رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 13

محکم گفتم:

ـ من ازت قولی نخواستم. وقتی موضوع تموم شد، به حامد یا مهرداد بگو تا بهم خبر بدن.

گوشی را قطع کردم. کاوه وکیل خوبی بود. می توانستم به او اعتماد کنم. در واقع امیدوار بودم بتوانم به او اعتماد کنم و او قدر این اعتماد را بداند و ناامیدم نکند. باید با حامد حرف می زدم.

رو به مهرداد گفتم:

ـ برو بیرون.

مهرداد با لبخند گفت:

ـ سارا خانم بقیه ی عکس ها …

داد زدم:

ـ گمشو بیرون.

خیلی سریع اتاق را ترک کرد. به حامد خیره شدم. با من چه کرده بود؟

گفتم:

ـ می شنوم بگو.

روی صندلی نشست و گفت:

ـ چی دوست داری بشنوی؟

احساس خفگی می کردم. چطور می توانست این قدر آرام مقابل من بنشیند و به چشمانم نگاه کند؟

ـ می شنوم بگو.

نفس عمیقی کشید و با مکث طولانی گفت:

ـ اون ها برای گرفتن حقشون …

اولین چیزی که دم دستم بود را به سمتش پرت کردم. نمی دانم چه بود، اما حامد عکس العمل خیلی سریعی انجام داد و سرش را کنار کشید.

داد زدم:

ـ حق؟ در مورد کدوم حق حرف می زنی حامد؟ همون حقی که با اون من رو تنها گذاشت و رفت یا اون حقی که بهش این اجازه رو می داد که من رو از خواهرم جدا کنه؟

با اخم و خیلی جدی گفت:

ـ درسته که پدرت تمام اموالش رو به تو بخشیده، ولی از نظر قانونی …

ـ قانون، قانون، قانون. خفم کردید با این قانون های احمقانه و مزخرفتون! تو، تو همه چیز رو می دونستی، درسته؟

تنها جوابش خیره شدن به چشمانم بود.

گفتم:

ـ از کِی خبر داشتی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ اون ها حدود سه ماه پیش برگشتن ایران و اول از همه اومدن سراغ من.

“سه ماه قبل؟ لعنتی”. سه ماه خیلی زیاد بود، خیلی زیاد.

به سختی صدایم را کنترل کردم و آرام گفتم:

ـ چرا نگفتی؟

ـ چون می دونستم ناراحت میشی.

می دانست ناراحت می شوم. ناراحت، ناراحت، ناراحت. ناراحتی من برای چه کسی اهمیت داشت؟ دانستن ناراحتم می کرد یا این پنهان کاری ها و نگفتن ها؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ با من چی کار کردی حامد؟ تو خیلی چیزها می دونستی، می دونستی چه حسی نسبت به اون ها دارم، می دونستی ازشون متنفرم، اما باز هم خبرم نکردی.

ـ سارا جان، عزیزم، من …

ـ من دیگه عزیز تو نیستم، تموم شد حامد، تو تمومش کردی. سه ماه؟ چقدر احمق بودم. دو روز پیش دم در دیدمشون، باهاشون قرار داشتی؟ برای چی؟ اومده بودن این جا رو نگاه کنن و ببینن چقدر می ارزه؟ آره؟ مگه نمی دونستی با من و پدرم چی کار کردن؟ مگه ندیدی به خاطرش چطور علی رضا سرم داد زد و …

داشتم خفه می شدم. نمی توانستم نفس بگم. حامد، چرا با من این کار را کرده بود؟ دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم. همان جایی که عل رضا بوسیده بود. بوسه اش نفسم را بند آورده بود و حالا این حامد، این احضاریه و شکایت خواهرم و او بود که اجازه نمی داد درست نفس بکشم. سینه ام می سوخت. داشتم خفه می شدم. چیزی پشت پلک هایم می سوخت.

حامد از جا بلند شد و گفت:

ـ سه ماه پیش لیلی …

ـ اسم اون رو جلوی من صدا نزن.

ـ باشه، باشه. خبر نداشتن محمدرضا فوت کرده، تازه یکی، دو ماه …

تحمل نداشتم. نمی توانستم یک کلمه بیشتر از تحمل کنم. موبایلم را از روی میز برداشتم و بی توجه به صدا زدن های بی وقفه ی حامد، اتاق را ترک کردم. هوای آزاد می خواستم، جایی که بتوانم درست و عمیق نفس بکشم. داشتم خفه می شدم. پله ها را دو تا یکی پایین دویدم. در را باز کردم و بیرون رفتم.

چند نفس عمیق کشیدم. هیچ چیز، هوایی نبود، نمی توانستم نفس بکشم. داشتم خفه می شدم. با گام هایی تند و بلند به راه افتادم. سمت چپ یا راست؟ چه تفاوتی می کرد؟ من هوایی برای نفس کشیدن می خواستم. ساره و او را درک می کردم، اما چطور می توانستم حامد و رفتارهایش را تحلیل کنم؟ او اولین دوستم بود. ده سال گذشته بود و آن ها نمی دانستند محمدرضا مجد، همسر او، پدر ساره، مُرده است. من در کنار حامد بزرگ شدم. تمام این ده سال را کنارم بود، همراهم بود. دلم می خواست داد بزنم. چطور امکان داشت؟ حالا بازگشته بودند. برای چه؟ ده سال گذشته بود. ایستادم. برای گرفتن دفتر، برای گرفتن خانه ای که هفده سال قبل آن جا را ترک کرده بودند. قرمزی شال زنی که تنها چهار گام با من فاصله داشت، توجهم را جلب کرد. با چشمانی متعجب به من خیره شده بود. به من. نیم قدم به عقب برداشتم. زن نگاهش را از من گرفت و به آرامی از کنارم، از یک قدمی ام گذشت. نفس عمیقی کشیدم. این جا هوا بود.

نفس عمیق دیگری کشیدم. چشمانم می سوخت. نمی توانستم درست اطرافم را ببینم، اما از پشت آن پرده ای که مقابل چشمانم شکل گرفته بود، می توانستم حضورشان را تشخیص بدهم. آدم ها این جا بودند. من در خیابان بودم. در نزدیکی آدم هایی که بیشتر از هر زمان دیگری نسبت به وجود و حضورشان احساس تنفر می کردم. کسی از کنارم عبور کرد. آن قدر نزدیک که بوی عطر تنش مشامم را پر کرد. دو نفر داشتند با هم حرف می زدند. به خوبی می توانستم صدای گفتگویشان را بشنوم. داشتند در مورد مردی به نام حسین حرف می زدند. صدایشان درست از پشت سرم می آمد. “لعنتی، لعنتی، لعنتی”.

دوباره نفس کم آوردم. می لرزیدم، تمام وجودم می لرزید. به دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم. پاهایم را در آغوش گرفتم. چرا رهایم نمی کردند؟ چرا اجازه نمی دادند زندگی آرام خودم را داشته باشم؟ دلم آسمانم را می خواست. سیاه چاله ها و کوتوله های قهوه ای، کهکشان های نامنظم و حلقه های شگفت انگیز، منظومه های خورشیدی و ثانیه ی یک حیات را.

ـ خانم حالتون خوبه؟

دیدم. دستی را دیدم که به سمتم می آمد. آن دست می خواست مرا لمس کند. نه.

خود را به سمت راست متمایل کردم و داد زدم:

ـ به من دست نزن. برو عقب، به من دست نزن.

داشتم خفه می شدم. من این جا میان این همه آدم چه می کردم؟ من الان باید در اتاقم پشت میز کارم، مقابل لپ تاپم، در حال بررسی نهایی برنامه ریزی های شماره ی آینده ی مجله می بودم و با مهرداد در مورد جزئیات کار حرف می زدم. یک لیوان نسکافه ی داغ می خوردم و گاهی به علی رضا و شب فوق العاده ای که قرار بود در آغوشش، میان نوازش ها و بوسه ها و کلام جادویی اش سپری کنم، فکر می کردم. علی رضا.

پیشانی ام را روی زانوهایم گذاشتم و شماره ی “دوستم” را گرفتم. جواب نداد. دوباره گرفتم. باز هم جواب نداد. دستانم می لرزیدند، اما متن کوتاهی را برایش نوشتم و ارسال کردم.

ـ «فقط بیا، خواهش می کنم.»

نیاز داشتم کنارم باشد. نیاز داشتم آرامم کند. داشتم خفه می شدم. هوایی برای نفس کشیدن می خواستم. کسی در نزدیکی ام حضور داشت. حضورش را احساس می کردم. لرزش بدنم بیشتر شد.

با صدایی که در میان پاهایم خفه شده بود بلند گفتم:

ـ بهم دست نزن.

ـ باشه، فقط می خواستم مطمئن بشم حالتون خوبه.

ـ خوبم، برو.

صدای زنگ موبایلم بلند شد. شماره ی حامد بود. اجازه دادم زنگ بزند. کاش حالم کمی، فقط کمی خوب بود تا به دفتر بر می گشتم و او را می کشتم. همه چیز را خراب کرده بود، همه چیز را. دوباره زنگ زد. تماسش را قطع کردم. پس چرا علی رضا زنگ نمی زد؟ به ساعت موبایلم خیره شدم. ده دقیقه به سه بعد از ظهر بود.

آرام و زیر لب زمزمه کردم:

ـ زنگ بزن، علی رضا خواهش می کنم.

به نام “دوستم” که در میان ملودی آشنایی روی صفحه ی موبایلم روشن و خاموش می شد، خیره شدم. نامش آرام ترم کرده بود. خیلی سریع جوابش را دادم.

با صدای گرفته ای صدایش زدم:

ـ علی رضا؟

با مکث طولانی گفت:

ـ سارا، چی شده؟

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ بیا این جا خواهش می کنم.

ـ بگو چی شده؟ دفتری یا خونه؟

می دانستم چند نفر در نزدیکی ام حضور دارند. نمی توانستم چشمانم را باز کنم و سرم را بالا بگیرم. من گریه کرده بودم. صورت و دستانم خیس بودند. چرا این قدر دیر متوجه شده بودم؟

ـ نه.

ـ کجایی؟

محکم و قاطع پرسیده بود. کجا بودم؟ باید تمرکز می کردم. باید به یاد می آوردم چطور به آن جا آمده ام.

باز هم محکم و قاطع گفت:

ـ سارا، سارا به من گوش کن. تو الان دقیقا کجایی؟ حامد خبر داره؟ کیانا می دونه کجایی؟

با خشم، بلند گفتم:

ـ دیگه اسم حامد رو جلوی من نیار.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. صدای خش خش گنگ و مبهمی را هم می شنیدم. این صدا را به خوبی به یاد داشتم. شبی که روی صندلی دندان پزشکی مطب او از خواب بیدار شدم، این صدا را از جایی در همان نزدیکی شنیده بودم.

با صدایی که پر از آرامش بود گفت:

ـ سارا، عزیزم، عشقم، نفسم، من الان می خوام بیام دنبالت و با هم بریم یه جای خلوت و آروم، با هم چای سبز بخوریم و …

ـ نسکافه، من نسکافه می خوام.

ـ باشه عشقم، با هم نسکافه می خوردیم و بعد بغلت می گیرم و تو بهم میگی چی تو رو اِنقدر ناراحت کرده، ولی قبلش من باید بدونم کجایی تا بیام دنبالت.

ـ نمی دونم.

باید تمرکز می کردم. قرار بود با علی رضا به خانه ام بروم، نسکافه بخوریم و در آغوشم بگیرد. پلک هایم را به هم فشار دادم. از در دفتر بیرون آمده بودم. اتومبیل زرد رنگی مقابل در دفتر پارک شده بود.

علی رضا گفت:

ـ دوباره که تو دردسر نیفتادی؟

به سمت چپ پیچیدم. دوازده قدم به جلو برداشتم.

ـ سارا بهم بگو کجایی؟ این موضوع به صالحی ربط داره؟

وارد یک کوچه شدم. کوچه ی مریم. کوچه را تا انتها آمدم و بعد به سمت راست پیچیدم.

داد زد:

ـ لعنتی حرف بزن ببینم کدوم گوری هستی؟

داد زدم:

ـ سر من داد نزن.

فقط یازده قدم به جلو برداشته بودم که متوجه حضور آن زن شدم. زنی که شال قرمز به سر داشت و من نمی توانستم به خاطر اشک هایم درست و واضح چهره ی او را ببینم.

دوباره داد زد:

ـ سارا کجایی؟

داد زدم:

ـ حق نداری سر من داد بزنی، فهمیدی؟ من تو خیابون سعادتم، خیابون موازی دفتر، نزدیک یه مغازه ی ساعت فروشی نشستم. علی رضا؟

تماس را قطع کرده بود. دوباره به لرزه افتادم. گریه ام شدت پیدا کرد. چرا؟ چرا؟ نمی توانستم درک کنم. نمی توانستم تمرکز کنم. جایی درست در میان قفسه ی سینه ام می سوخت. یاد ستاره ها و اعجازشان هم نمی توانست پایان و مرحمی برای این سوزش بی امان باشد.

ـ سارا خانم؟

صدای مهرداد بود. نفس نفس می زد. درست به مانند نفس نفس زدن های علی رضا وقتی صبح ها برای دویدن می رفت و من صدایش را از پشت تلفن می شنیدم و لبخند می زدم. نفس نفس زدن های علی رضا حس عجیبی داشت. خوشایند بود.

ـ من قراره تا وقتی آقا علی رضا برسن، کنار شما بمونم. سارا چیزی می خوای؟

خوب بود که با بوی عطر و صدای آشنایی، این جا، در کنارم حضور داشت. سرم را به علامت منفی تکان دادم. نمی توانستم از میان حصار دستان و پاهایم او را ببینم. با آستین مانتویم اشک های چشم راستم را پاک کردم.

صدایش را شنیدم که گفت:

ـ سارا خانم رو پیدا کردم. حالش خوبه، نگران نباشید.

داشت با تلفن حرف می زد. با حامد یا علی رضا؟ امیدوار بودم کیانا چیزی درباره ی این موضوع نداند. علی رضا گفته بود کیانا حساس شده است و باید مراقبش بود.

گفت:

ـ منتظر می مونم.

سرم را کمی به سمت چپ متمایل کردم و اشک های چشم چپم را هم پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم. علی رضا داشت می آمد. اگر چه نه خیلی خوب، ولی می توانستم نفس بکشم. مهرداد این جا حضور داشت و علی رضا در راه بود. باید آرام تر می شدم. نفس عمیق دیگری کشیدم. نباید گریه می کردم، نباید گریه می کردم، باید آرام می شدم. لبم را گاز گرفتم و سوزش چشمانم کمتر شد. باز هم یک نفس عمیق دیگر و حالا کنترل بیشتری روی لرزش بدنم داشتم. چندین و چند بار به زحمت لرزش بدنم را متوقف کردم و بعد از چند ثانیه، خیلی ناگهانی و دور از انتظار، به لرزه افتادم.

وقتی کمی آرام تر شدم که صدای علی رضا در گوشم پیچید. داشت صدایم می زد. نگرانی را در صدایش می خواندم. امیدوار بودم قصد لمس کردن بی اجازه ام را نداشته باشد.

ـ سارا ببینمت.

لحن کلامش کاملا دستوری و قاطع بود. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

ـ می خوام بهت دست بزنم.

ـ نه.

آغوشش را می خواستم، اما قبل از آن نیاز داشتم آرام تر از چیزی باشم که بودم. نفس عمیقی کشیدم. بوی تلخ عطرش مشامم را پر کرد. همه ی وجودش خوب بود و وجودم را غرق آرامش می کردم.

گفت:

ـ باشه، ولی بهتره بریم خونه. می خوای کمکت کنم بلند بشی؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. دستش را احساس کردم که به نرمی روی بازویم نشست. حرارت دستش خوب بود. سرم را به سمت دستش برگرداندم و گونه ام را روی دستش گذاشتم. دست دیگرش به دور شانه ام حلقه شد. آرام با همراهی دستش از جا بلند شدم و همزمان چشمانم را باز کردم. “لعنتی”. این همه آدم این جا، در نزدیکی من چه می کردند؟ خودم را به علی رضا چسباندم و دوباره چشمانم را بستم.

آرام در گوشم گفت:

ـ تموم شد، الان همه چیز بهتر میشه.

می توانستم به او اعتماد کنم. کنار او همه چیز خوب بود. چشمانم را باز کردم و به آرامی سوار شدم. بوسه ای روی گونه ام نشاند. چشمانم را بستم. با به راه افتادن اتومبیل، حضور دستش را روی پایم احساس کردم. دستش را گرفتم و به سمتش خم شدم. سرم را به بازویش تکیه دادم و نفس عمیق دیگری کشیدم. خوب بود که حضور داشت. کنار او، برای نفس کشیدن هوا وجود داشت. ساره و او از من شکایت کرده بودند. تازه فهمیده بودند محمدرضا مجد مُرده است. سه ماه قبل برگشته بودند، بعد از هفده سال. وقتی می رفتند، من تنها نه سال داشتم. هفده سال بود خواهرم را ندیده بودم. هفده سال بود که صدایش را نشنیده بودم. او هیچ وقت با من تماس نگرفت. خنکی اشک را روی گونه ی راستم احساس کردم. صدای موسیقی آشنایی در گوشم پیچید.

“عاشقم من، عاشقی بی قرارم

کس ندارد، خبر از دل زارم

آرزویی …”

صدای پدر را به آسانی به یاد می آوردم. من و ساره می خندیدیم و پدر با لبخند این آهنگ را خارج از ریتم در گوش او زمزمه می کرد.

“من به لبخندی از تو خرسندم

مهر تو ای …”

او با صدای بلند می خندید. دست علی رضا را فشار دادم. دستم به همراه دستش بالا رفت. بوسه ای که روی دستم نشاند تمام وجودم را به آتش کشید. تمام تلاشم برای بی صدا ماندن گریه هایم بی نتیجه ماند.

تمام مدتی که در آسانسور در آغوشش آرام گرفته بودم، به این فکر می کردم که چطور به خودشان اجازه داده اند بعد از هفده سال برگردند و از من شکایت کنند و سهم ارث بخواهند؟ نوازش های علی رضا خوب بود، آرامم کرده بود، اما ناراحتی که در این یک ساعت تحمل کرده بودم، تبدیل به خشم شده بود. وارد خانه شدیم. علی رضا با کنار پایش در را بست و بازویم را سخت میان انگشتانش گرفت. اجازه نداد از او فاصله بگیرم. به چشمانش خیره شدم. سعی کردم دستش را کنار بزنم، اما اجازه نداد.

با اخم گفت:

ـ چی شده؟ الان راحت می تونیم حرف بزنیم.

با اخم گفتم:

ـ هیچی.

ابروهاش بالا رفت و گفت:

ـ پس من به خاطر هیچی جراحیم رو نصفه ول کردم و مثل دیوونه ها رانندگی کردم و اومدم پیشت و تو هم به خاطر هیچی وسط خیابون نشسته بودی و اون طوری گریه می کردی؟

نگاهم را از چشمانش گرفتم و گفتم:

ـ ولم کن.

به آرامی انگشتانش را از دور بازویم باز کرد. رو به او دو قدم به عقب برداشتم و قبل از این که کامل به سمت اتاقم بچرخم، چیزی توجهم را جلب کرد. صاف ایستادم و از کنار بازویش به تنگ ماهی هایم خیره شدم. چیزی روی آب تکان می خورد. چشم هایم به سوزش افتاد. به آرامی از کنارش عبور کردم. از بالا به داخل تنگ و ماهی بی جانی که روی آب بی حرکت به پهلو قرار گرفته بود خیره شدم. قطره ی آبی که درست در کنار سر ماهی روی آب افتاد، باعث شد پلک بزنم. ماهی قرمز و زیبایم مرده بود. پلک هایم را که باز کردم، همه چیز کدر و نامفهوم شده بود. گونه هایم خیس شد.

ـ سارا، این فقط یه ماهی بود.

درست می گفت، این موجودی که بی جان روی آب تنگ دیده می شد، فقط یک ماهی بود. سه ماه نگرانشان بودم. نگران کثیف بودن آبشان و تَنگ بودن تُنگشان. پدر من که ماهی نبود، او محمدرضا مجد بود. چرا تازه فهمیده بودند مرده است؟ مگر نه این که او همسر لیلی صادقی بود و پدر ساره مجد؟ داشتم خفه می شدم. باز هم نفس کم آورده بودم. چرخیدم و دویدم. نمی دانستم قصد رفتن به کجا را دارم، تنها می خواستم از آن تنگ و ماهی مرده اش دور باشم. وارد اتاق شدم. لحظه ای میان انتخاب تخت و حمام سردرگم شدم. وقتی تصمیم نهایی ام را برای رفتن به حمام گرفتم، دستی به دورم حلقه شد. سعی کردم با فشار بازوهایم، دستانش را از دور بدنم آزاد کنم، اما وقتی نفس های تند و نامنظمش روی گردن و گوشم نشست، کنترلم را از دست دادم. در میان حصار دستانش چرخیدم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم. سرم را به سینه اش چسباندم و با بلندترین صدایی که می توانستم گریه کردم.

یازده دقیقه بی وقفه گریه کردم. آرام تر که شدم، سرم را از سینه اش جدا کردم. متوجه بودم که تمام مدت این یازده دقیقه، بدون لحظه ای مکث، موهایم را نوازش کرده و دوازده بار سرم را بوسیده است. دو قدم به عقب برداشتم و نگاهم برای چند لحظه ی طولانی، روی لکه ی بزرگی که روی پیراهن مردانه ی سفیدش ایجاد کرده بودم، ثابت ماند. چرخیدم و وارد حمام شدم. نمی توانستم به صورت و چشمانش نگاه کنم. گریه کردم، اگر چه احمقانه و به دور از هیچ منطقی به نظر می آمد، اما احساس سبکی و آرامش بیشتری می کردم. در را بستم و به سمت دوش رفتم. آب سرد و گرم را همزمان باز کردم. لحظه ای از سرد بودن آبی که به رویم ریخته شده بود به لرزه افتادم. داشتم شال را از دور گردنم باز می کردم که متوجه باز بودن در حمام شدم. علی رضا میان چهارچوب ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد.

گفتم:

ـ دارم دوش می گیرم.

سرش را به علامت مثبت تکان داد و دستگیره ی در را گرفت.

گفت:

ـ حمومت چقدر طول می کشه؟

ـ ده دقیقه.

ـ پنج دقیقه ای تمومش کن. در ضمن گریه هم نکن. باشه؟

دو قدم به جلو برداشتم. دستم را پشت در گذاشتم و در را به جلو هل دادم. با دستی که هنوز به دستگیره ی در بود، مانع شد. با اخم سرم را بلند کردم و به چشمانش زل زدم. نور و رنگِ ستاره های چشمانش انگار پشت هاله ای از غبار پنهان شده بود.

محکم گفت:

ـ اگه بفهمم گریه کردی، اگه پنج دقیقه بشه شش دقیقه، میام تو.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ دلم می خواد گریه کنم و اصلا ده ساعت این تو بمونم.

گوشه ی لبش به نرمی بالا رفت. دستش را از دستگیره جدا کرد. قبل از این که فرصتی برای بستن در داشته باشم، کامل وارد حمام شد. در را بست.

ـ برو بیرون.

دستش را بالا آورد. این یعنی داشت برای لمس کردنم اجازه می گرفت؟

گفت:

ـ حالا که دلت می خواد گریه کنی، دلت می خواد ده ساعت تو حموم بمونی، گفتم شاید دلت بخواد منم کنارت بمونم.

نیم قدم به عقب برداشتم. حوصله ی شوخی نداشتم.

ـ برو بیرون.

شالم را کامل از دور گردنم باز کردم و گوشه ای روی زمین انداختم. مشغول باز کردن دکمه های مانتویم شدم. از دیدن نگاهش که به روی انگشتانم و دکمه ها ثابت مانده بود، متعجب شدم. دستانش را پشت کمرش برد و به دیوار تکیه زد. سرم را تکان دادم و مانتویم را هم روی زمین انداختم. این همان مانتوی نخی سیاهی بود که صبح تمیز و اتو کشیده از داخل کمد بیرون آورده بودم. قبل از این که کامل بچرخم، اخمی که روی پیشانی و میان ابروانش افتاد را دیدم. پای راستم را از پشت کمی بالا گرفتم و جورابم را در آوردم.

گفت:

ـ باز تو جلوی این پسره مهرداد این جوری لباس پوشیدی؟

پای چپم را از پشت کمی بالا گرفتم و همزمان به تاپ قرمزی که به تن داشتم نیم نگاه کوتاهی انداختم. جورابم را در آوردم و روی مانتویم انداختم. وارد وان شدم و زیر دوش رفتم. آب هنوز خیلی سرد بود. آب را نتظیم می کردم که متوجه دستانش شدم. دستانم را عقب کشیدم. شیر آب را بست.

به سمتش چرخیدم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ علی رضا حالم خوب نیست، اذیتم نکن.

گفت:

ـ جواب سوالم رو بده. من ازت خواهش کرده بودم جلوی مهرداد این طوری لباس نپوشی.

من خواهشش را نادیده نگرفته بودم. داغی دستش را احساس کردم. انگشت اشاره ی دست راستش زیر بند لباس زیر و بند تاپم قرار گرفت. به چشمانش خیره شدم که همزمان با پایین آمدن دستش حرکت می کرد. با متوقف شدن حرکت انگشتش در انتهای بند لباسم، نگاهش را متوجه من کرد. نفس عمیقی کشیدم. سرم را کمی پایین گرفتم و به خودم، به انگشتان بی حرکتش خیره شدم. تاپ تا نیمه خیس و نمناکم، به بدنم چسبیده بود. قرمزی لباس زیرم اگر چه از زیر تاپم چندان به چشم نمی آمد، اما بندهای قرمزش که به خوبی پیدا بود. کمی، فقط کمی نزدیک تر آمد. لرزیدم وقتی دست چپش از زیر لباس روی کمرم قرار گرفت و انگشتانش به نرمی شروع به حرکت کردند. کمرم را صاف کردم و نیم قدم به عقب برداشتم، اما با اخم مرا به خود نزدیک تر کرد، نزدیک تر از قبل. چرا این طور نفس نفس زدن های بی نظمش برایم دلنشین بود؟

آرام گفتم:

ـ مانتوم رو در نیاوردم.

لبخندش را دیدم. حرکت نرم و آهسته ی سرش را دیدم. بوسه ام میان قفسه ی سینه ام نشاند. تمام صورتم گر گرفت. سرش را بلند کرد و دیدم که لبخندش عمیق تر شد.

آهسته گفت:

ـ تو که از این عادت ها نداشتی، چرا قرمز شدی؟

سعی کردم از میان دستانش در بروم، اما حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد. نمی خواستم قرمز شدن صورتم را بیشتر از این ببیند.

ـ کجا داری فرار می کنی عزیزم؟

ـ ولم کن من می خواستم دوش بگیرم.

خیلی جدی گفت:

ـ به من نگاه کن سارا.

سرم را بلند کردم، با اخم به چشمانش خیره شدم.

با لبخند گفت:

ـ دوست دارم.

نفسم بند آمد. دوستم داشت. گفته بود، ولی این دوباره گفتن ها خوب بود. آرام از میان دستانش بیرون آمدم. قدمی به عقب برداشت. نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم.

علی رضا آرام گفت:

ـ اگه می خوای با لباس دوش بگیری من این جا می شینم.

نیم قدم دیگر به عقب برداشت. به دستانم و شیر آب گرم خیره شدم. می خواست این جا بماند؟ من می خواستم دوش بگیرم.

ادامه داد:

ـ البته می تونی لباس هات رو هم دربیاری، ولی اون وقت نمی دونم می تونم همین جا وایسم و نگات کنم یا نه.

چشمانم را بستم. او مرد بود، من یک زن بودم. با بوسه ها و نوازش هایش بود که حس زن بودن پیدا کرده بودم. دوش آب را باز کردم. از پشت قطره های آب، به چهره اش خیره شدم. دلم می خواست باز به آغوشش برگردم. نیم قدم به جلو برداشت. پایم را برای بیرون آمدن از وان بلند کردم. نیم قدم به جلو برداشت.

ـ سارا؟ سارا؟

صدای عصبی و نگران کیانا بود که نامم را با صدای بلند می خواند. چشمان علی رضا گرد شد. “لعنتی.”

ـ لعنتی. اون این جا چی کار می کنه؟ فکر کنم من باید برم بیرون.

پایم را پایین انداختم. برای لحظه ای کوتاه به چشمانم خیره شد و با لبخند خیلی سریع حمام را ترک کرد.

ـ سلام کیانا خانم.

شیر آب را بستم. صدای عصبی کیانا را به خوبی می شنیدم.

ـ سارا کجاست؟ حالش خوبه؟ باید باهاش حرف بزنم.

علی رضا گفت:

ـ سارا همین الان رفت حموم. حالش هم خوبه، پنج دقیقه ی دیگه میاد بیرون و می تونی باهاش حرف بزنی.

با دقت بیشتری گوش دادم.

کیانا با مکث کوتاهی گفت:

ـ شما وقتی اومدم تو حموم بودید؟

شیر آب را باز کردم و روی زمین نشستم. پاهایم را در آغوش گرفتم و چشمانم را بستم. حامد با او تماس گرفته بود، مطمئن بودم. با او حرف زده بود. حتما گفته بود ساره و او از من شکایت کردند. چقدر راحت بود که با حضور علی رضا برای چند دقیقه هم که شده همه چیز، همه چیز را از یاد ببرم و تنها نگرانِ نگرانی و حساسیتش به روی لباس پوشیدنم در مقابل مهرداد باشم. دوباره همه چیز، حامد، خواهرم و او را به یاد آورم.

حوله را به تن کردم و به محض خارج شدن از حمام، صدای کیانا در گوشم پیچید.

ـ درکش می کنم، ولی این که گریه کنه خیلی عجیبه.

ـ آقا حامد چی می گفت؟ من چندین بار از خودش سوال کردم، اما جوابی نداد.

کیانا با مکث کوتاهی گفت:

ـ موضوع از وقتی شروع شد که خواهر سارا و مادرش برگشتن ایران و اومدن دفتر.

کیانا هم می دانست.

ادامه داد:

ـ شانس آوردیم سارا دفتر نبود، وگرنه معلوم نبود چه عکس العملی نشون نمیده.

علی رضا گفت:

ـ توی این مدت چیزی در موردشون به من نگفته.

ـ سارا حتی به اسم اون ها حساسیت داره. ظاهرا برای دیدن سارا و …

در را باز کردم و گفتم:

ـ چرا اِنقدر کشش میدی کیانا؟

هر دو از دیدنم جا خوردند. علی رضا از جا بلند شد و کیانا تنها به جا به جا شدن روی مبل اکتفا کرد. احساس می کردم شکمش بزرگ تر از آخرین باری شده است که او را دیده بودم.

با اخم رو به علی رضا ادامه دادم:

ـ دنبال چی می گردی علی رضا؟ از خودم بپرس، چرا از کیانا می پرسی؟ می خوای بدونی چی شده؟ باشه بهت میگم. خواهرم و …

مادرم، لیلی صادقی، حتی فکر کردن به او با این القاب، برایم سخت و دردناک بود. بر زبان آوردنش این دردناکی را چندین برابر می کرد. به نگاه متعجب علی رضا خیره شدم.

آهسته گفت:

ـ خواهر و مادرت.

انگشتانم را مشت کردم و ادامه دادم:

ـ برگشتن و از من شکایت کردن، می دونی به خاطر چی؟ به خاطر ارثی که پدرم به من داده. می دونی نکته ی جالب موضوع چیه؟ این که پدر من ده سال قبل مرده و اون ها تازه متوجه شدن.

نگاهم برای لحظه ای کوتاه به چشمان کیانا خیره ماند و بعد ادامه دادم:

ـ و اما نکته ی خنده دار موضوع مربوط میشه به حامد و کیانا خانم. می دونی چرا؟ اون ها سه ماه قبل اومدن دفتر و من خبر ندارم. می دونی چرا؟ چون مثل همیشه آخرین کسی که از مهم ترین اخبار قراره خبردار بشه، منم، چون همیشه همه چیز رو از من پنهون می کنن.

کیانا به سختی از جا بلند شد و گفت:

ـ سارا جان داری اشتباه می کنی.

ـ اشتباه؟ در مورد چی؟ مگه همیشه همین کارو نکردید؟ جریان اخباری که توی مجله ها و روزنامه ها پخش شده بود رو کی به من گفتید؟ من آخرین نفری بودم که فهمیدم. در مورد شایعه ی برکناری صالحی چی؟ آخرین نفری که در مورد شکایت اون مجله ی نجوم خبر دار شد کی بود؟ یا شاید فراموش کردی وقتی دو سال پیش داشتن مجله رو تعطیل می کردن، سعی داشتید موضوع رو از من پنهون کنید. کیانا من در مورد کدومشون دارم اشتباه می کنم؟

نفسش را به آرامی بیرون فرستاد و گفت:

ـ خیلی چیزهای دیگه هم بوده که از هیچ کدومشون خبر نداری، تمام این پنهان کاری هایی که می کردیم به خاطر خودت بوده. درسته که با ایده ها و نظرات تو همه چیز خیلی راحت تر و سریع تر پیش می رفت، اما حامد می خواست تو در آرامش کار کنی. این خواست همه ی ما بود.

ـ نه این اشتباه شماست! من به موضوعات گذشته اهمیت نمیدم، اون ها تموم شدن، ولی اومدن خواهرم و اون، یه موضوع کاری نیست که بتونید با پنهان کردن از من حلش کنید. تو هم می دونستی، مثل حامد.

ـ آره، ولی …

ـ اون دو نفر چه نسبتی با شما دارند که …

سعی می کردم صدایم را کنترل کنم، ولی خیلی بلند حرف می زدم. نمی توانستم درکشان کنم. آن ها حق پنهان کردن چنین چیز مهمی را از من نداشتند. این موضوع به کار ربطی نداشت. این یک موضوع خانوادگی بود. خانوادگی؟! پوزخندی روی لبم نشست. نه، حتی خانوادگی هم نبود. خانواده ی من تنها محمدرضا مجد بود. آن ها تنها با من نسبت خونی داشتند، همین. چیز بیشتری در این میان وجود نداشت. روزی که ترکم کردند، روزی که دیگر نتوانستم ساره را احساس کنم، روزی که بخشی از وجودم را گم کردم، همه چیزی که میانمان وجود داشت، از بین رفته بود. دیگر چیزی وجود نداشت، اما نمی فهمیدم چرا هر بار با شنیدن نامشان چیزی در وجودم در هم می پیچد و جایی میان قفسه ی سینه ام می سوزد.

نیم قدم به عقب برداشتم و گفتم:

ـ تموم شد کیانا. این چیزی نبود که بشه از من پنهونش کنید، این موضوع هیچ شباهتی به بقیه نداره. هر بار پنهان کاری هاتون رو نادیده گرفتم، اما این بار نمی تونم. شما اجازه دادید اون ها وارد جایی بشن که حقش رو نداشتن.

ـ قبول دارم، ولی …

سکوت کرد. چرا؟

ـ بگو می شنوم.

دستان علی رضا را احساس کردم که دور بدنم حلقه شد.

کیانا آرام گفت:

ـ اون ها برای جبران اومدن تا شاید تو …

قبل از این که به سمت کیانا هجوم ببرم، دستان علی رضا به دور بدنم سخت شد و مرا در جای خود متوقف کرد. کیانا نیم قدم به عقب برداشت. خیلی رنگ پریده به نظر می رسید. دلم می خواست داد بزنم. برایم خیلی سخت نبود که از میان حصار دستان علی رضا خارج شوم، اما نگاه کردن به برآمدگی عجیب شکم کیانا، این خواستن را کم رنگ می کرد.

چشمانم را بستم و در حالی که سعی می کردم صدایم را پایین نگه دارم گفتم:

ـ کیانا خودت رو از این جریان بکش بیرون.

چشمانم را باز کردم. قطره اشکی که روی گونه اش نشسته بود را دیدم.

آرام تر ادامه دادم:

ـ نمی خوام در موردشون دیگه حرفی بشنوم. کاوه قراره همه چیز رو درست کنه، موضوع همین جا تموم میشه.

کیانا با پشت دست اشکی که روی گونه اش نشسته بود را پاک کرد و گفت:

ـ می دونی که تمام این کارها رو به خاطر خودت کردیم، چون دوست داریم.

دوستم داشتند و با پنهان کاری هایشان عذابم می دادند و ناراحتم می کردند. این خاصیت دوست داشتن و عشق بود. انگشتانم را به دور دست علی رضا حلقه کردم. قرار بود علی رضا هم آزارم دهد، ناراحتم کند؟ فقط به خاطر عش، به خاطر دوست داشتن؟ درست همان کاری که او و پدرم با هم کرده بودند. نه، اگر عشق و دوست داشتن خوب بود، پس چرا عذاب و ناراحتی داشت؟

گفتم:

ـ آره می دونم.

از دیدن چشمان خیس کیانا ناراحت می شدم، من از ناراحتی حامد هم ناراحت می شدم، اما آن ها حق نداشتند، آن ها حق نداشتند آرامش زندگی من را این طور با تصمیم هایشان از بین ببرند. دیدم که لبخندی گوشه ی لب کیانا نشست.

ادامه دادم:

ـ برو خونه و استراحت کن.

ـ می خوام مطمئن بشم حالت خوبه.

چشمانم را برای ده ثانیه بستم و چند نفس عمیق کشیدم. بوی عطر تلخ علی رضا در مشامم پیچید. حضورش همیشه خوب بود. همیشه آرامش بخش بود.

گفتم:

ـ علی رضا این جاست. دیگه چیزی برای نگرانی نیست. می تونی بری، من کاملا خوب و آرومم.

کیانا با وجود تمام تردیدی که از چشمان و تک تک حرکات کندش پیدا بود، خانه را ترک کرد. به آرامی از آغوش علی رضا بیرون آمدم. وارد اتاق خواب شدم و در را پشت سرم بستم. به سراغ کمد لباس هایم رفتم. باید کلماتی که چند دقیقه ی قبل کیانا بر زبان آورده بود را فراموش می کردم. نباید به آن اهمیتی می دادم. سِت لباس زیر سیاهم را به تن کردم. بلوز و شلوار راحتی خاکستری رنگم را به تن کردم. کلماتی که نباید هیچ مفهومی می داد. “اون ها برای جبران اومدن تا شاید تو …” به آرامی شروع به شانه زدن موهایم کردم. بلند شده بودند. کیانا اشتباه کرده بود. بلندیشان به پنج سانتی متر پایین تر از شانه ام می رسید. نباید به یاد می آوردم. به آینه زل زدم. چه چیزی در این چهره ی رنگ پریده تا آن اندازه دوست داشتنی به نظر می رسید؟ چیزی وجود نداشت، اشتباه می کردند، همه اشتباه می کردند. علی رضا، حامد، کیانا، مهدیس، حسام، آراد، صالحی، سامان. هیچ جاذبه ای وجود نداشت، همه اشتباه می کردند. جاذبه تنها میان اجرام دوست داشتنی آسمان من وجود نداشت، نه در میان آدم ها. به چهره ی علی رضا و لبخندش درون آینه خیره شدم. اگر این جاذبه وجود داشت، او هیچ وقت رهایم نمی کرد. اگر جاذبه ای وجود داشت، او و پدرم همیشه در کنار هم باقی می ماندند. علی رضا برس را از میان انگشتانم بیرون کشید و نرم روی موهایم کشید. جاذبه ی ستاره ها و سیاره هایم را درون معادلات ریاضی و فرمول های فیزیک جای می دادم و پیدایشان می کردم، اما جاذبه ی میان انسان ها، میان آدم ها، در هیچ معادله و فرمولی جای نمی گرفت. حق داشتم به وجودش شک کنم؟

علی رضا گوشم را بوسید و من نتوانستم لبخند نزنم. لبخند زدم و جمله ی کیانا در ذهنم تکرار شد. “اون ها برای جبران اومدن تا شاید تو …” جبران. نفسم را با صدا بیرون دادم. لبخندم محو شد. جبران چه چیزی، وقتی هیچ چیز وجود نداشت؟ انگشتانش به نرمی روی بازویم کشیده شد. دلم می خواست داد بزنم. روزی که رفتند، همه چیز از بین رفت. از جا بلند شدم. مچ دست راستش را گرفتم و با خود کشیدم. دلم می خواست همه چیز را فراموش کنم. فقط باید این سه روز باقی مانده را تحمل می کردم و بعد همه چیز تمام می شد. می رفتم و دلتنگی برای علی رضا و ستاره های اتاقم، حس وصف نشدنی ام به مجله ام، به کیانا، به حامد، به مهدیس و حتی مهرداد و شاید وحید تنها چیزهایی بودند که مرا به این شهر پیوند می دادند. روی تخت دراز کشیدم. علی رضا با مکث کوتاهی کنارم دراز کشید. سرم را روی سینه اش گذاشتم. ضربان قلبش تند می زد. صدای خوبی داشت. صدایم کرد. چقدر خوب بود که گرمای دستش را روی کمرم احساس می کردم. سرم را بلند کردم. خیسی موهایم، پیراهن مردانه ی سفید رنگش را نمناک کرده بود. به چشمانش خیره شدم.

گفت:

ـ چی کار کنم که چشمای خوشگلت اِنقدر غمگین نباشه؟

چشمان هیچ کس به اندازه ی او این قدر قهوه ای نبود، این قدر ستاره و رنگ و نور نداشت. من شیفته ی چشمانش بودم.

لبخند زدم و گفتم:

ـ همین که هستی خوبه.

 

سرم را از روی سینه اش بلند کردم و به چشمان بسته اش خیره شدم. مژه های بلندی داشت. پیشانی اش نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه بود. به خال بالای ابرویش نگاه کردم و لبخند زدم. خالِ دوست داشتنی ای بود. صورتش تیره تر از دیروز به نظر می رسید. انگشتم را روی گونه اش کشیدم. کمی زبر بود. لبخندم پر رنگ تر شد. به لبانش خیره شدم. بزرگ بودنِ لب پایینش دلنشین بود. حرکت لبانش که به دو طرف کشیده می شد را دیدم. داشت لبخند می زد. نگاهم را به چشمانش دوختم. چشمانش بسته بود. بدون شک بیدار بود. چرا چشمانش را باز نمی کرد؟ کمی بیشتر خودم را بالا کشیدم. لبخندش بزرگ تر شد. لبخند من هم پر رنگ تر شد. دوباره به لبانش خیره شدم. بوسیدن لبانش مسلما حس خیلی خوبی داشت. لبم را روی لبش گذاشتم و چشمانم را بستم. دستانش به دور بدنم حلقه شد و بی آن که حتی به اندازه ی یک سانتی متر فاصله بگیرد، غلت زد. سنگینی بدنش حس عجیبی داشت. به چشمانش خیره شدم. هنوز بسته بودند.

سرش را کمی عقب برد و با همان چشمان بسته گفت:

ـ چقدر خوبه آدم هر روز با یه بوسه، اون هم بوسه ی یار از خواب بیدار بشه و اولین چیزی که ببینه …

چشمانش را باز کرد، به چشمانم خیره شد و ادامه داد:

ـ چشمای سیاه تو باشه.

با لبخند گفتم:

ـ تو که قبل از بوسه ی من بیدار نشده بودی؟

با صدا خندید و گفت:

ـ من؟! نه.

شوخی می کرد. می دانستم. گونه ام را میان دو انگشتش گرفت و کشید. دوباره لبانم را بوسید و نیم خیز شد.

خیلی جدی گفت:

ـ چطوری؟

لبخند زدم. وقتی او بود، همه چیز خوب بود.

ـ خوبم.

مشغول نوازش گونه ام شد. به ساعت دیواری اتاق نیم نگاهی انداختم. ده دقیقه از هشت گذشته بود. وقت رفتن به دفتر بود. فقط سه روز زمان باقی مانده بود. لبخندم عمیق تر شد. دو روز را قرار بود در دفتر بگذرانم و برای روز سوم می خواستم کارهای باقی مانده ام را در خانه انجام بدهم. چمدان هنوز گوشه ی پذیرایی باز بود. لیست کارها در ذهنم ردیف شد. دوش گرفتن، سپردن ماهی ها به کیانا، تماس با رابرت و سعید، آماده کردن فایل ها و …

ـ به چی فکر می کنی؟

به قهوه ای چشمانش خیره شدم و لبخند زدم. سه روز دیگر فرصت داشتم تا به اندازه ی چهار ماه دلتنگی نگاهش کنم. لبخندم کم رنگ تر شد. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. گونه اش را بوسیدم. کمی بیشتر به سمتم خم شد. نفس های نامنظم و داغش به گردنم می خورد.

گفتم:

ـ دلم برات تنگ میشه.

دستانش را به دور بدنم حلقه کرد و نشست. نشستم. به نرمی موهایم را از روی صورتم کنار زد.

گفت:

ـ فقط منتظرم این چهار ماه تموم بشه، بعد هر صبح باید با بوسه ی تو از خواب بیدار بشم.

با لبخند گفتم:

ـ باید؟!

خیلی محکم گفت:

ـ باید.

لبخندم محو شد. تنها کسی که اجازه داشت بایدها و نبایدهای زندگی ام را تعریف کند، خودم بودم. دوست داشتن و حس عمیقی که نسبت به علی رضا در خود احساس می کردم، مسئله ی جدایی بود، اما او هم مثل دیگران حق دخالت در زندگی ام را نداشت، هر چند این دخالت و تعریف، باید و نباید مربوط به یک بوسه باشد. به آرامی از او فاصله گرفتم و از سمت دیگر تخت پایین رفتم.

ـ سارا؟

گیره ام را از روی میز برداشتم و داخل آینه به آشفتگی موهایم خیره شدم. بدون نگاه مستقیم هم می توانستم تصویرش را در آینه ببینم. کمی جا به جا شد. موهایم را برس می کشیدم.

گفتم:

ـ کسی نمی تونه من رو به کاری مجبور کنه و برای من قانون تعریف کنه.

ـ می دونی که منظورم چیزی که برداشت کردی نبود.

ـ نه نمی دونم.

موهایم را با گیره بالای سرم جمع کردم و به سمت دستشویی رفتم. حرکت سریعی را برای پایین آمدن از تخت احساس کردم. قبل از باز کردن در دستشویی، بازویم را میان انگشتانش گرفت. لرزیدم و قبل از این که برای پس زدن دستش اقدامی بکنم، انگشتانش را از دور بازویم باز کرد.

گفت:

ـ می خوام همیشه کنارم بمونی.

به سمتش چرخیدم، به چشمانش خیره شدم و قاطع گفتم:

ـ من هم همین رو می خوام، ولی به روش خودم.

ـ خودخواهی.

ـ آره، هستم.

نفسش را با صدا بیرون داد. در دستشویی را باز کردم و وارد شدم. مهم نبود در نظرش خودخواه، زشت، مغرور یا بد باشم، همین که دوستم داشت کفایت می کرد.

سر میز صبحانه ای که با هم آماده کرده بودیم، اگر چه لبخند می زد و شوخی می کرد، اما می توانستم احساس کنم چیزی ناراحتش کرده است. امیدوار بودم این ناراحتی مربوط به نزدیک تر شدن سفرم باشد، نه صحبت های چند دقیقه قبل.

مرا به دفتر رساند و رفت. می خواستم این ساعات باقی مانده تا شب، هر چه زودتر تمام شود تا دوباره در کنار علی رضا باشم. دلم برای ستاره ها و آسمانم تنگ شده بود، اما می دانستم چهار ماه تمام برایم پر خواهد بود از لذت حضور و نزدیکی به ستاره هایم. به سختی، اما می توانستم این سه شب را بدون ستاره هایم تنها در کنار علی رضا بگذرانم.

تمام طول روز سنگینی نگاه حامد را به روی خودم احساس می کردم، اما حتی یک بار هم سرم را برای دیدنش از صفحه ی لپ تاپم بلند نکردم. نه او قدمی برای نزدیکی و صحبت با من به جلو برداشت و نه من مشتاق این امر بودم. هیچ وقت یاد نگرفته بودم چطور باید قهر باشم، اما نیاز داشتم کمی در آرامش و بدون سنگینی حضور حامد به کارهایم برسم.

بر خلاف انتظارم، روز آرامی را پشت سر گذاشتم. همه چیز خوب پیش رفت. نسکافه ها و قرمه سبزی که مهرداد برای نهار سفارش داده بود، خیلی خوش طعم بود. دفتر خلوت بود و به غیر از خانم محمدی که برای جلسه ی نیم ساعتی مان بالا آمده بود، در تمام روز تنها مهرداد را دیدم و سنگینی نگاه حامد را احساس کردم. چندین بار صدای داد و فریادهای حامد را وقتی داشت تلفن صحبت می کرد، شنیدم، اما نگاهم را برای دیدنش از برگه ها و صورت خانم محمدی جدا نکردم. از مهرداد پرسیدم چه اتفاقی افتاده است.

او هم فقط شانه بالا انداخت و گفت:

ـ از یه ساعت پیش که یه نفر به موبایلش زنگ زد، خیلی عصبانی شده. چند بار پرسیدم، ولی حرفی نزد.

ساعت از هشت گذشته بود که با سرعت به سمت خانه راندم. علی رضا هم مریض داشت و کارش طولانی شده بود. وقتی به خانه رسیدم، کیانا مشغول گذاشتن چند دست لباس داخل چمدان بود. به لبخند کم رنگی که روی لبان سرخ رنگش شکل گرفته بود خیره شدم. با آن پیراهن بلند و گشاد آبی رنگ، قیافه ی با مزه ای پیدا کرده بود. با لبخند به سمت اتاقم رفتم و مشغول عوض کردن لباس هایم شدم. دلم می خواست برای علی رضا ظاهری متفاوت پیدا کنم.

ـ کمک می خوای؟

بدون آن که نگاهم را از ردیف لباس بگیرم گفتم:

ـ چی بپوشم؟

با تاخیر آشکاری صدای خنده اش بلند شد. نگاهش کردم. گونه هایش قرمز شدند.

گفت:

ـ هیچ وقت فکر نمی کردم این جمله رو از زبون تو بشنوم.

جلو آمد و در حالی که لباس های آویزان شده از چوب لباسی را تک تک کنار می زد گفت:

ـ به خاطر علی رضاست، درسته؟

البته که به خاطر او بود.

بی آن که منتظر جواب من شود ادامه داد:

ـ هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم کسی رو از ته قلبم دوست داشته باشم، اما وقتی با تو آشنا شدم، فهمیدم اشتباه می کنم. تو رو به جای تمام فامیلی که همیشه می خواستم داشته باشم و نداشتم، دوست داشتم. برام خواهر بودی، دخترخاله، دخترعمه و خلاصه همه کَسم شدی، بعد از تو حامد برام شد پدر، عمو، برادر.

نمی دانم آن پیراهن بلند طلایی رنگی که هیچ وقت در میان لباس هایم ندیده بودم را از کجا بیرون آورد و به دستم داد.

گفت:

ـ اما وقتی با وحید آشنا شدم، همه چیز تغییر کرد.

خم شد و کشوی کفش هایم را بیرون کشید.

ـ حسی که به وحید داشتم، هیچ شباهتی به احساسم به تو، حامد یا مهدیس نداشت. خیلی متفاوت و خاص بود.

صندل های تخت طلایی رنگم را بیرون آورد و به دستم داد. کشو را با پا سر جایش برگرداند.

گفت:

ـ من خیلی خوش بختم، چون یه خانواده دارم، تو، حامد، مهدیس و وحید و …

با لبخند سرش را خم کرد، دستش را روی شکم برآمده اش گذاشت و ادامه داد:

ـ حالا این کوچولو.

سرش را بلند کرد. اشک را در چشمانش دیدم.

با صدای بغض داری گفت:

ـ دلم برات تنگ میشه، زود برگرد.

چیزی راه گلویم را بست. به زحمت لبخند زدم. خوش بخت بود. برایش خوش حال بودم. من هم بخشی از خانواده اش بودم. من هم بخشی از خوش بختی و خوش حالی اش بودم. نیم قدم به عقب برداشت، به آرامی لبه ی تخت نشست. کندتر از چند روز قبل حرکت می کرد. خانواده ی من محمدرضا مجد بود، کیانا، مهدیس، حامد، شاید مهرداد. شاید باید نام “دوستم” را در فهرست تماس هایم تغییر می دادم. “نفسم “، “عشقم”. نه، علی رضا برایم خیلی چیزها شده بود. “همدم”، این نام بهتری بود.

همان جا لباس عوض کردم. کیانا با لبخند در حالی که درباره ی احساسات عجیب و غریبی که با حضور وحید و حالا این بچه در وجودش پیدا کرده بود حرف می زد و همزمان موهایم را شانه می زد و آرایشم می کرد. وقتی عطر زدم، چشمانش را بست و با لبخند نفس عمیقی کشید. نتوانستم لبخند نزنم. احساسات زیبایی داشت. به برجستگی شکمش خیره ماندم، زیبا به نظر می رسید.

با صدای زنگ، کیانا از جا بلند شد، جلو آمد، دستش را بالا آورد و به آرامی با دو انگشت بازویم را لمس کرد. لرزیدم، اما هیچ حرکتی برای فاصله گرفتن از او یا پس زدن دستش انجام ندادم. دستش را پایین انداخت و با لبخند، بی هیچ حرفی، اتاق را ترک کرد. به درون آینه خیره شدم. لمس شدن توسط کیانا، آن قدرها هم که همیشه تصور می کردم، سخت و بد نبود. صدای باز شدن در و گفتگوی آرام و صمیمی شان را به وضوح می شنیدم. پیراهن ساده ای بود با آستین های کوتاه. بلندی دامنش تا روی زانویم می رسید. یقه ی بزرگی داشت. شده بودم شبیه کیانا، زیبا. صدای بسته شدن در را شنیدم.

ـ سارا کجایی؟

ـ الان میام.

صندل هایم را به پا کردم و از اتاق خارج شدم. دیدمش که در آشپزخانه مشغول برداشتن لیوانی از داخل کابینت است. با دقت به صورت و چشمانش خیره شدم. می خواستم بدانم با دیدنم چه عکس العملی از خود نشان می دهد.

ـ اگه بدونی امروز چی شده؟ رفته بودم پیش درسا، پارسا داشت … داشت …

از دیدن دهان نیمه بازش لبخند زدم و جلو رفتم. وارد آشپزخانه شدم. آهسته و آرام لبخند روی لبانش نشست. لیوان را روی میز گذاشت و با گام هایی کوتاه به سمتم آمد. دست راستش به دور کمرم حلقه شد و مرا به سمت خود کشید.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ من الان چی باید بگم؟ می خوای دیوونم کنی؟ می خوای کاری کنی که به زور هم که شده جلوی سفرت رو بگیرم یا … یا این که می خوای یه کاری دست خودت و خودم بدم؟

روی پنجه های پایم بلند شدم و گفتم:

ـ هیچ کدوم، می خوام بغلم کنی و یه بار دیگه بگی دوستم داری.

سرش را عقب برد و با صدا خندید. تلاش احمقانه ای بود. داشت مسخره ام می کرد و به تلاش ناشیانه ام برای جذاب بودن، برای ناز کردن می خندید. می خواستم از آغوشش بیرون بیایم که حلقه ی دستش را تنگ تر کرد.

با دست چپ گونه ام را نوازش کرد و گفت:

ـ من حاضرم تا ابد بغلت کنم و بهت بگم دوست دارم. حالا از تو می پرسم دوست داری تا ابد تو بغل من بمونی و دوستم داشته باشی؟

نیازی به فکر کردن نداشتم.

ـ آره.

ـ پس اگه ازت بخوام باهام ازدواج کنی، قبول می کنی؟

به چهره ی کاملا جدی اش خیره شدم. شوخی نمی کرد. ازدواج؟ خیلی سریع از میان آغوشش بیرون آمدم و از آشپزخانه بیرون رفتم.

ـ هی هی، کجا داری میری؟ باز چی شد؟

ازدواج؟ نه، نیازی به فکر کردن نبود. ازدواج آخرین کاری بود که توان انجامش را داشتم. حامد دو بار ازدواج کرده بود و خوش بخت به نظر می رسید. کیانا با وحید ازدواج کرده و او هم خوش بخت بود. مهدیس و شایان هم در عکس هایشان خوش حال به نظر می رسیدند. پوریا هم از ازدواجش حرف زده و گفته بود چقدر احساس رضایت می کند، اما من ازدواجی را به یاد داشتم که پر بود از دعوا. من چنین چیزی را نمی خواستم. ازدواج سخت بود و ممکن بود عذاب آور هم باشد. من آرامش می خواستم، من نمی توانستم مثل کیانا و مهدیس یا حتی حامد، تا آن اندازه به یک انسان دیگر، حتی اگر آن شخص علی رضا باشد، متعهد باقی بمانم. ازدواج برای من مفهومی جز تعهد و دعوا نداشت و من تحمل هیچ کدام را نداشتم.

ایستادم و گفتم:

ـ من نمی تونم.

ـ چرا؟

دستم را گرفت، به آرامی دستم را عقب کشیدم و گفتم:

ـ چون … برای این که ازدواج کردن همه چیز رو تغییر میده و مجبوری متعهد باشی و محدودت می کنه. من نمی تونم با این چیزها زندگی کنم.

با اصرار دستم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ من ازت نخواستم چیزی رو توی زندگیت تغییر بدی یا خودت رو محدود کنی، همین که مطمئن بشم فقط برای منی، کافیه.

“همین که مطمئن بشم فقط برای منی، کافیه.” من شی نبودم که او این طور در مورد مالکیت من حرف می زد.

اخم کردم و گفتم:

ـ من شی نیستم.

با صدا خندید و گفت:

ـ البته که نیستی. بیا در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم، مثل این که من خیلی گشنمه و فکر کنم تو از غذاهای کیانا خیلی خوش مزه تر باشی.

چشمانش را تنگ کرد. یک قدم به عقب برداشتم، نیم قدم به جلو برداشت. لبخند زدم. قبل از این که بازویم را بگیرد، شروع کردم به دویدن. نمی توانستم بلند نخندم. فقط دو شب باقی مانده بود، می خواستم از لحظه به لحظه ی این شب ها لذت ببرم.

دو ساعت تمام در آغوشش بودم. حضور دستانش روی بدنم برای نوازش کردنم نفسگیر بود. وقتی لبانش روی گردن، لب ها، پاها و دستانم می نشست، لرزش خفیفی وجودم را فرا می گرفت. چشمانم را می بستم و لحظه لحظه ی حضورش را با تک تک سلول های مغزم به خاطر می سپردم. می گفت زیبا هستم، می گفت دوست داشتنی و دلنشین هستم، می گفت و من با هر کلمه ای که بر زبان جاری می کرد، در لذتی بی انتها غرق می شدم. وقتی حضورش این قدر نزدیک و لمس شدنی بود، نمی توانستم به هیچ چیز دیگری حتی ستاره هایم فکر کنم. حرکت دستان و کلماتش تمام ذهنم را پر می کرد.

این بار، صبح من بودم که با بوسه ی او از خواب بیدار می شدم.

با چشمان بسته لبخند زدم و گفتم:

ـ چقدر خوبه آدم هر روز با یه بوسه، اون هم بوسه ی یار از خواب بیدار بشه و اولین چیزی که ببینه …

چشمانم را باز کردم به چشمان خندانش خیره شدم و گفتم: چشمای قهوه ای و پر ستاره ی تو باشه.

ابروهاش بالا رفت و لبخندش عمیق تر شد.

ـ پر ستاره؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ چشمات ستاره داره، ستاره های رنگی و پر نور. خیلی هم خوشگلن.

خیلی جدی گفت:

ـ چشمای تو به سیاهی شب های بدون ستاره است.

دلم می خواست چشمان من هم ستاره داشته باشد. لبخندم را جمع کردم.

ادامه داد:

ـ اما وقتی داری به آسمون نگاه می کنی یا در مورد ستاره ها و سیاره ها حرف می زنی، چشمات پر ستاره ترین چشمای دنیا میشه؛ زیبا و دوست داشتنی.

لبانم را به هم فشار دادم.

گفت:

ـ نکن دختر. اگه می دونستی این چشمات چه بلایی سر من آورده، خوش حال نمی شدی.

ابروهایم بالا رفت.

با صدا خندید و گفت:

ـ دلم می خواد گازت بگیرم.

جیغی کشیدم و سعی کردم از میان دستانش فرار کنم. گاز محکمی از گلویم گرفت. با مشت آرام به سینه اش کوبیدم. صدای خنده اش بالاتر رفت. صدای خنده اش خوب بود. هر چیزی که در وجود او جای می گرفت، خوب بود.

سختی روز آخر کار در مجله، با تماس ها و صحبت های کوتاه و پیام های محبت آمیز علی رضا، چندان هم غیر قابل تحمل به نظر نمی رسید. گاهی از خاطر می بردم که قرار است چهار ماه را به دور از این دفتر و حامد و مهرداد و بقیه سر کنم، اما چیزی که دوباره این دوری را به یادم می آورد، سالن شلوغ و پر رفت و آمد دفتر بود. این شلوغی و رفت و آمد، گاهی واقعا آزار دهنده به نظر می رسید. صدای گفتگوها تمرکزم را به هم می ریخت، اما به خوبی متوجه تلاش مهرداد برای کنترل این شلوغی و کمتر کردن این صداها بودم.

ساعت از چهار گذشته بود. احساس ضعف می کردم. به غیر از صبحانه ی مفصلی که به همراه علی رضا و آن چای و بیسکویتی که ساعت دوازده، به اصرار مهرداد با تمرکزی که به روی تنظیم فهرست شماره ی بعد مجله داشتم، خورده بودم، فرصتی برای خوردن چیز دیگری پیدا نکرده و حتی اصرار مهرداد را برای خوردن نهار رد کرده بودم.

ـ آقا حامد و آقای حشمتی می خوان شما رو ببینن.

با تعجب سرم را بالا گرفته بودم. اصلا متوجه حضور مهرداد نشده بودم. حامد به همراه کاوه می خواست مرا ببیند. تمام تمرکزم را به روی کارم از دست دادم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ اول یه لیوان بزرگ چایی و بیسکویت می خوام.

ـ نهار زرشک پلو …

ـ نه، فقط چای و بیسکویت می خوام، همین.

ـ بهتر نیست کمی استراحت کنی؟

به چهره اش خیره شدم. بینی اش شباهت زیادی به بینی مهدیس داشت. حس خوبی به او داشتم.

لبخند زدم و گفتم:

ـ کارم تقریبا تموم شده، میرم خونه و استراحت می کنم.

لبانش را به هم فشرد و بی هیچ کلام دیگری اتاق را ترک کرد. موبایلم را از روی میز برداشتم و آخرین پیام علی رضا را خواندم.

ـ «با من چی کار کردی که نفسم به نفست بند شده؟»

لبخند زدم. چشمانم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. هنوز کلی انرژی در وجودم احساس می کردم. با یاد بوسه های علی رضا، گوشه ی لبم را به دندان گرفتم و تند شدن ضربان قلبم را احساس کردم.

چند ضربه ی آهسته به در خورد و با باز شدن در، بوی عطر چای تازه دم در مشامم پیچید. سرم را صاف و چشمانم را باز کردم. نگاهم به نگاه حامد گره خورد. آهسته نگاهم را به سمت لبخند کاوه برگرداندم.

مهرداد سینی را روی میز گذاشت و آرام گفت:

ـ می خوای این جا بمونم؟

نگاهش کردم. نگران به نظر می رسید. سرم را به آرامی به علامت منفی تکان دادم. از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. حامد و کاوه رو به روی هم نشسته بودند. خیلی وقت بود که کاوه را ندیده بودم. چهره اش جا افتاده تر و موهای سفید کنار شقیقه اش بیشتر از قبل به نظر می رسید، اما هنوز کشیدگی صورتش برجسته ترین مشخصه ی چهره اش به حساب می آمد و البته که مثل همیشه کت و شلوار خوش دوختی به تن و کیف سیاهی در دست داشت. موهای بیرون زده از گیره ام را پشت گوشم دادم و به چهره ی حامد خیره شدم. آرام، اما سخت به نظر می رسید. می دانستم تک تک حرکاتم را تحت نظر دارد. کاوه خم شد و از داخل کیف سیاهش پرونده ی زرد رنگی را بیرون آورد.

با لبخند به سمتم چرخید و گفت:

ـ باید در مورد پرونده یه چیزهایی رو مشخص کنیم. من در جریان بیشتر جزئیات کارهای انحصار وراثت پدرت قرار گرفتم، فقط یه چیزهایی هست که باید در موردش اطلاعات داشته باشم تا بتونم توی دادگاه ازشون استفاده کنم. مثلا در مورد چرایی رفتن مادرت و این که …

میان حرفش پریدم و گفتم:

ـ حامد در جریان همه چیز هست، از خودش بپرس.

از داخل سینی کنار دستم، بیسکویتی برداشتم و به دهان گذاشتم. طعم چندان خوبی نداشت، اما قابل تحمل بود. مهرداد هنوز نمی دانست من از طعم پرتقال در بیسکویت چندان خوشم نمی آید.

کاوه گفت:

ـ این که خودت برام تعریف کنی خیلی …

ـ من اون موقع فقط نه سالم بود، انتظار داری همه چیز رو به یاد داشته باشم؟

کلامم چندان هم صادقانه نبود. من تک تک جزئیاتی که به رفتن آن دو ختم شد را به یاد داشتم. این همه چیزی که از آن حرف می زدم، همان جزئیات بی اهمیت بود؛ مثل این که غذای روزی که پدر تابلوی او را به دیوار کوبید چه بوده است. به یاد آوردنشان بد بود، اما بر زبان آوردنشان بی تردید عذاب آور می شد.

ـ نه، ولی همون چیزهایی که …

به چشمانش خیره شدم و محکم نامش را صدا زدم.

ـ کاوه؟

کلامش را نیمه کاره رها کرد و بعد از چهار ثانیه نفسش را با صدا بیرون داد.

ـ باشه، فهمیدم، نمی خوای در موردش حرف بزنی، من از حامد خان می پرسم. اولین دادگاه بیست و هفت روز دیگه تشکیل میشه که خیلی …

ـ کاوه، این دادگاه برای من هیچ اهمیتی نداره، متوجه شدی؟ فقط تمومش کن، همین.

ـ اما …

ـ من واضح و روشن حرفم رو زدم، نمی فهمم چرا درک حرفی به این واضحی برات سخت شده.

رو به حامد که رنگ به رخ نداشت ادامه دادم:

ـ حامد بهم خبرش رو میده. توی این مدت که نیستم، هیچ کسی که فامیلی مجد یا … یا صادقی رو داشته باشه، حق نداره پاش رو توی این ساختمون بذاره. حرفم کاملا مفهومه؟

حامد اخم کرد. امیدوار بودم در مورد جدی بودن حرفم تردیدی نداشته باشد. تنها یک نکته ذهنم را پریشان می کرد.

کاوه گلویش را صاف کرد و گفت:

ـ ولی به نظرم بهتره تو در جریان همه چیز قرار بگیری، این طوری می تونی به روند دادرسی کمک زیادی بکنی.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچ تمایلی به این کار ندارم. کاوه یه سوال دارم.

لبخند زد و از جدیت چهره اش کاسته شد.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ می تونن من رو ممنوع الخروج کنن؟ من فردا شب پرواز دارم.

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه عزیزم جای نگرانی نیست. به خاطر این جور مسائل پیش پا افتاده کسی رو ممنوع الخروج نمی کنن مگر این که …

نفس در سینه ام حبس شد. مگر این که چه؟ چرا حرف نمی زد؟

بعد از مکث طولانی ادامه داد:

ـ مگر این که با پارتی بازی و کمی ولخرجی کردن بخوان جلوی رفتنت رو بگیرن.

محکم گفتم:

ـ نمی تونن.

حامد و کاوه همزمان با هم نفس هایشان را با صدا بیرون دادند.

ادامه دادم:

ـ حالا اگه موضوع دیگه ای برای صحبت کردن هست، گوش میدم، وگرنه خیلی کار دارم که برای انجام دادنشون به تنهایی و تمرکز نیاز دارم.

حامد روی لبه ی صندلی نشست و گفت:

ـ سارا، این دادگاه خیلی مهمه. موضوع تنها تو نیستی، ما داریم در مورد ساختمون دفتر مجله حرف می زنیم.

لیوان چای را از روی سینی برداشتم و گفتم:

ـ جایی برای نگرانی نیست.

کاوه گفت:

ـ من کمی شک دارم، نمیشه این قدر مطمئن در موردش نظر داد.

ـ اما من قاطع و مطمئن در موردش نظر میدم و میگم نگران نباشید.

اشاره ی کوچک و نامفهوم سر کاوه را به حامد دیدم. داشت به من اشاره می کرد. حرکت سر حامد را هم دیدم که خیلی کند سرش را به چپ و راست حرکت داد. از حرکت کاوه چیزی متوجه نشدم، اما جواب حامد به سوال نامفهوم کاوه، بی هیچ تردیدی منفی بود. لیوان چای را به دهان نزدیک کردم و جرعه ای نوشیدم. طعم خوبی داشت، اما من حال خوبی نداشتم.

ساعت از شش گذشته بود که همزمان با تمام شدن کارم، صدای زنگ موبایلم بلند شد. لبخند زدم. “دوستم” بود.

گفت:

ـ میای پایین یا بیام بالا؟ من الان جلوی در دفترم.

لپ تاپم را بستم و گفتم:

ـ پنج دقیقه وقت می خوام، اگه خواستی می تونی بیای بالا.

ـ نه منتظر می مونم.

موبایل را داخل جیب مانتویم گذاشتم و خیلی سریع لپ تاپم را داخل کیف مخصوصش جای دادم. نگاهی به اطراف اتاقم انداختم. همه چیز مرتب به نظر می رسید. تمام فایل هایی که نیاز داشتم را در یک ساعت اخیر وارد لپ تاپم کرده و کاغذها و مدارک را هم به داخل کیف لپ تاپم جای داده بودم. شالم را از روی صندلی برداشتم و روی سرم انداختم.

از اتاق که خارج شدم، حامد دم در اتاقش ایستاده بود. بر خلاف همیشه، امروز زود دفتر را ترک نکرده بود.

پرسید:

ـ کارت تموم شده؟

ـ آره، دارم با علی رضا میرم خونه. سوییچ ماشین رو می ذارم خونه، سوییچ یدک هم دست کیاناست. وقتی از هواپیما پیاده شدم، موبایلم رو روشن می کنم. هنوز شمارم رو داری؟

جلو آمد و گفت:

ـ سارا من نگرانتم.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ فرشته خانم شما خیلی عوض شده. واقعا لازم به نگرانی نیست. وقتی این جایی، از بابت دفتر هیچ نگرانی ندارم، فقط، حامد خواهش می کنم من رو در جریان همه چیز قرار بده، حتی کوچک ترین مسائل. این خیلی برام مهمه. باشه؟

سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

ـ باشه.

به صورتش خیره شدم و لبخند زدم. دلم برایش تنگ می شد.

گفتم:

ـ خدافظ.

لبخند زد و گفت:

ـ فردا میام دیدنت. پروازت دو و نیم نصف شبه؟

ـ آره. منتظرت می مونم.

نیم قدم به عقب برداشتم. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی دلتنگ حامد بشوم، ولی می دانستم در این سفر خیلی زود جای خالی اش را احساس خواهم کرد. چرخیدم و به سمت مهرداد رفتم. دست به سینه ایستاده بود و با آن ژست جالب توجهش و آن لبخند پهنی که بر لب داشت، با دقت نگاهم می کرد.

با اخم گفتم:

ـ تا پایین باهام بیا.

با صدا خندید و تعظیم کرد. خنده ام گرفت. در کنارم با فاصله ی کمی به راه افتاد. عطرش بوی خوبی می داد.

از در دفتر که بیرون رفتیم گفت:

ـ مهدیس صبح زنگ زده بود و حالت رو می پرسید، خیلی دوست داشت امروز این جا بود.

مهدیس. جای خالی اش این روزها حتی با وجود مهرداد به خوبی دیده می شد. وقتی از ماه عسل باز می گشت، من نبودم. دوست داشتم او را هم ببینم. پله ها را آرام پایین رفتیم. مقابل در واحد طبقه ی اول متوقف شدم. تعجب را در نگاه مهرداد دیدم. در واحد مثل همیشه نیمه باز بود. جلو رفتم و در را کامل باز کردم. خانم محمدی میان سالن ایستاده بود و خیلی جدی مشغول صحبت با حسام شفیعی بود. با دیدن حسام شفیعی، بی اختیار اخم کردم. هنوز هیچ کارت دعوت عروسی به دستم نرسیده بود. گوشه ی لبم به آرامی بالا رفت. هیچ کس متوجه حضورم پشت چهارچوب در ورودی نشده و هر کس مشغول کار خود بود. صدای خنده ی نا آشنای کسی را شنیدم. کسی داشت آقای طاهری را صدا می زد. آقای سعادت در حالی که به برگه های در دستش خیره شده بود، طول دفتر را طی کرد و وارد اتاقی شد.

از آخرین باری که وارد این واحد شده بودم، بیشتر از یک سال و سه ماه می گذشت. دقیق به خاطر داشتم. بیست و نهم اسفند بود. در میان سالن و اتاق های پارتیشن بندی شده می گشتم. همه جا مرتب و تمیز به نظر می رسید. متوجه نگاه متعجب حسام شفیعی شدم. حتی حرکت لبش را دیدم که نامم را بی صدا بر زبان آورد. قدمی به جلو برداشت. او آخرین کسی بود که می خواستم با او حرف بزنم. نیم قدم به عقب برداشتم و چرخیدم. هنوز ستاره های شگفت انگیز چشمانش را به خوبی به خاطر داشتم.

گفتم:

ـ از بچه ها خداحافظی کن. راستی حواست به این شفیعی باشه.

ـ حتما.

در خروجی ساختمان را برایم باز کرد و گفت:

ـ فردا میام فرودگاه.

ـ نه، اصلا اون جا به اندازه ی کافی شلوغ هست.

در حالی که به علی رضا خیره شده بودم زیر لب گفتم:

ـ حامد می دونه چطوری من رو از بین اون همه آدم رد کنه.

علی رضا داخل اتومبیل نشسته بود. با دیدنم دست تکان داد. فقط سه قدم با اتومبیلش فاصله داشتم. دیدم که قصد پایین آمدن از اتومبیل را دارد، اما چیزی مانعش شد. تعجب را در حالت چهره اش خواندم.

مهرداد گفت:

ـ چطوری این کارو می کنه؟

علی رضا موبایلش را به روی گوشش گذاشت و مشغول حرف زدن شد. تمام تمرکزم را متوجه خودش کرده بود.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ چی؟ نمی دونم، خودش همیشه درستش می کنه. یه بار یادمه خونه خوابیدم و وقتی بیدار شدم تو هواپیما …

علی رضا خیره نگاهم می کرد و سرش را تکان می داد و گاهی چیزی می گفت.

سرم را به سمت مهرداد چرخاندم و گفتم:

ـ من دیگه باید برم.

ـ همین طوری؟ این خداحافظی که قبول نیست. من یه لیست بلند بالا از سوغاتی های درخواستیم آماده کردم. حالا چی کارش کنم؟

خندیدم، کف دستم را به سمتش گرفتم و گفتم:

ـ لیستت رو بده. درسته نمی تونم برم خرید، ولی فکر کنم سعید خوش حال میشه به جای من زحمتش رو بکشه.

با صدا خندید و گفت:

ـ من فقط یه دختر بلوند و خوشگل می خوام، برام میاری؟

دستم را انداختم و به چهره اش که سعی داشت جدی به نظر برسد خیره شدم.

گفتم:

ـ همون دختری که توی عروسی مهدیس لباس قرمز پوشیده و موهاش رو حلقه حلقه درست کرده بود از سرت هم زیادیه.

گرد شدن چشمانش را دیدم. با خنده دستم را برایش تکان دادم و به سمت اتومبیل علی رضا رفتم.

بلند گفت:

ـ کی بهت گفت؟ کیانا؟

در اتومبیل را باز کردم و شنیدم که علی رضا گفت:

ـ مطمئنید؟ این اصلا خوب نیست.

خیلی آرام حرف می زد. با لبخند سوار شدم. لبخند زد، اما لبخندش کاملا غیر واقعی بود. دستم را گرفت و به سمتم خم شد. گونه ام را بوسید و من صدای نامفهوم یک مرد را شنیدم.

علی رضا گفت:

ـ نمی دونم، چرا تا الان بهش چیزی نگفتید؟

نگاه علی رضا برای لحظه ای کوتاه روی چهره ام ثابت ماند و ادامه داد:

ـ آره. باید با یکی مشورت کنم، بعد بهش خبر میدم.

اتومبیل را روشن کرد و گفت:

ـ باشه، باهاتون تماس می گیرم.

موبایلش را با لبخند روی پایش گذاشت و اتومبیل را به راه انداخت.

ـ حال خانم خوشگله ی من چطوره؟

ـ الان که پیشتم خیلی خوبم.

ـ عالیه. دوست داری اول یه سر بریم کافی شاپ همیشگی، بعد بریم خونه؟

گفتم:

ـ نه. میشه بریم پیش پارسا و پارمیس؟ می خوام قبل از رفتن ببینمشون.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ البته عزیزم.

وارد اتوبان شدیم. موبایلش را برداشت و شماره گرفت.

ـ سلام. آره، ببخشید، فقط یه دقیقه. می خواستم بگم من و سارا می خوایم بیایم دیدن پارسا و پارمیس.

با گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:

ـ آره اگه باشی خیلی خوبه. یه موضوع دیگه هم پیش اومده که می خواستم باهات مشورت کنم. ما حدود نیم ساعت دیگه می رسیم. خودت خبرش کن.

با لبخند ادامه داد:

ـ چشم الان قطع می کنم.

دوباره موبایلش را روی پایش گذاشت.

گفتم:

ـ می خوام برای درسا گل بگیرم. راستی میشه اول بریم خونه؟ من یه تلسکوپ نو دارم که اصلا ازش استفاده نکردم، به نظرت اشکالی نداره اون رو به پارسا هدیه بدم؟ البته کمی حرفه ای و بزرگه، شاید …

انگشتانم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ پارسا خیلی خوش حال میشه، مطمئنم.

نفسم را با صدا بیرون دادم و لبخند زدم.

به خانه رفتیم. من تلسکوپ را برداشتم. دم گل فروشی ایستادیم. یک گلدان بدون گل گرفتم. گل فروش می گفت تا یک ماه دیگر گل های زیبایی در خواهد آورد. امیدوار بودم درسا از آن خوشش بیاید. دلم می خواست برای پارمیس هم چیزی بگیرم، ولی واقعا نمی دانستم یک بچه ی چند ماهه از چه چیزی خوشش خواهد آمد. از علی رضا سوال کردم. گفت واقعا لازم نیست برای تک تک اعضای خانواده هدیه ببرم. حرفش را قبول کردم.

از دیدن سودی جون در کنار درسا که به استقبالم آمده بودند، متعجب شدم. علی رضا به نرمی دستش را پشتم گذاشت. می خواست مرا به وارد شدن ترغیب کند. به چهره اش خیره شدم و اخم کردم. به گفتگوی نیم ساعت قبل علی رضا در اتومبیل فکر می کردم. تا نیم ساعت قبل تصور می کردم مشغول صحبت با درسا است و می خواهد حضورم را به او خبر بدهد، اما دیدن سودی جون باعث شد با تردید به این تصور نگاه کنم. علی رضا می خواست سودی جون هم در جمعمان حضور داشته باشد.

ـ چیزی شده؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و وارد شدم. پارسا چنان با شوق و هیجان به استقبالم آمد که علت حضور سودی جون برایم کم رنگ شد. بی تردید چند سانتی متر بلندتر از آخرین باری که دیده بودمش شده بود و صورتش لاغرتر به نظر می رسید، اما هنوز خیلی شبیه علی رضا بود. از دیدن بچه ای که در آغوش درسا بود، شگفت زده شدم!

ـ این پارمیسه؟!

علی رضا با صدا خندید و درسا جلوتر آمد. خودش بود. این را از ستاره های چشمانش فهمیدم، نه از جواب بله ی درسا. نمی توانستم تصورکنم بچه ها این قدر سریع رشد می کنند و عوض می شوند. بلند قامت تر و تپل تر شده بود. گونه هایش گلگون بود و این بار با هوشیاری بیشتری دستانش را تکان می داد، به اطراف نگاه می کرد و آگاهانه لبخند می زد.

پارسا او را از آغوش درسا گرفت و گفت:

ـ می خوای بغلش کنی؟

البته که دلم می خواست او را در آغوش بگیرم و لمس کنم. جعبه ی تلسکوپ را روی زمین گذاشتم و خیلی سریع روی نزدیک ترین مبل نشستم. صدای پارس پاپی را شنیدم. لبخند زدم. از داخل یکی از اتاق ها بیرون آمد و مقابل پایم ایستاد. دلم می خواست او را هم نوازش کنم و روی پایم بگذارم. سرم را بلند کردم و به چهره ی پارسا و سپس پارمیس خیره شدم. هر دو لبخند می زدند. لبخندم عمیق تر شد. بی توجه به نگرانی که در چهره ی درسا دیده می شد، پارمیس را در آغوش گرفتم. پوستش درست به اندازه ای که به یاد می آوردم نرم و لطیف بود. به چهره ی علی رضا خیره شدم. جدیت چهره اش با دیدن نگاهم به یک لبخند تبدیل شد. متعجب شدم.

پارسا گفت:

ـ وای این یه تلسکوپه؟!

ـ آره، خوشت اومد؟

ـ عاشقشم.

به خنده افتادم. پارمیس در میان دستانم حرکت می کرد و من نمی خواستم او را به آغوش درسا برگردانم. با بلند شدن صدای گریه ی پارمیس، با عجله او را به آغوش درسا برگرداندم. نمی خواستم آزارش بدهم.

درسا با صدا خندید و گفت:

ـ نترس، فقط براش غریبه ای، همین.

به چهره ی آرام گرفته ی پارمیس خیره شدم و نفس راحتی کشیدم. کسی پایین مانتویم را گرفت و کشید. پارسا بود.

ـ من چطوری باید با این کار کنم؟

مانتو و شالم را در آوردم و روی مبل انداختم. کنارش روی زمین نشستم. پاپی با آن موهای خاکستری بلندش، مرتب در اطرافمان می چرخید و با آن صدای خفه، پارس می کرد. با دقت تک تک محتویات تلسکوپ را از داخل جعبه ی بزرگش بیرون آوردم و با پارسا مشغول سر هم کردن اجزایش شدم. به چهره ی هیجان زده ی پارسا نگاه می کردم و می خندیدم. تمرکزم روی پارسا و تلسکوپ بود، اما متوجه سینی چایی که درسا روی میز داخل هال گذاشت، شدم. پارمیس روی مبل مشغول تکان دادن دست و پایش بود. من حتی متوجه رفتن علی رضا و سودی جون به اتاق پارسا هم شدم.

پشت سر پارسا، در حالی که تلسکوپ را با دقت حمل می کردم، به سمت اتاقش رفتیم. در اتاقش را باز کرد و من سودی جون را دیدم که در کنار علی رضا روی تخت نشسته است. چهره ی علی رضا کاملا گرفته و ناراحت به نظر می رسید. سودی جون هم اخم کرده بود. متوجه دست سودی جون شدم که روی شانه ی علی رضا بود. اخم کردم. چرا این قدر ناراحت به نظر می رسید؟ اول سودی جون سرش را بلند کرد و با دیدنمان لبخند زد.

گفت:

ـ با اون تلسکوپ چی کار می خواید بکنید؟

ـ قراره بذاریمش پشت پنجره ی اتاقم.

پارسا این را گفت و به سمت پنجره اتاقش رفت. علی رضا سریع سرش را بلند کرد و با دیدنم لبخند زد و از جا بلند شد. به سمت من آمد و تلسکوپ را از دستم گرفت.

آرام گفتم:

ـ علی رضا چیزی شده؟

در حالی که پشتش به من بود، خیلی ناگهانی متوقف شد.

بی آن که برگردد گفت:

ـ باید در مورد یه موضوع مهمی حرف بزنیم.

نفس در سینه ام حبس شد. پس دلیل ناراحتی و این رفتار غیر معمولش، به من هم مربوط می شد. تلسکوپ و سه پایه اش را مقابل پنجره گذاشت. جلو رفتم.

داشتم در مورد جزئیات و نحوه ی کار تلسکوپ برای پارسا توضیح می دادم و او با دقت و توجه عجیبی به حرف هایم گوش می داد و مرتب سوال می پرسید. چرا زاویه ی تلسکوپ این قدر مهم است؟ چرا نباید خودش تنظیمات را دست کاری کند؟ اگر به خورشید نگاه کند می تواند انفجارهای عظیمش را ببیند؟ برایش توضیح دادم که نگاه کردن به خورشید به صورت مستقیم چه کار خطرناکی است و تک تک سوال هایش را با دقت پاسخ دادم، اما تمام توجهم به علی رضا بود. گوشه ای ایستاده بود و با چهره ای کاملا جدی تک تک حرکاتم را زیر نظر داشت.

علی رضا به آرامی بازویم را گرفت و گفت:

ـ الان حرف بزنیم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. پارسا چنان محو تماشای تلسکوپش بود که متوجه بیرون رفتنمان از اتاق نشد. درسا و سودی جون در هال روی مبل نشسته بودند و آهسته صحبت می کردند. وقتی متوجه حضورمان شدند، صحبتشان را نیمه کاره رها کردند.

رو به درسا گفتم:

ـ پارمیس کجاست؟

به جای درسا، علی رضا جواب داد:

ـ خوابیده.

کنار علی رضا و در نزدیکی سودی جون روی مبل نشستم. درسا پای راستش را روی پای چپش انداخت. حرکت پای راستش نگاهم را متوجه خودش کرد. صندل پاشنه دار سرمه ای رنگی به پا داشت. بلندی دامنش تا روی زانویش می رسید و سفیدی پاهای کشیده و بلندش در تضاد زیبا و دیدنی با سیاهی دامنش قرار داشت. با برخورد دستی به بازویم، لرزیدم و بی اختیار خودم را کنار کشیدم. علی رضا بود. خیلی سریع هر دو دستش را بالا گرفت و زیر لب خیلی آهسته عذرخواهی کرد. صاف نشستم و آستین پیراهن مردانه اش را در میان انگشتانم گرفتم. علی رضا لبخند کم رنگی بر لب آورد. سرم را برگرداندم. نگاه خیره ی درسا و سودی جون دقیقا به روی دست من و پیراهن او بود.

علی رضا گلویش را صاف کرد و گفت:

ـ قراره همگی سه روز دیگه بریم شمال. نظرت چیه تو هم با ما بیای؟

با تعجب و ابروهایی بالا رفته به او خیره شدم. کاملا جدی بود. گوشه ی لبم به نرمی بالا رفت. هیچ وقت تصور نمی کردم چنین پیشنهادی را از زبان او بشنوم. رنگ چهره اش هر لحظه سفیدتر می شد.

ـ من فردا ساعت دو و نیم نصف شب پرواز دارم.

حرکت درسا برای جا به جا کردن پاهایش کاملا عصبی بود. دستی که علی رضا به میان موهایش هم کشید همین طور.

سودی جون آرام گفت:

ـ علی رضا اجازه بده من بهش بگم.

ضربان قلبم بالا رفت. به چهره ی سودی جون خیره ماندم. کاملا آرام بود و لبخند محوی بر لب داشت.

گفت:

ـ ممنوع الخروجت کردن.

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن