رمانرمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت یک

 

آسمان دیشب ، آسمان امشب

نویسنده : safa9433

ژانر : عاشقانه ، معمایی

 

یک لیوان نسکافه ی داغ و یک تخت راحت تر برای ادامه دادن خوابم. این تنها چیزهایی بود که می خواستم. غلت زدم و به پهلو شدم. پاهایم را درون شکم جمع کردم و خمیازه کشیدم. کمی سردم بود و تختی که به رویش دراز کشیده بودم، نه راحت بود و نه صاف. نفس عمیقی کشیدم. بوی عجیبی به مشامم می رسید. آشنا و خیلی دور از ذهن بود. خمیازه کشیدم.

ـ سلام.

نه، من هنوز آمادگی بیدار شدن و باز کردن چشمانم را نداشتم. با بی میلی تمام یک چشمم را باز کردم و نگاهش کردم. کمی دورتر، در تیررس نگاهم، روی لبه ی صندلی نشسته بود. چشمم را بستم و سعی کردم به یاد بیاورم. خیلی مطمئن نبودم که نا آشنا بودن صدا و چهره اش به خاطر ذهن خواب زده ی من است یا واقعا برایم غریبه محسوب می شود! به زمان نیاز داشتم. چند دقیقه که ذهنم دوباره شروع کند به کار کردن و به یاد بیاورم. با دو دقیقه تاخیر چشم باز کردم و این بار با دقت بیشتری به چهره اش خیره شدم. نمی توانستم در مورد غریبه بودنش شک کنم. نگاهی کلی به فضای اطرافم انداختم. در و دیواری سفید و کمی دورتر میزی کوچک که چهار کشو داشت و وسایل پزشکی عجیب و غریبی رویش دیده می شد.

دقیقا اولین سوالی که به ذهنم رسید را با صدای بلند بر زبان آوردم.

ـ این جا بیمارستانه؟

دکمه های روپوش سفید و بلندی که بر تن داشت بسته نشده بود. پیراهن مردانه ی سرمه ای رنگ و شلواری سیاه رنگ به تن داشت.

با لبخند گفت:

ـ مطب دندون پزشکی.

این جواب، صدای خش خش ممتدی که از کمی دورتر به گوش می رسید و آن بوی عجیب را توجیه می کرد. چیزی را به یاد آوردم. به خانه بر می گشتم. هوا هنوز تاریک بود و نم نم باران می بارید. یک مرد را به یاد داشتم. میان خیابان ایستاده بود. در مورد این که پایم را روی ترمز گذاشتم اطمینان داشتم، ولی مطمئن نبودم تلاشم فایده ای داشته است یا خیر. چیز دیگری را به یاد نمی آوردم. چرا؟

ـ اون مرد مُرده؟

کمی به جلو خم شد و گفت:

ـ من که حالم خوبه.

به سر تا پایش خیره شدم. خوب به نظر می رسید. چشمانم را بستم. نفس عمیقی کشیدم. تنها چیزی که به آن نیاز نداشتم نگرانی های بی انتهای حامد بود.

گفت:

ـ می تونم خواهش کنم دوباره نخوابید؟

سوال بعدی این بود:

ـ چند ساعت خوابیدم؟

باید خود را برای عددی که می خواستم بشنوم آماده می کردم. هفته ی طولانی و پر از بی خوابی را پشت سر گذاشته و دو شبانه روز بدون لحظه ای پلک زدن کار کرده بودم. چشم باز کردم و نگاهش کردم. سرش را از روی ساعت مچی اش بلند کرد و با لبخند جوابم را داد.

ـ سیزده ساعت و چهل و نه دقیقه.

نگاهم روی لبخند و لبانش ثابت ماند. سیزده ساعت و چهل و نه دقیقه. کمتر از چیزی بود که انتظار داشتم، به خاطر همین هنوز احساس خستگی می کردم و نیاز به خواب داشتم. به سختی روی تخت نشستم. بدن درد داشتم. من به تخت های سفت عادت نداشتم. چشمانم را بستم. صدای برخورد کفش هایش را روی کف سنگی اتاق به وضوح می شنیدم. چهار قدم دور شد و بعد دری باز و سپس بسته شد.

چشمانم را باز کردم و با دقت و حضور ذهن بیشتری به اطراف خیره شدم. روی صندلی دندان پزشکی خوابیده بودم. نگاهم روی دستگاه های عجیب و نا آشنایی که سمت دیگر صندلی قرار داشت ثابت ماند. حتی دلم نمی خواست به کارهایی که می شود با آن انجام داد فکر کنم. بوی نم خاک با آن بوی عجیب اتاق، در هم پیچید. از پنجره ی نیمه باز به بیرون خیره شدم. هوا کاملا تاریک بود. از آن فاصله نمی توانستم به درستی ببینم، ولی حدس این که باران می بارد چندان سخت نبود. آسمان مطبوع من پشت ابرهای سیاه پنهان شده بود. از این هوا بیزار بودم. ابر و باران، ابر و برف، ابر و هر چیز دیگری.

صدای باز شدن در را شنیدم و در عرض ثانیه ای کوتاه بوی نسکانه تمام اتاق را پر کرد. به لیوان سرامیکی سفیدی که در دستانش جای داشت خیره شدم. عالی بود. فوق العاده بود. جلو آمد و من بی تابانه لیوان را از دستش بیرون کشیدم. آن را زیر بینی ام گرفتم و با چشمان بسته نفس عمیقی کشیدم. بوی خوبی داشت. جرعه ای نوشیدم. طعمش هم عالی بود. باید چند دقیقه دیگر صبر می کردم. هنوز برای نوشیده شدن خیلی داغ بود.

ـ پیشنهاد می کنم یه تماس با خونوادتون بگیرید، حتما تا الان حسابی نگرانتون شدند.

ـ الان تنها کسی که نگران منه، مسافر بغل دستیمه.

ابروهایش را بالا داد. نیاز به توضیح داشت. اصولا همه در مواجهه با من نیاز به توضیح داشتند. این چیز عجیبی نبود.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

ـ پروازم رو از دست دادم.

ـ چقدر بد.

از دست دادن پرواز تا آن اندازه که فکر می کرد بد نبود!

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ خیلی هم بد نشد. حالا می تونم با خیال راحت بخوابم.

با صدا خندید و گفت:

ـ شوخی می کنید؟

به چشمانش خیره شدم. چرا باید شوخی می کردم؟ نگاهی به اطراف انداختم. کفش های پاشنه بلندم گوشه ای نزدیک در خروجی، دور از دسترس، کنار هم جفت شده بودند. ایستادم. انگار متوجه مسیر نگاهم شد که گفت:

ـ من براتون میارمش.

با چند گام بلند به سمت دیگر اتاق رفتم و قبل از او کفش هایم را برداشتم. دوباره به روی همان صندلی سیاه رنگ قبلی نشستم. جایی برای گذاشتن لیوانم در آن نزدیکی وجود نداشت و واقعا حاضر نبودم لیوان نسکافه ام را جایی نزدیک آن دستگاه ها و وسایل عجیب و غریب دندان پزشکی بگذارم.

دیدم که جلو آمد و گفت:

ـ بدینش به من.

با تردید به دست دراز شده به سمتم نگاه کردم.

با صدایی پر خنده ادامه داد:

ـ می تونید به من اعتماد کنید.

واقعا قابل اعتماد بود؟ با بی میلی و تردید لیوان را به دستش دادم و مشغول پوشیدن کفش هایم شدم. صاف نشستم. با اخم نگاهش کردم که لیوان را به دست دیگرش داد و بعد صدای خنده اش اتاق را پر کرد. لیوان را به دستم داد.

خیلی جدی گفت:

ـ وقتی بعد از تصادف حتی از ماشینتون پیاده نشدید، خیلی عصبانی شدم، ولی … اول فکر کردم بی هوش شدید، اما وقتی فهمیدم خوابیدید خیالم تا حدودی راحت شد.

جرعه ی دیگری نوشیدم و گفتم:

ـ واقعا خیلی خسته بودم.

ـ پس تعجبی هم نداشت که با این همه سر و صدا چرا زودتر بیدار نشدید.

برای چند دقیقه تنها صدایی که به گوش می رسید آن خش خش ممتدی بود که از جایی بیرون اتاق می آمد. حس خوبی بود. آرامش بود و نسکافه و شب.

به انتهای خالی لیوان خیره شدم. چرا این قدر زود تمام شده بود؟ باز هم دلم نسکافه می خواست.

ـ الان کمی زود به نظر می رسه، ولی … پیشنهادم رو برای شام قبول می کنید؟ بعد از شام می تونیم به عنوان دسر یه نوشیدنی گرم بخوریم، مثل نسکافه. توی این هوای خنک خیلی می چسبه.

شام و دوباره نسکافه. فوق العاده بود. گرسنه بودم و پیشنهاد یک لیوان نسکافه ی دیگر عالی به نظر می رسید. از جا بلند شدم. لیوان را به دستش دادم. شال را از دور گردنم باز کردم و گیره ی کج شده را از سرم. باید فکری در مورد این موها می کردم. زیادی بلند و به هم ریخته شده بودند. موهایم را دوباره بالای سرم جمع کردم و شالم را از روی صندلی برداشتم.

در را باز کردم و قدمی به عقب برداشتم. یک نگاه کوتاه هم کفایت می کرد. دوازده نفر بودند. سرم را پایین انداختم و با قدم هایی تند سالن انتظار را پشت سر گذاشتم. از کنار زنی که چادر مشکی به سر داشت و دست دختر بچه ای را می کشید، عبور کردم و از پله ها دو طبقه را پایین دویدم.

با برخورد هوای خنک مهر ماه به صورتم ایستادم. سرم را به سمت آسمان بلند کردم. چند قطره باران روی صورتم نشست. چشمانم را بستم. نسبت به دو دقیقه ی قبل، هنگام عبور از آن سالن بزرگ انتظار و آن همه آدم حس بهتری داشتم، اما اگر ابری وجود نداشت مسلما خوش حال می شدم. ذهن و وجودم برای دیدن تک تکشان احساس نیاز را فریاد می کشید.

ـ از این طرف لطفا.

سرم را پایین آوردم و چشمانم را باز کردم. مقابلم ایستاده بود. نگاهی به دستانش کردم. کت سیاهش را کنار زده و هر دو دستش را داخل جیب شلوار گذاشته بود.

ـ دقیقا منظورتون کدوم طرف بود؟

لبخند زد و به سمت چپ چرخید و با گام های آهسته پیش رفت.

پرسید:

ـ کجا می خواستید برید؟

سه مغازه پایین تر، در شیشه ای یک رستوران کوچک را باز کرد. قبل از او وارد شدم و گفتم:

ـ کِی؟

ـ منظورم این بود که به کجا پرواز داشتید؟

ـ آهان.

نزدیک ترین میز را برای نشستن انتخاب کردم و گفتم:

ـ یه سفر سه روزه به کیش بود.

فضای فلزی اطراف خیلی جالب به نظر نمی رسید، اما بوی خوبی می آمد. مقابلم نشست. آرنجش را روی میز تکیه داد و کمی به جلو خم شد.

ـ شاید بتونید پروازتون رو جا به جا کنید و دوباره …

به صندلی تکیه دادم و گفتم:

ـ اصلا.

واقعا داشت پیشنهاد می داد دوباره برای رفتن به این سفر تلاش کنم؟ من حتی حاضر به فکر کردن در مورد این پیشنهاد نبودم. حالا یک بهانه برای از دست دادنش داشتم.

مرد جوانی که قد کوتاه و چشمان درشت قهوه ای رنگ داشت، با لبخند جلو آمد و مِنو را به سمتم گرفت.

گفت:

ـ اجازه می دید من انتخاب کنم؟

شانه بالا انداختم. فرقی نمی کرد. من فقط گرسنه بودم. برای پیش غذا سوپ سفارش داد. نگاهم به روی صندلی های خالی اطرافم ثابت ماند. خیلی خلوت بود.

ـ قزل آلا دوست دارید؟

اول نگاهی به ساعت مچی اش انداختم. تازه ساعت هفت و بیست دقیقه بود. برای من نهار و شام خوردن در این ساعت روز چندان هم عجیب نبود.

گفتم:

ـ آره.

ـ دو پرس قزل، دو تا نوشابه، با تمام مخلفات لطفا.

گفتم:

ـ من فقط آب می خوام، نوشابه دوست ندارم.

با لبخند سفارشش را اصلاح کرد.

با رفتن گارسون دوباره به سمتم خم شد و گفت:

ـ شما که واقعا نمی خواید توی این دو روز فقط بخوابید؟

ـ خب، احتمالا نه؛ فکر کنم بهتره برگردم سر کار.

بی صدا خندید و گفت:

ـ چرا از این دو روز وقت آزادتون استفاده نمی کنید؟ کوه نوردی رو امتحان کنید، یا یه سفر چند ساعته به جاده چالوس، یه مهمونی یا … شاید هم قبول دعوت من به شام فردا شب.

نگاهش کردم. کتش را از پشتی صندلی آویزان کرده و آستین های پیراهنش را کمی بالا زده بود. ساعت مچی اش پیدا بود. بزرگ بود و سیاه رنگ.

ـ من برنامه ی خاص خودم رو برای کوه دارم که نمی خوام به هم بریزمش. سفر به هر جایی رو دوست ندارم و تا حالا جاده چالوس نرفتم و از مهمونی رفتن هم به هیچ عنوان خوشم نمیاد.

گارسون کاسه ی سفید سوپ را مقابلم گذاشت. با نوک قاشق کمی مزه اش کردم. طعم غریبه ای داشت. دوباره مزه کردم. از طعمش خوشم می آمد. بعد از اولین قاشق تازه متوجه شدم چقدر گرسنه هستم. احتمالا قبل از آن لیوان داغ نسکافه ی داخل مطب، آخرین چیزی که خورده بودم آن چند تکه بیسکویت و یک لیوان نسکافه ی سردی بود که کیانا حدود ساعت شش بعد از ظهر روی میزم گذاشته و من ساعت ده برای خوردنشان فرصت پیدا کرده بودم. صاف نشستم و به غذای دست نخورده اش خیره شدم. قاشق را بی هدف میان کاسه ی سوپ می چرخاند.

گفت:

ـ و در مورد پیشنهاد آخرم؟

نگاهش کردم.

ـ کدوم پیشنهاد آخر؟

تمرکز نداشتم. قاشقش را رها کرد و با انگشت، اشاره ی کوچکی به گارسون کرد. خیلی سریع جای کاسه ی خالی سوپ با دیس ماهی پر شد. با چنگال تکه ی کوچکی از ماهی را به دهان گذاشتم. طعم خوبی داشت، ولی کامل نبود. چیزی کم داشت.

گفت:

ـ با لیمو امتحان کنید.

لیمو را از کنار دیس برداشت و روی ماهیِ داخل دیس مقابل من فشار داد.

گفتم:

ـ من لیمو دوست ندارم، نباید به بشقاب من دست می زدید.

با اخم سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. ابروی سمت راستش به نرمی بالا رفت و لبخند زد.

ـ بله حق با شماست. غذای من دست نخورده ست، می تونم با غذای شما عوض کنم یا … شاید بخواید چیز دیگه ای سفارش بدید؟

ـ نه، من گرسنمه.

دیس غذاهایمان را عوض کرد. ماهی او طعم بهتری داشت.

گفت:

ـ جواب سوالم رو ندادید.

ـ کدوم سوال؟

ـ دعوتم به شام فردا.

گفتم:

ـ می دونستید نگاه خیلی سنگینی دارید؟

نگاهش کردم. با لبخند سرش را کمی به پایین خم کرد، اما هنوز نگاهم می کرد.

ـ الان متوجه شدم.

نگاهش کردم. تکه ای کوچک از ماهی را با چنگال به دهان گذاشت. او حتی نیمی از ماهی اش را نخورده و من غذایم را تمام کرده بودم. گرسنه نبودم، ولی احساس می کردم هنوز سیر نشده ام.

گفتم:

ـ باید در مورد دعوتتون فکر کنم.

نوک چنگالش را به لبه ی بشقاب تکیه داد و گفت:

ـ می خواید سفارش چیز دیگه ای هم بدم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، فقط نسکافه می خوام.

با دست اشاره ای به گارسون کرد و رو به من گفت:

ـ علی رضا زمانی هستم.

علی رضا زمانی. نه دلیلی برای به یاد داشتن نامش داشتم، نه اشتیاق و زمانی برای پذیرش.

همان مرد جوان قد کوتاه کنار میز متوقف شد و گفت:

ـ امری داشتید؟

به چشمان درشت قهوه ای رنگش خیره شدم و گفتم:

ـ من نسکافه می خوام.

چهره ی مرد حالت عجیبی به خود گرفت و با مکث طولانی گفت:

ـ ما این جا نسکافه سرو نمی کنیم. می تونم برای دسر پیشنهاد یه …

بی توجه به کلامش از جا بلند شدم و به سمت در خروجی رستوران به راه افتادم. صدایش را از پشت سرم شنیدم که از گارسون تشکر کرد. مرد میان سالی با لبخند مصنوعی در خروجی را برایم باز کرد.

ـ سارا خانم صبر کنید.

ایستادم و به سمتش چرخیدم.

گفت:

ـ صبر کنید. من باید پول غذا رو حساب کنم. یه دقیقه لطفا.

همزمان با تمام شدن کلامش در شیشه ای کاملا بسته شد. چرخیدم و چند قدم به جلو برداشتم. هنوز هم نم نم باران می بارید. از این هوا بیزار بودم. با تاخیر آشکاری صدای باز و بسته شدن در خروجی رستوران و قدم های منظمش را شنیدم. از خلوت بودن خیابان حس خوبی داشتم.

گفتم:

ـ با اجازه ی کی به کیفم دست زدید؟

حضورش را کنارم احساس کردم. قدمی دورتر شانه به شانه ام ایستاده بود. بیش از اندازه نزدیکم ایستاده بود.

گفت:

ـ واقعا نگرانتون بودم.

سرم را به سمتش برگرداندم و اخم کردم. اسمم را می دانست و من خودم را معرفی نکرده بودم.

یقه ی کتش را درست کرد و گفت:

ـ بهم حق بدید نگران بشم. تصادف کردیم و شما چهارده ساعت خوابیده بودید. باید به یکی خبر می دادم یا مطمئن می شدم حالتون خوبه.

نگاهم روی دستش ثابت ماند. خون مردگی و خراش های کف دستش را وقتی داشت یقه اش را مرتب می کرد، دیدم.

گفتم:

ـ بهتر نیست برید دکتر؟

حالت چهره اش خیلی ناگهانی عوض شد، نگاهی به کف دستش انداخت و گفت:

ـ چیز مهمی نیست. ضد عفونیش کردم. نسکافه؟

به سمت بالای خیابان به راه افتاد. دستانم را داخل جیب مانتویم گذاشتم. جیبم خالی بود. دقیقا به خاطر داشتم که بعد از آخرین صحبتم با حامد، موبایل را داخل مانتویم گذاشته و سوار ماشین شده بودم.

گفتم:

ـ موبایلم کجاست؟

از داخل جیب شلوارش موبایلم را بیرون آورد و به سمتم گرفت. دو تا پیام تبلیغاتی داشتم و یک پیغام از طرف حامد.

ـ «فرشته خانم سعی کن کمی خوش بگذرونی. سعادتی رو دست به سر کردم. گفتم شاید بخوای چند روز بیشتر بمونی.»

لیوان نسکافه را به دستم داد. بخاری که از لیوان یک بار مصرف با آن گل های احمقانه و زشت صورتی رنگ بالا می رفت، حس خوبی به من می داد. با هر دو دست لیوان را گرفتم. این طوری گل های صورتی کمتر به چشم می آمد. لیوان را به صورتم نزدیک کردم و با چشمان بسته نفس عمیقی کشیدم. بوی چندان مطبوعی نداشت. مطمئن نبودم طعم خوبی داشته باشد. احتمالا از آن بسته های آماده و درجه سه نسکافه استفاده کرده بودند.

گفت:

ـ موبایلتون خیلی زنگ زد، مجبور شدم جواب بدم.

شانه بالا انداختم. اهمیت چندانی نداشت.

ادامه داد:

ـ یه آقایی به نام سالاری سراغتون رو می گرفت، گفت کار خیلی خیلی واجبی داره.

با شنیدن نام سالاری بی اختیار گوشه ی لبم بالا رفت. مزاحم همیشگی و پر دردسر. احتمالا حامد نتوانسته بود با جواب قاطعش او را قانع کند که به سراغ من آمده بود. برای همکاری با مجله زیاد از حد معمول مشتاق به نظر می رسید. در اولین فرصت باید از حامد می خواستم با یک نه قاطع او را دور کند.

گفتم:

ـ سالاری خیلی رو سه بار تکرار می کنه، نه دو بار. خیلی خیلی خیلی کار واجبی دارم باهاتون خانم محترم.

دیگر به شنیدن این جمله ی تکراری عادت کرده بودم. با صدا خندید. احتمالا داشت به صدای کلفت و لحن سردی که برای تکرار جمله ی سالاری از گلویم خارج شده بود، می خندید.

پرسیدم:

ـ کس دیگه ای هم زنگ زد؟

ـ نه.

جرعه ای نوشیدم. سردتر و بد مزه تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. دوباره نگاهی به آسمان انداختم. این ابرها قصد رفتن نداشتند. اخم کردم.

گفت:

ـ شما نمی خواید خودتون رو به من معرفی کنید؟

تمام لیوان را یک نفس سر کشیدم. طعمش افتضاح بود.

لیوان را به سمتش گرفتم و گفتم:

ـ شما که زحمت گَشتن کیف من رو کشیدید، چرا می خواید دوباره به من زحمت معرفی خودم رو بدید؟

به دستم خیره شد و لیوان خالی را از دستم گرفت. بدون معطلی به سمت پایین خیابان به راه افتادم. هر چقدر زودتر از این خیابان دور می شدم بهتر بود.

صدایش را شنیدم که گفت:

ـ از این طرف لطفا.

به سمتش چرخیدم. با قدم هایی آرام به سمت مخالف می رفت.

ـ می تونم سارا خانم صداتون کنم؟

ـ فکر کنم قبلا این کارو کردید.

به اتومبیلم تکیه داد و گفت:

ـ همین قدر زمان برای فکر کردن درباره قبول دعوت فردا شبم کافی بوده یا باز هم باید صبر کنم؟

من به این دعوت ها عادت نداشتم. دو روز خالی از برنامه را پیش رو داشتم. برگشتن به سر کار آن هم بدون تاخیر و با وجود حامد واقعا خطرناک به نظر می رسید. شاید بهتر بود کمی استراحت می کردم.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ باشه. چه ساعتی و کجا؟

موبایل را از داخل جیبم بیرون آوردم. باید آلارم می گذاشتم. یک برنامه برای روزی خالی از صدای آلارم. سکوتش آن قدر طولانی شد که سرم را بالا گرفتم و به چهره اش خیره شدم. خیره شده بود به دستم.

ـ ظاهرا از دعوتتون پشیمون شدید!

نگاهش را به صورتم دوخت، نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ نه ابدا. فردا ساعت هفت همین جا منتظرتون هستم. خوبه؟

آلارم موبایلم را برای دوازده مهر ماه، ساعت شش تنظیم کردم. موبایل را به داخل جیبم برگرداندم و کف دستم را به سمتش گرفتم.

ـ کیف و سوییچ.

ـ کیفتون داخل ماشینه و …

سوییچ را از جیب کتش بیرون آورد و کف دستم گذاشت. با اخم نگاهش کردم. با بی میلی از مقابل در کنار رفت. سوار ماشین که شدم، چند ضربه ی آهسته به شیشه زد. ماشین را روشن کردم و شیشه را پایین دادم.

با لحن خیلی جدی گفت:

ـ بابت شام ممنون.

داشت کنایه می زد؟ از شنیدن کنایه بیزار بودم. از من می خواست به خاطر شامی که میهمانش بودم از او تشکر کنم؟

گفتم:

ـ نسکافش افتضاح بود.

چنان ناگهانی با صدای بلند شروع کرد به خندیدن که جا خوردم! شیشه را بالا دادم و به راه افتادم.

قرار نبود کسی از کنسل شدن این سفر اطلاع داشته باشد. کیانا احتمالا تمام کارهایش را انجام داده بود و به خانه ام سر نمی زد تا متوجه حضورم شود. بعید می دانستم حامد هم در این دو روز باقی مانده بخواهد حالم را بپرسد. برای دو روز عذاب آور هیچ برنامه ای نداشتم جز دعوت شدن به یک شام.

یک نسکافه ی خوش طعم و بعد تختخواب نرم و ملافه های خنکش. خیلی زود خوابم برد.

بیدار که شدم، ساعت از یازده گذشته بود. دوش کوتاهی گرفتم. یک لیوان چای درست کردم و از داخل کابینت یک بسته بیسکویت پیدا کردم. چند روز بیشتر به تاریخ انقضایش باقی نمانده بود. از کسی مثل کیانا بعید بود چنین نکته ی مهمی از نگاه دقیقش دور مانده باشد. خیلی سریع به سراغ لپ تاپم رفتم. باید مقاله ی جدیدم را شروع می کردم. زمان خوبی داشتم. دو روز بدون برنامه.

ساعت ده دقیقه به هفت بود که تمامش کردم. نیاز به یک نوشیدنی گرم داشتم و بعد باید چشمانم را می بستم و آرام می گرفتم. چایساز را پر کردم و دوباره نگاهی به ساعت انداختم. سه دقیقه به هفت بود. کیانا یخچال را برای این سه روز خالی کرده بود. برای شام باید سفارش غذا می دادم؟ باید برای خرید غذا از خانه خارج می شدم یا با کیانا تماس می گرفتم؟ شام؟! ساعت هفت؟! من به شام دعوت شده بودم. پس چرا صدای آلارم موبایلم را نشنیده بودم؟ لعنتی!

ده دقیقه ی تمام مقابل کمد لباس هایم ایستاده بودم و به کیانا فحش می دادم. چطور می توانستم میان این همه به هم ریختگی چیزی برای پوشیدن پیدا کنم؟ چیزی به ذهنم رسید. با عجله به سراغ چمدان کوچک مقابل در ورودی رفتم. همان جا بازش کردم. مثل همیشه لباس ها دقیق و مرتب کنار هم چیده شده بودند. یک شلوار جین مشکی، تی شرت ساده ی قرمز، مانتوی سفید و سیاه، همراه با شالی مشکی. کفش های پاشنه بلندم را پوشیدم و قبل از خارج شدن کیف و موبایلم را هم برداشتم.

پیدا کردن مطب چندان هم سخت نبود. مطبش خیلی دور از مسیر رفت و آمد همیشگی ام به دفتر قرار نداشت. اتومبیل را که مقابل ساختمان مطب متوقف کردم، ساعت پنج دقیقه به هشت بود و هوا کاملا تاریک. پیاده شدم.

ـ واقعا فکر نمی کردم بیای.

به سمت صدا چرخیدم. چند قدم دورتر ایستاده بود و نگاهم می کرد. شلوار جین و پیراهن مردانه ی چهارخانه ی آبی، سرمه ای جذبی به تن داشت. از پیراهنش خوشم آمد. طرح آشنا و رنگ زیبایی داشت. یک خاطره ی دور و نا واضح از حامد را برایم تداعی می کرد.

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:

ـ با ماشین من بریم؟

شانه بالا انداختم و سوییچ را داخل جیب مانتویم گذاشتم. چند قدم دورتر کنار یک پرادوی سیاه رنگ ایستاد. لحظه ای خیره نگاهش کردم. لبخند می زد. سوار شدم. اتومبیلش بوی تلخ و خوشایندی می داد.

وارد اتوبان که شدیم گفت:

ـ چرا دیر سر قرار اومدی؟

قرار؟ تاکیدش روی این کلمه برایم عجیب بود. به صفحه ی موبایلم خیره شدم. از خیره شدن به چهره ی آدم ها خوشم نمی آمد و سرگیجه ی خیره شدن به خیابان ها، آدم ها و درخت هایی که به سرعت از کنارمان می گذشتند هم اجازه نمی داد از پنجره به بیرون نگاه کنم. در جواب سوالش فقط شانه بالا انداختم. آلارم موبایلم هنوز برای دوازده مهر ساعت شش تنظیم بود، پس چرا زنگ نزده بود؟

گفت:

ـ موسیقی دوست دارید؟

به ضبط خیره شدم و گفتم:

ـ از هر موسیقی خوشم نمیاد.

دستش را به سمت ضبط دراز کرد و گفت:

ـ فارسی یا انگلیسی؟

ـ روسی.

از گوشه ی چشم خیلی راحت متوجه حرکت سریع سرش برای دیدن چهره ام شدم. نگاهش کردم. چشمانش گرد شده بود و با تعجب نگاهم می کرد. این یک واکنش عادی در برخورد با من بود.

ـ واقعا؟!

دوباره به صفحه ی موبایلم خیره شدم و گفتم:

ـ من آدم شوخی نیستم.

فرصت خوبی بود تا فایل های اضافی را پاک کنم.

گفت:

ـ بلدید حرف بزنید؟

ـ چون نمی تونم زبونشون رو بفهمم گوش میدم.

ـ چرا؟

تا به حال مجبور نشده بودم در مورد این که چرا به آهنگ های روسی گوش می دهم برای کسی توضیح بدهم.

به جعبه ی عینک روی داشبورد خیره شدم و گفتم:

ـ متن آهنگ خیلی زود تمرکزم رو از بین می بره و از آهنگ های بی کلام هم خوشم نمیاد.

ـ به آهنگی گوش میدی که متوجه نشی چی میگه تا تمرکزت به هم نخوره؟!

ـ یه همچین چیزی.

ـ چرا روسی؟

ـ دلیل خاصی نداره، فقط کلمات رو عجیب غریب میگن و انگار یه لهجه ی خاص دارند.

خندید و گفت:

ـ اولین کسی هستید که می شنوم به یه آهنگ گوش میده چون زبونش رو نمی فهمه!

چشمانم را بستم و سرم را تکیه دادم. گفت:

ـ نخوابید لطفا.

ـ نمی خوابم.

ـ امروز چی کار کردید؟ با جزئیات برام تعریف کنید. خیلی دوست دارم بدونم.

او اولین نفری نبود که در مورد زندگی ام کنجکاوی می کرد و مسلما آخرین نفر هم نمی توانست باشد. او هم مثل دیگران بود. چند دقیقه بعد ناامید می شد و دست از کنجکاوی کردن بر می داشت. از نحوه ی سوال کردنش مشخص بود باید او را جزو آن دسته آدم های سر سخت و سمج جای دهم. این که در کدام دسته جای می گرفت هم اهمیت چندانی نداشت.

گفتم:

ـ ساعت یازده بیدار شدم، چای و بیسکویت خوردم، نشستم پای لپ تاپم و یه مقاله نوشتم. ساعت ده دقیقه به هفت تمومش کردم. یادم افتاد شام دعوتم کردید. آماده شدم و راه افتادم. ساعت پنج دقیقه به هشت رسیدم و الان هم این جا هستم.

احساس کردم خندید. گفت:

ـ مقالتون در مورد چی بود؟

چشم باز کردم و به نیم رخش خیره شدم. نیم رخ مردانه ای داشت. چشم و ابرو مشکی بود و پوستی گندمی داشت. نفس عمیقی کشیدم. باز هم همان بوی تلخ و خوشایند مشامم را پر کرد. کنجکاوی، کنجکاوی، کنجکاوی های احمقانه.

ـ در مورد نجوم چی می دونید؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ به همون اندازه که در مورد زبان روسی اطلاعات دارم.

با لبخند کم رنگی از گوشه ی چشم نگاهم کرد. چرا این قدر لبخند می زد؟

گفتم:

ـ خیلی مونده برسیم؟

ـ از وقتی راه افتادیم اصلا یه نگاه هم به بیرون ننداختید، وگرنه می فهمیدید که به همین زودی نمی رسیم. گرسنه ای؟

به تکان دادن سرم اکتفا کردم. ادامه داد:

ـ هنوز چند ساعتی راه داریم. توی داشبورد بیسکویت و شکلات هست.

با بی میلی تمام از پنجره به بیرون خیره شدم. اتوبان نا آشنایی بود. اتومبیل های کناری به سرعت از ما دور می شدند. راننده ی اتومبیل کناری توجهم را جلب کرد. مرد میانسال و جا افتاده ای بود. لحظه ای کوتاه نگاهش را به من دوخت و لبخند زد. احساس کردم شیشه ی پنجره هر لحظه از من دور و دورتر می شود. چشمانم را بستم و با هر دو دست داشبورد را گرفتم. سرم گیج می رفت.

ـ حالت خوبه؟

فقط سرم را به علامت مثبت تکان دادم. چند نفس عمیق کشیدم و با تردید داشبورد را رها کردم. عقب رفتم و تکیه دادم. به چند دقیقه زمان نیاز داشتم.

ـ به بیرون که نگاه می کنم سرم گیج میره.

ـ تو مگه رانندگی نمی کنی؟

چرا این قدر سوال می پرسید؟

گفتم:

ـ رانندگی می کنم، ولی هر وقت کس دیگه ای رانندگی می کنه، اگه به بیرون نگاه کنم، سرم گیج میره. نپرسید چرا، چون نمی دونم.

ـ همه چیزت عجیب و غریبه.

به شنیدن این طور برداشت ها از خودم عادت داشتم.

ـ میشه بگی کجا داریم می ریم؟ تا جایی که یادم میاد فقط قرار بود شام بخوریم.

چشمانم را باز کردم. حال بهتری داشتم. به نیم رخش خیره شدم.

با لبخند کم رنگی که به لب داشت گفت:

ـ وقتی دیر کردید، فکر کردم بهتره برنامه رو کمی تغییر بدم. می خوام یه جای خاص شام بخوریم. یه خاطره ی خاص، برای یه دختر خاص. تو که مشکلی نداری؟

شانه بالا انداختم. من تا وقتی مجبور نمی شدم از پنجره ی ماشین در حال حرکت به بیرون خیره شوم، هیچ مشکلی نداشتم و البته فقط کمی گرسنه بودم. از داخل داشبورد بسته ی شکلات را بیرون آوردم. شکلات تلخ هشتاد درصد بود. با اشتیاق تکه ی بزرگی را به دهان گذاشتم. طعم لذیذی داشت.

گفت:

ـ مطمئن بودم ساعت هفت میای. این اولین بار بود که برای یه قرار بیشتر از یک دقیقه منتظر می مونم.

شروع به جویدن شکلات کردم. این طوری مزه ی بهتری می داد.

ادامه داد:

ـ از خودت برام بگو. دوست دارم بیشتر بشناسمت.

ـ برای ارضای کنجکاویت، همون بازرسی کیفم کفایت می کنه.

با صدا خندید و گفت:

ـ خب خیلی کمتر از چیزی که انتظارش رو داشتم فهمیدم. تازه شنیدن همون دونسته ها از زبون تو، باید خیلی متفاوت باشه.

تکه ی دیگری از شکلات را به دهان گذاشتم. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم. گرمای داخل ماشین، حرکت یک نواخت و آهنگ ملایمی که پخش می شد، احساس خواب آلودگی را در وجودم پر کرد.

صدایش در گوشم پیچید.

ـ بیدار شو رسیدیم. تو چقدر خوش خوابی!

با خمیازه چشمانم را باز کردم. اتومبیل در فضای تاریکی متوقف شده بود. همزمان با هم پیاده شدیم. به درستی نمی توانستم اطرافم را ببینم. با برخورد هوای خنک به پوست صورتم، تمام وجودم به لرزه افتاد. هوا خیلی مطبوع بود. نگاهی به داخل ماشین انداختم. کیفم را داخل ماشین خودم جا گذاشته بودم. سنگینی چیزی را روی شانه ام احساس کردم. با اخم نگاهش کردم و خود را عقب کشیدم. خیلی نزدیک ایستاده بود.

دستانش را بالا گرفت و گفت:

ـ فقط نمی خواستم سردت بشه، همین.

سویی شرتش را روی شانه ام انداخته بود. هنوز با اخم نگاهش می کردم. قدمی عقب گذاشت. دستانم را داخل آستین های سویی شرت فرو کردم. گرم بود و حس خوبی داشت. بوی تلخ عطرش مشامم را پر کرد. کمی دورتر از او به سمت ساختمان سیاهی قدم برداشتم. بوی عجیبی می آمد. بوی نم خاک بود و چیزی شور و خاص.

ـ این چه بوییه؟

با لبخند سرش را برگرداند و گفت:

ـ الان می بینی. شرط می بندم ازش خوشت میاد.

فضای اطرافم تاریک تر از چیزی بود که بتوانم درست تشخیص بدهم که کجا هستیم. جای پر درختی بود. جایی هم که به رویش قدم می گذاشتم، نرم تر از چیزی بود که احتمال بدهم یک موکت یا حتی فرش است. ساختمانی که از کنارش می گذشتیم دو طبقه بود و بزرگ به نظر می رسید.

گفتم:

ـ من فکر کردم قراره شام بخوریم.

دستش را به طرفم دراز کرد. چه انتظاری داشت؟ این که دستش را بگیرم؟ ایستادم و به دستش خیره شدم. به من می گفت عجیب و غریب؟! در مورد خودش چه نظری داشت؟

گفت:

ـ اول می ریم پشت ساختمون و بعد می ریم شام می خوریم.

با تاخیر آشکاری دستش را انداخت و ادامه داد:

ـ نمیای؟

تا صد سال هم همان جا منتظر می ماند، دستش را نمی گرفتم. دوباره به راه افتاد. دو گام عقب تر از او دوباره قدم برداشتم. فضای پشت ساختمان روشن تر بود و صدای عجیبی به گوش می رسید. ایستاد، ایستادم. به جایی که خیره شده بود نگاه کردم. چند لحظه طول کشید تا توانستم تشخیص دهم چیزی که مقابلم قرار داشت دریا است. دریا؟! ما کجا بودیم؟ شمال؟!

فضای سیاه و بزرگی مقابلم قرار داشت. مقابل پایم، آب با شدت به ساحل برخورد می کرد. ساحل! دریا! این چیزی نبود که از دریا در ذهن داشتم. یک فضای بزرگ و سیاه مقابلم، بوی نم خاک و شوری، صدای برخورد آب به ساحل. همین؟ دریا برای من مفهوم دیگری داشت.

ـ چطوره؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ اصلا شبیه چیزی نیست که فکر می کردم.

سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم. آسمان من از هر جایی زیباتر بود. می توانستم ستاره ها را ببینم. حس خوبی داشتم. دلتنگشان شده بودم.

ـ واقعا خوشت نیومد؟

نگاهش کردم. مقابلم ایستاده بود. چهره اش حالت عجیبی داشت. با دقت بیشتر نگاهش کردم. دلخور بود یا شاید شگفت زده؛ نمی دانم. دیدم که دستش را به آرامی بالا آورد و به سمت صورتم دراز کرد.

خیلی جدی و محکم گفتم:

ـ من خوشم نمیاد کسی بهم دست بزنه.

جا خورد. مطمئن بودم.

با تاخیر آشکاری دستش را انداخت، نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ بهتره بریم داخل.

قبل از او وارد شدم. چیزی که خیلی سریع توجهم را جلب کرد، ترکیب رنگ قهوه ای و کرم سالن بود. تمامی وسایل اطراف، ترکیبی دیدنی بودند از چوب و شیشه. دیوارپوش ها و تمامی مبلمان، از چوب ساخته شده بودند. فرش، پرده ها و کوسن های کرم روی مبل ها، تنها وسایل متفاوت آن سالن به حساب می آمدند. مشخص بود که تمام وسایل با دقت و ظرافت خاصی انتخاب و در کنار هم چیده شده اند.

گفت:

ـ نظرت چیه؟ خواهرم دکوراسیون این جا رو طراحی کرده.

در حالی که هنوز به دکوراسیون جالب و دیدنی اطرافم نگاه می کردم، سویی شرت را از تن در آوردم و به سمتش گرفتم. شال و مانتویم را هم به دستش دادم. به آن ظرف چوبی روی میز خیره شدم که میوه های چوبی و شیشه ای داخلش ترکیب زیبایی در کنار هم ایجاد کرده بودند. گیره ی سرم را باز کردم و موهایم را دوباره بالای سرم جمع کردم. به هم ریختگی حاصل از سر کردن شال، واقعا ناراحتم می کرد. چیزی که باعث شد توجهم به سمتش جلب شود، سنگینی نگاهش بود. هنوز مانتو و شالم در دستش بود.

به چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

ـ چیزی شده؟

با مکث کوتاهی، انگار که متوجه اطرافش شده باشد، تکانی خورد و لبخند کم رنگی روی لبانش نشست.

گفت:

ـ نه.

دیدمش که مانتو و شالم را با دقت درون کمد دیواری آویزان کرد. با دقت بیشتری به اطراف خیره شدم. بهترین جا برای نشستن، کاناپه ی قهوه ای رنگ مقابل شومینه ی خاموش به نظر می رسید. گوشه ای نشستم و به درون فضای چرمِ خنک و نرم کاناپه فرو رفتم. شاید بهتر بود در این دو روز باقی مانده، گشتی می زدم و چیزی شبیه به همین کاناپه را برای خانه ی خودم می خریدم. راحت بود و حس خوبی داشت.

با دو لیوان چای آمد. لیوان را به دستم داد و گوشه ی دیگر کاناپه نشست. نمی دانم چند دقیقه در سکوت به بخاری که از لیوان بلند می شد خیره ماندم، اما با صدای او بود که توجهم جلب شد. نگاهش کردم. کمی به سمتم خم شده بود و مستقیم به چشمانم خیره نگاه می کرد. حالت کشیده ی چشمانش قشنگ بود.

ـ سارا؟

و رنگ چشمانش بر خلاف انتظارم سیاه نبود. رنگ موهایش هم سیاه نبود. قهوه ای چشم ها و موهایش کمی تیره تر از رنگ کاناپه به نظر می رسید.

گفتم:

ـ من فکر می کردم چشمات سیاهه!

با صدا خندید و گفت:

ـ می دونستی خیلی خوشگلی؟

من خوشگلم؟ به من می گفت عجیب و غریب؟! خوشگل بودن برای چه کسی اهمیت داشت؟

به آن قندان چوبی کنده کاری شده ی روی میز خیره شدم و گفتم:

ـ من هیچ وقت چای رو با قند نمی خورم. شکلات داری؟

قبل از این که انگشتانش گونه ام را لمس کند، متوجه شدم و کمی خودم را عقب کشیدم. با اخم نگاهش کردم. به چه جراتی می خواست مرا لمس کند؟

ـ من معمولا یه حرف رو دو بار تکرار نمی کنم.

ـ در مورد این که خوشت نمیاد کسی بهت دست بزنه حرف می زنی؟

خیلی نزدیک بود، خیلی. از این نزدیکی حس خوبی نداشتم.

گوشه ی لبم را بالا دادم و گفتم:

ـ پس فکر کردی دارم در مورد رنگ چشمات حرف می زنم؟

با صدا خندید و فاصله گرفت. این طوری خیلی حس بهتری داشتم. از جا بلند شد و به سمت دیگر سالن رفت. پاهایم را زیر بدنم جمع کردم و چای را مزه، مزه کردم. طعم خوبی داشت و بوی خوبی هم می داد. جعبه ی مربع شکل شکلات را مقابلم گرفت. یکی برداشتم. دوباره کنارم نشست.

گفت:

ـ چند سالته؟

ـ اگه اسمم رو می دونی، پس یعنی گواهینامم رو دیدی و باید متوجه سنم هم شده باشی.

ـ دوست دارم از خودت بپرسم. گفتم که، شنیدنش از زبون تو خالی از لطف نیست.

خالی از لطف نیست! این چه جمله ای بود؟!

ـ پس از اول نباید به کیفم فضولی می کردی.

جرعه ای از چایش را نوشید و گفت:

ـ فضولی؟! چقدر سر سختی دختر.

لیوان را به دستش دادم و گفتم:

ـ برگردیم؟

با پوزخندی بر لب به سمتم چرخید و گفت:

ـ ترسیدی؟

و کمی بیشتر نزدیک شد.

مستقیم به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ نخیر. دارم به این فکر می کنم که این جا از شام خبری نیست. من گشنمه.

آخرین نفری که باید از او می ترسیدم، همین آدم مقابلم بود. بلند شدم. ایستاد و به سمت دیگر سالن رفت. با چند قدم فاصله به دنبالش رفتم. بعد از او وارد آشپزخانه شدم. ترکیب رنگ سیاه و خاکستری آن جا هم جالب بود.

از داخل یخچال قابلمه ی سیاه و کوچکی را بیرون کشید و گفت:

ـ تا وقتی دارم جوجه ها رو کباب می کنم، می تونی یه فیلم ببینی. چند تا فیلم جدید هست که …

ـ من هم میام .

ـ بیرون خیلی خنکه.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ سویی شرت می پوشم.

با خنده گفت:

ـ منظورت سویی شرت منه؟ باشه بیا بریم.

روی صندلی های حصیری داخل بالکن نشستم و بیشتر در سویی شرت سیاه و گرمش فرو رفتم. بوی خوبی می داد. جوجه ها را به سیخ می کشید و گاهی با لبخند نگاهش را به چشمانم می دوخت. بشقاب چیپس را کمی جلوتر کشیدم. بزرگ ترین تکه را داخل ماست فرو کردم و به دهان گذاشتم.

ـ من یه خواهر دارم و یه خواهرزاده ی فوق العاده شیطون که اسمش پارساست.

با اخم تکه ی دیگری از چیپس و ماست را به دهان گذاشتم. خواهر و خواهر زاده؟! احساس بدی داشتم.

گفت:

ـ این طوری که تو می خوری، فکر نکنم چیزی برای من باقی بمونه.

شانه بالا انداختم وگفتم:

ـ خب من که جلوت رو نگرفتم، تو هم بخور.

ـ با این دست های کثیف؟ چرا یکی نمی ذاری دهنم؟

با خنده این حرف را زد، ولی شوخی نمی کرد.

کاسه ی ماست را جلو کشیدم و گفتم:

ـ حتی فکرش رو هم نکن چنین کاری کنم.

خیلی بی مقدمه سرش را بالا گرفت و پرسید:

ـ چرا تنها زندگی می کنی؟

بی حرکت به دستش خیره ماندم. بال بزرگی را به سیخ کشید و تکه ی دیگری از مرغ تکه تکه شده را به دست گرفت. رنگ نارنجی زیبایی داشت.

گفتم:

ـ کی گفته تنها زندگی می کنم؟

ـ وقتی کسی از غیبت چهارده ساعتی تو نگران نشده و تماسی نگرفته، یعنی تنها زندگی می کنی و وقتی برات مهم نیست که …

ـ دلیل منطقی ای نیست.

من تنها زندگی می کردم، اما دلیل و منطق رسیدن به چنین نتیجه ای، درست نبود. اگر حامد چیزی در مورد از دست دادن پروازم می فهمید، یک لحظه دست از سرم بر نمی داشت.

ـ من به منطقی بودن یا نبودن دلیلم اهمیتی نمیدم، فقط یه جورایی مطمئنم تنها زندگی می کنی و فقط می خوام بدونم چرا؟

به صندلی تکیه دادم و دست هایم را داخل جیب سویی شرت فرو کردم. سیخ آماده را روی سینی گذاشت و سیخ دیگری را به دست گرفت.

گفتم:

ـ این موضوعی نیست که بخوام در موردش حرف بزنم.

من حتی نمی خواستم در مورد دلیل این طور زندگی کردنم فکر کنم و او می خواست بداند چرا؟ چرا؟ می خواستم برگردم. گرسنه بودم، ولی من زیادی از محدوده ی امن زندگی ام دور شده بودم. من این جا چه کار می کردم؟ قرار بود فقط یک شام بخورم و

برگردم. من این جا چه کار می کردم؟

گفت:

ـ می تونی این جوجه ها رو باد بزنی؟

دستانم را داخل جیب مشت کردم. نفس عمیقی کشیدم. نسیم خنکی می وزید. از روی سرشانه اش به فضای تاریک و سیاه پشت سرش خیره شدم. فقط سایه ی سیاهی از درختان و بوته های باغچه را می دیدم.

ـ نه.

گفت:

ـ باشه. بیا این گوجه ها رو خرد کن تا من جوجه ها رو کباب کنم.

به سمت میز خم شدم و تکه ی دیگری از چیپس را به دهان گذاشتم. خش خش صدای چیپس ها زیر فشار دندان هایم توجهم را جلب کرد. صدای خوبی داشت. سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم.

گفت:

ـ چی شده؟

ـ هیچی. من فقط گرسنمه.

لحظه ای به جایی در صورتم خیره شد و بعد چرخید. سیخ ها را روی زغال های قرمز شده گذاشت و دوباره به سمتم چرخید. دو تا گوجه فرنگی داخل ظرف را به دو نیم تقسیم کرد.

ـ کار تو دقیقا چیه؟

تا کی می خواست به این سوال پرسیدن ها ادامه دهد؟

کمی روی صندلی جا به جا شدم و گفتم:

ـ تو دفتر یه مجله کار می کنم.

ـ این رو که خودم هم می دونستم. منظورم این بود که دقیقا اون جا چی کار می کنی؟

با اخم به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ برای چی انقدر سوال می پرسید؟

ـ فقط می خوام بیشتر بشناسمت، همین.

نفسم را با صدا بیرون دادم. به زغال های قرمز و جوجه های خوش رنگِ به سیخ کشیده شده خیره ماندم. او می خواست مرا بشناسد. خنده دار بود. او می خواست مرا بشناسد. باز هم خنده دار بود!

ـ فکر می کردم باید به مدد بررسی های دقیقتون، متوجه این موضوع هم شده باشید.

ـ از این که کیفت رو دیدم، دلخوری؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ برام اهمیتی نداره.

گفت:

ـ جواب سوالم رو نمیدی؟

نگاهش کردم. پشت به من ایستاده بود. به راحتی می توانستم پشت گردنش را ببینم. برق گردنبندش توجهم را جلب کرد.

ـ نه.

سرش را صاف کرد. رنگ گندمی پوست گردنش در یقه ی پیراهن مردانه اش پنهان شد. نفس عمیقی کشیدم و تکه ی دیگری از چیپس داخل بشقاب را به دهان گذاشتم. خیلی ناگهانی برگشت. با دو گام بلند خودش را مقابلم سمت دیگر میز رساند و بشقاب چیپس و کاسه ی ماست را برداشت. اخم کردم.

ـ چی کار می کنی؟

ـ نمی خوام شام رو دستم باد کنه.

“شام رو دستش باد کنه؟” چه جمله ی احمقانه و بی معنی ای گفته بود. من چیپس و ماست می خواستم.

ـ بدش به من.

محکم و قاطع گفتم. لبخندش بزرگ تر شد. شانه بالا انداخت.

گفت:

ـ تا ده دقیقه دیگه شام می خوریم.

هر دو ظرف را پشت بدنش پنهان کرد. قبل از این که در مقابل رفتنش به سمت درب ورودی ساختمان عکس العملی نشان دهم، صدای خنده اش بالاتر رفت و قدم هایش تندتر شد. به دنبالش وارد ساختمان شدم. از داخل آشپزخانه سر و صدا می آمد. من به مخالفت در مقابل خواسته هایم عادت نداشتم. من چیپس و ماست می خواستم. دیدمش که کاسه ی ماست و ظرف چیپس را روی میز گذاشته و خودش پشت به من از داخل یکی از کابینت ها دو لیوان باریک و بلند را بیرون می آورد. هر دو ظرف را برداشتم و به بالکن برگشتم. با تاخیر یک دقیقه ای از ساختمان خارج شد. دست به سینه برای چند لحظه به ظرف ها و بعد به چهره ام خیره شد.

ـ بهم ندادیشون، خودم برداشتم.

تکه ی کوچک چیپس را به دهان گذاشتم. نفسش را با صدا بیرون داد و سرش را به چپ و راست تکان داد. کمی صندلی را جا به جا کردم و به سیاهی مقابلم خیره ماندم. انتظار برای دریافت اطلاعات جدید از سعید کاملا بی فایده بود. بدون شک تا الان همه از این سفر سه روزه خبردار شده بودند. اصلا نمی خواستم به این فکر کنم که حامد بعد از فهمیدن خبر از دست دادن پروازم، چه عکس العملی نشان خواهد داد. خیلی خوب می دانست آدمی نیستم که بخواهم برای کارهایم به دیگران جواب پس بدهم، پس احتمالا بحث طولانی ای نداشتیم و فقط باید تا چند ساعت با غرغرها و تا دو سه روز هم با اخم و سکوتش کنار می آمدم و بعد همه چیز به حالت اول بر می گشت. کیانا مسلما چند دقیقه با تعجب و شگفتی نگاهم می کرد و دوباره بی هیچ حرفی به سر کارش باز می گشت. به آسمان خیره شدم. مثل همیشه بود. جادویی، فوق العاده. هیچ چیز در این دنیا با آسمان من قابل مقایسه نبود.

ـ شام.

به سمت صدا برگشتم. سیخ های جوجه، گوجه، فلفل و قارچ را درون دیس گذاشته بود. سینی را برداشت و به راه افتاد. از سه پله ی بالکن پایین رفت. داشت ساختمان را دور می زد. فکر می کردم قرار است همین جا، روی همین میزِ داخل بالکن شام بخوریم. به دنبالش به راه افتادم.

پشت ساختمان، بر خلاف ساعتی قبل، روشن بود. دیدمش که جایی نزدیک آن سیاهی بزرگ و عمیق ایستاده است. روی شن ها زیر اندازی انداخته بود و یک سفره ی کوچک. جلو رفتم. کنار سفره روی زیر انداز نشست و با حرکت دست و آن لبخند روی لبش، مرا به نشستن دعوت کرد.

ـ اگر رو زمین راحت نیستی، می تونم …

روی زمین، سمت دیگر سفره، مقابلش نشستم و گفتم:

ـ دلستر دارید؟

ـ آخ، نوشیدنی یادم رفت.

از جا بلند شد و رفت. تکه ی کوچکی از جوجه را با دست از سیخ جدا کردم و به دهان گذاشتم. طعم خوبی داشت.

چند دقیقه بعد کنارم نشست، خیلی نزدیک. اخم کردم و کمی خود را عقب کشیدم. این همه نزدیکی ناراحتم می کرد. شام در سکوت و خیره شدنش به سیاهی عمیق مقابلش و خیره شدنم به نقطه های نورانی بالای سرم به اتمام رسید. شام لذیذی بود.

پرسید:

ـ دوست پسر داری؟

نگاهش نکردم. پاهایش را کنار سفره دراز کرد. به جوراب های سفیدش خیره شدم.

گفت:

ـ من دوست دختر دارم. اسمش شمیلاست.

شانه بالا انداختم. نه خودش برایم جذابیتی داشت و نه دوست دخترش.

ادامه داد:

ـ این رو گفتم که تو هم راحت باشی.

با گوشه ی چشم نگاهش کردم. دستانش را پشت بدنش ستون کرده بود و او هم با گوشه ی چشم نگاهم می کرد. نگاهم که به روی نگاهش ثابت ماند، لبخند زد.

گفتم:

ـ داشتم.

محمد. او فقط برای من یک خاطره ی دور بود، همین.

پرسید:

ـ چرا به هم زدید؟

دستانم را به دور زانوهای خم شده ام حلقه کردم و به سیاهی گیج کننده ی مقابلم خیره ماندم. فقط سیاهی بود. چه چیزی در این سیاهی این قدر برایش جالب و جذاب بود که تمام طول شام خیره نگاهش می کرد؟

ـ چرا اِنقدر ساکتی؟ یه حرفی بزن.

سرم را به سمتش چرخاندم و به چشمانش خیره شدم. لبخند می زد.

ادامه داد:

ـ اگه موضوعی هست که ناراحتت می کنه، مهم نیست، می تونیم در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم.

محمد. خاطره ای که به یاد آوردنش نه تلخ بود و نه شادی بخش. هیچ بود.

گفتم:

ـ خیلی وقته گذشته. اون فقط یه … یه چیزی که …

من حتی نمی دانستم چطور باید در مورد آن رابطه حرف بزنم. رابطه؟! خنده دار بود. ما چه برداشت های متفاوتی از این کلمه داشتیم.

ـ چرا تنها زندگی می کنی؟

کمی در جایم جا به جا شدم و دراز کشیدم. دستانم را روی شکمم گذاشتم و به آسمان خیره شدم. آسمان دوست داشتنی من. ندیدمش، ولی احساس کردم که او هم دراز کشید.

ـ سارا؟

نگاهش نکردم.

گفتم:

ـ می دونی ضد ماده چیه؟

ـ نه. برام بگو.

نفس عمیقی کشیدم. بوی خوبی می آمد. بوی شور و تلخ.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ یه چیز فوق العاده.

خوابم برد.

چیزی که بیدارم کرد، صدای دلنشین و آرامی بود که نامم را می خواند. خمیازه کشیدم. خواب خوبی بود. سبک بودم و آرام. به پهلو غلت زدم و با برخورد نوری شدید، چشمانم را تنگ تر کردم.

ـ صبح بخیر. بهتره بری داخل، من نمی تونم چهارده ساعت سر پا، جلوی نور خورشید رو بگیرم.

پاهایم را درون شکم جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم. بوی خوبی می آمد. بوی شور و تلخ. به آرامی یک چشمم را باز کردم. چیزی که می دیدم فضایی بزرگ بود مقابلم. هر دو چشمم را باز کردم و سه دقیقه ی تمام به آن خیره شدم. سه دقیقه طول کشید تا مغز به خواب رفته ام بیدار شود و درک کند. چیزی که می دیدم نیمی ساحل شنی بود و نیمی دیگر دریایی آبی و بالای سرشان آسمان روشن و محبوب من. نفسم را با صدا بیرون دادم. جمله ای را که چند دقیقه قبل از زبان آن مرد جوان شنیده بودم را به یاد آوردم. جمله اش را به یاد آوردم، اما نامش را نه.

غلت زدم و صاف دراز کشیدم. نگاهش کردم. لبخند می زد. چرا این قدر لبخند می زد؟ شلوار ورزشی و تی شرت جذب به تن داشت. سر تا پا سفید پوش.

ـ صبح بخیر خانمی.

نشستم و کمی به پهلو خم شدم. مقابلم ایستاده بود و من نمی توانستم به آن روشنایی عمیق امروز و سیاهی بزرگ دیشب، دریا، نگاه کنم. خیلی آهسته از مسیر نگاهم دور شد. زیبا بود.

گفت:

ـ اگه بخوای باز هم بخوابی، اتاق مهمون آماده است. اگر هم نه، تا دو دقیقه ی دیگه صبحانه آماده میشه.

گفتم:

ـ قشنگه.

قشنگ بود، ولی نه به اندازه ی آسمان من. از جا بلند شدم. تازه متوجه کفش های در آورده شده ام و آن پتوی نازکی شدم که به رویم انداخته شده بود. کفش هایم را برداشتم و با اخم نگاهش کردم.

خندید و گفت:

ـ سخت نگیر خانمی. وقتی با کسی که نمی شناسیش به همین راحتی میای شمال، انتظار داری باور کنم خوشت نمیاد کسی بهت دست بزنه؟ ازت خوشم اومده و نازت رو …

فقط یک ثانیه طول کشید تا انگشتان لخت پایم درست در چند سانتی متری گوشش متوقف شود، پس حق داشت سکوت کند. چه از سر ترس، چه تعجب. با گوشه چشم به پایم خیره شد.

گفتم:

ـ مجبورم حرفم رو دوباره تکرار کنم؟

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ منظورت اینه که من رو بترسونی؟ اون هم با ناخن های پات؟ شاید اگر ناخن های دستت رو نشونم می دادی، بیشتر نگران می شدم.

نگاهش را دیدم که روی دستم لحظه ای ثابت ماند و ادامه داد:

ـ ناخن های دستت هم اِنقدر بلند نیست که خیلی نگرانم کنه.

ـ به شام دعوتم کردی و قبول کردم. بهت گفتم خوشم نمیاد بهم دست بزنی و تو مجبورم کردی سه بار این موضوع رو تذکر بدم.

سرش را تکان داد و به چشمانم خیره شد. آرام بود، خونسرد و محکم.

گفت:

ـ اگه به نظرت احترام نمی ذاشتم، الان طبقه ی بالا، تو بغلم بودی.

گوشه ی لبم بالا رفت. واقعا فکر می کرد می تواند چنین کاری کند؟ این که من را در آغوش بگیرد؟ سرم را به نرمی تکان دادم. نمی توانست، نمی توانست.

ـ نمی تونی.

کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ واقعا فکر می کنی با این هیکل کوچولو می تونی از پس کسی مثل من بر بیای؟ وزنم حداقل دو برابر توئه، از تو خیلی قد بلندترم و خیلی از تو درشت ترم. پس شک نکن اگه می خواستم …

به چشمانش خیره شدم. البته که نمی توانست.

محکم گفتم:

ـ مهم نیست بلندتری یا قوی تر، اگه بخوام می تونم در عرضِ …

نگاهم را از سر تا پایش گذراندم و ادامه دادم:

ـ چهار دقیقه بی هوشت کنم و در عرض ده دقیقه بکشمت.

چشمانش را بسته و سرش را به سمت آسمان بلند کرده بود. قهقهه می زد. پایم را انداختم، اما تمام حواسم متوجه کوچک ترین حرکتش بود.

خنده اش که تمام شد، به آرامی از کنارم گذشت و گفت:

ـ نمی خوام قبل از خوردن یه صبحونه ی مفصل، به هیچی فکر کنم. سر میز با هم به توافق می رسیم که بی هوش شدنم با صرفه تره یا مردنم.

با لحظه ای تاخیر، من هم به سمت ویلا به راه افتادم. دلم یک لیوان بزرگ نسکافه ی داغ می خواست.

به آینه خیره شدم. موهایم آشفته بودند و به هم ریخته. با دقت به اطراف نگاهی انداختم. نه قیچی دم دست بود و نه تیغ. ظاهرا باید تا برگشتن به خانه صبر می کردم. موهای سیاهم را بالای سرم جمع کردم و صورتم را سریع و بی حوصله شستم. لباس هایم را مرتب کردم و بیرون رفتم.

سینی به دست از آشپزخانه بیرون آمد. بوی چای نعناعِ تازه دم مشامم را پر کرد. از ویلا خارج شدم و قبل از او پشت میز مفصل صبحانه نشستم. نان داغ، شیر، عسل، مربای توت فرنگی و نان تست و پنیر. صبحانه هم در آرامش و سکوت خورده شد. آن جا زیباتر از چیزی بود که تصورش را می کردم. همه چیز سبز بود و آسمانِ من آبی.

گفت:

ـ واقعا چرا دعوتم رو قبول کردی؟

نگاهش کردم. فنجان سفید چایش را تکان می داد و نگاهش به روی میز، جایی نزدیک ظرف مربای توت فرنگی ثابت مانده بود.

گفتم:

ـ برنامه ی خاصی نداشتم، دعوتم کردی و قبول کردم.

ـ چرا وقتی اومدیم این جا، اعتراض نکردی؟

با این سوال ها می خواست به چه نتیجه ای برسد؟

ـ گفتی برنامه شام رو عوض کردی. چرا باید اعتراض می کردم؟

سرش را بلند کرد و برای اولین بار، من اخم را میان ابروهای در هم رفته و چین های پیشانی اش دیدم.

با لحن سردی گفت:

ـ داری خودت رو به خنگی می زنی، یا من رو احمق فرض کردی؟

تعجب کردم! در مورد چه حرف می زد؟ فنجان چای را کمی عقب زدم. آرنجم را روی میز گذاشتم و به سمتش خم شدم.

ـ هیچ کدوم.

جدی سوال پرسیده بود و جدی جوابش را دادم، اما درک نمی کردم با کدام منطق به این نتیجه رسیده است که خنگ هستم یا او را احمق فرض کرده ام!

پوزخندی زد و گفت:

ـ خوشت نمیاد بهت دست بزنم و با من اومدی شمال، تنهایی. خب من می خواستم کمی خوش بگذرونم.

“کمی خوش بگذرونم؟” شانه بالا انداختم و تکیه دادم. تعادل روانی نداشت و نمی توانست درست و منطقی فکر کند.

ـ من به تو چی کار دارم؟ جلوت رو که نگرفتم از دست من شاکی میشی.

خیلی ناگهانی از جا بلند شد و میز را دور زد. تا زمانی که سعی نداشت بازویم را بگیرد، هیچ عکس العملی نشان نداده بودم و فقط با چشم تمام حرکاتش را دنبال می کردم، اما وقتی دستش به سوی بازویم به حرکت در آمد، با کنار دست خیلی سریع و با شدت ضربه ای به گلویش زدم. حتی نیازی نداشتم خودم را از مسیر دستش کنار بکشم. ضربه آن قدر محکم بود که بیشتر از آن اجازه ی پیش روی به خود ندهد. پیش بینی دقیقی بود. با هر دو دست گلویش را گرفت و قدمی عقب گذاشت. تکیه دادم و لیوان آب پرتقال را برداشتم. تفریح جالبی نبود، ولی باید یاد می گرفت.

به سردی گفتم:

ـ بهت که گفته بودم حق نداری بهم دست بزنی.

انتظار شنیدن هر چیزی را داشتم. ناسزا و کلمات رکیک و حتی در این شرایط شاید مرا از خانه بیرون می کرد، اما فقط دست به گردن دو قدم دورتر ایستاد و به چشمانم خیره شد. نگاهش سنگین و کمی ناخوشایند بود. صندلی را کمی جا به جا کردم و لیوان را روی میز گذاشتم.

گفتم:

ـ نسکافه داری؟ من از آب پرتقال خیلی خوشم نمیاد.

قدمی جلو گذاشت و خم شد. به چشمانم خیره ماند. بعید می دانستم باز هم بخواهد کتک بخورد، ولی آماده ی هر عکس العملی از جانب او بودم.

با مکث طولانی گفت:

ـ من اومده بودم خوش بگذرونم و حال کنم، ولی …

نفسش را با صدا بیرون داد و با تاخیر ادامه داد:

ـ خانم کوچولو بهتره بری و یه چیزهایی رو یاد بگیری.

کمرش را صاف کرد و به داخل ویلا برگشت. از لفظ خانم کوچولو بیزار بودم. فرشته ای که حامد می گفت قابل تحمل تر بود. از جا بلند شدم و همان مسیر کنار ساختمان را برای رسیدن به دریا طی کردم. دریا کمی متلاطم بود و باد تند و خنکی می وزید. همان جای دیشبی روی شن ها نشستم. دریا خیلی نزدیک تر از شب گذشته به نظر می رسید. به حرف های چند دقیقه ی قبلش فکر می کردم. برایم مفهومی نداشت و کمی گیج کننده بود. هیچ وقت نمی توانستم انسان های اطرافم را درک کنم. حرف هایشان هم مثل خودشان برایم غیر قابل درک بودند.

ـ نسکافه.

سرم را بلند کردم. اصلا متوجه آمدنش نشده بودم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، قرمزی گردنش بود و چین های روی پیشانی اش. لیوان بزرگ نسکافه را گرفتم. لیوان را به زیر بینی ام بردم و نفس عمیقی کشیدم. بوی خوب نسکافه های کیانا را می داد. احساس کردم که کنارم با کمی فاصله روی شن ها نشست. خیلی زود آخرین جرعه را نوشیدم و چشمانم را بستم. لذت بخش بود.

گفت:

ـ برای امروز که برنامه ی خاصی نداری؟

ـ نه. اگر برگردیم، میرم دفتر.

ـ حالا که تو مرخصی هستی، پس شاید بخوای چند ساعت بیشتر این جا بمونی.

به نیم رخش خیره شدم. انتظار نداشتم با آن گلوی متورم و سرخ شده، هنوز بخواهد این جا میهمانش باشم. لحظه ای خیلی کوتاه نگاهم کرد و بعد دوباره به دریا چشم دوخت.

گفت:

ـ می بینم بر خلاف دیشب، از دریا خوشت اومده.

لیوان را به دستش دادم و گفتم:

ـ خب، اگه قراره این جا بمونیم که نمی تونیم فقط به دریا خیره بشیم.

لبخند روی لبش نشست و گفت:

ـ پس بیا کمی به روش من خوش بگذرونیم.

از جا بلند شدم و به سمت ویلا به راه افتادم. خیلی زود کنارم قرار گرفت.

ایستادم. روی مبل راحتی مقابل تلویزیون نشست و با دست به جایی در نزدیکی خودش اشاره کرد. کنارش نشستم، اما تمام هوش و حواسم پیش آن دستگاه عجیب و غریبی بود که مقابل تلویزیون قرار داشت.

ـ ایکس باکس.

با ابروهایی بالا رفته گفتم:

ـ چی؟

سرش را به سمتم برگرداند و باز نگاهم روی گردن قرمز و متورمش ثابت ماند.

با خنده گفت:

ـ تا حالا با ایکس باکس بازی نکردی؟

بازی؟! لحظه ای با تردید نگاهش کردم. نمی توانستم حدس بزنم چند سال دارد، ولی آن قدر هم کم سن و سال به نظر نمی رسید که بخواهد بازی کند.

با صدا خندید و گفت:

ـ مطمئن باش بهت خوش می گذره. بذار یادت بدم.

و چنان با دقت و حوصله در مورد کار تک تک دکمه ها و نحوه ی پشت سر گذاشتن هر مرحله از بازی توضیح داد، که به نظرم آمد می تواند معلم خوبی باشد. خیلی زود یاد گرفتم چطور باید بازی کنم! سرگرمی خوب و کمی عجیب و غریبی بود. با صدا می خندید. حس خوبی داشتم. سه بار متوجه دستش شدم که به سمتم می آمد. دو بار برای گرفتن دستم و یک بار هم برای گرفتن بازویم. نیازی به تذکر دادن هم نداشت، چون خیلی زود دستش را عقب می برد. متوجه بودم که حرکت دستش برای لمس کردنم ناخودآگاه و از روی عادت است.

با اعتراض گفتم:

ـ تقلب کردی. من قبول ندارم، تو نگفته بودی می تونم از این راه هم برسم.

ابروهایش را بالا داد و با صدا خندید.

ـ اوه، اوه! داری من رو محکوم می کنی تقلب کردم؟ من اصلا به خودت شک دارم. اِنقدر قشنگ بازی می کنی که دارم به این نتیجه می رسم یه ایکس باکس باز حرفه ای هستی.

اخم کردم. من هیچ وقت تا قبل از آن روز، نه می دانستم ایکس باکس چیست، نه بازی کرده بودم. من فقط خیلی زود همه چیز را یاد می گرفتم، همین.

قبل از آن که حرفی بزنم، چیزی در کنار پایم لرزید. نگاهم به روی موبایل سیاه رنگش، که جایی در حد فاصل میانمان افتاده بود، ثابت ماند. نام شمیلا به فارسی روی صفحه ی موبایلش خودنمایی می کرد. خیلی مطمئن نبودم، ولی وقتی داشت در مورد دوست دخترش صحبت می کرد، نامی شبیه به همین اسم را از زبانش شنیده بودم. تلفن همراهش را برداشت و با چند گام بلند از مبل فاصله گرفت.

بدون این که انتظارش را بکشم، شروع به بازی کردم. با تکان مبل به خودم آمدم. کنارم سریع نشست و شروع به بازی کرد.

ـ بعد به من میگی متقلب! این کار تقلب نیست؟

چیزی نگفتم. به نظر خودم که شروع کردن بازی بدون حضورش، تقلب محسوب نمی شود.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ شمیلا بود، دوست دخترم.

این که دوست دختر داشت باید برایم مهم می بود، یا این که نام دوست دخترش چیست، که این طور اطلاع رسانی می کرد؟ شانه بالا انداختم. برنده شدم. چیزی نگفت. نگفت بردم را قبول ندارد یا به خاطر این که بازی را زودتر از او شروع کرده ام برده ام. هیچ نگفت.

از جا بلند شد و گفت:

ـ ماهی کبابی دوست داری یا سرخ کرده؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ فرقی نمی کنه.

داخل بالکن روی صندلی حصیری نشسته و مشغول بررسی فایل های موبایلم بودم. کمی تغییر در برنامه ریزی چند روز آینده و حذف چند قرار کنسل شده. او کمی دورتر در سکوت مشغول کباب کردن ماهی ها بود و زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد. با دقت گوش دادم.

یکی از آهنگ های فرهاد بود؛ گنجشککِ اَشی مَشی. این آهنگ را بر خلاف خیلی از دیگر آهنگ ها، خوب می شناختم. سال ها از آخرین باری که آن را شنیده بودم می گذشت. برایم تداعی کننده ی خاطرات دور بود. روزهای شاد و لحظه هایی پر از درد.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ یه چیز دیگه بخون.

به سمتم چرخید و با ابروهای بالا رفته از تعجب گفت:

ـ خوشت نمیاد؟

ـ برام زیادی آشناست، حواسم رو پرت می کنه.

ـ بلد نیستم روسی بخونم.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ ازت نخواستم که روسی بخونی، گفتم فقط یه چیز دیگه بخون، همین.

با خنده گفت:

ـ من صدای خوبی دارم. چی دوست داری برات بخونم؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و بلند شدم. حوصله بحث کردن و توجیهش را نداشتم. با این که هوای بیرون خوب و مطبوع بود، ولی به داخل ویلا برگشتم.

شروع کردم به گشتن در اطراف. مقابل دیواری ایستادم که پر بود از قاب عکس های چوبی بزرگ و کوچک. آدم های نا آشنا ثبت شده در لحظه هایی غربیه. چهره ی او در بیشتر عکس ها دیده می شد. کنار زن و مردی میانسال. کنار زنی جوان. عکس تکی اش در کنار دریا. عکسی در کنار یک آدم برفی و یک پسر بچه. نوک بینی اش، درست به مانند همان پسر بچه ی داخل عکس قرمز بود. به یاد گردن متورم و قرمزش افتادم. عکسش در میان جمعی ده نفری روی اسکله نزدیک دو قایق سفید. باز هم یک عکس تکی در روپوش سفید، روی صندلی دندان پزشکی. عکس تکی از زنی جوان. عکس زن و مرد میانسال در کنار هم. عکس تکی آن پسر بچه. زن و مردی جوان در دو طرف پسر بچه.

انگشتش روی عکس تکی از پسر بچه لحظه ای متوقف شد و گفت:

ـ پارسا، خواهر زادم. این هم خواهرم درسا و شوهرش کیوان.

نگاهم روی چهره زن ثابت ماند. بزرگ تر از او به نظر می رسید، اما خیلی به هم شبیه بودند. زن ظرافت و زیبایی ای داشت که در چهره ی مردانه ی او دیده نمی شد.

پرسید:

ـ خواهر یا برادر داری؟

خواهر؟! اخم کردم. آن آهنگ که زیر لب زمزمه می کرد و حالا این سوال. زیادی داشت کنجکاوی به خرج می داد. چرخیدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

پرسیدم:

ـ بازم چیپس داری؟

صدای خنده اش را درست از پشت سرم می شنیدم که گفت:

ـ نه، ولی اومده بودم بگم نهار آماده است. تو که کمک نمی کنی، ولی … دوست داری روی بالکن غذا بخوریم یا این جا میز رو آماده کنم؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ همون بالکن خوب بود.

احتمالا این عادتش بود که در سکوت غذا بخورد. ساکت و آرام، بی هیچ کلامی، مقابل هم نشسته بودیم و نهار می خوردیم. آشپز خوب و قابلی بود. هم جوجه های دیشب خیلی خوش طعم بود و هم ماهی امروز.

نوک چنگال را به لبه ی بشقاب تکیه داد و گفت:

ـ در مورد خودت برام بگو. می خوام بدونم چرا اِنقدر از کسی که هیچی در موردش نمی دونم، خوشم اومده!

گفت از من خوشش می آید؟ خنده دار بود. احتمالا حدسم در مورد دیوانه بودن و کار نکردن بخش منطقی مغزش درست بود. در جوابش فقط شانه بالا انداختم و تکه ی دیگری از ماهی را با بی میلی به دهان گذاشتم. به این قدر منظم غذا خوردن عادت نداشتم. سه وعده ی غذایی کامل و سر ساعت.

کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ خیلی ساکتی. این یه عادته یا چیز دیگه؟

ـ من اصولا خیلی حرف نمی زنم.

ـ من هم همین طور، ولی تو دیگه خیلی ساکتی! یه ذره در مورد خودت بگو.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ چی بگم؟

ـ هر چیزی. از چی بیشتر خوشت میاد؟ دوست داری چی کار کنی؟ وقت اضافت رو چطوری می گذرونی؟ در مورد دوستات بگو.

با مکث کوتاهی جوابش را دادم.

ـ آسمون، رصد کردن، ندارم، ندارم.

نگاهش کردم، با تعجب نگاهم می کرد. باز هم نیاز به توضیح داشت. یعنی با همین سرعت سوال هایش را فراموش کرده بود؟!

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ از آسمون و ستاره ها بیشتر از هر چی تو دنیا خوشم میاد. اول از رصد کردن ستاره ها و بعدش از نوشتن در مورد ستاره ها لذت می برم. معمولا وقت اضافی ندارم و دوستی هم ندارم.

دست به سینه تکیه داد و با دقت نگاهم کرد. سنگینی نگاهش حس خوبی نداشت.

با مکث طولانی گفت:

ـ سارا مجد. توی یه مجله تخصصی که احتمالا در مورد نجومه، کار می کنی. بیست و پنج سالته. متولد یازده آبانی. دوست پسر نداری. ورزش های رزمی بلدی. تنها زندگی می کنی. هیچ دوستی نداری. یه آرایشگر فوق العاده بد داری. خوش تیپی. آرایش نمی کنی. خوشت نمیاد کسی بهت دست بزنه. احتمالا یه رابطه ی خیلی بد رو تجربه کردی. آدم راحت، اما جدی ای هستی. از شوخی کردن خوشت نمیاد و …

میان حرفش پریدم و گفتم:

ـ من می دونم از چی خوشم میاد و از چی نه. این ها رو برای چی به من میگی؟

از جا بلند شدم. خیلی از اطلاعاتی که در مورد خودم به رخ می کشید، چندان هم درست نبود.

ـ ناراحتت کردم؟

در مورد من چطور فکر می کرد؟

گفتم:

ـ هیچی نمی تونه من رو ناراحت کنه.

ـ واقعا؟

ـ خسته شدم، برگردیم.

ـ می خواستم پیشنهاد بدم بریم پیاده روی.

ـ می تونی خودت تنها بری. محض اطلاع، از پیاده روی هم خوشم نمیاد.

به داخل ویلا برگشتم. مانتو و شالم را از داخل کمد دیوار برداشتم. واقعا ناراحت نشده بودم. اصلا چیزهایی که گفته بود برایم اهمیتی نداشت. من خودم را خوب می شناختم. می دانستم چه کسی هستم، علایق خودم را می شناختم، می دانستم چه می کنم، هدف داشتم، خیلی چیزها بود که او حتی نمی توانست آن ها را تصور کند، فقط از این همه بی کار گشتن خسته شده بودم. من عادت به یک جا نشستن و تماشای غذا درست کردن یک مرد، بازی کردن با ایکس باکس، دیدن عکس های خانوادگی و دریا در شب و دریا در روز نداشتم.

میان چهارچوب در خروجی ایستاده بود و نمی توانستم بیرون بروم.

با لبخند و صدایی آرام گفت:

ـ میشه نیم ساعت صبر کنی؟ باید کمی این جا رو مرتب کنم.

اشاره ای به پشت سرش کرد. داشت در مورد میز داخل بالکن و ظرف ها و غذاهای روی آن صحبت می کرد.

ادامه داد:

ـ مانتوت رو در بیار. تا یه چایی بخوری و کمی میوه، من هم برای رفتن آماده میشم. می تونم روی کمکت برای جمع کردن میز حساب کنم؟

مانتویم را در آوردم و به دستش دادم.

ـ نه.

داخل ویلا شروع به گشتن کردم. ویترینی پر از مجسمه های حیوانات و گل های چوبی و شیشه ای. تک تکشان جالب و دیدنی بودند. توجهم به چند کتاب روی میز جلب شد. آن طور که آن ها کنار هم چیده شده بودند، احتمالا دلیل حضورشان این بود که بخشی از دکوراسیون بی نقص ویلا را تشکیل بدهند. روی مبل نشستم. هنوز اولین کتاب را برنداشته بودم، که فنجان سفید چای و ظرف کوچک شکلات مقابلم قرار گرفت.

کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو. چهار اثر از فلورانس اسکاول شین. کتاب اصول طراحی و چیدمان. کتاب جراحی دهان و فک و صورت پیترسون.

ـ کوری رو پدرم می خونه. از کتاب های خاص خوشش میاد. مامان کتاب های روان شناسی دوست داره. درسا پزشکی عمومی خونده، ولی عاشق طراحیه و تکلیف من هم که مشخصه.

کتاب ها را رها کردم و فنجان چایم را برداشتم.

گفت:

ـ نمی خوای چند ساعت دیگه صبر کنی؟

ـ من خودم میرم.

ـ به هیچ عنوان اجازه نمیدم. خودم آوردمت و خودم برت می گردونم.

ده دقیقه بعد به راه افتادیم. بر خلاف انتظارم، سفر کوتاه و خوبی برای من بود. من تجربه های زیادی در مورد سفر کردن با یک همراه نداشتم. این که برای کاری تحت فشارم نمی گذاشت خوب بود.

نم نم باران می بارید. شیشه را بالا دادم و اخم کردم.

ـ چی شده؟

ـ هیچی، از هوای بارونی خوشم نمیاد.

خندید و گفت:

ـ جالبه. قبل از این که راه بیفتیم، با شمیلا حرف زدم.

شمیلا! در مورد دوست دخترش حرف می زد. چقدر جدی و محکم. به نیم رخش خیره شدم.

ادامه داد:

ـ باهاش به هم زدم.

من از این اطلاعاتی که هیچ ارتباطی با من نداشت بیزار بودم. موبایل را از داخل جیبم در آوردم و به صفحه اش خیره شدم. ساعت ده دقیقه به چهار بعد از ظهر بود.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ دارم بهت پیشنهاد میدم.

پیشنهاد. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم.

ـ سارا گوش میدی؟ پیشنهاد دوستیم رو قبول می کنی؟

ـ نه.

ـ میشه در مقابل هر درخواستم فقط نگی نه؟

یک چشمم را باز کردم و نگاهش کردم. نیم رخ مردانه، چانه ای خوش تراش. بعد از بر هم خوردن دوستی ام با محمد، پیشنهادهای زیادی نداشتم، ولی جواب همه ی آن ها تنها یک کلمه بود، نه. دلیلی برای قبول کردنشان نداشتم. حتی یک دلیل. چرا باید زندگی آرامم را با چیزی به نام دوستی عوض می کردم، تغییر می دادم؟ نه، این آخرین چیزی بود که می خواستم.

چشمم را بستم و گفتم:

ـ فکر می کنم حق دارم خودم در مورد پیشنهادهایی که بهم میشه تصمیم بگیرم.

هیچ نگفت، اما با صدای بلند موسیقی از جا پریدم. صدای ضبط را تا انتها بلند کرده بود و مردی به انگلیسی در مورد این که چه دوست دختر زیبا و خوش هیکلی دارد، فریاد می زد. چشمانم را بستم. سرم را به پنجره ی خنک تکیه دادم. شیشه ی پنجره با هر کوبش آهنگ می لرزید.

تا متوقف شدن اتومبیل، نه او حرفی زد و نه من چیزی برای گفتن داشتم. کلمات احمقانه ی خواننده ی مرد در تمام مدت حواسم را پرت کرده بود. دو بار ضبط را خاموش کرده بودم و او هر بار بعد از لحظه ای مکث، دوباره ضبط را روشن کرده بود. شانه بالا انداختم. صدای مرد خوش آهنگ بود، اما تنها چیز آزار دهنده، کلمات بودند. کلماتی که تمام ذهنم را پر کرده و اجازه نمی دادند تمرکز کنم.

آهنگ با یک دقیقه تاخیر پس از توقف کامل اتومبیل، قطع شد. سرم را از شیشه ی اتومبیل جدا کردم و درست قبل از پیاده شدن، متوجه چیزی شدم. این جا جایی نبود که سوار اتومبیلش شده بودم. نگاهش کردم. نگاهم نمی کرد. به جایی مقابلش خیره شده بود. در را بستم و نفسم را با صدا بیرون دادم. چیزی نگفتم.

گفت:

ـ آدرس خونه و دفتر کارت رو توی اون دفترچه ی آبی نوشته بودی. خط خودت نبود. درسته؟

دفترچه ی آبی! خط کیانا بود. روز اولی که آن دفتر را خریده بود، دیدم که آدرس دفتر مجله و خانه را روی صفحه آخر نوشته است.

فقط گفتم:

ـ نه.

گفت:

ـ اون کلمه ها و عددهای عجیب و غریبی که نوشته بودی چی بودند؟

ـ همشون اسم بودند.

ـ اسم چی؟

از داخل جیب مانتویم سوییچ ماشین را به سمتش گرفتم و گفتم:

ـ ماشینم رو میاری یا نه؟

لحظه ای با چشمان گرد شده به من و سوییچ در دستم خیره ماند و بعد با صدای بلند خندید. نفسم را با صدا بیرون دادم. درک نمی کردم چرا این قدر می خندد.

درست قبل از این که کامل پیاده شوم گفت:

ـ بدش به من. میارمش، ولی به شرط این که بیام بالا.

سوییچ را کف دستش گذاشتم و پیاده شدم. حوصله اش را نداشتم.

برج پارمیس. ورودی شیشه ای برج و بعد لابی طلایی. مرد کچل با دیدنم از جا بلند شد و لبخند زد.

ـ سلام خانم. خوش اومدید.

رو به سرایدار کچل گفتم:

ـ کیانا خونه ست؟ کلید ندارم.

ـ نه خانم هنوز تشریف نیاوردند. الان خودم میام بالا در رو براتون باز می کنم.

خیلی سریع خم شد و از تیررس نگاهم ناپدید شد. به سمت آسانسور رفتم. سوار شدم و با چشمانی بسته پیشانی ام را به آینه ی خنک تکیه دادم.

با صدای بسته شدن در آسانسور گفتم:

ـ بیست دقیقه ی دیگه یه آقایی سوییچ ماشینم رو میاره، خودت برام بیارتش بالا. در ضمن می دونی که خوشم نمیاد در مورد رفت و آمدهام به کسی، خصوصا کیانا، گزارش بدی.

ـ بله خانم.

ـ خوبه.

با توقف آسانسور، چشمانم را باز کردم و به داخل آینه خیره ماندم. برق سر کچل سرایدار توجهم را جلب کرد و کسی که درست کنارم پشتش را به آینه تکیه داده بود و من فقط می توانستم سیاهی آستین لباسش را ببینم. نفس عمیقی کشیدم. بوی تلخی می داد. صاف ایستادم و در جهت مخالف او به سمت در خروجی آسانسور چرخیدم.

ـ واقعا دوست دارم بدونم اون اسم ها چی بودن؟

سرایدار کچل خیلی سریع در را با کلید طلایی دستش باز کرد و عقب رفت. حتی زحمت چرخیدن و نگاه کردنش را به خودم ندادم.

رو به سرایدار کچل گفتم:

ـ کلید رو باید از این آقا تحویل بگیری. تا دم در همراهیشون کن.

وارد شدم و در را بستم. چمدانم کمی دورتر از در ورودی، روی زمین بود. پس هنوز هیچ کس از کنسل شدن سفرم خبری نداشت. کسی چند ضربه ی آهسته به در زد. به سمت حمام رفتم. یک دوش آب گرم می خواستم و کمی انرژی برای شروع دوباره ی کار. صدای زنگ در را شنیدم. وارد حمام شدم. شیر آب را باز کردم و داخل وان نشستم. چشمانم را بستم و دراز کشیدم. سنگینی لباس های خیس شده ام حس خوب و آشنایی بود.

با حوله پشت میز نشستم و شروع کردم به نوشتن. خورشید، از صبح، وقتی رو به ساحل شنی و آبی دریا و آسمانم بیدار شدم، تمام ذهنم را درگیر خود کرده بود. باید می نوشتم.

نمی دانم چقدر گذشته بود، ولی وقتی از پشت میز بلند شدم، در تاریکی اتاق نمی توانستم درست جایی را ببینم. نزدیک ترین جای راحت برای خواب، مبل سیاه داخل هال بود. دراز کشیدم. خوابم برد.

با ملودی آشنای همیشگی موبایلم بیدار شدم. قبل از هر چیز نگاهم روی ساعت دیواری ثابت ماند. ده دقیقه به هشت بود. نه، نیاز به زمان داشتم. نیاز به دو دقیقه زمان تا دوباره درک کنم.

ملودی آرام موبایلم از جایی خیلی نزدیک به گوش می رسید. چشمانم را با هوشیاری کامل باز کردم. با دیدن پتوی نازکی که به رویم افتاده بود، می توانستم حدس بزنم چه کسی در این دو دقیقه چهار بار با موبایل و دو بار با خانه تماس گرفته است. حامد. نفسم را با صدا بیرون دادم و صاف نشستم.

موبایل روی میز، کنار مبل قرار داشت. خبری از دو لیوان کثیف کنار لپ تاپم نبود. چمدان دیگر جایی نزدیک در ورودی خانه دیده نمی شد. یک دست سِت کامل لباس روی میز کنار لپ تاپم جای داشت و خیلی راحت می توانستم حدس بزنم کنار چایساز دو دونات تازه و یک لیوان تمیز قرار دارد. بهترین کار نادیده گرفتن صدای زنگ بی انقطاع موبایل بود. مسلما حامد تا رسیدن من به دفتر می توانست صبر کند.

خیلی سریع لباس پوشیدم. برای برگشتن به سر کارم هیجان زده بودم. نمی دانستم چطور توانسته بودم سه روز، هر چند نه به صورت کامل، دور بودن از ستاره هایم را تحمل کنم. اگر گرسنه نبودم، حتی لحظه ای برای خنک شدن فنجای چای و خوردن دونات ها صبر نمی کردم.

مستقیم به سراغ سرایدار کچل رفتم. احتمالا شب گذشته برای دادن سوییچ حتی زحمت بالا آمدن را به خود نداده بود. او هم می دانست من در را برای هیچ کس باز نمی کنم. با دیدنم از جا بلند شد و با لبخند سوییچ را به سمتم گرفت.

اتومبیل را جای همیشگی پارک کردم و بالا دویدم. همه چیز دقیقا همان طوری بود که سه روز قبل آن را ترک کرده بودم. ساختمان قدیمی و بازسازی شده ی دو طبقه، راه پله هایی که مثل همیشه از تمیزی برق می زدند، بیست و چهار پله ی نیمه بلند، دیوارهایی سفید که پر شده بودند از پوستر، در سفید همیشه نیمه باز واحد هفتاد و پنج متری طبقه ی اول و سر و صداها و هیاهوی همیشگی اش، پاگرد اول و آن گلدان بزرگ و گیاه همیشه سبزش، پله های طبقه دوم و بعد در همیشه بسته ی واحد دوم. نیاز به صبر کردن نبود. با وجود آن دوربین های مدار بسته ی جلوی در وردوی و داخل راهرو، هر لحظه امکان داشت در باز شود. قبل از این که آخرین پله را پشت سر بگذارم، در باز شد.

مهدیس با لبخند از مقابل در کنار رفت و گفت:

ـ سلام. خیلی خوش اومدید.

نپرسید سفر خوش گذشت؛ پس او هم خبر داشت. به تکان دادن سرم اکتفا کردم و از کنارش گذشتم. عطرش را عوض کرده بود. فضای آشنای طبقه ی دوم و البته اتاق کارم. حتی نیم نگاهی هم به اتاق شیشه ای حامد نینداختم. شال را از سرم باز کردم. از کنار میز مهدیس گذشتم و بی توجه به کیانا که با قدم های تند شده به سمتم می آمد، وارد اتاق شدم. بوی آشنای همیشگی را می داد. همه چیز مثل همیشه بود. پارتیشن هایی که اتاقم را از فضای بیرون جدا می کرد، پارتیشن هایی کرم که نیمه ی شیشه ای بالایشان مثل بیشتر روزها با کرکره های زرشکی کشیده شده، اجازه دیدن فضای بیرون و البته اتاق حامد که درست در مقابل اتاق من قرار داشت را نمی داد. کتابخانه ام. با یک نگاه کوتاه هم می توانستم بگویم تازه تمیز شده، اما حتی یک برگ هم در آن جا به جا نشده است. دو مبل راحتی بزرگ و کرم رنگ و میز شیشه ای مقابلشان. گلدان کاکتوس روی میز تازه آب داده شده و البته میز بزرگ کارم. یکی از بهترین مکان های روی زمین برای من. قهوه ای، بزرگ و مرتب.

هنوز کامل روی صندلی پشت میزم ننشسته بودم که در باز شد. چنان با شدت، که تمام شیشه های پارتیشن شروع کردند به لرزیدن. حامد با ابروهای گره خورده در هم و چین های عمیق روی پیشانی اش وارد شد و محکم در را به هم کوبید. شیشه ها دوباره با صدا شروع کردند به لرزیدن.

نیاز نبود به اجزای چهره اش نگاه کنم تا بفهمم عصبانی است. همین که جواب تلفنش را نداده بودم، برای خشمگین کردنش کفایت می کردم. حالا که با وجود کیانا از کنسل شدن سفرم خبردار شده بود، باید انتظار یک طوفان را می کشیدم. تحمل کردنش خیلی سخت نبود.

داد زد:

ـ کجا بودی؟

از داخل کیف، لپ تاپم را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم.

می دانست داد زدن در مقابل من بی فایده است، پس با صدایی کمی آرام تر از داد زدن ادامه داد:

ـ صبح وقتی کیانا گفت ظاهرا این سه روز اصلا سفر نرفتی، کارم داشت به بیمارستان می کشید.

داشت اغراق می کرد. حامد خونسردتر از چیزی بود که همیشه نشان می داد. این حرف ها برای ایجاد عذاب وجدان در من بود. نمی فهمیدم با وجود این که می دانست عذاب وجدان آخرین چیزی است که ممکن است به آن دچار شوم، چرا همیشه یک روش را برای مآخذه ام امتحان می کرد!

باز هم آرام تر از قبل گفت:

ـ چرا دفتر نیومدی؟

لپ تاپم را روشن کردم.

با لحن مهربان تری ادامه داد:

ـ اگر نمی خواستی بیای دفتر، حداقل من یا کیانا رو در جریان می ذاشتی. چرا امروز صبح باید بفهمیم نرفتی؟

به عکس ساتورن (یک) روی صفحه ی مانیتورم خیره شدم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن