رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 16

ساعات خوبی بود. هر زمانی که با علی رضا به سر می بردم، خوب بود. لباس عوض کردم و با هم به رستوران رفتیم. رستوران شلوغ بود. شلوغ تر از چیزی که حتی بتوانم آدم های اطرافم را نادیده بگیرم و محو تماشای علی رضا شوم. گفت همان جا بنشینم تا چند دقیقه ی دیگر بر می گردد. وقتی برگشت، دو ظرف یک بار مصرف و یک بطری دلستر را درون کیسه ای حمل می کرد. دوباره به ویلا برگشتیم، نهار خوردیم، حرف زدیم و خندیدیم، ایکس باکس بازی کردیم و او برد. یک بار هم من بردم. نسکافه و چای سبز خوردیم. یادم داد چطور باید تخته نرد بازی کنم و بعد از سه بار باختن، او را مارس کردم. بعد از ظهر چند ساعتی را در ساحل قدم زدیم و برایم از دوران دبیرستانش تعریف کرد.

ـ اون آخرین باری بود که با شهاب مدرسه رو پیچوندیم و رفتیم دختر بازی. سجادی، مدیر مدرسه، وقتی فهمید چی کار کردیم، زنگ زد به باباهامون و حسابی از خجالتمون در اومد. بعد از قبول شدن تو دانشگاه، دیگه هیچ وقت شهاب رو ندیدم، اما همیشه با این خاطره ها گاهی یادش می کنم.

سرم را روی بازویش گذاشتم و به دریا خیره شدم. آرام بود. نسیم خنکی به صورتم می خورد و آن بوی خاص و شور، با بوی عطر تلخ علی رضا در هم آمیخته شده بود.

گفت:

ـ چرا هیچ وقت مدرسه نرفتی؟

ـ قبلا که در موردش حرف زده بودم.

ـ آره، ولی، نمی تونم درکش کنم، فقط چون حس بدی داشتی که دلیل نمیشه پدرت و … لیلی اجازه ندن بری مدرسه.

لیلی؟! دندان هایم را به هم فشردم. حداقل خوب بود که با نامش او را خطاب می کرد، نه با لقب و عنوانش.

گفتم:

ـ نیازی به مدرسه نداشتم، هر چی رو که می خواستم، اون و محمدرضا یادم می دادن. می تونستم کتاب بخونم و خیلی راحت با اینترنت کار کنم. هیچ وقت از این که مدرسه رفتن رو تجربه نکردم، پشیمون نیستم.

ـ اما یه چیزهایی رو از دست دادی.

اخم کردم. می دانستم در مورد چه چیزهایی حرف می زند. او داشت در مورد چیزهایی حرف می زد که چند دقیقه ی قبل با خنده و شوخی مشغول تعریف کردنشان بود. دوستان و خاطره های مدرسه و معلم هایش. از بابای مدرسه که من نمی دانستم کیست، از بوفه و زنگ ورزش. نمی دانستم در زنگ پرورشی چه کار می کنند یا نمره انضباط، نمره ی کدام درس است.

پاهایم را جمع کردم و گفتم:

ـ می دونم، ولی خیلی برام مهم نیست.

شانه بالا انداختم. دستش را به دور کمرم حلقه کرد. بیشتر در آغوشش فرو رفتم.

پرسید:

ـ لیلی هیچ وقت با این که مدرسه نمی رفتید مشکلی نداشت؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، اون خودش بهم خوندن و نوشتن رو یاد داد، ریاضی و فیزیک و شیمی رو بابا یادم می داد و ادبیات و شعر و نقاشی رو هم اون بهم درس می داد. من بر خلاف ساره، از نقاشی و ادبیات و شعر خیلی خوشم نمیومد و بیشتر وقت ها پیش محمدرضا بودم و سعی داشتم از برگه های امتحانی و پروژه های دانشجوهاش سر در بیارم.

ـ از ساره برام بگو.

نفسم را با صدا بیرون دادم. ساره، دختری شبیه من.

ـ زمان ما تقسیم می شد به وقت هایی که با هم بودیم و وقت هایی که با هم نبودیم. تکلیف وقت هایی که با هم نبودیم کاملا مشخص بود، من با محمدرضا بودم و اون با …

بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم:

ـ وقت هایی که با هم بودیم، در مورد چیزهایی که یاد گرفته بودیم حرف می زدیم و با هم بازی می کردیم. یه کمد بود که هر وقت با هم دعواشون می شد، می رفتیم توش و ساعت ها اون جا با هم بازی می کردیم و حرف می زدیم. توی همه چیز با هم تفاهم داشتیم، جز رنگ صورتی. من اصلا از رنگ صورتی خوشم نمیومد و اون این رنگ رو خیلی دوست داشت.

حرکت نوازش گونه ی انگشتانش را روی کمرم احساس کردم.

گفت:

ـ تو از چه رنگی خوشت میاد؟ آبی؟

هیچ وقت قبلا کسی این سوال را از من نپرسیده بود.

ـ ترکیب های رنگ بنفش، بعد از اون سیاه و بعدش ترکیب های رنگ آبی.

ـ به خاطر آسمونه؟

لبخند بزرگی روی لب هایم نشست. البته که به خاطر آسمان و رنگ هایش بود.

ـ آره.

با صدا خندید. چرخی زد و با حرکت سریع و دور از انتظاری مرا روی زمین خواباند.

به رویم خم شد و گفت:

ـ از دست تو و این آسمونت.

اخم کردم. چرا؟

با صدا خندید و ادامه داد:

ـ که اِنقدر من رو شیفته ی خودتون کردید.

لبخند زدم. خم شد و بوسه ی سخت و محکمی از لبانم گرفت. همه چیز خوب بود و من نمی خواستم به هیچ چیز، هیچ چیز به جز علی رضا و نوازش ها و حس خوب با او بودن فکر کنم.

با درست کردن لازانیا برای شام، تقریبا تمام آشپزخانه را به هم ریختیم. آن قدر خندیده بودم، که پهلوهایم درد می کرد و صورتم سرخ شده بود. علی رضا هم دست کمی از من نداشت. دیدم که اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده بود را با پشت دست پاک کرد.

زیر اندازی لبه ی ساحل انداختیم و من با عجله، وسایل سفره ی کوچک دو نفری مان را به نزدیک ساحل بردم و علی رضا با ظرف لازانیا از ویلا بیرون آمد و با هم به سمت زیر انداز و سفره ی کوچکمان رفتیم.

ـ خدا کنه با این غذایی که ما پختیم، کارمون به بیمارستان نکشه.

خندیدم. حق داشت نگران باشد. مقابلش نشستم. غذا خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم. شب خیلی خوبی بود. بعد از شام، وسایل را به درون ویلا برگرداندیم. چندان تمایلی برای شستن ظرف ها نداستم، اما وقتی کنارش قرار گرفتم، او با کفی کردن صورتم این ظرف شستن را به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل کرد. وقتی کارمان تمام شد، تمام لباس هایمان خیس بودند و هنوز لای موهایش پر از کف بود.

تا طلوع آفتاب، در کنار هم روی زیر انداز کنار ساحل دراز کشیده بودیم. من سرم را روی بازویش گذاشته بودم، او با انگشتانم بازی می کرد و من به آسمان صاف و بدون ابر، به ستاره های زیبایم خیره نگاه می کردم.

ساعت از پنج صبح گذشته بود که با چشمانی که به زحمت از زور خواب بازشان نگه داشته بودم، روی دستان علی رضا به طبقه ی بالا برده شدم. وقتی از پله ها بالا می رفتیم، دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. چقدر خوب بود که حضور داشت. مرا روی تخت گذاشت و دیدم که قصد بیرون رفتن از اتاق را دارد.

ـ کجا میری؟ بیا پیش من.

با صدا خندید. کنار تخت ایستاد، خم شد و پیشانی ام را بوسید.

ـ زود بر می گردم، باید درها رو ببندم.

ـ زود بیا، دلم برات تنگ میشه.

ـ باشه عشق من.

به زحمت تا برگشتن او به اتاق، چشمانم را باز نگه داشتم. وقتی کنارم دراز کشید، سرم را روی سینه اش قرار دادم و چشمانم را بستم. زمزمه های آرامش، زیباترین کلامی بود که می توانستم تصور کنم. من عاشقش بودم. عاشق بودم.

بیدار که شدم، در آغوشش بودم. سرش را روی شانه ام گذاشته بود و با دهانی باز نفس های عمیق و منظم می کشید. به خنده افتادم. وقتی می خوابید، چهره اش واقعا بامزه و دوست داشتنی می شد. به آرامی انگشت اشاره ام را روی صورتش کشیدم. سرم را کج کردم و به آرامی شقیقه اش را بوسیدم.

روز فوق العاده ای را پشت سر گذاشتیم. صبحانه را در بالکن خوردیم و با هم نهار، جوجه کباب کردیم. بعد از ظهر من روی مبل نشسته بودم و او سرش را روی پایم گذاشته و خوابیده بود. موهایش را نوازش و گونه اش را لمس می کردم.

لب دریا قدم می زدیم که خیلی ناگهانی به سمتم آمد. مرا در آغوش گرفت و با گام هایی تند به سمت دریای آرام و بدون موج دوید. مرا درون آب انداخت. من هم به سمتش دویدم و در آغوشش گرفتم. تمام وزنم را روی بدنش انداختم و دوباره با هم به درون آب افتادیم.

برای شام سوسیس بندری درست کرد و آن را میان نان باگت جای داد. با یک لیوان دوغ دوباره به لب ساحل رفتیم. ماه کامل بود، اما چند تکه ابر هم در آسمان دیده می شد. وقت شام برایم از دوران دانشجویی اش در ایران و ایتالیا تعریف کرد.

دراز کشیدم، به آسمان خیره شدم و گفتم:

ـ ببین چقدر خوشگله؟

ـ کی؟

ـ معلومه ستاره ها.

ـ من این جا فقط یه ستاره می بینم.

ـ یعنی واقعا نمی بینی؟ باید بری چشم پزشکی. این همه ستاره تو آسمون هست، تو چطوری نمی بینی؟

ـ آخه من کور شدم و فقط می تونم یه ستاره رو ببینم.

با تعجب سرم را به سمتش برگرداندم. با لبخند به چشمانم خیره شده بود و لب هایش را روی هم می کشید.

خیلی جدی گفت:

ـ دیشب از دستم در رفتی، اما امشب اصلا بهت اجازه نمیدم. اول می ریم بالا و من خدمت شما می رسم، بعد تا صبح این جا کنارت می شینم و تو در مورد ستاره هات برام تعریف کن و من کیف کنم.

لبم را به دندان گرفتم.

گفت:

ـ نکن، نکن سارا دیوونه میشم.

به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم. به آرامی نزدیک شد، آهسته نیم خیز شدم. کمی نزدیک تر شد، کمی عقب تر رفتم. لبخند زد. خود را عقب تر کشیدم. دستش را دراز کرد. با صدا خندیدم و از زیر دستش در رفتم. بلند صدایم کرد. شروع کردم به دویدن. دلم می خواست سر به سرش بگذارم، دلم می خواست بلند بخندم، دلم می خواست با علی رضا باشم. سرم را برگرداندم. با سرعت می دوید و تهدیدم می کرد.

ـ اگه امشب ولت کردم! اگه یه دقیقه ولت کردم بیای پیش ستاره هات! تا صبح مجبوری بغلم باشی. سارا صبر کن، اگه بگیرمت می دونم چی کارت کنم.

او تهدید می کرد و من با صدا می خندیدم. جایی نزدیک ویلا به من رسید. بازویم را گرفت و متوقفم کرد. می دانستم فرار کردن از میان دستانش بی فایده است، اما به تلاش بی فایده و نه چندان مشتاقانه ام برای این فرار، ادامه دادم. از این بازی خوشم می آمد. مرا روی دوشش انداخت و بلندم کرد. بی توجه به درخواستم برای پایین گذاشته شدن، با خنده وارد ویلا شد. درها را قفل کرد، چراغ ها را خاموش کرد و از پله ها بالا رفت.

ـ معلوم هست داری چی کار می کنی؟

ـ آره دقیقا معلومه. می خوام عشقم بغلم باشه، می خوام ببوسمش و می خوام …

کلامش را نیمه کاره رها کرد. انگشتانم را مشت کردم و آرام روی کمرش کوبیدم. صدای خنده اش بالاتر رفت.

ـ نکن علی رضا، الان میفتم.

مرا کمی روی کمرش جا به جا کرد و گفت:

ـ نگران نباش گرفتمت، نمیفتی.

این بازی را دوست داشتم. می گفتم نمی خواهم، اما بیشتر از هر چیزی می خواستمش. او هم می دانست بازی می کنم و با بازی من همراه شده بود. می خندید و می گفت نه.

اول در آغوشم گرفت و بعد به آرامی روی تخت نشاندم. با صدا خندیدم و به سمت دیگر تخت رفتم. در می رفتم و می خواستم مرا بگیرد. تخت را دور زد و با سرعت در آغوشم گرفت. تلاشی که می خواستم بی نتیجه باشد و می دانستم بی نتیجه باقی خواهد ماند، با پرت شدن هر دویمان به روی تخت، به انتها رسید. نفسم را با صدا بیرون دادم و چشمانم را بستم. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و لذت بوسه هایش را با تمام وجودم به خاطر سپردم.

یک ساعت و نیم بعد، در حالی که تی شرت ساده و سفیدش را به تن کرده بودم و در میان آغوشش جای داشتم، صدای ملودی آشنای موبایلش بلند شد. دست از نوازش موهایم کشید و موبایلش را از روی میز کوچک کنار تخت برداشت.

نگاهی به صفحه ی روشن موبایلش انداخت و گفت:

ـ وحیده، این وقت شب، حتما اتفاقی افتاده.

گوشی را در حالت اسپیکر قرار داد و شروع به صحبت کرد.

ـ سلام وحید جان. چطوری؟

صدای وحید بعد از سکوتی چند ثانیه ای به گوش رسید.

ـ دکتر جون سلام. ممنون، خوبی؟ کجایی؟

لبخند پهنی روی لب علی رضا نشست و گفت:

ـ شمال. در مورد جزئیاتش نپرس، چون نمی تونم چیزی بگم.

کمی جا به جا شدم و خود را در آغوشش بالا کشیدم. پشتم را به سینه اش تکیه دادم و به صفحه ی روشن موبایل خیره شدم.

وحید گفت:

ـ راستش یه اتفاقی افتاده.

اخم هایم در هم رفت. کیانا، حامد، دفتر، دادگاه، مهرداد، مهدیس، شاید هم ساره یا لیلی؛ کدامشان؟

ـ چی شده؟

چهره ی علی رضا را نمی دیدم، ولی صدایش کاملا جدی بود.

وحید بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ نمی خوام نگرانت کنم، ولی گفتم شاید … راستش حدود نیم ساعت پیش یه نفر از شیلی با کیانا تماس گرفت و …

“لعنتی”. نیازی به شنیدن ادامه ی کلام وحید نداشتم تا متوجه شدم موضوع از چه قرار است.

وحید ادامه داد:

ـ ظاهرا با دفتر تماس گرفتن، کسی نبوده، فقط شماره ی کیانا رو داشتن. باهاش تماس گرفتن که خب راستش چطوری بگم؟

صدای کاملا عصبی علی رضا در گوشم پیچید:

ـ می خوای وقتی تصمیم گرفتی بگی موضوع چیه زنگ بزنی؟ وحید جان درست حرف بزن ببینم چی شده؟

ـ تو از سارا خبر داری؟

سرم را بالا گرفتم و به چهره ی متعجب علی رضا خیره شدم.

وحید خیلی سریع ادامه داد:

ـ نمی دونیم سارا کجاست، هیچ کس ازش خبر نداره.

لبخند آرام آرام روی صورت علی رضا نشست و نفسش را با صدا بیرون داد.

ـ وحید جان …

ـ نیازی نیست نگران باشی، من فقط … راستش زنگ زدم بپرسم ازش خبری داری؟ باهاش حرف زدی یا نه؟

ـ وحید …

ـ کیانا داره ویوونه میشه. از وقتی فهمیده یک بند داره گریه می کنه.

گفتم:

ـ گوشی رو بده به کیانا.

ـ سارا؟!

محکم گفتم:

ـ وحید گفتم گوشی رو بده به کیانا می خوام باهاش حرف بزنم.

ـ سارا؟!

می توانستم احساس کنم چقدر از شنیدن صدایم متعجب و شگفت زده شده است.

ـ مگه من بهت نگفتم مواظب کیانا باش؟ الان چرا داره گریه می کنه؟

ـ سارا؟

ـ سارا و مرض. گوشی رو بده به کیانا می خوام باهاش حرف بزنم.

صدای خنده ی آرام و خفه ی علی رضا را درست از کنار گوشم شنیدم. چند لحظه بعد صدای گرفته ی کیانا را شنیدم.

ـ علی رضا خان؟

هنوز داشت گریه می کرد. می توانستم صورت بی رنگ و چشمان متورم و سرخش را تصور کنم.

گفتم:

ـ کیانا گریه نکن.

ـ نمیشه، آخه ما …

مکث کوتاهی کرد و داد زد:

ـ سارا؟!

صدایش چنان بلند بود که مجبور شدم کمی بیشتر گوشی موبایل علی رضا را از خودم دور کنم.

ادامه داد:

ـ من … من فکر می کردم قراره با علی رضا حرف بزنم!

مشخص بود مخاطبش وحید است.

قبل از این که وحید جوابش را بدهد گفتم:

ـ سفرم رو کنسل کردم.

ـ چی؟!

ـ کیانا داد نزن. می تونم صدات رو واضح بشنوم.

ـ تو چی کار کردی سارا؟

هنوز هم بلند حرف می زد، اما خوش حال بودم که حداقل داد نمی زند. به چهره ی خندان علی رضا خیره شدم. با دیدن نگاهم، با همان لبخند، اخمی میان ابروانش نشست. احتمال می دادم این اخم به خاطر در جریان نگذاشتن کیانا یا حامد از جریان تاخیر ایجاد شده در سفرم باشد.

گفتم:

ـ رفتم فرودگاه و فهمیدم می تونم کمی سفرم رو به تاخیر بندازم. با مهرداد حرف زدم، هماهنگی های لازم رو با رابرت انجام داد و قرار شد شصت روز دیگه با یه هواپیمای خصوصی برم آمریکا و بعد هم می تونم چند روزی برم شیلی.

ـ من این مهرداد رو می کشم، با دستای خودم خفش می کنم! داشتم سکته می کردم، سارا، سارا فقط کافیه ببینمت، تا می خوری کتکت می زنم!

کیانا واقعا عصبانی بود. کمتر پیش می آمد او را در چنین حالتی ببینم. لبانم را به هم فشار دادم تا صدای خنده ام بلند نشود. هنوز صدای خنده ی خفه ی علی رضا را می شنیدم.

کیانا محکم گفت:

ـ الان کجایی؟ نکنه بالایی؟ آره؟ سارا خدا خفت نکنه. الان میام بالا.

سریع گفتم:

ـ من شمالم.

ـ چی؟!

باز داشت داد می زد.

ـ با علی رضا اومدیم شمال.

ـ چی؟!

ـ کیانا داد نزن، گفتم با علی رضا اومدم شمال چند روز دیگه هم برمی گردیم.

ـ وای سارا، سارا تا تو منو نکشی آروم نمی گیری! خدای من! سارا.

با بلند شدن صدای گریه اش، چشمانم را در کاسه چرخاندم و محکم گفتم:

ـ کیانا، کیانا گوش کن چی میگم. گریه نکن، من حالم خوبه، فقط کمی تغییرات توی برنامه هام دادم، همین. وای کیانا بهت میگم گریه نکن، جای نگرانی نیست. این جا داره بهم خوش می گذره، چند روز دیگه بر می گردم.

خیلی ناگهانی صدای گریه اش قطع شد و بعد از مکث کوتاهی خیلی آرام گفت:

ـ سارا الان با هم هستید؟ منظورم چیزه … یعنی هنوز با هم هستید؟

علی رضا دست آزادم را گرفت و بوسه ای به روی دستم زد.

با لبخند نگاهش کردم و گفتم:

ـ اگه منظورت اینه که با هم رابطه داریم، جوابت مثبته. من الان بغل علی رضام و دارم با موبایل اون باهات حرف می زنم.

باز هم آرام گفت:

ـ شوخی می کنی سارا؟ دیوونه شدی؟! نکنه به خاطر این که با هم باشید سفرت رو کنسل کردی؟!

احتمالا قصدش از این آرام صحبت کردن، نرسیدن صدایش به گوش وحید بود. من کمی تردید داشتم. کیانا همیشه می گفت همه چیز را برای وحید تعریف می کند. تردید داشتم که در مورد رابطه ی میان من و علی رضا چیزی به او نگفته باشد.

گفتم:

ـ دقیقا به همین دلیل سفرم رو کنسل کردم. در واقع بهتره بگم به تاخیر انداختم و این که علی رضا داره صدات رو می شنوه.

علی رضا با صدایی که پر از خنده بود گفت:

ـ سلام کیانا خانم.

ـ اِم … سلام. آقا علی رضا … خودتون هستید؟ چیزه … خوبید؟ ببخشید فکر کنم وحید صدام می کنه، بعد باهاتون تماس می گیرم. خداحافظ.

و ارتباط همزمان با بلند شدن صدای خنده مان، قطع شد. این روزها راحت تر و با دلایل ساده تری صدای خنده ام بلند می شد. این روزها را دوست داشتم.

با صدای زنگ موبایل علی رضا، چشمانم را باز کردم. علی رضا به آرامی نیم خیز شد و موبایلش را از روی میز کوچک کنار تخت برداشت. چشمانم را بستم.

ـ سلام.

حضور دستش را روی کمرم احساس کردم. هنوز به چند دقیقه زمان برای بیدار شدن کامل مغز و چشمانم نیاز داشتم.

گفت:

ـ آره خواب بودم، شما کجایید؟ کی می رسی؟ نه تنها نیستم.

چشم چپم را باز کردم و به چهره ی گرفته اش خیره شدم. جدی به نظر می رسید و اخم کوچکی روی پیشانی اش جای گرفته بود. وقتی متوجه نگاهم شد، خیلی سریع لبخند زد. سرش را خم کرد و پیشانی ام را بوسید. خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم.

گفت:

ـ برای نهار می رسید؟ باشه یه چیزی درست می کنم. نه لازم نیست، ترتیبش رو میدم.

به نرمی مشغول نوازش کمرم شد و ادامه داد:

ـ شاید بهتر باشه بیاید بعد با هم حرف بزنیم. یه چیزهایی هست که باید در موردش توضیح بدم. فعلا.

از میان چشمان نیمه بازم، دیدم که موبایلش را دوباره سر جایش برگرداند.

ـ چطوری خانم خانما؟

چشمانم را کامل بستم و گفتم:

ـ هنوز خوابم میاد. ساعت چنده؟

ـ هشت و نیم. تو بخواب من باید برم بیرون کمی خرید بکنم.

چشمانم را باز کردم و سرم را به سمت صورتش بالا گرفتم.

با لبخند سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت:

ـ زود بر می گردم، فقط یه ساعت بهم وقت بده.

به چشمان خمار و خسته اش خیره شدم. به آرامی سرم را روی بالش قرار داد و از جا بلند شد. شلوارکش را با شلوار کتان و سیاهش عوض کرد.

ـ تی شرتم رو ندیدی؟

با لبخند نگاهش کردم. روی زمین و در میان ملافه ها به دنبال تی شرتش می گفت.

گفتم:

ـ تن منه. می خوای در بیارمش؟

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ نه همون تنت باشه خوبه. می ترسم در بیاری یه ساعتی از کارهام عقب بیفتم.

خندیدم. به سمت کمد دیواری اتاقش رفت و تی شرت قهوه ای رنگی را بیرون آورد. با دقت نگاهش می کردم. همزمان با به تن کردن تی شرتش، از اتاق خارج شد و دیدم که وارد سرویس بهداشتی شد. میان ملافه های خنک غلت زدم و دوباره چشمانم را بستم. ترجیح می دادم تا برگشتن علی رضا بخوابم. چند دقیقه بعد با بوسه ای که روی پیشانی ام زد، چشمانم را باز کردم. صورتش نمناک و خنک بود. دلم می خواست باز هم با این صورت نمناک و خنک مرا ببوسد.

گفت:

ـ نهار مهمون داریم.

بی اختیار اخم کردم. دلم نمی خواست تنهایی ام با علی رضا را با هیچ کس دیگری تقسیم کنم، حتی برای چند ساعت.

ادامه داد:

ـ درسا اینا و مامان بابا تا ظهر می رسن.

لحظه ای احساس کردم نمی توانم نفس بکشم. علی رضا گفته بود قرار است همه به ویلا بروند، اما من فراموش کرده بودم. “لعنتی”. نهایت خودخواهی بود، می دانستم، اما نمی خواستم علی رضا را با هیچ کس تقسیم کنم. سرم را تکان دادم.

گفت:

ـ اگه معذبی می تونیم برگردیم.

پیشنهادش هم خوب بود و هم بد. خوب بود، چون می توانستم باز هم با علی رضا تنها باشم. بد بود، چون این ویلا را دوست داشتم و می خواستم باز هم این جا بمانم. می خواستم پارمیس و پارسا را ببینم و می دانستم بعد از آمدنشان، دیگر راحتی این دو روز را نخواهم داشت. اخم هایم را باز کردم.

دستم را بلند و صورت اصلاح نشده اش را نوازش کردم، گفتم:

ـ زود برگرد، فکر کنم هنوز آشپزخونه نیاز به تمیز کاری داشته باشه. در ضمن برای صبحانه منتظرت می مونم.

لبخند زد. دوباره خم شد و این بار سختی بوسه ای که روی پیشانی ام نشاند، حس بهتری داشت.

ـ زود بر می گردم.

موبایلش را از روی میز برداشت و از اتاق خارج شد. چشمانم را بستم. می خواستم بخوابم، اما مغزم کاملا بیدار بود و امکان نداشت دوباره بتوانم راحت بخوابم. پنج دقیقه ای میان ملافه ها غلت زدم و بعد به این نتیجه رسیدم که باید برای دیدن خانواده اش، آماده باشم. حوله ام را از روی چمدانم برداشتم و به سمت حمام رفتم.

علی رضا با تاخیر ده دقیقه ای به ویلا برگشت. سه کیسه ی پر از مواد غذایی خریده بود. اول یک صبحانه ی مفصل همان جا داخل آشپزخانه خوردیم و او مشغول جا به جا کردن خوراکی هایی که خریده بود، شد. ماهی، مرغ، گوجه فرنگی، پرتقال، فلفل دلمه ای، خیار، سس مایونز، سس قرمز، کالباس و یک بسته شکلات تلخ برای من. بسته ی شکلات را باز و تکه ی کوچکی از آن را جدا کردم. علی رضا مقابل در باز یخچال خم شده بود و داشت کیسه ی گوجه فرنگی ها را در فضای پر یخچال جای می داد. جلو رفتم و تکه ی شکلات را مقابل دهانش گرفتم. دهانش را با لبخند باز کرد. دستم را جلوتر بردم. دهانش را بازتر کرد و در حرکتی کاملا غافلگیرانه، دو انگشتم را گاز گرفت. با مشت به پشت کمرش کوبیدم. مطمئن بودم ضربه ام چندان هم محکم نبوده است، اما با آه و ناله روی زمین نشست.

ـ حقته، تا تو باشی من رو گاز نگیری.

خیلی ناگهانی صاف نشست، به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ حقمه؟ آره؟ خوب کاری کردم، دوست داشتم گازت بگیرم.

نیم خیز شد. نیم قدم به عقب برداشتم.

گفت:

ـ اصلا دوست دارم بازم گازت می گیرم. می خوام ببینم کی می تونه جلوی من رو بگیره؟

سعی می کردم جدی باشم، اما مقاومت کردن در مقابل آن لبخندی که میل شدیدی برای نشاندنش روی لبم داشتم، واقعا سخت بود.

گفتم:

ـ من اجازه نمیدم.

اخم کرد و گفت:

ـ چطوری می خوای جلوی من رو بگیری؟

نیم قدم دیگر به عقب برداشتم. برای خارج شدن از آشپزخانه، باید از پشت علی رضا عبور می کردم. گزینه ی دیگری هم بود. می توانستم از در پشتی که از آشپزخانه باز می شد، خارج شوم و به سمت ساحل بروم. به آرامی شروع به حرکت کردم. ترجیح می دادم ادامه ی این بازی در خانه اتفاق بیفتد، نه در ساحل، چون احتمالا آخر این کشمکش های فوق العاده دوست داشتنی، به یک رابطه ی پر شور ختم می شد. لبم را گاز گرفتم. نیم خیز شد. سرعت حرکتم را بیشتر کردم.

ـ صبر کن ببینم کجا در میری؟

جیغ کشیدم و شروع کردم به دویدن. حدسم کاملا درست بود. مرا جایی در نزدیکی کاناپه ی مقابل شومینه گرفت. تلاش بی نتیجه ام را شروع کردم و با اولین بوسه اش، این بازی دوست داشتنی را تمام کردم. اولش تنها بوسه بود، بعد نوازش و بعدتر لمس شدن های نفسگیر و در انتها روی کاناپه رها شدن.

در حالی که تی شرتش را به تن می کرد، متوجه نگاهش شدم که به سمت ساعت دیواری کشیده شد. به ساعت خیره شدم. بیست دقیقه از یازده گذشته بود. دستی میان موهای به هم ریخته اش کشید. تازه کشف کرده بودم به هم ریختن موهایش چه حس خوبی دارد. تازه کشف کرده بودم به روی شکمش حساس است و تماس عمدی دستانم، باعث خنده اش می شود. تازه کشف کرده بودم از انهنای کمرم خوشش می آید و میل زیادی به گاز گرفتن بازو و گردنم دارد.

خم شد و پیشانی ام را بوسید، پرسید:

ـ خوبی؟

چرا خوب نباشم؟ این حس رخوت و سستی بعد از هم آغوشی اش را دوست داشتم. سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

گفت:

ـ تا یه ساعت دیگه می رسن، نهارشون گردن منه. درسا خانم هوس ماهی های من رو کرده. می تونم کمی تنهات بذارم؟ اشکالی نداره؟

دستم را به سمتش دراز کردم. دستم را گرفت. با شیطنت او را به سمت خود کشیدم. هیچ مقاومتی نکرد. با خنده خم شد و بوسه ای سخت و طولانی به روی لب هایم نشاند.

سرش را عقب برد و من گفتم:

ـ منم میام.

دستم را گرفت و با حرکتی ناگهانی، بلندم کرد. دستش را دور کمرم حلقه کرد.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ اول یه چیزی بپوش تا دوباره …

نفسش را با صدا بیرون داد و نگاهش روی گردنم ثابت ماند. سرم را عقب بردم و با صدا خندیدم.

ـ نخند، مگه با تو نیستم میگم نخند؟ ببین خودت نمی ذاری به کارم برسم اون وقت …

خم شد و دندان هایش را روی گردنم گذاشت و فشار ملایمی به دندان هایش وارد کرد. سرم را خم کردم.

به آرامی رهایم کرد و گفت:

ـ منتظرتم. زود بیا، من طاقت دوریت رو ندارم.

همزمان با سرخ شدن آخرین ماهی، صدای باز شدن در را شنیدم و بعد صدای پارسا که بلند نام علی رضا را می خواند.

ـ دایی؟ دایی کجایی؟ ما اومدیم. دایی علی رضا؟

از آشپزخانه بیرون آمدم. پارسا با آن شلوارک و تی شرت سیاه، قد بلندتر به نظر می رسید. با این موهای آشفته، چهره اش درست به مانند چهره ی علی رضا، وقتی موهایش را به هم ریخته بودم، جذاب و دیدنی و البته دوست داشتنی به نظر می رسید. با دیدنم متوقف شد. تعجب کرده بود.

کوله ی سیاه و قرمزی که روی شانه اش بود را روی زمین انداخت و ناباورانه گفت:

ـ سارا جون!

لبخند خیلی سریع روی لب هایش نشست و با گام های بلند به سمتم آمد. مثل علی رضا محکم و بلند گام بر می داشت. دستانش را باز کرد. می دانستم قصد دارد مرا در آغوش بگیرد. نفسم بند آمد. مطمئن نبودم بتوانم آغوشش را تحمل کنم. چشمانم را بستم و تمام عضلات تنم را منقبض کردم. دستانش به دورم حلقه شد. لرزیدم.

ـ وای چقدر خوبه که این جایی! دایی علی رضا خیلی نامردی، چرا صبح که بهت زنگ زدم نگفتی سارا جون هم این جاست؟

بوی خوبی می داد، اما بوی علی رضا خیلی بهتر بود. تحمل آغوشش، تا آن اندازه که تصور می کردم سخت نبود. همزمان با باز شدن حلقه ی دستانش، نفسم را بی صدا بیرون دادم و چشمانم را باز کردم. از کنارم گذشت. کمی به عقب چرخیدم. علی رضا با چهره ای کاملا جدی به من خیره شده بود. به زحمت لبخندی روی لبم نشاندم. لبخند محوی زد و نگاهش را به سمت پارسا برگرداند. پارسا تقریبا خود را به آغوش علی رضا پرت کرد.

علی رضا با خنده گفت:

ـ چی کار می کنی پسر؟ خفم کردی. چقدر سنگین شدی! درسا به این پسرت چی میدی که روز به روز سنگین تر میشه؟ بیا پایین پسر، خجالت بکش، خرس گنده شدی، کمرم شیکست.

درسا؛ به آرامی سرم را به سمت در ورودی برگرداندم. درسا با دهانی باز دقیقا میان چهارچوب در ایستاده بود و نگاهش به روی من ثابت مانده بود. سعی داشتم دوستانه لبخند بزنم، ولی نتوانستم. یک کیف دستی حصیری، با گل های رنگی در دست راستش بود و با دست دیگرش هم صندلی پارمیس را گرفته بود.

ـ سلام.

نگاهش را دیدم که به سمت جایی که علی رضا قرار داشت چرخید و گفت:

ـ علی رضا؟

نمی توانستم علی رضا را ببینم، ولی مطمئن بودم کاری کرد که اول اخم های درسا در هم رفت و بعد به آرامی سلام داد. کامل وارد شد. علی رضا به سمتش رفت. نگاه درسا روی صورت علی رضا ثابت مانده بود.

ـ بده ببینم این خوشگله رو.

خم شد و از داخل صندلی، پارمیس را در آغوش گرفت. نیم قدم به سمت علی رضا برداشتم. دوست داشتم پارمیس را ببینم.

درسا گفت:

ـ خوش حالم می بینمت سارا جان. خوبی عزیزم؟

مطمئن نبودم کلامش چندان هم صادقانه باشد.

ـ ممنون، خیلی خوبم.

علی رضا به سمتم چرخید و گفت:

ـ ببینش، خوشگل دایی چقدر بزرگ شده.

با اشتیاق به سمتشان رفتم. دوست داشتم پارمیس را در آغوش بگیرم و موهای کم پشت و کم رنگ و کوتاهش را به هم بریزم. علی رضا آرام او را در آغوشم قرار داد. حس خوبی بود.

ـ سلام بر پسر نا …

سرم را به سمت صدا برگرداندم. محمدرضا بود. لبخند زدم. او محمدرضا بود، هم نام پدرم. ابروهایش بالا رفت و خیلی سریع لبخند رفته از چهره اش دوباره روی لبانش نشست.

ـ سارا خانوم ما هم که این جاست. چطوری دخترم؟

در صادقانه بودن کلام و لبخند او هیچ شکی نمی توانستم داشته باشم. با ورود کامل محمدرضا، به در خیره شدم. کیوان و سودی جون. آن ها هم بدون هیچ تردیدی از دیدنم متعجب می شدند. نمی دانستم چرا علی رضا چیزی در مورد حضورم به آن ها نگفته است.

کیوان با دو چمدان در دست وارد شد. به نفس نفس افتاده بود. سرش را بلند کرد و او هم با دیدن من برای چند لحظه متعجب و شوکه شده خیره نگاهم کرد.

ـ سارا خانم سلام. خوبید؟

ـ ممنون.

ـ سلام سارا.

صدای سودی جون بود. سبد سفید رنگی را در دست حمل می کرد.

کامل وارد شد و گفت:

ـ علی رضا بیا کمک پسرم.

علی رضا با عجله جلو رفت و سبد را از دستش گرفت. سودی جون با لبخند سرش را بلند کرد و برای اولین بار بعد از ورودش نگاهم کرد.

ـ خوش اومدی عزیزم. پارسا، عزیزم من کیفم رو تو ماشین جا گذاشتم، میشه برام بیاریش؟

پارسا بدو بدو از ویلا خارج شد. سنگینی نگاه دیگران، حس خوبی نداشت. وقتی همه برای جا به جایی وسایل و عوض کردن لباس هایشان به طبقه ی بالا رفتند، نفس راحتی کشیدم. روی مبل نشستم و به چهره ی خواب آلود پارمیس خیره شدم. تغییراتش واقعا شگفت انگیز و دیدنی بود. پاپی و شلبی همزمان با پارسا وارد ویلا شدند. پاپی به دنبال پارسا به طبقه ی بالا رفت و شلبی به سمت من آمد. با وجود این که برای نوازش کردنش تمایل زیادی داشتم، اما مطمئن نبودم با وجود پارمیس در آغوشم، دست زدن به یک سگ چندان کار درستی باشد.

صرف نهاری که دست پخت علی رضا بود، در میان شوخی ها و خنده های کیوان و محمدرضا و البته شیطنت های پنهانی پارسا، شیرین بود، ولی نگاه های خیره و سنگین درسا، چندان حس خوبی نداشت، گر چه متوجه بودم درسا تمام تلاشش را برای پنهان کردن نگاه های خیره اش انجام می دهد.

با محمدرضا تخته بازی کردم و دو بار باختم و یک بار بردم. سر به سرم می گذاشت و برایم از شیطنت های علی رضا تعریف می کرد. پارسا با خنده جلو آمد و بازویم را گرفت. لرزیدم. از جا بلند شدم و همراهی اش کردم. میان او و کیوان نشستم و با کیوان ایکس باکس بازی کردم. قبلا هم با علی رضا دقیقا همان بازی را انجام داده بودیم. او را هم بردم. با خنده شکایتم را به علی رضا کرد.

با وجود این که دیگر با علی رضا تنها نبودم، روز خیلی خوبی بود، حتی نگاه های سنگین درسا هم دیگر حس بدی نداشت. آن جا شاد بودم و درست مثل زمان های تنهایی ام با علی رضا، به دلایل کوچک و بی اهمیت لبخند می زدم و می خندیدم.

شب برای خواب، همزمان با درسا و کیوان، از پله ها بالا رفتیم. پارسا ساعتی قبل به خواب رفته بود و محمدرضا هم چند دقیقه ی قبل به اتاقش رفته بود. روی پاگرد دوم، متوجه سودی جون شدم. با لبخند روی پاگرد اول، مقابل در اتاق خوابشان ایستاده بود و به ما نگاه می کرد. لبخند زدم و شب بخیر کوتاهی گفتم.

علی رضا دستش را به دور کمرم حلقه کرد و گفت:

ـ شب همگی بخیر.

مرا به سمت اتاق خودش هدایت کرد.

ـ علی رضا؟!

با صدای محکم و تقریبا بلند و آشکارا عصبی درسا، هر دو متوقف شدیم.

سودی جون گفت:

ـ درسا جان چیزی می خوای دخترم؟

حلقه ی دستان علی رضا تنگ تر شد. به سمت درسا چرخیدم و با دیدن اخم غلیظی که میان ابروانش جای داشت، بی اختیار نیم قدم به عقب برداشتم. به سینه ی علی رضا تکیه دادم. متوجه کیوان شدم که به آرامی بازوی او را گرفته و می کشد.

درسا به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ سارا جون سوءتفاهم نشه، ولی … می خواستم بدونم شما توی اتاق مهمون نمی خوابی؟

درسا بی اختیار مرا به یاد کیانا می انداخت. همین موضوع باعث شد لبخند بزنم.

گفتم:

ـ بله.

سرش را تکان داد و رو به علی رضا گفت:

ـ میشه توضیح بدی؟

سودی جون دو پله بالا آمد و گفت:

ـ درسا جان به نظرم نیازی نیست توضیحی از طرف هیچ کس داده بشه. من در جریان همه چیز هستم.

ـ مامان!

صدای درسا کاملا متعرض بود.

سودی جون با لبخند رو به علی رضا گفت:

ـ شما برید بخوابید. شبتون بخیر.

و رو به کیوان ادامه داد:

ـ پسرم دیر وقته شما هم برید.

و بی آن که منتظر کلامی از طرف کسی شود، پله ها را پایین رفت و وارد اتاقش شد. همزمان با بسته شدن در اتاق سودی جون، درسا همراه با اخم غلیظی که بر چهره داشت، اول به من و بعد به علی رضا نگاه کوتاهی انداخت. کیوان را کنار زد و وارد اتاق شد. کیوان شانه بالا انداخت و با تکان دادن سر شب بخیر کوتاهی گفت و به درون اتاق رفت.

ـ علی رضا؟

ـ لازم نیست خیلی در مورد رفتار درسا خودت رو ناراحت کنی، فکر کنم کمی حسودی می کنه.

چرا باید حسودی می کرد؟ اهمیت چندانی نداشت. در واقع من داشتم به چیز دیگری فکر می کردم.

گفتم:

ـ من به رفتارهای نه چندان دوستانه ی دیگران در مورد خودم عادت دارم.

ـ مثلا کی؟ کیانا یا حامد، شاید هم مهدیس.

کلامش همراه با خنده بود. کلامم را مسخره نمی کرد، اما داشت سعی می کرد سر به سرم بگذارد.

ـ وحید.

ـ آهان. خب اون مسئله ی جداگانه ایه.

دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و به درون اتاق هدایتم کرد. در را بست. به سراغ چمدانم رفتم. باید لباس راحتی می پوشیدم. شلوار خاکستری ام را از چمدان بیرون کشیدم.

در حالی که هنوز جلوی چمدان زانو زده بودم گفتم:

ـ تو هر چیزی که اتفاق میفته رو به سودی جون میگی؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ سودی جون دوستمه، باهاش راحتم و تقریبا همه چیزم رو بهش میگم.

تنها کلمه ای که در ذهنم بی اختیار شکل گرفت کلمه ی “خوش به حالت” بود.

ادامه داد:

ـ این ناراحتت می کنه؟ من که به نظرت از این پسرای لوس و مامانی نمیام؟

“مامانی”. نفسم را با صدا بیرون دادم و ایستادم. لبه ی تخت نشسته بود. دستانش را دو طرف بدنش روی تخت گذاشته و به جلو خم شده بود. با دقت نگاهم می کرد. سنگینی نگاهش آزار دهنده نبود. این موضوع ناراحتم نمی کرد، ولی چیز دیگری بود که باعث آزارم می شد. به آرامی جلو رفتم و کنارش نشستم.

به آینه خیره شدم که تصویر درهای نیمه باز کمد دیواری را به نمایش می گذاشت و گفتم:

ـ من هم یه زمانی فکر می کردم اون هم دوستمه.

ـ اون؟ منظورت دقیقا حامد …

سکوت کرد. متوجه منظورم شده بود. دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و مرا بیشتر به سمت خود کشید.

گفت:

ـ لیلی؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

گفتم:

ـ گاهی خیلی … خیلی دلم براش تنگ …

لب هایم را به هم فشردم. نباید می گفتم. این حس در مورد او، برای من ممنوع بود. دقیقا از یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز بعد از رفتنشان، این حس برای من ممنوعه شد. خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم.

گفت:

ـ چون تنهات گذاشت از دستش خیلی عصبانی شدی؟

ـ آره. خب یعنی اوایل خیلی از دستش عصبانی بودم، بعد به این نتیجه رسیدم که اون همیشه ساره رو به من ترجیح می داده، چون ساره تقربیا زمان بیشتری رو باهاش می گذروند و اون حق داشت ساره رو بیشتر دوست داشته باشه و من که شبیه محمدرضا بودم رو، نه.

ـ داری اشتباه می کنی. من هم با سودی جون بیشتر وقت می گذرونم، دلیل نمیشه که بابا دوستم نداشته باشه.

به آرامی کمرم را نوازش می کرد.

گفتم:

ـ پس چرا رفت؟ چرا به جای ساره، من رو با خودش نبرد؟ چرا هیچ وقت بهم زنگ نزد تا حالم رو بپرسه؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ حتما یه دلیلی برای تمام این کارهاش داشته. تو چرا باهاش حرف نمی زنی تا …

به سرعت از جا بلند شدم و گفت:

ـ اصلا، غیر ممکنه! نه، نمی خوام باهاش حرف بزنم.

ـ سارا …

ـ گفتم نه. خواهش می کنم تو مثل بقیه سعی نکن من رو به کاری که دوست ندارم انجامش بدم مجبور کنی. من نمی خوام باهاش حرف بزنم، چون نمی تونم ببخشمش، چون تنهام گذاشت.

ـ شنیدن دلایلش حتما می تونه بهت …

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ تمومش کن علی رضا، امشب رو خراب نکن.

بازویم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ باشه، ولی، سارا تا کی می خوای از این موضوع فرار کنی؟ به هر حال یه روزی مجبور میشی باهاش رو در رو بشی و با هم حرف بزنید.

ـ نمی خوام.

ـ نخواستن تو این موضوع رو فقط به تاخیر می ندازه، اما توی …

 

بازویم را با خشم از میان انگشتانش بیرون کشیدم و بی توجه به او که بلند نامم را صدا می زد، از اتاق خارج شدم. چرا می خواست امشب را خراب کند؟ درک این موضوع خیلی سخت بود که نمی خواهم به او و ساره فکر کنم؟ چرا حرفم را نمی فهمید؟

درهای ویلا قفل بود. در پشتی را امتحان کردم. آن هم قفل بود. دلم آسمان می خواست. دلم ستاره می خواست. روی زمین نشستم و به در تکیه دادم.

ـ دعواتون شده؟

از شنیدن صدای درسا، جا خوردم! سرم را بلند کردم. دست به سینه به اپن آشپزخانه تکیه داده بود و خیره نگاهم می کرد. بلوز و شلوار راحتی سفید رنگی به تن داشت و موهایش را روی شانه رها کرده بود.

گفتم:

ـ نه.

ـ پس چرا سرش داد می زدی؟

ـ من داد نمی زدم، فقط داشتیم حرف می زدیم.

ـ الان چرا این جایی؟

به آرامی از جا بلند شدم و گفتم:

ـ می خواستم از ویلا برم بیرون.

متعجب گفت:

ـ ساعت یک و نیمه، کجا می خوای بری؟

ـ می خوام آسمون رو ببینم.

نفسش را با صدا بیرون داد. از روی اپن دسته کلیدی را برداشت و به سمتم آمد.

گفت:

ـ من علی رضا رو خیلی دوست دارم، پس اذیتش نکن، دلم نمی خواد با هم برخورد بدی داشته باشیم.

یکی از کلیدها را جدا کرد.

گفتم:

ـ من اذیتش نمی کنم، ولی می خواد من رو مجبور به کاری بکنه که ازش خوشم نمیاد.

با ابروهای بالا رفته خیلی سریع سرش را به سمتم برگرداند و به چشمانم خیره شد. احساس کردم نفس نمی کشید.

ـ بد برداشت نکن درسا، منظورش صحبت کردن با مادرشه.

علی رضا بود. دیدم که درسا نفسش را با صدا بیرون داد. دلم می خواست بدانم در مورد حرفم چه برداشتی داشته است. علی رضا به آرامی جلو آمد. دسته کلید را از دست درسا گرفت و در پشتی را باز کرد.

ـ مرسی عزیزم. برو بخواب فردا در موردش حرف می زنیم. باشه؟

درسا سری به علامت مثبت تکان داد و بی آن که نگاهم کند، با شب بخیر کوتاه و مختصری آشپزخانه را ترک کرد. از در بیرون رفتم. هیچ وقت کفش های کس دیگری، جز ساره را به پا نکرده بودم و دوست نداشتم این اتفاق هیچ وقت پیش بیاید. پا برهنه از سه پله پایین رفتم و با عبور از محوطه ی سنگ فرش شده ی پشت ساختمان، به سمت دریا گام برداشتم. نرمی و خنکی شن های ساحل، حس خوبی داشت. باید به چیز دیگری فکر می کردم. هر چیزی به غیر از او و ساره.

پنج میلیارد و چهارصد میلیون سال بیشتر تا مرگ خورشید فاصله نداشتیم. اول هلیم در هسته خورشید شروع به همجوشی و تولید کربن می کند و بعد خورشید شروع به انبساط می کند. زمانی که خورشید مانند غولی در آسمان بزرگ و بزرگ تر می شود، در آن زمان پیش بینی می شود وضع آب و هوای زمین، داغ، درخشان و مه آلود خواهد بود؛ زمانی که خورشید دو سوم آسمان را پوشانده، دمای چند هزار درجه ای روی زمین، مدت هاست که جو و اقیانوس هایش را تبخیر کرده است. سرانجام، لایه خارجی خورشید، عطارد، زهره، زمین و حتی مریخ را در خود فرو می برد و نابود می کند و … (هفتاد)

با برخورد دستی، تمام وجودم به لرزه افتاد. سعی کردم او را پس بزنم، اما سخت دستانش را به دورم حلقه زد و اجازه نداد دور شوم.

ـ آروم باش سارا، منم، علی رضا.

آرام گرفتم. نباید همیشه این قدر ناگهانی و غیر منتظره به من نزدیک می شد. نمی خواستم ناخودآگاه به او آسیبی برسانم. چند نفس عمیق کشیدم. احساس کردم پشت سرم روی زمین نشست. به او تکیه دادم. چقدر خوب بود که حضور داشت.

ـ به چی فکر می کردی؟

ـ به این که خورشید قراره پنج میلیارد و چهارصد میلیون سال دیگه نابود بشه.

سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم.

گفت:

ـ موضوع جالبیه برای حرف زدن، اما قبلش می خواستم بگم منظور خاصی از گفتن اون حرف ها نداشتم.

ـ مهم نیست، نه می خوام در موردش حرف بزنم و نه فکر کنم.

دراز کشید. عمود بر بدن او دراز کشیدم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. هر دو به آسمان خیره شده بودیم و او موهایم را نوازش می کرد.

در آغوش علی رضا بود که بیدار شدم. نگاهم روی در نیمه باز اتاق ثابت ماند. از دیدن درسا پشت در، متعجب شدم! در را کامل باز کرد و وارد شد. او این جا چه کار می کرد؟ قبل از این که چیزی بگویم، سریع انگشت اشاره ی دست راستش را مقابل بینی اش گرفت و صدای هیس مانندی از میان لب هایش به گوشم رسید. او واقعا این جا چه می کرد؟ لبخند می زد و گونه هایش سرخ شده بود. نتوانستم لبخند بزنم. با چشم حرکتش را دنبال کردم. به آرامی جلو آمد، تخت را دور زد و پشت سر علی رضا متوقف شد. بی صدا می خندید. دستش را که بالا آورد، تازه توجهم به لیوان آب پری که میان انگشتانش جای داشت، جلب شد. ابروهایش بالا رفت. بهتر بود هر چه زودتر از علی رضا فاصله می گرفتم. خیلی آرام از میان دستان سنگینش بیرون خزیدم و صاف ایستادم. علی رضا کامل خواب بود. درسا اول چند قطره آب را روی پهلویش ریخت. حرکت ناخودآگاه علی رضا را دیدم که کمی خودش را جمع کرد. درسا با لبخندی پهن، لیوان آب را از روی پهلویش تا روی صورتش خالی کرد. با دهانی نیمه باز به باز شدن ناگهانی چشمان علی رضا خیره شدم.

ـ درسا!

صدای بلند علی رضا برای بر زبان آوردن نام درسا شوکه ام کرد! بی اختیار لرزیدم. بی شک درسا قبلا هم چنین کاری کرده بود که علی رضا بدون دیدنش، بی هیچ مکثی نامش را آن طور فریاد زده بود. درسا جیغی زد و شروع کرد به دویدن. علی رضا سریع از جا پرید.

ـ می کشمت درسا، کجا در رفتی؟

درسا با صدای خنده ای که بی شک تمام ساختمان ویلا را پر کرده بود، از اتاق بیرون رفت و علی رضا با چند گام فاصله به دنبالش دوید. دستم را روی قلبم گذاشتم. تند و نامنظم می زد. صدای داد علی رضا و خنده ی درسا از طبقه ی پایین به وضوح به گوش می رسید. با عجله به سمت پله ها دویدم. درسا پشت کیوان و محمدرضا ایستاده بود.

ـ با زبون خوش بیا این ور. کیوان تو هنوز نتونستی این زنت رو آدم کنی تا دست از این دیوونه بازی هاش برداره؟

کیوان با صدا خندید و در حالی که سعی داشت با دست های بازش جلوی پیشروی علی رضا را بگیرد و از درسا حمایت کند، رو به محمدرضا گفت:

ـ ببخشید آقا جون، معذرت می خوام، ولی علی رضا خان من این خواهرت رو همین طوری دیوونه تحویل گرفتم.

درسا مشتی به کتف کیوان زد و با اعتراض نامش را خواند. به خنده افتادم. دست به سینه روی پله ی سوم ایستاده بودم و به شوخی ها و خنده هایشان نگاه می کردم.

ـ صبح بخیر.

سودی جون دو پله بالاتر از من ایستاده بود و نگاهش به درسا و علی رضا بود.

درسا سرش را عقب برد و در حالی که دستش را جلوی دهان و بینی اش تکان می داد گفت:

ـ اَه اَه، تو خجالت نمی کشی علی رضا؟ مثلا دندون پزشکی، دهنت بو میده، برو عقب.

سودی جون کنارم ایستاد و با لبخند گفت:

ـ از بچگی هم یه لحظه با هم درست و حسابی کنار نمیومدن. همیشه سر به سر هم می ذاشتن، ولی جونشون برای هم در میره.

به نیم رخش خیره شدم و بی اختیار لبخند زدم. مهربان بود و دوست داشتنی. با صدای پایی که از پشت سرم می آمد، خود را کنار کشیدم، ولی عکس العملم چندان هم سریع نبود. پارسا دوان دوان از میان من و سودی جون عبور کرد و تعادل هر دویمان را به هم زد. دستم را به نرده های چوبی کنار پله گرفتم. نگاهم به روی پارسا ثابت ماند. با حرکت سریعی به روی کول علی رضا پرید و دستانش را به دور گردنش حلقه کرد. علی رضا دور خودش می چرخید و سعی می کرد پارسا را پایین بیندازد. محمدرضا با خنده دو قدم به عقب برداشت. درسا بازوی کیوان را گرفته بود و با هم می خندیدند.

ـ پارسا بیا پایین، تو خجالت نمی کشی؟ کیوان نمی خوای به پسرت یه چیزی بگی؟

ـ با مامان من چی کار داری؟ چرا داری اذیتش می کنی؟

ـ نکن پارسا، بیا پایین.

ـ نمیشه، تو می خواستی مامان درسا رو اذیت کنی.

علی رضا با خنده گفت:

ـ آبجی خودمه، دوست دارم اذیتش می کنم، تو این وسط چی کار به من داری؟

پارسا پاهایش را به دور بدن علی رضا حلقه کرد و گفت:

ـ خوبه منم مامان تو رو اذیت کنم.

علی رضا بلندتر خندید و گفت:

ـ تو واقعا می خوای سودی جون رو اذیت کنی؟

پارسا بی حرکت برای چند لحظه به سودی جون خیره شد و گفت:

ـ نه.

سودی جون با صدا خندید. علی رضا بالاخره موفق شد پارسا را از روی دوشش پایین بیاورد. روی فرش میان هال با هم گلاویز شده بودند. درسا بالای سرشان ایستاده بود و پارسا را تشویق می کرد، گاهی هم دستان علی رضا را می گرفت و به پسرش کمک می کرد.

سودی جون در حال پایین رفتن از پله ها گفت:

ـ تمومش کنید بچه ها. نیمرو یا املت؟

پارسا داد زد:

ـ سوسیس تخم مرغ.

علی رضا گفت:

ـ نخیر، نیمرو.

ـ نخیر، مامانی تو رو خدا سوسیس تخم مرغ درست کن.

التماس صدایش مرا به خنده انداخت.

سودی جون وارد آشپزخانه شد و گفت:

ـ اصلا هر چی سارا بگه. تو چی دوست داری سارا؟

به علی رضا و پارسا که دست از کشتی گرفتن برداشته بودند و نگاهم می کردند خیره شدم و گفتم:

ـ سوسیس تخم مرغ.

درسا خندید.

پارسا بلند خندید و گفت:

ـ عاشقتم سارا جون.

علی رضا با اخم ضربه ای به پهلوی پارسا زد و گفت:

ـ یعنی چی عاشقتم سارا جون؟ خجالت بکش.

و رو به من ادامه داد:

ـ دستت درد نکنه سارا خانم، چی می شد می گفتی نیمرو؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ خوب منم سوسیس تخم مرغ رو بیشتر دوست دارم.

اخم هایش بیشتر در هم رفت. پارسا را با خشونت ساختگی کنار زد و از جا بلند شد.

انگشت اشاره اش را به سمت درسا گرفت و گفت:

ـ درسا خانم فکر نکن یادم رفته ها، می دونی که تلافی این کارو سرت در میارم.

درسا به آرامی پشت کیوان پنهان شد و گفت:

ـ اگه بدونی چه مزه ای میده تو رو این طوری از خواب بیدار کردن!

و رو به من ادامه داد:

ـ من اگه جای تو بودم، هر روز این طوری بیدارش می کردم.

علی رضا با صدا خندید.

گفتم:

ـ باید یه بار امتحانش کنم.

صدای خنده ی کیوان بلند شد. محمدرضا و سودی جون هم می خندیدند. علی رضا با اخم نگاهم می کرد.

درسا گفت:

ـ ایول سارا، خیلی خوب اومدی، خوشم اومد.

علی رضا چشمانش را تنگ کرد و گفت:

ـ آره؟ آره سارا خانم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. صدای خنده ی درسا بلندتر شد. علی رضا با گام هایی بلند به سمتم آمد. به چشمان تنگ شده اش خیره شدم و با لبخند یک پله بالاتر رفتم. وقتی سرعت قدم هایش تندتر شد، می دانستم قصد بازی دارد. من از این بازی خوشم می آمد. جیغ کوتاهی کشیدم و از پله ها بالا دویدم.

ـ وایستا ببینم کجا در میری؟ تو هم شدی طرفدار اونا؟ از الان خودت رو مرده فرض کن سارا خانم.

وارد اتاق شدم و قبل از بستن در، علی رضا وارد شد. با صدا خندیدم.

درسا بلند گفت:

ـ ساکت، اگه بچم بیدار بشه باید خودتون بخوابونیدش.

علی رضا در آغوشم گرفت و مرا از روی زمین بلند کرد. صدای گریه ی پارمیس بلند شد. روی تخت افتادیم. دست و پا می زدم تا علی رضا را از خود دور کنم. بی وقفه می بوسیدم. علی رضا چقدر خوش بخت بود. یک خانواده ی کامل داشت. پدر؛ نفسم را بیرون دادم. مادر؛ لرزیدم. خندید. خواهر، شوهر خواهر و دو تا خواهر زاده. من هم آرزوی چنین خانواده ای را داشتم. دستانم را به دور گردن علی رضا حلقه کردم. علی رضا چقدر خوش بخت بود.

پیشنهاد من بود که به علی رضا گفتم برویم لب ساحل. پارسا با شوق از جا بلند شد و بی توجه به محمدرضا که مشغول دیدن تلویزیون بود، کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد. دست محمدرضا را گرفت و قبل از همه ویلا را ترک کردند. من و علی رضا همزمان با درسا و کیوان از ویلا خارج شدیم و چند دقیقه بعد هم سودی جون در حالی که پارمیس را در آغوش داشت، به جمعمان پیوست.

نیم ساعت بعد، در حالی که مشغول نوازش پارمیس بودم، متوجه علی رضا و کیوان شدم که چند متر دورتر ایستاده اند و با چهره های جدی با هم صحبت می کنند. علی رضا به زمین نگاه می کرد و سرش را تکان می داد و کیوان هم تند تند چیزهایی می گفت. گاهی اخمی عمیق روی پیشانی علی رضا می نشست و گاهی لبخند می زد و چیزی می گفت.

سودی جون گفت:

ـ دوست داری کمی با هم قدم بزنیم؟

نگاهش کردم. پارمیس را در آغوشش جا به جا کرد و به آرامی از روی زمین بلند شد. همراهی اش کردم. پارسا در حالی که تنها شلوارک سیاهش را به تن داشت، درون دریا ایستاده بود. درسا و محمدرضا چند دقیقه ی قبل به داخل ویلا برگشته بودند.

ـ علی رضا بهم گفت پیشنهاد ازدواجش رو قبول کردی.

سرم را به سمت سودی جون برگرداندم. با لبخند نگاهم می کرد. نمی دانستم چه باید بگویم. جمله اش سوالی نبود.

گفت:

ـ حالا چه برنامه ای دارید؟

ـ برنامه ی چی؟

ـ ازدواج.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ در موردش حرف نزدیم.

ـ من و علی رضا خیلی در مورد تو با هم حرف زدیم.

می دانستم.

ـ می دونم.

ـ برات مهم نیست؟

نفسم را بی صدا بیرون دادم و به آسمان خیره شدم. آسمان صاف و بدون ابر بود.

گفتم:

ـ شما علاوه بر ما … مادر بودن، دوست علی رضا هم هستید.

ـ دلم می خواد دوست تو هم باشم. به هر حال تو قراره با پسر من ازدواج کنی.

ایستادم، ایستاد. به سمتش چرخیدم و به پارمیس خیره شدم. خوابیده بود. لبخند زدم.

گفت:

ـ وقتی علی رضا لمست می کنه، ناراحت نمیشی؟

متعجب از سوالش، سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم.

ـ نه.

ـ من می تونم لمست کنم؟

سودی جون می خواست لمسم کند؟ به نفس نفس افتادم. پارمیس را با یک دست گرفت و دست دیگرش را بالا آورد. نگران پارمیس بودم که از میان دستانش رها شود. به دستش خیره شدم. در چند سانتی متری صورتم متوقف شد.

گفت:

ـ چرا دوست نداری لمس بشی؟

دستش را انداخت، بی آن که لمسم کند. نفسم را با صدا بیرون دادم.

ـ من هیچ وقت از این که دیگران بهم دست بزنن خوشم نمیومده.

ـ اما نه به این شدت و محمد این موضوع رو تشدید کرد، درسته؟

چرا کنجکاوی می کرد؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم. دوباره به راه افتادیم. علی رضا چند گام دورتر از کیوان ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد.

سودی جون پرسید:

ـ و حتما یه دلیل دیگه ای هم هست.

ـ چرا می خواید بدونید؟

علی رضا با صدا خندید. بی اختیار لبخند زدم.

ـ نگرانی در مورد پسرم، کنجکاویم رو توجیه می کنه؟

ـ آره.

علی رضا باز هم خندید. پارسا دوان دوان از کنارمان گذشت.

گفتم:

ـ ساره هم دوست نداشت خیلی لمس بشه، اما … لیلی از این که نوازشمون کنه خیلی خوشش میومد.

پارسا کنار کیوان ایستاد و با هیجان مشغول تعریف کردن مطلبی شد.

ادامه دادم:

ـ محمدرضا خیلی از این موضوع خوشش نمیومد.

پارسا دستانش را با حرارت در هوا تکان می داد و می خندید.

گفت:

ـ پدرت لمست نمی کرد؟

علی رضا موبایلش را در جیبش قرار داد.

گفتم:

ـ خیلی کم.

ـ و این ناراحتت می کرد، درسته؟

لب هایم را به هم فشار دادم. این سوال و جواب ها حس خوبی نداشت. دلم می خواست در کنار علی رضا باشم.

گفتم:

ـ آره.

ـ پدرت هیچ وقت اذیتت کرد؟ منظورم اینه که خواست بهت نزدیک بشه؟

با اخم نگاهش کردم. “پدرت هیچ وقت اذیتت کرد؟ منظورم اینه که خواست بهت نزدیک بشه؟” او اصلا متوجه شده بود در مورد چه چیزی حرف می زند؟!

محکم و قاطع گفتم:

ـ نه، حق نداری در مورد پدر من این طوری فکر کنی.

ـ منظور من این بود که شاید به خاطر …

ـ واقعا دارم فکر می کنم که منظورتون این بوده که پدرم هم مثل محمد قصد آزارم رو داشته.

نیم قدم به جلو برداشت و گفت:

ـ نه عزیزم.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ خوبه که منظورتون این نبوده.

سرم را برگرداندم. علی رضا با چهره ای کاملا جدی به سمتمان می آمد. نگاهش میان من و سودی جون در رفت و آمد بود. کنارم متوقف شد و مچ دستم را گرفت.

ـ چیزی شده؟

به پارمیس نگاه کردم و گفتم:

ـ نه، فقط پارمیس خوابش برده.

سختی فکر کردن در مورد سوال سودی جون، وقتی می خواستم به زبان بیاورمش، بی هیچ تردیدی عذاب آور می شد. چطور به خودش اجازه داده بود چنین سوالی بپرسد؟ گفته بود منظورش از آن سوال برداشت من نبوده است، ولی در مورد صداقت کلامش کمی تردید داشتم. علی رضا خم شد و گونه ی پارمیس را بوسید. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطرش و بوی دریا در هم ادغام شده بود.

گفت:

ـ کسری زنگ زد گفت چند تا از دوستاش رو دعوت کرده ویلا. برای شام، من و سارا، کیوان و درسا رو هم دعوت کرده.

سودی جون با لبخند گفت:

ـ خیلی خوبه. من و پارسا امشب برای خودمون حسابی برنامه داشتیم.

دست علی رضا به آرامی دور کمرم حلقه شد. بیشتر خودم را نزدیکش کردم. حس خوبی داشت. امشب به یک میهمانی دعوت بودیم. مطمئن نبودم بخواهم حتی در مورد رفتن به آن میهمانی فکر کنم.

علی رضا با خنده گفت:

ـ امشب قراره خیلی بهمون خوش بگذره.

گفتم:

ـ من نمیام.

ـ سارا؟

با گام های بلند به سمت ویلا به راه افتادم. علی رضا خیلی سریع خودش را به من رساند و بازویم را گرفت. متوقف شدم.

با جدیت به چهره ام خیره شد و گفت:

ـ چرا؟

ـ چون اون جا بدون شک شلوغه.

ـ باشه، مهم نیست.

ـ چرا هست.

ـ در واقع شاید باید می گفتم، الان دیگه مهم نیست، چون من پیشتم.

ـ اما …

هر دو بازویم را سخت گرفت، به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ نگران چی هستی سارا؟ فراموش کردی؟ ما قبلا رستوران و کافی شاپ رفتیم، تو الان بین خانواده ی من یه مهمون هستی، کیانا و وحید بارها و بارها مهمون خونه ی تو بودن. دلیلی برای اضطراب و نگرانیت وجود نداره، حداقل نه تا وقتی که من کنارتم. باشه؟ فقط چند ساعته. مهمونی قراره توی فضای باز، یه جایی نزدیک دریا باشه، پس خیلی راحت می تونیم از بقیه دور بشیم. هیچ کس مجبورت نمی کنه بیای، ولی می خوام در موردش فکر کنی. ما فقط قراره یکی، دو ساعت بریم یه مهمونی ساده، بهمون خوش بگذره، بخندیم، شام بخوریم، با آدم های جدید آشنا بشیم و برگردیم، همین.

به ستاره های چشمانش خیره شدم. من به علی رضا اعتماد داشتم. بارها و بارها به من ثابت کرده بود این اعتماد کردن نتیجه ی بدی نخواهد داشت. ضربان تند قلبم را احساس می کردم.

گفتم:

ـ باشه.

لبخند زد. نگاهی به اطرافش انداخت و سریع لبم را بوسید.

ـ علی رضا؟

قبل از این که واقعا لذتی از این بوسه ببرم، صدای درسا او را از من دور کرد. سرم را به سمتش برگرداندم. محمدرضا و درسا داشتند به سمت ما می آمدند.

علی رضا به آرامی خندید و گفت:

ـ گند زدم.

انتظار دیدن اخمی که میان ابروان محمدرضا بود را نداشتم. به آرامی قدم دیگری از علی رضا فاصله گرفتم. نمی خواستم او را ناراحت ببینم.

درسا با اخم به علی رضا خیره شده بود و گفت:

ـ میشه حداقل جلوی پارسا کمی رعایت کنید؟ این موضوع به خودی خود مشکل دار هست، تو دیگه بدترش نکن علی رضا.

ـ معذرت می خوام، حرفت کاملا درسته.

محمدرضا به آرامی، بی آن که کلامی بر زبان بیاورد، از کنارمان گذشت. لبخند محو علی رضا به اخم تبدیل شد.

قبل از این که درسا هم دور شود گفت:

ـ کسری برای امشب، تو و کیوان رو به مهمونی دعوت کرده. میاید؟

ـ باید با کیوان حرف بزنم، ولی فکر کنم میایم.

بی توجه به ادامه ی صحبتشان، به سمت پارسا رفتم. نزدیک کیوان ایستاده بود و حرف می زد. با دیدنم به خنده افتاد و جلو آمد. مچ دستم را گرفت. لرزیدم. گرمای دست او برایم آشنا بود.

ـ بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.

کمی دورتر به چند ماهی کوچک و مرده ی روی ساحل اشاره کرد. به یاد ماهی های قرمز و کوچک خودم افتادم. دلم برایشان تنگ شده بود. یکی از ماهی ها را به دست گرفت و به سمت درسا رفت. درسا با جیغ و فریاد سعی داشت پارسا را عقب براند و پارسا بلند می خندید.

با هم گوش ماهی و سنگ های رنگی جمع کردیم. به دنبال شلبی و پاپی می دوید. می خندیدم، اما نمی توانستم علی رضا و سودی جون را نادیده بگیرم. حس خوبی نسبت به این گفتگوهای بی پایانشان نداشتم. نمی خواستم در میان صحبت هایشان دخالت کنم. نمی خواستم موضوع گفتگویشان باشم.

علی رضا خستگی را بهانه کرد و بعد از نهار، برای استراحت کردن به طبقه ی بالا رفت. من هم به اصرار پارسا او را برای بازی کردن همراهی کردم. ورق بازی کردن را به من یاد داد. می دانست چطور باید تخته نرد بازی کند. برایش از سحابی ها و نحوه ی تشکیلشان حرف زدم. با وجود این که صحبت کردن و همراهی با علی رضا را بیشتر دوست داشتم، اما همراهی کردن با پارسا هم لذت بخش بود.

ساعت از هفت گذشته بود که به طبقه ی بالا رفتم. علی رضا طاق باز روی تخت دراز کشیده بود. دستانش را پشت سرش به هم قلاب کرده بود و به سقف خیره نگاه می کرد. آرام و بی صدا نزدیکش شدم. با دیدنم لبخند زد. دستش را به طرفم دراز کرد و مرا به سمت خود کشید. کنارش دراز کشیدم. دستانم را به دور بدنش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. نفسم را با صدا بیرون دادم. من قبل از علی رضا و قبل از این آغوش مهربانش، چطور آرام بودم؟

به نوازش موهایم مشغول شد و گفت:

ـ فکر کنم باید برای رفتن آماده بشیم.

ـ مطمئنی؟

ـ از چی؟ از این که بهمون خوش می گذره؟ البته. کسری یه دوست قدیمی و خانوادگیه، پسر خوبیه و تازه با دوست دخترش نامزد کرده.

ـ مطمئن نیستم فکر درستی باشه که من هم بیام.

دست از نوازش کردن موهایم برداشت و محکم گفت:

ـ تا کی قراره همین طوری ادامه بدی؟ تا کی قراره از بقیه فاصله بگیری؟

ـ اما …

ـ سارا تمومش کن.

به آرامی کنارم زد و از روی تخت بلند شد. صدایش کردم، ایستاد، اما نگاهم نکرد. نمی خواستم ناراحتش کنم. نمی خواستم ناراحت باشم. وقتی چیزی نگفتم، بی هیچ کلامی اتاق را ترک کرد. “لعنتی”.

به سراغ چمدانم رفتم. علی رضا کنارم بود، پس می توانستم. قرار بود فقط یکی، دو ساعت در میان جمع باشیم و بعد برگردیم. تونیک بلند سفید و ساپورت سیاه رنگی را برای پوشیدن انتخاب کردم. به حمام رفتم. موهایم را خشک کردم و لباس پوشیدم. پنج دقیقه از هشت گذشته بود.

ـ علی رضا چرا هنوز آماده نیستی؟ زود باش پختم از گرما. من و کیوان پایین منتظرتون هستیم.

صدای درسا از بیرون اتاق به گوش می رسید. لبه ی تخت نشستم و منتظر شدم. چند ثانیه ی بعد در به آرامی باز شد. با دقت نگاهش کردم. با دیدنم شگفت زده شد. نفسش را با صدا بیرون داد و لبخند به آرامی چهره اش را پوشاند.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ من آمادم، ولی، مطمئن نیستم لباسم مناسب باشه.

جلو آمد. دستش را به دور کمرم حلقه کرد و مرا به سمت خود کشید.

ـ به اندازه ی کهکشان راه شیری خوشگل شدی.

مرا بوسید. لبخند زدم و دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. صورت و موهایم را نوازش کرد.

ـ می تونم یه خواهشی ازت داشته باشم؟

به چهره ای که تا چند ثانیه قبل پر از خنده بود و حالا کاملا جدی بود خیره شدم و گفتم:

ـ می شنوم.

با مکث طولانی گفت:

ـ اگه ازت خواهش کنم کمی برای من آرایش کنی، ناراحت میشی؟

به چشمانش خیره شدم، به لبان و گونه هایش. چرا چنین چیزی را از من خواسته بود؟ من قبلا هم به خاطر او آرایش کرده بودم، ولی هیچ وقت این درخواست از طرف او مطرح نشده بود.

گفتم:

ـ زشتم؟

برای چند ثانیه به چشمانم زل زد و بعد با صدای بلند خندید.

پیشانی ام را بوسید و گفت:

ـ پیشنهادم رو با اشتیاق پس می گیرم. متاسفم که تو رو با بقیه مقایسه کردم، یه لحظه فراموش کردم که من این طوری عاشقت شدم.

صورتم را میان دستانش گرفت و سخت بوسیدم.

گفتم:

ـ می تونم آرایش کنم.

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه. البته اگه خودت دوست داری، اون موضوع دیگه ایه، ولی به خاطر من این کارو نکن.

با اتومبیل کیوان رفتیم. در تمام مسیر بیست دقیقه ای تا رسیدن به ویلای کسری، دستم را در دست داشت و با انگشت شصت، پشت دستم را نوازش می کرد. با کیوان حرف می زد و به من لبخند می زد. وقتی او حضور داشت، خوش حال بودم.

از دیدن دوازده اتومبیلی که در مقابل ویلا پارک شده بود بی اختیار لرزیدم. نمی خواستم حدس بزنم چند نفر داخل ویلا حضور دارند. تا متوقف شدن کامل اتومبیل، چشمانم را بستم و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم. نباید فراموش می کردم علی رضا در کنارم حضور دارد. نباید از یاد می بردم که کسانی که در اطرافم حضور دارند، دوستان علی رضا هستند. قرار نبود هیچ موضوعی باعث ناراحتی ام شود. می خواستم با دوستان علی رضا آشنا شوم، چند ساعتی از حضور در یک میهمانی لذت ببرم، با آدم های جدید آشنا شوم، شام بخوریم و خوش بگذرانیم و برگردیم، همین.

علی رضا به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ من این جام، کنار تو. من می تونم به جای تو نگران و مضطرب باشم، پس لازم نیست تو خودت رو به خاطر چیزی ناراحت کنی. می تونی بهم اعتماد کنی؟

چشمانم را باز کردم. به چهره ی بی حالت درسا خیره شدم که به عقب برگشته بود و نگاهش به ما بود. سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

با خنده گفت:

ـ عالیه، بریم.

با وارد شدن به ویلا و دیدن حیاطی که پر از نور و رنگ بود، بی اختیار لبخند زدم. دو طرف راه باریک و سنگ فرش شده ای که به سمت ساختمان ویلا می رفت، پر بود از درختان سبز و چراغ های رنگی که همه جا را روشن کرده بود. علی رضا انگشتانم را میان انگشتانش گرفت. با لبخند نگاهش کردم. بی صدا چیزی گفت. لب زدنی که بی شباهت به کلمه ی “دوستت دارم” نبود. لبخندم پر رنگ تر شد. به ویلا خیره شدم. ساختمانی بزرگ و سه طبقه، با نمایی به رنگ سفید. مردی مقابل در ایستاده بود. خیلی راحت متوجه شدم نگاهش از روی چهره ی کیوان، درسا و سپس علی رضا گذشت و روی من ثابت ماند. سعی کردم لبخندم را حفظ کنم. بلوز و شلوار مردانه ی سفید رنگ به تن داشت. مدل موهای سیاهش توجهم را جلب کرد. مدل موهایش درست شبیه زمانی بود که من با دست موهای علی رضا را به هم می ریختم. لبخندم پر رنگ تر شد. چهار پله ی منتهی به ساختمان را پایین آمد و مشغول سلام و احوال پرسی با کیوان و درسا شد که دو گام جلوتر از ما بودند. دست کیوان را رها کرد و گامی به جلو برداشت.

ـ آقا علی رضا، چه عجب ما شما رو دیدیم! خیلی خوش اومدی پسر.

با هم دست دادند. به سمتم چرخید و دستش را به سمتم دراز کرد. به انگشتان بلندش خیره شدم.

با خنده گفت:

ـ همراهت رو به من معرفی نمی کنی؟ من کسری هستم.

رنگ روشن چشمانش زیبا بود. به چشمانش زل زدم. چشمانش ستاره نداشت، حتی یکی. سیاره هم نداشت.

علی رضا دستش را به دور کمرم حلقه کرد و گفت:

ـ سارا مجد، نامز …

ـ سارا خانم خیلی از آشنایی باهاتون خوش بختم. چقدر چهره ی شما به نظرم آشناست! قبلا همدیگه رو ندیدیم؟

ـ نه.

چشمانش را تنگ کرد و گفت:

ـ باید فکر کنم، مطمئنم قبلا شما رو دیدم. چرا این جا ایستادین؟ بفرمایید داخل.

تا وارد شدن کامل به ویلا، نفسم را درون سینه حبس کرده بودم.

علی رضا به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ نگران نباش سارا، من این جام، درست کنار تو. هر وقت احساس بدی داشتی، فقط کافیه بهم بگی تا بریم یه جایی که تنها باشیم.

دستش را فشار دادم.

دوباره به سمتم خم شد و ادامه داد:

ـ نمی دونم چرا نگرانی، ولی با وجود من اجازه نداری مضطرب بشی. باشه سارا؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و سعی کردم تندی ضربان قلبم را نادیده بگیرم. وارد ویلا شدیم. سالن بزرگی با ترکیب رنگ های طلایی و سبز مقابلمان قرار داشت. جزئیات کلافه کننده ی زیادی در اطرافم جریان داشت. زن و مردی جوان گوشه ای روی مبل نشسته بودند و حرف می زدند. زن لبخند می زد و مرد موهای طلایی رنگش را میان دستانش گرفته بود و بازی می کرد. نفسم را با صدا بیرون دادم. کمی دورتر نزدیک در باز بالکن، دو مرد مشغول صحبت بودند. زنی با پیراهن قرمز رنگ از آشپزخانه بیرون آمد. حداقل سالن به اندازه ای که فکر می کردم شلوغ نبود. نفس راحتی کشیدم. زن قرمز پوش با لبخند به سمتمان آمد.

ـ وای این جا رو! چه عجب علی رضا خان ما چشممون به جمال شما روشن شد؟!

دستانش را باز کرد و به دور گردن علی رضا حلقه کرد. بوی شیرین عطرش نفسم را بند آورد. دیدم که علی رضا دست آزادش را به دور کمر او حلقه کرد.

ـ مهربان جان چطوری خانم؟

دیدم که مهربان گونه ی علی رضا را بوسید. اخم کردم. حس خوبی نداشتم. می خواستم دستم را از میان انگشتای علی رضا بیرون بکشم، اما اجازه نداد. چرا علی رضا اجازه می داد کس دیگری او را ببوسد؟ مهربان از علی رضا فاصله گرفت. درسا و سپس کیوان را در آغوش گرفت و گونه ی هر دویشان را درست به مانند علی رضا بوسید. نفسم را با صدا بیرون دادم. بعد انگار تازه متوجه حضور من شده باشد، با دقت به سر تا پایم خیره شد.

کسری گفت:

ـ ایشون مهربان هستن، نامزد من.

کنار مهربان ایستاد و دستش را به دور شانه ی مهربان حلقه کرد. مهربان با لبخند دستش را روی سینه ی کسری گذاشت و به من خیره شد.

کسری ادامه داد:

ـ و ایشون سارا خانم هستن. عشقم، سارا خانم به نظرت آشنا نمیاد؟ مطمئنم یه جایی دیدمشون.

مهربان دستش را از روی سینه ی کسری برداشت و به طرفم دراز کرد.

ـ خیلی خوش اومدی سارا جون.

به دستش خیره شدم و بی اختیار دست آزادم را به پشت بدنم هدایت کردم. مهربان با چهره ای که سعی داشت لبخند را بر رویش حفظ کند، دستش را پایین انداخت.

ـ آره به نظرم چهرشون خیلی آشناست.

و رو به علی رضا گفت:

ـ با هم دوستید؟ علی رضا خیلی نامردی، چرا تا الان چیزی نگفتی؟

کسری گفت:

ـ درسا جان شما که راه رو بلدی، سارا خانم رو هم راهنمایی کن تا لباس هاتون رو عوض کنید و راحت باشید.

درسا با لبخند شالش را از روی سرش برداشت و نگاهم کرد. دست علی رضا را فشردم.

علی رضا گفت:

ـ درسا، می تونم خواهش کنم زحمت بردن مانتوی سارا رو هم بکشی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. واقعا دلم نمی خواست حتی برای یک ثانیه از علی رضا دور باشم و فاصله بگیرم. سریع مانتو و شالم را در آوردم و به سمت درسا گرفتم. درسا با اخم به علی رضا خیره شد. بی هیچ کلامی مانتو را از دستم گرفت و به سمت دیگر سالن به راه افتاد.

جزئیات، جزئیات، جزئیات. می خواستم اشراف کاملی به محیط نا آشنای اطرافم داشته باشم. دیدن این همه جزئیاتی که در اطرافم قرار داشت، کلافه ام می کرد و نادیده گرفتنشان برای من ناراحت کننده بود. نا آشنا بودن محیط و آدم هایش، حس بدی را در من ایجاد می کرد.

با بازگشت درسا، همه به سمت در باز بالکن به راه افتادند. بیشتر خودم را به علی رضا نزدیک کردم و چند نفس عمیق کشیدم. بوی تلخ عطر علی رضا آرامش بخش بود، گرمای دستش هم همین طور. میان در ورودی بالکن، متوقف شدم. نفسم از دیدن آن همه آدمی که آن جا ایستاده بودند، بند آمد! “لعنتی”. خیلی زیاد بودند. نگاه کلی به اطراف انداختم. بیست و نه نفر بدون احتساب کسری، مهربان، آن زن و مردی که داخل ویلا روی مبل نشسته بودند و آن دو مرد که درست قبل از حرکت ما به سمت بالکن، به آشپزخانه رفته بودند.

علی رضا گفت:

ـ شما برید، ما هم چند دقیقه ی دیگه میایم.

به سر اشاره ی کوچکی به من کرد. کیوان بازوی درسا را گرفت و با هم دور شدند. چشمانم را بستم. علی رضا بازوهایم را میان دستانش گرفت.

ـ سارا من این جام، دقیقا کنار تو.

ـ می دونم، فقط چند دقیقه به زمان نیاز دارم، همین.

ضربان قلبم باز تند شده بود و نمی توانستم ریتم آرام و یک نواختی به نفس کشیدن هایم بدهم.

گفت:

ـ نگاه کن اون جا رو.

چشمانم را باز کردم. مرا به سمت بیرون ویلا چرخاند. با دست با مردی اشاره کرد که پیراهن شکلاتی رنگ به تن داشت.

گفت:

ـ اون اسمش مسعوده. زنش مبینا چند روز پیش رفته آلمان. اون مردی که داره باهاش حرف می زنه مجیده، برادر کوچک ترش.

با بی حواسی به حرف هایش گوش می دادم. او تک تک آن بیست و نه نفر را به من معرفی کرد. اسم هایشان را به خاطر نسپردم، چون اهمیتی نداشت، اما احساس بهتری داشتم. می دانستم زنی که سر تا پا سفید پوشیده است، خواهر کسری است. آن دو نفری که کنار میز نوشیدنی ها ایستاده و حرف می زدند، زن و شوهر بودند و سه ماه دیگر اولین سالگرد ازدواجشان بود. مردی کچلی که رو به دریای تاریک و سیاه ایستاده بود، دکتر داخلی بود و آن زن حامله ای که روی صندلی نشسته بود و بلند می خندید، مرا به یاد کیانا می انداخت.

ـ بریم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. از بالکن گذشتیم و از پله ها پایین رفتیم. خیلی آرام به سمت جمع های کوچک دو نفره و سه نفره می رفتیم. مرا به آن ها معرفی می کرد و آن ها را به من. چند دقیقه ای صحبت می کردند و باز آرام به سمت جمع دیگری به راه می افتادیم. سعی می کردم درست نفس بکشم و به جزئیاتشان دقت نکنم. گاهی بی اختیار سرم را بالا می گرفتم و به آسمان خیره می شدم. آسمان صاف و بدون ابر بود. علی رضا هم بود. این حس خوبی به من می داد.

ـ خانم مجد؟!

متوقف شدم. صدای کاملا نا آشنایی از پشت سر مرا می خواند. چرخیدم. هنوز با او آشنا نشده بودم، اما می دانستم برادر مهربان است. چهره اش هیچ شباهتی به مهربان نداشت.

علی رضا با لبخند دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:

ـ چطوری مهران جان؟

مهران به چهره ام خیره شده بود و حتی متوجه دست علی رضا هم نشد.

ـ امکان نداره اشتباه کنم، خدای من!

نیم قدم به جلو برداشت. به آرامی خودم را عقب کشیدم.

چند بار پشت سر هم پلک زد و رو به علی رضا گفت:

ـ تو می دونی این خانم کیه؟

“لعنتی”. علی رضا دستش را پشتم گذاشت و مرا به جلو هدایت کرد. مقاومت کردم، اما او بی توجه فشار دستش را زیاد کرد.

مهران دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

ـ از این که این جا دیدمتون هم خیلی متعجب شدم و هم خیلی خوش حال.

با تاخیر چند ثانیه ای دستش را انداخت و ادامه داد:

ـ چیزهایی که در موردتون توی روزنامه ها و مجله ها نوشته بودن، درست بود؟

باز هم روزنامه ها و مجله ها.

ـ نه.

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن