رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 42

#نفس اونقدر ذهنم درگیر بود که نمی‌فهمیدم چجوری دارم پوست کنار ناخونم‌و با دندون می‌کنم. وقتی به خودم اومدم که…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 45

  ‌《انسان شناس‌های سکولار می‌گویند رنج باعث شده انسان ها دست به خلق خداوند بزنند؛ اما جامع‌نگرهایی هستند که معتقدند…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 44

  تماشایش می‌کنم. کاش می‌شد به او بگویم برایم مثل قرآن شده‌ای! تا به تو ایمان می‌آورم، صفحه‌ای را به…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 43

  خودم را روی صندلی پشت میز پرت می‌کنم و با بی‌توانی چشم می‌بندم. پلک می‌زنم و با دیدن ساعت…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 41

  به زور خندیدم. – آهان. عقب عقب رفت. – برمی‌گردم پیشتون. بعدم به همراه سایمون راهش‌و ادامه داد. با…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 42

  _انبار گردانی؟! اونم انقدر یه دفعه‌ای؟ جوابم را نمی‌دهد، جواب ندادنش جری‌ام می‌کند تا منم راحت حرف‌هایم را بزنم.…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 41

  مردمک‌هایش دو دو می‌زند، به وضوح چیزی توی آن‌ها عوض می‌شود. نرم تر می‌شود. رو می‌گیرد و با حالتی…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 40

  سولماز مثل کسانی که راه نفسشان را بریده اند و بادهانی نیمه باز به جهانبین زل زده. همه سکوت…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 40

  نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم: خاتون وسایل پذیرایی‌و آماده کن. صداش از توی آشپزخونه بلند شد. – چشم…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 39

  گفتن بعضی چیزها کار بیهوده ای‌ست. گاهی باید غمبرک گرفت و لال شد، گاهی لازم است که لال شد.…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 38

  تعطیل نه روی تو رو می‌شه دید نه پناه رو. روی عزیز را خندان می‌بوسد. مامان فاطمیا که کنار…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 39

  دست‌هاش‌و از هم باز کرد و سرخوش بلند گفت: از عکسات خیلی جذاب‌تری خواهرزاده! رادمان با لبخند به سمتش…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 37

. پناه هم نزدیکش می آید و در حالی که کنارش می نشیندآهسته می گوید: می خوام بگم تعارف نکنین…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 36

  می‌کشد: _مِن بعد از یونیفرم کارمندای اینجا استفاده می کنی. با چشمانش سر تا پایم را اسکن می کند،…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 35

  مادرم همیشه می‌گفت: کاروان سرای دنیا برای بدبخت بیچاره‌ها جای خواب ندارد، به هوای یک قطعه جا برای نشستن،…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 34

  _ الو؟ باز بودن در این خانه به سان تابویی شکسته شده می ماند: بعید، بعید، بعید، قبیح! _…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 38

  نیم قدم به عقب رفتم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: این امکان نداره! بابای من مرده. نیم قدم…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 33

  یَل هوا رو به تاریکی رفته و باران به تندی می بارد؛ اما این مسئله ذره ای برای او…

بیشتر بخوانید »
رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 32

  بگیری؟ سعی می‌کند در صندوق را ببندد. _ نه تو می ذاری من بغلت کنم نه من حوصله نق‌نق…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 37

#آرام با ناله‌ای که از کرفتگی گردنم از بین لب‌هام خارج شد چشم‌هام‌و باز کردم. دست به صندلی گرفتم و…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن