رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 15

 

نفسش را با صدا بیرون داد و لبخند زد. بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن ملافه ها، مانتویم را به تن کردم و همزمان با انداختن شال روی سرم و پشت سر علی رضا، از اتاق خارج شدم. انگشتانم را میان انگشتانش گرفته بود. از گرمایی که روی صورتم احساس کردم، متعجب شدم. هوای داخل اتاق خنک و ملایم بود. نگاهی به محوطه ی شلوغ کاروان سرا انداختم. پانزده نفر بودند. آراد را هم دیدم. روی لبه ی سکو، کنار ستون گردی، تنها، در سایه نشسته بود. نگاهش متوجه صفحه ی موبایلش بود. به علی رضا نزدیک شدم و سعی کردم حضور آدم های اطرافم را نادیده بگیرم. از پله ها پایین رفتیم و درست لحظه ی آخر، قبل از بیرون آمدن از کاروان سرا، سرم را به عقب برگرداندم. آراد ایستاده بود و نگاهم می کرد.

به سمت تهران به راه افتادیم. نگرانی علی رضا گاهی کلافه ام می کرد. هر چند دقیقه یک بار سرش را به سمتم بر می گرداند، حالم را می پرسید و می پرسید چیزی نیاز دارم یا خیر؟ نادیده گرفتن درد کمرم، هر لحظه غیر ممکن تر می شد.

اتومبیل را متوقف کرد و بی هیچ حرفی پیدا شد. صاف نشستم و به اطراف نگاهی انداختم. نمی دانستم دقیقا کجا هستیم. یک خیابان نیمه آسفالت شده بود و چند مغازه. یک داروخانه ی کوچک، سوپر مارکت و یک گوشت فروشی که بسته بود. متوجه علی رضا شدم. از سوپر مارکت بیرون آمد. با یک دست موبایلش را روی گوش نگه داشته بود و کیسه ی کوچکی در دست دیگرش دیده می شد. حرف زدنش کاملا عصبی بود. اخم کرده بود و مرتب قدم می زد. بعد از چهار دقیقه وارد داروخانه شد. از حضورش خوش حال بودم، اما واقعا هنوز نمی دانستم در مورد اتفاقی که افتاده بود و حس غریبی که چند ساعت قبل در آغوشش تجربه کرده بودم، چطور باید فکر کنم. هنوز گیج بودم.

بعد از سه دقیقه، با عجله از داروخانه خارج شد. هنوز هم اخم کرده بود. اتومبیل را دور زد و سوار شد. به لبخند و اخمی که باید روی پیشانی و ابروهایش می دیدم و نمی دیدم، خیره شدم. از داخل کیسه، بطری آبی بیرون آورد و به دستم داد. از دیدن بسته ی قرصی که در دست داشت، متعجب شدم. بسته را باز کرد و کپسول قرمز رنگی را کف دستش انداخت و به سمتم گرفت.

ـ نمی خوام.

ـ دردت رو آروم می کنه، بخور عزیزم.

می خواستم نام قرص را از پشت بسته اش بخوانم، اما او بی توجه بسته را داخل کیسه انداخت. قرص را خوردم. خنکای آب خوب بود. از داخل کیسه، بسته ی شکلات بزرگی را بیرون آورد و به دستم داد. کیسه را روی صندلی عقب پرت کرد.

دستم را گرفت، به چشمانم خیره شد و خیلی جدی گفت: سارا اگه باز هم درد داشتی بهم بگو، باشه؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. لبخند زد. پشتی صندلی را خواباند و مجبورم کرد دراز بکشم. به نیم رخش خیره شدم بودم و لبخند می زدم. گاهی آستین پیراهنش را می گرفتم و می کشیدم. نگاهش را از جاده می گرفت و با نگرانی نگاهم می کرد. لبخندم را که می دید، لبخند می زد. چشمانم را بستم و به خواب رفتم.

ـ سارا رسیدیم، بیدار شو.

چشمانم را باز کردم. گونه ام را نوازش می کرد. دلم می خواست باز هم بخوابم. خسته بودم و بدنم درد می کرد. نشستم و درد کمرم تمام وجودم را پر کرد. اخم کردم، اخم کرد.

ـ چی شد؟ کمرت؟

بی توجه به سوالش، به اطراف خیره شدم. اتومبیلش مقابل برج پارمیس پارک شده بود. هوا رو به تاریکی بود. دلم می خواست دوش آب داغ بگیرم و یک لیوان بزرگ نسکافه بخورم.

در تمام مدت بالا رفتن آسانسور، در میان حلقه ی تنگ دستانش بودم. نمی توانستم لبخند نزنم. کنارش همه چیز خوب بود.

از آسانسور خارج شدیم. در خانه باز بود. با هم وارد خانه شدیم. نگاهم اول متوجه کیانا و وحید شد. وحید دستانش را به دور بدن کیانا حلقه کرده بود و سر کیانا روی سینه ی وحید قرار داشت. به شکم بزرگ کیانا که میانشان فاصله انداخته بود نیم نگاهی انداختم. آن ها ازدواج کرده بودند. من هم قرار بود با علی رضا ازدواج کنم. نفسم را با صدا بیرون فرستانم. دست علی رضا به دور کمرم حلقه شد. با دیدن چمدانی که هنوز در سالن قرار داشت، تمام تنم یخ کرد. من تا چند ساعت دیگر باید می رفتم.

ـ سارا؟!

سرم را به سمت وحید برگرداندم. کیانا سرش را بلند کرد. از دیدن چشمان قرمز و صورت خیس از اشکش، متعحب شدم. کیانا با دهانی باز برای چند لحظه نگاهم کرد و بعد دو قدم به عقب برداشت و روی مبل نشست.

علی رضا گفت:

ـ حالتون خوبه کیانا خانم؟

کیانا به زحمت لبخند محوی بر لب آورد و رو به وحید گفت:

ـ دیدی گفتم با آقا علی رضاست؟

و رو به علی رضا ادامه داد:

ـ خوبم ممنون. راستش فقط کمی نگران سارا بودم.

تمام توجهم به روی وحید بود. کنار کیانا نشست و دستش را به آرامی پشت کمر کیانا به حرکت در آورد. لبخند زدم. می فهمیدم چرا کیانا هر بار با حس لمس شدن از طرف وحید، لبخند کم رنگی بر لب می آورد. من هم تجربه اش را داشتم. چند ساعت قبل را به یاد آوردم، وقتی بیدار شدم و حرکت انگشتان علی رضا را روی کمرم احساس کردم. حالا می توانستم حس کنم. چقدر خوب بود و آرامش بخش. دستم را در جیب مانتویم کردم.

کیانا گفت:

ـ دیروز حامد زنگ زد و … یه چیزهایی گفت، خب بعدش هم چیز … یعنی این که … به هر حال من هر چقدر بهت زنگ زدم اول جوابم رو ندادی و بعد هم گوشیت خاموش بود.

به موبایلم خیره شدم. خاموش بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. نمی خواستم چیزی در مورد صحبت های میان او و کیانا بدانم. ظریفتم برای شنیدن هر چیزی که به او ربط پیدا می کرد، پر شده بود. سرم را بلند کردم و به کیانا و چهره ی بی رنگش خیره شدم. به خاطر من نگران بود. به خاطر من گریه کرده بود. داشتم از آخرین انرژی ام برای سر پا ایستادن استفاده می کردم.

ـ حالت خوبه؟

با تردید و نگرانی به چهره ام خیره شده و اخم ظریفی میان ابروان خوش حالتش نشسته بود. صاف ایستادم و این کار دردم را بیشتر کرد.

ـ آره مشکلی نیست.

ـ رنگت خیلی پریده به نظر …

با اخم میان حرفش پریدم و گفتم:

ـ نمی دونم گوشیم از کی خاموشه. صالحی به تو زنگ نزد؟

لبخند زد و گفت:

ـ بالاخره کار خودت رو کردی؟ زنگ زد و گفت مشکلی برای رفتن نداری، گفت قبل از رفتن حتما بهش یه زنگی بزنی.

باید با رابرت و سعید هم تماس می گرفتم و آخرین هماهنگی ها را با هم انجام می دادیم. نمی خواستم هیچ چیز این سفر را خراب کند.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و رو به وحید کردم. هنوز کنار کیانا نشسته بود. وحید با دیدن نگاهم اخم کرد.

اخم کردم و گفتم:

ـ اگه برگردم و بفهمم اذیتش کردی با من طرفی. فهمیدی؟

اخمش خیلی سریع به تعجب تبدیل شد. ابروهایش بالا رفت و چشمانش گرد شد. صدای خنده ی آرام علی رضا را شنیدم. کیانا هم لبخند می زد.

وحید گفت:

ـ با منی؟ من؟! آخرین کسی که ممکنه ناراحتش کنه منم. فعلا که به خاطر رفتن شما داره گریه می کنه.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ خب تو باید مواظبش باشی که دلش برام تنگ نشه و گریه نکنه.

ـ سارا خیلی پررو …

کلامش با کشیده شدن بازویش به وسیله ی کیانا نیمه کاره رها شد. اخم عمیقی میان ابروهایش نشست. باز هم صدای خنده ی علی رضا را شنیدم. درست پشت سرم ایستاده بود. گرمای حضورش را احساس می کردم. هنوز به چشمان خشمگین وحید خیره شده بودم که کیانا به سختی از جا بلند شد.

در حالی که به سمت چمدان داخل سالن می رفت گفت:

ـ چیز دیگه ای نمی خوای؟ می خوام چمدونت رو ببندم.

اول نگاهی به ساعت دیواری انداختم. هشت و ده دقیقه بود. سه ساعت دیگر باید می رفتم. به علی رضا خیره شدم.

کیانا گفت:

ـ کیفت کجاست؟ سیم کارتت رو تا آخرین لحظه عوض نکن. حامد زنگ زد و گفت تا یه ساعت دیگه میاد، می خواد خودش ببرتت فرودگاه.

حالت عجیب چهره ی علی رضا ناراحتم می کرد. می خواستم تنهایش بگذارم؟ چهار ماه؟ من دیوانه بودم؟ مسخره ترین لبخندی بود که می توانست بر لب داشته باشد.

گفت:

ـ میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟

منتظر ماندم.

ادامه داد:

ـ تنها.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

وحید ایستاد و گفت:

ـ کیانا بریم؟

کیانا برای چند لحظه ی کوتاه به من و علی رضا خیره شد و بعد گفت:

ـ آره بریم. شام می خوریم و دوباره میایم بالا.

کلافه بودم. باید دوش می گرفتم و باید با کیانا حرف می زدم. او تجربه اش را داشت، او ازدواج کرده بود. دیدمش که به سمت در خروجی می رود. با دو گام بلند خودم را به او رساندم. آستین مانتوی گشاد و سفیدش را در دست گرفتم و کشیدم. متعجب متوقف شد.

رو به وحید گفتم:

ـ با کیانا کار دارم.

اخم کرد و گفت:

ـ تا یه ساعت دیگه …

ـ نه، الان کارش دارم، تو برو.

کیانا آرام گفت:

ـ برو وحید جان، من میام.

مانتویش را رها کردم و به سمت علی رضا رفتم. باید با او تنها می بودم. باید حرف می زدم و باید گوش می کردم. مچ دستش را گرفتم و او را با خود همراه کردم. وارد اتاق خوابم شدم و او در را آرام بست. صدایش کردم. چرخید و همان فاصله ی کم میانمان را با عجله طی کرد. صورتم را میان دستانش گرفت و لب هایش را روی لب هایم قرار داد. چشم هایم به سوزش افتاد. کاش همراهم می شد. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. کاش انقدر برای ستاره هایم دلتنگ نبودم. اشکی از گوشه ی چشم چپم به روی گونه ام چکید. صورتم را رها کرد و دستانش را به دورم حلقه کرد. “لعنتی”. چطور می توانستم چهار ماه دوری از او و گرمای انگشتانش را تحمل کنم؟ باز هم یک قطره ی اشک دیگر و یکی دیگر.

مرا از خود دور کرد و گفت:

ـ هی هی ببینمت، چرا داری گریه می کنی؟ سارا چته؟

سریع نیم قدم به عقب برداشتم و با پشت دست اشک هایم را پاک کردم.

ـ چیز مهمی نیست، فقط از همین الان … خب دلم برات تنگ میشه.

با صدا خندید و گفت:

ـ عزیزم، بیا بغلم.

نادیده گرفتن این درد هر لحظه سخت تر می شد. خودش جلو آمد. سرم را روی سینه اش گذاشتم و به تپش های قلبش گوش دادم. دستانش را به دورم حلقه کرد و مجبور شدم با حرکتش همراه شوم. روی تخت کنارش نشستم. پیشانی ام را بوسید. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. ستاره های چشمانش کم رنگ بودند.

دستانم را میان دستانش گرفت، نفسش را بی صدا بیرون داد و گفت:

ـ متاسفم، قرار نبود این طوری بشه.

امیدوار بودم این تاسف در مورد اتفاق چند ساعت قبل در کاروان سرا نباشد.

ادامه داد:

ـ نمی خواستم اذیتت کنم، نمی خواستم تا اون حد پیش برم، ولی خیلی زیاده روی کردم. قبول کن که خیلی برام سخت بود در مقابلت مقاومت کنم.

سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:

ـ مهم نیست، منظورم اینه که خوب بود.

ابروهایش بالا رفت.

ادامه دادم:

ـ من الان فقط می دونم دوست دارم بغلم کنی.

لبخند زد و مرا سخت در آغوش گرفت. ستاره هایم و علی رضا. برای هر دو دلتنگ بودم. دستش را به نرمی پشتم به حرکت در آورد. لبخند زدم.

گفت:

ـ اشکالی داره یه ساعتی تنهات بذارم؟

ناباورانه خودم را عقب کشیدم و نگاهش کردم. می خواست مرا تنها بگذارد، چرا؟ مگر نه این که من تا سه ساعت دیگر می خواستم بروم؟

گونه ام را نوازش کرد و با لبخند ادامه داد:

ـ باید دوش بگیرم و لباس عوض کنم. می خوام یکی، دو روز زودتر از ماما … زودتر از بقیه برم شمال، باید وسایلم رو آماده کنم؛ با حامد صحبت می کنم که خودم ببرمت فرودگاه. نمی خوام دیگه برگردم تهران، از همون جا میرم شمال.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ بدون تو چطوری توی این شهر نفس بکشم؟

به صورت زبرش دست کشیدم و به زحمت لبخند زدم.

با مکث طولانی گفت:

ـ اگه بخوای می تونیم همین الان بریم محضر و ازدواج کنیم. نمی خواستم برات دردسر درست کنم، قرار نبود این طوری پیش بره.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ عجله ای برای ازدواج کردن ندارم، اما، اگه رفت و برگشتنت به خونه بیشتر از یک ساعت طول بکشه، حسابی دلخور و ناراحت میشم.

لبخند زد. چرا لبخندهایش واقعی نبود؟ من علی رضا را با آن لبخندهای نفسگیر و زیبا می خواستم. این علی رضایی که مقابلم نشسته بود، ناراحت بود، غمگین بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. ناراحت بود، غمگین بود، درست مثل من.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ یک ساعتت از همین الان شروع شد، عجله کن.

بلند شد، صورتم را نوازش کرد و گفت:

ـ من الان بیشتر از همیشه نگرانتم. وضعیت جسمیت خوبه؟ می خوای بریم دکتر؟ قول میدم خیلی طول نکشه و زود برگردیم تا به کارهات برسی.

دلم می خواست بنشینم. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ من خوبم، فقط تو داری زمانت رو از دست میدی.

ـ کاش …

لبش را گاز گرفت و با مکث کوتاهی ادامه داد:

ـ اگه به چیزی نیاز داشتی، سریع بهم زنگ بزن، زود خودم رو می رسونم. سعی کن تا وقتی برمی گردم، کیانا رو نگه داری، این طوری خیالم راحت تره.

دلم نمی خواست از کنارم دور شود. به گرمای تنش، به نوازش هایش و به هر چیزی که در وجودش جای داشت و این طور مرا شیفته ی خود کرده بود، نیاز داشتم. روی پنجه های پای بلند شدم. بوسه ای روی گونه اش نشاندم و به سمت در رفتم. بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. خم شد. پیشانی اش را روی پیشانی ام گذاشت و چشمانش را بست. به لب هایش خیره شدم.

گفت:

ـ واقعا نمی دونم چطور قراره این چند ماه رو بگذرونم.

من هم نمی دانستم. ستاره هایم می توانست جای خالی گرمای دستانش، خنده ها و کلامش را پر کند؟ هیچ چیز نمی توانست. صادقانه ترین جواب همین بود.

میان حال ایستادم و به در بسته ای خیره شدم که چند لحظه ی قبل علی رضا از آن خارج شده بود. لب هایم را گاز گرفتم. داشتم خفه می شدم. وقتی می رفت همه چیز سخت می شد. چرا؟ حالا می توانستم احساس کنم. چرخیدم. کیانا دو گام دورتر از من ایستاده بود و با دقت نگاهم می کرد. لبه ی مبل نشستم. باید با کیانا حرف می زدم.

ـ بیا بشین.

با گام هایی کند و سنگین جلو آمد و نزدیک ترین مبل را برای نشستن انتخاب کرد. به شکم برآمده اش خیره شدم. دوست داشتم لمسش کنم.

اشاره ای به شکمش کردم و پرسیدم:

ـ تکون می خوره؟

دست راستش را روی شکمش قرار داد و گفت:

ـ نه فکر کنم خوابیده.

نگاهم به شکمش بود، اما می توانستم یک لبخند بزرگ را روی لبش تصور کنم. کیانا می توانست کمکم کند تا حس بهتری پیدا کنم. چیزی داشت خفه ام می کرد.

ـ میشه لمسش کنم؟

صدای گرفته ام حتی خودم را هم متعجب کرد. با وجودی که نیاز شدیدی به گریه کردن داشتم، اما نمی خواستم این اتفاق مقابل کیانا بیفتد.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ البته.

کمی روی مبل جا به جا شدم و بعد دست چپم را روی شکمش گذاشتم. اول از همه لرزش بدن او را زیر دستم احساس کردم و بعد دست خودم شروع به لرزیدن کرد. کیانا می توانست کمکم کند. حس بدی داشتم. خیلی بد.

گفتم:

ـ پیشنهاد ازدواج علی رضا رو قبول کردم.

حبس شدن نفسش را احساس کردم.

ادامه دادم:

ـ ما امروز صبح با هم رابطه داشتیم.

دستم را از روی شکمش برداشتم. بچه اش تکان نمی خورد.

با صدای خندانی گفت:

ـ شوخی می کنی؟

صاف نشستم و سرم را بالا گرفتم. متوجه مشت شدن انگشتان دست چپش شدم و حالت حمایت گرانه ی دست راستش که هنوز روی شکمش جای داشت.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ نه.

لبخندش خیلی سریع محو شد و گفت:

ـ اوه … وای خدای من … سارا … وای سارا … این … خدای من.

انگشتان مشت شده ی دست چپش را روی سینه اش قرار داد و تند و عمیق شروع کرد به نفس کشیدن. بی رنگی چهره اش کمی غیر طبیعی به نظر می رسید.

گفتم:

ـ می خوای وحید رو خبر کنم؟ حالت خوب نیست.

سرش را تند به علامت منفی تکان داد. هنوز هم تند و عمیق نفس می کشید.

با تاخیر طولانی درست قبل از این که برای بلند شدن از روی مبل اقدامی بکنم گفت:

ـ مطمئنی؟ یعنی منظورم اینه که مطمئنی؟

“مطمئنی؟ یعنی منظورم اینه که مطمئنی؟” این دیگر چه نوع سوال پرسیدن بود؟ شانه بالا انداختم.

کمی به سمتم خم شد و خیلی آرام پرسید:

ـ دیگه باکره نیستی؟

کمی به سمتش خم شدم و گفتم:

ـ کیانا ما الان با هم تنهاییم، به نظرت لازمه این طوری با هم حرف بزنیم؟

نفسش را با صدا بیرون داد و صاف نشست. باز چند نفس عمیق کشید و یقه ی پیراهنش را میان انگشتانش گرفت. واقعا قصد حرف زدن نداشت. احتمالا اگر به خود علی رضا می گفتم او زودتر می توانست مرا راهنمایی کند. از جا بلند شدم. خیلی سریع خم شد و گوشه ی لباسم را گرفت و کشید.

گفت:

ـ بشین، کجا داری میری؟ چطوری اتفاق افتاد؟

دوباره نشستم. انتظار داشت در مورد چه چیزی صحبت کنم؟

ـ رفته بودیم کویر مرنجاب، تمام شب داشتیم ستاره ها رو نگاه می کردیم. صبح که شد، توی کاروانسرا یه اتاق گرفتیم تا استراحت کنیم. وقتی قبول کردم باهاش ازدواج کنم، گفت الان که قبول کردم باهاش ازدواج کنم، شاید بشه کمی، نه خیلی عمیق و پیشرفته، با هم بود. پیرهنش رو در آورد و بعد کمک کرد لباسم رو در بیارم. می خواست سینـ …

خیلی سریع کف هر دو دستش را مقابل بدنش قرار داد و گفت:

ـ بسه، بسه، من واقعا نمی خوام در مورد تک تک جزئیاتش چیزی بدونم. خیلی اذیت شدی؟

سوالش را با احتیاط و آرام پرسید. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

لبخند زد و گفت:

ـ پس فکر کنم الان یه مشکلی داری.

ـ کمرم و زیر دلم خیلی درد می کنه و … یه کم سوزش دارم.

پرسید:

ـ زدیش؟

ابروهایم بالا رفت. داشت می پرسید علی رضا را زده ام؟ کیانا چرا این طوری شده بود؟

ـ نه.

ـ تو واقعا حاضر شدی باهاش ازدواج کنی؟

چنان اشتیاقی برای دانستن جواب این سوال ها در چهره اش دیده می شد که متعجبم می کرد.

ـ آره.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ قبلا هم دیده بودمش که پیشت خوابیده یا بغلشی، ولی راستش فکر نمی کردم هیچ وقت حاضر بشی باهاش رابطه داشته باشی. به نظرت چطور بود؟ یعنی می دونستی چطوری باید رابطه داشته باشی؟

اگر به چشم ها و گوش هایم اعتماد نداشتم، با اطمینان صد در صد می گفتم کسی که مقابلم نشسته است، کیانا نیست. با اخم نگاهش کردم.

کمی خود را عقب کشید و با خنده گفت:

ـ ببخشید، فکر کنم دارم زیادی فضولی می کنم.

ـ کیانا من الان چی کار کنم؟

با صدا خندید و گفت:

ـ هیچی، خیلی زود باهاش ازدواج کن، چون اون طوری که از شواهد امر پیداست، خیلی زود حامله میشی.

اگر حامله نبود، مشت محکمی به صورتش می کوبیدم. با خشم نامش را صدا زدم. با دو دست جلوی دهانش را گرفت. از حالت چهره اش پیدا بود که هنوز می خندد. درک نمی کردم چرا می خندد. من که هیچ نکته ی خنده داری را در این سوال و جواب های احمقانه اش نمی دیدم.

از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. چایساز را روشن کردم و از داخل کابینت لیوان بزرگی را بیرون آوردم. دلم یک نسکافه ی خوش طعم و داغ می خواست. داشتم به جمله ی آخر کیانا فکر می کردم. “خیلی زود حامله میشی.” حتی تصور این جمله هم دیوانه ام می کرد. بچه؟ امکان نداشت. اطلاعات زیادی در این مورد نداشتم، ولی امکان نداشت به همین زودی، تنها با یک بار رابطه داشتن کسی بچه دار شود. امکان داشت؟

دیدمش که با گام های سنگین و آهسته وارد آشپزخانه شد. با اخم نگاهش کردم. از داخل کابینت کنار گاز، کیسه ی پلاستیکی کوچکی را بیرون آورد. محتویاتش را روی میز خالی کرد و روی صندلی نشست. در میان بسته های قرص و کپسول روی میز، به دنبال چیزی می گشت.

ـ نگران نباش، چیز مهمی نیست، قرص بخوری خوب میشی. من دفعه ی اول کارم به بیمارستان کشید. پیداش کردم، بیا.

بسته ی قرصی را به سمتم گرفت و ادامه داد:

ـ این مسکنه، دردت رو کمترمی کنه. یه دوش آب داغ هم که بگیری خیلی بهتر میشی.

بسته را از دستش گرفتم. این قرص هیچ شباهتی به کپسول قرمزی که علی رضا برایم خریده بود نداشت.

از جا بلند شد، مقابلم ایستاد و با لبخند گفت:

ـ واقعا لازم نیست نگران چیزی باشی.

ـ چیزی که در مورد بچه گفتی واقعا امکانش هست؟

چهره ی متفکری به خودش گرفت و گفت:

ـ آره، ولی خب … برات یه قرص میارم. از دست این دکتر، خودش باید حواسش به این چیزها باشه. اگه احیانا توی عادت ماهانت تغییری دیدی، بهم خبر بده.

ـ باشه.

با لبخند پهنی گفت:

ـ با شناختی که از تو داشتم، فکر نمی کردم هیچ وقت چنین چیزی رو تجربه کنی! به نظرت چطور …

سرش را به دو طرف تکان داد. کلامش را نیمه کاره رها کرد و با همان لبخند پهن، از آشپزخانه و بعد خانه خارج شد. آب به جوش آمده بود. به خودم قول دادم چند دقیقه به هیچ چیز فکر نخواهم کرد. آب جوش را داخل لیوان ریختم. و البته که علی رضا جزو این هیچ چیزها نبود. در عرض زمان آماده کردن نسکافه و رفتن تا حمام، تمام آن نیم ساعت متفاوت و هیجان انگیز را با تک تک جزئیاتش، در ذهنم مرور کردم. احساس کردم تمام وجودم درست به اندازه ی همان لحظه ها داغ شد. به لرزه افتادم. شبیه هیچ چیز نبود؛ نه خود این رابطه و نه لذتی که از آن تجربه کرده بودم.

لبه ی وان نشستم و آب داغ را باز کردم. جرعه جرعه نسکافه ام را می نوشیدم و حرکت نرم بدن علی رضا را به یاد می آوردم. بوسه ها و نوازش هایش هم متفاوت تر از همیشه بود. خشن بود و محکم. دستم را درون آب فرو کردم. همراهی کردن با علی رضا سخت بود. نمی توانستم هیچ کدام از حرکاتش را پیش بینی کنم. نه زمان بوسه هایش ریتم منظم و یک نواختی داشت و نه کلماتی که برای توصیف و تمجید و اظهار علاقه اش بر زبان می آورد، به هیچ کلام دیگری که از او شنیده بودم، شبیه بود.

شیر آب را بستم. لیوان نسکافه ام را روی لبه ی وان گذاشتم و به آرامی لباس هایم را از تن خارج کردم. سعی می کردم آرام این کار را انجام بدهم، اما تلاشم برای شبیه شدن حرکاتم به حرکات علی رضا، احمقانه به نظر می رسید. با برخورد دستم، لیوان نسکافه درون آب افتاد و نرم کف وان نشست. برای دو دقیقه به رنگ نسکافه که آرام آرام در آب محو می شد خیره شدم.

لباس هایم را گوشه ی حمام انداختم. لیوان را از کفِ وان برداشتم و گوشه ی دیوار گذاشتم. درون وان دراز کشیدم. خستگی تنم، در لحظه ای کوتاه، جای خودش را به سوزش پوستم، بر اثر داغی آب درون وان داد. نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. آرامش عمیقی که تمام وجودم را پر می کرد، خیلی زود با فکر کردن به علی رضا جای خودش را به اضطراب، نگرانی و ناراحتی داد.

علی رضا؛ ساعت دو و نیم نیمه شب، یعنی حدود شش ساعت دیگر پرواز داشتم. حتی اگر علی رضا در همین لحظه باز می گشت و تا آخرین لحظه ی پرواز کنارم می ماند، باز هم این شش ساعت برای لذت بردن از حضورش خیلی خیلی کم بود. من به او قول داده بودم در مورد او و خواهرم با هم صحبت می کنیم. من می خواستم باز هم کنارش باشم. من باز هم تکرار تجربه ی این رابطه را می خواستم. تکرار لذتی که شبیه هیچ لذتی نبود. چشمانم به سوزش افتاد. من نمی توانستم و نمی خواستم از علی رضا دور باشم. شاید تا امروز صبح و قبل از آن رابطه، برای این دوری چهار ماهه آمادگی داشتم، ولی بعد از این تجربه همه چیز تغییر کرده بود. دیگر هیچ چیز شبیه قبل نبود. حس متفاوتی داشتم، حسی که نمی تواستم حتی برای خودم توصیفش کنم. نیاز به زمان داشتم تا تغییری که در وجودم صورت گرفته بود را ببینم و تجزیه و تحلیلش کنم. چطور باید از علی رضا دور می ماندم؟ چطور باید ستاره هایم را نادیده می گرفتم؟ حضور قطره اشکی را روی گونه ام احساس کردم.

سرم را زیر آب بردم و نفسم را حبس کردم. دلم ستاره می خواست. ستاره ها و سیاره های آسمان، ستاره های پر نور و رنگ چشمان علی رضا را می خواستم. با حس سوزشی که در قفسه ی سینه ام احساس کردم، سرم را از زیر آب بیرون آوردم و نفس عمیقی کشیدم. بوی نسکافه می آمد. من بوی عطر تلخ علی رضا را می خواستم. اشک هایم بی اختیار روی گونه هایم می چکید.

از حمام که بیرون آمدم، کیانا روی تخت نشسته بود و با لبخند نگاهم می کرد. برایم لباس آماده کرده بود. هیچ وقت از نشان دادن بدن لختم به کیانا و حتی علی رضا حس بدی نداشتم. مقابلش سریع لباس عوض کردم. لیوان آب و قرص کوچک سفید رنگی روی میز بود. قرص را خوردم و مقابل میز توالت نشستم. از جا بلند شد، پشت سرم ایستاد، برس را برداشت و با دقت و حوصله موهایم را برس کشید و خشک کرد. مرتب به ساعت دیواری اتاقم نگاه می کردم. منتظر بودم علی رضا برگردد. فقط چهل دقیقه از رفتنش می گذشت، اما من دلتنگش شده بودم. “لعنتی”. من حتی تحمل یک ساعت دوری از او را نداشتم و می خواستم هزارها کیلومتر از او دور شوم. دیوانگی محض بود. از اتاق که بیرون آمدم، کیانا روی زمین مقابل چمدان نشسته بود.

ـ چیز دیگه ای هست که بخوای بذاری تو چمدونت؟

ـ نه. موبایلم کجاست؟

چمدان را بست و در حالی که به سختی از جا بلند می شد گفت:

ـ رو اپن، به شارژه.

باید با سعید حرف می زدم.

داخل آشپزخانه، به اپن تکیه دادم و شماره ی سعید را گرفتم. بعد از پنج بوق گوشی را برداشت.

ـ سلام سارا خانم. چطوری خانمی؟ هنوز راه نیفتادی؟

ـ سعید اون جا همه چی درسته؟ مشکلی نیست؟

این تاخیر چند ثانیه ای صدا دیوانه ام می کرد.

ـ نه عزیزم، چه مشکلی؟ همه ی هماهنگی ها انجام شده، من خودم پیگیرشون بودم. فقط این که …

ـ فقط چی؟

با تاخیر طولانی گفت:

ـ یه تغییر برنامه داشتیم.

تغییر برنامه؟ اخم کردم. کدام یکی از برنامه ها قرار بود تغییر کند؟

ـ حرف بزن سعید.

ـ همایش با بیست و هفت روز تاخیر انجام میشه.

“لعنتی”. این یعنی تمام برنامه هایم به اندازه ی بیست و هفت روز جا به جا می شد. این یعنی حتی باید تاریخ برگشتم را هم عوض می کردم. تمام برنامه ریزی هایم به هم ریخته بود.

ـ کی مشخص شده؟

با تاخیر طولانی تری گفت:

ـ پنج روز پیش.

داد زدم:

ـ پنج روز؟! سعید من چرا باید الان بفهمم؟

ـ داد نزد سارا جان. فکر می کردیم شایعه ست، ولی امروز به صورت رسمی توی سایت مطرحش کردن.

“لعنتی”. گوشی را قطع کردم. تمام برنامه ریزی هایم به هم ریخته بود. دوباره مشغول گرفتن شماره شدم. چرخیدم و قبل از این که جیمز گوشی را بردارد، متوجه علی رضا شدم. میان حال ایستاده بود و با دقت نگاهم می کرد.

ـ خانم مجد؟

صدای آشنای جیمز بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. دلم می خواست علی رضا را در آغوش بگیرم. به انگلیسی مشغول صحبت با او شدم.

ـ سلام جیمز. می خواستم مطمئن بشم همه چیز طبق برنامه پیش میره.

ـ البته، نگران نباشید، وقتی برسید من خودم میاد دنبالتون.

ـ می خوام مستقیم برم پژوهشکده.

می خواستم سرم را روی سینه اش بگذارم و به صدای تپش تند قلبش گوش بدهم.

ـ بله خانم. پروفسور ویلسون هم توی پژوهشکده خواهند بود.

ـ خوبه، بهشون بگو قراره شگفت زده اش کنم.

بوسه اش را می خواستم. گوشی را روی اپن گذاشتم و به سمتش رفتم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم. چشمانم را بستم. حضور کیانا اهمیتی داشت؟ نه.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. خوردن یک شام مختصر با حضور کیانا و وحید، بستن چمدان و مرتب کردن کیف و برداشتن مدارکم و در نهایت آماده شدنم برای رفتن.

