رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 10

 

تکه ی دیگری از شکلات را کنده بودم و قصد به دهان گذاشتن داشتم که میان کلامش، مچ دستم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. دست دیگرش را به دور کمرم حلقه کرد. نمی توانستم لبخند نزنم. او گفته بود می خواهد مرا برای رفتن وسوسه کند؟ می دانستم که می داند بازی می کنم. نگران برداشت اشتباهش نبودم. گاهی دلم می خواست سر به سرش بگذارم، شوخی کنم و به خنده اش بیندازم. با من بازی می کرد، همراهی ام می کرد. گاهی دلم می خواست قهر کنم و او با لبخند به سراغم بیاید، شوخی کند و باعث خنده ام شود.

نرم لبانم را بوسید و گفت:

ـ شکلاتش خیلی خوش مزه بود، یادم باشه باز هم از همین مارک بخرم.

به بام رفتیم و بر خلاف انتظارم، اگر چه شب چندان خلوتی نبود، اما آسمان فوق العاده و شگفت انگیز بود. روی نیمکتی نشستیم. دیدم و احساس کردم علی رضا دستش را پشت سرم روی لبه ی نیمکت گذاشت و چند دقیقه بعد دستش روی شانه ام جای گرفت. دستم را بالا گرفته بودم و با انگشت ستاره ها را به علی رضا نشان می دادم و در موردشان پر حرفی می کردم. علی رضا هم با خنده و شیطنتی که تنها در او سراغ داشتم، شالم را کنار می زد و گردنم را قلقلک می داد. با خنده سعی می کردم دستانش را از خودم دور کنم و کشمکش میانمان بی پایان به نظر می رسید.

ساعت سه و بیست و دو دقیقه بود که وارد خانه شدیم. خستگی از چشمان خمار و سرخ شده اش پیدا بود. قصد رفتن داشت، اجازه ندادم. کمربندش را در آورد و یک ملافه خواست. روی کوسن های داخل سالن دراز کشید و یک دقیقه بعد در حالی که هنوز بالای سرش ایستاده بودم، به خواب رفت.

نمی توانستم بخوابم. از تخت پایین آمدم و به آرامی اتاق را ترک کردم. در میان تاریکی خانه به سمت سالن گام برداشتم. پشت ستون ایستادم و نگاهش کردم. نمی توانستم در آن تاریکی تشخیص دهم خواب است یا بیدار، اما از شیوه ی بی تابانه ی غلط زدنش، به راحتی متوجه شدم بیدار است.

قدمی جلو گذاشتم و گفتم:

ـ چرا نخوابیدی؟

خیلی ناگهانی و غیر منتظره بدنش آرام گرفت.

شنیدم که نفسش را بیرون داد و گفت:

ـ تو چرا هنوز بیداری؟

شانه بالا انداختم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم.

ـ خوابم نمی برد.

ـ منم خیلی خستم، ولی نمی تونم بخوابم.

ـ چرا؟

نیم خیز شد، در تاریکی سایه ی دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:

ـ بیا این جا، فکر کنم این طوری هر دومون آروم بگیریم.

با تردید از جا بلند شدم و به سمتش رفتم. دستش را نگرفتم، اما کنارش نشستم و پاهایم را در آغوش گرفتم. به چهره اش خیره شدم. نمی توانستم بگویم امشب آسمان صاف و پر ستاره ی بالای سرم زیباتر بود یا چشمان قهوه ی پر نور و رنگش.

صاف مقابلم نشست و گفت:

ـ میای بغلم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. واقعا دلم می خواست در آغوشم بگیرد. گرمای بدنش را می خواستم. خوب بود که حضور داشت. بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. در آغوشش فرو رفتم. سرم را روی سینه اش گذاشتم. موهایم را نوازش کرد، گونه ام را نوازش کرد. چشمانم را بستم. آهسته دراز کشید و همراهی اش کردم. دستانم بی اختیار به دور بدنش حلقه شد. حلقه ی دستانش تنگ تر شد.

با تکان های آرام و صدایش، هوشیار شدم.

ـ می دونید که نمی خوام در مورد من فکرهای …

ـ آقا علی رضا من حتی اگه شما رو خوب نشناسم، در مورد سارا نمی تونید این حرف رو بزنید. گاهی احساس می کنم سارا رو حتی بهتر از خودم می شناسم.

صدای علی رضا بود که با کلام کیانا قطع شد. هر دو داشتند خیلی آهسته و آرام صحبت می کردند. کمی جا به جا شدم. گرمای آشنایی را احساس می کردم.

با تاخیر صدای کیانا را شنیدم که گفت:

ـ می دونم حامد کلی باهاتون حرف زده، ولی … سارا برای همه ی ما خیلی عزیزه و اگه ناراحتیش رو ببینیم اون وقت …

سکوت کرد. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر تلخی مشامم را پر کرد. عطر علی رضا.

علی رضا با صدایی پر خنده گفت:

ـ نمی دونم چرا شما همیشه باید مچ من رو در حین ارتکاب جرم بگیرید! کیانا خانم نگران نباشید، من آخرین نفری هستم که می تونه به سارا صدمه بزنه. فکر کنم داره بیدار میشه.

ـ پس بهتره من برم. لباس هاش رو آماده کردم و روی تخت گذاشتم، بهش یاد آوردی کنید لازمه که دست خالی نره مهمونی.

ـ کیانا خانم …

ـ واقعا لازمه، پس لطفا باهاش تعارف نکنید.

بیشتر در خودم جمع شدم. صدایشان را به وضوح می شنیدم، ولی واقعا نمی توانستم درک کنم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. چند دقیقه زمان نیاز داشتم تا ذهنم بیدار شود. احساس کردم که کسی موهایم را نوازش می کند. علی رضا بود، نمی توانستم حرکات آشنای دستش را نادیده بگیرم.

ـ تنبل خانم بیداری؟ سارا جان؟ عزیزم؟

بی اختیار لبخند زدم. دلم می خواست باز هم صدایم کند. انگشتانش را روی گونه ام کشید، روی پیشانی و لبانم.

ـ سارایی؟ بیدار شو دیگه حوصلم سر رفت. سارا؟ داری ناز می کنی؟ آره؟ باشه تا آخر دنیا نازت رو می کشم.

ضربان قلبم را احساس می کردم.

ـ وقتی من این قدر دیوونه ی آسمون بی ستاره و تاریک چشماتم، چرا چشمات رو می بندی؟ می دونستی صدات برام چقدر دوست داشتنیه؟

لبخندم عمیق تر شد. شنیدن این حرف ها خوب بود. دلم می خواست بار هم بشنوم.

ـ وقتی این طوری توی بغلمی، وقتی اِنقدر بهت نزدیکم، هیچی نمی تونه آرامشم رو از بین ببره. احساس غرور می کنم. سارا مجد الان تو بغل منه، مگه می تونم چیز دیگه ای بخوام؟

چشمانم را باز کردم. چیزی که می دیدم یقه ی پیراهن مردانه اش بود و قوس نرم گردنش. یقه ی پیراهنش را با دو دست گرفتم و او را به خودم نزدیک تر کردم. کاش همیشه این قدر نزدیک و این قدر کنارم می ماند. کاری که دلم می خواست را انجام دادم، نه کاری که عقلم آن را منع می کرد. به نرمی لبانم را به گردنش چسباندم. او را بوسیدم. برای چند ثانیه نشنیدم که نفس بکشد. نمی توانستم لبخند نزنم. به نرمی از آغوشش بیرون آمدم و از جا بلند شدم. حتی نگاهش نکردم. احساس می کردم صورتم از حرارت و گرما قرمز شده است. به سمت اتاقم دویدم. وارد شدم و در را بستم. روی زمین، پشت در نشستم و به نفس نفس افتادم. صورتم داشت آتش می گرفت. من خجالت می کشیدم. خجالت؟ از آخرین باری که چنین حسی را تجربه کرده بودم، سال ها می گذشت.

چند دقیقه طول کشید تا آرام بگیرم. اول به تخت و لباس های رویش خیره شدم و بعد به ساعت دیواری. ده دقیقه به یازده بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. نباید تا این وقت روز می خوابیدم. از جا بلند شدم. باید چیزی می خوردم و آماده می شدم. نهار خانه ی درسا دعوت بودم. لحظه ای شوکه شده به اطرافم خیره شدم. من در اتاق در بسته ام تنها بودم، اما بوی عطر تلخ علی رضا با حرکت سریعم برای بلند شدن، در مشامم پیچید. سرم را به سمت چپ برگرداندم و خودم را بو کردم. نتوانستم لبخند نزنم. بوی تلخ علی رضا را می دادم.

از اتاق بیرون رفتم. علی رضا را نمی دیدم. وارد آشپزخانه شدم. حدس می زدم هنوز در سالن باشد. چایساز را روشن کردم. بشقاب بیسکویت و یک تکه ی بزرگ کیک شکلاتی روی میز بود. کیانا. می توانستم تک تک کلماتی که چند دقیقه قبل از حالت نیمه هوشیار از زبان کیانا و علی رضا شنیده بودم را به خاطر بیاورم و درکشان کنم. دیدمش که از سرویس دستشویی خارج شد و با لبخند به سمتم آمد.

گفت:

ـ من باید یه سر برم خونه و لباس عوض کنم، بعد از صبحونه راه بیفتیم؟

به چروک های پیراهنش خیره شدم و گفتم:

ـ باشه سریع آماده میشم.

وارد آشپزخانه شدم. به سمتم آمد. نمی توانستم عکس العملش را پیش بینی کنم. صاف ایستادم و فقط نگاهش کردم. جلوتر آمد، بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. گونه ام را بوسید و دور شد. نفسم را با صدا بیرون دادم.

بعد از صبحانه ی مختصری که در سکوت، به یک لیوان چای و چند تکه ی کوچک بیسکویت ختم شد، به اتاق رفتم و آماده شدم. بلوز سفید و آستین بلند و شلوار جین مشکی ام روی تخت قرار داشت. آن ها را به تن کردم، کمی ریمل زدم و رژ. از طعم عجیب و ناشناخته ی رژ خوشم می آمد. بخش کوچکی از موهایم را بالای سرم جمع کردم. دیده بودم کیانا گاهی این طور موهایش را جمع می کند. مانتوی مشکی و شال و کیف سفیدم هم روی تخت بود. از کیسه ی پاکتی روی تخت، هدیه ی پارمیس را بیروم آوردم. یک پیراهن آستین حلقه ای صورتی بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. چرا صورتی؟ لباس را روی تخت پهن کردم. شگفت زده به کوچکی اش خیره شدم. دو وجب. همین؟!

در تمام مدتی که به سمت خانه ی علی رضا پیش می رفتیم، علی رضا در سکوت، با چهره ای که گاهی سخت و جدی می شد رانندگی می کرد. کمی خودم را به سمتش متمایل کرده بودم و نمی توانستم به نیم رخش نگاه نکنم. از چهره اش خوشم می آمد. پیشانی بلندش، موهای آشفته اش، انحنای بینی اش، من شیفته ی قهوه ای چشمانش بودم.

اتومبیل را مقابل خانه یشان متوقف کرد.

گفتم:

ـ من همین جا منتظر می مونم.

ـ بیا بالا ممکنه کارم طول بکشه.

ـ نه، می خوام چند دقیقه تنها باشم.

برای چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد بی هیچ کلامی اتومبیل را ترک کرد.

از اتومبیل پیاده شدم. علی رضا و حضورش در زندگی ام فرق کرده بود، متفاوت شده بود. این تفاوت را دوست داشتم. دست به سینه به اتومبیلش تکیه دادم. کوچه خلوت بود. نگاهم روی زنی که چادر سیاهی بر سر داشت و با گام های تند دور و دورتر می شد خیره ماند. سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم. روشن و آبی بود. ستاره های من جایی آن بالا پنهان شده بودند. در انتظار چرخش آرام سیاره ام بودم. برای شب برنامه ی رصدخانه را چیده بودم. دوست داشتم علی رضا همراهی ام کند. سرم را به سمت ابتدای کوچه چرخاندم. زن چادری به سمت راست پیچید و از نظر ناپدید شد. نگاهم به روی گل فروشی سمت دیگر خیابان اصلی خیره ماند. باید برای درسا گل می خریدم. از داخل اتومبیل کیفم را برداشتم و به راه افتادم.

وقتی به سر کوچه رسیدم، تازه متوجه تصمیم احمقانه ام شدم. به اتومبیل هایی که با سرعت از مقابلم عبور می کردند، به آدم هایی که تنها و با هم در پیاده رو قدم بر می داشتند، خیره شدم. از دیدن مرد جوانی که آهسته و آرام از کنارم عبور کرد، شوکه شدم! من این جا، میان یک خیابان شلوغ چه می کردم؟! چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. باید بر می گشتم. با باز کردن چشمانم، نگاهم روی مغازه ی گل فروشی آن سمت خیابان ثابت ماند. فقط کافی بود از خیابان و ماشین ها عبور کنم. آدم های داخل ماشین اهمیتی نداشتند. تفاوت چندانی نداشت، من داخل اتومبیل شیشه ها را بالا می کشیدم و درها را قفل می کردم. حالا جایمان عوض شده بود، آن ها داخل اتومبیل بودند و من بیرون. به پیاده رو سمت دیگر خیابان خیره شدم. پسری که نمی توانست بزرگ تر از پارسا باشد، از مقابل گل فروشی عبور کرد. احتمالا دو دقیقه طول می کشید تا زن و مردی که آهسته و اخم آلود در کنار هم گام بر می داشتند، به مقابل گل فروشی برسند. اگر سریع از خیابان رد می شدم، می توانستم قبل از نزدیک شدن آن ها، وارد گل فروشی شوم. سرم را به سمت راست برگرداندم. زنی که مانتوی قرمز به تن داشت، تنها پنج قدم با من فاصله داشت. قدمی به جلو برداشتم. اتومبیل سفید رنگی به سرعت از مقابلم گذشت و من سریع از عرض خیابان عبور کردم.

وقتی در گل فروشی را باز کردم، سرم را به سمت زن و مرد برگرداندم. تنها هفت قدم با من فاصله داشتند. ضربان قلبم را به راحتی می شنیدم. قلبم منظم، اما تند می تپید. برای دو ثانیه، خال بزرگ روی گونه ی سمت راست مرد، توجهم را جلب کرد. اصلا دوست داشتنی و زیبا به نظر نمی رسید. وارد شدم و در را پشت سرم بستم. خنکی داخل مغازه و بوی فوق العاده ای که با اولین نفس، مشامم را پر کرد، شوکه کننده بود! برای چند دقیقه ی طولانی محو آن بوی عجیب، فضای خنک و آن همه رنگ شدم. سمت راستم داخل گلدانی آلومینیومی، گل هایی نارنجی رنگ با شاخه های بلند و سمت چپ، سبدی بزرگ از گل های سفید و صورتی قرار داشت. دوباره محو آن همه بو و رنگ اطرافم شدم.

چیزی که به خاطر می آوردم، یک تجربه ی خیلی خیلی دور بود. چهار سال بیشتر نداشتم. هر چهار نفرمان وارد گل فروشی شدیم، من، بابا و … نفسم را با صدا بیرون دادم.

ـ خیلی خوش اومدید خانم. بفرمایید.

از شنیدم صدای نا آشنایی، بی اختیار قدمی به عقب برداشتم و خیلی سریع پشیمان شدم. با برخورد سخت دستگیره ی در به پهلویم، با اخم نیم قدم به جلو برداشتم.

ـ ببخشید نمی خواستم بترسونمتون.

سرم را به سمت صدا برگرداندم. خیلی عجیب نبود که با آن پیراهن مردانه ی سبز رنگ، نتوانسته بودم مرد را در نگاه اول، میان آن همه رنگ تشخیص دهم. او دقیقا جایی میان گل ها ایستاده بود. اگر در همان فاصله باقی می ماند، خیلی خوب بود. قدم دیگری به جلو برداشتم و بی اختیار دستم به سمت گل زرد رنگی که سمت راستم قرار داشت کشیده شد. چقدر نرم و لطیف بود.

گفتم:

ـ گل می خواستم.

لبخندش عمیق شد و گفت:

ـ دسته گل یا سبد؟

به چهره اش خیره ماندم. کاش با علی رضا می آمدم. این اولین باری نبود که به خرید می آمدم، اگر چه تجربه های چندانی در موردش نداشتم، اما این اولین باری بود که تنها برای خرید گل می آمدم.

نگاه کلی به فضای اطرافم انداختم و گفتم:

ـ نمی دونم.

دیدمش که به آرامی چرخید و دو قدم دور شد. گل ها را دور زد و درست در سه قدمی ام متوقف شد. آماده بودم اگر قدمی به جلو برداشت، قدمی به عقب بردارم. فاصله اش تا من برای یک غریبه کافی بود.

ـ پس چیز خاصی مد نظرتون نیست، اجازه بدید کمکتون کنم. دقیقا برای کی می خواید گل ببرید؟

کیانا داخل آن کیسه ی پاکتی پشت اتومبیل علی رضا، برای پارمیس یک پیراهن آستین حلقه ای صورتی گذاشته بود و گفته بود نباید فراموش کنم گل بخرم، پس این گل برای درسا بود.

ـ یه خانم که … که تازه بچه دار شده.

مرد موهای کم پشتش را به سمت راست متمایل کرده بود. چشمان ریز و سیاه رنگی داشت.

ـ مبارکه. به نظرم یه دسته گل بگیرید.

قطعا او در این مورد تجربه ی بیشتری داشت.

ـ باشه.

نیم قدم به جلو برداشت و از داخل گلدان آلومینیومی، چند دسته گل که ترکیبی بودند از رنگ های سفید و بنفش و صورتی، بیرون آورد. باز هم صورتی. خیلی طول نکشید تا دسته گل آماده ای را به سمتم گرفت. برای لحظه ای به لبخندش خیره شدم. لبخند علی رضا قشنگ تر بود.

از گل فروشی خارج شدم. نگاهم به روی کتاب فروشی سمت دیگر خیابان خیره ماند. دوست داشتم برای پارسا هم چیزی بگیرم. بی توجه به اطرافم، از خیابان عبور کردم و خیلی سریع وارد کتاب فروشی شدم. بر خلاف گل فروشی، شلوغ بود. دو نفر پشت میز ایستاده بودند، سه نفر هم در انتهای مغازه بودند. زنی که سمت راست ایستاده بود، با دیدنم لبخند زد. به آرامی از آن ها فاصله گرفتم. این چه مغازه ی کتاب فروشی بود که عروسک داشت، مجسمه و سی دی داشت؟ نگاه سرسری به کتاب ها انداختم.

ـ می تونم کمکتون کنم خانم؟ دنبال چیز خاصی می گردید؟

مرد جوان دو قدم دورتر از من ایستاده بود. بر خلاف ظاهر جوانش، موهایش ترکیبی از رنگ سیاه و سفید بود.

ـ می خوام کتاب های ستاره شناسیتون رو ببینم.

با لبخند گفت:

ـ از این طرف لطفا.

دو گام بیشتر دو نشده بودم که نگاهم روی مجموعه ی جعبه های داخل یکی از قفسه ها ثابت ماند. جلوتر رفتم. در واقع چیزی که توجهم را جلب کرده بود، عکس روی یکی از جعبه ها بود. چند دقیقه طول کشید تا دقیقا متوجه شدم چه چیزی را در عکس می بینم. عکسی بود از یک رودخانه و آسمان. دو نفر داخل قایق روی رودخانه بودند و درخشش ستاره ها در آسمان سیاه حتی درون آن عکس هم نفسگیر و دیدنی بودند. با دقت بیشتری نگاه کردم. جعبه ی پازل هزار تکه ای بود. جعبه را برداشتم. نمی دانستم برای پارسا هدیه ی مناسبی است یا نه. فقط امیدوار بودم از آن خوشش بیاید. دو تا از آن پازل خریدم. یکی برای خودم و دیگری برای پارسا. البته که برای من هر چیزی که به آسمان ربط پیدا می کرد، خوب و دوست داشتنی بود.

دیدمش و لبخند زدم. کلافگی از هر حرکتش پیدا بود. دور اتومبیل می گشت. واقعا انتظار داشت مرا پشت اتومبیل پیدا کند؟ پیراهن ساده ی سفید و شلوار مردانه ی سیاه رنگی به تن داشت. موبایلش را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد و چند لحظه ی بعد لرزش موبایل داخل جیب مانتویم را احساس کردم. دسته گل و کیف در یک دستم و آن دو جعبه ی سنگین هم درون یک کیسه در دست دیگرم جای داشت. نمی توانستم تلفنش را جواب بدهم. قدم هایم را تند کردم. چرا تا آن لحظه متوجه حضورم نشده بود؟ صدای ملودی آشنای موبایلم بلند شد. دیدمش که خیلی ناگهانی صاف ایستاد. دو قدم دیگر به سمتش برداشتم و بعد خیلی ناگهانی از آن حالت خیرگی که گرفته بود، خارج شد و به سمتم آمد.

ـ سارا تو من رو می کشی! کجا رفته بودی؟ چرا موبایلت رو جواب ندادی؟

ـ رفته بودم برای درسا گل بخرم، بعد یه سر رفتم کتاب فروشی سر کوچه تون و دو تا پازل خریدم، یکی برای خودم و یکی برای پارسا. دستم پر بود نمی تونستم جوابت رو بدم.

یک دقیقه ی تمام به صورتم خیره ماند. دلم می خواست بدانم به چه چیز فکر می کند. نفسش را آرام و تکه تکه بیرون داد و کیسه را از دستم گرفت.

سوار که شدم گفت:

ـ اگه چند ثانیه دیرتر می دیدمت، دیوونه شده بودم.

ـ چیزی نشده که …

ـ چیزی نشده؟ سارا وقتی دیدم نیستی هر فکری کردم، جز این که خودت پیاده شدی و رفتی خرید.

از بلندی صدایش ناراحت شدم. اتومبیل را به راه انداخت. از پنجره به بیرون خیره شدم. “لعنتی”. چشمانم را بسته و لبه ی پنجره را با دو دست گرفتم. همه چیز خیلی سریع از مقابل چشمانم گذشته بود. باز هم سرگیجه داشتم.

گفت:

ـ الان مثلا قهری؟ برگرد ببینمت. آخه نمی فهمم وقتی می دونی این طوری سر گیجه می گیری چرا به بیرون نگاه می کنی؟

از ناراحتی و دلخوری که در صدایش بود جا خوردم! چرا ناراحت بود؟ فقط به خاطر این که بدون اطلاعش به خرید رفته بودم؟

ـ علی رضا من …

با اخم سرش را چرخاند و کمی بلند گفت:

ـ سارا الان خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی ناراحت و عصبانیم، بهم وقت بده تا آروم بشم بعد حرف می زنیم.

من هم با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ باشه درک می کنم ناراحت و عصبانی هستی، ولی حق نداری سرم داد بزنی.

احساس کردم جا خورد. برای لحظه ای به مقابلش خیره شد و بعد دوباره سرش را به سمتم برگرداند.

ـ پس چرا به خودت اجازه میدی از دیگران، از کیانا، از من، عصبانی و ناراحت بشی و داد بزنی؟

اخمم عمیق تر شد و گفتم:

ـ دلم می خواد، اصلا تو چی میگی؟ دلم می خواد سرت داد بزنم و تو حق نداری سر من داد بزنی. مگه نگفتی دوستم داری؟ پس چرا سرم داد می زنی؟ چرا عصبانی و ناراحت میشی؟

اتومبیل را خیلی سریع کنار اتوبان متوقف کرد و سریع تر از آن به سمتم چرخید. صورتم را میان دستانش حبس کرد و سخت لبانش را روی لبانم فشرد. نفسم بند آمد. نه از بسته شدن راه تنفسی ام، نه از این همه نزدیکی، بلکه از هجوم عظیم و یک باره ی حس خوبی که قلبم را از ضربان انداخت و سپس قلبم چنان ناگهانی و غیر منتظره به تپش افتاد، که سوزش عمیقی را جایی دقیقا میان قفسه ی سینه ام احساس کردم.

انگشتان مشت شده ام را روی سینه ی بی تابم گذاشتم و چشمانم را بستم. سه دقیقه طول کشید تا آرام رهایم کرد و عقب رفت.

ـ متاسفم.

به چشمانش خیره شدم. نگاهم نمی کرد. دستش به سمت دستگیره ی در رفت. می خواست برود. نه، نمی خواستم برود، نمی خواستم تنهایم بگذارد، نمی خواستم هیچ وقت تنهایم بگذارد.

سریع بازویش را گرفتم و گفتم:

ـ نرو. باشه؟ علی رضا نرو.

حرکتش کندتر شد، اما در را باز کرد. با دست دیگرم مچ دستش را گرفتم. “نرو.”

ـ نرو.

چیزی راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم. هوا را تکه تکه به درون سینه ام می فرستادم. به سکسکه افتاده بودم.

ـ چی شد؟ سارا؟ ببینمت.

کامل به سمتم چرخید و دوباره صورتم را میان دستانش گرفت. به چشمانم خیره شد. همین که کنارم حضور داشت خوب بود.

گفت:

ـ نمی خواستم ناراحتت کنم. وقتی اون طوری …

نفسش را با صدا بیرون داد. بوی خوش نفسش، در مشامم پیچید و گرمایش روی صورتم نشست. دستم را روی دستش گذاشتم. گرمای آشنای دستانش هم خوب بود. همه چیز او خوب بود.

ـ ناراحت نشدم، فقط نرو. باشه؟

با انگشت شصت هر دو دستش، صورتم را نوازش کرد و بعد آرام آرام لبخند روی لبانش نشست. صورتش را نزدیک تر آورد و بوسه هایی آرام و نرم روی گونه هایم، روی بینی و چشمان و لبانم نشاند.

بریده بریده گفت:

ـ آخه من چطوری … چطوری می تونم وقتی … تو اِنقدر برای من … دوست داشتنی و زیبایی … دوست داشتنی و زیبا … برم؟ اصلا کجا می تونم برم که چنین حسی رو تجربه کنم؟ کسی که اِنقدر فوق العاده ست رو پیدا کنم؟ سارا، سارای من.

سرم را میان سینه و دستانش گرفت و باز هم بر سرم بوسه زد. باور داشتم، تک تک کلماتی که بر زبان آورده بود را باور داشتم. من با تمام بد اخلاقی ها، با تمام اخم ها، با تمام آن حجم عظیمی از ستاره هایی که در قلب و ذهنم جای داده بودم، برایش دوست داشتنی بودم. من و ستاره های وجودم، برایش زیبا بودیم. ما برایش فوق العاده بودیم.

با صدای زنگ موبایل، علی رضا سرم را رها کرد و به صفحه ی گوشی اش خیره شد. عکس خندان پارسا میان دست علی رضا می لرزید.

با خنده گفت:

ـ از دست این پسر. یه دقیقه از دستش آرامش ندارم! بریم که حسابی دیر کردیم.

بی آن که به تماس پارسا جواب بدهد، اتومبیل را به راه انداخت. تا رسیدن به خانه ی درسا، انگشتانم میان دستش جای داشتند. این نزدیکی ناراحتم نمی کرد. هیچ دلیلی برای ناراحتی وجود نداشت، وقتی علی رضا این چنین نزدیکم جای داشت.

خانه ی درسا طبقه ی اول ساختمانی چهار طبقه بود. نمای سیاه و سفید خانه، زیبا بود. با وارد شدن به خانه، پارسا با شوق گوشه ی مانتویم را گرفت و با خود کشید. صدای خنده ی کیوان بلند شد، اما شنیدم که علی رضا با اعتراض نام پارسا را صدا زد. همراهی اش کردم.

ـ زود باش سارا جون. ببین پارمیس چقدر زشته!

این بار صدای اعتراض درسا بود که بلند شد.

ـ چند بار بهت گفتم این حرف رو تکرار نکن پارسا؟

پارسا در حالی که هنوز مرا به سمت گوشه ی سالن پذیرایی می کشید گفت:

ـ زشته دیگه، مگه دروغ میگم؟

پارسا جایی نزدیک کاناپه ی بژ رنگِ بزرگِ داخل سالن، مانتویم را رها کرد. خیلی با احتیاط، گوشه ی کاناپه، در کنار حجم کوچک و سفیدی نشست و لبخند زد. حجم کوچک و سفید!

ـ خیلی خوش اومدی سارا جان.

سریع به سمت صدا چرخیدم. درسا و کیوان کنار هم، دو گام دورتر ایستاده بودند. لحظه ای به دست حلقه شده ی کیوان به دور کمر درسا خیره شدم. کیوان مثل همیشه پیراهن و شلوار مردانه به تن داشت و درسا موهایش را روی شانه رها کرده بود. جای زخم کوچک و تازه ای سمت چپ پیشانی اش توجهم را جلب کرد. پیراهن آستین حلقه ای آبی کاربنی به تن داشت که بلندی اش تا بالای زانویش می رسید. سفیدی و کشیدگی پاهایش زیبا بود. به شکمش خیره شدم. دیگر از آن برجستگی در حال انفجار خبری نبود.

سرم را تکان و سلام دادم. به علی رضا و لبخندش خیره شدم. چند گام دورتر از کیوان و درسا ایستاده بود. به دسته گل میان دستم خیره شدم و سپس به علی رضا. با همان لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد. قدمی به جلو برداشتم و دسته گل را به سمت درسا گرفتم.

گفتم:

ـ این برای شماست.

لبخند درسا عمیق تر شد و دسته گل را گرفت و گفت:

ـ علی رضا بهت گفته من عاشق گلم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و آن کیسه ی کوچک پاکتی که حاوی لباس برای پارمیس بود را به سمتش گرفتم. این بار کیوان دستش را برای گرفتن کیسه دراز کرد.

ـ این برای پارمیسه، یه لباس صورتیه.

کیوان و درسا همزمان تشکر کردند.

چرخیدم و رو به پارسا گفتم:

ـ پارسا این هدیه ی توئه.

سریع سرش را بالا گرفت و با لبخند نگاهم کرد. از برق چشمان و لبخندش، می توانستم بفهمم چقدر از هدیه گرفتن خوشش آمده است. با گرفتن هدیه، خیلی زود به سمت راهرویی که در سمت دیگر خانه بود رفت و چند ثانیه بعد صدای بسته شدن دری را شنیدم. نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند. به سمت کاناپه رفت و آن حجم کوچک و سفید را خیلی با احتیاط در میان دستانش گرفت و بلند کرد. نفسم بند آمد وقتی دیدم علی رضا به سمتم می آید. بی اختیار قدمی به عقب برداشتم.

علی رضا لبخند زد و گفت:

ـ سارا می خوام تو رو با عضو جدید خانوادمون آشنا کنم.

جلو آمد. واقعا مطمئن نبودم بخواهم او را ببینم. علی رضا در یک قدمی ام متوقف شد و آن حجم کوچک و سفید را کمی پایین آورد. دیدمش، یک آدم کوچک پیچیده شده در میان پتوی نازک و سفید، با لباس هایی سفید. صورتی سفید، چشمان بسته و دهانی کوچک. خیلی کوچک بود. نمی توانستم درست نفس بکشم. خیلی کوچک بود. تنها گردی صورت و انگشتان بیرون زده ی دست راستش از زیر پتو، پیدا بود. با دیدن انگشتانش، بی اختیار قدمی به عقب برداشتم و بعد دوباره قبل از این که علی رضا عقب برود، به سمتش رفتم. صورتش کاملا گرد بود. کوچکی اعضای صورتش باور کردنی نبود. گونه های برجسته و گلگون، لبانی نازک و صورتی رنگ، چند تار موی طلایی رنگ که از زیر کلاه سفید و کوچکش بیرون زده بود، چشمانی بسته، با مژه های بلند و سیاه رنگ. به انگشتانش خیره شدم. پنج انگشت کوچک و مشت شده. او هیچ شباهتی، هر چند کوچک، با ستاره های تازه متولد شده ی من نداشت. او در نهایت ظرافت و شکنندگی قرار داشت و ستاره های من پر قدرت بودند، پر از نور و رنگ، پر از انرژی محبوس شده در وجودشان. دستم را بالا آوردم و شوکه شدم! دستم را خیلی سریع پس کشیدم. در مقایسه با او، دستان من خیلی خیلی بزرگ بود.

علی رضا گفت:

ـ خیلی خوشگل نیست؟

سرم را بلند کردم و اول به علی رضا و بعد به کیوان و درسا خیره شدم. آن ها چند گام دورتر ایستاده بودند. این موجود کوچک، قرار بود شبیه مادرش، شبیه پدرش باشد، اما او اصلا شبیه آن ها نبود. او تنها کمی شبیه به همان عکسی بود که علی رضا در موبایلش نشانم داده بود. نگاهم برای چند ثانیه روی محمدرضا و سودی جون که پشت سر کیوان و درسا ایستاده بودند، ثابت ماند. تا همان لحظه اصلا متوجه حضورشان نشده بودم.

ـ دوست داری بغلت بگیریش؟

ـ نه، نه ممکنه بیفته، اون خیلی کوچیکه.

کیوان گفت:

ـ چرا سر پا وایستادید؟ سارا خانم مانتوتون رو بدید من آویزونش کنم.

در حال در آوردن مانتویم، سلام مختصری به محمدرضا و سودی جون دادم. محمدرضا مرا دخترم صدا می زد و من از شنیدن کلمه ی “دخترم” از زبان مردی که نامش محمدرضا بود، حس خوبی پیدا می کردم. سنگینی نگاه سودی جون که هر حرکت و رفتارم را با دقت تحت نظر داشت، دیگر برایم آشنا و عادی شده بود.

علی رضا روی کاناپه نشست و من سریع کنارش قرار گرفتم. به آرامی دوباره دستم را بالا بردم و اول نرم انگشت اشاره ام را روی دستش کشیدم. لطافت پوستش شگفت انگیز بود. لمس کردن گونه اش باعث شد بلرزم. نفسگیر بود.

گفتم:

ـ چرا چشماش رو باز نمی کنه؟

ـ خوابه.

ـ پس چرا گرفتی بغلت؟ بذارش این جا.

خودم را عقب کشیدم و فضای بزرگی را میان خودم و علی رضا ایجاد کردم. همزمان صدای خنده ی علی رضا و محمدرضا را شنیدم. علی رضا به آرامی پارمیس را روی مبل گذاشت و من سریع دستانم را در نزدیکی اش قرار دادم.

ـ سارا برای چی نگرانی؟

ـ اگه بیفته چی؟

درسا جلو آمد و گفت:

ـ نگران نباش سارا جان.

ـ تو مواظبشی، درسته؟

ـ البته اون خیلی هم که …

به چهره ی کوچک و گردش خیره شدم و گفتم:

ـ تو که تنهاش نمی ذاری؟ اون خیلی کوچیکه، ناراحت میشه اگه تنها بمونه.

درسا گفت:

ـ نه من همیشه کنارش می مونم و مواظبش هستم.

ـ حتی وقتی کمی بزرگ تر شد هم تنهاش نذار. اگه تنها بمونه ناراحت میشه، گریه می کنه.

ـ سارا؟

علی رضا بود که صدایم می زد.

سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:

ـ من می دونم که ناراحت میشه و گریه می کنه. اون وقت نمی تونه خوش حال باشه و بازی …

اخم کردم و لبانم را به هم فشار دادم. نباید این حرف ها را می زدم. سرم را بلند کردم. نگاه خیره ی همه روی من بود. سنگینی نگاه سودی جون و علی رضا غیر قابل تحمل بود.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ من میرم پیش پارسا.

ـ بشین سارا جان، پارسا الان حسابی مشغوله.

سودی جون بود که این حرف را زد. علی رضا به آرامی مچ دستم را گرفت. به آرامی کنار علی رضا نشستم. درسا بچه را در آغوش گرفته بود و به سمت اتاق می رفت. صدای گریه ای که ناگهان در فضای خانه پیچید، باعث شد به سرعت از جا بلند شوم. آن صدای گریه ی تیز و عجیب، نمی توانست برای کسی جز پارمیس باشد.

علی رضا مچ دستم را گرفت و گفت:

ـ چیزی نیست عزیزم، فقط گرسنه ست، همین.

درسا و پارمیس وارد راهرو شدند و ثانیه ای بعد دیگر نتوانستم ببینمشان.

در تمام مدت خوردن نهار، آرام و ساکت به پارمیس فکر می کردم. به دستان کوچک و چشمان بسته اش. دلم می خواست وقتی بیدار بود، به چشمانش نگاه می کردم. می خواستم ببینم چشمان او هم ستاره دارد یا نه.

بعد از نهار، وقتی داشتم در مورد سیاه چاله ها با پارسا بحث می کردم، متوجه درسا شدم که نزدیکمان ایستاده است. کنارم روی مبل نشست. کمی به سمت پارسا کشیده و بعد متوجه آن حجم کوچک و سفید میان دستان درسا شدم. پارمیس را در آغوش داشت. به سمتش خم شدم.

درسا گفت:

ـ سارا جون، دخترم رو نگاه کن، ببین چه چشمای خوشگلی داره؟

لبخند زدم. چشمانش ستاره داشت. ستاره های چشمانش حتی از ستاره های چشمان علی رضا و حسام شفیعی هم بیشتر بود. دستم را دراز کردم و گونه اش را با یک انگشت نوازش کردم. چشمان قهوه ای اش درست شبیه چشمان علی رضا بود. وسوسه ی در آغوش گرفتنش را داشتم و مطمئن نبودم بتوانم آن را درست انجام دهم.

محمدرضا گفت:

ـ سارا جان، دخترم، دوست داری بغلش کنی؟

علی رضا به سمتم آمد و از پارسا خواست جایشان را با هم عوض کنند. تردید درسا را برای دادن دخترش به آغوشم دیدم. ناراحت نشدم، من حتی دلگیر هم نشدم. حق داشت. من می ترسیدم، در آغوش گرفتن آن موجود کوچک، ترسناک بود، اما ترسم از عکس العمل ناخودآگاهم خودم بیشتر بود. درسا با حرکت آرام و محتاطی، پارمیس را به آغوش او داد و سپس این علی رضا بود که پارمیس را میان دستانم گذاشت. نفسم را در سینه حبس کردم. در آغوشم کوچک تر و نرم تر به نظر می رسید. چقدر سبک بود! نفسم را تکه تکه بیرون دادم و به صورت پر لبخند علی رضا خیره شدم.

ـ داره می خنده، نگاش کن.

دقیقا نمی توانستم به آن حرکت لب ها لفظ خنده را بدهم، ولی کشیدگی لبانش به دو طرف، زیبا و دیدنی بود.

پارمیس فقط سه دقیقه در آغوشم باقی ماند و بعد دوباره به گریه افتاد. وحشت زده به علی رضا خیره شدم و او با لبخند پارمیس را از آغوشم بیرون کشید و به دست درسا داد. پارمیس در آن چند ساعتی که در خانه ی درسا حضور داشتم، تقریبا تمام مدت یا کنارم روی مبل قرار داشت یا در آغوش علی رضا بود. با پارسا در مورد ستاره ها بحث و به چشمان بسته ی پارمیس خیره نگاه می کردم. پارسا اتاقش را نشانم داد. اتاق نسبتا کوچکی بود. ترکیب رنگ سرمه ای و سفید اتاقش را دوست داشتم. با همراهی علی رضا، بخش کوچکی از پازل را درست کردیم. با محمدرضا در مورد دفتر مجله و حامد صحبت کردم. سودی جون هم کمی در مورد خاطرات کودکی علی رضا تعریف کرد. بخشی از آن خاطره ها را از زبان علی رضا شنیده بودم، ولی گوش دادن به کلام سوری جون، وقتی آن طور بامزه و خنده دار از بازیگوشی های او صحبت می کرد، واقع شنیدنی و خنده دار بود. به سر به سر گذاشتن های میان کیوان و علی رضا می خندیدم و به خمیازه های گاه و بی گاه پارمیس. همه چیز خوب بود.

می دانستم دیر یا زود باید برای سفر آماده شوم. این برنامه ی هر ساله ام محسوب می شد. از کیانا خواستم تا برایم بلیت بگیرد. اول باید سری به رصدخانه و تلسکوپ عظیمی می زدم که در شیلی واقع شده بود و بعد چند روزی را در فرانسه و آکادمی هایش می گذراندم و در نهایت به آمریکا و دوست داشتنی ترین مکان روی این سیاره می رفتم، ناسا. تنها منتظر تایید شدن بلیت ها بودم تا برنامه ام را تنظیم کنم. با شرایط کیانا و مراسم عروسی نزدیکِ مهدیس، نمی توانستم خیلی روی کمکشان حساب باز کنم. حامد بعد از دو ماه، به همان حامد قدیمی بازگشته بود، اگر چه هنوز زیاد با تلفن صحبت می کرد و همیشه یکی، دو ساعت زودتر دفتر را ترک می کرد، اما می توانستم به او اعتماد داشته باشم. او تجربه ی زیادی داشت و همیشه خیلی خوب و درست از پس کارهای حقوقی و مالی و جزئیاتی که هنوز بعد از گذشت سال ها در نظرم احمقانه و کوچک می رسیدند، بر می آمد.

خانم محمدی با آن جدیت و سختگیری اش می توانست کمک خوبی باشد. بیشتر روز را در حال بررسی امکانات دفتر و مجله بودیم و در نهایت هر دو به این نتیجه رسیدیم که باید حداقل دو نفر دیگر را استخدام کنیم. انتخاب کسانی که بتوان به آن ها اعتماد کرد و از طرفی، تخصص لازم را برای کار در دفتر مجله داشته باشند را به خانم محمدی و حامد سپردم.

یک هفته ی بعد مشغول صحبت با علی رضا بودم، که کیانا با برآمدگی شکمش که از روی مانتوی سرمه ای رنگش به خوبی پیدا بود، وارد شد و گفت:

ـ بلیت ها ردیف شده. سه هفته ی دیگه این موقع تو …

با اخم نگاهش کردم. وقتی متوجه شد مشغول صحبت با تلفن هستم، سکوت کرد.

علی رضا گفت:

ـ کیانا بود؟

ـ آره. طبق معمول همیشه، بدون در زدن اومده تو اتاق.

کیانا با لبخند جلو آمد و بلیت ها را روی میز گذاشت.

علی رضا گفت:

ـ خب چی کارت داشت؟

شانه بالا انداختم. تمام حواسم متوجه بلیت ها بود. پروازم به شیلی برای بیست روز دیگر، ساعت سه و بیست و پنج دقیقه چهارشنبه شب بود. باید تمام برنامه هایم را بر اساس این پرواز مرتب می کردم.

ـ هیچی.

ـ هیچی؟! پس من اشتباه شنیدم؟ جریان بلیت چیه؟

ـ بلیت؟

به خودم آمدم. بلیت ها را رها کردم و صاف نشستم.

علی رضا گفت:

ـ سارا چیزی رو داری از من پنهون می کنی؟

ـ چیزی برای پنهان کردن نیست، فقط دارم میرم سفر. بلیت هام اوکی شده، الان کیانا خبر داد.

ـ سارا کجا داری میری؟

از سردی ناگهانی صدایش جا خوردم!

ـ چیزی شده؟ چرا یه دفعه این طوری شده؟

ـ به سوالم جواب بده. کجا داری میری؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ شیلی، فرانسه، بعد هم آمریکا.

نمی توانستم صدای نفس هایش را بشنوم.

به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:

ـ حالا بهم میگی چرا یه دفعه به هم ریختی؟

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ چند وقت نیستی؟

نیستم؟! من داشتم می رفتم. انگار تازه داشتم درک می کردم این رفتن یعنی چه! این رفتن یعنی دور شدن از علی رضا. علی رضا! حالا می فهمیدم دلیل این سردی ناگهانی صدایش چیست.

آرام گفتم:

ـ اگه برنامه ی غیر منتظره ای پیش نیاد، احتمالا چهار ماه. اواخر تابستون بر می گردم.

ـ چهار ماه؟ خیلی زیاده.

ـ آره.

این تنها چیزی بود که می توانستم بگویم. چهار ماه؟ خیلی زیاد بود. من به دیدن هر روزه ی او عادت داشتم. او شده بود دلیل آرامش شب های ابری و بی ستاره ام.

گفتم:

ـ من هر سال این سفرها رو توی برنامم دارم. امسال طولانی تر از همیشه است، چون باید به شیلی هم برم. اگه می تونستم …

ـ سارا … من … بعد حرف بزنیم؟

نه، باید حرف می زدم، باید می گفتم نمی توانم این سفر را به هیچ دلیلی کنسل کنم، حتی به خاطر احساسات عمیقی که نسبت به او پیدا کرده بودم. من داشتم برای دیدن ستاره هایم می رفتم، برای صحبت با کسانی که حرف هایم را درک می کردند و مجبور نبودم وقتی در مورد همجنس خواری کهکشان ها (چهل و نه) یا سفید چاله ها (پنجاه) و خوشه های کهکشانی (پنجاه و یک) حرف می زنم، شروع به توضیح دادن منظورم از تک تک این کلمات نامفهوم کنم. آن ها می دانستند انفجار در افق (پنجاه و دو) یا فوران انرژی (پنجاه و سه) چیست. این بخش جدایی ناپذیر زندگی من بود.

محکم و قاطع گفتم:

ـ علی رضا گوش کن چی میگم، من باید …

ـ نه تو گوش کن، من الان آمادگی صحبت کردن و حتی فکر کردن در مورد این سفر و رفتن تو رو ندارم، پس تمومش کن.

ـ علی رضا؟

سرد گفت:

ـ باید برم، مریض دارم. خدافظ.

چند لحظه مات و گیج به صفحه ی خاموش و سیاه موبایلم خیره شدم. من داشتم می رفتم. “لعنتی”. دوباره این کلمه شروع به تکرار شدن در ذهنم کرد. چهار ماه؟ چطور می توانستم دوری از علی رضا را در این مدت تحمل کنم؟ هیچ موضوعی برای انتخاب کردن وجود نداشت. البته که ستاره ها برایم اولویت داشتند، ولی نادیده گرفتن علی رضا هم کار چندان راحتی نبود. کاش کنارم بود، کاش موهایم را نوازش می کرد، سر به سرم می گذاشت، حرف های خنده دار می زد، با اجازه لمسم می کرد، بی اجازه و ناگهانی گونه ام را می بوسید. چشمانم را بستم. “لعنتی، لعنتی، لعنتی”.

سه هفته ی پر مشغله و شلوغ را پیش رو داشتم. باید برنامه ی دقیقی برای شماره های بعدی مجله می چیدم. در مورد مقاله ها، دو کارمند جدید، مرخصی کیانا و مهدیس، بخش عکس و گزارش ها و جزئیات بی شمار دیگری تصمیم می گرفتم. نگرانی در مورد آماده شدن برای سفر و هماهنگی های قبل و بعدش نداشتم، کیانا خیلی خوب از پس این موضوع بر می آمد. او بارها و بارها توانایی اش را در مورد این موضوع ثابت کرده بود.

 

بعد از دو روز کار کردن مستقیم با خانم محمدی، احساس راحتی بیشتری در مورد کارهای دفتر مجله داشتم. مطمئن بودم انتخاب درستی داشته ام. او با جدیت و علاقه ی عجیبی در مورد امور مربوط به دفتر و مجله پیگیر مسائل بود. هنوز مسائل زیادی برای بررسی و برنامه ریزی وجود داشت که مطمئن بودم به خوبی انجام خواهد شد.

تنها چیزی که در مورد آن نگرانی داشتم، علی رضا بود. در این دو روز به دیدنم نیامده بود. صحبت های تلفنی مان، اگر چه صمیمت و گرمای قبل را داشت، اما با کوچک ترین اشاره ام به موضوع سفر، یا بحث را عوض می کرد یا به بهانه های کوچک و دور از انتظار، به گفتگو پایان می داد. درک می کردم او هم مثل من با طولانی بودن مدت زمان این سفر و دور ماندنمان مشکل دارد، اما نمی توانستم درک درستی از علت این فرارهایش، از بیان این موضوع داشته باشم.

دقیقا سه روز بعد از قطعی شدن زمان سفرم، وقتی وارد دفتر شدم، چیزی درست نبود. چیزی که در رفتار کیانا، مهدیس و حامد به خوبی پیدا بود. حامد در دفتر شیشه ای اش در حال داد زدن بر سر کسی در آن سمت خط تلفن بود. مهدیس در کنار میز کیانا ایستاده بود و هر دو با چهره هایی بی رنگ آهسته و آرام صحبت می کردند. هر دو چنان از دیدن من شوکه شدند، که مرا هم متعجب کردند. مهدیس خیلی سریع پشت میز خودش قرار گرفت. دیدم که گوشی تلفن را برداشت و مشغول شماره گرفتن شد. شماره ای دوازده رقمی که رقم اولش صفر و بعدی یک بود. چنین شماره ای وجود داشت؟ کیانا هم روی صندلی اش جا به جا شد و به صفحه ی مانیتور خیره شد.

در حالی که به سمت دفتر خودم می رفتم بلند گفتم:

ـ خودتون تصمیم بگیرید کدومتون می خواد بهم بگه چه خبره. سه دقیقه دیگه توی دفترم منتظرم.

شنیدم که کیانا نفسش را با صدا بیرون داد و مهدیس گوشی را روی تلفن قرار داد. باز چه اتفاقی افتاده بود؟ شالم را روی میز انداختم و پشت میزم قرار گرفتم. امروز می خواستم ساعت چهار به مطب علی رضا بروم و با او صحبت کنم. باید به حرفم گوشم می داد، اما نمی دانستم چه باید بگویم. او همیشه درکم کرده بود و با همه چیز کنار آمده بود این بار هم می توانست با این سفر کنار بیاید. دلم نسکافه ای داغ و بزرگ می خواست.

با باز شدن در، کمی از دیدن حامد و کیانا و مهدیس با هم متعجب و شگفت زده شدم.

حامد گفت:

ـ باید با هم حرف بزنیم. خیلی مهمه.

به مچ خالی دستش خیره شدم. مشخص بود زمان زیادی از آمدنش به دفتر گذشته است که ساعت مچی اش را در آورده است. حامد نشست. کیانا هم سنگین و آهسته، با چهره ای که رنگ پریده تر از چند دقیقه قبل به نظر می رسید، مقابل حامد قرار گرفت. مهدیس درست مقابلم سمت دیگر میز ایستاده بود. لب پایینش را می جوید. چه اتفاقی افتاده بود؟

ـ گوش میدم.

مهدیس از پست حامد جلو آمد و روزنامه هایی که در دست داشت را روی میز گذاشت. نگاهم نه به روی روزنامه ها، بلکه به روی لرزش خفیف دست مهدیس خیره ماند. حرف نزدن و سکوتشان عصبی ام می کرد.

اخم کردم و گفتم:

ـ قراره خودم حدس بزنم چی شده یا حرف می زنید؟

اشاره ی کوچک ابروی کیانا و نگاه خیره ی حامد به چهره ی او را دیدم.

ـ قراره دوباره صالحی رو بر کنار کنن یا مثل دفعه ی پیش فایل ها پریده؟ اجازه ی پرواز نگرفتم؟ یا حرف بزنید یا پاشید برید بیرون امروز کلی کار دارم. مهدیس محمدی اومده؟ می خوام باهاش هر چه زودترحرف بزنم. به شفیعی هم بگو بیاد بالا. این پسره باز چِش شده که این طوری داره مزخرف تحویل من میده؟

کیانا نفسش را با صدا و طولانی بیرون داد و گفت:

ـ بهتره اول یه نگاهی به روزنامه ها بندازی، بعد در موردش حرف می زنیم.

روزنامه ها؟ آخرین چیزی که برایم اهمیت داشت، همین اخبار روزنامه ها بود. نه به مسائل اجتماعی اهمیتی می دادم و نه خبرهای سیاسی و صفحه ی حوادث به من ارتباطی پیدا می کرد. هر سه این موضوع را می دانستند و برایم روزنامه آورده بودند، پس بدون شک چیز مهمی در آن نوشته شده باشند. روزنامه ها را به سمت خودم کشیدم و نگاهشان کردم.

تیتر بزرگی که با خطی درشت نوشته شده بود: “استیضاح وزیر نیرو در مجلس”

نفسم را به صدا بیرون دادم. به قصد نگاه کردن به حامد سرم را بلند کردم، اما قبل از این که نگاهم کامل از صفحه ی اول روزنامه گرفته شود، دیدمش. “ونوس، خیانت یا حمایت”. نفسم بند آمد. این ونوس نمی توانست من باشم. اولین روزنامه را کنار زدم. تیتر کوچکی در صفحه ی اول روزنامه ای دیگر این بود با این مضمون: “حکم جلب سارا مجد، صادر شد.” در صفحه ی اصلی روزنامه ی بعدی با تیتر درشت تری نوشته شده بود: “بازداشت ونوس، به جرم جاسوسی برای آمریکا”. بعدی: “ارتباط سارا مجد با سازمان فضایی آمریکا”. نمی توانستم نفس بکشم. این امکان نداشت.

فقط یک دقیقه طول کشید تا همه چیز را درک کنم. تعداد کمی بودند که از هویت اصلی ونوس خبر داشتند و تعداد کمتری در جریان ارتباطم با ناسا بودند. سازمان اطلاعات، حامد، صالحی، سامان ملکی، کیانا، مهدیس، آراد مهرگان و علی رضا. حامد، پدر و من، هر سه می دانستیم انتشار یک مجله در مورد نجوم کار ساده و آسانی نخواهد بود. برای من اهمیت چندانی نداشت، اما حامد و پدر اصرار خاصی برای پنهان ماندن نام من داشتند. ونوس یک نام مستعار برای من، به انتخاب پدرم بود. کافی بود او چیزی از من بخواهد، لازم به فکر کردن نبود، هیچ چیز نمی توانست مرا از پذیرفتن خواهشش منصرف کند. او خواست تا من ونوس باشم، تا نامم پنهان باشد، تا من تنها به بخش محتوایی مجله نظارت داشته باشم و او و حامد بقیه ی امور را کنترل کنند. بعد از مرگ محمدرضا مجد، درک درست تری از خواستش مبتنی بر ونوس بودن من، پیدا کردم. سفرهایم به آمریکا، تحقیقات و کلاس هایم در ناسا، ارتباطم با سازمان های فضایی فرانسه، روسیه و انگلستان، پروژه های سنگینی که بعدها متوجه ارتباطشان با صالحی و سازمان فضایی ایران شدم، پروژه ها و تحقیقاتی که از طرف ناسا برایم ارسال می شد و خیلی مسائل دیگر که همه و همه برای من نکات بی اهمیتی بودند؛ تا زمان اولین دستگیری و بازجویی ام که باعث شد دلیل داشتن این نام را درک کنم و بفهمم. قرار نبود هیچ کس از این موضوع اطلاع پیدا کند. همه چیز واضح و روشن بود. من در جریان برخی تحقیقات و پروژه های سازمان فضایی بودم. در بعضی از آن ها توسط صالحی و بعد سامان ملکی شرکت داشتم. از طریق رابرت و چارلی و سعید هم در جریان اتفاقاتی که در ناسا می افتاد، قرار داشتم و در تحقیقاتشان شرکت می کردم. واقعا برایم اهمیتی نداشت پروژه ای که مقابلم قرار دارد، برای چه کسی است، برای کدام سازمان یا دولت است، تنها چیزی که اهمیت داشت، آسمان و ستاره هایش بودند. مهم نبود گاهی نام جاسوس دو جانبه را از اطرافیان صالحی و کارکنان ناسا می گرفتم. من جاسوس دو جانبه نبودم. وقتی قرار نبود در مورد یک پروژه چیزی به کسی بگویم، امکان نداشت حتی یک کلمه در موردش حرف بزنم. حامد بارها و بارها از من در مورد پروژه هایی که صالحی برایم می آورد سوال کرده بود، اما تنها جوابم به سوالاتش سکوت بود. لازم نبود که کسانی در مورد این ارتباطات چیزی بدانند و حتی در مورد نام اصلی ام اطلاعی داشته باشند. ونوس همیشه برای آن ها ونوس باقی می ماند. کسی که مقاله هایی در مورد ستاره ها می نوشت. من جاسوس هیچ کس نبودم. برای دور ماندن از همین شایعات، پدر و حامد تصمیم گرفته بودند نام مستعار داشته باشم، آدرس و شماره تلفن های دفتر مجله پنهان بماند و افراد قابل اعتمادی را برای استخدام در مجله انتخاب کنیم.

نفسم را با صدا بیرون دادم و سرم را بلند کردم. مهدیس هنوز مشغول جویدن لبش بود.

گفتم:

ـ می شنوم.

حامد سرش را بلند کرد و گفت:

ـ این جریان بیشتر از یه هفته ست که شروع شده.

یک هفته؟ چیزی در میان شکمم در هم پیچید. این یعنی تمام تلاش این چند سال برای پنهان ماندن، برای دور شدن از شایعات، بی نتیجه بوده است. “خیانت یا حمایت.” من خیانت کرده بودم یا کسی که در مورد من به مجله ها و روزنامه ها اصلاعات داده بود؟ حامد می دانست چه کسی این کار را انجام داده است. مطمئن بودم.

حامد ادامه داد:

ـ یه مجله ی کم تیراژ حدود یک هفته ی قبل یه چیزهایی در مورد دفتر مجله و ونوس نوشت. با یکی از کارکنای مجله مصاحبه داشتن، اسمش رو ننوشته بودن، اسمت و کمی اطلاعات دیگه در مورد مجله و تو و من … مقاله ی خیلی مهمی نبوده، ولی دو روز بعدش توی تلویزیون یه مجری به این مقاله اشاره می کنه و بعد هم یه روزنامه نگار روز بعدش در مورد ارتباطت با ناسا یه چیزهایی پیدا می کنه و می نویسه. دو روزه که در مورد تو می نویسن، دیروز هم توی یه برنامه ی تلویزیونی در مورد نجوم، اسمت رو بردن و در مورد جاسوسیت برای آمریکا و ناسا حرف زدن. دو روزه دارم سعی می کنم یه جوری این موضوع رو لاپوشونی کنم، ولی … امروز تقریبا توی تمام روزنامه ها در موردت نوشتن.

وقتی از تمام شدن صحبتش اطمینان پیدا کردم گفتم:

ـ کار کی بوده؟

کیانا به آرامی گفت:

ـ نمی دونیم.

سرم را تکان دادم. اول باید تلکیف این موضوع مشخص می شد.

گفتم:

ـ مهدیس همین الان به همه میگی بیان بالا، پنج دقیقه دیگه می خوام با همه حرف بزنم. می تونید برید بیرون.

حامد کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ سارا اول اجازه بده …

به چشمانش خیره شدم و محکم و سرد گفتم:

ـ بیرون، همین الان.

حامد نیم خیز شد و گفت:

ـ نه اول باید …

با تمام قدرت داد زدم:

ـ بیرون.

گلویم به سوزش افتاد. دیدم که کیانا و مهدیس تکان سختی خوردند و حامد چشمانش را تنگ کرد. نیاز به چند دقیقه تنهایی داشتم تا تصمیم بگیرم. اول از همه مهدیس و سپس حامد از اتاق خارج شدند. کیانا نفر آخر بود. صدایش کردم. ایستاد و چرخید. لحظه ای نگاهم روی برآمدگی شکمش ثابت ماند. قرار بود او هم بچه ای شبیه به پارمیس به دنیا بیاورد.

گفتم:

ـ به مهدیس بگو برام یه لیوان بزرگ نسکافه بیاره، بعد خودت به صالحی زنگ بزن، نمی خوام باهاش حرف بزنم، فقط ازش بپرس می دونه کار کی بوده یا نه. هیچ توضیح اضافی هم نمی خوام، جوابش فقط یک کلمه ست، بعد هم زنگ می زنی به آژانس و سریع میری خونه.

قبل از این که چیزی بگوید، اخم کردم و محکم تر از قبل ادامه دادم:

ـ همین که من گفتم. میری خونه، بدون هیچ حرفی. حق نداری به مهدیس یا هیچ کس دیگه ای هم زنگ بزنی. تا وقتی که این موضوع حل نشده، نمیای دفتر و البته که لازم نیست تذکر بدم که نباید در مورد این موضوع با هیچ کس حرف بزنی. اگه لازم باشه من خودم در جریان می ذارمت، حالا می تونی بری.

لرزش چشمان و قرمزی اش را دیدم. نمی خواستم کیانا مستقیما در جریان امور باشد، اگر چه بهتر از هر کسی می توانست کمک حالم باشد و درکم کند، اما بارداری اش نگرانم می کرد. بارها و بارها علی رضا به من تذکر داده بود کیانا چقدر در این دوران، حساس است و چقدر باید مواظبش بود. کاری که وحید با دقت و وسواس زیاد انجام می داد. تنها کسانی که واقعا به آن ها اعتماد و اطمینان داشتم، حامد و کیانا بودند. این دو نفر امکان نداشت چیزی بروز داده باشند. آن ها بهتر از هر کس دیگری شرایط را درک می کردند و رازدار بودند.

قبل از این که کامل اتاق را ترک کند گفتم:

ـ در ضمن به مهدیس بگو به هیچ تلفنی جواب نده و هیچ کس هم حق وارد یا خارج شدن از دفتر رو نداره. قرارهای امروز رو کنسل کنه.

کیانا اتاق را ترک کرد. نفسم را با صدا بیرون دادم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. باید فکر می کردم.

در این موقعیت، وقتی همه در مورد هویت واقعی من و ارتباطاتم با ناسا و سازمان فضایی اطلاعات داشتند، این که چه کسی این اطلاعات را در اختیار روزنامه ها و مجله ها گذاشته است و چه کسی با آن مجله ی ظاهرا بی اهمیت مصاحبه کرده است، دیگر اهمیت چندانی نداشت. نمی توانستم در مورد این موضوع کاری انجام دهم. چیزی که گذشته بود، دیگر گذشته بود. تنها کاری که در حال حاضر می توانستم انجام دهم، جلوگیری از تکرار چنین پیشامدهایی بود. صدای ملودی آشنای موبایلم در فضای اتاق پیچید. از داخل جیب مانتو موبایلم را در آوردم. “دوستم”. احتمالا می دانست و می خواست صحبت کنیم. تنها کسی که الان نیاز داشتم کنارش باشم و البته در مورد این موضوع با او صحبت نکنم، علی رضا بود. چند ضربه ی آهسته به در خورد. صدای زنگ موبایل قطع شد. اول مهدیس با لیوان بزرگ نسکافه وارد شد و کیانا با یک گام فاصله داخل شد. مهدیس لیوان را روی میز گذاشت و خیلی سریع خارج شد. لیوان نسکافه را برداشتم. خیلی داغ نبود. یک نفس آن را سر کشیدم. هم کیانا و هم مهدیس می دانستند وقتی حال خوبی ندارم و نوشیدنی می خواهم، نباید خیلی داغ یا خیلی سرد باشد، چون برای خنک شدنش صبر نخواهم کرد.

کیانا نزدیک میز ایستاد و گفت:

ـ با صالحی حرف زدم، گفت نمی دونه کیه و این که …

با اخم نگاهش کردم و محکم گفتم:

ـ مگه نگفته بودم توضیح اضافی نمی خوام و فقط سوالم رو ازش بپرس؟

ـ درسته. گفت پیگیر ماجرا هست، ولی احتمال این وجود داره که یکی از کارمندهای این جا نباشه.

اگر پیگیر ماجرا بود که نباید کار تا این حد بالا می گرفت.

ـ متوجه شدم، حالا برو خونه.

نیم قدم به جلو برداشت و گفت:

ـ سارا اجازه بده بمونم. می دونم که می تونم کمکت کنم، نمی خوام تنها باشی و …

ـ کیانا تمومش کن، امکان نداره اجازه بدم این جا بمونی. نمی خوام با این وضعیتت صدمه ببینی و ناراحت بشی. احتمالش تقریبا صفره، ولی … تو روزنامه ها رو خوندی، درسته؟ خوندی که حکم جلبم رو گرفتن؟ احتمالا این هم یکی از همون شایعات احمقانه ست، ولی نمی تونم ریسک کنم، اگه بیان سراغم، نمی خوام این جا باشی.

ـ من می تونم با …

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ نه، نه، نه. برو خونه، همین الان. کاری نکن که به وحید زنگ بزنم یا خودم با زور ببرمت.

ـ سارا لطفا.

چشمانم را بستم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نمی خواستم او و بچه ای که در شکم دارد، حتی کوچک ترین صدمه ای ببینند.

داد زدم:

ـ مهدیس زنگ زدی به آژانس؟

مهدیس با رنگی پریده خیلی سریع میان چهارچوب قرار گرفت.

گفتم:

ـ زنگ بزن به آژانس، وقتی از رفتن کیانا به خونه مطمئن شدی، صدام کن بیام بیرون.

ـ چشم.

نگاه التماس آمیزش را به کیانا دیدم. کیانا همیشه کنارم بود. همیشه حمایت او و حامد را داشتم، ولی مطمئن نبودم انتهای این ماجرا چه خواهد بود. نمی خواستم هیچ کس درگیر این ماجرا شود. کیانا از اتاق بیرون رفت و مهدیس در را بست. صدای رسیدن یک پیغام در گوشم پیچید. احتمالا علی رضا بود. موبایل را از روی میز برداشتم. حدس درستی بود.

نوشته بود:

ـ «می دونم سرت شلوغه، ولی باید در مورد سفرت حرف بزنیم. ساعت هفت میام خونه.»

پس در مورد این ماجراها چیزی نمی دانست و شاید هم … نفسم را با صدا بیرون دادم. نمی خواستم در مورد این احتمال فکر کنم، ولی این هم یک احتمال بود، تا کی می توانستم آن را نادیده بگیرم؟ صالحی گفته بود این احتمال هم وجود دارد که موضوع از طریق یکی از کارمندانم درز پیدا نکرده باشد. حامد و کیانا قابل اعتماد بودند، امکان نداشت این موضوع از طریق آن ها مطرح شده باشد. احتمال ضعیفی وجود داشت که صالحی، سامان ملکی یا حتی یکی از زیر دستان صالحی این موضوع را بیان کرده باشند. مهدیس اگر چه کارمند قابل اعتمادی بود، ولی نمی توانستم به او به اندازه ی کیانا یا حتی سامان ملکی اطمینان داشته باشم. در دفتر کس دیگری در جریان ارتباطاتم نبود. آراد مهرگان گزینه ی قوی محسوب می شد. او می دانست من با صالحی ارتباط دارم. او بود که شایعه ی برکناری صالحی را با حامد مطرح کرده بود. او بود که خبر تولد یک ستاره را به من داده و من هم در مورد داشتن آشنا در ناسا به او گفته بودم. او می دانست و البته علی رضا هم در جریان بود. علی رضا. نباید به آن فکر می کردم، ولی این هم احتمال قوی دیگری بود. من در مورد سفرهایم، در مورد ارتباطاتم، صالحی و سامان ملکی، رابرت و چارلی و سعید، ناسا، سازمان فضایی با او حرف زده بودم. او از همه چیز من خبر داشت، همه چیز. نه، علی رضا. تنها چیزی که می خواستم، عدم دخالت علی رضا در این میان بود.

موبایلم را برداشتم و در میان شماره های ذخیره شده، نام آراد مهرگان را پیدا کردم. بعد از دو بوق گوشی را برداشت.

ـ سلام سارا خانم.

ـ یه سوال دارم.

ـ در خدمتم خانم، بفرمایید.

حاشیه و زمینه سازی، کار من نبود.

پرسیدم:

ـ تو توی این ماجرا چقدر مقصری؟

بعد از سی ثانیه سکوت گفت:

ـ هیچی، مطمئن باش می تونی روی این جواب من حساب باز کنی. من دیروز به آقای نجفی زنگ زدم و گفتم اگه کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم، گفت نیازی به کمک من ندارید، ولی با یکی، دو نفر حرف زدم. پیشنهاد می کنم یه مصاحبه داشته باشی و توضیح بدی، این طوری بهتره.

ـ در موردش فکر می کنم.

گوشی را قطع کردم. مطمئن نبودم چقدر می توانم به آراد اعتماد کنم. نمی خواستم در این شرایط با علی رضا صحبت کنم و در این مورد از او سوالی داشته باشم. علی رضا فرق داشت. علی رضا با همه فرق داشت. چقدر می توانستم به او اعتماد کنم؟

چند ضربه به در خورد و مهدیس در را بازکرد.

گفت:

ـ کیانا همین الان رفت. همه این جا منتظرتون هستن.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ الان میام.

مهدیس بیرون رفت و در را بست. چند نفس عمیق و پشت سر هم کشیدم. با احتساب حامد و مهدیس، هجده نفر بیرون اتاق، داخل فضای سالن منتظر من بودند، هجده نفر. ضربان قلبم بالا رفت. من قرار بود با هجده نفر همزمان رو در رو شوم و صحبت کنم. عضله های پشت پایم سخت و منقبض شدند. باید آرام می ماندم. باید تنها سه دقیقه حضورشان را تحمل می کردم.

نفس عمیق دیگری کشیدم و در را باز کردم. نباید به جمع و حضورشان اهمیتی می دادم. حامد درست بیرون در اتاقم، سمت راست ایستاده بود. با دیدنم لبخند اطمینان بخشی زد. امیدوار بودم تمام مدت همان جا نزدیکم حضور داشته باشد.

آهسته نزدیک گوش حامد گفتم:

ـ اسم حسابداره چی بود؟ همون گرده.

ـ سعادت. سارا نکن!

او می دانست چه قصدی دارم، از همین سوال ساده ام.

سرم را برگرداندم و به مهدیس که در انتهای سالن، پست سر همه ایستاده بود خیره شدم.

پرسیدم:

ـ مصاحبه با اون مجله کار کدومتون بوده؟

ـ سارا!

صدای اعتراض حامد بود. بی توجه به تک تک آن چهره ها خیره شدم. سعادت، طاهری، شایان بینش، خانم محمدی، آقای عزیزی. من به آن ها با تنها یک کلمه اعتماد کرده بودم. چطور باید باور می کردم به این اعتماد خیانت کرده بودند؟ چرا؟ این مصاحبه برایشان چه داشت که ارزش این خیانت و بی اعتمادی را داشته باشد؟ سکوت سنگین سالن یک دقیقه طول کشید. همه از این مصاحبه و پیامدهای بعدی اش خبر داشتند، پس چرا من چیزی نمی دانستم؟ چرا حامد، کیانا یا حتی مهدیس چیزی به من نگفته بودند؟ آن ها که می دانستند تلویزیون نگاه نمی کنم، روزنامه نمی خوانم و حتی یک نگاه کوتاه هم به هیچ مجله ی دیگری نمی اندازم.

گفتم:

ـ فقط تا آخر همین امروز وقت دارید کارهای نیمه کارتون رو تموم کنید. آقای سعادت با همه تسویه حساب کن، فردا صبح ساعت هشت همه این جا باشید. اگه تا اون موقع کسی که این مصاحبه رو انجام داده مشخص نشه، همتون اخراجید.

زمزمه ها شروع شد. اخراج تاوان سنگینی بود. کار کردن در این مجله مطمئنا با تمام تجربیاتشان متفاوت بود. سیستم کاری که پدرم و حامد برای این جا تعریف کرده بودند، اگر چه کسانی را که تجربه ی کار در یک مجله یا روزنامه را داشتند برای چند روز اول سردرگم می کرد، اما راحتی و سادگی خاص خودش را داشت. من همیشه با این سیستم کار کرده بودم و واقعا درک نمی کردم چه تفاوتی میان روال کاری این جا و مجله های دیگر وجود دارد، اما بارها و بارها این موضوع را از زبان حامد و کیانا شنیده بودم. چیز دیگری هم وجود داشت. حقوق این مجله اصلا قابل مقایسه با کار کردن در مجله ها و روزنامه های دیگر نبود. تیراژ بالای مجله و چاپ همزمان به سه زبان، اگر چه هزینه های بالایی را در پی داشت، اما درآمد زیادی هم با خود به همراه می آورد. امکان نداشت این هفده نفر بتوانند در جای دیگری با چنین دستمزد و حقوقی کار پیدا کنند.

آقای طاهری بود که تقریبا به نمایندگی از همه گفت:

ـ خانم مجد چرا ما باید تاوان اشتباه یه نفر دیگه رو بدیم؟

انگشتانم را مشت کردم و با تمام قدرت به شیشه ی پارتیشن اتاقم کوبیدم. طنین صدای شکستن شیشه در گوشم پیچید. چیزی راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم.

داد زدم:

ـ پس چطور به خودتون این جرات رو می دید که به اعتماد من خیانت کنید؟ چطور من می تونم تاوان اشتباه شما رو بدم؟ روز اول مگه از تک تکتون نخواستیم رازدار و امانتدار باشید؟ پس اون مزخرفات توی روزنامه ها و مجله ها چیه؟ این طوری باید بهتون اعتماد می کردم؟

کسی از میان جمعیت جلو آمد. حسام شفیعی بود. به چشمانش خیره شدم. برای چند لحظه محو آسمان چشمانش شدم. قبل از این که دستم را بگیرد، دو قدم به عقب برداشتم.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ دستتون بد جوری صدمه دیده.

ـ به جهنم. برید بیرون، همتون.

نمی توانستم داد نزنم. نمی توانستم آرام باشم. من به آن ها اعتماد کرده بودم. به داخل اتاقم برگشتم. دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. ضربان تند قلبم را با تمام وجود احساس می کردم. می لرزیدم. چرا همه چیز این طور به هم ریخته بود؟ من قرار بود امروز به دیدن علی رضا بروم و با هم در مورد سفرم حرف بزنیم، نه این که به همه چیزش، به دیده ی تردید و شک نگاه کنم.

ـ سارا بیا برات آب آوردم بخور. ببین با خودت داری چی کار می کنی، دستت بد جوری داره خون میاد.

روی مبل نشستم و چشمانم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. کسی لیوان را به لبم چسباند. سرمایش خوب بود. چشمانم را باز کردم و لیوان را از دست مهدیس گرفتم. متوجه حسام شدم که مقابلم نشست. جعبه ی کمک های اولیه را روی میز گذاشت و درش را باز کرد. تا به حال او را این طور جدی و مصمم ندیده بودم.

ـ اجازه بدید دستتون رو پانسمان کنم.

ـ مهم نیست.

با اخم گفت:

ـ خیلی هم مهمه.

به خونی که قطره قطره از دستم به روی کف اتاق می چکید خیره شدم. از روی میز چند برگ دستمال کاغذی را از جعبه اش بیرون کشیدم و روی جایی که در میان آن همه خون، به نظر نقطه ی پارگی می رسید، فشار دادم. سوزش دستم ناگهان دو برابر شد. دستمال ها را به روی زمین پرت کردم و بی توجه به حضور مهدیس و حامد و حسام، به سمت دستشویی رفتم. دلم می خواست داد بزنم. این حس، هیچ ارتباطی به سوزش غیر قابل تحمل دستم نداشت.

دستم را زیر آب گرفتم. به فرو رفتن خونابه ها درون چاه خیره شدم. هیچ اهمیتی نداشت چه کسی و با چه تفکری مصاحبه را انجام داده است. به تکه شیشه ای که از کنار دستم بیرون زده بود خیره شدم. مهم بود که این آدم علی رضا نباشد. تکه شیشه را از دستم بیرون آوردم و لبم را به دندان گرفتم. اگر علی رضا این جا بود، می دانست چه باید بکند. دستم را بخیه می زد و باندپیچی می کرد و شاید آن موقع من چشمانم را می بستم و با او در مورد ستاره هایم حرف می زدم.

بیرون دستشویی، حامد و مهدیس انتظارم را می کشیدند. اجازه ندادم نه حامد و نه مهدیس به من دست بزنند. وقتی مطمئن شدم خونریزی دستم کمتر شده است، خودم با باند دستم را بستم. شیشه های شکسته خیلی سریع از داخل و بیرون اتاقم جمع شد. قطره های خون هم از کف اتاقم پاک شدند. پشت میزم نشستم و به روزنامه هایی که روی میزم قرار داشت، خیره شدم. هیچ علاقه ای به خواندنشان نداشتم. نه می خواستم و نه هیچ علاقه ای داشتم که بدانم چقدر از مطالبی که در مورد من و مجله نوشته اند حقیقت دارد.

“نابغه نجوم ایران، یک جاسوس بود.” این عنوان را تازه دیده بودم. نابغه ی نجوم؟! دلم می خواست بخندم، ولی خنده ام نمی گرفت. لپ تاپم را روشن کردم. برای چند لحظه به عکس منظومه ی شمسی که روی صفحه ظاهر شده بود خیره ماندم. زیبا بود، نفسگیر بود. آدم ها، آدم ها، آدم ها. چرا اعتماد کرده بودم؟ پوشه ی عکس هایم را باز کردم. یک عکس دو نفره از من و بابا، کنار هم، با هم. خوب به خاطر می آوردمش. سیزده سال داشتم، با هم برای رصد به کویر لوت رفته بودیم. من و محمدرضا مجد شانه به شانه ی هم، پشت به کویری بی انتها، در روشنایی بعد از طلوع خورشید. هر دو لبخند می زدیم. این من بودم، سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد، در کنار محمدرضا مجد. نفسم را با صدا بیرون دادم. این تنها عکسی بود که از خانواده ام داشتم. خانواده ی من او بود، فقط او.

با پیچیدن صدای ملودی آرام موبایلم، به صفحه ی موبایلم خیره شدم. آراد بود.

ـ بله؟

ـ سلام سارا. خوبی؟

پوشه را بستم و نگاهم به روی مهدیس خیره ماند. با چهره ای بی رنگ مشغول صحبت با تلفن بود. فقط امیدوار بودم کسی که با او صحبت می کند، کیانا نباشد.

ـ باز چیزی شده؟

ـ آره. در واقع همین الان خبردار شدم قراره بعد از خبر ساعت ده، با صالحی مصاحبه کنن، گفتم شاید بهتر باشه از این موضوع باخبر باشی.

صالحی، او هم برای من یک احتمال بود. او همیشه ثابت کرده بود قابل اعتماد است، اما مگر نه این که دیگران هم تا امروز صبح برایم قابل اعتماد بودند؟

گفت:

ـ دوست داری بیام اون جا تا حرف بزنیم؟ حالت خیلی خوب به نظر نمی رسه.

ـ نه نیازی نیست، من خوبم.

ـ باید با یه نفر حرف بزنی.

آراد.

گفت:

ـ سارا خیلی خوب می دونی که می تونی روی کمک من حساب کنی.

ـ واقعا؟ چرا؟ چرا باید بهت اعتماد کنم؟

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ از همون اولین باری که دیدمت ازت خوشم اومد، بارها و بارها بهت نزدیک شدم، اما تو حتی به من نگاه نمی کردی.

ـ آراد تمومش کن، بسه، این اصلا جواب سوال من نبود.

ـ من بهت علاقه دارم، خیلی بیشتر از چیزی که حتی تصورش رو بکنی. درکت می کنم، برای کسی مثل تو شرایط آسونی نیست. تو تمام این مدت خودت رو از تمام شایعه ها دور نگه داشتی و حالا این طوری افتادی سر زبون ها، حق داری بهم اعتماد نکنی، ولی … من کسی نیستم که تو باید بهش شک کنی.

مهدیس از جا بلند شد و دیدم که سمت اتاق من آمد.

در را باز کرد و آرام گفت:

ـ آقای ملکی پشت خطه، می خواد با شما صحبت کنه. خط دو.

نگاهش برای لحظه ای روی دست باندپیچی شده ام ثابت ماند و بعد خیلی زود اتاق را ترک کرد.

گفتم:

ـ باید قطع کنم.

ـ می خوای بیام اون جا؟ من فقط پنج دقیقه با دفترت فاصله دارم.

ـ نه.

ـ می تونیم با هم حرف بزنیم.

ـ نه. من خوبم، نیازی به حرف زدن ندارم.

ـ چرا؟

ـ چون خوبم.

ـ علی رضا؟

با شنیدن نام علی رضا از زبان او، لحظه ای نفسم بند آمد. بعد از مکث کوتاهی تلفن را قطع کردم و گوشی را برداشتم.

ـ سلام خانم مجد.

صدایش از پشت خط تلفن خیلی متفاوت بود. به یاد چشمان یشمی درشت و آن انگشتر عقیقش افتادم.

گفت:

ـ حاج آقا گفتن شما نگران نباشید، با چند نفر صحبت کردن. حکمی که توی روزنامه ها در موردش نوشتن، فقط یه شایعه ست. امشب حاج آقا یه مصاحبه ی زنده ی تلویزیونی دارن.

فقط گوش دادم. انگار در فضای خالی ایستاده بود که صدایش آن طور می پیچید.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ خانم مجد مطمئن باشید جای نگرانی نیست، امشب همه چیز درست میشه.

گفتم:

ـ من نگران نیستم.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد.

ـ حاج آقا گفتن فردا صبح خبرتون می کنن که اطلاعات مربوط به شما چطوری درز پیدا کرده.

حاج آقا، حاج آقا، حاج آقا.

گفتم:

ـ خوبه. به حاج آقاتون بگید یه هفته ی پیش باید به این چیزها فکر می کردن، نه الان.

گوشی را قطع کردم. هنوز گوشی را کامل روی تلفن قرار نداده بودم که موبایلم زنگ خورد. “دوستم”. آمادگی صحبت کردن با او را نداشتم. چهل و پنج ثانیه طول کشید تا تماس قطع شد، ولی دوباره زنگ زد. نه چیزی برای گفتن داشتم و نه می توانستم به سوال های بی انتهای احتمالی اش جواب دهم.

پیغام فرستاد:

ـ «اگه جواب ندی میام.»

برایش نوشتم:

ـ «شب می بینمت، الان نه.»

پیغام دیگری فرستاد. بی آن که بازش کنم، موبایل را داخل جیبم انداختم. نیاز داشتم تنها باشم. باید فکر می کردم، باید تمام احتمال ها را بررسی می کردم. باید برای سفر برنامه ریزی می کردم. نیاز داشتم کمی آرام باشم. شروع کردم به نوشتن.

وقتی اتومبیل را داخل پارکینگ کنار کمری سفید همسایه ی واحد ده پارک کردم، ساعت هفت و بیست دقیقه بود. وارد آسانسور شدم. می دانستم به زودی همه چیز مشخص می شود. چه کار یکی از کارمندان مجله بود، چه کس دیگری، به هر حال من سفری چهار ماهه ای را در پیش داشتم و انبوهی کار که باید برایشان برنامه ریزی می کردم.

کلید را در قفل چرخاندم. خیلی خسته بودم. تمام روزم صرف نوشتن و برنامه ریزی سفر و برنامه ریزی برای کارهای مجله گذشته بود. فقط می خواستم بخوابم. با باز شدن در، متوجه روشن بودم چراغ ها شدم. کیانا نباید این جا می آمد. نفسم را با صدا بیرون دادم.

وارد شدم و در حین بستن در گفتم:

ـ بهت گفته بودم برو خونه و استراحت کن. این جا چی کار می کنی؟

ـ تو چرا دیر کردی؟ ما ساعت هفت با هم قرار داشتیم.

از شنیدن صدای علی رضا، جا خوردم! چرا باید این قرار را فراموش می کردم؟ “لعنتی”. به سمتش چرخیدم. اخم عمیقی میان ابروان و پیشانی اش نشسته بود.

در حال باز کردن شالم گفتم:

ـ امروز سرم خیلی شلوغ بود، خیلی خستم، می خوام بخوابم، میشه فردا بعد از ظهر حرف بزنیم؟

ـ سارا؟

ایستادم. با چهره ای بی رنگ، به دست باندپیچی شده ام خیره شده بود.

قدمی به جلو گذاشت و با اخم و خیلی جدی پرسید:

ـ دستت چی شده؟

مانتویم را در آوردم و روی مبل پرتاب کردم. با دو گام بلند خودش را به من رساند و مچ دستم را گرفت. از برخورد ناگهانی و غیر منتظره ی دستش، تمام وجودم لرزید.

دستش را بی اختیار پس زدم و عصبی گفتم:

ـ چند بار بهت گفتم به من دست نزن؟

دیدم که چهره اش در هم رفت. نمی خواستم ناراحتش کنم، ولی وقتی با وجود تمام دانسته هایش این طور نزدیک می شد و لمسم می کرد، نمی توانستم سکوت کنم و چیزی نگویم. دلم می خواست بخوابم. به سمت اتاق خواب رفتم.

آرام گفتم:

ـ دستم با شیشه بریده، چیز مهمی نیست.

روی تخت به پهلو دراز کشیدم. کاش می رفت. اگر می پرسید به او می گفتم، می گفتم که تمام وجودم می خواهد او نقشی در روشن شدن ارتباطات من نداشته باشد. من نمی خواستم او از احتمالات ذهنی من در مورد خودش خبردار شود. دستم را به صورت افقی دراز کردم و چشمانم را بستم.

ـ می خوام بهت دست بزنم. این اصلا یه اجازه نیست.

چشمانم را باز کردم. انگشتانش را زیر انگشتان دستم قرار داد و دستم را چند سانتی متر بلند کرد. بعد به آرامی باند را از دور دستم باز کرد. تمام طول روز دستم می سوخت. به چشمانش خیره شدم. نگاه خیره اش روی دستم ثابت مانده بود.

اخمش عمیق تر شد و گفت:

ـ چرا این طوری شده؟

سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره ماند. چشمانش آسمان پر نور و رنگ بود. چشمانش آسمان داشت، ستاره داشت. مهم نبود چه کسی مصاحبه را انجام داده است، تنها چیزی که می خواستم، این بود که نامش هیچ شباهتی به نام علی رضا نداشته باشد. کیانا باشد، حامد و مهدیس باشد، ولی علی رضا نباشد.

با همان چیزی که راه گلویم را بسته بود گفتم:

ـ با مشت زدم تو شیشه.

دستم را رها کرد و از اتاق بیرون رفت. قطره اشکی را احساس کردم که از گوشه ی چشمم فرو ریخت. قبل از برگشتن علی رضا، سریع آن را پاک کردم. وارد اتاق شد و مقابل دستم روزی زمین نشست.

گفت:

ـ چشمات رو ببند و بهم بگو نابغه بودن چه حسی داره؟

نفسم را تکه تکه شده از سینه بیرون دادم. چشمانم را بستم.

گفتم:

ـ نابغه؟ احمقانه ست! من فقط دیوونه ی آسمون و ستاره هام.

ـ اسم چند تا ستاره رو بلدی؟

لبخند روی لبانم نشست.

ـ خیلی، خیلی بیشتر از چیزی که حتی بتونی تصورش رو بکنی، هر چیزی که توی آسمون هست و اسم داره رو می شناسم. می تونم در مورد هر کدومشون ساعت ها حرف بزنم. این که چه سالی و چطوری کشف شدن، کی کشفشون کرده، از چه موادی تشکیل شدن، چند سال عمر دارن و فاصلشون با زمین چقدره، مدار و ریتم حرکتشون چیه و خیلی چیزهای دیگه که … آخ.

چشمانم را باز کردم. با لبخند داشت باند سفید و تمیزی را به دور دستم می بست.

گفت:

ـ تموم شد. دوست داری با هم یه چیزی بخوریم؟

ـ نه، فقط خیلی خستم.

از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. دلم می خواست کنارم باشد. چشمانم را بستم و بیشتر در خودم فرو رفتم. کاش او نباشد. کاش او نباشد. با حس تکان خوردن تخت، چشم باز کردم. لبه ی تخت، جایی خیلی نزدیک به من نشسته بود و لیوانی در دست داشت.

ـ نسکافه.

نسکافه، واقعا به آن نیاز داشتم. نشستم. دستش را به پشت کمرم حلقه کرد. چقدر حرارت دستش خوب بود. نسکافه ای ولرم و خوش طعم. هنوز به نیمه ی لیوان نرسیده بودم که نگاهم در نگاهش قفل شد و چیزی راه گلویم را بست. چرخیدم و لیوان را روی میز کنار تخت گذاشتم.

ـ چرا نخوردی؟ سرد بود یا …؟

دستم را به روی صورتش کشیدم. صورتش نرم بود. به خال بالای ابرویش خیره شدم، به چشمان قهوه ای و به لبانش.

گفتم:

ـ تو نباش.

گفت:

ـ می خوای برم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه همین جا بمون، ولی فقط تو نباش.

دست دیگرش را پشت شانه ام گذاشت و گفت:

ـ اصلا خوب به نظر نمی رسی.

ـ چون نیستم. علی رضا؟

ـ جانم؟ بگو عزیزم.

دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. سرم را خم کردم و پیشانی ام را به قفسه ی سینه اش چسباندم.

آرام گفتم:

ـ چیزی هست که بخوای بهم بگی؟

آرام و منظم نفس می کشید. این را از حرکت سینه اش احساس می کردم.

گفت:

ـ آره.

لرزیدم. من تحمل شنیدن هر چیزی را داشتم، جز این که تمام جنجال های این روزها زیر سر اوست. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. داشتم خفه می شدم. نمی توانستم نفس بکشم.

با لبخند گفت:

ـ حواست هست وقتی انقدر به من نزدیکی نمی تونم فراموش کنم من یه مردم و تو یه زن؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. این آخرین چیزی بود که انتظار شنیدنش را داشتم. نگفته بود. نمی خواستم امشب بشنوم، واقعا آمادگی اش را نداشتم. تحمل امروزم تمام شده بود. تحمل نداشتم بشنوم او بوده است. اگر او بود، فردا می توانستم تحملش کنم، ولی امشب نه. ظرفیتم تمام شده بود.

گفتم:

ـ خوبه.

با خنده گفت:

ـ قراره امشب کار دست خودت و من بدی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ امشب هیچی مهم نیست، هیچی، فقط نرو. باشه؟

جدی گفت:

ـ باشه نمیرم، ولی … در مورد تمام چیزهایی که توی روزنامه ها نوشته شده توضیح می خوام.

خودم را بیشتر به او نزدیک کردم. دلم می خواست سخت مرا در آغوشش فشار دهد.

ـ گفتم که هیچی امشب مهم نیست.

سرم را روی سینه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر تلخش مشامم را پر کرد. لبخند زدم.

ـ مطمئنی؟

فشار دستش بیشتر شد.

گفتم:

ـ از چی؟

ـ از این که هیچی مهم نیست.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ مهم نیست.

با فشار بدن و حرکت دستش، روی تخت دراز کشیدم. بوسه ای روی گردنم نشاند. نفس های داغش به روی گردنم می نشست. سرش را عقب کشید.

ـ سارا؟

ـ بله؟

ـ خوبی؟

ـ نه.

ـ چی کار کنم که خوب بشی؟

ـ هیچی، فقط تو نباش.

ـ باشه.

ـ الان خوبم.

ـ مطمئنی؟

ـ آره.

ـ دلم می خواد تو برای همیشه مال من باشی.

ـ محکم بغلم کن، می خوام بخوابم.

ـ سارا؟

نتوانستم جوابی بدهم. خوابم برد.

بوی تلخی مشامم را پر کرد. کسی داشت به نرمی موهایم را نوازش می کرد. لبخند زدم. علی رضا.

ـ نمی خوای بیدار شی؟

ـ نه.

به نرمی غلط زدم و چشمانم را باز کردم. کسی نبود. کجا رفت؟ صدایش کردم.

ـ علی رضا؟ کجا رفتی؟

صدای خنده اش را از پشت سرم شنیدم. چرخیدم. لبه ی تخت نشسته بود. لبخند زدم. طاق باز دراز کشیدم و چشمانم را بستم.

گفت:

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن