رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 21

#رایان همون‌طور که انگشت‌هام‌و روی میز می‌کوبیدم برای بار صدم به اون طرف باغ نگاه کردم. – منتظر کسی هستی…

بیشتر بخوانید »
رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت آخر

سوگل متأثرانه به پای گچ گرفته اش اشاره می کند. – پات تا کی باید تو گچ باشه؟ همزمان نگاه…

بیشتر بخوانید »
رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 6

چیزی نمانده اشک هایش سرازیر شود و دروغش را برملا کند. از او فاصله می گیرد و همانطور که تلاش…

بیشتر بخوانید »
رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 5

نیک زاد بزرگ نگاه آخری به تبسم می اندازد و به خدمتکاری اشاره می کند. خدمتکار به سرعت خودش را…

بیشتر بخوانید »
رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 4

الهه خانم به سمتش برمی گردد. – صبخیر عزیزم سپس نگاهی به سرتاپایش می اندازد. – جایی می خوایی بری؟…

بیشتر بخوانید »
رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 3

درست وقتی که تبسم می خواهد روی مبلی جای بگیرد، باراد را می بیند که از پله ها پایین می…

بیشتر بخوانید »
رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 2

– بفرمایید لطفاً! دست‌هایش را مشت می‌کند و فشار می‌دهد، از اینکه تا این حد ناتوان است خودش را سرزنش…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان رهایی یک لبخند پارت یک

  نام کتاب: رهایی یک لبخند نام نویسنده: نفس ژانر رمان: اجتماعی، درام، عاشقانه     خلاصه: تنهایی و بی…

بیشتر بخوانید »
رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 20

  به سمت آسانسور کشوندم که مقاومت کردم. – اول بگو چیکارم داری بعد همراهت میام. با نگاهی که بهم…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت آخر

بیتا مسخره گفت: چه شنبه یکشنبه ای شدی ! بد نیست . با صدای زنگ بیتا از اتاق بیرون رفت…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 15

-نمیرم …! خسته گفت : شنیدی بنیامین ؟! حتی اگر بیرونمم کنی نمیرم ! هیچ جا نمیرم. من برگشتم سر…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 14

با قدمهای تندی وارد ساختمان شد ، درست در اخرین لحظاتی که درب اسانسور درحال بسته شدن بود ، خودش…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 13

بنیامین از روی زانو بلند شد و رها با خجالت گفت : بابا دیگه خسته شده . فکر کنم بهتره…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 12

فوزیه خانم اه پر حسرتی کشید و گفت: ادم چی بگه خانم ! رها بشقابی برداشت و گفت: بهتره غذای…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 11

مصطفی خان دستش را روی دست بنیامین گذاشت و گفت: خوب کردی نگهش داشتی ! بنده ی خدا تو حال…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 10

بنیامین خشک گفت: چرا لاغر شدی ! آنا با ذوق گفت: واقعا ؟! پس اون مانتو نارنجیه که پارسال برام…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 9

به ارامی خم شد و لیوان چایش را برداشت ، بردیا کنار رهام که ماتم زده بود نشست و پرسید…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 8

در مقابل تمام عز و جز هایش مثل همیشه ساکت بود و حرف نمیزد ! بعد از چند دقیقه وقتی…

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 7

بنیامین مسیر را گفت . انا رعشه ی زانوهایش متوقف شده بود ، سست جلو رفت و گفت: بنیامین ……

بیشتر بخوانید »
رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 6

-نگران نباشید . یه جراحی کوچیک بود . خوشبختانه مشکل حادی نیست …! بنیامین میان حرفش پرید وگفت: برای دستش…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن
بستن