رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 15

  کوروش از نظر باجی دوباره بی تربیت شد و غرید : – دِ اگه تو عین این زنای شوهر…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 14

  * کوروش * – کوروش جان …تلیفون زنگ دَخا ننه راوه جُوا بِیَ دَستِ مِن بنده… – ( کوروش…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 13

  با این سوال سرگرد دلش گرفت . قرار بود تنها چیزی که از مادرش برایش باقی مانده بود را…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 12

  نمی توانست ذهنش را منحرف کند باز هم همان حال مزخرف بعد از هر بیداری… متنفر بود از حس…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 11

  باجی فهمیده بود که کوروش بیش از حد عصبانی است و دیوانه شدنش به مویی بند است . دستانِ…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 10

  از چیزی که حدس زد این بار هر دو ابرویش بالا پرید. دست همتا را ناگهانی به سمت خود…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 9

  دستش که هنوز یقه مردک وحشی را گرفته بود کمی تکان داد و این بار کمی بلندتر از وز…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 8

  خبر نداشت که همتا هر چه در زندگی کشیده از مردان بوده و همان حس تنفر کوروش نسبت به…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 7

  پوف دیگری کشید و تکیه به دیوار یکی از زانوهایش را جمع کرد. ساعد دستش را روی زانویش گذاشت…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 6

  نزدیک بود از زور ترس و گرسنگی غش کند. رنگش حتما به سفیدی گچ شده بود. مشغول فکر کردن…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 5

  دلش برای عزیزباجیش تنگ شده بود. تنها زنی که به او احترام میگذاشت و دوستش داشت. پیرزنی شیرین و…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 4

  تنها زنی که کوروش به او احترام میگذاشت و دوستش داشت. شاید باجی اش میتوانست برادرِ لاتش را کمی…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 3

  داخل اتاقش بود که صدای وحشتناک گریه اش بلند شد. هر چقدر صبر کرد تا مادرش سر برسد و…

بیشتر بخوانید »
رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 2

    افرادش انگار کم کم از آن حالت رخوتِ ناشی از چشم چرانی بیرون آمده و متوجه حال خراب…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان به شیرینی مرگ پارت یک

    #به_شیرینی_مرگ #پارت1 پر از خشم بود ، پر از عصبانیت. دلش شکستن میخواست ؛ فریاد زدن ، فحش…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت آخر

  وقتی که به خانه اش رسیدیم، به حمام رفت .من هم در حالیکه هم چنان اشفته بودم، اما سعی…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 34

  مکث کرد و چشمانش را برای لحظه ایی بست .کاملا مشخص بود که هیچ علاقه ایی به یاداوری ان…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 33

صدای یاری بود .چشمانم را بستم و اشک روی گونه ام سرازیر شد .بعد صدای پگاه امد که در می…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 32

  با انگشت شصت اش چانه اش را خاراند . _نمی دونم… با انگشت شصت اش چانه اش را خاراند…

بیشتر بخوانید »
رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 31

  مکث کردم و نگاهش کردم. لحظه به لحظه مثل کسی می شد که حمله قلبی به او دست داده،…

بیشتر بخوانید »

codebazan