ساعت یازده و ده دقیقه بود. مانتویم را پوشیدم و بی توجه به حس خفگی که در این سه ساعت آزارم می داد، شماره ی مهرداد را گرفتم. آخرین سفارش ها را در مورد دفتر به او کردم. شالم را روی سرم انداختم و شماره ی حامد را گرفتم. وحید و علی رضا آهسته و آرام گوشه ای ایستاده بودند و حرف می زدند.

ـ سارا؟

ـ حامد من دارم میرم.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ امیدوارم سفر خوبی داشته باشی. چند ساعت قبل علی رضا زنگ زد و گفت خودش تو رو می بره فرودگاه، نمی خواستم دور و ورت خیلی شلوغ باشه، به خاطر همین نیومدم.

ـ حامد هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن.

گفت:

ـ نگران دفتر نباش، خودمون از پسش بر میایم. تو فقط سعی کن از این سفر لذت ببری و مواظب خودت باشی.

ـ توی فرودگاه که به مشکلی بر نمی خورم؟

ـ نه خیالت راحت باشه، همه چیز رو هماهنگ کردم. به علی رضا گفتم کجا پیادت کنه. یکی به اسم جعفری میاد دنبالت، خودش همه ی کارها رو انجام میده. قبل از همه سوار هواپیما میشی و قراره آخرین نفر پیاده بشی. اون طرف که جیمز میاد دنبالت؟

علی رضا به آرامی جلو آمد و مچ دستم را گرفت.

گفتم:

ـ آره باهاش حرف زدم. پروفسور ویلسون هم هست.

ـ خیلی عالیه.

به دنبال علی رضا وارد اتاق خوابم شدم.

حامد گفت:

ـ ساره زنگ زده بود و می خواست بدونه پروازت چه ساعتیه.

علی رضا به آرامی در را بست و به سمتم آمد. “لعنتی”. ساره؛ هیچ تمایلی به دیدنش نداشتم. علی رضا؛ در آغوشش فرو رفتم. به نرمی کمرم را نوازش کرد و سرم را بوسید.

گفتم:

ـ هیچ وقت نمی بخشمت، چون خیلی چیزها را ازم مخفی کردی.

سر علی رضا در میان گردنم فرو رفت.

سرم را به سمت مخالف متمایل کردم و ادامه دادم:

ـ تو می دونستی نظرم چیه و اجازه دادی وارد زندگیم بشن. من هیچ کدومشون رو نمی خوام.

ـ داری سخت می گیری سارا. تو حتی نمی دونی چرا برگشتن.

ـ مهم نیست، نمی خوام بدونم. وقتی حکم نهایی دادگاه مشخص شد، بهم زنگ بزن. نمی خوام قبلش صدات رو بشنوم. اگه موضوع مهمی پیش اومد، به مهرداد بگو بهم زنگ بزنه. حامد اون ها رو از من و زندگیم دور کن.

ـ اشتباه می کنی سارا.

بوسه های علی رضا روی گردنم نفسگیر بود. داشتم گریه می کردم. دلیلش را نمی دانستم. فقط دلم می خواست گریه کنم و گریه می کردم.

گفتم:

ـ نه اشتباه نمی کنم. نمی خوامشون، هیچ کدومشون رو. فقط اون ها رو از زندگی من دور کن. نمی خوام ببینمشون، نمی خوام حتی اسمشون رو بشنوم. باشه حامد؟

با فشار دستان و بدن علی رضا، چند گام به عقب برداشتم. بعد از برخورد با تخت، متوقف شدم.

حامد آرام گفت:

ـ باشه.

روی تخت نشستم. با فشار دست علی رضا دراز کشیدم.

حامد گفت:

ـ من تمام تلاشم رو کردم تا تو زندگی آروم و راحتی داشته باشی، چون خیلی برام عزیزی، چون دوست دارم.

چشمانم را بستم. سنگینی بدن علی رضا حس خوبی بود. کاش باز هم برای با او بودن فرصت داشتم. دلم می خواست باز هم تجربه ی صبح را تکرار کنم.

حامد ادامه داد:

ـ اگه سعی کردم ساره و لیلی رو بهت نزدیک کنم، فقط به خاطر خودت بوده. نمی خوام تنها باشی.

من تنها نبودم. با وجود علی رضا چطور می توانستم تنها باشم؟ با نوازش ها و بوسه های بی امان علی رضا، به نفس نفس افتاده بودم. دست آزادم را به دور گردنش حلقه و او را به خود نزدیک تر کردم.

گفت:

ـ برو، نمی خوام دیر برسی. به علی رضا بگو اگه کوچک ترین مشکلی پیش اومد، باهام تماس بگیره.

درد خفیف و لذت بخشی با گاز علی رضا در تمام وجودم پیچید. چشمانم را باز کردم و لبخند زدم. موهایش را نوازش کردم.

گفتم:

ـ فرصت نکردم با مهدیس حرف بزنم، به مهرداد بگو ازش خداحافظی کنه و … دلم برای دفتر تنگ میشه، دلم برای همتون تنگ میشه.

متوقف شدن حرکت نوازشگرانه ی دستان علی رضا را برای چند لحظه ی کوتاه احساس کردم. با قطع کردن تماس حامد، خیلی سریع لبان علی رضا روی لبانم جای گرفت. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و بی صدا اشک ریختم. نمی توانستم، نمی توانستم.

نیم ساعت بعد، مقابل در ایستاده بودم و علی رضا چمدان را داخل آسانسور قرار داد.

کیانا گفت:

ـ مطمئنی نمی خوای ما هم همراهت بیایم؟

به چشمان خیس از اشکش خیره شدم. من برایش خواهر بودم، من برایش خانواده اش بودم. خواهرم نبود، خانواده ام نبود، ولی برایم عزیز بود.

بی اجازه دستم را روی شکمش گذاشتم و گفتم:

ـ اسمش را چی می خوای بذاری؟

وحید به کیانا نزدیک تر شد و گفت:

ـ ساغر.

ساغر؛ اسم زیبایی بود. سرم را تکان دادم.

ـ عکسش رو برام میل کن. من رفتم.

نمی خواستم گریه کنم. وارد آسانسور شدم. دیدم که اشک های کیانا روی گونه اش ریخت و چهره ی وحید در هم رفت. کیفم را به دست راستم دادم. علی رضا دکمه ی آسانسور را زد.

گفتم:

ـ وحید مواظبشون باش.

درهای آسانسور بسته شد. چرخیدم. سرم را روی سینه ی علی رضا گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. نمی خواستم گریه کنم. دل تنگشان می شدم.

قبل از روشن کرد اتومبیل گفت:

ـ یک ساعت و نیم تا فرودگاه راه داریم، بهتره بخوابی. اجازه بده صندلیت رو درست کنم.

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ خوابم نمیاد.

بیشتر به سمتم چرخید و گفت:

ـ پس چرا قیافت این طوری شده؟

ـ چطوری؟

دستش را دراز کرد و به آرامی نوک انگشتش را روی گونه ام کشید.

ـ چشمات ریز شده و خیلی خسته به نظر می رسی، رنگت هم خیلی پریده. سارا من نگرانتم.

حالم خوب نبود. لبخند زدم. دستش را گرفتم و به انگشتانش خیره شدم. انگشتان کشیده ای داشت و پوست دستش نرم بود. با دیدن خال کم رنگ کف دستش، لبخندم عمیق تر شد. روی برجستگی دستش، درست چند سانتی متر پایین تر از انگشت اشاره اش جای داشت. چطور تا به حال متوجهش نشده بودم؟ انگشت اشاره ام را روی کف دستش کشیدم و جمع شدن انگشتانش را دیدم. من هم درست مثل او به کف دستم حساس بودم.

گفتم:

ـ نگران نباش، دارم تمام تلاشم رو می کنم که خوب باشم.

ـ هنوز هم درد داری؟ قرص نخوردی؟

سرم را اول به علامت منفی و بعد به علامت مثبت تکان دادم. دستش را درست جلوی صورتم گذاشتم. کف دستش روی لب هایم قرار گرفت. من داشتم کجا می رفتم؟

ـ سارا خواهش می کنم این طوری نباش.

دستش را پایین آورد و زیر چانه ام زد. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. نور و رنگ چشمانش کمتر از چند ساعت قبل بود. من تنها ستاره های چشمان او را می خواستم.

به زحمت لبخندی بر لب آوردم و گفتم:

ـ من فقط نیاز به زمان دارم، خودم خوب میشم.

ـ وقتی این طوری حالت بده، چطوری می تونم اجازه بدم از من دور بشی؟

نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. کاش قاطعانه می گفت نرو و من … من نمی رفتم؟ البته که می رفتم. هیچ کس نمی توانست برای من و زندگی ام تصمیم بگیرد. همیشه من بودم که بایدها و نبایدهای زندگی خودم را تعیین می کردم. اگر قاطعانه می گفت نرو، سرش داد می زدم و می خواستم در زندگی من دخالت نکند، که این زندگی خودم است، که چطور می توانم ستاره هایم را نادیده بگیرم و در کنار یک آدم بمانم؟ آدم؛ که من از تمام آدم ها بدم می آید، که من دیوانه شده بودم. نمی دانستم حسی که به او دارم عشق است یا نه، اما من با تک تک سلول های بدنم می خواستم در کنارش باقی بمانم. من شیفته ی این آدم بودم. دوست داشتم مجبورم کند بمانم، حرفی بزند، کاری کند که نروم، که بمانم و کنارش باشم، که باز هم یک رابطه را تجربه کنم. من نوازش می خواستم. نوازش های سر انگشتان داغش را روی گونه ام احساس می کردم، اما این کافی نبود. من باز هم نوازش می خواستم. دلم می خواست مرا ببوسد و محکم در آغوشم بگیرد، اما مگر نه این که من سارا بودم؟ سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد. من بیشتر از دو ماه برای تک تک لحظه های این سفر برنامه ریزی کرده بودم.

چشمانم را باز کردم، لبخند زدم و گفتم:

ـ بریم، دیر میشه.

نفسش را با صدا بیرون داد. صاف نشست و اتومبیل را به حرکت در آورد. دلم می خواست حرف بزند تا صدایش را بشنوم، اما از طرفی هم نمی دانستم تحمل شنیدن هیچ کلمه ای را دارم یا نه. انگشت اشاره ام را روی بازویش کشیدم. با لبخند کم رنگی، سرش را برای چند لحظه ی کوتاه، به سمتم برگرداند.

سکوت و سکوت و سکوت. حالا دلم می خواست حرف بزند. چقدر گذشته بود؟ یک ساعت؟ یک ساعت و نیم؟ من در تمام این مدت، به این فکر می کردم که علی رضا را دوست دارم و او هم مرا دوست دارد. از اولین باری که با آن روپوش سفید و لبان خندان دیده بودمش، تا صبحی که در آغوشش تجربه ای شگفت انگیز به دست آورده بودم، همه ی آن لحظه ها را با تمام جزئیات کوچک و بی اهمیت، به خاطر داشتم.

ـ علی رضا، بعد از این که من رفتم، تو من رو فراموش می کنی؟

دست راستش را پشت گردنم انداخت و مرا به سمت خود کشید.

ـ حتی برای یک ثانیه، حتی به اندازه ی یک نفس.

لبخند زدم. می توانستم حرفش را باور کنم. او هیچ وقت به من دروغ نگفته بود، او هیچ وقت سعی نکرده بود چیزی را از من پنهان کند. بوسه ای روی بازویش نشاندم و چشمانم را بستم.

ـ حامد وقتی فهمید قرار نیست به همین زودها از زندگیت برم بیرون، اومد مطب و … اگه بخوام سادش کنم، می تونم بگم شروع کرد به تهدید کردن من. گفت اگه دستم بهت بخوره یا ناراحتت کنم، قبل از این که تو یه بلایی سرم بیاری، خودش خدمتم می رسه. گفت براش خیلی مهمی، پس تمام این کارهاش دلیلی داره.

وقتی با حامد صحبت می کردم و در آغوشش بودم، صدایمان را شنیده بود یا حامد مستقیما همه چیز را به خودش گفته بود؟

صاف نشستم و گفتم:

ـ براش مهم هستم، خیلی چیزها در مورد من می دونه، اما باز هم سعی می کنه همه چیز رو از من پنهون کنه. بیشترین چیزی که باعث ناراحتیم میشه، همینه.

ـ و … و در مورد مادر و خواهرت چی بیشتر از همه ناراحتت می کنه؟

چرا؟ چرا وقتی که تمام تلاشم برای فراموش کردن، برای دور کردن آن ها از نقطه ی شروع ذهنم به نتیجه رسیده بود، باید این سوال را می پرسید؟ من سعی داشتم خوب باشم، سعی داشتم آرام باشم، اما همیشه، همیشه چیزی بود که این آرامش را خراب کند. یک بار دیدن او و بار دیگر سوال علی رضا.

نفسم را درون سینه حبس کردم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم.

ـ همین نسبتی که با من دارن آزار دهنده ترین چیزه.

ـ و اون وقت چرا؟

ـ بهت قول دادم یه روزی همه چیز رو برات تعریف کنم، اما می دونم که اون روز امشب نیست.

 

انگشتانش را احساس کردم که به دور مچ دستم حلقه شد. گرمای دستش چقدر خوب بود. من دیوانه بودم که می خواستم از این گرما، از این حس خوب، از این زمینی بودن فاصله بگیرم. بیشتر از هر وقت دیگری این زمینی بودن را می خواستم. با برخورد لبانش به روی انگشتانم، چشمانم را باز کردم.

سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:

ـ چرا کاری نمی کنی که نرم؟

با مکث طولانی گفت:

ـ تو بگو چی کار کنم؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ نمی دونم، یه چیزی که من رو نگه داره، می ترسم برم و دیگه تو دوستم نداشته باشی.

ـ اگه بهت بگم قبل از این که سوار هواپیما بشی، یادم میره توی زندگیم یه نفر به اسم سارا بوده، که من دوست داشتم، که عاشقش بودم و می خواستم باهاش ازدواج کنم، حاضری بمونی؟

دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم:

ـ یه چیزی بگو که حاضر باشم به خاطرش ستاره هام رو نادیده بگیرم.

چقدر زود رسیدیم. برای چند لحظه ی کوتاه، به ساختمان بزرگ و روشنی که به سمتش حرکت می کردیم، خیره شدم. چشمانم را بستم. باز هم سر گیجه. چقدر احمقانه بود که بدون هیچ مشکلی می توانستم رانندگی کنم، اما این طور با نشستن در کنار راننده ی دیگر و نگاه کردن به آدم ها، ساختمان ها و درخت های در حال حرکت، واکنش نشان می دادم و سر گیجه می گرفتم.

ـ اگه اجازه ندم بری، بعدها از دستم ناراحت میشی.

ـ یه بهانه، یه دلیل بیار که بعدها هم ناراحتم نکنه.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. اتومبیل را متوقف کرد. چشمانم را باز کردم. فضای اطراف نیمه تاریک بود. صاف نشستم و به ساختمان بلند و بزرگی که چند گام دورتر بود، خیره شدم. به جز مردی کوتاه قد، که مقابل دری آبی رنگ ایستاده بود، کس دیگری آن اطراف دیده نمی شد. سرم را برگرداندم و به چهره ی گرفته و بی رنگش خیره شدم. به سمتش متمایل شدم. گونه اش را بوسیدم. نرم بود و بوی خوب و خنکی می داد. دستانش خیلی ناگهانی به دورم حلقه شد و قبل از این که بتوانم تعادل از دست رفته ی بدنم را دوباره به دست بیاورم، لبانم را سخت و محکم بوسید. دستانم را به دور گردنش گره زدم. من نمی خواستم بروم، من می خواستم این جا، در میان این نوازش ها، در میان این آغوش باقی بمانم. چرا داشت اجازه می داد بروم؟

آرام و آهسته در گوشم زمزمه کرد:

ـ آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم و … این واقعا من رو ناراحت می کنه.

به آرامی از او فاصله گرفتم و از اتومبیل پیاده شدم. زمان زیادی نداشتم. باید هر چه زودتر می رفتم. چمدان کوچک سیاه رنگم را روی زمین گذاشت، کیفم را روی شانه ام انداختم و کیف لپ تاپم را از صندلی عقب برداشتم. مردی کوتاه قد به آرامی جلو آمد.

ـ شما باید خانم مجد باشید، درسته؟

دسته ی چمدانم را به دست گرفتم و گفتم:

ـ خودم هستم.

با دست اشاره ای به در آبی رنگ کرد و گفت:

ـ من یک ساعت پیش منتظرتون بودم، باید عجله کنیم، ده دقیقه بیشتر وقت نداریم.

رو به علی رضا که مشغول قفل کردن اتومبیلش بود کردم و گفتم:

ـ نیا.

به روی چهره ی متعجب و ناباورش، خیلی سریع، اخم عمیقی نشست.

سریع گفتم:

ـ باید بری علی رضا.

صورتش سخت شد. نمی توانستم حتی از آن فاصله ی نه چندان دور، ستاره های چشمانش را ببینم. چرخید و بی هیچ حرفی سوار اتومبیلش شد. اتومبیل را روشن کرد و با سرعت دور شد. “لعنتی، لعنتی، لعنتی”.

ـ خانم مجد عجله کنید، خیلی دیر شده.

“آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم و … این واقعا من رو ناراحت می کنه.”

نفسم را با صدا بیرون دادم و موبایلم را از جیب مانتویم بیرون آوردم.

“آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم.”

شماره ی “دوستم” را گرفتم. چرا هنوز نامش را به “همدم” تغییر نداده بودم؟ بعد از چهار بوق، گوشی را برداشت. تنها می توانستم صدای نفس های تند و نامنظمش را بشنوم. من شیفته ی این نفس نفس زدن های تندش بودم.

گفتم:

ـ داری میری شمال؟

با تاخیر گفت:

ـ آره.

ـ آژانس بگیرم برم خونه، یا من رو هم با خودت می بری شمال؟

ـ سارا؟!

ـ جونم؟

ـ عاشقتم.

بلند می خندید. با تاخیر بیست و هفت روزه ای که در برنامه ی همایش پیش آمده بود، خیلی چیزها تغییر می کرد. اگر کمی در برنامه ی سفرم تغییراتی ایجاد می کردم، چه اتفاقی می افتاد؟ صد و بیست و سه روز تا شروع همایش فرصت داشتم. اگر فقط شصت و پنج روز در سفرم تغییر ایجاد می کردم، چه چیزی را از دست می دادم؟ سفرم به شیلی و رصد در بهترین زمان سال و چند روز را در ناسا. اگر اول به ناسا می رفتم و بعد چند روزی را هم در شیلی می گذراندم، چه اتفاقی می افتاد؟ آن موقع شصت و پنج روز برای با علی رضا بودن زمان داشتم.

گفت:

ـ همون جا وایسا، تکون نخوریا، من خیلی زود میام، فقط باید یه جایی رو پیدا کنم که بپیچم. ولش کن، دنده عقب می گیرم و میام. سارا، سارا، سارا، آخ اگه بدونی چه حالی دارم! آخ.

ـ چی شد؟

ـ هیچی، چیز مهمی نیست. سارا دیوونتم، می دونستی؟

کجا می رفتم؟ کجا می رفتم وقتی تمام قلبم این جا بود؟ با دقت به مسیری که دو دقیقه ی قبل، اتومبیلش را با نگاهم بدرقه کرده بودم، خیره ماندم.

گفتم:

ـ میگم بریم ازدواج کنیم، باشه؟

ـ کی؟ الان؟

لبخند زدم. اتومبیل آشنایش با سرعت به سمتم می آمد.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ هر وقت تو بخوای.

متوقف شدن اتومبیل، درست چند متر دورتر از من، متعجبم کرد. می توانستم ببینمش. هنوز گوشی موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود و با دقت نگاهم می کرد. چهره ای کاملا جدی داشت.

گفتم:

ـ نمی خوای بیای؟ به همین زودی فراموشم کردی؟

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ چرا نمی خوای بری؟

ـ تو این رو نمی خوای؟ دوست داری برم؟

ـ نه، من می خوام تا آخر دنیا تو رو پیش خودم نگه دارم، فقط یه چیزی من رو خیلی می ترسونه.

با گام های آرام به سمت اتومبیلش به راه افتادم.

پرسیدم:

ـ چی؟

با مکث طولانی گفت:

ـ تو عاشق ستاره هایی، عاشق آسمون، کدوم حرفم باعث شد از رفتن پشیمون بشی؟

گفتم:

ـ گفتی آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم. حرفت درست بود، می تونم سفرم را شصت و پنج روز عقب بندازم.

ـ می ترسم به خاطر از دست دادن این شصت و پنج روز، از من ناراحت و دلگیر بشی. من می دونم این سفر چقدر برات مهمه.

ایستادم. البته که این سفر برای من مهم بود. من تنها به خاطر ستاره هایم می رفتم، برای نزدیکی بیشتر به آن ها، برای دیدنشان از میان تلسکوپ های فوق العاده قوی و لمس این نزدیکی. نفسم را درون سینه حبس کردم. حسی که به آسمانم، به ستاره هایم داشتم، شبیه هیچ حس دیگری نبود. یک حس ناب و خاص، حسی که بخشی از وجودم بود، اما چیز دیگری هم بود، چیزی که تازه آن را در وجودم کشف کرده بودم. حس خواستن، حسی که شبیه هیچ حس دیگری نبود، حسی که حتی شبیه احساسم به آسمان هم نبود. من علی رضا را دوست داشتم. او علی رضا بود، علی رضا.

نیم قدم به عقب برداشتم و گفتم:

ـ آژانس می گیرم و میرم خونه.

خیلی سریع گفت:

ـ صبر کن، سارا برام خیلی عزیزی، شاید بیشتر از چیزی که حتی بتونی تصورش رو بکنی. در مورد تو، یه زمانی خیلی خودخواه بودم و اعتراف می کنم یه مدت کوتاهی به احساسی که نسبت به ستاره ها و آسمون داشتی، حسادت می کردم، چون … هنوز وقت داری، فکر کن. نمی خوام به خاطر من و حرفی که بهت زدم، بعدها از من دلگیر بشی و بگی من مقصر بودم که سفرت رو کنسل کردی.

دوباره نیم قدم به عقب برداشتم. من تصمیمم را گرفته بودم. می دانستم این سفر، با دوری از علی رضا، وقتی این قدر مشتاقش بودم، چقدر می تواند برایم سخت و عذاب آور شود.

آرام گفتم:

ـ چند دقیقه به من وقت بده.

گوشی را قطع کردم. به آرامی از اتومبیل پیاده شد، اما همان جا کنار در ایستاد. سریع شماره ی مهرداد را گرفتم. سرم را برگرداندم. مرد کوتاه قد با بی صبری به ساعت مچی اش اشاره کرد. بی توجه به او، دوباره سرم را برگرداندم و به علی رضا خیره شدم.

ـ سارا چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟

ـ نه. مهرداد می خوام یه چیزی رو برام چک کنی.

ـ تو الان کجایی؟

اخم کردم و گفتم:

ـ می خوام تا دو دقیقه ی دیگه جوابم رو بدی. چک کن ببین می تونی شصت و چهار روز دیگه برام بلیت جور کنی که بتونم برم آمریکا یا … اصلا مستقیم با رابرت صحبت کن ببین می تونه ترتیبی بده که با یه هواپیمای خصوصی برم؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ سارا چی کار داری می کنی؟

ـ می خوام سفرم را دو ماه عقب بندازم.

گفت:

ـ به خاطر علی رضاست، درسته؟

دست به سینه به در ماشین تکیه داده بود و نگاهم می کرد.

محکم گفتم:

ـ آره. مهرداد دو دقیقه ی دیگه من جواب می خوام، عجله کن.

ـ تو دیوونه شدی. به خاطر کسی که …

گوشی را قطع کردم. دسته ی چمدان فشار دادم. من داشتم کار درستی انجام می دادم؟ شک داشتم. این یک انتخاب میان آسمان و علی رضا نبود. من مجبور نبودم بین دو حس قوی و تاثیرگذار زندگی ام، یکی را انتخاب کنم، من می توانستم با هر دوی این احساسات کنار بیایم. می توانستم هم آسمانم را داشته باشم و هم زمینی باشم. اگر امروز صبح در آن کاروان سرا، در میان ملافه های صورتی رنگ، تجربه ی هم آغوشی، تجربه ی یک رابطه را با علی رضا به دست نمی آوردم، بدون هیچ تردیدی می رفتم. حسم به علی رضا قبل از آن هم آغوشی هم، عمیق و متفاوت و ناب بود، اما بعد از آن خاص شد، عمیق تر شد، خواستنی تر شد. من می خواستم بارها و بارها آن حس لذت عمیق را تجربه کنم. مگر نه این که حسم به آسمان هم دقیقا همین طور به وجود آمد؟ در آغوش محمدرضا روی پشت بام به آسمان خیره شدم و او برایم از ستاره ها و سیاره ها گفت و من باز هم می خواستم بدانم. باز هم می خواستم لذت دانستن در مورد آن نقاط نورانی و چشمک زن را تجربه کنم. من علی رضا را می خواستم، من ستاره هایم را هم می خواستم.

با لرزش موبایل در دستم، به خودم آمدم. مهرداد بود.

گفت:

ـ رابرت گفت می تونه برای شصت و دو روز دیگه یه پرواز خصوصی رو برات ترتیب بده، فقط ممکنه یه همسفر هم داشته باشی.

نفسم را با صدا بیرون دادم و چشمانم را بستم.

گفتم:

ـ مهرداد خودت ترتیبش رو بده و با رابرت هماهنگش کن. نمی خوام هیچ کس، مطلقا هیچ کس، از این موضوع خبردار بشه. بذار فکر کنن من رفتم.

ـ چرا؟

ـ می خوام تنها باشم. کارهای دفتر رو طبق برنامه ریزی که کردیم پیش ببر. اگر لازم شد باهام تماس بگیر، منتظر ایمیل هات هستم.

ـ سارا خوب فکرهات رو کردی؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:

ـ آره.

ارتباط را قطع کردم. موبایل را درون جیب مانتویم انداختم و به سمت اتومبیل علی رضا راه افتادم. علی رضا صاف ایستاد. لبخند زد و با گام هایی آرام و مطمئن، به سمتم آمد. ایستادم، مقابلم ایستاد. نگاهش را دیدم که به جایی درست پشت سرم خیره شده است. چشمانش صاف ترین آسمان بود. نور داشت، رنگ داشت، ستاره و سیاه چاله و کهکشان داشت. خم شد، دسته ی چمدان را به دست گرفت و بعد در همان حالت، سرش را به سمتم برگرداند. نگاهش به روی لب هایم ثابت مانده بود. هنوز لبخند می زد. لبخندی قشنگ تر از تمام لبخندهایی که بر روی لب هایش دیده بودم. خیلی آرام، آرام و نرم سرش را جلو آورد و لبانم را بوسید. بوسه ی کوتاهی بود، اما لذت بخش ترین بوسه ای بود که در تمام عمرم تجربه اش کرده بودم. بازویم را گرفت و با هم به سمت اتومبیل به راه افتادیم.

چمدان را در صندوق عقب جای داد و در را برایم باز کرد. سوار شدم، سوار شد. بوی عطر تلخش تمام مشامم را پر کرد. به سمتم چرخید. بازویم را گرفت و سخت به سمت خود کشید. سرم را روی سینه اش قرار داد و مرا محکم به خود فشرد.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ نمی دونم چطوری بگم از این که کنارمی چقدر خوش حالم.

سرم را بوسید و آرام رهایم کرد. اتومبیل را روشن کرد و به راه افتادیم. دستم را دراز کردم و صدای پخش را زیاد کردم. آهنگ زیبایی بود.

You know I can’t smile without you

I can’t smile without you

I can’t laugh and I can’t sing

I’m finding it hard to do anything

You see I feel sad when you’re sad

I feel glad when you’re glad

(شصت و نه)

با احساس متوقف شدن اتومبیل، چشمانم را باز کردم. به پهلو دراز کشیده بودم. با لبخند نگاهم می کرد. چشمانش سرخِ سرخ بود. صاف نشستم.

گفت:

ـ من میرم به سر و صورتم آب بزنم. گرسنه که نیستی؟ می خوای چیزی برات بگیرم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و به بیرون اتومبیل خیره شدم. رستورانی که مقابلش ایستاده بودیم، درهای شیشه ای داشت و هنوز باز بود. به ساعت دیجیتالی اتومبیل خیره شدم. ده دقیقه به چهار صبح بود. سرم را جلوتر بردم و از شیشه ی جلوی اتومبیل، به آسمان خیره شدم و لبخند زدم. از اتومبیل پیاده شدم. دو مرد میانسال، با هم از رستوران خارج شدند. سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم. ستاره ها پیدا بودند.

صدای خنده ی بلند زنی، توجهم را جلب کرد. سرم را به سمت صدا برگرداندم. سمت دیگر اتومبیل، زن را دیدم. مانتوی کوتاه سیاه رنگ به تن داشت، با شلوار جین و شالی آبی رنگ. از مردی که پشت به من ایستاده بود، جدا شد و در سمت مخالف من، رو به دو سوپر مارکتی که سمت چپ رستوران قرار داشتند، می رفت. قامت بلندی داشت. متوجه مرد شدم. داشت نگاهم می کرد. با دیدن نگاهم، لبخند زد و سرش را تکان داد. سرم را برگرداندم و دوباره به آسمان خیره شدم. ستاره ها پیدا بودند.

با برخورد دستی به بازویم، لرزیدم و خود را عقب کشیدم. دو گام فاصله گرفتم و برگشتم. علی رضا با چهره ای متعجب و نمناک نگاهم می کرد. به آرامی دو گام فاصله را طی کردم و کنارش ایستادم. کیسه ای در دست داشت.

کیسه را به سمتم گرفت و گفت:

ـ یه چیزهایی گرفتم که تو راه بخوریم.

با لبخند کیسه را گرفتم و به درونش خیره شدم. پفک، چیپس، بیسکویت، آب معدنی، آب میوه و دو بسته شکلات تلخ. یکی از بسته های شکلات را بیرون آوردم. قصد رفتن داشت که بازویش را گرفتم و به سمت خود کشیدم.

کیسه را به دستش دادم و گفتم:

ـ من رانندگی می کنم، تو خسته ای، بخواب.

ـ نه، خیلی هم خسته نیستم.

انگشت اشاره ام را به سمت صورتش گرفتم و گفتم:

ـ فکر نکن قراره رانندگی کنم، پس حواسم بهت نیست. حق نداری دست به اون شکلات ها بزنی، همش برای خودمه. در ضمن چیپس رو هم با هم می خوریم. پفک خیلی دوست ندارم، می تونی خودت تنهایی بخوریش.

دستم را انداختم و اتومبیل را دور زدم. صدای آرام خنده اش را شنیدم. سوار شدم.

ـ مقصدمون کجاست؟

ـ بهت میگم.

ـ نخیر شما قراره بخوابی. دقیقا کجا باید بریم؟

ـ برو سمت تنکابن، از مُتل قو که رد شدی، بیدارم کن.

بسته ی شکلات را باز کردم. شکلات سیاه رنگ را به تکه های کوچک تقسیم کردم. تکه ی کوچکی را به دهان گذاشتم و بسته را روی پایم قرار دادم. نگاهش کردم. سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و با لبخند نگاهم می کرد. لبخند زدم و اتومبیل را روشن کردم. به راه افتادیم.

جاده ی قشنگی بود. وقتی در اتومبیل بودم و سر گیجه های همراهی با کسی آزارم نمی داد، حس بهتری داشتم. با دقت و توجه به جاده، به مغازه های شلوغ و اتومبیل هایی که از آن ها سبقت می گرفتم، نگاه می کردم. گاهی هم سرم را برای لحظه ای کوتاه به سمت علی رضا برمی گرداندم. خواب بود. دلم می خواست صورتش را لمس کنم و انگشت اشاره ام را آرام روی لب پایینش بکشم.

ساعت شش و بیست و هفت دقیقه بود که از مُتل قو رد شدیم. سرم را برگرداندم. چشمانش هنوز بسته بودند. به جاده خیره شدم، اما آرام دست راستم را روی پایش گذاشتم و دستم را روی پایش کشیدم.

صدایش را شنیدم که گفت:

ـ می خوای بیچارم کنی سارا؟

لبخند زدم و سرم را برای لحظه ای کوتاه به سمتش برگرداندم. چهره اش کاملا جدی بود. دستم را میان دستانش گرفت.

گفتم:

ـ از مُتل قو رد شدیم.

بوسه ای روی دستم نشاند و گفت:

ـ ده دقیقه ی دیگه می رسیم. بزن کنار خودم می شینم.

ـ نه کم مونده. علی رضا؟

ـ جانم؟

از وانت آبی رنگی که چهار گوسفند قهوه ای و سیاه رنگ را حمل می کرد، سبقت گرفتم و گفتم:

ـ تا کی این جا می مونیم؟

ـ تا هر وقت تو بخوای.

سرم را تکان دادم. من دوست داشتم شصت و دو روز را این جا، تنها، در کنار او بمانم. بهتر از هر کسی می دانستم که این خواسته ی امکان پذیری نیست. حامد و کیانا دیر یا زود متوجه می شدند که سفرم را کنسل کردم. علی رضا نمی توانست دو ماه مطبش را رها کند و این جا کنار من بماند. “تا هر وقت تو بخوای.” این دقیقا جوابی بود که دوست داشتم بشنوم، حتی اگر غیر ممکن و احمقانه به نظر می آمد.

از اتومبیل پیاده شدم و به ویلا خیره شدم. تک تک لحظه هایی که در این ویلا به سر برده بودم را به یاد آوردم. سایه ای از ساختمان ویلا که به سمتش می رفتیم و آن بوی عجیب. بوی نم خاک بود و چیزی شور و خاص.

گفتم:

ـ بریم کنار دریا.

بازویم را گرفت و مرا به سمت عقب کشید. با برخورد به سینه اش، متوقف شدم. دستانش را محکم به دورم حلقه کرد. سرم را چندین و چند بار بوسید.

ـ اگه بدونی چقدر این چند روزه بهم سخت گذشته.

ـ نمی خواستم ناراحت بشی.

کمی حلقه ی دستانش را شل تر کرد. کمی عقب تر رفتم. بوسه ی کوتاهی روی لب هایم نشاند.

گفتم:

ـ من قرار نبود به کسی چنین حسی داشته باشم.

لبخند زد.

ادامه دادم:

ـ از داشتن این حس خوش حالم، از این که این جام، کنار تو، خیلی خوش حالم.

با صدا خندید و گفت:

ـ با این حرف هات بیچاره تر میشم. بیا بریم که خیلی خرابتم.

دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و به راه افتادیم. مقابل دریا ایستادیم. صاف و آرام و آبی بود.

گفت:

ـ یادته اولین باری که دریا رو دیدی چی گفتی؟

البته که یادم بود.

گفتم:

ـ اصلا شبیه چیزی نیست که فکر می کردم.

با صدا خندید و گفت:

ـ اما ازش خوشت اومد، درسته؟

خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم و گفتم:

ـ نه به اندازه ی تو.

باز هم بلند خندید. سرم را برگرداندم و به چشمانش خیره شدم. چشمانش خمار بود و خسته.

گفتم:

ـ بریم بخوابیم.

ـ خسته ای؟

ـ نه بیشتر از تو.

باز هم خندید. با هم به سمت ویلا به راه افتادیم. ویلا دقیقا همان طور بود که به یاد داشتم. ترکیب رنگ قهوه ای و کرم سالن، وسایل چوبی و شیشه ای، دیوارپوش ها و مبل هایی از چوب، فرش، پرده ها و کوسن های کرم. به ظرف چوبی روی میز خیره شدم. میوه های چوبی و شیشه ای داخلش، بدون شک جا به جا شده بود. شالم را از سر در آوردم و همراه مانتو به دست علی رضا دادم. دستانش به آرامی به دور شکمم حلقه شد. سرش را روی شانه ای راستم گذاشت و بوسه ای آرام روی گردنم نشاند. دست راستم را بالا بردم و روی صورتش کشیدم. نرم بود. سرم را چرخاندم و بوسه ای روی گونه اش نشاندم.

ـ گرسنه نیستی؟

ـ نه.

ـ بریم بالا.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. صاف ایستاد. مچ دستم را میان انگشتانش گرفت و با هم از پله هایی که در نزدیکی آشپزخانه قرار داشت، بالا رفتیم. یک پاگرد کوچک و مربع شکل بود و یک اتاق.

گفت:

ـ این جا اتاق مامان …

ـ اتاق سودی جون و پدرته، درسته؟

روی پله ها متوقف شد و گفت:

ـ یادمه که بهم یه توضیح بدهکاری.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. هفت پله و بعد یک پاگرد بزرگ تر و چهار در.

به نزدیک ترین در اشاره کرد و گفت:

ـ این جا اتاق درساست.

به در کناری اش اشاره کرد و ادامه داد:

ـ این جا سرویس بهداشتی و حمومه. اتاق مهمان و این جا هم اتاق منه.

قبل از او وارد اتاقش شدم. اتاق مربع شکل بود و بالکن بزرگی داشت. تختی یک نفره و بزرگ، آینه ای قدی، یک صندلی راحتی و میز کوچکی مقابلش. ترکیب رنگ مشکی و سفید اتاق، زیبا بود. به سمت بالکن رفتم و از پشت در شیشه ای اش، به بیرون خیره شدم. ساحلی تمیز و دریایی آبی. نفس عمیقی کشیدم و همزمان با حلقه شدن دستانش به دور کمرم، از زمین بلند شدم. جیغی از سر هیجان کشیدم و روی تخت پرت شدم. با خنده سعی کردم از میان دستانش فرار کنم، اما اجازه نداد. بلند خندیدم، او بلند تر خندید.

میان آغوشش آرام گرفتم. به گردنش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. بوی تن او بود و نمناکی و گرمایی که مشامم را پر کرده بود. به آرامی، با انگشت اشاره، گردنش را لمس کردم. خندید و سرش را پایین آورد. پیشانی ام را بوسید.

گفت:

ـ من میرم چمدون ها رو بیارم بالا.

قصد بلند شدن داشت، دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و با تمام قدرت او را به سمت خود کشیدم. دراز کشید. نیم خیز شدم، به چشمانش خیره شدم، ستاره های چشمانش چه نوری داشت!

صورتش را لمس کردم و گفتم:

ـ دو تا کهکشان وقتی به هم برخورد می کنن، همه چیز همدیگه رو تغییر میدن. ستاره ها و سیاره هاشون با هم برخورد می کنن و از بین میرن، سیاه چاله های مرکزیشون با هم ترکیب میشن و یه سیاه چاله ی عظیم رو تشکیل میدن و در نهایت یه کهکشان باشکوه تر و زیباتر رو به وجود میارن.

لبخند آرام آرام روی لبانش نشست. مچ دستم را گرفت و انگشتانم را بوسید.

گفتم:

ـ می دونستی چند میلیون سال دیگه کهکشان راه شیری با یه کهکشان دیگه برخورد می کنه و همه چیز از بین میره؟

ابروهایش بالا رفت.

ادامه دادم:

ـ اون موقع دیگه ما روی زمین نیستیم.

صورتم را میان دو دستش گرفت و با انگشت شستش، مشغول نوازش گونه ام شد.

گفتم:

ـ ونوس یه سیاره ست، دلم می خواست کهکشان باشم.

ـ تو برام از هر کهکشانی باشکوه تری.

ـ دیروز صبح مثل برخورد و یکی شدن دو تا کهکشان، باشکوه بود.

خود را بالا کشید و دستش را ستون بدن قرار داد. فاصله اش تا چهره ام فقط پنج سانتی متر بود. گرما و حرارت صورتش را احساس می کردم. نگاهش میان چشمان و لبانم در رفت و آمد بود.

گفت:

ـ خسته ای؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم.

لبخند پهنی روی لبش نشست و گفت:

ـ می خوام شکوه یه برخورد دیگه رو نشونت بدم.

ابروهایم بالا رفت. با حرکت سریعی دستانش را به دور بدنم حلقه کرد و روی تخت افتادیم. خندیدم.

برایم گفت چقدر خواستنی هستم، چقدر دوست داشتنی و خاص؛ از چشمانم و سیاهی شان، از قوس ملایم کمرم، از انهنای زیبای گردنم، از لب های هوس برانگیزم و از ابریشم نرم موهایم تعریف کرد. من دوباره حس جدیدی را تجربه کردم. انتظارش را نداشتم. این نزدیکی خیلی بهتر و قوی تر از اولین تجربه ام بود. یکی شدنی که من به یاد داشتم، متفاوت تر از چیزی بود که داشتم دوباره تجربه اش می کردم. نوازش های ملایم و بوسه هایی که گاهی سخت می شد و گاهی نرم و نفسگیر. این یک احتمال نبود، برایم یک متغیر نبود، من هیچ وقت از نرفتن به این سفر پشیمان نمی شدم، حتی برای یک ثانیه ی کوتاه. این یک احتمال نبود، برایم یک متغیر هم نبود، یک قانون مطلق و بی تغییر بود، یک بعلاوه ی یکی که همیشه جوابش عددی جز دو نبود. من هیچ وقت از نرفتن به این سفر پشیمان نمی شدم، حتی برای یک ثانیه ی کوتاه.

روی تخت نشستم و بالشم را در آغوش گرفتم. علی رضا با چشمانی بسته کنارم دراز کشیده بود و نرم انگشت اشاره اش را روی کمر لختم می کشید. سرم را کج، روی بالش گذاشتم و چشمانم را بستم. حس خوبی بود. نوازش دستانش فوق العاده و قوی بود.

گفتم:

ـ محمدرضا عاشقش بود.

برای یک ثانیه ی کوتاه نوازش دستانش متوقف شد. من قول داده بودم. نمی خواستم لذت این لحظه های ناب و خالص را نادیده بگیرم، اما باید حرف می زدم. می دانستم می توانم در این لحظه ها، آرام و بدون هیچ حس اضطراب و نگرانی و ناراحتی تعریف کنم.

ادامه دادم:

ـ اسمش لیلی بود، همدیگه رو توی یه گالری نقاشی دیده بودن. گالری نقاشی های لیلی بود. محمدرضا محو تماشای یه نقاشی میشه و لیلی محو تماشای پسر خوش قیافه و سختی که با اخم به نقاشی هاش خیره شده. لیلی اول عاشق میشه و بعد محمدرضا که مشتاق دیدن خالق اون نقاشی بوده.

روی حرکت آرام و منظم انگشتانش تمرکز کردم و نفسم را با صدا بیرون دادم.

ـ ازدواج می کنن و بچه دار میشن. من و ساره، سارا و ساره. عاشق هم بودن، یک لحظه از هم جدا نمی شدن. با هم مشکل داشتن، اما همیشه یکی کوتاه میومد. تا وقتی هفت سالم نشده بود، همه چیز خوب بود، اما همه چیز از اون سفر شروع شد. لیلی رفت سفر، تنها. محمدرضا نمی خواست بره، اما لیلی اصرار کرد، خواهش کرد، گفت زود برمی گرده، اما هفت ماه طول کشید.

حرکت دستانش متوقف شد. حرکت آرام تخت را احساس کردم و بعد نفس های داغ و یک نواختش را که به روی شانه ام می نشست. دستانش به دور کمرم حلقه شد و درست روی شکمم به هم رسید و در هم قفل شد.

گفتم:

ـ بعد از اون همه چیز عوض شد. دعوا می کردن، سر هم داد می زدن، لیلی می گفت حسود و محمدرضا اجازه نمی داد بیرون بره. روزها و هفته ها با هم قهر می کردن و هر دوشون عذاب می کشیدن. من بابا رو دلداری می دادم و ساره هم کنار لیلی می موند. بعضی وقت ها هم جامون رو عوض می کردیم.

لبخند زدم و ادامه دادم:

ـ بازی قشنگی بود؛ سر به سرشون می ذاشتیم و پیغام های الکی و عوضی بهشون می رسوندیم.

لبخندم را جمع کردم.

ـ بازی قشنگی بود، اما خیلی طول کشید. دو سال طول کشید و هیچ چیز درست نشد.

آرام در گوشم زمزمه کرد:

ـ جدا شدن؟

ـ لیلی پیشنهاد داد. گفت جدا بشیم و محمدرضا قبول نکرد. دعوا کرد، داد زد، قهر کرد، اما محمدرضا می گفت عاشقتم، لیلی هم می گفت عاشقتم، ولی نمی تونم. می خواست بره.

سرم را درون بالش فرو کردم و به نفس نفس افتادم. انگشتانش را روی شکمم به حرکت در آورد.

موهایم را بوسید و آرام در گوشم گفت:

ـ با خودت این کارو نکن سارا.

من خوب بودم. مگر می توانستم این قدر به او نزدیک باشم، در آغوشش باشم، نوازش دستان و گرمای نفس هایش را داشته باشم و خوب نباشم؟

سرم را صاف و چشمانم را باز کردم. به دیوار سفید مقابلم خیره شدم.

ـ لیلی گفته بود می خواد بره، می خواد پیشرفت کنه و مستقل باشه. محمدرضا می گفت مستقل باش، پیشرفت کن، اما نرو.

سرم را به سمتش برگرداندم و ادامه دادم:

ـ فقط یه هفته مونده بود به تولدم که … صبح پاشدم و دیدم ساره نیست، لیلی هم نبود، رفته بودن.

ـ کجا؟

شانه بالا انداختم و سرم را به سرش تکیه دادم.

ـ نمی دونم، فقط رفتن. ندیدمشون تا همین اواخر. مریض شدم و هر چقدر منتظر شدم، زنگ نزدن، نه لیلی و نه ساره.

ـ هیچ وقت؟

ـ هیچ وقت.

ـ چرا؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ محمدرضا خونه رو فروخت و رفتیم خونه ی پدربزرگم. محمدرضا مُرد و من با حامد، اون دفتر رو اداره کردم.

ـ به نظرت فقط برای گرفتن ارث برگشتن؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ معلومه که نه؛ ارث بهونه ست، برای نابود کردن من.

خندیدم و ادامه دادم:

ـ هفده سال رفتن. هفده سال، خیلی زیاده، خیلی! ده ساله محمدرضا مُرده و … تازه فهمیدن بعد از ده سال.

ـ سارا شاید چیزی که …

ـ هیچ شایدی، هیچ تردید و حتی احتمالی هم نیست، وجود نداره.

ـ اما …

با اخم به چهره ی در هم کشیده اش خیره شدم و گفتم:

ـ امایی وجود نداره. من نمی تونم فراموششون کنم، اما می تونم ازشون بدم بیاد و متنفر باشم.

ـ ساره هم مثل تو بچه بوده، از اون چرا بدت میاد؟ اون خواهرته.

سرم را برگرداندم و روی تخت دراز کشیدم. پشتم به او بود و نرمی بالش را زیر تنم احساس می کردم.

گفتم:

ـ چرا زنگ نزد؟ من نمی دونستم کجاست، اما اون که می دونست، اون که خبر داشت.

چشمانم شروع کرد به سوختن.

ادامه دادم:

ـ یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز مریض بودم. بارها و بارها تا دم مرگ رفتم، بارها و بارها شنیدم که محمدرضا با صدای بلند گریه می کنه. می دونی یه بار شنیدم که لیلی داشت می گفت چقدر شبیه محمدرضا هستم. من رو نمی خواست، به خاطر همین ساره رو با خودش برد و من رو تنها گذاشت، فقط چون شبیه محمدرضا بودم.

نمی خواستم گریه کنم، اما خنکای اشک را روی گونه ام احساس می کردم. سنگینی مطبوع و خوب بدنش را روی خودم احساس کردم. برخورد سینه اش با کمرم، باعث شد بلرزم.

گفت:

ـ مهم نیست، واقعا مهم نیست شبیه کی هستی و چرا، همین که دوست دارم کافی نیست؟

ـ کافیه.

ـ دوست دارم.

ـ یه روز اگه دوستم نداشته باشی؟

ـ اون روزیه که مُردم و نمی تونم دوست داشته باشم، اما حتی مُردم هم فراموشت نمی کنه.

شانه ام را بوسید. نفسم را با صدا بیرون دادم. حرکت دستانش باعث شد لبخند بزنم. دستانش به آرامی از کنار پهلوهایم به روی شکمم رسید و بعد بالاتر آمد. سعی کردم با فشار بازو و آرنج هایم، مانع ادامه ی حرکت دستش شوم، اما با خنده دست هایش را سریع تر به حرکت در آورد. با صدا خندیدم، با صدا خندید.

هر لحظه ای که در کنارش سپری می کردم، برایم لذت بخش بود. ساعت ها در آغوشش بودم و حرف می زدیم. من از ستاره هایم می گفتم و او با دقت و توجه گوش می داد. گاهی سوالی می پرسید و گاهی سر به سرم می گذاشت و باعث خنده ام می شد. همه چیز خوب بود، همه چیز فوق العاده بود.

کنارش دراز کشیده و سرم را روی سینه اش گذاشته بودم. دست راستم را در هوا تکان می دادم و همزمان با گوش دادن به ضربان منظم و آرام قلبش و بالا و پایین رفتن سرم همراه سینه اش، برایش از انفجارهای خورشیدی حرف می زدم.

ـ بعد وقتی جریان پلاسما با نیروهای مغناطیسی هدایت میشن، چون نیرو و انرژی کافی در مقابل گرانش خورشید ندارن، بیشتر این پلاسماها دوباره به سطح خورشید برمی گردن، این طوری.

انگشتان دست راستم را تا جایی که امکان داشت از هم باز کردم. می خواستم بازگشت پلاسماها به سطح خورشید را با حرکت انگشتانم نشانش دهم. سرم را از روی سینه اش بلند کردم و به صورتش خیره شدم. چشمانش بسته بود. متعجب صدایش کردم.

ـ علی رضا؟!

آرام و عمیق نفس می کشید. خوابیده بود. لبخند زدم. به آرامی کنارش نشستم و دوباره آرام صدایش کردم. هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. خم شدم و به آرامی گوشه ی لبش را بوسیدم. کمی خود را عقب کشیدم و به چهره ی آرامش خیره شدم. واقعا خسته به نظر می رسید. ملافه ی سفید رنگ را تا روی سینه ی لختش بالا کشیدم و با آرامی از روی تخت پایین آمدم. باید دوش می گرفتم.

لباس پوشیدم و پایین رفتم. وقتی با درهای قفل شده ی اتومبیل مواجه شدم، دوباره به طبقه ی بالا برگشتم. به پهلو شده بود و بالشم را در آغوش داشت. آرام و عمیق نفس می کشید. شلوارش را از روی زمین برداشتم، سوییچ اتومبیل را بیرون آوردم. چیزی از کنار دستم به آرامی گذشت و از داخل جیب شلوارش با صدای خفه ای روی فرش افتاد. به ریشه های بلند و سیاه فرش زیر پایم خیره شدم. چیزی در میانشان می درخشید. خم شدم و آن را برداشتم. یک انگشتر بود. یک انگشتر ساده از جنس طلا. هیچ نگین و یا طرحی رویش دیده نمی شد. آن را به داخل جیبش برگرداندم و شلوارش را صاف لبه ی تخت قرار دادم.

چمدان خیلی سنگین نبود. آن را گوشه ی اتاق، جایی نزدیک در بالکن قرار دادم. حوله، شلوار راحتی خاکستری با طرحی سفید و تی شرت سفید با طرحی خاکستری رنگ و ست لباس زیر سفید رنگم را برداشتم و به سمت حمام رفتم.

بعد از یک دوش مختصر و مفید، پر از انرژی بودم. سریع لباس پوشیدم و به اتاق برگشتم. طاق باز خوابیده بود، اما سرش کمی به سمت راست متمایل شده و بالشی که قرار بود زیر سرش جای داشته باشد، احتمالا جایی در سمت دیگر تخت روی زمین افتاده بود، چون نمی توانستم ببینمش. احساس گرسنگی می کردم. دلم یک لیوان بزرگ نسکافه می خواست و شاید کیک یا چند تکه بیسکویت. به آرامی از پله ها پایین آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

چند دقیقه ای طول کشید تا از میان کابینت ها، یک بسته بیسکویت شکلاتی پیدا کردم. لیوان نسکافه ام را برداشتم و به سمت بالکن رفتم. روی صندلی حصیری نشستم و به باغچه ی سبز مقابلم خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم. همه چیز خوب بود. بوی خوبی می آمد. بوی دریا بود و نم خاک. جرعه ای از نسکافه ام را نوشیدم. هنوز داغ بود. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. نسیم خنک و گرمای هوا در کنار هم، حس متضاد و زیبایی داشت. نیاز داشتم چند روزی را به دور از همه چیز سپری کنم. دور از کیانا، دور از حامد و دفتر و البته دور از دادگاه و شکایت. حتی حوصله ی پروژه های هیجان انگیز صالحی را هم نداشتم و البته که همیشه برای آسمان و ستاره هایم زمان و حوصله داشتم.

گیره ی موهایم را باز کردم و موهایم را روی شانه هایم ریختم. بیسکویت و نسکافه ام را خوردم و دوباره تکیه دادم. دوست داشتم علی رضا زودتر از خواب بیدار شود، اما می دانستم چقدر خسته است و بی خوابی کشیده. پاهایم را زوی صندلی حصیری مقابلم گذاشتم و دوباره چشمانم را بستم. نمی خواستم، اما به یاد می آوردم. به یاد می آوردم صبح روزی که چشمانم را باز کردم و با لبخند به سمت تخت ساره چرخیدم. از دیدن تخت خالی اش متعجب شده بودم. بلند شدم و تمام خانه را به دنبالش گشتم. نبود، نبود. لبم را گاز گرفتم. یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز بی دلیل تب می کردم. دلم لیلی را می خواست. می خواستم با ساره بازی کنم. نه لیلی بود و نه ساره. یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز بعد از رفتنشان، وقتی روی مبل نشستم بودم و به دیوار خالی رو به رویم خیره نگاه می کردم، محمدرضا کنارم نشست و گفت ساره و لیلی هیچ وقت بر نمی گردند، که فراموششان کنم، که از این به بعد فقط من خانواده ی تو هستم و تو خانواده ی من. ناراحت بود، خیلی ناراحت. قرار نبود ساره و لیلی برگردند. گریه کردم. ساعت ها در آغوش محمدرضا گریه کردم و وقتی آرام شدم، به خودم قول دادم هیچ وقت دلتنگشان نشوم، هیچ وقت مریض نشوم، هیچ وقت محمدرضا را ناراحت نکنم و هیچ وقت لیلی و ساره را به خاطر این که تنهایم گذاشتند، نبخشم.

با حس برخورد دستی به روی شانه ام، سریع خودم را جلو کشیدم و با اخم به عقب برگشتم. علی رضا بود و لبخندش. لبخند زدم و دستم را به سمتش دراز کردم. دستم را میان انگشتانش گرفت. خم شد و جایی نزدیک لبم را بوسید. پاهایم را از روی صندلی انداختم. در حالی که هنوز دستم را در دست داشت، از کنارم عبور کرد و روی صندلی مقابلم نشست.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ احوالِ خانم؟

خندیدم. دوش گرفته و موهایش هنوز نمناک بود. تی شرت و شلوارک سیاهی به تن داشت و بوی عطر می داد.

ـ خوب خوابیدی؟

دستم را بیشتر به سمت خود کشید و گفت:

ـ اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد، ببخشید.

شانه بالا انداختم.

ـ بلند شو نهار بریم بیرون. یه جایی رو می شناسم که کباب های خیلی …

ساکت شد. لبخندش محو شد و نگاهش روی چهره ام ثابت ماند. با انگشت اشاره ام پشت دستش را نوازش کردم.

لبخند کم رنگی روی لبش نشست و با تاخیر طولانی ادامه داد:

ـ بریم یه دوری بزنیم، نهار بگیریم و برگردیم. راستش خیلی گشنمه.

نگاهی به لیوان خالی نسکافه و پیش دستی خالی از بیسکویت انداخت و از جا بلند شد.

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن