا چرا برا من گذاشته نداده گیتی خانم یا ملک حسان؟
یا چرا خودش نبرده !
سرم از خستگی و این سوالا درد گرفته بود
پا شدم یه مسکن خوردمو کم کم خوابن برد
اما یه خواب نا آروم با تکرار کابوس چاقو خوردن امیر
یه بار سام به امیر چاقو میزد
یه بار بلور
یه بار دیبا
یه بار خودم
با کلافگی از خواب پریدم
ساعت ۷ صبح بود . دیگه خوابم نمی اومد.
پا شدم وست و رومو شستم. لباس پوشیدمو عکس هارو گرفتم.
رفتم پائین تا زودتر برم بیمارستان
از پله ها کا پائین میرفتم متوجه مکالمه گیتی خانم و ملک حسان تو نشیمن
شدم
گیتی خانم با نگرانی گفت
– خب نمیشه که دست رو دست گذاشت … ممکن بود امیر زبونم لال …
یهو مکث کرد و برگشت سمت من .
ملک حسان هم برگشت سمتم
چون تو فضا عمومی خونه بودن فکر نمیکردم بخوان جلو من حرف نزنن
اما با مکث گیتی خانم فهمیدم حرفشون خصوصی بود
سریع سلام کردمو گفتم
– ببخشید مزاحم صحبتتون شدم. میخواستم زودتر برم بیمارستان
گیتی خانم سریع لبخند مهربونی زد و گفت
– سلام عزیزم… برو صبحانه بخور الان با هم میریم.
چشمی گفتمو زود به سمت مطبخ رفتم. هر جا که ملک حسان بود برام فضا
سنگین بود. خبری از گلی نبود. خودم چای ریختم برا خودمو یکم از صبحانه
رو نیز خوردم . خیلی زود گیتی خانم اومد و گفت
– امروز گلی نیست فکر کنم مریض شده.
– جدا؟ دیشب که خوب بود !
– نمیدونم والا … امروز که بی خبر نیومده سر کار
با این حرفش شوکه نگاهش کردم ! گلی امروز نیومده!
گیتی خانم سوالی نگاهم کرد که گفتم
– دیشب خیلی دیروقت گلی اومد در اتاقم و یه پاکت داد که برای منه .
– چه پاکتی؟
پاکت و با عکس ها از جیب پالتوم بیرون آوردم و گفتم
– اینا … وقتی پرسیدم از طرف کیه گفت نمیدونم رو میز بود آوردم
گیتی خانم پاکت و عکس هارو گرفتو نگاه کرد. لب هاشو متفکر به هم فشردو
گفت
– برو سوار ماشین شو من برم به ملک حسان بگم
چشمی گفتمو هر دو از مطبخ خارج شدیم .
هوا سوز بدی داشت
سریع سوار ماشین گیتی خانم شدم
همین لحظه ماشین دیبا از رو به رو اومد .
سمت دیگه پارک کردو با عجله وارد عمارت شد
متوجه من تو ماشین نشده بود
یا خودشو زد به ندیدن
نمیدونم چرا بهش حساس شده بودم
ده دقیقه گذشت اما همچنان خبری از گیتی خانم نشد
پیاده شدم تا برگردم خونه که چشمم خورد به یه دستبند فیروزه که رو پله های
عمارت روی زمین افتاده بود
از رو زمین برداشتمش و نگاه کردم.
ترکیب چوب وفیروزه بود که با نخ قیطون به هم وصل شده بود
چیز عجیب و بی کیفیتی بود
انگار یه بچه درست کرده باشه
گیتی خانم از عمارت اومد بیرون و با کلافگی گفت
– بریم دخترم …
سریع دستبندو تو جیبم گذاشتمو لبخند کمرنگی زدم و سوار شدم دوباره
گیتی خانم پاکت و عکس هارو بهم داد و گفت
– وقت نشد راجبش به ملک حسان بگم. باشه برگشتیم میگم.
– اتفاقی افتاده بود ؟
گیتی خانم راه افتادو گفت
– نه عزیزم . همه چی اوکیه …
به نیمرخش نگاه کردم
دروغ گوی خوبی نبود…
کاملا میشد تنش تو چهره اش حس کرد
دیگه چیزی نپرسیدم و تو مسیر تا بیمارستان جز حرف های ساده از ترافیک و
هوا چیز دیگه ای نگفتیم
پشت در اتاق امیر سارباز جدیدی ایستاده بود و خبری از دائی تو اتاقش نبود
امیر با دیدن ما لبخند زدو دستشو گرفتم و کنارش ایستادم
گیتی خانم گفت من الان میام و رفت بیرون .
از فرصت پیش اومده استفاده کردم و خم شدم تا گونه امیر رو ببوسم که زرنگی
کردو سرشو چرخوند
لب هامون به هم رسید اما من سریع بوسیدمش و سرمو عقب بردم
نیشش تا بنا گوش باز شدو با اخم مصنوعی بهش گفتم
– یه وقت یکی میبینه امیر
– گناه که نیست … حقمه
از حرفش خنداه ام گرفت
نشستم رو صندلی و گفتم
– حقته اما نه تو بیمارستان
چشمکی بهم زدو گفت
– من هر جا بخوام حقمو میگیرم
با این حرف وشکون ریزی از دستم گرفت
خندیدمو پاکت و عکس هارو بیرون آوردم و گفتم
– اینارو نمیدونم کی برا تو فرستاده!
عکس ها و دست خطو بهش دادم و امیر با لبخند ازم گرفت
اما نگاهش که به اونا افتاد لبخند از رو لبش پاک شد و ابروهاش بالا پرید

هر دو عکس رو نگاه کرد.
متن رو نامه رو خوند
کلافه گفت
– کی اینو بهت داده؟
امیر :::::::
خیره به عکس ها بودم که ترنم برام گفت چطور به دستش رسیده
و اینکه صبح بی خبر گلی نبود !
کار دیبا بود !
اما چرا این دوتا عکس ؟!
مسلما میخواست چیزی یادم بندازه
چیزی که نمیتونستم به خاطر بیارم
باید با دیبا حرف میزدم
از این موش و گربه بازی خوشم نمی اومد
امروز قرار بود ملک حسان باهاش حرف بزنه و به من خبر بده
اما من کلافه تر از این بودم که صبر کنم
مامان اومد تو و گفت دائی کجاست
بهش گفتم بیدار شدم نبود
اونم باز رفت بیرون زنگ بزنه
سوالی به ترنم نگاه کردم که گفت
– من نمیدونم چی شده امد یه اتفاقی افتاده که نمیخوان منو تو بفهمیم .
سعی کردم لبخند بزنم و موضوع بی اهمیت جلوه بدم و گفت
– اگه چیز مهمی بود حتما میگفتن
ترنم شونه هاشو بالا انداخت و گفت
– نمزدونم صبح دیبا اگ با عجله وومد عمارت . انقدر عجله داشت منو تو
ماشین مامانت ندید
پس دیبا پیش ملک حسان بود
حتما حرف زده بودن
باید با ملک حسان حرف میزدم
رو به ترنم گفتم
– موبایلتو میدی یه زنگ بزنم ؟
سری تکون دادو گوشیشو داد بهم. حالا فقط باید ترنمو میفرستادم بیرون از اتاق
در حاای که شماره ملک حسانو میگرفتم گفتم
– میسه برام از پرستار بپرسی میتونم آب بخورم یا نه
ترنم نگاه ناراحتی بهم انداخت و گفت
– میتونم بیرون وایسم تا حرفت تموم شه!
اینو گفتو بدون اینکه منتظر من بمونه از اتاق رفت بیرون
از اینکه ناراحتش کرده بورم ناراحت بودگ
اما ندونستن ایک قضیا فعلا براش بهتر بود
نمیخواستم درگیر چیزی بشه که انوز قطعی نییت ! از اون مهم تر مربوط با
گذشته منه …
گذشته ای که مسلما ترنم ناراحت تر میکنه !
نمیدونم چرا یهو روتین و آرامش زندگیم اینجور بهم ریخت
درست از شبی که ترنم با سام تو رستوران دیدم همه چی خراب شد .
تقصیر من بود ! یا ترنم ! یا روزگار …
دیگه مقصر مهم نبود حالا فقط برام مهم بود چطور به آرامش برسیم .
ملک حسان جواب دادو سریع گفتم
– خبر دارین دیبا برای ترنم عکس فرستاده ؟
– مطمئنی کار دیباست ؟
– دست خط دیباست…
ملک حسان تقریبا عصبی گفت
– اول میگی بلور … حالا میگی دیبا … از نظر تو کل این عمارت دنبال آزار
تو هستن
کلافه گفتم
– خوبه برای همه حرفام مدرک داشتم … شما با دیبا حرف زدین ؟
– آره … حرف زدم … الانم اینجاست …
– خب ؟
– گفت وقتی اومد خنه تو و سام در حال حرف زدن بودین . بعد هم رفت اتاق
ترنم … ترنم شاهده
مکث کردم
جدا پیش ترنم بوده ؟
اما من مطئنم عطر دیبارو حس کردم وقتی چاقو وارد تنم شد .
این عطرش خیلی تو ذهنم ملکه شده بود
امکان نداره اشتباه کنم
هر چیزی ممکنه اشتباه بشه جز عطر ها …
نفس خسته ای کشیدمو گفتم
– شما که نمیدونین چقدر فاصله این وسط بوده . شاید بعد از حمله به من رفته …
ملک حسان سکوت کرد
معلوم بود حرفمو قبول نکرده
با کلافگی گفتم
– باشه اگه حرف منو قبول ندارین بهتره به بازپرس پرونده بگم … اونا بهتر
میتونن پیگیری کنن
– نه … خودم قضیه رو روشن میکنم
ملک حسان با عصبانیت اینو گفتو قطع کرد
به گوشی نگاه کردم
چرا دیبا این عکس هاو فرستاده
چرا با من انقدر دشمن شده ؟
اونکه خیلی با من و ترنم خوب رفتار میکرد
ترنم سرک کشید داخل و گفت
– بیام تو ؟
سری تکون دادم و وقتی اومد تو پرسیدم
– اون شب که من چاقو خوردم دیبا اومد پیش تو ؟
ترنم کنارم نشستو در حالی که دستش تو موهای شلخته ام نوازش وار حرکت
میکرد گفت
– آره … اومد پیش من … گفت دوست پسر سابقت اومده پیش امیر !
با این حرف شوکه بهش نگاه کردم که گفت
– بلور بهش گفته بود. اونم از ملک حسان شنیده بود . سر میز صبحانه که گفتی
سام قبل تو منو میخواسته
کلافه سرمو تکیه دادم به بالشت و نفس عمیق کشیدم
چرا این عمارت انقدر گوش و یک کلاغ چل کلاغ داره …
ترنم آروم خندید و گفت
– ناراحت نشی ها … اما تو اون عمارت هیچ کس رفتارش عادی نیست …
یهو با صدای مامان برگشتیم سمت در که رو به ترنم گفت
– حتی من ؟
ترنم سرخ شد و سریع گفت
– نه منظورم شما نبودین… اصلا منظورم یه چیز دیگه بود …
– منظورت چی بود عزیزم. من ناراحت نمیشم… اگه مشکلی میبینی بگو حتما
سعی میکنم درست کنم .
ترنم با پائین شالش با استرس بازی کردو مامان اومد تو
خنده ام گرفته بود
یاد بچگی هام افتادم که مامان مچ منو میگرفت
با این تفاوت که من خیلی پر رو تر از ترنم بودم
ترنم به من نگاه کرد چشم هاش دادمیزد کمک میخواست . خنده ام رو مخفی
کردمو گفتم
– بگذریم … قضیه این عکس ها چیه مامان ؟
با این حرف خواستم بحث رو عوض کنم که مامان گفت
– منم نمیدونم قضیه چیه . گفتم شاید تو بدونی . بلاخره روز های خاص زندگی
تو بوده
روز های خاص زندگی من
خدایا چرا چیزی یادم نمیومد تو این روزا راجب دیبا
مامان به ترنم نگاه کردو گفت
– واقعا منم عجیبم
با این حرف رو صندلی نشستو منتظر به ترنم نگاه کرد .
آروم به ترنم گفتم
– از دست مامان نمیتونی در بری … من قبلا سعی کردم … نشده …
مامان خندیدو گفت
– تقلب نرسون امیر
ترنم که از این شوخی مامان یکم آروم تر شده بود با تردید گفت
– منظورم از عجیب اینه که … همه انگار یه چیزی رو مخفی میکنن یا تو فکر
یه چیزی هستن که نمیخوان بگن …
با این حرفش من و مامان به هم نگاه کردیم
مامان آروم خندید و گفت
– درسته خب … این عمارت از قدیم اینجوری بود
منم گفتم
– برای همین به نظرم هیچوقت شبیه خونه نیست
مامان با غم سری تکون دادو گفت
– حق با توئه … خیلی وقته من به حرفت رسیدم
– پس چر هنوز اینجا موندی مامان
میخواستم بگم چرا اینجا موندی و باعث اینهمه دردسر برای من شدی .
اما جلو زبونمو گرفتم
نمیخواستم مامانو ناراحت کنم
از طرفی من خودم خواستم همه چی رو تحمل کنم
مامان نفس خسته ای کشیدو گفت
– نمیتونم امیر … اینجا بزرگ شدم… دوست دارم اینجا بمونم… پیش پدر
بزرگت
سکوت کردم که مامان گفت
– امیدوارم دختر دار بشی …
سوالی نگاهش کردم و پرسیدم چرا ؟
اما مامان فقط لبخند زد و ترنم آروم گفت
– آخه دخترا بابایی هستن …
تو صداش غم سنگینی بود
هر دو برگشتیم سمت ترنم
لبخند تلخی به من زدو گفت
– من یه دور میزنم بیرون شما راحت باشین
اینو گفتو بلند شد…

نوشته رمان ترنم پارت 51 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/feed/ 5
رمان ترنم پارت 50 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-50/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-50/#comments Tue, 30 Jun 2020 18:22:47 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2032   رضائی با صدای نسبتا آرومی گفت – آقای کهن خیلی خوشحالیم که شما بهوش اومدین اما برای سلامت خودتون و خانوادتون لازمه برای ما بگین چه اتفاقی اون شب افتاد ؟ صدای امیر رو نشنیدم اما آقای رضائی گفت – نه … تو دوربین شما و آقای نادری بودین که از کادر خارج شدین …

نوشته رمان ترنم پارت 50 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

رضائی با صدای نسبتا آرومی گفت
– آقای کهن خیلی خوشحالیم که شما بهوش اومدین اما برای سلامت خودتون و
خانوادتون لازمه برای ما بگین چه اتفاقی اون شب افتاد ؟
صدای امیر رو نشنیدم اما آقای رضائی گفت
– نه … تو دوربین شما و آقای نادری بودین که از کادر خارج شدین . ماشین
دختر دائیتون وارد عمارت میشه . بعد هم آقای نادری میره . اما شما دیگه دیده
نمیشین تا همسرتون شمارو پیدا میکنه . خود صحنه ضربه خوردن شما تو
دوربین نیست .
بازم صدای امیر رو نشنیدم که نادری گفت
– یعنی هیچ چیزی ازش ندیدین ؟
یه لحظه صدای امیر رو شنیدم که گفت از پشت سرم اومد… اما صدای امیر
خیلی ضعیف بود و قابل تشخیص نبود
آقای رضائی دوباره گفت
– پس کار خود آقای نادری نبوده . بعد رفتن ایشون برای شما پیش اومد…
– بله … داشتم به ماشین سام نگاه میکردم که اتفاق افتاد
از جواب امیر جا خوردم
واقعا ؟ امیر متوجه نشده بود کس بهش حمله کرد ! نمیتونستم باور کنم
آخه امیر خیلی هوشیار بود همیشه ! شاید چون انتظار نداشت !
اعصابم از فکر کردن به دردی که امیر کشید خورد شدو کلافه شدم
آقای رضایی تشکر کردو گفت دوباره میاد برای سوالات دیگه اما قبل رفتن از
امیر پرسید
– کسی هست که بهش شک داشته باشین ؟ که ممکنه کار اون باشه ؟ از اقوام
از همکاران خودتون یا پدر بزرگتون
نشنیدم امیر چی گفت اما رضائی بعد مکثی تشکر کردوبیرون اومد
از من هم تشکر کردو رفت اما اون سرباز رو پشت در اتاق برای امنیت امیر
کذاشت
برگشتم داخل و بی تحمل دست امیر رو گرفتم
پیشونیشو بوسیدم که دستش رو گونه ام نشستو نرم گونه ام رو به لبش رسوند
بوسه ای رو گونه ام کاشت و کنار گوشم گفت
– سلام …
نفسشو نفس عمیق کشیدمو نرم رو لبشو بوسیدم و گفتم
– خیلی دوستت دارم امیر
آروم و بی رمق خندید . کنارش نشستم و گفت
– حتما باید تو این حال باشم تا دوستت دارمو از زبونت بشنوم
براش چشم چرخوندمو خواستم دستشو ببوسم که دستشو عقب کشیدو آروم گفت
– ترنم… ملک حسان اینجاست ؟
سر تکون دادم که گفت
– بهش میگی بیاد … باید ببینمش

از حرفش جا خوردم . اونم وقتی تو این حاله . اما چیزی نگفتمو سریع
موبایلمو بیرون آوردم . زنگ زدم به گیتی خانم و گفتم امیر میگه باید ملک
حسان رو ببینه .
دلم برای گیتی خانم سوخت و گفتم میام پائین تا اون جای من بیاد بالا و امیر
رو ببینه
دوست نداشتم خودخواه باشم . اما واقعا دلکندن از امیر برام سخت بود
به امیر گفتم
– من میرم پائین که مامانت بیاد بالا
دستمو گرفتو گفت
کیا پائین هستن ؟
– الانو نمیدونم … قبلا که ائی و بلور پائین بودن… چطور مگه ؟
– هیچی … زود برگرد پیشم …
دلم از حرفش گرم تر شدو دوباره آروم لب امیر رو بوسیدم
اینبار امیر آروم گفت
– دوستت دارم ترنم
بغضمو عقب فرستادمو پلک زدم تا اشکم نریزه . تو دلم دوباره خدارو شکر
کردم
لبخندی به امیر زدمو زیر لب گفتم من بیشتر
اونم آروم لبخند زدو گفت من بیشتر…
هر دو خندیدیمو به سمت در رفتم . حس میکردم دوباره متولد شدم
حس میکردم دنیا زیبا شده حتی راهرو های بیمارستان هم برام قشنگ شده
بودن
رسیدم به پذیرشو گیتی خانم به همراه ملک حسان بالا رفتن
احساس تنهائی بدی داشتم
از دور دائی امیر رو دیدم که تنها نشسته بود .
نفس عمیق کشیدمو به سمتش رفتم از اینکه بلور نبود خوشحال شدم. با رسیدنم
دائیش بهم نگاه کردو گفت
– چیزی خوردی ترنم جان ؟
– نه … میل هم ندارم
بلند شدو گفت
– بیا بیرم تریا یه چیزی بخور … حالا که خداروشکر امیر بهوش اومده شما
هم باید یه چیز بخوری …
همراهش رفتم اما اقعا میل نداشتم
وارد تریا که شدیم با دیدن بلور و دیبا میل نداشته ام بدتر شدو دلم پیچید
هر دو برگشتن سمت منو بلور اخم هاش تو هم رفت
واقعا نمیدونستم این دخترو کجای دلم بذارم . هیچوقت رابطه ام با آدم ها خوب
نبود . مخصوصا دخترای دیگه ! برای همین هیچ دوستی نداشتم و میدونستم
بخش زیادی مشکل از من بود . انگار یه انرژی منفی دورم بود که همه از من
دوری میکردن . اما رفتار بلور دیگه باهام خیلی زیادی بد بود .
میدونستم بخاطر علاق اش به امیر یا دشمنیش با اون یا هر چیز دیگه ایه .
اما نه دیگه در این حد که وقتی امیر بهوش اومده بخواد اینجوری ابراز
احساسات کنه
نزدیک که شدیم از رو صندلی بلند شدو گفت
– من میرم تو سالن انتظار
کسی چیزی نگفتو بلور رفت . خدارو شکر کردم رفتو به بحث نکشید
کارمون
نشستمو دیبا گفت
– امیر بهوش اومده ؟ حرف زدین ؟
– آره … اما در حد چند کلمه … چون خیلی خسته است …
– گفت کی این کارو کرده ؟
– نه … گفت ندیده
دیبا سری تکون دادو لبخند بی رمقی زد
دائی امیر با یه لیوان بزرگ شیر کاکائو و کیک برگشت .
واقعا میل نداشتم اما به اصرار دائیش خوردمو دیبا هم بلند شد تا بره پیش بلور
.
با رفتن دیبا دائی امیر گفت
– فکر کنم خودت هم متوجه شدی … بلور به امیر …
مکث کرد اینجا و خودم گفتم
– امیر برام قضیه رو گفته …
خیره با حرکت قاشقم تو لیوان شیر کاکائو گفتم
– من درجریان نبودم . بعد اتفاقی که بلور سرم آورد … امیر بهم گفت …
– اون اتفاق از قصد نبود
کلافه گفتم میدونم … از اینکه تو هر شرایطی همه از بلور میخواستن دفاع کنم
خوشم نمی اومد.
شاید چون هیچوقت خانواده ای نداشتم که اینجوری حتی وقتی مقصر هستی هم
پشتت باشن .
زندگی خودمو که مرور میکردم حتی وقتی بی گناه بودم هم بابا طرف الهام
رو میگرفت
ناخداگاه بغض کردم … دلم برا بابا تنگ شده بود
سعی کردم با پلک زدن اشکمو بفرستم عقب که دائی امیر بلند شدو گفت
– با من کاری نداری ترنم جان ؟ من یه سر برم خونه
سریع گفتم نه و تشکر کردم . از خدام بود تنها باشم .
تنهائی از بودن تو جمعی که در عذابی مسلما بهتره .
دائی امیر رفتو منم به اشک هام اجازه دادم آزادانه راه خودشونو برن
یکم دلم سبک شدو خواستم برگردم که حس کردم سام رو دیدم
از درتریا وارد شدو متوجه من نشد
نگاهمو ازش گرفتم تا متوجه من نشه
تجربه بهم ثابت کرده بود هر وقت به کسی نگاه میکنم متوجه نگاهم میشه و
برمیگرده سمت من .
سام با عجله وارد سالن بیمارستان شد
باید به بازپرس خبر میدادم اما شمارش نداشتم
سریع زنگ زدم به گیتی خانم و تا جواب داد گفتم
– من سام رو دیدم که اومد تو … از در تریا وارد بیمارستان شد
– مطمئنی ترنم ؟
– بله همین الان دیدمش
– کی پیشته ؟
– من تنهام … دائی رفت خونه . بلور و دیبا هم تو سالن انتظارن
– برو پیش نگهبان بیمارستان… تنها نمون … قطع هم نکن … ما الان میایم
چشمی گفتمو گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم
به سمت انتظامات بیمارستان رفتم و به مسئولش گفتم چی پیش اومده
اونم گفت برم داخل وایشسم تا بیان دنبالم
هیمن لحظه گیتی خانم از پشت تلفن گفت
– ترنم جان کسی اینجا نیست . مطمئنی خود سام بود
– بله … مطمئنم …
– باشه عزیزم … کجائی الان بیام دنبالت
خواستم جواب بدم که سام رو دیدم دوباره داشت از پله ها پائین میرفت . از
انتظامات دوئیدم بیرونو داد زدم
– سام …
گیتی خانم از تو گوشی گفت
– چی شده ؟
سام منو دیدو سرعتشو بیشتر کرد تا دور شه اما یهو پشیمون شدو دوئید سمت
من
تو گوشی گفتم
– سام … داشت میرفت… الان داره میاد سمت من …. جلو در اصلی
بیمارستان …
– تکون نخور ترنم ما الان میایم
شوکه ایستاده بودم سام چند قدم با من فاصله داشت و گفتم
– اینجا چکار میکنی سام ؟
با دیدن چشم های عصبانیش حس حماقت بهم دست دادو خواستم برگردم سمت
انتظامات که سام چنگ زد به بازومو گفت
– تو فضول همه جا باید باشی ؟!
خواست منو همراه خودش بکشه که دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
– الان میان میگیرنت …
– به همین خیال باش

سام بازو دیگه ام رو محکم تر از قبل گرفت تا بکشه که گیتی خانمو سرباز
همراهش رسیدن .
سام با دیدن اونا ولم کرد. خلاف جهت دوئید به سمت خروجی حیاط بیمارستان
حالا با دیدن گیتی خانمو سرباز همراهش ترسم ریخته بودو پشت سر سام راه
افتادم
اما اون خیلی سریع دوئیدو سوار ماشینش شد
گیتی خانم به من رسیدو سرم داد زد
– چرا نموندی تو انتظامات ترنم … میدونی ممکن بود چی بشه ؟
از دادش جا خوردم
انتظار این برخوردو نداشتم
درست مثل امیر بود … چند لحظه که گذشت نفس عمیق کشیدو برگشت سمتم .
با کلافگی سری تکون دادوگفت
– معذرت میخوام عزیزم… خیلی ترسیدم وقتی دیدم دستتو گرفته …نباید تنهات
میذاشتیم
– شما درست میگین من نباید از انتظامات میومدم بیرون … اما اینجا چی
میخواست ؟
– نمیدونم … بریم ببینیم اجازه بررسی دوبینای بیمارستانو میدن
سری تکون دادمو گفتم
– بلور و دیبا اونو ندیدن ؟
از قصد اینو پرسیدم چون یه حسی درونم میگفت سام اومده بلور ببینه
هرچند بلور گفته بود اصلا سام رو نمیشناسه
امامن باورم نمیشد
همه شواهد نشون میداد بلور با سام در ارتباطه …
گیتی خانم گفت
– نمیدونم… من دخترارو ندیدم … بریم ببینیم اونا کجان اصلا
وارد شدیمو دنبال دیبا و بلور گشتیم اما خبری از اونا نبود.
سرباز به آقای رضایی خبر داده بودو اونم خیلی زود رسید
گیتی خانم زنگ زد به بلور … اونم گفت با دائی اومده خونه دیبا هم خودش
گفت میره خونه .
اما به نظرم یه جای کار میلنگید …
سام برای چی باید بیاد این بیمارستان ! اونم وقتی میدونه دنبالشن
آقای رضائی رفت دوربین های بیمارستانو چک کنه و منم رفتم بالا تا امیر رو
ببینم
در اتاق امیر بسته بود و با ملک حسان در حال صحبت بود
نمیخواستم گوش وایسم اما صدای ملک حسان رو شنیدم که گفت
– مطمئنی نمیخوای با بازپرس بگی امیر ؟
در اتاق امیر بسته بود و با ملک حسان در حال صحبت بود
نمیخواستم گوش وایسم اما صدای ملک حسان رو شنیدم که گفت
– مطمئنی نمیخوای به بازپرس بگی امیر ؟
نشنیدم امیر چی گفت
تق ای به در زدمو وارد شدم
هر دو به من نگاه کردن و امیر با صدای آروم اما نگرانی گفت
– سام اومده بود ؟
سری تکون دادمو کنار تختش نشستم .
جلو ملک حسان خجالت میکشیدم دست امیر رو بگیرم
خیره به دست های امیر گفتم
– نتونستن بگیرنش… فرار کرد
– چی میخواست اینجا ؟
امیر و ملک حسان هم زمان اینوگفتن و من شونه بالا انداختم و گفتم
– نمیدونم … اول متوجه من نشد رفت داخل … موقع بیرون رفتن منو دید اومد
سمتم که مامان و نگهبان رسیدن …
– تو چرا تنها بودی ؟
امیر با عصبانیت اینو گفتو بخاطر این کارش نفسش رفتو به سرفه افتاد
ملک حسان با اخم به امیر گفت
– آروم پسر … تو یادت رفته تو بیمارستانی ها
با این حرف نگاه تندی هم به من انداخت و گفت
– من میرم پائین … حواست به امیر باشه … عصبانیش نکنی
هم خجالت کشیده بودم هم عصبانی نشده بودم
فقط سر تکون دادمو رو به امیر گفتم
– برم بپرسم میتونی آب بخوری یا نه ؟
– نه … خوبم … تو نمیخواد هیچ جائی بری
اینو گفت و دوباره سرفه کرد
دستشو گرفتم و گفتم
– باشه … پس آروم باش و نفس عمیق بکش
خودمم با دیدن رفتار سام یکم ترسیده بودم .
اما نه در این حر که تا پیش پرستار هم نرم .
ملک حسان که رفت امیر گفت
– غیر تو کی پائین بود ؟
ملک حسان که رفت امیر گفت
– غیر تو کی پائین بود ؟
– میگن هیچکس اما من فکر میکردم بلور و دیبا هم هستن
امیر آروم سری تکون دادو چیزی نگفت
بلند شدم موهای پریشونشو از رو پیشونیش کنار زدم
آروم پیشونیشو بوسیدمو گفتم
– خیلی ترسیده بودم وقتی بیهوش بودی
نگرانی چشم هاش کمی کم شدو لبخند زد
با دستش سرمو به سمت پائین تر هدایت کردو لب هامو به لب هاش رسوند
نرم لب هامو بوسیدو گفت
– من حالا حالا ها هستم جوجه
بی صدا خندیدم …
مامانم آخرین بار بهم گفته بود جوجه ، جوجه طلائی من …
هر بار یاد خاطرات بچگیم می افتادم غم سنگینی وجودمو میگرفت
اما اینبار اون حس سراغم نیومد
شاید از بس نگرانی ها و مشکلات دیگه پیش اومده بود که اون حس ضعیف
شده بود
شایدم حضور امیر تو زندگیم بهم کمک کرده بود در برابر غم گذشته قوی تر
باشم
نشستم کنار امیر و گفتم
– سام اون شب جلو در خونه چی میگفت ؟
امیر هنوز جواب نداده بود که سر و صدایی از سالن بلند شد
خواستم برم بیرون ببینم چه خبره که امیر دستمو محکم نگه داشتو گفت
– از پیش من جائی نرو
– امیر اینجا که …
صدای شکستن چیزی اومدو ساکت شدم
چند دقیقه سر و صدا ادامه داشت تا بلاخره آروم شدو یه پرستار اومد تو اتاق
ما و گفت
– خانم شما باید برین بیرون . میخوایم ایشون رو منتقل کنیم بخش عمومی
– خانمم پیشم میمونه
امیر اینو بلند و محکم گفت
یه جورایی لحنش منو یاد ملک حسان مینداخت
پرستار اخمی کردو گفت
– آقای محترم این جز قوانین بیمارستانه
– جز قوانینتون مشتری مداری نیست مگه ؟ من میخوام خانمم پیشم باشه
پرستار با اخم به من نگاه کرد
به زبون بی زبونی با معذرت خواهی نگاهش کردم
میدونستم حق با اونه
اما واقعا نمیخواستم امیر رو عصبانی کنمو بگم نه میرم پائین . برای همین
گفتم
– من نمیام جلو دست و بالتون . انگار اصلا وجود ندارم
پرستار نفس با حرصی بیرون دادو گفت

به زبون بی زبونی با معذرت خواهی نگاهش کردم
میدونستم حق با اونه
اما واقعا نمیخواستم امیر رو عصبانی کنمو بگم نه میرم پائین . برای همین
گفتم
– من نمیام جلو دست و بالتون . انگار اصلا وجود ندارم
پرستار نفس با حرصی بیرون دادو گفت
– اگه از من ایراد بگیرن میگم شما به زور موندین
– باشه اگه کسی ایراد گرفت بگین من خودم جواب میدم
امیر اینو گفتو دست منو فشار آرومی داد
پرستار رفت بیرون و رو به امیر گفتم
– من میرفتم پائین پیش مامانت اینا … چرا انقدر نگرانی
– تو هیچ جا نمیری تنهائی … تا این قضیه تموم شه
– سام که الان تو بیمارستان نیست تو انقدر نگرانی
– من فقط نگران سام نیستم
تازه دوزاریم افتاد منظور امیر کسیه که اون رو به این روز انداخته
رو بهش گفتم
– تو به کسی مشکوک نیستی که این بلا رو سرت آورده باشه ؟
زود گفت
– نه … اما باید مواظب همه بود ترنم… همه
لحنش یکم عجیب بود
انگار چیزی میدونست که نمیخواست به من بگه
یاد عکس های رو دیوار پذیرائی افتادمو گفتم
– تو و دیبا خیلی صمیمی بودین همیشه
متعجب برگشت سمتو گفت
– چرا اینو میپرسی ؟
– از رو عکس هاتون گفتم
– عکس های ما !
– عکس هایی که تو پذیرایی بود ! چرا حالا ایقدر تعجب کردی ؟ یه سوال ساده
پرسیدم
واقعا این حجم از تعجب و شوک امیر برام عجیب بود
سریع خودشو جمع و جور کردو گفت
– نه یهو پرسیدی تعجب کردم … آره ما بچگی همبازی بودیم
– بزرگسالی هم گویا رابطه خوبی داشتین …
– زیاد همو نمیدیدم … اما رابطه بدی هم نبود … من با کسی جز ملک حسان
رابطه ام خراب نبود
اینو گفتو نگاهشو از من گرفت
انگار نمیخواست بحثو ادامه بده
اما این کارش باعث شده بود بیشتر از قبل راجب دیبا کنجکاو بشم
خواستم باز سوال بپرسم که گوشیم زنگ خورد
گوشیم زنگ خورد . شماره ناشناس بود . جواب دادم
اما کسی حرف نزد .
چندبار الو گفتم اما وقتی صدایی نیومد قطع کردم . امیر مشکوک نگاهم کرد
که گفتم
– شماره اش سیو نبود حرف هم نزد!
– شماره اش رو بفرست برای بازپرس پرونده
– نه بابا شاید اشتباه گرفته باشه اگه دوباره زنگ زد میفرستم
– ترنم
امیر اسممو خیلی جدی و عصبانی گفت
انگار نه انگار تو بیمارستانیم و اونم بین اینهمه دستگاه و مانیتوره !
انگار همون امیر مغرور و قدرتمند همیشگیه
دوست نداشتم ناراحتش کنم
باشه ای گفتمو مثلا خودمو با فرستادن شماره مشغول کردم که پرستار اومد تا
امیر رو ببرن برای اسکن
به من اخمی کردو گفت
کنرا وایسا دکتر ببینه شاکی میشه
چشمی گفتمو شت سرشون راه افتادم …
امیر :::::::::::
دوست نداشتم ترنم یه لحظه هم از جلو چشمم کنار بره
با اتفاقی که برای من افتاد نمیتونستم حتی فکرشم بکنم چه بلایی میتونه سر
ترنم بیاد
ملک حسان هم باورش نشده بود وقتی براش گفتم
خودمم تو شوک بودم !
تا مشخص نشدن نهایی نمیخواستم ترنم یا بازپرس یا هیچ کس دیگه بدونه .
به ملک حسان هم برای این گفتم که امنیت ترنم حفظ شه !
آه .. ترنم …
بهش نگاه کردم که نگران و مظلوم یه گوشه ایستاده بود
وقتی خواستم باهام ازدواج کنه ! وقتی خواستم باهام بیاد تو عمرات ! فکرشم
نمیکردم انقدر دردسر درست شه !
یه لحظه هم تصور نمیکردم کسی بخواد انقدر برای ما دردسر درست کنه !
حس میکردم مقصر همه اتفاقات خودمم
بلاخره همه چی به گذشته من وصل میشدو من بی تقصیر نبودم
از کار سام مونده بودم !
یعنی تو چاقو خوردن من اونم دست داشت ؟!
همه چی به هم گره خورده بود .
دکتر به نتایج اسکنم نگاه کرد و گفت
– شرایطتون خوبه …
– کی مرخص میشم
متعجب برگشت سمتمو گفت
– شما تازه از کما برگشتی … یکم برای پرسیدن این سوال زوده
از حرفش عصبانی شدمو قفسه سینه ام درد گرفت
سعی کردم آروم باشم و لبخند زورکی زدم و گفتم
– منظورم روتین مرخصی موارد مثل من بود
– حدودا 72 ساعت بعد
لعنتی … 3 روز …
سری تکون دادمو دوباره نفس آروم و منظم کشیدم
نمیخواستم با حرص خوردن و فشار به بدنم این روتین رو طولانی تر کنم
به ترنم نگاه کردم که نگران نگاهم میکرد
این سه روز چطور مواظب ترنم باشم
دکتر رو به پرستار دستورات جدیدو دادو منو منتقل کردن به بخش عادی
خوشبختانه بازم اتاقم انفرادی بودوبا وجود اینکه بخش آقایون بود ترنم میشد
پیشم بمونه
کنارم رو صندلی نشستو سرشو گذاشت رو دستم
شالشو از سرش پائین دادمو شروع کردم به نوازش موهاش
آروم گفت
– دوست ندارم بدون تو برم تو اون عمارت … میشه برم خونه خودمون
– یکم تحمل کنی برمیگردم
برگشت سمتمو نگاهم کرد
چشم هاش نم داشتو آماده گریه بود
آروم صورتشو نوازش کردمو گفتم
– کسی اونجا اذیتت میکنه ؟ مامانم هواتو داره بهش بگی
لبخند بی رمقی زدو گفت
– بدون تو سخته …
دوباره سرشو برگردوند رو دستمو دیگه حرفی نزد
منم سرمو به بالشت تکیه دادمو در حالی که موهاش نوازش میکردم چشم هامو
بستم
چطور میتونم هم امنیت ترنم حفظ کنم … هم نذارم اذیت شه …
خدایا چرا همه چی انقدر بهم ریخته بود
نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای مامان بیدار شدم
ترنم هم انگار خوابش برده بود سرشو بلند کردو مامان با لبخند گفت
– سلام بچه ها… سام رو گرفتن …
ترنم ::::::::
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت !
سام رو گرفته بودن باید خوشحال میبودم
اما حس عجیبی داشتم. انگار این شادی کاذبه و مقصر جای دیگه ایه
امیر گفته بود ندیده کی چاقو زده بهش

نوشته رمان ترنم پارت 50 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-50/feed/ 11
رمان ترنم پارت 49 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-49/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-49/#comments Sun, 28 Jun 2020 18:45:51 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2029   چی داری میگی ترنم صداش اینبار عصبانی نبود. بیشتر شوکه و انگار ترسیده بود با قدرت بیشتری گفتم – بلاخره که پیدات میکنن … اونوقت باید جواب این تهدید ها و کاراتو بدی هنوز حرفم تموم نشه بود که امیر قطه کرد با شوک به گوشی نگاه کردم که تقه ای به در اتاقم …

نوشته رمان ترنم پارت 49 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

چی داری میگی ترنم
صداش اینبار عصبانی نبود. بیشتر شوکه و انگار ترسیده بود
با قدرت بیشتری گفتم
– بلاخره که پیدات میکنن … اونوقت باید جواب این تهدید ها و کاراتو بدی
هنوز حرفم تموم نشه بود که امیر قطه کرد
با شوک به گوشی نگاه کردم که تقه ای به در اتاقم خورد
سریه گفتم بیا تو . منتظر بودم گلی با غذا باشه اما بلور تو قاب در پیداش شد
با اون چشم های متورم نگاهم کردو گفت
– امیر نمرده نه ؟
با اخم اما سوالی نگاهش کردم . این بچه چش بود ؟ عقلش کم بود ؟
گیتی خانم از پشت سرش جواب داد
– کدوم احمقی بهت گفته امیر مرده ؟ پسرم زنده است … خیلی زود هم
مرخص میشه … حالا برو اتاقت بلور انقدر دنبال دردسر نگرد
بلور با خوشحالی به گیتی خانم نگاه کرد
بعد به من نگاه کرد و گفت
– اگه بمیره با دستای خودم تورو میکشم … اصلا شک نکن
دیگه واقعا شوکه بودم
گیتی خانم محکم زد پس گردن بلور و گفت
– برو اتاقت کم چرت و پرت بگو بلور
بلور گردنشو گرفتو با دلخوری به گیتی خانم نگاه کردو رفت
گیتی خانوم سری با تاسف تکون داد. نفس کلافه ای کشید . اومد تو اتاقم .
در و بستو گفت
– زنگ زدم به بابام …
– خب ؟
– خداروشکر سطح هوشیاری امیر بالا تر اومده
با ذوق بلند شدمو گفتم
– جدا ؟ به هوش اومده؟
– آروم باش عزیزم . هنوز بهوش نیومده . اما تو این سطح امید به بازگشتش
بیشتره …
– خدارو شکر ….
اشک های شوقم رو پاک کردم و نشستم که گیتی خانم گفت
– من راجب بلور به بازپرس گفتم … اینکه امیر چی فکر میکرد و … اینکه
سام خواستگار تو بود … البته فکر کنم تو نوشتی همه رو درسته ؟
همه رو ننوشته بودم. اما اصل قضیه رو گفته بودم
برای همین سر تکون دادم و گفتم
– بله درسته …
– خوبه… چون میخوام ازت باهام رو راست باشی
چشم آرومی گفتم که گیتی خانم پرسید
– میشه بهم بگی آیا تو با سام رابطه داشتی؟

فقط شوکه با گیتی خانم نگاه کردم
چی پرسید دقیقا ؟!
رابطه؟
راجب من چی فکر کرده بود ؟
ناخداگاه اخم گردمو با عصبانیت گفتم
– منظورتون چیه که من با سام…
گیتی خانم نذاشت ادامه بدم و گفت
– عزیزم من هیچ منظوری ندارم . فقط میخوام بدونم سام تا چه حد به تو
نزدیک بوده .
– سام اصلا به من نزدیک نبود
اینو هم با عصبانیت گفتم
از درون داغ کرده بودم و میلرزیدم
گیتی خانم دستمو گرفت و گفت
– ترنم… میخوام بدونم سام چیزی برای تهدید امیر راجب تو داشت؟ چیزی که
بخاطرش دعوای ناموسی بکنن؟
تازه متوجه منظورش شدمو سریع گفتم
– سام چیزی از من نداشت اما آدم دروغگوییه هرچیزی ممکنه بگه . سام رو
اعصاب امیر رفتنو خوب بلده… اولین بار هم یادمه راجب پدر امیر یه چیزی
گفت که عصبی شد !
با این حرفم گیتی خانم ابروهاش بالا پرید و متعجب گفت
– راجب پدر امیر چی گفت
– نمیدونم … یادم نیست
مکث کردم و سکوت شد.
گیتی خانم هم ساکت بود که یهو گفتم.
– راستی الان سام زنگ زد . میگفت جلو دادگاهه . انگار از این اتفاق برا امیر
خبر نداشت . وقتی بهش گفتن قطع کرد. نمیدونم فیلمش بود یا واقعا نمیدونست
گیتی خانم شوکا نگاهم کردو گفت
– چرا زودتر نگفتی ترنم ؟ همه دنبال سام هستن!
دستپاچه شدمو چیزی نگفتم که گیتی خانم موبایلشو برداشتو شماره گرفت
زیر لب گفت
– من که حس میکنم کار یه نفر دیگه است اما سام هم توش دست داره
سوالی نگاهش کردم که گفت
– ملک حسان هم کم دشمن نداره آخه …
ادامه حرفشو نگوفت و رو به گوشی گفت
– سلام… میخواستم راجب تماس سام نادری اطلاع بدم
به من نگاه کردو گفت
– چند لحظه پیش با عروسم تماس گرفتن…
به من نگاه کردو گفت
– میتونی کامل بگی چی گفته؟
گوشیو به سمتم گرفت و منم به کسی که پشت خط بود کامل گفتم سام چی گفته
و کجا بوده . تشکر کردن و قطع کرد که تقه ای به در اتاق خورد .
گیتی خانم بلند شد و درو باز کرد
دیگه اینبار باید گلی میبود
اما باز هم بلور پشت در بود
بلور با آزردگی به ما نگاه کردو با عصبانیت رو با من گفت
– تو چی گفتی؟ چرا میخوام از من بازجوئی کنن؟
گیتی خانم قبل من جواب دادو گفت
– چرا فکر میکنی ترنم چیزی گفته بلور؟ اونا از همه بازجویی میکنن چیز
عجیبی نیست ..
بلور نگاه با حرصی به من و گیتی خانم انداخت و رفت .
میدونستم به همینجا ختم نمیشه
گیتی خانم گفت
– میترسم بذاره بره حالا باید بدوئیم دنبال این
با این حرف بلند شدو از اتاق بیرون رفت.
حق با مادر امیر بود. ممکن بود بلور هم مثل سام گم و گور شه اگه میفهمید لو
رفته !
بلاخره گلی با غذا رسیدو من گرسنه و خسته بعد توردن نهارم خوابیدم. اما
تمام خوابم امیر بود.
امیر تو اولین دیدارمون.
امیر تو اولین رابطمون.
امیر سر سفره عقد
امیر تو آخرین رابطمون
آخرین بوسمون
با گریه از خواب بیدار شدم .
باید برمیگشتم بیمارستان
اینجوری کلافه تر میشدم
پاشدمو لباس پوشیدم و از اتاقم زدم بیرون. عمارت حسابی سون و کور بود و
نور غروبی که از پنجره ها افتاده بود تو همه جارو دلگیر تر کرده بود
رفتم پائین اما خبری از کسی نبود.
رفتم مطبخ و از گلی خبر گرفتم که گفت همه رفتن بیمارستان
خیلی عصبانی شدم بدون من رفتن و از گلی خواستم برام یه ماشین زنگ بزنه
تا منم برم.
اونم چشم گفت و رفت زنگ بزنه. نشستم سر میز مطبخ
از مادر امیر انتظار داشتم حداقل من بیدار کنه . به کسی زنگ نزدم چون
شاکی بودم . اما قصدم این بود که رسیدم بیمارستان حتما ناراحتیمو بگم
گلی برگشتو گفت راننده نیم ساعت دیگه میرسه منو مبتونه ببره
مجبود شدم صبر کنمو چون پیش گلی معذب بودم برگشتم تو پذیرایی
واقعا آدم تو چنین عمارتی دلش میگیره . به عکس های رو دیوار نگاه کروم .
خیلی جالب بود که تماما عکس های کل خانواده کنار هم بود. به اولین عکس
دقت کردم که به نظر چند سال پیش بود.
امیر کنار مادرش ایستاره بود و دیبا سمت دیگه امیر . بلور ام جلو امیر با یه
لبخند گنده اییتاده بود
رفتم سراغ عکس بعد که قدیمی تر بود.
باز هم امیر کنار مادرش و دیبا و بلور هم که جلوتر بود .
همینطدر عقب رفتمو بلور رو تعقیب کردم اما از یا جایی به بعد نبود
حتما از اونجا بود که عاشق امیر شده بود .
نگاهم تو عکس ها چرخید تا رسیدم به عکسی که امیر توش یه پسر ۱۰ یا
۱۱ ساله بود. دستش دور گردن دختر کناریش بود و داشت لپ اون دخترو
میبوسید .
یهو کل عکسا تو سرم مرور شد
دیبا ! تو تمام عکس ها دیبا دوش با دوش امیر بودو اینجا هم امیر داشت دیبا
رو میبوسید
من فکر میکردم امیر با کرشمه صمیمی تره . اما انگار دیبا بهش نزدیک تر
بود .
با صدای گلی که گفت ماشین اومده از افکارم جدا شدمو به سمت بیرون رفتم.
تو کل مسیر داشتم به گذشته امیر و این عمارت فکر میکردم
مسلما خیلی چیزا بود که من نمیدونستم
اما مهم ترین چیزی که باید میفهمیدم نوع ارتباط امیر با بقیه بود. مخصوصا با
دیبا …
نفهمیدم کی رسیدیم بیمارستان. پیاده شدمو به سمت پذیرش رفتم که ملک حسان
و بقیه رو دیدم.
با دیدن من تعجب کردن و دائی امیر گفت
– چرا اومدی ترنم جان.
به سرم اشاره کردو گفت
– خونه میموندی بهتر بود
– خونه بمونم فکرم همش اینجاست نه غذا میتونم بخورم نه بخوابم . اینجا باشم
حداقل فکرم آرومه… امیر تغییری نکرد؟
ملک حسان گفت
– هوشیاریش بالا تر اومده. گیتی الان پیششه… اومد تو برو .
تشکر کردم و نشستم .
از بلور خبری نبود . منم نپرسیدم کجاست . فقط ناخداگاه پرسیدم
– دیبا هم اینجاست؟
– نه… مگه خونه نبود؟
ملک حسان اینو با اخم پرسیدو من سریع گفتم
– نمیدونم . خونه خیلی ساکت بود حدس زدم اونم نیست. شاید با بلور سرگرم
بودن
– بلور پیش بازپرس پرونده است
با این حرف دائی امیر نگاهش کردمو سری تکون دادم که ملک حسان گفت
– اون عکسی که از خونه ما برداشته شده رو داری؟
– عکس بچگی امیر
ملک حسان سری تکون دادو گفتم
– من ندارم اما تو کیف امیر هست.
ملک حسان کیف پول امیر رو از جیبش بیرون آوردو داد به من
کیفو باز کردمو تو قسمت های مختلفش گشتم .
عجیب بود … نبود …
دائی امیر گفت
– هیچ عکسی نیست
خیره به کیف گفتم
– عجیبه هم عکس من بود هم عکس خودش. مطمئنم تو کیف بود.
– شاید از تو کیف برداشته
ملک حسان اینو گفت که یهو یاد بلور سر کمدمون افتادم و گفتم
– شما اینو از تو کمد ما برداشتین؟
ملک حسان سری تکون دادو گفت
– چطور ؟
– آخه بلور سر کمد ما بئد . میگم شاید دنبال همین عکس ها بوده .
دائی امیر نسبتا عصبانی گفت
– دیگه شما هم همه چی رو طوری گردن بلور میندازین انگار این بچه شیطان
بزرگه
با این حرفش تو دلم خالی شد
بلور بلاخره عضوی از این خانواده بود و مسلما همه هواشو داشتن
ملک حسان زودتر از من گفت
– بلاخره شواهدیه که هست … نمیشه منکر یه سری اتفاقات شد… اما اینکه
کی واقعا مقصره و چکار کرده به زودی مشخص میشه
رو به من کردو گفت
– امیر فیلمی که گرفته بودی رو به من نشون داده بود
جا خوردمو شوکه نگاهش کردم
خداروشکر امیر نشون داده بود
وگرنه مسلما ملک حسان باور نمیکرد.
حرفی که زد فکر منو تائید کرد چون گفت
– وگرنه باور نمیکردم بلور رفته باشه سر کمد شما
دائی امیر گفت
– منم باورم نمیشه …
به زخم رو پیشونیم اشاره کرد و گفت
– و اینکه کاری کنه شا اینجوری آسیب ببینی
معذب بودم . همه بلا ها داشت سر ما می اومد
اونوقت باید ثابت میکردیم سرمون اومده
انگار ته دل اونا میخواست مقصر من باشم که این اتفاق برا امیر افتاده
اینجوری هم مقصر پیدا شده بود
هم کسی از بین اونا آدم بده نبود
نشستم رو صندلی تا گیتی خانم بیاد
حس تنهائی بدی داشتم
هر لحظه که میگذشت این تنهائی بیشتر میشد
اگه امیر چیزیش میشد … من باید چکار میکردم؟
کجا میرفتم ؟ کسی رو نداشتم ! برمیگشتم پیش بابا ؟
اونوقت الهام و حرف هاش چی ؟ اصلا بابا منو قبول میکرد ؟
داشت اشک هام راه می افتاد که گیتی خانم برگشت .
با دیدن من تعجب کردو گفت
– چرا نموندی خنه استراحت کنی
بلند شدمو گفتم
– خوبم … میتونم امیر رو ببینم ؟
اونم سر تکون دادو خواست چیزی بگه که صدای بلور از پشت سرم اومد
– من میخوام الان امیر رو ببینم

همه برگشتیم سمت بلور .
دلم میخواست داد بزنم سرش نه . الان نه . اصلا تو نه . اما فقط لب هامو با
حرص به هم فشار دادم و اونم بدون اینکه منتظر حرف کسی بمونه به سمت
راهرو ها رفت
گیتی خانم کنارم نشست و گفت
– بلور میگه اصلا سام رو نمیشناسه …
منم نشستم . چیزی نداشتم بگم
یعنی داشتم … حرف خیلی داشتم . اما تو این جمع که همه خانواده بلور بودن
حرفی نداشتم بگم
زیر لب فقط گفتم
– سام رو نگرفتن ؟
– اول گفتن گرفتیم . بعد گفتن فقط ردشو پیدا کردیم .
– خداکنه امیر زودتر بهوش بیاد بگه چی شده
– میاد … پسر من خیلی قوئه … بهوش میاد
تو دلم فقط دعا میکردم . من امیر رو از خدا میخواستم .
سرمو تکیه دادم به دیوار
از درد سرم خستکی نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای بلر از خواب پریدم که گفت
– پرستار بخش گفت دیگه کسی نیاد بالا
با نفرت به من نگاه کردو به سمت دائی امیر رفت
بدون توجه به حرفش از جام بلند شدمو به سمت راهرو رفتم
هیچکس حرفی نزد
وارد بخش شدمو به پرستار گفتم
– میخوام برم اتاق امیر کهن
– من که گفتم دیگه کسی نیاد
هیچی نگفتمو ایستادم
نمیدونم چقدر گذشت
فقط نگاهش می کردم . انگار از تو چشم هام خوند اگه نذاره برم انقدر اینجا
یممونم تا اجازه بده
کلافه گفت
– باشه … برو اتاق 315 انتهای سالنه … فقط مثل قبلیه صدای های های گریه
سر نده
بی رمق اما با احساس تشکر کردمو سریع به سمت اتاق امیر رفتم
باورم نمیشد بلاخره امیر رو دیدم
کنار تختش نشستمو دست سردشو تو دستم گرفتم
اینجا همه چی سرد بود
حتی دست های همیشه داغ امیر
تحمل دیده چهر بی رنگ و رو امیر رو نداشتم
عادت نداشتم امیر رو اینجوری ببینم
موهای پریشونشو نوازش کردمو پیشونیشو بوسیدم .
کنار گوشش گفتم
– امیر … خیلی تنهام … گفتی نمیذاری هیچوقت دیگه تنهائی رو حس کنم .
سرمو رو بازوش گذاشتمو آروم اشک هام را افتاد . چشم هامو بستم تا اشکامو
کم کنم اما انگار بی فایده بود
زیر لب با بغض گفتم
– تو دنیا تنها دوست داشتنی من توئی امیر … دوستت دارم …
– ترنم …
شوکه سرمو بلند کردم . فکر کردم اشتباه شنیدم
اما چشم های نیمه باز امیر نشون میداد درست شنیدم
صدای امیر بود … امیر من بهوش اومده بود
با اشک از جا پریدمو با ذوق گفتم
– امیر … برگشتی …
لب های خشکیده اش به شکل لبخند کمرنگی شکل گرفتو چشم هاشو دوباره
بست
سریع از اتاق دوئیدم بیرون و پرستار رو صدا کردم
با عصبانیت اومد سمتمو گفت
– خانم چه خبره ؟
با ذوق گفتم
– بهوش اومد
ابروهاش بالا پریدو سریع تر از من سمت اتاق رفت
امیر چشم هاش بسته بود و بالای سرش دوباره صداش کردم که پرستار در
حالی که دستگاه هارو چک میکرد گفت
– حرکات دست و چشم غیر ارادیه دلیل بر بهوش اومدن…
ادامه جمله اش رو نگفت چون امیر چشم هاشو باز کردو دستشو آروم بلند کرد
اشک هام دیدمو تار کرده بود
فقط تو دلم خدارو شکر میکردم
احساس میکردم دوباره متولد شدم … دوباره فرصت زندگی کردن دارم
پرستار رفت تا به دکتر خبر بده و من خم شدمو پیشونی امیر رو بوسیدم
با انگشتاش به رمق دستمو که تو دستش بود نوازش کردو اسممو زیر لب گفت
یهو یاد اتفاقات افتادمو گفتم
– امیر کی باهات این کارو کرد ؟ سام ؟ آره ؟
با تکون سر گفت نه و چشمهاشو بست
نه ؟ کار سام نبود ؟
نمیخواستم امیر رو خسته کنم برای همین دیگه نپرسیدم کار کی بود . چند
لحظه بعد دکتر اومدو ازم خواست بیرون وایسم
بیرون اتاق تازه یادم به گیتی خانم و بقیه افتاد
به گیتی خانم مسیج دادم امیر چشم هاشو باز کرد
سریع زنگ زد اما نمیتونستم جواب بدمو رد تماس کردم .
دکتر از اتاق بیرن اومد و گفت
– خوداروشکر هوشیاریش برگشته . اما الان خوابه و بهتره بذارین بخوابه
– میتونم پیشش بمونم ؟ خواهش میکنم
دکتر سری تکون دادو رو به پرستار گفت
– به خانواده اش خبر بدین اما اجازه ملاقات ندین تا دوباره ویزیتش کنم
پرستار چشمی گفتو من برگشتم پیش امیر .
دستشو گرفتمو سرمو رو بازوش گذاشتم
منم خسته بودم … میتونستم حالا پیش امیر کمی بخوابم …
انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای پرستار که داشت شرح حال امیر رو میگفت سرمو بلند کردم
گردنم خشک شده بود و چشم هام تار بود . سرمو بلند کردم که دست امیر
آروم گونه ام رو نوازش کرد
با تعجب بهش نگاه کردم که بی رمق خندید
ماسک اکسیژن دیگه رو صورتش نبود
لبخند گنده ای بهش زدم که دکتر ازم خواست برم بیرون
بیرون اتاق ایستادم و منتظر بودم تا ویزیت امیر تموم شه که موبایلم زنگ
خورد .
فکر کردم گیتی خانمه
اما سام بود …
دلم لرزید
نمیدونستم بهتره جواب بدم یا نه
یاد جواب امیر افتادم که وقتی پرسیدم کار سامه گفت نه !
تماسو وصل کردمو گوشیو کنار گوشم بردم
آروم و طوری که کسی نخواد بهم تذکر بده گفتم
– الو
سام سریع گفت
– ترنم … امیر چطوره ؟ زنده است دیگه ؟
از سوالش جا خوردم و ناخداگاه گفتم
– چه فرقی برا تو میکنه ؟
– ترنم من کاریش نکردم . برا چی مامور هارو فرستادی دنبال من .
– اگه کاری نکردی پس مشکلت چیه که نگرانی
مکث کرد.
از صداش حس میکردم عصبانیه
کلافه گفت
– بگو حالش چطوره؟
گوشیو رو قطع کردم
تا دیروز زنگ میزد به تهدید و توهین
حالا زنگ زده از من سوال میپرسه ! انتظار جواب هم داره
به گوشی تو دستم نگاه کردم که دوباره زنگ خورد
به شماره سام رو صفحه پوزخند زدم
انقدر زنگ بزن تا جونت در بیاد
گوشیو سایلنت کردم و خواستم بذارم تو جیبم که دیدم بازپرس پرونده و یه
نگهبان دارن میان سمت من
حتما از بهوش اومدن امیر با خبر شده بودن
به من که رسیدن سلام کردیم و گفت
– خانم احمدیان آقای کهن چیزی گفتن با درد پرونده بخوره؟
– وقتی ازش پرسیدم کار کی بوده و آیا کلر سام بوده گفت نه اما دیگه هیچی
دیگه نگفت منم بیشتر نپرسیدم چون دکتر گفت باید استراحت کنه.
جمله آخرو تاکیدی گفتم
میترسیدم امیر رو خسته کنن
بازپرس سری تکون دادو گفت
– خودتون چی؟ تماس جدید نداشتین؟
همین لخظه گوشیم تو دستم ویبره خورد
به صفخه اش نگاه کردم
سام بود .
رو به بازپرس گفتم
– آقای نادریه ! چند دقیقه پیش هم زنگ زد حال امیر رو بپرسه من بهش
اطلاعات ندادم
انتظار نداشتم امد آقای رضایی گوشیو ازم گرفتو گفت
– بذارین من جواب میدم
گوشی رو دادم بهش . چون کار دیگه هم نمیشد بکنم .
اونم سریع تماس و وصل کردو گفت
– الو …
صدای نا محسوس سام از اون سمت شنیده میشد که گفت
– الو … ترنم …
– ترنم اینجاست … شما کارتون رو بگین .
– تو کی هستی؟
– من دائی امیر هستم
از اینکه بازپرس پرونده دروغ بگه شوکه شدم . اما از حرف سام بیشتر شوکه
شدم که گفت
– اگه دائی امیری بهتره بدونی اون دختر که پیشتونه نامزد من بوده . به من
خیانت کرده رفته با دوستم خوابیده .
من شوکه به آقای رضادی نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که اون آروم لب زد
ساکت باشم
لب هامو با حرص به هم فشار دادمو سام گفت
– حالا هم یه بلایی سر امیر آورده لابد بره سراغ یه نفر دیگه
– اما شما رو تو دوربین دیدن
اینوکه گفت سام قطع کرد
آقای رضائی گوشیو به سمت من گرفت و گفت
– حالا میفهمم وقتی نوشتین آدم دروغگو منظورتون چی بود
دهنم تلخ شده بودو به سختی گفتم
– من نامزدش نبودم هیچوقت
آقای رضائی سری تکون دادو گفت
– همسرتون خوشبختانه بهوش اومده دیگه جای نگرانی نیست . خودشون
میتونن بگن کی بهشون ضربه زده
با این حرفش برگشتم سمت اتاق و از پنجره شیشه ای به امیر نگاه کردم
وقتی دیدم تختو کمی بالا آوردن و در حال صحبت با دکتره قلبم گرم شد
نگاهش به نگاهم افتادو لبخند آرومی زد .
دلم میخواست پرواز کنم به طرفشو بغلش کنم. تو دلم هزار بار از خدا تشکر
کردم. مثل زندگی دوباره بود . مثل نفس کشیدن بعد خفگی . با صدای آقای
رضائی به خودم اومدم که گفت
– دختر دائی آقای کهن با شما خیلی مشکل دارن
برگشتم سمتش و گفتم
– اگه منظورتون بلور ، همون دختری که باهاش صحبت کردینه . بله .
به پیشونیم اشاره کردمو گفتم
– این آخرین بلائی بود که سرم آورد
چشم های آقای رضائی گرد شدو سری تکون داد و گفت
– بقیه اقوام ایشون چطور ؟
چشم های آقای رضائی گرد شدو سری تکون داد و گفت
– بقیه اقوام ایشون چطور ؟
مردد شدم . نمیدونستم چی بگم . کرشمه و دیبا بد نبودن !
اما ملک حسان هم دل خوشی از من نداشت . اما چی میشد بگم . با تردید گفتم
:
– کلا اومدن من به این خانواده با تنش همراه بود …
باز هم فقط سر تکون داد و چیزی نگفت . انگار تو ذهنش داشت چیزی رو
حل میکرد چون یهو گفت
– از اقوام آقای کهن کس دیگه ای هست که فکر کنین با آقای نادری در ازتباط
باشه
با تکون سر گفتم نه . چه کس دیگه ای میخواست مرتبط باشه ؟
فقط بلور بود که مخالف من بود و میتونست بره سمت سام . بقیه فکر کنم حتی
از حضور سام هم خبر نداشتن
اما بلور هم یکم مشکوک بود ارتباطش با سام . ناخداگاه گفتم
– از سام بعید نیست به هر کسی وصل بشه
آقای رضائی لبخند کمرنگی زدو گفت
– دقیقا حق با شماست… ما تو پرونده ها با افراد انتقام جو مثل آقای نادری زیاد
برخورد میکنیم و باید بگم دقیقا کاری میکنن که حدسش همیشه سخت یا غیر
ممکنه
ترس بدی تو دلم افتاد و گفتم
– به نظرتون خطری امیر رو تهدید میکنه
– بله … هم همسرتون … هم شما … هم مادر ایشون میتونن هدف بعدی باشن
. همه باید تحت نظر و هوشیار باشین
لرز بدی به تنم افتاد که دکتر اومد بیرون و رو به ما گفت
– باید استراحت کنه زیاد خسته اش نکنین
چشم آرومی گفتمو با سرباز و آقای رضائی وارد شدیم . به سمت امیر رفتم
دستشو تو دستم گرفتمو گفتم
– ایشون آقای رضائی بازپرس پرونده تو هستن . باید چندتا سوال بپرسن ازت
. اما هروقت خسته شدی بگو
امیر آروم لبخند زدو با صدای خسته و خشداری گفت
– خوبم …
رو کرد به بازپرسو آروم سلام کرد. آقای رضائی جواب سلامشو دادو رو به
من گفت
– ممکنه مار تنها بذارین
دوست داشتم داد بزنم بگم نه . اما چاره ای جز بیرون رفتن نداشتم .
دست امیر رو فشار ریزی دادمو با چشم هام بهش گفتم زود میام
به سمت در رفتم و به اجبار درو پشت سرم بستم .
اما نزدیک به در استادم تا بشنوم چی میگن .
رضائی با صدای نسبتا آرومی گفت

نوشته رمان ترنم پارت 49 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-49/feed/ 8
رمان ترنم پارت 48 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-48/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-48/#comments Fri, 26 Jun 2020 17:10:54 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2026   بلور شاکی گفت – چرا من برم؟ اون باید بره ! مگه دوغ میگم ؟ خودش گفت … – کافیه… با داد ملک حسان بلور ساکت شد ملک حسان به دیبا اشاره کردو اونم بلور رو همراه خودش کشیدو به سمت خروج رفتن بلور به نفرت به من نگاه کرد منم نگاهشو مثل خودش …

نوشته رمان ترنم پارت 48 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

بلور شاکی گفت
– چرا من برم؟ اون باید بره ! مگه دوغ میگم ؟ خودش گفت …
– کافیه…
با داد ملک حسان بلور ساکت شد
ملک حسان به دیبا اشاره کردو اونم بلور رو همراه خودش کشیدو به سمت
خروج رفتن
بلور به نفرت به من نگاه کرد
منم نگاهشو مثل خودش پس دادم و گفتم
– جلو در خونه که دوربین دارین . باید دوربینا چک بشه
ملک حسان کلافه نشستو گفت
– زنگ زدم کارگذار عمارت دوربینارو چک کنه
سریع گفتم
– آدم مطمئنی هست ؟ امیر همش میگفت سام یه نفوذی تو عمارت داره .
گیتی خانم نگران نگاهم کردو گفت
– منظورت چیه؟
اتفاقی که افتاده بود راجب عکس های من و امیر رو تعریف کردمو نشستم رو
صندلی . ملک حسان با اخم و تو سکوت خیره به من بود و نگاهش اذیتم
میکرد
گیتی خانم هم اومد کنارم نشستو گفت
– آخه مگه میشه یه نفر بخاطر یه کدورت انقدر بخواد وقو و انرژیشو بذاره برا
انتقام ؟
– آدم سالم نه اما آدم مشکل دار چرا …
گیتی خانم سری تکون دادو خواست چیزی بگه که یه نفر از اتاق عمل اومد
بیرون و گفت
– همراه امیر کهن شمائین؟

همه هم صدا گفتیم بله . پرستار نگاهش بین ما چرخید و رو به گیتی خانم گفت
– چاقو مستقیم به کلیه اش خورده … میشه چند روز با دستگاه نگهش داشت …
اما اگه توان مالی دارین … بهتره همین الان پیوند کلیه انجام بشه …
ناخداگاه پاهام شل شد و افتادم رو صندلی .
ملک حسان خیلی قاطع گفت
– من سوقچی هستم … سهام داره همین بیمارستان… امیر نوه دختری منه …
به دکتر بگین هر کاری لازمه ورای هزینه انجام بده
چشم های پرستار گرد شد
سریع چشمی گفتو رفت
صورتمو با دستم پوشوندم
چرا یهواینجوری شد
یعنی کار کی بود؟! سام ؟
ساعت دو شب بود و امیر هنوز تو اتاق عمل بود
ملک حسان رفته بود خونه و دائی بزرگ امیر اومده بود بیمارستان
من و گیتی خانم هم مونده بودیم
از بلور و دیبا خبری نداشتم
چشم هام دیگه داشت از خستگی میرفت و سرم از مرور اتفاقاتی که گذشت
درد گرفته بود
خیره به در اتاق عمل بودم که یهو باز شدوتخت رون رو هول دادن بیرون
هر سه سریع بلند شدیم
باورم نمیشد امیره … بی رنگ و رو … با کلی دستگاه که بهش وصل بود …
قلبم انگار تو سینه فشرده شده بود
هیچ دکتر یا کسی بیرون نیومده بود تا حال امیر رو بهمون بگه
یا اینکه عمل چطور پیش رفت
برای همین گیتی خانم نگران از پرستار همراه پرسیدعمل چطور بود
اونم گفت خوب بود و دکتر الان میاد باهاش صحبت کنین
گیتی خانم به من نگاه کردو گفت
– تو با امیربرو تا ما صحبت کنیم
سر تکون دادمو همراه پرستار و تخت رفتم
حس مرگ داشتم . دیدن امیر تو این حال منو یاد مادرم مینداخت
چقدر دردناکه دیدن عزیزت تو این حال
منتظر آسانسور ایستادیم . اشک هامو پاک کردمو به ترسم غلبه کردم و آروم
دست امیر رو گرفتم
پرستار نگاهی بهم کردو گفت
– شوهرته ؟
سری تکون دادمو لب هامو به هم فشار دادم تا بغضمو عقب بدم که پرستار
گفت
– امشبو تا صبح دووم بیاره دیگه خطر رفع شده
شوکه نگاهش کردم. این چه حرفی بود میزد .
نگاه منو که دید گفت
– البته دکترش باید نظر بده من همینطوری یه چیز گفتم
در آسانسور باز شدو خارج شدیم
میدونستم امکان نداره همینطوری یه حرفی زده باشه.
اما جرئت هم نداشتم چیز دیگه ای بپرسم
امیر رو بردن اتاق ریکاوری و من بیرون منتظر نشستم .
حتی نمیخواستم به نبود امیر تو زندگیم فکر کنم
آدما وقتی دارن کسی یا چیزی رو از دست میدن … بیشتر ارزششو میفهمن .
حس کردم قلبم داره تو سینه فشرده میشه سرمو تکیه دادم به دیوار و چشم
هامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت که گیتی خانم و دائی امیر هم اومدن. دائیش در حال
صحبت با تلفن بود
به گیتی خانم نگاه کردمو پرسیدم
– دکتر چی گفت ؟
– از عمل راضی بود … یه ضربه چاقو بهش خورده از شانسش به هر دو کلیه
اش آسیب زده . مشکل خون زیادیه که ازش رفته …
– یعنی چی؟
گیتی خانم کنارم نشستو گفت
– یعنی به بدنش شوک وارد شده … اما پسر من قویه … از پس همه چی
برمیاد
اینو گفتو با اخم به در اتاق ریکاوری خیره شد
میدونستم اخمش برا اینه که جلو اشکشو بگیره
اما من مثل اون قوی نبودم.
اشکام پایانی نداشتو سرمو دوباره به دیوار تکیه دادم
نفهمیدم کی خوابم برد
یه خواب که همه چی رو از لحظه اولین دیدارمون مرور کردم
لبخند امیر با چشم های مشکی و نافذش رو به روم حک شدو با صدای در
بخش ریکاوری از خواب پریدم
دائی امیر زود پرسید
– امیر کهن بهوش اومد؟
پرستار با تکون سر گفت نه و رد شد
به ساعت نگاه کردم ۶ صبح بود
چشم هامو دست کشیدم که یهو چندتا پرسنار با عجله به سمت ریکاوری رفتنو
چندتا دستگاه همراهشون بود.
نگران نگاهشون کردیم که دکتر امیر هم از راه رسیدو با عجله وارد ریکاوری
شد
قلبم تو سرم میزدو دهنم از خشکی تلخ شده بود
آروم بلند شدمو به سمت در رفتم
از قاب کوچیک بالای در چیز زیادی پیدا نبود
همین لحظه در تو روم باز شد و پرستار با عجله بیرون اومد
با نگرانی ناخداگاه گفتم
– امیر کهن چیزیش شده؟
پرستار در حالی که دور میشد گفت
– اسمش نمیدونم چیه . اونی که پیوند کلیه داشته رو دارن احیا میکنن…

با این حرف انگار آب یخ ریختن رو سرم

به گیتی خانم نگاه کردم که اونم رنگ به روش نبود
احیا !
دارن احیا میکنن …
آخرین باری که این جمله رو شنیدم … با یه تسلیت میگم نتونستیم مادرمو از
دست دادم
اینبار دیگه توانشو نداشتم
نشستم رو زمینو گوشامو گرفتم
دیگه نه صدای بوق دستگاه هارو میخواستم بشنوم .نه صدای پاهایی که با
عجله در حرکت بود .
دلم میخواست بخوابم
بخوابم و بیدار شم و هیچکدوم از این اتفاق ها نیفتاده باشه
تو سرم صدای یه زنگ ممتد پیچیدو چشم هام سیاه شد.
با شیرینی و خنکی که به لبم خورد چشم هامو به زور باز کردم
مهتابی بزرگ رو سقف نشون میداد تو همون راهرو لعنتی هستیم.
هیچی خواب نبود …
این زندگی لعنتی هیچوقت جاهای سختش خواب نبود
پلک زدمو اشکم ریخت
گیتی خانم آروم گفت
– خوبی عزیزم
– امیر …
صدام گرفته بودو به زور اینو گفتم
هر دو ساکت شدن و هیچکدوم جوابمو ندادن
به چشم های سرخ گیتی خانم و دائی امیر نگاه کردم
اشکام سرازیر شدکه گیتی خانم گفت
– هنوز دارن تلاش میکنن. بهتر دعا کنیم
با این حرف صاف نشست رو صندلی و چشم هاشو بست
دعا؟
چشم هامو بستم
من دعا نمیکنم خدایا
من ازت امیر رو میخوام
نباید ازم بگیریش…
هر سختی قراره تو زندگیم بیاد تحمل میکنم
اما کنار امیر
ازم نگیرش … مادرمو گرفتی … نباید امیرو بگیری … ازت میخوامش …
خوبش کن… برش گردون …
نمیدونم چقدر تو این حال گذشت که بلاخره در اتاق ریکاوری باز شد
دکتر اومد بیرون و قبل اینکه ما بپرسیم گفت
– متاسفانه شرایط خوبی نداره. هوشیاریش خیلی پائینه …
اصلا نمیتونستم باور کنم دکتر داره راجب امیر این حرف هارو میزنه
همش حس میکردم خوابه
توهمه ! خیاله !
نه کابوسه … یه کابوس سیاه .
دائی امیر گفت
– کاری میشه کرد ؟ امکاناتی ، دستگاهی ، چیزی از ما بر میاد فراهم کنیم
دکتر با تکون سر گفت نه و برگشت داخل
امیر رو با تخت به بخش مراقبت های ویژه بردن
دیدنش رو تخت بیمارستان، بی رنگو رو با اونهمه دستگاه که بهش وصل شد
بود دردناک ترین لحظه عمرم بد
دردناک و غم انگیز .
اشکم بند نمی اومد
نمیشد پشت در اتاق امیر بمونیم و برگشتیم تو سالن انتظار
ملک حسان و چند نفر دیگه از مرد های خانواده امیر اومدن
ملک حسان به من و گیتی خانم نگاه کردو گفت
– بریم خونه استراحت کنیم
هر دو هم زمان گفتیم نه .
ملک حسان اخمی کرد و گفت
– برین خونه … اینجا کاری ازتون بر نمیاد جز اینکه ضعف کنین و خودتونم
باید بستری کنیم
گیتی خانم اخمی کردو گفت
– خوبم … ترنم هم خوبه … ما اینجا بهتریم … میریم یه نوشیدنی گرم بخوریم
با این حرف دست منو گرفتو به سمت تریا رفتیم
با خستگی گفت
– همیشه میخواد حرف خودش باشه … با همین اخلاقش پسرمو ازم گرفت
اشکشو پاک کردو پشت اولین میز خالی نشست
نفس خسته ای گرفتو کیف پولشو به سمت من گرفت و گفت
– میشه تو سفارش بدی .
کیفی همراهم نداشتم برای همین کیف مامان امیر رو ازش گرفتم. میل هم
نداشتم اما بخاطر اون به سمت فروشنده رفتمو دوتا چای و کیک سفارش دادم .
وقتی خواستم پولو حساب کنم چشمم به عکس امیر و مادرش افتاد
یه پسر کوچولو با یه لبخند مردونه .
بغض دوباره تو گلوم نشست . زندگی مسلما برای امیر هم سخت بود . مثل
من.
ما دوتا تو تنهائی و حسرت محبت بزرگ شدیم
اما مادر اون کاری کرد که امیر قوی و خودساخته بشه
بابای من کاری کرد که من ترسو منزوی بشم.
یه تو سری خور احمق که اگه اینجوری نبودم شاید هیچوقت سام این جرئتو
نداشت باهام این کار هارو بکنه !
با صدای فروشنده به خدم اومدم و سینی شای و کیک رو برداشتم
وقتی برگشتم دیدم یه مرد بالای سر گیتی خانمه و داره باهاش صحبت میکنه
دلم ریخت

وقتی برگشتم دیدم یه مرد بالای سر گیتی خانمه و داره باهاش صحبت میکنه
دلم ریخت
اما دقیق که شدم متوجه شدم باید پلیس باشه
میدونستم باید با من هم صحبت کنن چون من اولین کسی بودم که امیر رو پیدا
کردم
به سمتشون رفتمو سینی رو رو میز گذاشتم
سلام کردم و نشستم
اون مرد رو کرد به منو گفت
– سلام . خانم احمدیان شمائین ؟
بله آرومی گفتم که خودشو معرفی کردو گفت
– رضائی هستم . مسئول پرونده . میتونین شرح واقعه رو برام بگین
چشمی گفتمو هرچی دیدمو براش توضیح دادم .
تشکر کرد و گفت
– شما دوستای آقای کهن رو میشناسین
– یه عده رو تا حدودی …
– پدربزرگتون گفتن پسری که با همسرتون در حال صحبت بود خواستگار قبلی
شما بوده . درسته ؟
– بله متاسفانه اما جدا از خواستگاری از من ، سام و امیر با هم شریک بودن
که مدتی بود شراکتشون بهم خورده بود . امیر خیلی وقته علیه سام شکایت
رسمی به سفارت مراکس ارسال کرده .
با این حرفم گیتی خانم با تعجب نگاهم کردو رضایی شروع به یادداشت کرد و
گفت
– سام نادری شما رو هم تهدید کرده ؟
– بله …
سکوت شد بینمون و گیتی خانم آروم گفت
– چرا زودتر اینارو بهمون نگفتین ؟
چیزی برای گفتن نداشتم . سرمو پائین انداختمو تکونی دادم که آقای رضایی
گفت
– میتونین تو این برگه از ابتدا تا امروز رو یادداشت کنین ؟
برگه و خودکار رو ازش گرفتمو به صفحه سفید کاغذ نگاه کردم . چی باید
مینوشتم ؟
از اول ؟!
همه اتفاقات تو سرم مرور شد …
با صدای گیتی خانم از افکارم بیرون اومدم که گفت
– دوربین های خونه رو چک کردین ؟
– بله … اما چیزی داخل دوربین ثبت نشده چون از محدوده دید خارج شدن
– با شام خارج شده ؟
سری تکون دادو گفت
– بله … با آقای نادری از محدود دید دوربین خارج شده . برای همین به عنوان
مضنون احتمالی دنبال ایشون هستیم
– هنوز نگرفتینش ؟
– خونه نبوده . محل کارش هم سر زدیم نبود . جائی میشناسین ممکنه باشه ؟
– نمیدونم … دوستاش و خودش ویلا هم داشتن … امروز … امروز دادگاه
داشتن با امیر
با این حرفم گیتی خانم سریع گفت
– آره امروز صبح قرار دادگاه داشتن …
با این حرفم گیتی خانم سریع گفت
– آره امروز صبح قرار دادگاه داشتن …
آقای رضائی سری تکون دادو به برگه من اشاره کردو گفت
– لطفا تکمیلش کردین بدین به همکارم که اونجاست … اگه رمز گوشی
همسرتونو میدونین بگین که از روی شماره ها دوستاش رو پیدا کنیم
– نمیدونم … رمز گوشیش رو بلند نیستم
آقای رضائی سری تکون دادو رفت
گیتی خانم لبی از چایش خوردو گفت
– کاش زودتر بهمون میگفتین … کاش بیشتر احتیاط میکردیم
حرفی برای گفتن نداشتم .
همش تقصیر من بود …
اگه من وارد زندگی امیر نمیشدم …
این اتفاقات نمی افتاد
یاد حرف امیر افتادم … تو باغ …
قلبم با یادآوریش درد گرفت …
عشق چرا انقدر دردناکه
دوست داشتن چرا انقدر سخته…
خدایا من امیر رو ازت میخوام …
** *
نزدیک ظهر بود و هنوز هیچ تغییری تو وضعیت امیر ایجاد نشده بود
پدر بزرگش در تلاش بود امیر رو به بیمارستان قوی تری منتقل کنه
اما بخاطر شرایطش نمیذاشتن جا به جا شه .
برگه مورد نظرو با تمام اتفاقاتی که قابل بیان بود پر کردمو تحویل دادم
واقعا خسته و گیج بودیم
گیتی خانم اینبار رضایت داد بریم خونه
هرچند من هنوز راضی نبودم بریم
اما چاره ای نداشتم و از پا داشتم در می اومدم
دائی کوچیک امیر قرار شد مارو ببره .
تو ماشین تا عمارت خوابیدم و وقتی رسیدیم بیدار شدم
تمام مدت خواب امیر رو میدیدم . دائی امیر مارو پیاده کردو رفت
با گیتی خانم به سمت ساختمون عمارت رفتیم که گفت
– بلور اینجاست … باهاش دمخور نشو … رو اعصاب منم هست … اما بچه
است …
با عصبانیت گفتم
– امیر حدس میزد بلور داره آمار مارو به سام میده … اگه درست گفته باشه
باید بلور هم بازجوئی بشه
با این حرفم گیتی خانم ایستاد و نگاهم کرد
ترسیدم از این حرفم
نکنه بهش برخورده باشه . خواستم حرفمو جمع کنم که گفت
– چرا به بازپرس نگفتی ترنم ؟
– ام … اصلا تو ذهنم نبود .
کلافه سری تکون دادو گفت
– تو برو داخل … من میام …
با این حرف به سمت آلاچیق ها رفتو موبایلشو بیرون آورد
خسته و تنها به سم عمارت رفتم
اینجا با امیر برام ترسناک بود… چه برسه الان که بدون امیر هستم …
بدون امیر … قلبم یخ شد …
دستمو رو قلبم گذاشتمو خودمو به زور به سمت در ورودی هول دادم .
وارد عمارت شدم. همه جا سوت و کور بود .
به سمت پله ها رفتم که گلی خانم منو دیدو گفت
– سلام خانم … آقا زنگ زدن گفتن دارین میاین براتون غذا درست کردم میاین
مطبخ یا بیارم اتاق؟
– اگه بیاری اتاق ممنون میشم
– چشم … گیتی خانم هم اومدن ؟
– بله تو حیاط هستن میان داخل
گلی مرسی گفتو رفت . منم از پله ها رفتم بالا . سرمو بلند کردمو تو پاگرد
طبقه اول بلور رو دیدم که ایستاده
با چشم های ورم کرده از گریه و عصبانی
نگاهم کردو با حرص گفت
– راحت شدی؟ همینو میخواستی؟
نگاهمو ازش گرفتمو ادامه پله ها رو رفتم بالا . سخت بود دمخورش نشم
اما واقعا نمیخواستم با یه بچه دهن به دهن بشم
بلور اما ساکت نموندو گفت
– امیر مرده برا خودت اومدی خونه بخوابی؟
دیگه نتونستم ساکت بمونم
برگشتم سمتشو با عصبانیت گفتم
– زبونتو گاز بگیر … خودت بمیری … امیر به کوری چشم تو خیلی زود
خوب میشه میاد خونه
بلور شوکه به من نگاه کرد انگار انتظار جواب منو نداشت
منتظر نموندم از شوک بیاد بیرونو به سمت اتاقم رفتم
در اتاقمو محکم کوبیدمو رو تخت دراز کشیدم
دختره احمق … فقط اگه کار اون بوده باشه با دستای خودم میکشمش .
هنوز نفس نگرفته بودم که موبایلم زنگ خورد
از جا پریدمو به سمت گوشیم رفتم .
با دیدن شماره سام بد جا خوردم اما سریع جواب دادمو گفتم
– الو …
– به اون شوهر ترسوت بگو دادگاه نیومدنش باعث بردش نمیشه … من
بدبختش میکنم … بیخود هم مامور نفرسته خونه بابام …
از حرفش جا خوردم … چی داشت میگفت …
با عصبانیت گفتم
– اگه امیر چیزیش شه من تورو زنده نمیذارم سام … شک نکن
– تو ؟ توئی که نمیتونی تنهائی دماغتو بالا بکشی منو تهدید میکنی ؟
کثبف بود
سام یه موجود کثیف بود که مثل انگل به جون زندگیم افتاده بود
با داد گفتم
– اگه جرئت داری خودتو نشون بده بعد حرف بزن
– خودمو نشون بدم ؟ فعلا این شمائین که مخفی شدین… من جلو دادگاهم .
دیگه واقعا هنگ کردم .
آروم و با تردید گفتم
– دادگاه ؟ امیر رو با چاقو زدی بعد رفتی دادگاه
با این حرفم سام تقریبا داد زد
– چی ؟ امیر رو چکار کردم ؟
– خودتو نزن به ندونستن … فیلمتن تو دوربین هست … تو دیشب جلو در به
امیر چاقو زدی … اون الان بیمارستانه … پلیسا دنبالتن

نوشته رمان ترنم پارت 48 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-48/feed/ 15
رمان ترنم پارت 47 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-47/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-47/#comments Thu, 25 Jun 2020 18:55:47 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2023   دوست داستن هیچ قانونی نداره امیر. خود تو… میتونی بگی اول ترنمو شناختی بعد عاشقش شدی؟ یا وقتی دیدی بهش حس دارزیرفتی دنبال شناختش؟ با حرف مامان ساکت شدم من از همون نگاه اول که سام گفت نامزدشه … جذبش شدم از تو آینه با ترنم نگاه کردم زیر لب گفتم – خیلی فرق …

نوشته رمان ترنم پارت 47 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

دوست داستن هیچ قانونی نداره امیر. خود تو… میتونی بگی اول ترنمو
شناختی بعد عاشقش شدی؟ یا وقتی دیدی بهش حس دارزیرفتی دنبال شناختش؟
با حرف مامان ساکت شدم
من از همون نگاه اول که سام گفت نامزدشه … جذبش شدم
از تو آینه با ترنم نگاه کردم
زیر لب گفتم
– خیلی فرق داره مامان. مقایسه نکن … من حس میکنم اینا همه فیلم های
بلوره. برای ضربه زدن به من . شما در جریان همه چی نیستین
نگاه متعجب مامان باعث شد اتفاقات سر عکس بچگی من و ترنم براش تعریف
کنم …
ترنم :
خواب و بیدار بودم که شنیدم مامان امیر چی گفت
بدور دوستت داره!!!!
دلم میخواست بالا بیارم
اما سعی کردم آروم باشم تا بیشتر بشنوم
اصلا فکرشم نمیکردم رفتار بلور بخواد به این دلیل باشه
یعنی چی؟ اون انقدر با تنفر و آزار رفتار میکنه اونوقت عاشق امیره
از فکر بهش هم حالم بد شد
جدا از اونکه بدور در نظرم فقط یا بچه است … فکر به اینکه به امیر حس
داره حالمو بدتر میکرد.
تو افکارم بودم که یهو مامان امیر گفت
– اگه با بلور عقد میکردی یعنی سام این کار هارو نمیکرد ؟
به زور چشم هامو باز نکردم و حالت صورتمو طبیعی نگه داشتم .
میدونستم امیر از تو آینه منو جک میکنه
اما این حرف واقعا شوکه ام کرده بود که امیر گفت
– این چه حرفیه میزنی مامان… اصلا نمیخوام راجبش حرف بزنم. نمیدونم
کدوم ابلهی این بکرو تو سر ملک حسان انداخت. سام با من لج کرده سر خیلی
مسائلی که ربطی نه به ترنم داره نه بلور… اگه هم رابطه ای بین سام و بلور
باشه شک نکن فقط برا سو استفاده از بلوره.
حالم خوب نبود. دلم میپیچید
ملک حسان میخواست بلور و امیر عقد کنن؟!
چرا امیر زودتر بهم نگفت
حداقل قبل اومدن به عمرات
پس لجبازی بلور برا این بود
اونوقت من چی فکر میکردم
حس حماقت داشتم و تهوع . همه صحنه ها تو سرم مرور شد . حالا همه چی
رنگ و معنی دیگه گرفت. اون روز خونه امیر .اون روز تو خرید. روز
عقد… حتی امروز صبح تو اتاقمون .
حالم دیگه دست خودم نبود . سرمو بلند کردمو به امیر گفتم
– نگه دار امیر دارم بالا میارم …
امیر :::::::
چند برگ دستمال کاغذی به ترنم دادم تا دهنشو پاک کنه .
دستشو به تنه درخت زده بود و سخت ایستاده بود.
مامان عقب تر بود و ترنم با صورت بیرنگ و رو برگشت سمت منو گفت
– چرا راجب بلور بهم نگفته بودی ؟
جا توردم از این حرفش. نباید تو ماشین راجبش حرف میزدیم .
کلافه دست بردم تو موهامو گفتم
– بریم خونه راجبش حرف بزنیم
– من تو اون عمارت پامو نمیذارم دیگه
صدای مامان از پشت سرم اومد که گفت
– ترنم جان … بخاطر من … لطفا بیاین خونه صحبت کنین…
ترنم با عصبانیت لر هاشو به هم فشار دادو از درخت ندا شد
خواستم کمکش کنم اما اخم کرد و خودشو کنار کشید
با این وجود درو براش باز کردم و کمک کردم بشینه
نمیدونم چرا این زندگی داشت تبدیل به تراژدی میشد.
نشستم پشت فرنون و تا خونه همه ساکت بودیم.
وقتی رسیدیم و پارک کردم ترنم زودتر از من پیاده شد و به سمت عمارت
رفت
مامان سریع گفت
– تقصیر من بود راجب بلور حرف زدم
قبل ایگکه من چیزی بگم اونم پیاده شدو به سمت ترنم رفت
بازوشو گرفت و کمکش کرد تا با هم برن.
خیره به دور شدن هر دو نگاه کردم
دوتا زن مهم زندگی من … از دست من در عذاب بودن
ملک حسانو تو قاب در دیدمو پیاده شدم
پا تند کردمو به بقیه رسیدم
ملک حسان نگاهی به ترنم انداخت و گفت
– خوبی ؟
ترنم با تکون سر آره ای گفتو وارد شد
مامان گفت
– ما میریم بالا . امیر به آشپز بگو برا ترنم ماهیچه بپزه
باشه ای گفتمو منتظر شدم تا برن.رو کردم به ملک حسان که هنوز در حال
نگاه کردن مامان اینا بود و گفتم
– رفته؟
– منتظره دیبا بیاد تا بره
سری تکون دادمو رفتم سمت آشپزخونه که بلور جلو راهم سبز شد

اخم هام که تو هم بود غلیظ تر شدو قبل اینکه من چیزی بگم بلور گفت
– امیر … به خدا از قصد نبود …
– دقیقا چی از قصد نبود بلور ؟
لبشو گاز گرفتو نگاهشو به زمین دوخت که گفتم
– این کارت از قصد نباشه ! سرک کشیدنت تو کمد ما چی ؟ اونم از قصد نبود
؟
متعجب نگاهم کردو گفت
– من اومدم دنباله پارچه فقط
– تو کمد ما ؟
– خب… خب … نبود رو تخت …
پوزخندی زدمو گفتم
– دستت رو شده بلور … یادته بهت گفتم کاری نکن که منفور تر بشی ! بهت
تبریک میگم … شدی حسابی … حالا برو کنار… ظرفیتم برای دیدنت امروز
تموم شده
اخم کرد اما چشم هاش هم پر اشک شد
برام مهم نبود چون از دستش کلافه بودم
از کنارش رد شدمو وارد آشپزخونه شدم .
من میخواستم از فردا ترنم اینجا تنها بذارم
مسلما با وجود بلور و این حرکت ها جای ترنم اینجا امن نبود همون بهتره که
بره و دیبا جاش بیاد
ترنم ::::::::

دراز کشیدم رو تختو سرمو تو بالشت فرو بردم
چقدر خسته و کلافه بودم . تمام بدنم بی حس و حال بود
گیتی خانم کنارم نشست و گفت
– پاهاتو بلند کن زیر پات بالشت بذارم .
تشکر کردمو پامو بلند کردم
دیگه خجالت نمیکشیدم از اینکه چیزی ازش بخوام
چون انقدر خسته و بی رمق بودم که مغزم به خجالت نمیکشید
برای همین گفتم
– میشه بهم یه نوشیدنی شیرین بدین
سری تکون دادو از یخچال کنج اتاق یه آب میوه برام آورد
من اصلا توی یخچالو چک نکرده بودمو فکر نمیکردم پر باشه . گیتی خانم
آبمیوه رو داد دستمو گفت
راجب عقد امیر و بلور قضیه اونجوری نیست که فکر میکنی .
چشم هامو بستمو فشار دادم
این بحثی نبود که بخوام با مادر امیر داشته باشم. اما اون ادامه داد
– روزی که امیر اومد راجب ازدواج شما صحبت کنه پدر بزرگش بهش این
پیشنهادو داد … یعنی حتی قبل از مطرح شدن رد شد .
نفس عمیقی کشیدمو گفتم
– حرف من فقط اینه … چرا بهم نگفت …
– چون میترسه …
برگشتم سمت گیتی خانم
– از چی میترسه ؟
اما همین لحظه در اتاق باز شدو امیر اومد تو
نگاهی به ما انداختو گفت
– مزاحمم؟
گیتی خانم سریع بلند شدو گفت
– نه عزیز دلم … من میرم حالا که تو هستی … کاری داشتین خبرم کنین
لبخندی به من زدو از اتاق رفت بیرون
امیر با ابروهای بالا پریده به من نگاه کردو گفت
– چیزی شده ؟
با تکون سر گفتم نه و نگاهمو ازش گرفتم
یکم از آبمیوه ام خوردم که امیر اومد کنارم نشستو گفت
– تاریخ پریودت کیه ؟

– خب پس عقب نیفتاده
نگاهش کردمو گفتم
– نه … نترس
سریع اخم هاش تو هم رفتو گفت
– چرا باید بترسم ؟ اتفاقا اگه حامله باشی من خوشحال هم میشم
حالا من بودم که اول متعجب و بعد عصبانی شدم .
– خوشحال ؟ اونم از حاملگی ناخواسته ؟
با تاسف سری برام تکون دادو گفت
– ترنم اگه میخوای بیخود با من دعوا کنی بگو … مسائلو نپیچون … مسلما
بچه دار شدن نیاز به برنامه ریزی داره . اگه از نظر من نداشت هر بار از کا
ند وم استفاده نمیکردم اما وقتی تو میگی نترس ! دارم در جوابت میگم من از
بچه دار شدن نمیترسم .
دقیقا زده بود تو هدف
از دستش ناراحت بودمو دوست داشتم یه جور سرش حرصمو خالی کنم .
اما اون خوب فهمیده بود و تو دام نیفتاده بود
دوباره نگاهمو ازش گرفتمو گفتم
– من نمیخوام بیخود با تو دعوا کنم . من خیلی با خود از تو ناراحتم
پشت کردم بهشو دراز کشیدم
خیلی پر رو پشتم دراز کشیدو دستشو گذاشت رو کمرم و گفت
– بخاطر قضیه بلور؟
– اون و خیلی چیز های دیگه … تا کی میخوای نصف اتفاقاتو از من مخفی
کنی ؟
اینو گفتمو دستشو از رو کمرم برداشتمو گذاشتم رو تن خودش
اما سریع برگشت سر جاش و گفت
– تا وقتی تو یاد بگیری انقدر احساسی با اتفاقات برخورد نکنی
چرخیدم سمتش اما انقدر فاصلمون کم بود که مماس شدم با تش
اونم از خدا خواسته بغلم کردو گفت
– فکر نمیکردم انقدر زود آشتی کنی بیای بغلم
سعی کردم بین خودمون فضا ایجاد کنمو گفتم
– پر رو نشو . تو چسبیدی بهم
خندیدو بازوهاش دورم قفل شدو گفت
– مه هنوز نچسبیدم بذار بهت چسبیدن رو نشون بدم
با این حرفشمنو تو بغلش فشار دادو عملا له شدم
دیگه نتونستم نخندم
چون داشت هم زمان کمرمم قلقلک میداد
با خنده گفتم
– امیر … نکن … دارم جدی حرف میزنم
چونه ام رو بوسیدو گفت
– کاری نمیکنم که تو حرفتو بزن
خدای من . این آدم دنیای سوپرایز بود . باورم نمیشد این روی امیر واقعی
باشه . از بس که همیشه اون روی مغرور و خود رایش رو میدیدم
بلاخره با تقلا من یکم فضا بینمون ایجتد شدو به صورتش نگاه کردم
دست از تقلا برداشتمو به چشم هاش نگاه کردم
لعنتی… باید اعتراف میکردم … اخلاق امیر هر جوری بود !
رابطمون تو هر سطحی بود !
دلم هرچقدر ازش پر بود !
این نگاهش … این چشم های نافذ که انگار وجودمو با یه نگاه گرم میکرد …
سر تا پامو پر از عشق میکرد …
نفس عمیقی بیرون دادمو نرم لبشو بوسیدم
دستاش دورم شل شدو بوسه رو عمیق تر کرد
اما سریع سرمو عقب کشیدمو گفتم
– امیر … اگه میخوای من احساسی تصمیم نگیرم … لطفا تو تصمیم گیری بهم
کمک کن… نه با مخفی کاری ضعیف ترم کنی …
رنگ ناراحتی تو نگاهش گرفت
آروم سری تکون دادو گفت
– باشه … سعی میکنم …
اینو گفتو نشست رو تخت .
کلافه نفس عمیقی کشیدو گفت
– روزی که اومدم راجب تو به ملک حسان گفتم … بهم راجب بلور گفت …
اما فقط در حد حرف که قبلش من گفته بودم تورو میخوام … اما درواقع برای
همین برام خط و نشون رسومات مراکشی رو کشید
– میخوای بگی اگه قضیه بلور نبود شاید انقدر به ما سخت نمیگرفت ؟
امیر شونه ای بالا انداختو گفت
– نمیدونم … فقط میدونی برام چی سواله ؟
خواستم بپرسم چی که صدای گوشی امیر بلند شد. گوشیو از کنار تخت
برداشتو گفت
– اه … سامه …

اصلا اسم سام م اومد دلم آشوب میشد
امیر رد تماس کردو گوشیشو سایلنت کرد
نشستم رو تختو گفتم
– چرا جواب ندادی ؟
– میدم … میخوام صداشو ضبط کنم .
اینو گفتو تو گوشیش مشغول شد که سام دوباره زنگ زد
اینبار امیر بلند شد در حالی که به سمت در میرفت جواب داد
از اتاق رفت بیرونو من صداشو که دور میشد شنیدم …
همین الان گفت سعی میکنه دیگه چیزی رو مخفی نکنه
اونوقت باز رفت بیرون اتاق صحبت کنه
پوفی کردمو دراز کشیدم
حس بدی داشتم که همه میدونستن سام سر من با امیر لج کرده …
رو تخت جا به جا شدمو چشم هامو بستم
کاش زمان برمیگشت عقب… کاش هیچوقت با سام بیرون نمیرفتم …
اونوقت هیچوقت امیر رو نمیدیدم …
هم … کاش زمان برمیگشت عقب و امیر رو جای سام اول میدیدم …
با این افکار خوابم برد
با صدای در از جام پریدم
نور غروب تو اتاق افتاده بود و ساعت نشون میداد بیش از سه ساعته خوابیدم
پتو روی تنم نشون میداد امیر اومده اما حالا تو اتاق نبود
دوباره به در زدنو خدمتکار گفت
– خانم … براتون سوپ آوردم
– بیاین تو
اینو گفتمو صاف رو تخت نشستم .
درو باز کردو بدون نگاه کردن به من سوپو گذاشت رو پا تختی و رفت بیرون
نمیدونستم این همون نارون بود که امیر گفت یا نه . اما صداش برام آشنا بود .
خیلی گرسنه ام بود و خواستم شروع کنم که دوباره در زدن
صدای آشنا دیبا از پشت در اومد که گفت
– ترنم… بیداری
– آره… بیا تو
در باز شدو دیبا با دیدن من ابروهاش بالا رفتو شوکه گفت
– سلام … چت شده ؟ وای … کار بلوره ؟
دستش به پیشونیم کشیدمو گفتم
– آره … کادو عقدمونه بهم داده
خندیدو اومد کنارم نشست که گفتم
– تو اومدی جای بلور ؟
– آره تقریبا …. راستش بلور نرفته
قیافه ام تو هم رفتو گفتم
– چرا ؟
– آخه تا آخر هفته اگه اینجا نمونه و بره خونه باباش میفهمه چیزی شده و
دردسر میشه براش
چشم چرخوندمو گفتم
– حقشه …
دیبا آروم خندیدو گفت
– تو هم کم خبیث نیستی ها
آروم خندیدمو گفتم
– تو هم پیشونیت پاره میشد مثل من میشدی
خندیدو سری تکون دادو گفت
– آره … بهت حق میدم … اما عمه گفت بخیه نخورده نه ؟
ششروع کردم به خوردن سوپمو سر تکون دادم که دیبا گفت
– بلور فعلا اجازه نداره از اتاقش بیاد بیرون … اما گناه داره ترنم… بچه است

خوشم نیومد از این حرف دیبا . من که نخواسته بودم تو اتاقش زندونی بشه …
مقصر رفتارشه . اما چیزی نگفتم . نمیخواستم دیبا هم علیه من جبهه بگیره .
فقط سری به نشونه هم دردی تکون دادم که دیبا گفت
– قضیه دوست پسرت چیه ؟
قضیه دوست پسرم ؟
چنان از این حرفش شوکه شدم که لقمه تو گلوم پرید
به سرفه افتادم و دیبا آروم به پشتم زد .
حالم که جا اومد گفتم
– منظورت چیه ؟
دیبا نگران گفت
– هیچی .. ولش کن … فکر کنم بازم بلور خواسته اذیت کنه بهم آمار اشتباه
داده
اخم کردمو گفتم
– بگو چی گفته
– هیچی مهم نیست دختر. سوپتو بخور
دستشو گرفتمو گفتم
– میشه بدونم چی گفته؟ نگی میرم از خودش میپرسم
دیبا با تردید گفت
– باشه بابا … میگم … گفت دوست پسر قبلیت اومده دنبالت .
– چی؟
صدام خیلی شوکه و بلند بود
دیبا ابروهاش بالا پریدو گفت
– چرت گفته … ولش کن …
حسابی عصبانی بودم . این دختر آروم بگیر نیست. حالا میخواد پشت سرم
چرت و پرت بگه . با حرص گفتم
– واقعا این چه چرندیه در آورده ؟من دوست پسر نداشتم قبل امیر
بلور با تردید سری تکون دادو گفت
– چمیدونم… راستش من اومدم امیر با یه پسری جلو در بود …
– خب؟
– اومدم تو بلور گفت دویت پسر قبلیه توئه
شوکه گفتم
– موهاش جو گندمی و چشم هاش یکم روشن بود؟
دیبا سری تکون داد.
سام اومده بود اینجا !
نگاهمو از دیبا گرفتمو خیره به گنج اتاق گفتم
– اون سام بود .شریک امیر .حواستگار قبلی من! نه دوست پسر من
– اوه … از دست بلور …
دیبا اینو گفتو آروم خندید
هرچند من چیز خنده داری تو این حرفش نمیدیدمو گفت
– بلوره دیگه . عاشق قضیه های عشق و عاشقیه .
با این حرف بلند شد
نگاهش کردمو گفتم
– امیر کجاست الان؟
– نمیدونم … من دیگه ندیدمش
نگرانی تو دلم پیچید
سری تکون دادمو دیبا گفت
– من میرم فعلا . کاری داشتی بهم مسیج بده .
تشکری کردمو دیبا رفت بیرون .
سریع شماره امیر رو گرفتم
اما هرچی زنگ خورد جواب نداد.
یه بار … دوبار… سه بار …
بدنم از نگرانی سرد شد
این پسر کجاست!
دیگه نتونستم ادامه غذامو بخورم و بلند شدم.
باید میرفتم طبقه پائین
لباسمو چک کردمو وقتی دیدم همه چی مرتبه از اتاق زدم بیرون
سرم هنوز گیج بود
اما تنها چیزی که الان حالمو بهتر میکرد امیر بود
از پله ها پائین رسیدم و به سمت سالن اصلی رفتم
کل عمارت به طرز عجیبی ساکت بود
به سالن که رسیدم با دیدن گبتی خانم و ملک حسان ایستادم. هر دو برگشتن
سمت من که سلام کوتاهی کردمو گفتم
– امیر کجاست؟
– نمیدونم عزیزم من فکر کردم پیش توئه
گیتی خانم لینو گفت و در جوابش گفتم
– از بعد از ظهر نیست. با موبلیلش زنگ میزنم هم جواب نمیده
ملک حسان اخمی بین ابروهاش انداختو گفت
– رفت جلو در ودودی عمارت …. من ندیدم بیاد تو …
یه حس بدی کل وجودمو گرفت و ناخداگاه از در زدم بیرون .
کل مسیر حیاط بزرگ عمارتو نفهمیدم چطور طی کردم
از دور در بزرگ عمارتو دیدم که بسته بود و کسی دورش نبود.
اما نگرانی درونم هر لحظه بیشتر میشد.
نمیدونستم چکار کنم
رسیدم به در و به سختی بازش کردم
جاده ساکت و خلوت پشت در نا امیدم کرد
خواستم درو ببندم و برگردم داخل که چشمم به یه چیز سیاه رو زمین نزدیک
دیوار عمارت افتاد
آروم و با تردید به سمتش رفتم که یهو خشک شدم
اون موبایل امیر بود …
دوئیدم سمتش که اینبار کل وجودم خشک شد
امیر خونی پائین تر بین بوته های علف هرز کنار جاده افتاده بود ….
شوکه به صحنه خیره ایستادم.
صدای جیغ گیتی خانم از پشت سرم اومد و دوئید بالای سر امیر
به من نگاه کردو گفت
– زنگ بزن آمبولانس ترنم
اما بدنم سر شده بود. کیتی خانوم اسممو با داد گفتو به خودم اومدم .
دستام میلرزید. شماره اوژانس یادم نمیاومد. آدرس اونجارو هم بلد نبودم. با
پاهای لرزون به سمت گیتی خانم رفتمو گوشیمو به سمتش گرفتم
با دستای خونی گوشیو ازم گرفتو من نشستم کنار امیر.
صورتش بی رنگ بی رنگ بود
در عوض تمام لباس های تنش خون بود
با دستای لرزون دستشو گرفتم
دستاش هم سرد بود
حتی میترسیدم بپرسم زنده است یا نه.
نفهمیدم چقدر گذشت تا بقیه هم رسیدن
جیغ و داد بلند شد
آمبولانس رسید
امیر رو از رو زمین بلند کردنو دستشو از دستم جدا کردن
مثل عروسک صامت همراهش رفتم که مسئول آمبولانس گفت
– یه مرد همراهش بیاد
ملک حسان جلو رفتو سوار آمبولانس شد.
دیبا با ماشین اومد کنارمون و ما هم سوار شدیم
گیتی خانم جلو نشست
منو بلور پشت .
بلور با صدا گریه میکرد و زیر لب چیزای نا مفهومی میگفت
من اما اشک هام هم نمی اومد.
فقط شوکه بودم
حس میکردم همش یه خوابه
چشم هامو ببندمو باز کنم بیدار شده ام و همه چی تموم شده
سرمو تکیه دادم به صندلی و چند بار این کارو کردم اما نمیشد
بلور رو به من داد زد
– امیر داره میمیره … تو اونوقت داره میخوابی؟
فقط نگاهش کردم.فکم قفل شده بود انگار
گیتی خانم سرش داد زد
– ساکت باش بلور . فقط ساکت باش . گریه ات هم بی صدا کن. امیر قرار
نیست بمیره .
گیتی خانم واقعا زن قوی بود. معلوم بود امیر این قدرت تصمیم گیری و حرف
زدنشو از مادرش گرفته
بغض راه نفسمو گرفت
امیدوارم قدرت مبارزه اش الانم انقدر باشه که اتفاق بدی نیفته .
چشم هامو بستمو با دستام صورتمو پوشوندم.
خدایا التماس میکنم … امیر رو برام حفظ کن …

نفهمیدم کی رسیدیم
تو افکارم غرق بودم
تو فکر نبودن امیر و زندگی من
دلم میخواست این افکارو پس بزنم
اما انگار یه نفر پس ذهنم داد میزد خوشی سهم تو نیست …
دیبا پارک کردو پیاده شدیم . به سمت بخش اورژانس و آمبولانس رفتیم .
راننده آمبولانس گفت بردنش داخل و گیتی خانم جلو تر از همه وارد ساختمون
شد
من فقط دنبالش میرفتم و فکر میکردم اگه اون نبود من چقدر سراسیمه و بیکس
بودم .
راهنمائیمون کردن سمت اتاق عمل و ملک حسان رو دیدیم که تو راهرو
نشسته
با دیدن ما ایستاد و گیتی خانم گفت
– چی شد ؟ وضعیتش چطور بود؟
– هیچی نگفتن … اوژانسی بردن داخل !
تنم یخ شده بود
ملک حسان رو کرد به منو گفت
– کار کی بوده ؟ چی دیدی ترنم ؟
به زور زبون باز کردم و گفتم
– هیچی … من رسیدم هیچکس بیرون نبود
– کار دوست پسر ترنم بوده دیگه
بلور با گریه اینو گفتو من با خشمی که تمام مدت تو وجودم خفه بود تقریبا داد
زدم
– من دوست پسر نداشتم میتونی بفهمی یا درکش برات ممکن نیست ؟
گیتی خانم بازوهای منو گرفتو گفت
– آروم باش عزیزم
به دیبا نگاه کردو گفت
– بلور رو ببر از اینجا

نوشته رمان ترنم پارت 47 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-47/feed/ 3
رمان ترنم پارت 46 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-46/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-46/#comments Mon, 22 Jun 2020 16:31:51 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2019 ترنم::::::::: دست تو دست امیر برگشتیم سمت عمارت. واقعا زندگی تو خونه شلوغ خیلی سخت بود . اما فعلا باید تحمل میکردم وارد خونه شدیمو امیر گفت – تو برو اتاق . منم زود میام . سری تکون دادم که اون رفت پیش ملک حسان و منم رفتم سمت پله ها یه سکوت بدی هما …

نوشته رمان ترنم پارت 46 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
ترنم:::::::::

دست تو دست امیر برگشتیم سمت عمارت.
واقعا زندگی تو خونه شلوغ خیلی سخت بود .
اما فعلا باید تحمل میکردم
وارد خونه شدیمو امیر گفت
– تو برو اتاق . منم زود میام .
سری تکون دادم که اون رفت پیش ملک حسان و منم رفتم سمت پله ها
یه سکوت بدی هما جارو گرفته بود و یهو ترس برم داشت .
یه عمارت شلوغ اما انقدر ززرگ که گاهی انقدر ساکت و خلوت .
من که خونه ی نقلی و گرممون رو به اینجا و این خونه ترجیح میدم
رسیدم به طبقه بالا و خواستم برم اتاق که دیدم در اتاقمون بازه
با تردید به سمت اتاقمون رفتم
با دیدن بلور که در حال زیر و رو کردن کمد بود شوکه ایستادم
بلور اول متوجه حضور من نشد
موبایلمو بیرون آوردمو دوربینشو به سمت بلور گرفتم.
اما دستمو پائین گرفتم که متوجه نشه دارم فیلم میگریم
گلومو صاف کردم که مثل جن زده ها از جا پریدو برگشت سمت من
شوکه نگاهم کرد اما زود خودشو جمع کردو اخم کرد
انگار نه انگار در حال چه کاری بوده
یاد حرف امیر افتادم که گفت اینجا اگه ضعیف باشی سوارت میشد
برای همین سریع گفتم
– چیزی تو کمد ما لازم داری ؟
خیلی پر رو برگشت گفت
– دنبال دستمال حجله بودم .
– میخوای چکار ؟
– ملک حسان گفت ببرم براش
– جدا ؟
مطمئن بودم داره دروغ میگه . اخمشو بیشتر کردو دستشو به سینه زد و گفت
– نه دارم دروغ میگم . خوشم میاد بیام سمت تو
پوزخندی زدمو به سطل زباله اشاره کردمو گفتم
– چیزی که میخوای اونجاست .
تعجب تو قیافه اش و شوک تو نگاهش خیلی خنده دار بود
سخت جلو خودمو گرفتم نخندم
بلور با حرص گفت
– پارچه حجله رو انداختین تو سطل زباله ؟
– خبر نداشتیم قراره تو بیای دنبالش .
سعی کردم صدام جدی باشه اما ته مایه خنده تو صدام مونده بود و بلور بدون
اینکه جوابمو بده با حرص از اتاق اومد بیرون
وقتی از کنارم رد میشد صدای نفس های با حرصشو میشنیدم .
مطمئن بودم تو کمد دنبال چیزی جز پارچه بوده .
در اتاقو بستمو رفتم سر وقت کمد
همه چی بهم ریخته بود
از آشفتگی تو کمد هم فیلم گرفتمو گفتم
– تو کیف من و امیر دنبال پارچه میگشته !
اینو گفتمو فیلمو قطع کردم
برای اطمینان یه نسخه برای خودم و یکی برای امیر فرستادم .
کیفمو برداشتمو نشستم رو تخت
باید چک میکردم چیزی بر نداشته باشه .
امیر :::::::
کلافه شقیقه هامو دست کشیدم
حق با ملک حسان بود … لعنتی اینبار جدا حق با پدر بزرگم بود
سام میتونست منو محکوم کنه
درسته میدونستم چه مدارکی تو دستش داره
اما فکر نمیکردم از این طریق بتونه منو محکوم کنه
مخصوصا که قضیه برداشت از حساب شرکت برمیگشت به خیلی سال پیش
ملک حسان تماسش با وکیلشو قطع کردو گفت
– باید از خودم پول میگرفتی… چرا از حساب مشترک برداشت کردی !
میدونی حالا میتونه کل سرمایتو ازت بگیره
کلافه تر دست بردم تو موهامو گفتم
– من همون موقع جایگزین کردم پس عملا فقط چند روز دست من بود که باید
جواب بدم
– آره اما اون آدمی که به پای تو داره میپیچه میخواد برات پاپوش درست کنه
پس این کافی نیست برا تبرعه تو
تکیه دادم به صندلیمو گفتم
– رستوران هام بهتره به اسم من نباشه الان درسته ؟
چشم هاش گرد شدو گفت
– رستوران هات ؟
سری تکون دادم و گفتم
– رستوران ها و کافه ها البته
هم متعجب شده بود هم چشم هاش داد میزد خوش اومده
میدونستم انتظار نداشت تو این چند سال من انقدر پیشرفت کنم
اما همه اینها حاصل کار شبانه روزی من بود .
ملک حسان سری تکون دادو گفت
– آره … برای اطمینان همهچی به اسم خودت نباشه … از همه دارائی هات
خبر داره ؟
– حدس میزنم آمارمو در آورده باشه .
چرا زودتر خودت همه حساب هاتو پاکسازی نکردی؟
– من همه کارهام قانونی ودرسته
ملک حسان بلند شدو گفت
– فعلا که با این برداشت بدون مجوز گند زدی به کارات … تا روز دادگاهتون
باید حسابی آماده باشی …
سری تکون دادمو بلند شدم
– باشه … بهش زنگ میزنم عصر بیاد اینجا … فعلا با من کاری ندارین ؟
ملک حسان با تکون سر گفت نه و به سمت در رفتم
در اتاقو که باز کردم مامان رو دیدم
نگران بود اما فقط سری بهم تکون دادو رفت پیش ملک حسان .
نفس خسته ای کشیدمو از پله ها رفتم بالا که صدای مکالمه ای به گوشم رسید
اول توجه نکردم
اما وقتی اسم خودمو ترنم شنیدم سر جام ایستادم
صداها نا مفهوم بود
به سمتی که ازش صدای صحبت می اومد رفتم که بلور جلوم سبز شد و گفت
– هنوزم تو اتاق خدمتکارا سرک میکشی ؟
اخمی بهش کردمو گفتم
– بلور … میدونی من عصبانی بشم چکار میکنم دیگه ؟
یه پره ترس تو چشمش نشست
اما انقدر پر رو بود که از رو نره و گوشه چشمی برام نازک کرد
از جلو راهم کنار رفتو گفت
– ترنمو هم با همین تهدید ها پیش خودت نگه داشتی ؟
خواست رد شه که مچ دستشو گرفتمو فشار دادم
از این حرکتم جا خورد و شوکه نگاهم کرد که گفتم
– یه کاری نکن منفور تر از چیزی که هستی بشی بلور …
حالا چشم هاش کامل گرد شده بود
لب هاشو با حرص فشار دادو دستشو از تو دستم بیرون کشید
با عصبانیت از پله ها رفت بالا
دیگه صدای حرفی نمی اومد که بخوام ببینم کیه
به سمت اتاقمون رفتم
حس خوبی نداشتم به بلور این حرفو زدم
اما واقعا رو اعصابم بود . هر چقدر هم میخواستم فکر کنم بچه است ! اما
رفتارش اصلا بچگانه نبود
وارد اتاق شدمو دیدم ترنم کیفشو پخش کرده رو تخت
با دیدنم گفت
– فیلمی ک فرستادم دیدی؟
– نه … چه فیلمی …
ترنم :::::::::
برای امیر تعریف کردم وقتی اومدم اتاق بلور رو دیدم . فیلمو نگاه کردو
سکوت کرد
رو تخت دراز کشیدو دستشو گذاشت زیر سرشو گفت
– این کارش حدس منو تائید میکنه . بلور باید عکس منو به سام رسونده باشه
کنارش دراز کشیدمو گفتم
– شاید … حالا چکار کنیم ؟
– فیلمو به پدر بزرگم نشون میدم . حداقل انقدر به حرف این بچه توجه نکنه
– آبرو بلور میره اینجوری
امیر شونه ای بالا انداختو چرخید سمت من .
نوک بینیمو بوسیدو گفت
– صبر میکنم پس، اگه یه حرکت دیگه زد و رفت رو اعصابم … اونوقت فیلمو
نشون ملک حسان میدم
دستمو دو طرف صورتش گذاشتمو گفتم
– من یه فکر دیگه دارم. میشه یه کار بهتر بکنیم …
لب هاش رو لبم نشستو عمیق لبمو بوسید
از لبم جدا شدو در حالی که دستش کمرمو نوازش میکرد گفت
– بهتر از این ؟

آروم خندیدم . کنار گونه اش رو بوسیدمو گفتم
– نه مسلما …
امیر هم آروم خندیدو لاله گوشمو گاز ریزی گرفت
دستش لباسمو آروم آروم کنار داد
یه اضطراب ناب تو دلم بود برای لمس دستش .
دست هائی که گرماش از روی لباس هم وسوسه انگیز بود
چشم هامو بستمو عطر تن امیر رو نفس عمیق کشیدم
سرشو تو موهام فرو کردو نفس عمیق کشید که صدای در اتاقمون بلند شد
هر دو مکث کردیم
کاش اشتباه شنیده بودم
اما در اتاق تکرار شد و صدای خدمتکار عمارت از پشت در اتاق اومد که
گفت
– نیم ساعت دیگه میز نهار آماده است آقا
امیر با صدای گرفته ای گفت
– مرسی نارون … میایم
اینو گفتو دوباره سرشو برگردوند تو موهام
یه نفس عمیق دیگه کشیدو گفت
– به نظرت نیم ساعت کافیه ؟
ناخونامو تو کمرش فرو کردمو گفتم
– اوهوم … فقط کافیه یکم سرعت بدیم …
امیر اینبار بلند تر خندید. سرشو عقب بردو گفت
– پس عجله کن …
هر دو خندیدیمو با تمام سرعت افتادیم به جون لباس های همدیگه …
***
امیر ::::::
نیم نگاهی به ترنم انداختم که کنارم دراز کشیده بود و نفس نفس میزد
هم خنده دار بود هم لذت بخش
تلاش دو نفر که تو حداقل زمان ممکن میخواستن همه کار هائی که میخوانو با
هم بکنن .
به ساعت نگاه کردم و لبخند رو لبم ماسید
لعنتی کی نیم ساعت شد
از رو تخت بلند شدمو در حالی که لباسمو میگرفتم گفتم
– بدو ترنم دو دقیقه فقط وقت داریم
شیرینخندیدو دستشو بلند کرد و گفت
– من نا ندارم … خودت یه چیزی تنم کن
خندیدمو سریع لباس پوشیدمو لباس های ترنمو هم برداشتمو و به سمتش رفتم
که تقه ای به در خورد
ترنم مثل برق از جاش پریدو پتو کشید رو خودش
خندیدم و گفتم
– بله ؟
صدای مامان بود که گفت
– امیر جان… یه لحظهمیای صحبت کنیم
لباس هارو دادم به ترنمو با نگاهم گفتم خودش زحمتشو بکشه
سری تکون دادو با لباس زیرش رفت زیر پتو
آروم خندیدمو از اتاق رفتم بیرون
مامان با دیدنم متعجب نگاهم کرد
انقدر نگاهش عجیب بود که حس کردم لباسمو اشتباه پوشیدم یا زیپ شلوارم
بازه .
نگران به خودم نگاه کردمو گفتم
– چیزی شده ؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟
همه چی تو تنم مرتب بود
دوباره به مامان نگاه کردم که اشک تو چشمش جمع شده بود
نگران بازوهای مامانو گرفتم گفتم
– چی شده مامان؟ چرا گریه میکنی؟
بین گریه هاش لبخند زدو گفت
– هیچی… هیچی …
فقط نگاهش کردم. سریع اشک هاشو پاک کردو با دست دیگه گونه ام رو
نوازش کردو گفت
– الهی همیشه انقدر چشم هات شاد و پر انرژی باشه …
با این حرفش تازه متوجه شدم چی شده
دستمو رو دستش گذاشتمو بوسه ای رو دستاش نشوندم و گفتم
– اگه قراره تو اشکت در یاد چه فایده
خندیدو با خنده اش دنیام شاد شد
وشکونی از بازوم گرفتو گفت
– کی انقدر رمانتیک شدی تو بچه پر رو
خودمم خندیدمو چشمکی به مامان زدم که گفت
– خیلی وقت بود انقدر چشم هات برق شادی نداشت. احساساتی شدم
دوباره خندیدو اینبار اخم مصنوعی بین ابروهاش نشست و گفت
– بهتره بریم سر اصل مطلب
با مظلوم نمائی سر تکون دادم که گفت
– باز چی گفتی به بلور داره گریه میکنه …
با کلافگی نفسمو با حرص بیرون دادمو گفتم
– یعنی از دست این بچه من نباید آسایش داشته باشم ؟!
– امیر جان … ملک حسان این ته تغاری رو خیلی دوست داره . انقدر نرو رو
اعصاب ملک حسان
گوشیمو بیرون آوردمو فیلمی که ترنم گرفته بودو به مامان نشون دادمو گفتم
– این فقط یه تیکه از هنر نمائی این ته تغاریه … ببین آخه …
مامان شوکه به فیلم نگاه کردو گفت
– ای بابا… بلور هم که داره زیاده روی میکنه .
سری تکون دادمو گفتم
– فیلمو میخوام به ملک حسان نشون بدم
– کار خوبی میکنی … ببینه بهتره …
سری تکون دادم که مامان به ساعتش نگاه کردو گفت
– اوه … دیر شد … الانه پدر بزرگت شاکی شه . من میرم پائین شمام بیاین …
فقط امیر …
سوالی سر تکون دادم که گفت
– سعی کن خونسرد باشی
مامان اینو گفتو از پله ها پائین رفت
حدس زدم باز پائین خبریه
تق ای به در زدم که ترنم در رو باز کردو گفت
– چرا خونسرد باشی ؟
– داشتی به حرف های ما گوش میدادی ؟
رنگش پرید اما سریع گفت
– نه به خدا . صداتون می اومد تو
خندیدمو گفتم
– میدونم بابا چرا انقدر زود رنگت میپره
پوفی کردو حریر رو سرشو مرتب کردو گفت
– گشنمه … هر چی جون داشتمو تو گرفتی
بوسه ای رو گونه اش کاشتمو گفتم
– بیا بریم انرژی بگیریکه حسابی باهات کار دارم
در حالی که به سمت پله ها میرفتیم مشکوک نگاهم کردو گفت
– تا اطلاع ثانوی با من کار نداشته باش که جون ندارم
خندیدمو روی موهاشو بوسیدم . نمیشد بگم باشه . چون دست خودم نبود
از پله ها که پائین میرفتیم ترنم آروم پرسید
– امیر … یه سوال
– هم ؟
– تو همه خدمتکار های اینجارو میشناسی ؟
با این حرف سوالی نگاهش کردم که گفت
– آخه از رو صدای اون خدمتکار اسمشو گفتی …

لبخندی زدمو گفتم
– نه همه رو … اینجا خدمتکار زیاد داره . اما گلی و نارون قدیمی هستن و
همه میشناسیم .
سری تکون دادو گفت
– حس خوبی ندارم نسبت به خدمتکار داشتن … اصلا به داشتن خونه به این
بزرگی و شلوغی ؟
– چرا ؟
به پائین پله ها رسیده بودیم شونه ای بالا انداخت و گفت
– خونه باید دنج و صمیمی باشه . یه جای امن و خصوصی . فقط مال خودت
و برای خلوت کردن خودتو چیه اینجوری شلوغ و هر کی به هرکی ؟
تو گلو خندیدم اما قبل از اینکه من چیزی بگم ملک حسان گفت
– چی باعث شده فکر کنی اینجا هر کی به هرکیه ؟
رنگ از روی ترنم پریدو هر دو برگشتیم سمت صدای ملک حسان
ترنم برده بریده گفت
– منظوری نداشتم
اما ملک حسان اومد رو به روش ایستادو گفت
– بلاخره چیزی باعث شده که چنین حرفی بزنی
ترنم با تردید به من نگاه کرد که گفتم
– تو برو ترنم … من خودم به پدربزرگم توضیح میدم
ترنم مثل یه جوجه را شده از چنگ گرگ مکث نکردو سریع به سمت سالن
نهارخوری رفت
رو کردم به ملک حسان و اخم های گره کرده اش
اینجا گرگ نباشی … حسابت ساخته است …
ترنم :::::::::
وارد سالن نهارخوری شدمو ایستادم
نفسم که حبص شده بود رو رها کردمو دستمو گذاشتم رو قلبم
خیلی باید مواظب زبونم باشم
اینجا واقعا پر از گوشه و آدمه دو دقیقه نمیشه درد و دل کرد
با صدای مامان امیر از جا پریدم که گفت
– ترنم جان چرا اونجا ایستادی بیا بشین پیش من
سریع چشمی گفتمو به سمتش رفتم اما پام به چیزی گیر کردو محکم به زمین
خوردم
نتونستم خوب خودمو بگیرم .
آرنج ، شونه و پیشونیم به زمین خوردو هم زمان صدای خنده ریزی تو سالن
پیچید
گیتی خانم با عصبانیت داد زد
– چکار کردی بلور
بلور بلند تر خندیدو من از رو زمین بلند شدم
گیتی خانم که اومده بود پیشم دستمو گرفت کمکم کرد وایسم
پیشونیمو نگاه کردو گفت
– ای وای ببین چی شده …
دست زدم به پیشونیم که انگشتام سرخ شد از خون و صدای هین از ترس بلور
تو اتاق پیچید .
گیتی خانم به پشت سرم نگاه کردو دستمو گرفت
زیر لب گفت
– بدو …
منو با خودش کشیدو از در دیگه بیرون برد که پرسیدم
– کجا میریم ؟
– پیشونیتو تمیز کنم … ملک حسان اینجوری ببینتت بلور رو کشته
– چرا ؟
– تو تازه عروسی … روز اول این بلا سرت اومده . ملک حسان خیلی رو این
چیزا حساسه … دختره احمق … دیگه داره حسابی بچه بازی در میاره
اینو گفتو منو برد تو اتاق کنار آشپزخونه
یه سرویس بهداشتی بزرگ بود
جعبه کمک های اولیه رو بیرون آوردو تو آینه به صورتن نگاه کردم
پیشونیم نزدیک موهام پاره شده بود
کوچیک بود اما درد بدی داشت
گیتی خانم پنبه بتادینی رو به پیشونیم زدو زخم تمیز کرد و گفت
– کوچیکه خدارو شکر عمیق هم نیست بخیه نمیخواد . اما عجب خون رقیقی
داری بند نمیاد
چیزی نگفتم از سوزش زخمو فقط لبمو گاز گرفتم . یه چسب زخم مربعی و
کوچیکو زد رو زخم پیشونیمو دورشو با پنبه الکلی تمیز کردو گفت
– میتونی فرق کج بگیری موهاتو بریزی این سمت دیده نشه ؟
سری تکون دادمو موهامو کج و تقریبا چتری ریختم رو صورتم
گیتی خانم نگاهی بهم کردو گفت
– چقدر رنگ و روت پریده . خوبی؟
– آره … فقط ضعف کردم
با ناراحتی سری تکون دادو با هم برگشتیم به سالن
سرمو پائین انداخته بودم و میترسیدم پیشونیم دیده شه
هرچند بدم نمیاومد بلور پر رو توبیخ شه
اما خب میترسیدم کار بدتر از توبیخ باشه و دردسر شه
وارد سالن که شدیم ملک حسان گفت
– کجا بودین گیتی ؟
– یه مسئله خانمانه بود
با این جواب هوشمندانه ملک حسان دیگه چیزی نگفتو من بدون نگاه کردن به
امیر کنارش نشستم
ملک حسان دعا شروع نهار رو خوندو شروع کردیم
امیر کنار گوشم گفت
– چیزی شده ؟
با تکون سر گفتم نه و برای خودم یکم غذا کشیدم
دوباره امیر گفت
– به من نگاه کن ترنم
– بذار غذا بخورم امیر خیلی گشنمه
میدونستم برگردم سمتش جای زخمو میبینه
برای همین خودمو سرگرم غذا کردم و امیر هم شروع کردبه غذا خوردن که
ملک حسان گفت
– برای مهمانی امشب چیزی لازم ندارین ؟
همه نه گفتن که ملک حسان گفت
– ترنم… تو چی ؟
آروم سرمو بلند کردم تا موهام از رو پبشونیم کنار نره و گفتم
– نه ممنون
اما همین لحظه امیر موهامو از رو پیشونیم کنار دارو نگران گفت
– سرت چی شده؟
سریع دستشو کنار دادمو گفتم
– هیچی …
اما امیر دستمو گرفتو گفت
– هیچی ؟ خون اومده تا رو پیشونیت …
نمیدونستم چی بگم . امیر سریع دستمال کاغذی برداشتو رو پیشونیم گذاشت
بلند شدو گفت
– بریم درمانگاه
گیتی خانم هم بلند شد و گفت
– نه لازم نیست من براش پانسمان میکنم
ملک حسان کوبید رو میزو گفت
– اینجا چه خبره ؟
نگاهم رو همه چرخید . بلور رنگ پریده سرش پائین بود. به امیر نگاه کردم تا
بگم خوبم اما چشم هام یه لحظه تار شد. جشم بستم تا تاری بره !
اما همه جا سیاه شد .
با حس سرمای چیزی رو پیشونیم بهوش اومدم. گیتی خانم بالای سرم بود .
لبخند بی رمقی بهم زدو گفت
– باید تقویتت کنم. خیلی ضعیفی
فقط پلک زدم که امیر اومد رالا سرم . نگرانی از چهره اش میبارید . موهامو
کنار گونه ام نوازش کردو گفت
– خوبی؟
بازم فقط پلک زدم. هنوز گیج بودم . گیج و خواب آلود . گیتی خانم رو کرد به
امیر و گفت
– برو به پرستار بگو سرمش آخرشه . بهوش هم اومده. میشه بریم خونه؟
امیر سری تکون دادو رفت. تازه فهمیدگ خونه نیستیم و با صدایی که به زور
در می اومد گفتم
– اومدیم بیمارستان؟
گیتی خانم لبخندی زدو گفت
– از حال که رفتی امیر بغلت کردو دیگه به حرف هیچکس گوش نداد. یه
راست آوردت اینجا . البته کار خوبی کرد. فشارت خیلی افتاده بود
لبمو تر کردمو گفتم
– معذرت میخوام اسباب زحمت شما شدم
گیتی خانم اخمی کردو گفت
– تو نباید معذرت بخوای. ما باید معذرت بخوایم! مخصوصا بلور با رفتارش.
هیچوقت برای چیزی که نقصر نیستی معذرت نخواه
از این حرفش تعجب کردم. چقدر شبیه امیر حرف میزد.
پس امیر این خصوصیتشو از مادرش به ارث برده بود
همین لحظه امیر و پرستار اومدن.
پرستار سرمم رو باز کردو امیر کمک کرد بشینم رو تخت
سرم یه گیجی عجیبی داشت. دست بردمو جای زخمو که الان پانسمان بود
حس کردم که گیتی خانم گفت
– بخیه نخورده … امیدوارم جاش هم نمونه.
امیر :::::::::
اصلا فکرشم نمیکردم سر ترنم چنین بلایی بیاد.
از تو آینه نگاهش کردم که خواب و بیدار سرشو تکیه داده بود به صندلی
با کلافگی گفتم
– مامان… زنگ بزن ملک حسان. بگو رسیدین بلور اونجا باشه من نمیمونم …
مامان برگشت سمتمو گفت
– آروم باش امیر. ملک حسان خودش از بلور عصبانی بود من اینو بگم دیگه
خیلی بد میشه
زدم کنار جاده و گفتم
– شما زنگ نزنین… خودم زنگ میزنم
اینو گفتمو گوشیمو بیرون آوردم. شماره ملک حسانو گرفتم
خیلی سریع جواب داد و از این سرعت جواب دادنش متعجب شدم و گفت
– چه خبر امیر ؟
– داریم برمیگردیم
– خوبه …
– بلور اونجاست ؟
– تو اتاقشه …
– اگه اون قراره تو عمارت بمونه … من نمیمونیم دیگه .
با این حرفم سکوت شدو ملک حسان بلاخره گفت
– میفرستمش بره …
اینو گفتو قطع کرد
احساس میکردم به موفقیت رسیدم و حس خوبی داشتم اما از تو آینه ترنم با
اون حال میدیدمو حالم گرفته میشد .
باورم نمیشد بلور انقدر بچه باشه .
کلافه به متمتک گفتم
– دیدی تو هی میگفتی مراعاتش کن .این دختر اصلا عقل درست نداره که
بخوای مراعاتش کنی
مامان نگاهی به ترنم انداخت و آروم گفت
– دوستت داره دیگه . عشق بچگیه. کاریش نمیشه کرد
کلافه و آروم گفتم
– این چه حرفیه همتون میزنین آخه. چطوری منو دوست داره وقتی من اصلا
قیافه اش رو یادم نمیاد . دوست داشتن لازمه یه برخورد و رفتاریه بلاخره
مامان هم آروم جواب داد

نوشته رمان ترنم پارت 46 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-46/feed/ 28
رمان ترنم پارت 45 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/#comments Sat, 20 Jun 2020 18:48:38 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2015 امیر درو بستو به من نگاه کرد ابروهاش بالا پریدو گفت – چته ؟ چرا انقدر ترسیدی – الان چی میشه امیر ؟ – هیچی … تموم شد دیگه … نگران چی هستی ؟ – مطمئنی؟ یعنی دیگه کسی نمیاد ؟ – نه … راحت باش … – از کجا میدونستی ملک حسان خودش این …

نوشته رمان ترنم پارت 45 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
امیر درو بستو به من نگاه کرد
ابروهاش بالا پریدو گفت
– چته ؟ چرا انقدر ترسیدی
– الان چی میشه امیر ؟
– هیچی … تموم شد دیگه … نگران چی هستی ؟
– مطمئنی؟ یعنی دیگه کسی نمیاد ؟
– نه … راحت باش …
– از کجا میدونستی ملک حسان خودش این رسمو رعایت نکرده ؟
– نمیدونستم …
فقط نگاهش کردم . چطورانقدر مطمئن بود
اومد جلو حریر روی سرمو آروم از بین موهام باز کردو گفت
– نمیدونستم… اما مطمئن بودم خودش امکان نداشت بذاره کسی تو چنین شبی
تو اتاقش باشه
حالا قلبم برای چیز دیگه ای تند میزد
این اولین بار ما نبود
اما نمیدونم چرا انقدر اضطراب داشتم
بخاطر جماعتی بود که اون پائین بودن
یا بخاطر این فضای جدید بود؟
شایدم بخاطر این نگاه داغ امیر بود که انگار برای اولین بار میخواست منو
لخت ببینه
ناخداگاه سرمو پائین انداختمو پل نگاهمونو قطع کردم که امیر خم شدو
پیشونیمو بوسید
کنار گوشم گفت
– اجازه هست ؟
آروم سرمو تکون دادم
دستای گرم امیر بازومو نوازش کردو بلند شدم. انگار تمام فضای اتاق پر شده
بود از عطر مردونه اش
کنار گوشمو بوسیدو گفت
– میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم
لبمو تر کردم اما چیزی نگفتم . دستش رو کمرم چرخیدو منو تو بغلش کشید
دستاش انقدر داغ بود که از رو لباس هم گرماش حس میشد .
بوسه بعدی رو به گردنم زدو آروم گفت
– تو این لباس خیلی خواستنی تر شدی سرمو ازش دور کردمو گفتم
– تو هم خیلی خوشتیپ شده بودی
تو گلو خندیدو نذاشت زیاد ازش فاصله بگیرمو گفت
– کجا میخوای فرار کنی ترنم… چرا از ابراز احساسات انقدر گریزونی
متعجب نگاهش کردم
گریزون بودم ؟
لبخندی کنج لبش نشستو درحالی که دستشو رو شکمم میکشید آروم چرخیدو
پشت سرم قرار گرفت
دستش رو زیپ لباسم نشستو داغ کنار گوشم گفت
– دخترا عاشق اینن ازشون تعریف کنی… اما تو هر بار که ازت تعریف میکنم
معذب میشی … چرا ؟
– نمیشم …
فقط تونستم سریع اینو بگم چون امیر زیپ لباسمو پائین کشیدو یهو نفسم رفت
آروم دستشو رو بدنم کشیدو گفت
– میشی … میخوای امتحان کنیم
با این حرفش پیراهنو از رو سر شونه هام پائین دادو رو زمین انداخت
نگاهم به آینه رو به رومون افتاد و تصویر خودم …

امیر موهامو کنار زدو گردنمو بوسید
تو گوشم گفت
– میبینی چقدر زیبایی …
نگاهمو سریع از آینه گرفتم
که امیر بدنمو نوازش کردو گفت
– نگاه کن ترنم… به بدنت نگاه کن … انگار خدا تورو نقاشی کرده …
بوسه ای رو کتفم زد
بند لباس زیرمو از سرشونه ام پائین دادو گفت
– نگاه کن ترنم
به سختی به آینه نگاه کردم که امیر گفت
– میخوام شاهد عشق بازی بدن هامون باشی ….
منتظ جوابی از من نموندو
باقی لباس هام به کف زمین پیوست
*
هوای اتاق کمی سرد بود
اما این سردی گرمای دلچسب بدن امیرو لذت بخش تر کرده بود
تو بغل امیر جا به جا شدم
که تقه ای به در خورد
سریع کز کردم تو بغلشو پتو کشیدم رو سرم
امیر با صدای دورگه از خواب گفت
– بله ؟
– صبحانه آوردم براتون
صدای بلور بود
باورم نمیشد سر صبحی بلور اینجا بود
اما بعد یاد حرف دیبا افتادم که گفت اینجا میمونه
یک هفته بلور قراره خونه ملک حسان بمونه و من امیدوارمما مجبور نباشیم
بمونیم
امیر منو به خودش فشردو گفت
– بزار پشت در بعد میگیرم
– نمیتونم … باید با دست خودت بگیری
امیر پوفی کردو گفت
– بذار پشت در بلور
– تا نیای مجبورم اینجا وایسم
امیر زیر لب گفت
– وایسا به درک
سرمو از زیر پتو بیرون اوردم و گفتم
– امیر …
امیر یه نگاه به من انداخت
فهمید چی میخوام بگم
نفس خسته ای بیرون دادو پتو زد کنار
لباس زیرشو از رو زمین برداشتو پوشید.
اما بدون پوشیدن باقی لباس هاش به سمت در رفت
با شوک گفتم
– امیر اینجوری؟
اما هنوز جمله ام تموم نشده بود که امیر در اتاقو باز کرد
هین بلور با صدای سقوط سینی همراه شدو امیر تو زمین و هوا سینی ثابت
نگه داشتو با عصبانیت به بلور گفت
– دستت جون نداره مجبوری سینی به این بزرگی رو بیاری
امو بلور بدوگ جواب دادن رفتو ازش صدای قدم های نسبتا تندش فقط به جا
موند
امیر درو بستو سینیو گذاشت رو میز
نگاهی با من انداختو گفت
– چرا اخم کردی؟
– چرا لخت رفتی ؟
– چون لخت بودم
اینو گفتو اومد زیر پتو . بی توجه به ناراحتی من ، منو کشید تو بغلش . اما
خواستم از بغلش برم بیرون
چون واقعا دوست نداشتم این کارشو
امیر نذاشتو دستش دورم محکم شدو گفت
– قهر نکن ترنم . حس لباس پوشیدن نبود
– یعتی منم لخت برم جلو پسر دائیت ؟
سرشو عقب بردو را اخم نگاهم کرد
حق به جانب سر تکون دادمو گفتم
– چیه؟ بد میگم ؟
گره ای بین ابروهاش انداخت و گفت
– بیا راجبش بحث نکنیم
– باشا اما قبلش بیا قود بده دیگه از این کارا نکنی
بازم قیافه اش تو هم رفتو گفت
– ترنم من مردم … بدن من که جذابیتی …
پریدم وسط حرفش
دستمو رو قفسا سینه اش کشیدمو گفتم
– داره آقا… داره … فقط هم باید برا من باشه … دوست ندارم دختر دائیت یا
هر کس دیگه تورو اینجوری ببینه .
امیر :::::::
چند لحظه فقط به ترنم نگاه کردم
ناخداگاه نیشم باز شد
گره بین ابروهاشو بوسیدمو گفتم
– باشه…باشه …
دستمو رو تنش کشیدمو ادامه دادم
– باشه… فقط مال شماست … حالا اخم نکن… حرص نخور… آروم باش
حالا جای اخم گونه هاش یکم سرخ شدا بود . لبخند شیطونی زدو در حالی که
سعی داشت صورتشو از دید من خارج کنه گفت
– حالا پر رو نشو امیر
با این حرفش دستمو که از شکمش داشت پائین تر میرفت برداشت گذاشت رو
کمرش
اما من آروم آروم دستمو برگردوندمو گفتم
– پررو ؟ چیزی که مال خودمه رو ازم نمیتونی بگیری ترنم
اینو گفتمو چرخیدم روش
با وجود مقاومتش مشغول بوسیدن گردنش شدمو اونم با شیطنت تنمو ناخون
میکشید .
دست هاشو گرفتم و بالا سرش بردم تا این گربه کوچولو مهار کنم که دوباره
تقه ای به در خورد
چشم هامو بستمو مکث کردم.
دیگه اصل قضیه تموم شده بهتره آروم باشی امیر
نفس عمیقی کشیدمو گفتم
– بله؟
– یه نفر جلو در کارتون داره
صدای خدمتکار عمارت بود. ترنم نگران نگاهم کرد
نشستم رو تختو گفتم
– کی هست؟
– نمیدونم گفتن خودتون باید ببینن. به آقا گفتم … گفتن به شما اطلاع بدم برین
پائین.
– باشه… الان میام
اینو گفتمو با اکراه بلند شدم. ترنم نگران تر نگاهم کرد که گفتم
– بهتره تو هم لباس بپوشی . چون رسمه که باید از اتاق دوتایی بریم بیرون…
نشست رو تختو با استرس گفت
– امیر … نکنه سام باشه …
کمدو باز کردم تا لباس هامو بردارم و گفتم
– به فرض هم باشه مگه چیه ؟ چرا انقدر نگرانی …
دیگه چیزی نگفتو بلند شد
آروم و زیر لب در حالی که لباس هاشو میپوشید گفت
– کاش میشد دوش بگیریم .
به سمتش رفتم
کتف لختشو بوسیدمو گفتم
– تا شب میریم خونه … همونجا دوش میگیریم .
لبخندی زدو هر دو حاضر شدیم
یه لب از آبمیوه خوردیم فقطو از اتاق زدیم بیرون
ترنم با لباس سنتی ما خیلی متفاوت شده بود .
از بس با تاپ و شلوارک دیده بودمش با این لباس برام خیلی متفاوت بود
در حالی که از پله ها پیئین میرفتیم صدای صحبت مامان و ملک حسان از
پائین شنیده میش که ملک حسان داشت خط و نشون میکشید
اما نمیدونستم راجب کی حرف میزد
ترنم باز هم نگران نگاهم کرد
نگاه نگرانش رو اعصابم بود
وقتی این نگرانی رو تو نگاهش میدیدم حس میکرد مقصر منم . منی که
نمیتونم آسایش و آرامشو برای ترنم فراهم کنم .
ملک حسان و مامان با دیدن ما ساکت شدنو سلام کردیم
مامان لبخندی زدو گفت
– اومدین … خوب خوابیدین
تشکر کردم و ترنم هم با صورت سرخ شده تشکر کردو گفتم
– کسی اومده با من کار داره ؟
ملک حسان با عصبانیت گفت
– آره … بیا پسر … ببینم چکار کردی …
ترنم ::::::
به رفتن امیر و ملک حسان به گیتی خانم نگاه کردمو پرسیدم
– چیزی شده ؟
نگرانی تو صورتش بود اما سریع گفت
– نه عزیزم … بیا … بیا صبحانه بخوریم … فکر نکنم چیزی خورده باشین
میل نداشتمو به دروغ گفتم
– مرسی… خوردم …
اما گیتی خانم دستمو گرفتو منو با خودش به سمت آشچزخونه برد
از پذیرایی که دور شدیم آروم طوری که فقط من بشنوم گفت
– امیر باز به بلور چیزی گفته ؟
– نه … حرفی نزدن … چطور مگه ؟
– خب … صبح از بعد از اینکه براتون صبحانه آورد … از خونه زد بیرون
… موبایلش هم جواب نمیده … گفتیم شاید باز با امیر بحث کرده
وارد آشپزخونه بزرگ و مجهزی شدیم که یه میز صبحانه هشت نفره وسطش
بود
هنوز بساط صبحانه روش بود
گیتی خانم به خدمتکار تو آشپزخونه گفت
– گلی جان… دوتا چائی بریز برای ما
گلی چشمی گفتو به من نگاه کرد
با تردید پرسید
– برم تختتون رو تمیز کنم ؟

انگار آب جوش ریختن رو سرم . تختمون …
تمیز …
به زور دهن باز کردمو گفتم
– از امیر بپرسین …
خوشبختانه گلی چشمی گفتو رفت برامون چای بریزه .
با گیتی خانم پشت میز نشستیم و گفت
– امشب یه سری از هم کار های ملک حسان میخوان بیان لباس مناسب داری ؟
– امیر گفت ما امشب میریم خونه خودمون
با این حرفم گیتی خانم متعجب نگاهم کردو گفت
– امشب برین ؟ نه … شما تا ملک حسان نگه باید بمونین عزیزم .
تقریبا حدس زده بودم باید بمونیم
اما وقتی امیر صبح گفت میریم خوشحال شدم
سری تکون دادمو گفتم
– چند دست لباس گرفته بودیم با دخترا … میتونین نگاه کنین ببینین مناسب
هست یا نه
– حتما عزیزم . فعلا صبحانتو بخور … ما رسم داریم این حلوا رو برای تازه
عروس درست کنیم.
بشقاب حلوا رو به سمتم گرفتو گفت
– برای شما هم تو سینی گذاشته بودم. اما فکر کنم نرسیدین بخورین …
تشکر کردمو یکم از اون حلوا خوردم
عجیب کنار گیتی خانم آروم بودم
نمیدونم چرا
اما حس میکردم تو این عمارت تنها کسی که واقعا از حضورم ناراحت نیست
اونه
با صدای امیر و ملک حسان به خودم اومدم
تازه فهمیده خیره به رفتار گیتی خانم هستم
برگشتم سمت امیر و پدر بزرگش که ملک حسان گفت
– چقدر میخواد تا خفه شه ؟
امیر کلافه برگه ای که تو دستش بودو تا کردو گفت
– اگه با پول حل میشد تا حالا ده بار حلش کرده بودم . این بشر دنبال اذیت
کردنه منه
ملک حسان صندلی کنار گیتی خانومو عقب کشید
در حالی که مینشست گفت
– چکار کردی که میخواد اذیتت کنه
امیر کنار من نشستو گفت
– قضیه داره … لج کرده
گلی با چای داغ برای همه اومد
همه سکوت کردن
سوالی به امیر نگاه کردم
با تکون سر گفت هیچی
با رفتن گلی ملک حسان گفت
– سر چی لج کرده ؟
لحن ملک حسان از اون لحن ها بود که نمیشد جواب ندی
به بشقاب حلوا رو به روم خیره شدم که امیر گفت
– سر ترنم …
از این جواب امیر جا خوردمو با نگرانی نگاهش کردم
نگاه اطمینان بخشی بهم انداختو رو به ملک حسان گفت
– تا فهمید به ترنم علاقه دارم شروع کرد به تخریب من جلو اون … وقتی دید
جواب نمیده … افتاد به جون کار و زندگی هر دومون
سکوت شد و ملک حسان سری تکون داد
سنگینی نگاهش افتاد رو من
اما سرمو بلند نکردم که پرسید
– لابد اول اون تورو میخواست … آره ؟
خدای من …
ملک حسان مرد و دنیا دیده ای بود و حدس زدن این قضیه ازش بعید نبود
اما انتظار نداشتم انقدر صریح بپرسه
با خجالت نگاهش کردمو آروم سر تکون دادم
حس بدی داشتم
حس یه دردسر و سر بار بودن بهم دست داد که ملک حسان گفت
– چرا زودتر بهم نگفتی امیر ؟
– خودم حلش میکنم …
– خودت حلش میکنی که الان احضاره دادگاهت اومده جلو در خونه من
با این حرف ملک حسان تنم یخ شدو به امیر نگاه کردم
احضاریه …
گیتی خانم با شوک گفت
– احضاریه ؟ قضیه انقدر جدیه ؟
امیر کلافه دست به گردنش کشیدو گفت
– بزرگش نکنین … منم ازش بخاطر توهین شکایت کردم … برا اونم
احضاریه رفته
اما این حرفش اصلا حال منو که بهتر نکرد
نگران نگاهش کردم که گفت
– پس فردا میرم دادگاه . وکیلم گفته حلش میکنه
باز هم از نگرانیم کم نشد
ملک حسان یه لب از چایش خوردو گفت
– بگو وکیلت بیاد … به امینی هم زنگ میزنم میگم بیاد …
امیر سریع گفت
– لازم نیست شما وارد شین …
ملک حسان اخمی به امیر کردو گفت
– رو حرف من حرف نزن امیر … من اندازه سن تو این دادگاه هارو رفتم …
چرا چیزی که من تجربه کردمو دوباره تو تجربه کنی …
حق با ملک حسان بود . تجربه خیلی تو این موقعیت ها موثر بود
امیر سکوت کردو ملک حسان گفت
– تا تموم شدن این قضیه … شما همینجا میمونین .
به ملک حسان نگاه کردم که متوجه نگاه خیره اش به خودم شدم
زود سرمو پائین انداختم و امیر گفت
– این قضیه شاید یه ماه طول بکشه. ما که نمیتونیم یه ماه اینجا بمونیم
– میتونین و میمونین …
ملک حسان اینو گفت و بلند شد
دستی به شونه گیتی خانم زدو گفت
– بعد از صبحانه ات بیا اتاقم …
به سمت در رفتو وقتی از آشپزخونه حارج شد گیتی خانم گفت
– موندن تو این شرایط اینجا بهتره. خانواده همیشه به آدم قدرت میده
امیر یکم از چایش خوردو گفت
– آره … اگه کسی تو خانواده در حال ضربه زدن بهت نباشه
با این حرف من و گیتی خانم هر دو برگشتیم سمتش که امیر به مادرش نگاه
کردو گفت
– یه نفر عکس بچگی منو از تو این عمارت داده به سام ! حالا هم به نظرتون
اینجا موندن به صلاحه ؟
قیافه شوکه و نسبتا متعجب گیتی خانم نشون میداد باورش نمیشه
برای منم باورش سخت بود
اما چیزی بود که اتفاق افتاده …
امیر :::::::
وقتی برای مامان راجب عکس گفتم شوکه شد.
گفت راجبش با ملک حسان حرف میزنه و رفت .
منو ترنم هم صبحانه رو خوردیم و بلند شدیم.
حالا که قرار بود اینجا بمونیم بهش پیشنهاد دادم یه دوری تو عمارت بزنیم .
ترنم قبول کردو از حیاط شروع کردیم
با هم به سمت باغ پشت عمارت رفایم و ترنم گفت
– جدا مجبوریم بمونیم امیر
– اگه تو نخوای هیچ اجباری نیست
سکوت کردو چیزی نگفت
به سمت آلاچیغ وسط باغ رفتیم و گفتم
– تو طول روز که تو هم با من میای شرکت و تو کارگاهت کار میکنی… شب
هم که با همیم … یه چند روز میمونیم تا بدون تنش بریم … ما که تا اینجارو
تحمل کردیم
سری تکون دادو چیزی نگفت
هر دو نشستیم تو آلاچیق و ترنم گفت
– به اینجا حس خونه ندارم
– خب حق داری تازه اومدی
بی رمق خندیدو گفت
– نه … از اون نظر منظورم نیست … منظورم کلا محیطشه … یه جوریه
شبیه خونه نیست
به ساختمون بزرگ عمارت نگاه کردمو سری تکون دادم
برای من اما اینجا خونه بود
یه خونه سرد مر از خاطرات تلخ …
با سوال ترنم به خودم اومدم که پرسید
– امیر … یه چیزی بمرسم راستسو میگی
– اوهوووم …
نگاهمون تو هم قفل شدو ترنم گفت
– بلور به تو حسی داره ؟

از سوال ترنم جا خوردم
برگشتم سمتشو گفتم
– اون بچه است . وقتی من از اینجا رفتم فک کنم ده ۱۱ ساله بود . چرا چنین
چیزی میپرسی ؟
ترنم نگاهشو ازم گرفت
خیرا سد به ساختمون عمارت و گفت
– رفتارش اینو نشون میده
– اون فقط با ما لج کرده
– همین دیگه … برای چی باید لج کنه ؟ مگه اینکه حس سر کوب شده ای این
وسط باشه
– اون فقط بچه است
دوباره به من نگاه کرد. اخمی بین ابروهاش رود . خیلی جدی گفت
– بچه بودنش دلیل حس داستن یا نداشتنش نمیسه امیر که هی میگی بچه است.
ومروز لخت رفتی جلو در اونم گذاشته رفته. اگه داری خودتو میزنی به اون
راه که هیچی ! اما اگه واقعا نمیبینی رفتار بلور چیو داره نسون میده لطف کن
و چشم هاتو باز کن
اینو گفتو خواست بلند شه که دستشو گرفتم
نمیفهمیدم چرا یهو انقدر عصبانی شد
نشوندمش کنارم و گفتم
– آدپروم باش … اون حس داشته باشه یا نداشته باشه به من ربطی نداره. چون
من نه کاری کردم گه بخواد عاشق من بشه . نه برام مهمه .
چند لحظه تو سکوت نگاهم کرد که دوباره گفتم
– دوست ندارم وقتی با همیم وقتمونو سر بحث کردم سر دیگران حروم کنیم
ترنم با کلافگی گفت
– دیگران به ما مربوطن . اگه همین شکست عشقی بلور دلیلی باشه که از تو
خونه با سام اطلاعات بده چی؟
این دقیقا چیزی بود که خودم حدس زده بودم
برای همین داشتم خارج از روتین کار میکردم
چون نمیهواستم بتونن رو رفتارم برنامه ریزی کنن
ازجام بلند شدنو گفتم
– بیا قدم بزنیم
ترنم هم بلند شد . تو درخت های بلند عمارت گم شده بودیم که گفتم
– منم حدس زدم ممکنه کار بلور باشه. بلور یا هر کس دیگه . برای همین باید
حواسمون باشه. رفتارمون . تصمیماتمون . همه طوری باشه که کسی نتونه
پیشداوری کنه
ترنم سری تکون دادو گفت
– میخوای من با بلور حرف بزنم؟
بد تعجب نگاهش کردم که گفت
– این حرکت هم قابد پیشبینی نیست دیگه. اما میتونم غافل گیرش کنمو باهاش
حرف بزنم . شایدم اصلا مثل تو بتونم مجبورش کنم خودشو لو بده
از حرفش خنده ام گرفت .
رسیدا بودیم به انتهای باغ و ایستادیم
ترنم به درخت بزرگ انتهای باغ تکیه دادو گفتم
– مثل من مجبور کنی خودشو لو بده؟
– اوهوم
کنارش تکیه دادم به درخت . خواستم بمرسم من چکار میکنم که کسی خودشو
لو بده
اما قبل اینکه من حرف بزنم ترنم گفت
– اینجا جقدر عجیبه . انگار تو جنگلی یهو میرسی به دیوار
اینو کفتو لبشو تر کرد. با چشم های مشتاقش بهم نگاه کرد
یهو انگار همه حرف و صحبت هامون بی اهمیت شد .
نگاهم رو لب هاش ثابت شدو درونم پر از آتیش خواستن شد
آروم صورتمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم
– آره… اینجا خیلی عجیبه … یهو داری حرف میزنی … اما یادت میره و …
مماس لبش گفتم
– تشنه اینا میشی
آروم لبشو بوسیدم .
تو هوای نسبتا سرد بیرون لب هاش گرمای ملایمی داشت . انگشتای سرد ترنم
رو گونه هام نشستو همراهیم کرد
دستمو گذاشتم رو دست هاشو دستشو بردمبالا
بدنمو به بدنش فشردمو بوسه رو عمیق تر کردم .
آه آرومی از بین لب هاش فرار کردو بهگوشم مثل یه ملودی شیرین نشست.
چقدر دوست داشتنی بود
چقدر ناب و گرم
کمرشو نوازش کردم . بی تاب بودم بدنشو حس کنم. اما با صدای پایی که به
گوشم رسید سریع خودمو عقب کشیدم
ترنم خمار نگاهم کرد
صدای خدمتکار عمارت اومد که از چند قدمی ما گفت
– امیر آقا … ملک حسان گفتن میخوان شمارو ببینن
– مرسی . الان میام
با این حرفم برگشت سمت عمارت و ترنم گفت
– کاش نمی اومد
نرم دوباره لبشو بوسیدم اما زود ازش جدا شدمو گفتم
– بدی زندگی تو عمارت شلوغ همینه دیگه

نوشته رمان ترنم پارت 45 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/feed/ 11
رمان ترنم پارت 44 https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/ https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/#comments Fri, 19 Jun 2020 04:56:43 +0000 https://www.romanbartar.com/?p=2012   اما یه جمعیت زیادی از خاندان ملک حسان اونجا هستن برا همین هنوز مثل مراکشی ها رفتار میکنن – جدا؟ من فکر کردم تمام خاندان اینجان – نه . خانواده ملک حسان فقط اینجان. اون دوتا برادر و یه خواهر داره که خانواده اونا کامل مراکش هستن. اونا یه خاندان خیلی بزرگن. یه برادر …

نوشته رمان ترنم پارت 44 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
 

اما یه جمعیت زیادی از خاندان ملک حسان اونجا هستن برا همین هنوز مثل
مراکشی ها رفتار میکنن
– جدا؟ من فکر کردم تمام خاندان اینجان
– نه . خانواده ملک حسان فقط اینجان. اون دوتا برادر و یه خواهر داره که
خانواده اونا کامل مراکش هستن. اونا یه خاندان خیلی بزرگن. یه برادر هم
دارن که هنده. کلا خاندان سر شناس و معروفی هستن.میدونی…
از تو آینه نگاهم کردو گفت
– خانواده خوبین اما اینحور خانواده های بزرگ مشکلات و مسائلشون هم
بزرگه
حرفش برام یادآور حرف بابام بود
وقتی دلیل مخالفتش با امیر رو گفت
سری تکون دادمو دیگه حرفی نزدم
ذهنم درگیر حرف ها بود
یعنی تا چه حد امشب باید رسومات اجرا میشد ؟
بلاخره کار آرایشگر ها تموم شدو از اتاق رفتن بیرون
من باید میموندم اینجا تا زمان شروع مراسم .
گیتی خانم باید می اومد دنبالم و منو میبرد پائین.
از اینکه کسی از خانواده عروس لازم نبود باشه خوشحال بودم چون کسی رو
نداشتم اما حس تنهایی بدی داشتم
مسیج اومد رو موبایلم
امیر بود که نوشته بود
– چطوری؟ من که کلافه شدم فقط میخوام تموم شه
خندیدمو براش نوشتم منم همینطور
دکمه سندو که زدم تقه ای به در خورد اما قبل اینکه من چیزی بگم در باز شد
انتظار داشتم گیتی خانم باشه
اما بلور با نگاه مغرورانه ای تو قاب در بود…

سر تا پامونگاه کردو گفت
پدربزرگم گفت بری پیشش
منتظر نموند تا من چیزی بگمو از اتاق رفت بیرون . درو هم بست
کلافه به سمت در رفتم. حداقل میگفت پدربرزگش کجا منتظر منه
دستگیره درو پائین دادم اما یهو مکث کردم
مامان امیر تاکید داشت تا خودش نیومد دنبالم از اتاق نرم بیرون
مردد شده بودم . برم یا نه
موبایلمو بیرون آوردمو به امیر مسیج دادم
– بلور اومده پیشم میگه ملک حسان میخواد منو ببینه . چکار کنم ؟ برم یا
بمونم تا مامانت بیاد ؟
منتظر موندم تا جواب بده اما خبری نشد .
نمیخواستم ملک حسانو با یه تاخیر دیگه عصبانی کنم
درو باز کردم که با گیتی خانم رو در رو شدم
متعجب نگاهم کردو گفت
– جائی میخواستی بری؟
– بلور اومد گفت باید برم پیش ملک حسان
– بلور؟ پدرم ؟ نه … فکر نکنم … حتما اشتباهی شده …ملک حسا الان وسط
مجلسه … تو بدون من نباید بری
– اوه … پس خوب شد نیومدم بیرون
مامانش سری تکون دادو براندازم کرد
لبخندی زدو گفت
– واقعا عروس برازنده و زیبایی شدی عزیزم .
دستمو گرفتو گفت
– این جز رسومات نیست … اما دوست داشتم امروز اینجا قبل از اینکه بری
پائین این هدیه رو بهت بدم
دست بند ظریفی با نگین های رنگی رو چند دور دور دستم پیچیدو قفلشو بست
نگاهی به دستم کردم
واقعا قشنگ بود . حس عجیبی بهم دست داده بود
یه کادو غیر منتظره و غیر اجباری
نمیدونم چرا بغض کردم
مرسی آرومی گفتمو سعی کردم بغضمو پشت لبخند پنهان کنم
واقعا مادر همیشه مادره .
یه مادر انگار مادر تمام بچه های روی زمینه .
به امیر حق میدم هر کاری کنه که لبخندو رو لب مادرش حفظ کنه
کیتی خانم آروم بغلم کردو گفت
– امیدوارم کنار هم شاد باشین … بهتره بریم تا شاکی نشدن
بازم فقط تونستم مرسی بگمو همراه گیتی خانم به سمت طبقه پائین رفتیم
با هر قدم که به سالن نزدیک تر میشدیم قلبم تند تر میزد
حس میکردم پاهام دیگه توان نداره
گیتی خانم گفت
– تو میشینی تو جایگاه … بعد امیر میاد … لزومی نداره با همه خیلی سلام و
احوال پرسی کنی . یه سلام سر سری و تکون سر کافیه
چشمی گفتم که پشت در اصلی سالن ایستادیم نگاهی به من کردو بخشی از
حریر رو سرم که پشتم بود رو رو صورتم آوردو گفت
– به امید خدا
در رو باز کردو وارد شدیم
با دیدن اونهمه جمعیتی که همه برگشتن سمت من یه لحظه زانوهام شل شد اما
باز خودمو حفظ کردم.
خوشحال بودم حریر نازکی رو صورتم بود و این ترس تو صورتم شاید کمی
پنهون میموند.
با گیتی خانم از بین جمعیت رد شدیمو با توکن سر و لبخندو کلام کوتاه به
تبریکات و سلام ها حواب دادم.
جمعیت از دفعه قبل هم بیشتر بود و همه تو لباس های سنتی مراکشی بودن .
انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم .
جایگاه عروس و داماد یه صندلی نیمکت مانند بود که بالای اون با گل های
ریسه ای تزئین شده بود. ملک حسان با صندلی بزرگ و مخصوصش کنار
تخت نشسته بود
با گیتی خانم به اون سمت رفتیمو ملک حسان گفت
– مبارکه …
مرسی آرومی گفتمو گیتی خانم تو گوشم گفت .
– بشین تا امیر بیاد. اون اومد بلند نشو . نگاهشم نکن تا بیاد کنارت بشینه
سری تکون دادمو نشستم
این توضیحاتو قبلا بهم داده بود اما مشخص بود اونم مثل من نگرانه
من که نشستم گیتی خانم به سمت در رفت. باید پدر امیر این کارو میکرد و
امیرو میاورد داخل اما جون پدرش نبود باز مامانش قرار بود با داماد هم بیاد
تو .
انگار زمان کش پیدا کرده بود
همه نگاه ها روم سنگینی میکرد
اما میترسیدم برگردم سمتی
با صدا های سالن فهمیدم امیر اومده تو. .صدای قلبم تو سرم اکو میشد .
امیر بلاخره رسیدو ملک حسان دوباره مبارکه ای گفت
امیر تشکر کردو کنارم نشست .
آروم گفت
– بلاخره رسیدیم
از حرفش خنده ام گرفت اما استرس حتی نمیذاشت لبخند بزنم.
ملک حسان به عاقدی که سمت دیگه ما نشسته بود گفت
– شروع کنین
حلقه هامون از قبل امیر به مامانش داده بود برای این لحظه . خیلی دوست
داشتم با مراسم حلقه دست همدیکه کنیم اما الان فقط دلم میخواست همه چی
تموم شه و من از این جمعیت راحت شم.
عاقد شروع کرد به خوندن متنی به زبان عربی
همه ساکت بودن. یه سری رو صندلی های دور سالن نشسته بودن و یه سری
هم رو بالشتک هایی که مخصوص نشستن بود نشسته بودن
تو جمعیت بلور رو ندیدم هرچند خوب هم نمیتونستم نگاهمو تو محیط
بچرخونم. تو افکارم غرق بودم که یهو صدا عاقد قطع شد
همه ساکت بودن و کم کم داشت پچ پچ شروع میشد که
امیر آروم گفت
– نمیخوای بله بگی؟
تازه یادماومد مامان امیر گفته بود اینجا عاقد سه بار نمیپرسه
سریع و با هول گفتم
– بله
صدای خنده تو گلو امیر رو شنیدم و لبمو گاز گرفتم.
حس میکردم سوتی بدی دادم.
عاقد گفت مبارک است و ملک حسان دست زد . همه پشت سرش شروع کردن
به دست زدن و مبارکه گفتن
اینجا رسم نبود داماد جوابی بده چون همینکه تو خونه اش این مراسم بود یعنی
جوابش مثبت بود .
حلقه هارو روی یه کوسن سورمه ای مخمل آوردن . ببعد از دست کردن حلقه
ها امیر باید حریر رو از رو صورتم کنار میزد
کسی که حلقه هارو میاورد رو به رومون ایستادو امیر دست برد تو جیبش و
یه تراول بیرون آورد که صدای بلور اومد که گفت
– یعنی عروس یه تراول می ارزه
خدای من. این دختر باید انقدر چندش باشه آخه؟!
امیر بدون توجه به حرفش بلور گذاشت رو کیت حلقه ها و گفت
– تراول نیست … صد دلاریه …
به صورت بلور و اخم های گره کرده اش و صد دلاری روی دستش نگاه
کردم
تو این لحظه میتونستم امیر رو بغل کنمو ببوسم انقدر حس خوبی بهم داد
سوزوندن بلور .
صدای آهنگ کوتاه تر شدو بلور حلقه هارو رو میز جلو ما گذاشتو رفت .
ملک حسان گفت
– امیدوارم این ازدواج پایدار و پر از خوشبختی و افتخار باشه.
با این حرفش به حلقه ها اشاره کردو امیر حلقه منو برداشتو دستم کرد
همه وست زدنو صدای مبارک است تو سالن پیچید .
امیر حریر رو صورتمو کنار دادو تازه تونستم ببزنمش.
یه کت و شلوار هم رنگ لباس من تنش بود. کتش تقریبا جلو بسته بود. شبیه
لباس ملک حساک و بقیه افراد داخل سالن . با دکمه ها و یراق طلایی .
موهاش برخلاف همیشه آشفته نبودو خیلی مرتب حالت گرفته بود . لبخند
مغرورانه ای گوشه لبش بود. نگاهش تو صورتم چرخیدو گفت
– نوبت توئه…
سری تکون دادمو حلقه رو برداشتم تا دستش کنم که کسی از داخل سالن تقریبا
جیغ کشید
خشک شدمو جمعیت همه برگشتن سمت صدا
اما امیر گفت
– حلقه ترنم عجله کن
نمیفهمیدم منظورش چیه اما سریع حلقه رو دست امیر کردمو هر دو بلند شدیم
تا ببینیم چه خبره
اما نه کسی رو زمین بود و نه خبری
با صدای ملک حسان برگشتن سمت مد که گفت
– کی بود ؟
کسی جواب نداد. صدای بلور نبود اما از بلور هم خبری نبود .
ملک حسان با اخم سالنو زیر نظر گرفتو نگاهش برگشت روی ما و گفت
– ادامه بدین .
– تموم شده بود. بعد دست کردن حلقه من بود
– خوبه… خداروشکر …
ملک حسان اینو گفتو بلند شد
با عصاش به گروهی که آهنگ میزدن اشاره کردو گفت
– شروع کنین .
صدای آهنگ شاد بلند شدو منو امیر نشستیم .
مامانش اوم سمتمونو هر دو بوسید و چیزی تو گوش امیر گفت
کم کم همه فامیل ها و دوستان دونه دونه می اومدن تبریک میگفون و هدیه
میدادن.
عکاسی که از اول مراسم کنارمون بود هم همه این صحنه هارو ثبت میکرد.
دیگا گردن و کتفم از این همه سر تکون دادن و لبخند ادکی درد گرفته بود
اما هنوز مهمونا برای تبریک و هدیه تموم مشده بودن
از بس که کند بودنو وقت زیادی رو برای تبریک و اظهار نظر پیش ما
میذاشتن
آروم تو گوش امیر گفتم
– پس کی تموم میشه
گوشه لبش که با شیطنت بالا رفت دلمو قلقلک داد
امزر تو گوشم گفت
– منم منتظرم تموم شه
به جمع کوچیکی که اون وسط در حال رقص دست جمعی رودن نگاه کردنو
گفتم
– رقص عادی ندارین؟ بریم برقصیم .
– نه اما اگه مراکشی بخوای میتونیم برقصیم
خندیدمو گفتم
– نه دستت درد نکنه ترجیح میدم بشینم
امیر تو گلو خندید که ملک حسان از سمت دیگه سالن گفت
– جا باز کنین … عروس و داماد هم به جمع بپیوندن …
متعجب به امیر نگاه کردم که قیافه اش یکم گرفته شدو زیر لب گفت
– همینو کم داشتیم
امیر بلند شدو دستشو به سمتم گرفت
آروم گفتم
– نمیشه نریم؟
– زود برمیگردیم… سخت نیست …
میدونستم سخت نبود.
خودم داشتم تا الان نگاه میکردم و بیشتر رقصشون هماهنگی با آهنگ بود اما
حس خوبی نداشتم برم تو جمع .
اونم جمعی انقدر غریبه و نا آشنا .
دست امیر رو گرفتمو بلند شدم .
همه جا باز کردن و تقریبا دورمون حلقه زدن .
رو به رو امیر ایستادمو هر دو دستمو گرفت .
با ریتم آهنگ مثل بقیه آروم آروم شروع به رقص کردیم.
فقط به صورت امیر نگاه میکردم که با اعتماد به نفس لبخند میزد.
کاش منم میتونستم انقدر ریلکس باشم.اما دستام از استرس خیس عرق شده بود
امیر یه دستمو ول کردو حول دست دیگه ام منو چرخونو .
چین های دامنم منظره زیبایی درست کرد
همه دست زدن.
امیر بازومو به سمت خودش کشید
بغلم کرد.
پیشونیمو بوسیدو گفت حالا میتونسم بریم.
حس و حال عجیبی بود .
فقط سر تکون دادمو به سمت جایگاهمون برگشتیم.
خوشبختانه ملک حسان مخالفت نکردو ما نشستیم
امیر گفت
– با این لباس خیلی زیبا شدی
– مرسی… تو هم خوستیپ شدی
امیر تو گلو حندید و گفت
– البته بدون لباس خیلی زیباتری
مشکوک نگاهش کردم
چشمکی زد و گفت
– تابلوئه دلم چی میخواد ؟
آروم خندیدمو گفتم
– از تابلو گذشته.
امیر لب باز کرد حرفی بزنه کا ملک حسان از کنار ما گفت
– بهتره دیگه بریم برای شام و حجله. نمیخوام تا صبح مراسم طول بکشه
نمیدونم چرا با همین یه جمله قلبم دوباره صداش تو سرم اکو شد.
امیر دستمو گرفت تا بلند شیم اما متعجب نگاهم کردو گفت
– چقدر دستت سرده .خوبی؟
سری تکون دادمو گفتم
– آره … فقط خسته ام
مشخص بود امیر از جوابم راضی نشده
اما در مقابل اونهمه نگاه منتظر کاری از دستش بر نمی اومد.
هر دو بلند شدیمو پشت سر ملک حسان به سمت سالن غذا خوری رفتیم
بخاطر تعداد زیاد مهمون ها تو حیاط پشت خونه که با در بزرگی به سالن نهار
خوری وصل میشد هم میز چیده بودن .
انواع غذا ها به صورت سلف سرویس روی میز بزرگ نهارخوری قرار
داشت .
با وچود اوهمه رنگ و عطر غذا من اصلا میل نداشتم.
برای حفظ ظاهر کمی از چند مدل غذا کشیدمو با امیر به سمت میز تزئین شده
تو حیاط رفتیم.
فیلمبرداری که از اول ورودم به سالن مشغول فیلمبرداری از ما بود گفت قبل
شروع شام وایسیم چندتا عکس دوتایی بگیره.
چندتا از ما تو حیاط عکس انداخت و تمام مدت من سنگینی نگاهیو رو خودم
حس میکردم
اما هر سمتیو میدیدم کسی نبود.
برگشتیم سر میزمونو امیر با ناراحتی گفت
– غذامون سرد شد . بریم دوباره بکشیم
– اسرافه امیر یکم سرد عیبی نداره
– نه … من چیزیو نمیخورم که اینجوری تو هوا ازاد بوده اونم اینجا که انقدر
شلوغه
متوجه منظورش نشدمو بازم باهاش همراهی کردم.
اما ایمبار کمتر از قبل برداشتم.
به زور چندتا لقمه خوردم که اقوام اومدن پیشمون تا عکس بگیریم
از سر میز بلند شدیمو برگشتیم داخل .
تو جایگاه عروس و داماد کم کم با همه عکس میگرفتیمو بعد عکس اونا
خداحافظی میکردن و میرفتن.
با رفتن هر یه حانواده استرس من بیشتر میشد .
بلاخره نوبت به فامیل درجه یک رسید.
کرشمه و دیبا اومدن و خواست با من عکس سه تایی بگیرن
اما امیر گفت اگه اون نباشه نمیذاره کسی عکس بگیره .
یکم با دخترا خندیومو عوس هارو گرفتیم
با مامان امیر و ملک حسان هم عکس یادگاری انداختیم.
به طرز عجیبی از بلور خبری نبود .
همه مهمونای دور دیگه رفته بودن و فقط خانواده درجه یک مونده بودن.
دائی کوچیک امیر گفت
– خب دیگه… ما هم بریم
اما هنوز جمله اش تموم نشده بود که ملک حسان گفت
– نه … هنوز زوج جدیدو حجله نبردین…
دایی دیگه امیر گفت
– گیتی هست دیگه … لازم نیست همه بمونیم که
خواستم نفس راحتی بکشم که ملک حسان گفت
– رو حرف من حرف نزنین…دخترا… برین حجله رو آماده کنین …

گرشمه ، دیبا ، بلور و دختر دیگه ای که فهمیدم اسمش بهار هست چشمی گفتن
و به سمت طبقه بالا رفتن .
گیتی خانم گفت
– آماده شدن نداره. همه چی آماده است .
ملک حسان اخمی کرد و نشست
رو به خدمتکار گفت
– چای و شیرینی بیارین برای همه
به حضار هم اشاره کرد بشینین
تهوع بدز داشتم
دلم میپیچید و از ترس میخواستم بالا بیارم
چه لزومی داشت که همه بمونن؟ فقط برای بدرقه ما تا اتاق ؟
همین هم مسخره بود چه برسه به اینکه چیز دیگه ای مد نظر ملک حسان
باشه.
سعی میکردم ذهنم نره سمت حجله سه نفره …
شاهد زفاف …
خدایا … این دیگه خیلی رسم مسخره ای بود .
امیر دستم که تو دیتش بودو با انگشت شصتش نوازشی کردو گفت
– آروم باش ترنم. خبری نیست
– پس چرا همه نشستن ؟
همین لحظه پسر دائی امیر جلو دهنشو گرفتو به سمت در خروجی رفت
همه نگران نگاهش کردن و زن دائی امیر پشت سرس رفت
امیر آروم گفت
– حدس میزدم
– چیو ؟
قبل اینکه امیر جواب بده اینبار دایی کوچیک امیر مثل پیر دائیش عوق زدو به
سمت در رفت
امیر تو گوشم گفت
– فکر کنم از غذای سر میز ما خوردن
– کدوم غذا
– همون که من گفتم سرد شده نخوریم…
متعجب نگاهش کردم که گفت
– خوبه حداقل اینجوری خلوت میشه .
دقیقا حق با امیر بود . خانواده دو تا از دائی های امیر اجازه گرفتنو بخاطر
حال اون دو نفر رفتن
اما بازم جمعیت کمی نبود.
کرشمه اومد پائین و گفت اتاقو تزئین کردیم
مدک حسان سری تکون دادو رو به ما گفت
– برین بالا
انتظار داشتم چند نفر بخوان با ما بیان اما همه پائین نشستن و فقط گیتی خانم
همراه ما اومد بالا .
تا حالا تو عمرم انقدر حس های بد رو یکجا نداشتم
استرس. خجالت. خستگی . تهوع . خدایا امشب کاش زودتر تموم شه .
وارد طبقه سوم شدیم که یه راهرو کوچیک بود و چندتا اتاق داشت
دیبا کنار در یه اتاق ایستاده بود و با ورود ما در اتاقو باز کردو گفت
– بفرمائید
امیر دستشو رو کمرم کشیدو با هم وارد شدیم
اتاق نسبتا بزررگی بود با یه تخت دو نفرا بزرگ که دورش پرده ای از حریر
شیری داشت. هم رنگ ملحفه هاش.
دوتا پنجره بزرگ و چوبی یا دیوار اتاقو تقریبا تا پائین پر کرده بود و دو تا
مبل تک نفره و یه میز گرد کوچیک هم کنار یکی از پنجره ها بود .
سمت دیگه یه کمد و یه میز آرایش بود و البته … بهار و بلور که کنار میز
آرایش ایستاده بودن
رو رو تختی و زمین و میز آرایش گل های رز سرخ پر پر بود
یه پارچه سفید پاپیون زده هم دست بلور بود که لبخندی به من زدو به سمت
تخت رفت
پارچه رو گذاشت رو تختو گفت
– شمع هارو روشن کنم همه چی تمومه
امیر گفت
– نمیخواد … تا همینجام بسته
گیتی خانم رو به من گفت
– دخترا کمک کنن لباستو عوض کنی
امیر قبل من جواب داد
– لازم نیست خودم هستم … میتونین برین همه
تنم داطغ شده بود و دوست داشتم زودتر با امیر تنها شیم که بلور گفت
– طبق رسم منو بهار میمونیم
با این حرف بلور امیر اخمی کردو گفت
– لازم نکرده … هر دو برین بیرون
بهار مکث نکردو از اتاق رفت بیرون
اما بلور ایستادو گفت
– من نمیرم .
اینبار گیتی خانم بود که عصبانی گفت
– برو بیرون بلور …
بعد رو کرد به منو گفت
– کاری داشتی خدمتکار پشت در هست
اما قبل از اینکه من جواب بدم امیر گفت
– لازم نیست … همه برین پائین … امشب این طبقه میخوام خالی باشه … اینم
فکر کنم جز رسومات باشه که حرف داماد امشب حرف آخره …
گیتی خانم سری تکون دادو بازو بلور رو که هنوز پررو ایستاده بود گرفتو با
خودش بیرون برد
در اتاق بسته شدو نشستم رو تخت
البته بیشتر سقوط بود تا نشستن
زانوهام بی حال بودو دلم از اضطراب میپیچید .
امیر نگاهی به من کردو گفت
– خوبی ؟
با تکون سر گفتم
– نه … حالا چی میشه ؟
– چی ؟
– اینکه بلور رو بیرون کردیم
امیر کتشو بیرون آوردو رو تخت انداخت در حالی که دکمه های سر آستینشو
باز میکرد گفت
– هیچی .. این حق منه که نخوام کسی اینجا باشه … امروز از دائیم پرسیدم …
اونم تائید کرد
خیالم یکم راحت شدو دستمال سفید رو تختو گرفتمو گفتم
– این چی اونوقت ؟
دستمالو امیر ازم گرفتو پرت کرد تو سطل زباله کنار کمد و گفت
– اینم تکلیفش معلوم شد
پیراهنشو بیرون آوردو گفت
– ترنم … این عمارت مثل عمارته قدرته … هر کی ضعیف باشه خورد میشه .
هرچقدر پر رو تر و زبون دار تر باشی شرایطت بهتره…
– اما من نمیتونم اینجوری باشم امیر. تو میدونی
– میدونم اینجوری نیستی … اما خواستن توانستنه … پس بخاطر من این مدت
که اینجا هستیم … محکم باش کاری که نمیخوایو انجام نده
هنوز جمله امیر تموم نشده بود که صدای در اومد
هر دو به در نگاه کردیم که ملک حسان گفت
– امیر …
تنم دوباره سرد شد . انگار این ماجرا نمیخواست تموم شه
امیر به سمت در رفتو به من اشاره کرد کنار تر بشینم تا از در دیده نشدم
منم کنچ تخت نشستمو امیر در رو باز کرد
چهره ملک حسان رو نمیدیدم .
اما از صداش میتونستم حدس بزنم چقدر عصبانیه
قبل اینکه امیر چیزی بگه ملک حسان گفت
– چرا دختر هارو بیرون کردی؟
– چرا باید میموندن ؟
امیر اینو محکم گفتو دستشو به سینه زد
ملک حسان اینبار با صدای نسبتا بلند تری گفت
– فکر کنم قول و قرارمون واضح بود ! تو و عروست به رسومات احترام
بذارین … من هم به عقدتون احترام میذارم !
– دقیقا… ما هم به هر رسم قابل احترامی احترام گذاشتیم
این حرف امیر سنگین بود
میدونستم منظورش اینه رسم حجله قابل احترام نیست
واقعا هم نبود
اما گفتن این حرف تو روی پدر بزرگش کار درستی نبود
حداقل از نظر من …
صدای نفس سنگین ملک حسان موهای تنمو سیخ کرد که گفت
– تمام رسومات ما قابل احترامن امیر… بهت گفته بودم اولین رسمی که رعایت
نشه … من این عقدو باطل میکنم … حالا هم یا دخترا برمیگردن اتاق یا
عروستو میفرستی بره … یا هر دو میرین و هرگز برنمیگردین
صدای ضربان قلبم انقدر بلند بود که تو سرم اکو میشد
تنم کرخت شده بود
به امیر نگاه کردم که ذره ای نگران نبود
با همون قیافه حق به جانب گفت
– باشه … قبوله … اما بذارین اول یه سوالی بپرسم … بعد تصمیم بگیریم
هنوز جمله امیر تموم نشده بود که ملک حسان عصبانی تقریبا داد زد
– بپرس
امیر با همون تن صدای قاطع اما آروم گفت
– شما … خودتون به عنوان یک مرد ! اجازه دادن کسی وارد حجله و حریم
خصوصی شما بشه ؟
سکوت شد .
جز صدای قلبم هیچ صدای دیگه ای نمیشنیدم که امیر گفت
– اگه شما اجازه دادین … باشه … به دخترا بگین بیان بالا … اما اگه شما هم
نذاشتین کسی حریم خصوصی شما و همسرتونو مخدوش کنه … چطور از من
به عنوان نوه خودتون انتظار دارین این اجازه رو بدم ؟
همچنان سکوت بود
با دستام صورتمو پوشونده بودم شاید قلبم کمی آروم شه
اما همچنان ثانیه ها کشدار شده بودن
صدای قدم های محکم ملک حسان تو راهرو پیچیدو من شوکه به امیر نگاه
کردم .

نوشته رمان ترنم پارت 44 اولین بار در رمان برتر. پدیدار شد.

]]>
https://www.romanbartar.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/feed/ 10