رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت آخر

 

ـ کار لیلی رو تایید نمی کنم و مطمئنم با رفتنش، بدترین ضربه ی ممکن رو به محمدرضا زد، ولی … ولی من شاهد بودم که چقدر التماس کرد تا با تو حرف بزنه، حداقل برای یه بار، ولی محمدرضا اجازه نداد. توی اون شرایط، عاقلانه ترین تصمیم رو گرفته بود. تو حالت خوب نبود و مسلما با صحبت کردن با لیلی، بدتر هم می شدی. سارا من دیدم که شما دو تا چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتید، دیدم که چقدر زجر کشیدید، ولی …

صاف ایستادم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ بسه، چیزهایی که لازم بود رو شنیدم. می دونی حامد، تو دروغ گفتی، توی تمام این سال ها دروغ گفتی. درک نمی کنم چرا، اما می دونم به خاطر بابا این کارو کردی. توی کار بارها و بارها به من دروغ گفتی و خیلی چیزها رو از من پنهان کردی. درک نمی کنم چرا، ولی می دونم به خاطر من این کارو کردی. من ترجیح می دادم زجر بکشم و ناراحت باشم، تا این که بهم دروغ گفته بشه.

ـ درک می کنم و بهت حق میدم. من فقط می خواستم از تو حمایت کنم.

ـ این طوری؟ با قرار دادن من توی این موقعیت؟ هر بار موضوعی رو از من مخفی کردی، اوضاع بدتر شده، درست مثل الان.

سرش را تکان داد و گفت:

ـ می دونم، ولی سارا به خاطر خودت بودم.

ـ لطفا هیچ وقت به خاطر خودم بهم دروغ نگو. حس خیلی بدی دارم، خیلی بد. خیلی بده که تمام احساست رو بر اساس یه دروغ شکل بدی.

ـ محمدرضا از من خواست.

ـ من محمدرضا رو ستایش می کردم، ولی الان … به نظرت چطوری باید اون رو به یاد بیارم؟

به آرامی بشقابم را به دستش دادم و به سمت علی رضا رفتم. دیدم که از جا بلند شد. اخم کرده بود. نگرانم بود؟ لبخند زدم.

مقابلش ایستادم و گفتم:

ـ راستش دیدم غذا خوردن با حامد و حرف زدن در مورد کار خیلی خسته کننده ست، اومدم تا کنار تو شام بخورم. بذار ببینم، چی تو بشقابت داری؟ جوجه هات رو تموم کردی؟

بازویم را گرفت. با لبخند سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم.

خیلی جدی گفت:

ـ هیچ وقت سعی نکن از من چیزی رو مخفی کنی یا بهم دروغ بگی. باشه؟

لبانم را به هم فشار دادم. فهمیده بود.

ـ باشه سارا؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ من فقط نمی خواستم جشنت رو خراب کنم. الان خوبم، فقط داشتم از حامد در مورد لیلی و بابام سوال می پرسیدم. می دونی، نمی خوام فعلا در موردشون فکر کنم، الان می خوام کنار شوهرم بشینم و از جشن تولدش لذت ببرم.

ـ بعد در موردش حرف می زنیم.

ـ نه به این زودی. خب، وای پارسا میشه من یکی از اون جوجه های خوش مزت رو بخورم؟

نمی خواستم، واقعا نمی خواستم در مورد چیزهایی که حامد گفته بود فکر کنم. می خواستم از کنار علی رضا بودن و از این جشن، لذت ببرم. کنار علی رضا نشستم و دستانم را به دور بازویش حلقه کردم. امشب باید با لیلی هم حرف می زدم.

اولین هدیه ای که باز شد، هدیه ی من بود.

علی رضا خندید و گفت:

ـ نگو یه ستاره برام هدیه گرفتی؟

با اخم نگاهش کردم. با صدا خندید و جعبه را باز کرد. با ابروهایی بالا رفته، ساعت را از داخل جعبه بیرون آورد. سرش را برگرداند و به چشمانم خیره شد.

آرام گفت:

ـ تو این رو برای من خریدی؟

ـ خوشت نیومد؟

در آغوشم گرفت و گفت:

ـ مگه میشه تو برای من هدیه ای بخری و من خوشم نیاد؟

لبخند زدم. خوش حال شدم. از هدیه ی من خوشش آمده بود. ساعت را به دور مچ دستش بست و با دقت نگاهش کرد.

ـ خیلی خوشگله، واقعا خوش سلیقه ای.

علی رضا با شوخی و خنده هدیه هایش را باز می کرد و من کنارش نشسته بودم. در میان جمع بیست و هفت نفره نشسته بودم و لبخند می زدم. در جمع بودن حس بدی نداشت. سرم را به سمت راست چرخاندم. حامد و لیلی کنار هم ایستاده بودند. حامد حرف می زد و لیلی گوش می داد. کمی دورتر، تام دستانش را به دور ساره حلقه کرده بود و با هم آرام گفتگو می کردند و به حرف های علی رضا می خندیدند.

ساعت از یک گذشته بود. کیانا و وحید بعد از شام رفته بودند و بقیه ی مهمان ها هم به آرامی سالن را ترک می کردند. حامد جلو آمد و با علی رضا دست داد.

رو به من گفت:

ـ فرشته خانم، حسابی زمینی شدی، تبریک میگم.

من یک فرشته ی زمینی بودم. به لیلی خیره شدم. مشغول بستن دکمه های مانتویش بود. نیم قدم به عقب برداشتم و به سمتش رفتم. از دیدنم آشکارا متعجب شد. مقابلش ایستادم و به چشمان سیاهش خیره شدم. چشمان ساره را داشت.

گفتم:

ـ حرف بزنیم؟

لبخند زد و گفت:

ـ خوش حال میشم.

سرم را تکان دادم و به سمت در خروجی رفتم. علی رضا مشغول خداحافظی با درسا و کیوان بود.

رو به درسا گفتم:

ـ ممنون.

دستم را به سمت موهای پارسا دراز کردم. با آن چشمان خواب آلود، چهره ی بامزه و خنده داری پیدا کرده بود. موهایش را به هم ریختم. با بد خلقی اخم کرد و سرش را به سینه ی کیوان تکیه داد. خندیدم.

ـ اذیت نکن سارا جون.

گفتم:

ـ هم خودت رو اذیت می کنم، هم دایی خوش تیپتو.

موهای علی رضا را هم پریشان کردم. کیوان بی صدا خندید و لبخند درسا را هم دیدم. دستی روی بازویم قرار گرفت. عضلات بدنم منقبض شد.

سودی جون گفت:

ـ واقعا همه چیز عالی بود عزیزم، خیلی خوش گذشت.

دستش را برداشت. لبخند زدم و عضلات بدنم به حالت عادی برگشت. علی رضا دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و مرا به خود فشرد.

محمدرضا گفت:

ـ فردا حتما میایم که خداحافظی کنیم و …

گفتم:

ـ نه، نیاید.

محمدرضا، محمدرضا. چقدر دوست داشتم در آغوشش بگیرم. آخرین باری که محمدرضا را در آغوش گرفته بودم، بعد از گرفتن آن گردنبند در تولدم بود. دستم را دراز کردم و به آرامی بازویش را لمس کردم. حرارت بدنش آشنا نبود.

گفتم:

ـ هفتاد و یه روز دیگه بر می گردم.

با رفتن آن ها، نگاه کلی به اطراف انداختم. مهری خانم مشغول جمع کردن بشقاب های روی میز بود. لیلی هم روی صندلی نشسته بود. پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و نگاهم می کرد.

علی رضا گفت:

ـ بریم؟

مقابلش ایستادم. پیشانی ام را روی سینه اش گذاشتم و چشمانم را بستم. موهایم را نوازش کرد.

ـ امشب خیلی خوشگل شده بودی.

نفس عمیقی کشیدم. نیاز داشتم آرام تر از چیزی باشم که بودم. بوی عطر تلخ و آشنای علی رضا، مشامم را پر کرد. چقدر خوب بود که در زندگی ام حضور داشت.

سرم را بلند کردم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ برو بالا، من یه پونزده دقیقه ی دیگه میام.

نگاهش را دیدم که از بالای سرم گذشت و احتمالا به لیلی خیره شد.

با تردید گفت:

ـ مطمئنی؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، ولی، باید حرف بزنیم.

محکم گفت:

ـ من همین جا می مونم، شما حرف بزنید.

ـ علی رضا!

اعتراضم را نادیده گرفت و روی نزدیک ترین صندلی نشست. دست به سینه و با اخم به لیلی خیره شد. امکان نداشت به اصرارم برای رفتن، توجهی نشان دهد. سرم را تکان دادم و به سمت لیلی رفتم. با لبخند، کمی روی صندلی اش جا به جا شد.

کنارش نشستم. دستانم را روی لبه ی صندلی قرار دادم و به قرمزی گیلاس های درون ظرف میوه خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم. بوی شیرین و ملایم و آشنای عطرش مشامم را پر کرد.

گفت:

ـ همون لحظه که دیدمش، مجذوبش شدم. اِنقدر بی انگیزه و بی تفاوت به تابلوم نگاه می کرد که …

چشمانم را بستم. طنین آشنای صدایش چیزی را در وجودم در هم می پیچاند.

با مکث کوتاهی ادامه داد:

ـ هیچ وقت نفهمیدم من بیشتر عاشقش بودم یا اون. از عشق من عذاب می کشید و من این رو نمی خواستم. رفتنم اشتباه بود، این رو دقیقا ده دقیقه بعد از دور شدن از خونه فهمیدم، ولی نمی تونستم برگردم. به خاطر این اشتباه هیچ وقت خودم رو نمی بخشم، ولی واقعا از بقیه، خصوصا تو و ساره انتظار دارم فقط یه ذره احساس من رو درک کنید. درسته که من هم زجر می کشیدم، ولی مهم ترین دلیل رفتن من زجر خودم نبود. فکر می کردم اگه کمی از محمدرضا دور بشم، به خودش بیاد و کمتر زجر بکشه.

ـ اون هر شب گریه می کرد، فکر می کرد من نمی فهمم. هیچ وقت نمی تونم تو رو به خاطر اون گریه ها ببخشم.

صدای جا به جا شدن صندلی اش را شنیدم.

گفت:

ـ انتظارش رو هم ندارم. تنها چیزی که می خوام بدونی، اینه که من بهت زنگ زدم، دنبالت اومدم، نگرانت بودم، دوست داشتم و دارم، همین.

چشمانم را باز کردم. چقدر گیلاس ها قرمز بودند. دلم می خواست دستم را دراز کنم و یکی بردارم. نه، دو تا گیلاس بردارم. یکی برای خودم و می خواستم دیگری را به دهان علی رضا بگذارم.

سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:

ـ خب من حالا می دونم بهم زنگ زدی، دنبالم اومدی، نگرانم بودی، دوستم داشتی و دوستم داری.

لبخند زد. نفس عمیقی کشید. دستش را سمت چپ قفسه ی سینه اش گذاشت.

گفت:

ـ حتی اگه این علاقه رو قبول نکنی، حتی اگه دوستم نداشته باشی هم برام مهم نیست، همین که می دونی دوست دارم، کافیه.

سرم را به سمت علی رضا برگرداندم. خیره نگاهم می کرد.

لیلی ادامه داد:

ـ وقتی آدم واقعا عاشق میشه، هیچ وقت توی زندگیش یه روزی از راه نمی رسه که دیگه عاشق نباشه. چقدر خوبه که تو هم مثل ساره عاشق همسرت هستی.

به علی رضا لبخند زدم. حالت نگران چهره اش برای لحظه ای کنار رفت و با آرامش لبخند زد. از جا بلند شدم. دلم می خواست در آغوشش باشم. آرام بودم، آرام بودم.

گفتم:

ـ چیز دیگه ای هم برای شنیدن هست؟

به سمتش چرخیدم. آغوشش را به یاد آوردم. همیشه همزمان من و ساره را در میان دستانش به خود می فشرد. سرمان را می بوسید و می گفت چقدر از داشتن ما به خودش افتخار می کند و چقدر دوستمان دارد.

ـ فقط یه سوال دارم.

هنوز هم از داشتن ما، من و ساره، به خودش افتخار می کرد؟ هنوز هم مثل آن روزها دوستمان داشت؟

ـ امکانش هست یه روز من رو به خاطر اشتباهم ببخشی؟

چیزی راه گلویم را بست. مادر، مادر، لیلی، لیلی. نیم قدم به عقب برداشتم. نمی دانستم، واقعا نمی دانستم، باید فکر می کردم. کاش جلو می رفتم، سرم را روی سینه اش می گذاشتم و به صدای قلبش گوش می دادم. باید فکر می کردم. برای این کار هفتاد و یک روز وقت داشتم.

محکم گفتم:

ـ نمی دونم.

روی پاشنه های کفشم چرخیدم و با گام های محکم، به سمت علی رضا رفتم. علی رضا از جا بلند شد و شنیدم که گفت:

ـ ممنون.

نفسم را با صدا بیرون دادم. در آغوش علی رضا جای گرفتم. آرام بودم. دستانش را سخت به دورم حلقه کرد. به صدای قلبش گوش دادم، تند، ولی منظم و یک نواخت می زد. صدای خوبی داشت.

تمام شد. باید به علی رضا فکر می کردم. من تمام هفتاد و یک روز را زمان داشتم تا به این مکالمه فکر کنم. به حرف هایی که حامد زده بود، به صحبت هایی که در جایی میان خواب و بیداری شنیده بودم. من هفتاد و یک روز زمان داشتم تا به هفده سال تنهایی، تا به محمدرضا و اشک هایش و تنهایی هایم فکر کنم، اما این شب برای علی رضا بود.

داخل حمام لباس خواب پوشیدم. یکی از همان لباس خواب هایی که با سلیقه ی درسا و کیانا خریداری شده بود. به مژه هایم ریمل زدم، موهایم را شانه کردم، عطر زدم، نفس عمیقی کشیدم و از حمام خارج شدم. چهار زانو، با شلوارکی روی تخت نشسته بود و با جدیت به صفحه ی موبایلش نگاه می کرد. با گام هایی محکم جلو رفتم. متوجه حضورم شد. سرش را برگرداند و من تمام تلاشم را کردم تا به دهان باز مانده از تعجب و چشمان گرد شده اش نخندم. تلاش موفقیت آمیزی بود. زانوی پای راستم را روی لبه ی تخت قرار دادم، موبایل را از میان انگشتان بی حرکتش بیرون کشیدم و روی میز کوچک کنار تخت قرار دادم. با ناشیانه ترین حالت ممکن، موهایم را با ناز از روی شانه ام کنار زدم. آباژور را روشن کردم و چراغ اتاق را خاموش. مقابلش نشستم و به چشمانش خیره شدم.

گفتم:

ـ سورپرایز من کجاست؟

نفس حبس شده اش را به بیرون فرستاد. دهانش را بست و چهره اش حالت عادی تری پیدا کرد. هنوز هم تلاشم برای نخندیدن موفقیت آمیز بود.

سرش را کمی به صورتم نزدیک تر کرد و با جدیت تمام گفت:

ـ واقعا انتظار داری الان یادم بیاد در مورد کدوم سورپرایز حرف می زنی؟

بازویم را گرفت و مرا با سخت ترین حالت ممکن، به سمت خود کشید. تمام تلاشم از بین رفت، با صدا خندیدم.

خوش حال بودم. حس خوبی داشت، چون با صدای تپش های یک نواخت و آرام قلب علی رضا از خواب بیدار شدم. سرم را بلند کردم و به چشمان بسته اش خیره شدم و دهان نیمه بازش. خندیدم. دوباره سرم را روی سینه اش گذاشتم و چشمانم را بستم. دستانم را به دورش حلقه کردم. هیچ تمایل و حتی اجباری برای بلند شدن نداشتم. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطرش مشامم را پر کرد. به قصد نگاه کردن به ساعت، چشمانم را باز کردم، اما خیلی زود منصرف شدم. مهم نبود چه ساعتی از روز است.

باید چمدانم را آماده می کردم و آخرین هماهنگی ها را با مهرداد انجام می دادم. برای رفتن و جدا شدن از آغوش علی رضا، عجله ای نداشتم. این سفر فقط هفتاد و یک روز طول می کشید. برنامه این بود که بعد از رسیدن به فرودگاه، سعید به دنبالم بیاید و مستقیم به ناسا برویم. دوست داشتم قبل از همه به آسمانم خیره شوم. آن جا نزدیک ترین نقطه ی زمین به آسمان بود. تعبیر اشتباهی بود، اما چه اهمیتی داشت؟ حرکت محسوس علی رضا را احساس کردم. دستانش به دور بدنم حلقه شد. سرم را بوسید.

گفت:

ـ وقتی نباشی کی قراره موهام رو به هم بریزه؟

با صدا خندیدم و گفتم:

ـ من دیشب پارسا رو در مورد این وظیفه ی خطیر توجیه کردم. در این مورد اصلا نگران نیستم، چون پارسا خیلی خوب از عهدش بر میاد.

سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. می خواستم لبانش را خندان ببینم و چشمانش را پر از ستاره، اما نمی خندید، حتی لبخند هم نمی زد. قهوه ای چشمانش دلگیر و آسمانش ابری بود. من می خواستم کهکشان پنهان در چشمانش را کشف کنم و خودم تک تک آن ستاره ها و سیاره ها را نام گذاری کنم.

ساعت از یک گذشته بود که به آرامی تخت را ترک کردیم. پنج ساعت تمام، بی هیچ کلامی، در میان آغوشش آرام گرفته بودم. گاهی موهایم را می بوسید، اما انگشتانش حتی برای یک لحظه هم از نوازشم غافل نشد.

به آرامی با هم چمدان کوچکی را آماده کردیم. به لبخندش نگاه می کردم و دلم می خواست این لبخند واقعی بود. برداشتن شارژر موبایل و سیم کارت جدیدم را یادآوری کرد، کفش هایم را داخل چمدان جای داد. لباس هایی که تا می کرد را داخل چمدان جای دادم. مسواک و خمیر دندان برایم آورد. گیره ای را داخل چمدان انداختم و برسی را کنارش جای داد. عطرم را برداشتم، شیشه اش را از دستم گرفت و بو کرد. لبخند زد. کاش لبخندهایش واقعی بود.

نهار خوردیم. خودش برایم لازانیا درست کرد و با هم ظرف ها را شستیم. کف روی لیوان را به بینی اش مالیدم. با صدا خندید و با همان دست های خیس و کفی، صورتم را میان دستانش گرفت و مرا سخت و طولانی بوسید. برایم چای سبز درست کرد. روی مبل راحتی مقابل تلویزیون خاموش لم داد. به او تکیه دادم. دستش را به دور شکمم حلقه کرد، دستم را روی دستش گذاشتم. با هم چای سبز خوردیم.

به دیدن ساغر رفتیم. گونه اش را بوسیدم و چند دقیقه ای در آغوش گرفتمش. کیانا با چشمانی پف کرده و سرخ، یادآوری کرد تحقیقاتم را فراموش نکنم و شارژر لپ تاپم را بردارم.

به خانه ی ساره و تام رفتیم. ساره می خندید و لیست بلندی را به دستم داد و گفت برایش سوغاتی بیاورم. تام و علی رضا با هم حرف می زدند. ساره مقابلم ایستاد. گونه ام را نوازش کرد. گونه اش را نوازش کردم. سرمان را به هم نزدیک کردیم. چشمانمان را بستیم. پیشانیمان را به هم چسباندیم. لبخند زدیم. حس خوبی داشت. هفده سال این حس خاص را تجربه نکرده بودم. در آغوشم گرفت.

با سودی جون تماس گرفتم، خداحافظی کردم. خوش حال شدم که اصراری برای آمدن به فرودگاه نکرد. با درسا صحبت کردم و پارسا. پارسا اصرار داشت به دیدنم بیاید، قبول نکردم. قول داد در نبودم به دفتر و اتاقم سر بزند. حامد زنگ زد. مطمئن بودم نیازی نیست در مورد دفتر و مجله سفارش کنم. حامد، مهرداد و مهدیس بودند. چیزی برای نگرانی در مورد دفتر وجود نداشت. او هم برای آمدن به فرودگاه اصرار داشت، اما من می خواستم با علی رضا تنها باشم.

ساعت چهار و بیست دقیقه بود که علی رضا چمدان را بست و آن را مقابل در خروجی گذاشت. مانتو به تن کردم. می خواستم موهایم را با گیره بالای سرم جمع کنم که اخم کرد.

گفت:

ـ نکن.

با دو گام بلند به سمتم آمد. سرش را میان موهایم فرو کرد و نفس عمیقی کشید. در آغوشم گرفت. مهم نبود چقدر دستانش را سخت و دردناک به دورم حلقه کرده است، مهم این بود که در آغوشش جای داشتم. موهایم را لمس کرد، گونه هایم، گردنم، چشم های، دستانم. موهایم را بوسید، گونه ها و گردنم را بوسید، لب هایش را روی چشمانم گذاشت و دستانم را به سمت لب هایش بالا برد.

لمسش کردم، با شوق با اشتیاق. موهایش را آشفته کردم، گونه های زبر و لب های داغش را. عامدانه انگشتانم را روی شکمش کشیدم. با صدا و واقعی خندید. گوشش را نوازش کردم و غرق در آسمان بی انتهای چشمانش شدم. سرخی چشمانش بیشتر شد. گریه کردم. خیسی اشک هایم، لب هایش را تر کرد.

ساعت پنج به آرامی از خانه خارج شدیم. در تمام طول راه، به نیم رخش خیره شده بودم و او حتی یک لحظه دستم را رها نکرد.

علی رضا اتومبیل را دقیقا جایی که دو ماه قبل متوقف کرده بود، پارک کرد. مهرداد برایم دست تکان داد و آراد لبخند زد. مشغول صحبت با هم بودند. سرم را برگرداندم. علی رضا با اخم عمیقی نگاهشان می کرد. البته می توانستم حدس بزنم اخمش بیشتر متوجه آراد است.

ـ علی رضا؟

با همان اخم سرش را به سمتم برگرداند و گفت:

ـ حق نداری باهاش زیاد حرف بزنی، حتی در مورد ستاره ها. بهش اجازه نده لمست کنه و سعی کن باهاش تنها نمونی. هر کار اشتباهی هم که کرد و باعث شد ناراحت بشی، اصلا سعی نکن خودت رو کنترل کنی، محکم بزنش تا حالش حسابی جا بیاد. باشه؟

محکم دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و او را به خود فشردم.

گفتم:

ـ بی خیال آراد. علی رضا دلم برات تنگ میشه، خیلی خیلی زیاد.

دستانش را به دورم حلقه کرد.

ـ می دونی بهترین روزهای زندگیم رو در کنار تو تجربه کردم؟ واقعا خوش حالم که همسرمی.

با لبخند واقعی گفت:

ـ منم همین طور.

گفتم:

ـ دوست دارم.

گفت:

ـ دوست دارم.

مرا بوسید. پیاده شدیم. دستش را گرفتم. کاش این لحظه ها تمام نمی شد. چمدان را روی زمین گذاشت و با هم به سمت آراد و مهرداد رفتیم.

مهرداد خیلی سریع سلام داد و گفت:

ـ خیلی دیر کردید. بیا این پاکت مدارکته. پاسپورتت دست خودت بود، آوردیش؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

ـ خیلی خوبه. زود باش بهتره سریع تر بریم.

چمدان را از دست علی رضا گرفتم. با اخم نگاهش را از آراد گرفت و با لبخند کم رنگی نگاهم کرد.

گفتم:

ـ لازم نیست بیاید، بهتره همین جا خداحافظی کنیم.

متوجه بودم که سعی دارد همان لبخند کم رنگ را هم روی لبانش حفظ کند.

رو به مهرداد گفتم:

ـ حواست به دفتر باشه. سعی کن طبق برنامه پیش بری. اگه مشکل حادی پیش اومد، از صالحی کمک بگیر، اون می دونه چطوری درستش کنه. مهرداد می کشمت اگه بفهمم چیزی رو از من مخفی کردی، می خوام در جریان کوچک ترین جزئیات کار قرارم بدی.

ـ اصلا لازم نیست در مورد دفتر نگرانی داشته باشی.

ـ خوبه.

سرم را به سمت علی رضا برگرداندم. سعی کردم لبخند بزنم.

با جدیت تمام رو به آراد و مهرداد گفت:

ـ روتون رو برگردونید.

سه ثانیه ی بعد لبانم را بوسید. دیدم که آراد و مهرداد هر دو به ما پشت کردند. نفس عمیقی کشیدم. علی رضا، علی رضا، علی رضا.

برایش دست تکان دادم و نیم قدم به عقب برداشتم. آراد دسته ی چمدانش را گرفت و به دنبال خود کشاند.

علی رضا اشاره ی محوی به آراد کرد و گفت:

ـ یادت نره چی گفتم، خصوصا در مورد بخش آخر حرف هام. اصلا سعی نکن خودت رو کنترل کنی.

با صدا خندیدم. خندید.

با بسته شدن در، چهره ی علی رضا از مقابل چشمانم دور شد. دسته ی چمدان را محکم فشار دادم.

آراد گفت:

ـ اگه سنگینه می تونم …

ـ مشکلی نیست.

آسمان هم درست به اندازه ی علی رضا، بخشی از وجود و زندگی ام بود. یک بار به خاطر علی رضا، از آسمانم جدا افتاده بودم و حالا … نفسم را با صدا بیرون داد. نمی توانستم آسمانم را نادیده بگیرم. سعی داشتم کمتر به علی رضا فکر کنم. کهکشان های مارپیچی با هم ادغام شده و کهکشان های بیضی را به وجود می آورند. چشمان علی رضا هم کهکشان داشت. کهکشان های مارپیچی دارای مقادیر معنی داری گاز هیدروژن سرد می باشند. گرمای نفس های تند و نامنظمش را به یاد آوردم. زمانی که آن ها با هم ادغام می شوند، الگوی زیبای مارپیچی آن ها در هم می ریزد و گاز به ستاره جدیدی منتقل می شود. من یکی شدنی باشکوه تر از این ادغام را تجربه کرده بودم. هر چه مقدار گاز موجود بیشتر باشد، ستاره های بیشتری شکل می گیرد و به همراه آن، مقدار زیادی غبار. این غبار توسط ستاره های جوان داغ شده و با موج مادون قرمز، تشعشعاتی از خود ساطع می کند. “لعنتی”. من می خواستم به آسمان فکر کنم، اما علی رضا و لبخندش در ذهنم تداعی می شد.

“لعنتی”. مردی بلند قامت و لاغر اندام چمدان را باز کرد. به پاکت سفید روی لباس ها خیره شدم. به یاد نمی آوردم چنین پاکتی را داخل چمدان جای داده باشم. پاکت را برداشتم. مرد سرش را تکان داد و چمدان را بست. آراد چمدان را روی زمین گذاشت. در پاکت را باز کردم. “لعنتی”. نفسم بند آمد. چشمانم سوخت. به عکس خیره شدم.

آراد گفت:

ـ بریم.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ یه دقیقه بهم فرصت بده.

چشمانم را باز کردم و به عکسمان خیره شدم. علی رضا به درخت تکیه داده بود و لبخند می زد. من مقابلش ایستاده بودم، در لباس سفید. من به عکس عروسی مان نگاه می کردم.

ـ سارا، بریم داره دیر میشه.

عکس را به سینه ام فشار دادم. دسته ی چمدان را گرفتم و به راه افتادم. لبخند می زدم. سورپرایزی که دیشب در موردش حرف می زد را روی قلبم جای داده بودم.

صندلی آراد به موازات صندلی من، سمت دیگر هواپیما قرار داشت. نشستم و کمربندم را بستم. هنوز چند دقیقه زمان داشتم. با لبخند شماره علی رضا را گرفتم و از پنجره ی هواپیما به بیرون خیره شدم.

با اولین بوق گوشی را برداشت و گفت:

ـ جانم عزیزم؟

به آسمان خیره شدم. ستاره ها پیدا نبودند. چرا؟

گفتم:

ـ مرسی.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ خوشت اومد؟

ـ فوق العاده بود.

ـ راستش دیشب می خواستم بهت بدمش، ولی تو زودتر من رو سورپرایز کردی و بعد هم که …

سکوت کرد. لبخندم عمیق تر شد.

گفتم:

ـ بعد هم که چی؟

با صدا خندید و گفت:

ـ نذار اعتراف کنم چه بلایی سرم آوردی!

به زحمت لبخند زدم. انگشت اشاره ام را روی شیشه کشیدم. کاش کنارم بود. می خواستم به جای لمس این شیشه، انگشتم را روی گونه اش بکشم.

گفت:

ـ می خوام تا ساعت نه این جا وایسم.

نمی خندید. نفسم را با صدا بیرون دادم. او آن جا ایستاده بود. می دانستم چرا.

ادامه داد:

ـ می خوام اِنقدر این جا وایسم تا مطمئن بشم رفتی.

لبم را گاز گرفتم و انگشتانم را مشت کردم. او، آن جا، بیرون آن در آبی رنگ ایستاده بود.

ـ برو.

ـ نمی خوام.

ـ من بر نمی گردم.

ـ نمی خوام برگردی.

پلک هایم را به هم فشار دادم. چشمانم می سوخت. تصور می کرد مثل دو ماه قبل بر می گردم؟ از سفرم منصرف می شوم؟ این بار منصرف می شدم، سال بعد چه و سال بعدتر؟

ادامه داد:

ـ می دونم چقدر دلتنگ ستاره ها و آسمونت شدی. با خیال راحت برو، از سفرت لذت ببر تا من هم خوش حال بشم. سارا، سارا می دونی چقدر دوست دارم؟

نور چراغ های بیرون هواپیما را تار و ناواضح می دیدم.

گفتم:

ـ مواظب شهاب سنگم باش.

ـ بیشتر از جونم مواظبشم.

ـ خانم؟

سرم را بلند کردم. زن جوانی کمی به سمتم خم شده بود و با لبخند نگاهم می کرد. نگاهم روی لبان صورتی رنگش ثابت ماند.

به آرامی گفت:

ـ می خوایم پرواز کنیم، لطفا موبایلتون رو خاموش کنید.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. نگاهم متوجه آراد شد. خیره نگاهم می کرد. اخم ظریفی که میان ابروانش جای داشت، چهره اش را جدی تر از همیشه به نمایش می گذاشت.

سرم را به سمت پنجره برگرداندم و گفتم:

ـ دوست دارم.

ـ نه به اندازه ی من.

 

لبخند زدم. او مرا بیشتر دوست داشت. چقدر حس خوبی داشتم. با پشت دست اشکم را پاک کردم و به صفحه ی موبایل و نام همسرم خیره شدم. چشمانم را بستم و ارتباط را قطع کردم. لپم را گاز گرفتم. ضربان تند قلبم را به خوبی احساس می کردم. دلم می خواست صدای قلب علی رضا را بشنوم. موبایلم را خاموش کردم و تا فرود آمدن هواپیما، به عکسمان خیره شدم. عکس من و علی رضا، من و علی رضا.

شصت و هفت روز. نفسم را با صدا بیرون دادم. وارد راهرو شدم و در را پشت سرم بستم. لبخند زدم. من عاشق این راهروهای بلند، سفید و طولانی بودم. روزهای فوق العاده ای را پشت سر گذاشته بودم. شصت و هفت روز با آسمان، با ستاره هایم، اما بی علی رضا. از سقف بلند راهروها و پوستر سحابی جباری که روی دیوار آویزان بود هم خوشم می آمد. مقابل پوستر ایستادم. دلتنگش بودم. به اندازه ی شصت و هفت سال، دلتنگش بودم.

همه چیز این جا خوب پیش می رفت. من لذت بخش ترین روزهای زندگی ام را این جا می گذراندم. این جا می توانستم با هر کسی که دلم می خواهد حرف بزنم و نگران نباشم که نداند ضد ماده و تئوری MOND (هفتاد و هفت) چیست.

اصرار سعید را برای اقامت در خانه اش رد کرده و چمدانم را در نزدیک ترین هتل به ناسا گذاشته بودم. اتاق کوچک و کرم رنگی که تنها برای خواب و گاهی استحمام از آن استفاده می کردم. نمی خواستم و نمی توانستم برای لحظه ای از فکر آسمانم بیرون بیایم.

گیره ی روی موهایم را جا به جا کردم و دوباره به راه افتادم. یانگ در حالی که با اخم و جدیت به برگه های در دستش خیره شده بود، وارد راهرو شد. لبخند زدم. موهایش آشفته تر از همیشه به نظر می رسید. این آشفتگی برایم خوشایند بود. دلیل واضح و روشنی داشت، علی رضا. سرش را بلند کرد و با دیدنم لبخند زد. وقتی لبخند می زد، به جای آن چشم های کشیده و سیاه، خط باریکی روی صورتش نمایان می شد.

برایم دست تکان داد و گفت:

ـ با همیلتون حرف زدم. فردا قراره برنامه ریزی های اجرایی کردن پروژه رو انجام بدیم.

لبخندم عمیق تر شد. در مورد برنامه ریزی اجرایی کردن تئوری من صحبت می کرد. در جریان بودم. همیلتون قبل از همه، این خبر را به من داده بود.

برگه های در دستش را تکان داد و گفت:

ـ دارم جزئیات تئوریت رو می خونم، باید در موردش حرف بزنیم.

یانگ ذهن خلاق و خاموش نشدنی ای داشت. لبخند از روی لبانش محو شد. دوباره با همان اخم و جدیت به برگه های در دستش خیره شد و به راه افتاد. عادتش این بود، وقت فکر کردن راه می رفت.

به راه افتادم. هفته ی اول ورودم به ناسا، خیلی چیزها را در اطرافم تغییر داده بودم. اولین کارم اختصاص دادن یک اتاق مخصوص برای خودم بود. من فقط اراده می کردم. رابرت غر غر می کرد و سعید با عجله کارها را انجام می داد. در همایش های زیادی شرکت کردم. گاهی روزها ناسا را ترک نمی کردم. رابرت با اخم تهدیدم می کرد که به علی رضا زنگ می زند و شکایتم را می کند. می خندیدم و یک بار واقعا با علی رضا تماس گرفت. انتظارش را نداشتم. علی رضا خواست به هتل برگردم و کمی استراحت کنم. وقتی قبول کردم، رابرت چنان لبخند بزرگی روی لبانش نقش بست، که اخم هایم در هم رفت.

این جا همه چیز ستاره بود. این جا نزدیک ترین نقطه به آسمان، این جا دوست داشتنی ترین مکان روی سیاره ی زمین بود. وارد اتاقم شدم. واقعا اتاق بزرگی بود. ترکیب رنگ سیاه و سفید اتاق را دوست داشتم. پشت میز سفیدم نشستم و از میان کرکره های بالا رفته، به آسمان خیره شدم. تقریبا تازه هوا روشن شده بود. چشمانم از بی خوابی می سوخت. به مبل سیاه رنگ گوشه ی اتاق خیره شدم. من روزهای زیادی را روی همین مبل به شب رسانده بودم. این جا همه چیز ستاره بود، اما نقطه ای روی این سیاره قرار داشت که نزدیک تر از این جا به آسمان و دوست داشتنی تر از این مکان بود.

موبایلم را برداشتم و شماره ی “همسرم” را گرفتم. احتمالا این ساعت از روز، برای خوابیدن در سمت تاریک دیگر این کره، آماده می شد. چشمان قهوه ای اش نزدیک تر از این جا به آسمان، به کهکشان ها و به ستاره ها بود. لبخند زدم.

ـ جانم عشقم؟

دوست داشتنی ترین مکان روی این کره خاکی، دقیقا جایی قرار داشت که علی رضا در یک قدمی اش ایستاده بود.

با خنده گفتم:

ـ تو که هنوز بیداری.

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ آخه مگه میشه من بدون شنیدن صدای تو خوابم ببره؟ دلم برات تنگ شده.

ـ منم همین طور.

ـ دیشب خوابیدی یا باز هم داشتی ستاره هات رو دید می زدی؟

با صدا خندیدم و گفتم:

ـ آخه مگه میشه من بدون شنیدن صدای تو خوابم ببره؟

به آرامی گفت:

ـ نفسمی.

گفتم:

ـ عاشقتم.

عاشقش بودم. من در سینه دو قلب داشتم، قلبی که برای ستاره ها می تپید و قلبی که برای علی رضا بی تابی می کرد. آخر چطور می توانستم یک قلب داشته باشم، وقتی ستاره و آسمان، بیست و شش سال تمام قلبم را به تسخیر خود در آورده بود؟ آخر چطور می توانستم یک قلب داشته باشم، وقتی این چنین برای دیدن عشق زمینی ام، برای همسرم، برای علی رضا، بی تابی می کرد؟ من بی تردید دو قلب در سینه داشتم.

گفت:

ـ خانمی وسایلت رو جمع کردی؟ فقط چهار روز، فقط چهار روز مونده تا من ببینمت.

لبخند زدم و گفتم:

ـ راستی علی رضا یه اتفاقی افتاده.

با مکثی که طولانی تر از آن بود که تصور کنم به خاطر دوری راه پیش آمده است گفت:

ـ چی شده؟

لبخندم عمیق تر شد و گفتم:

ـ رابرت پیشنهاد داده چند روز بیشتر بمونم. داریم برای آزمایش تئوری که مطرح کردم، برنامه ریزی می کنیم.

باز هم با مکثی طولانی تر گفت:

ـ یعنی مثلا چند روز؟

ـ احتمالا یک ماه.

لب هایم را به هم فشار دادم تا بتوانم خود را کنترل کنم.

ـ یه ماه؟ این که خیلی زیاده! سارا واقعا به نظرت لازمه؟ آخه مگه قراره چی کار کنید؟ یه ماه! داری با من شوخی می کنی؟

البته که شوخی می کردم. این شصت و هفت روز دوری از علی رضا، برای من واقعا سخت بود. چطور می توانستم یک ماه دیگر هم دوری اش را تحمل کنم؟

گفتم:

ـ این جا همه چیز خیلی خیلی فوق العاده است. رابرت خیلی اصرار کرد. این برای من فرصت خیلی خوبیه.

البته که فرصت خوبی بود، البته که رابرت برای ماندنم هنوز هم اصرار داشت، البته که این جا همه چیز خیلی خیلی فوق العاده بود. مکثش خیلی طولانی شد.

ـ علی رضا هنوز پشت خطی؟ صدای من رو می شنوی؟

ـ آره عزیزم می شنوم، هنوز این جام. سارا این جا همه دلشون برات تنگ شده.

البته که می دانستم بیشتر از همه، او دلتنگ من است، درست مثل من.

ادامه داد:

ـ ولی … ببین هر طور خودت راحتی، من فقط بهترین ها رو برای تو می خوام، چه این جا باشی، چه اون جا.

ضربان قلبم تند شد. این علی رضا بود، این آدمی که این قدر صدایش می لرزید، عشق زمینی من بود. دهانم را باز کردم تا بگویم دوازده ساعت دیگر به مقصد پاریس پرواز دارم و حدود پنجاه و شش ساعت دیگر در تهران هستم.

گفتم:

ـ من دارم …

لبم را گاز گرفتم. کاش این جا بود تا در آغوشش می گرفتم و محکم به خود می فشردمش. دلم برای استشمام عطر تلخش، ضعف می رفت. این جا همه می دانستند من عاشق بوی عطر تلخ هستم و گاهی محو چشمان قهوه ای اطرافیانم می شوم.

پلک هایم را به هم فشار دادم و گفتم:

ـ من باید برم. دوست دارم، عاشقتم.

ارتباط را قطع کردم. تنها چیزی که می خواستم، علی رضا بود. امیدوارم بودم مرا به خاطر دروغی که گفته بودم ببخشد.

به آرامی مشغول جمع کردن وسایلم شدم. عکس عروسی مان که برایش یک قاب خریده بودم و همیشه گوشه ی میز کارم جای داشت، تحقیقات و کتاب هایم. اطلاعات داخل کامپیوتر را به لپ تاپم منتقل کردم و در تمام آن مدت به جایی، کیلومترها دورتر، فکر می کردم.

در دفتر همه چیز خوب پیش می رفت. هر روز حداقل دو ایمیل از طرف حامد و مهرداد و گاهی هم مهدیس دریافت می کردم. گزارشی کامل و دقیقا با جزئیان فراوان از تک تک اتفاقاتی که در دفتر می افتاد. فرصتی برای خواندن تک تک مقاله ها و گزارش هایی که در این دو شماره چاپ شده بود را نداشتم، ولی می دانستم که می توانم روی مهرداد حساب باز کنم و به او اطمینان داشته باشم.

خبر داشتم که ساره تمام دکوراسیون آن دو واحد را تغییر داده است. حامد به خاطر این کار، کلی غرغر کرده بود، اما می دانستم از نتیجه ی کار راضی است. مهرداد می گفت دفتر واقعا زیبا و قابل تحمل تر از گذشته شده و اتاق من زیباترین و خاص ترین بخش دفتر است. ساره گفته بود از دیدن اتاقم، بی هیچ تردیدی شوکه خواهم شد و اطمینان داده بود از کار کردن در آن اتاق لذت خواهم برد. تنها نگرانی من، استفاده از رنگ صورتی در دکوراسیون دفتر بود. به مهرداد گفتم، خندید و اطمینان داد که حتی به اندازه ی سر سوزنی هم، نمی توانم در دفتر رنگ صورتی پیدا کنم. در مورد رنگ ها و ترکیب و چیدمان اتاق ها پرسیدم، حرفی نزد. ساره از او هم، مثل حامد، علی رضا و مهدیس و حتی لیلی، قول گرفته بود در مورد طراحی و چیدمان دفتر، چیزی به من نگوید.

کیانا و وحید ظاهرا حسابی با ساغر مشغول بودند. خبر داشتم که کیانا چند باری به دفتر رفته است. می دانستم دلتنگ آن جاست. ما سال ها در کنار هم، آن جا کار کرده بودم. آن جا برایمان پر بود از خاطره های خوب و بد.

ساره در یک شرکت تبلیغاتی کاری نیمه وقت پیدا کرده بود. می دانستم بیشتر زمانش را برای کشیدن نقاشی صرف می کند. تام هم مشغول کار شده بود. در یک شرکت کامپیوتری مشغول به کار شده بود. ساره می گفت عاشق کارش است. برایم تعریف کرده بود چقدر به کامپیوتر علاقه دارد.

می خندید و می گفت:

ـ فقط کافیه جدیدترین برنامه ها رو براش هدیه بخرم، اون موقع دوباره عاشقم میشه. فکر کنم دیروز که سی دی اون برنامه ی جدید رو بهش دادم، برای بیست و هفتمین بار عاشقم شد.

پارسا هر روز برایم ایمیل می فرستاد. اولین باری که با او تلفنی حرف می زدم، فقط سه روز از رسیدنم می گذشت. حدود یک ساعت با هم حرف زدیم. او می خواست همه چیز را بداند. از ناسا می پرسید، از چیزهایی که دیده بودم، از ستاره ها و حرکتشان سوال می پرسید. با داد و بیدادِ درسا، مجبور شد تلفن را قطع کند، اما در ایمیل های طولانی که برایم می فرستاد، کلی سوال در مورد ستاره ها و آسمان بود. گاهی هم از پارمیس می نوشت، این که چقدر بزرگ شده است و خیلی دوستش دارد. از سودی جون و محمدرضا می نوشت که پنج شنبه را به خانه شان رفته بود، چون درسا و کیوان عروسی دعوت بودند و او را با خود نبرده بودند. از علی رضا هم می نوشت. می نوشت علی رضا دوستم دارد و دلش برایم تنگ شده است و این حرف ها را وقتی علی رضا و سودی جون حرف می زدند شنیده است.

سه بار در این مدت با لیلی حرف زده بودم. در واقع بیشتر او حرف می زد و من گوش می دادم. حالم را می پرسید و برایم از اتفاقات اطرافش تعریف می کرد. این که در باشگاه بدن سازی با خانمی هم سن و سال خودش آشنا شده است، که با هم بیرون می روند و زندگی خوبی دارد. می گفت فقط دلتنگ من است، فقط منتظر پایان یافتن این هفتاد و یک روز است. من ساعات زیادی را در میان راهروهای بلند و سفید ناسا قدم زده بودم و به او فکر کرده بودم. به گذشته، به روزهایی که محمدرضا عاشقانه در آغوشش می گرفت و برایش آهنگ می خواند.

“عاشقم من، عاشقی بی قرارم، کس ندارد، خبر از دل زارم، آرزویی جز تو، در دل ندارم.”

به روزهایی فکر می کردم که من و ساره در میان کمد تاریک، در کنار هم می نشستیم و حرف می زدیم تا بلکه صدای فریادهایشان را نشنویم. به روزی که بیدار شدم و ساره نبود. روزهایی که تب می کردم و فقط ساره را می خواستم، مادرم را می خواستم. من روزی را به یاد آوردم که بعد از هفده سال، برای اولین بار دیدمش.

یک هفته قبل از تولدم زنگ زد، زنگ زد و گریه کرد. بی صدا گریه کردم. گفت هیچ وقت نمی تواند خودش را به خاطر تنها گذاشتن من و رفتنش ببخشد. گفت دوستم دارد و فقط به امید روزی زنده است، که دوباره مثل هجده سال گذشته دوستش داشته باشم. هجده سال؟! من هفده سال بدون او، سالگرد تولدم را گذرانده بودم. یازده آبان، سالگرد بیست و هفتمین تولدم را هم بدون او گذراندم. هفده سال نمی دانستم کجاست. امسال هم کیلومترها دورتر از مادرم بودم و روز تولدم را پشت سر می گذراندم. می دانستم که امسال فرق دارد. امسال بعد از علی رضا، اولین کسی که تولدم را تبریک گفت، او بود. گاهی، تنها گاهی به این فکر می کردم که من و ساره، دختران محمدرضا مجد و لیلی صادقی هستیم. محمدرضا پدرم بود و لیلی … لیلی مادرم. من به بخشیدن فکر نمی کردم، من فقط به این فکر می کردم که من، ساره مجد، دختر لیلی صادقی هم هستم.

خانواده ی من حالا بزرگ شده بود. دقیقا یک سال پیش، خانواده ی من فقط محمدرضا مجد بود، اما حالا من یک خانواده ی بزرگ داشتم. علی رضا همسرم بود، لیلی مادرم، ساره خواهرم، تام شوهر خواهرم. کیانا هم بود. او هم خواهرم بود، وحید شوهر خواهرم و ساغر خواهر زاده ام. پارسا و پارمیس هم بودند. من برایشان زن دایی بودم. درسا و کیوان هم بودند. سودی جون و محمدرضا. نباید حامد و شیرین را از یاد می بردم. مهرداد دوست داشتنی و مهدیس و شایان. من خوش حال بودم، من یک خانواده ی بزرگ داشتم.

علی رضا، علی رضا، علی رضا. چقدر دلتنگش بودم. هیچ چیز، حتی خانواده ی بزرگم و مجله هم، دلیل خوب و قابل قبولی برای برگشتن و دست کشیدن از آسمانم نبود، ولی علی رضا دلیل بود. علی رضا خودِ برگشتن بود. تقریبا هر روز با هم حرف می زدیم. از دلتنگی اش می گفت، از این که دوستم دارم و چقدر منتظر در آغوش کشیدنم است و من برایش حرف می زدم. از این که وقتی برگردم موهایش را آشفته می کنم و روی شکمش دست می کشم، به خال گردنش خیره می شوم و محکم می بوسمش. علی رضا؛ او همسرم بود، او دلیل تپش های قلب دومم بود، او عاشقم بود و من هم عاشقش بودم.

به آسمان خیره شدم. شگفت انگیز بود، مثل همیشه. نگاهم را از پنجره ی کوچک هواپیما برگرداندم، کمربند ایمنی صندلی ام را بستم. به حلقه ام خیره شدم. بیست و چهار ساعت زمان زیادی برای رسیدن به علی رضا بود. لبخند زدم. هیچ کس خبر نداشت بر می گردم. می دانستم وقتی به خانه برسم، علی رضا خواب است. می خواستم موهایش را پریشان کنم، انگشتانم را روی شکمش بکشم، صدای خنده اش را بشنوم، گرمی انگشتان نوازشگرش را حس کنم، لبانش را ببوسم. من آغوش همسرم را می خواستم.

سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم. نمی توانستم لبخند نزنم. من داشتم بر می گشتم. دست چپم را روی قلبم گذاشتم. همان قلبی که برای علی رضا می تپید. شبی را به یاد آوردم که وقتی چشمانم را باز کردم، او با یک روپوش سفید مقابلم نشسته بود و لبخند می زد. دوازده مهر بود، یک سال و سیزده روز قبل. چقدر همه چیز خوب به نظر می رسید. چقدر آسمان آن شب، به نظرم متفاوت تر از هر شب دیگری به نظر می رسید. دلم هوای علی رضا را داشت. می خواستم به چشمانش خیره شوم.

من سارا مجد، دختر محمدرضا مجد و لیلی صادقی، خواهر ساره مجد و همسر علی رضا زمانی بودم. این بودن، خوش حالم می کرد. من خوش حال بودم، من خوش بخت بودم، من ستاره هایم را داشتم، من علی رضا را داشتم. من دو قلب داشتم، یکی برای آسمانم می تپید و دیگری برای همسرم.

هر ده دقیقه یک بار، به ساعتم نگاه می کردم. چرا زمان نمی گذشت؟ چرا این سفر به پایان نمی رسید؟ قلبم تند می زد. کلافگی ام را حتی ستاره ها آرام نمی کردند. من تنها ستاره های چشمان علی رضا را می خواستم. این سردرگمی تنها با خیره شدن به قهوه ای چشمان او آرام می گرفت. شروع کردم به چرخاندن حلقه ام، درون انگشتم. لبخند زدم. روزی که چیزی سرد را میان انگشتم احساس کرده بودم و وقتی حلقه را آرام وارد انگشت دوم دست چپم کرده بود، من نفسم بند آمده بود. هیچ وقت، حتی برای یک لحظه هم این حلقه را از انگشتم بیرون نیاورده بودم.

به عکس عروسی مان خیره شدم. من و علی رضا، فقط من و علی رضا. من عروس و او داماد، من همسرش و او همسرم. انگشتم را برای بار یک میلیون و نهصد و پنجاه و سه هزار و دویست و هشتاد و دومین بار، روی چهره اش کشیدم. فقط می توانستم لبخند بزنم.

وقتی از در آبی رنگ پشت ساختمان اصلی فرودگاه خارج شدم، باران می بارید. این جا تهران بود، این جا شهری بود که علی رضا در آن نفس می کشید. سرم را به سمت آسمان ابری مهر ماه تهران، بالا گرفتم. لبخند زدم. برای اولین بار بود که به آسمان ابری اخم نمی کردم. دسته ی چمدانم را محکم میان انگشتانم فشار دادم و به راه افتادم. بعد از چند دقیقه پیاده روی، مقابل درب ورودی فرودگاه، سوار تاکسی شدم و به راه افتادم. سرم را به شیشه ی خنک اتومبیل تکیه دادم و چشمانم را بستم.

قلبم گاهی نمی زد، گاهی چنان تند و بی تابانه خود را به سینه ام می کوبید، که نفسم را بند می آورد، گاهی صورتم گر می گرفت و گاهی انگشتانم به سردی یخ می شد. من علی رضا را می خواستم. تک تک سلول هایم، این خواستن را فریاد می زد.

با صدای راننده، سرم را صاف و چشمانم را باز کردم. نفسم از دیدن برج پارمیس بند آمد. از پشت شیشه ی خیس و باران خورده، به ساختمان خیره شدم و لبخند زدم. من حتی برای این کوچه و این ساختمان، دلتنگ بودم. لبم را گاز گرفتم. من فقط چند دقیقه از علی رضا فاصله داشتم.

درهای شیشه ای را باز کردم و وارد لابی شدم. همزمان با برداشتن اولین گام، نگاهم به روی سرایدار کچل ثابت ماند. با چشمانی گرد شده خیره نگاهم می کرد. دیدن چهره ی آشنایش، حس خوبی داشت. لبخند زدم. سریع از جا بلند شد و با لبخند سلام داد.

ـ کمک می خواید خانم؟

کیف لپ تاپم را در دستم جا به جا کردم و به سمت آسانسور رفتم.

گفتم:

ـ تو فقط تا فردا بعد از ظهر جلوی زبونت رو بگیر.

دکمه ی آسانسور را فشار دادم. درهای آسانسور باز شد. به چهره ی خودم درون آینه خیره شدم و لبخند زدم. چقدر خوب بود که من این جا بودم. وارد شدم و نگاهم روی دکمه ی شماره ی پنج ثابت ماند. بی هیچ تردیدی دکمه را فشار دادم. نیاز داشتم آرام باشم، نیاز داشتم بتوانم روی خودم کنترل داشته باشم. من می ترسیدم با تمام هیجان و انرژی ای که در وجودم انباشته شده بود، با علی رضا برخورد کنم. من به آرامش بیشتری نیاز داشتم و می دانستم چطور باید آن آرامش خاص را به دست بیاورم. درهای آسانسور باز شد. کیف لپ تاپم را جلوی در آسانسور گذاشتم تا مانع از بسته شدن در شود.

به در واحد پنج خیره شدم. می توانستم احساسش کنم. جلو رفتم. نفس های آرام و یک نواختش را احساس می کردم. کف دست راستم را روی در گذاشتم و چشمانم را بستم. با ناخن انگشت اشاره ام، چند ضربه ی آرام به در زدم.

ـ ساره، ساره من این جام.

لبخند زدم. حس خاصی بود. حسی که سال ها از داشتنش، از احساس کردنش، محروم بودم. نفس هایش دیگر منظم نبود.

آرام زیر لب زمزمه کردم:

ـ ساره، من این جام، می تونم احساست کنم.

“می تونم احساست کنم.” نفسم بند آمد! او هم می توانست احساسم کند. دستم را از روی در برداشتم و با لبخند منتظر شدم. بیست و سه ثانیه ی بعد، در بی صدا باز شد. لبخندم عمیق تر شد. آن جا بود، درست مقابل من. دختری که شبیه من بود، دختری که نیمی از وجودم را تشکیل می داد. چقدر دلتنگش بودم. دستانش را از هم باز کرد. به موهای آشفته و صورت بی رنگش خیره شدم. دستانم را باز کردم. خواب آلودگی چشمانش، درست به مانند چشمان لیلی بود. وقتی پنج سالمان بود و با سر و صدا به سمت اتاق خوابشان می دویدیم، من لیلی را از خواب بیدار می کردم و ساره هم به سراغ محمدرضا می رفت. در آغوشم گرفت، در آغوشش گرفتم. چشمانم را بستم. می دانستم او هم چشمانش را می بندد.

ضربان منظم قلبم را احساس می کردم. از آغوشش دور شدم، به سمت آسانسور رفتم. وقتی درهای آسانسور بسته می شد، لبخند به لب داشت و چهره اش دیگر رنگ پریده نبود. این تبادل انرژی، آرامم کرده بود.

نفس عمیقی کشیدم و کلید را بی صدا در قفل چرخاندم. قلبم تند می تپید. وارد فضای تاریک خانه شدم. در را به آرامی بستم، چمدان و کیفم را روی زمین گذاشتم و به در تکیه دادم. چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم. این جا خانه مان بود، خانه ی من و علی رضا. هر گوشه از این خانه، برایم خاطره ای را زنده می کرد. نیازی به مرور خاطراتش نداشتم. چند متر دورتر، خودش حضور داشت. “لعتنی”. از فکر این که شاید شب را در خانه ی درسا یا سودی جون سپری کرده باشد، اخم هایم در هم رفت. با گام هایی بلند به سمت اتاق خواب رفتم.

میان چهارچوب ایستادم و با دیدن سایه ی سیاهی که در تاریکی روی تخت حضور داشت، لبخند زدم. بی صدا جلو رفتم و چراغ آباژور را روشن کردم. دیدم، دیدم که اخم هایش در هم رفت، اما بیدار نشد. روی زمین نشستم، دستانم را لبه ی تخت گذاشتم و به چهره اش خیره شدم. بالشم را در آغوش گرفته و به پهلو دراز کشیده بود. موهای آشفته اش بخشی از پیشانی بلندش را پوشانده بود. کمی رنگ پریده به نظر می رسید و دوست داشتم به جای آن اخم عمیقی که روی پیشانی و میان ابروانش قرار دارد، لبخند را روی لبان نیمه بازش ببینم. اصلا تغییر نکرده بود. دلم ضعف می رفت برای در آغوش کشیدن و به هم ریختن موهایش. می خواستم انگشتانم را روی شکمش بکشم تا بخندد. لبخندش را می خواستم.

بعد از هفت دقیقه، نگاهم را از چهره اش گرفتم و به جعبه ی خاتم کاری شده ی مقابلم خیره شدم. لبخند زدم. در جعبه باز و سنگ سیاه درونش به خوبی پیدا بود. جعبه را برداشتم و روی میز کوچک کنار تخت گذاشتم. از جا بلند شدم. باید برای خواب آماده می شدم.

مانتو و شالم را روی زمین انداختم و به سراغ کمد لباس هایم رفتم. با کمترین سر و صدا، لباس خوابی پوشیدم، کوتاه و قرمز رنگ. موهایم را شانه زدم، چشمانم را آرایش کردم، عطر زدم، لبخند زدم و کنارش دراز کشیدم.

پرده ها، با نسیم خنکی که بوی باران را با خود به داخل اتاق می آورد، تکان می خوردند. صدای نفس های منظم و آرامش را می شنیدم و صدای برخورد دانه های باران به شیشه را هم. تاریک ترین لحظه ی شب، به پایان رسیده بود. چراغ آباژور را خاموش کردم. خورشید داشت طلوع می کرد. کمی جا به جا شدم. به آرامی دستم را دراز کردم و روی خال کوچک بالای ابرویش گذاشتم. نفسم از این برخورد تنگ شد. علی رضا؛ کسی که مقابلم خوابیده بود، همسرم بود، علی رضا. از دیدن لرزش دستم، به خنده افتادم.

تکانی خورد. به آرامی سرم را جلو بردم. نفس عمیقی کشیدم. من چقدر دلتنگ این بوی تلخ بودم. می دانستم نفس های نامنظمم به صورتش می خورد. مهم نبود. به آرامی لب های نیمه بازش را بوسیدم. قلبم تندتر از همیشه می تپید. حرکت چشمانش را احساس کردم. خودم را عقب کشیدم. چشمانش را باز کرد. چشم هایش. لبخند زدم. چشمانش را بست. خنده ام گرفت. همان یک ثانیه هم کافی بود تا بتوانم تمام آسمان را در چشمانش ببینم. تکان سختی خورد و چشمانش را کامل باز کرد. چشم هایش. آسمان دیشب من چقدر با آسمان امشب چشمان علی رضا فرق داشت! زیباتر بود، باشکوه تر و شگفت انگیرتر.

مهسا نجف زاده

خرداد 92

پایان

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن