رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 17

 

رو به علی رضا کرد و گفت:

ـ اگه می دونستم با هم آشنا هستید، حتما ازت می خواستم تا من رو با خانم مجد آشنا کنی. فامیل کیوان خان هستن؟

قبل از این که علی رضا برای جواب دادن حتی دهانش را باز کند ادامه داد:

ـ می تونیم چند دقیقه با هم قدم بزنیم؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ نه.

لبخند زد و گفت:

ـ باشه. چندین بار با آقای نجفی تماس گرفتم و ازشون خواستم تا آدرس بدن، خیلی مشتاق بودم از نزدیک با هم حرف بزنیم، ولی آقای نجفی اجازه ندادن.

ـ کار درستی کرده.

ـ من فیزیک خوندم و می خوام برای فوق فیزیک …

سرم را به سمت علی رضا برگرداندم. حس خوبم رفته بود. می خواستم بروم. احساس خفگی می کردم. به آرامی دستش را به دور کمرم حلقه کرد. چشمانم را بستم و سرم را به بازویش تکیه دادم.

ـ مهران جان میشه بعد حرف بزنیم؟ سارا حالش خیلی خوب نیست.

گفت:

ـ درسته حتما؛ فقط یه سوال، چطوری همدیگه رو می شناسید؟

علی رضا با صدا خندید. با تعجب چشمانم را باز و سرم را بلند کردم.

گفت:

ـ وقتی پیداش کردم که می خواست من رو بکشه، اما خوابش برده بود.

سردم بود و جایی که به رویش دراز کشیده بودم، نه راحت بود و نه صاف. دلم نسکافه می خواست و یک حمام داغ. چیزی که دیده بودم، مردی جوان، با روپوش سفید، شلوار مشکی و پیراهن مردانه ی سرمه ای رنگ بود. لبخند زدم. سرش را به سمتم برگرداند و با دست آزادش چند تار موی روی صورتم را کنار زد.

گفت:

ـ چند روز پیش توی یه کاروانسرا، نزدیک کویر، پیشنهاد ازدواجم رو قبول کرده. خیلی زود قراره با هم ازدواج کنیم.

گفتم:

ـ برگردیم ویلا؟

با لبخند گفت:

ـ می خوای مامان سودی و درسا من رو نابود کنن؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم. خم شد و روی موهایم را بوسید.

مهران گفت:

ـ پس می دونی سارا خانم همون ونوس …

بی آن که نگاهم را از چشمان پر ستاره ی علی رضا جدا کنم، گفتم:

ـ مزاحمی.

صدای خنده ی علی رضا بلند شد. با گوشه ی چشم دیدم که دور شد.

علی رضا گفت:

ـ قدم بزنیم؟

به راه افتادیم. مهم نبود سی و هفت نفر دیگر، با احتساب کیوان و درسا، آن دو مردی که به سمت آشپزخانه رفته بودند، کسری، مهربان و آن زن و مردی که روی مبل نشسته بودند، در جایی همان نزدیک مشغول صحبت بودند، می خندیدند، خوش می گذراندند و با هم دوست و فامیل بودند.

ـ برای ازدواج کردن باید چی کار کنیم؟

ـ می ریم محضر عقد می کنیم.

ـ همین؟

ـ آره.

ـ مهدیس و کیانا عروسی گرفتن.

ـ راستش فکر نمی کردم دلت بخواد عروسی بگیری.

ـ من از مهمونی خوشم نمیاد.

ـ چرا؟

ـ آدم ها که بهم نزدیک میشن، احساس خوبی پیدا نمی کنم.

ـ دلت نمی خواد لباس عروس بپوشی؟

ـ دلم نمی خواد ازت دور بمونم.

ایستاد، ایستادم. نگاهم به روی آدم هایی ثابت ماند که چند متر دورتر، دور هم جمع شده بودند و صدای خنده و گفتگویشان به گوشم می رسید.

گفت:

ـ فقط چند روز دیگه بهم وقت بده، برگشتیم تهران خیلی زود عقدت می کنم.

دوباره به سمت جمع برگشتیم.

دوست داشتم بگویم شب خوبی بود، ولی واقعا این طور نبود. وقتی برگشتیم، تقریبا همه می دانستند چه کسی هستم. ونوس؛ هر کس به بهانه ای نزدیک می شد. در مورد شایعات سوال می پرسیدند. لب هایم را به هم فشار می دادم و سعی می کردم این جزئیات احمقانه ای که روی چهره هایشان، در مورد لباس ها و رفتارشان توجهم را جلب می کرد، نادیده بگیرم. از دیدن اخم میان ابروان درسا خیلی احساس خوبی نداشتم و حضور دائمی مهران هم چندان خوشایند نبود.

گرسنه بودم، اما با دیدن میز شام، واقعا ترجیح می دادم همان طور گرسنه بمانم.

کسری جلو آمد و گفت:

ـ علی رضا جان چرا سارا خانم رو راهنمایی نمی کنید؟ سارا خانم من حواسم بهتون بود، هیچی نخوردید، بفرمایید.

علی رضا نگاهی به میز شام انداخت و گفت:

ـ می تونم کمی تنهات بذارم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. نگاهش برای چند ثانیه به روی کسری ثابت ماند و بعد دور شد. کسری به آرامی روی صندلی به جای علی رضا نشست. خیلی نزدیک بود.

ـ می تونم کمی در موردتون کنجکاوی کنم؟

صندلی ام را کمی جا به جا کردم تا فاصله ی بیشتری با او داشته باشم.

گفت:

ـ نمی دونم چرا همون لحظه ی اول متوجه نشدم کی هستی. خیلی وقته با علی رضا دوستی؟

“دوستم”.

ـ سیزدهم مهر اولین بار دیدمش.

ـ نمی دونم چرا هیچ وقت در مورد شما با من حرفی نزده، ما دوستای خیلی نزدیکی هستیم.

شانه بالا انداختم. نمی توانستم در میان جمعیتی که به دور میز شام جمع شده بودند، علی رضا را پیدا کنم. کاش این شب لعنتی زودتر تمام می شد. نفس عمیقی کشیدم.

پای راستش را روی پای چپ انداخت و گفت:

ـ علی رضا خیلی عوض شده.

به نیم رخش خیره شدم. به رو به رویش نگاه می کرد. مسیر نگاهش را دنبال کردم. مهربان و علی رضا داشتند با هم حرف می زدند. دست راست علی رضا یک بشقاب بود.

گفتم:

ـ چطوری بود؟

ـ از وقتی اومدین، این اولین باره که ازتون دور شده. برای کسی مثل علی رضا، خیلی موضوع تعجب برانگیزیه!

تعجب برانگیز بودن این موضوع اصلا برایم قابل درک نبود.

به سمتم چرخید و گفت:

ـ قدم بزنیم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم.

دوباره به همان حالت قبل برگشت و گفت:

ـ احتمالا علی رضا عاشقته.

لبخند زدم. البته که عاشقم بود. بارها و بارها این موضوع را به من با بهانه و بی بهانه یادآوردی کرده بود.

ـ و شما هم همین طور.

من هم عاشقش بودم. سرم را به سمت علی رضا چرخاندم. همراه مهربان به سمت ما می آمدند.

کسری گفت:

ـ گاهی … گاهی احساس می کنم مهربان بیشتر از این که عاشق من باشه، از علی رضا خوشش میاد.

با دهانی نیمه باز به نیم رخش خیره شدم. “دیگه دوستم نداری، درسته؟ عاشق اون پیمان بی همه چیز شدی؟” از جا بلند شدم. فقط یک بار این جمله را از زبان محمدرضا شنیدم. کنار ساره درون کمد نشسته بودم. هر دو دستانمان را روی گوش هایمان گذاشته بودیم، اما این باعث نمی شد صدای فریادهایشان را نشنویم. نمی توانستم درست نفس بکشم.

کسری صاف نشست و در حالی که به سمت من می چرخید گفت:

ـ منظورم این بود که …

نیم قدم به عقب برداشتم. کسری به سرعت از جا بلند شد. بی اختیار گارد گرفتم. تک تک حرکاتش را زیر نظر داشتم.

سریع گفت:

ـ سارا خانم، مهربان نامزد منه، ما قراره ازدواج کنیم. من اصلا در مورد این موضوع مطمئن نیستم.

با گوشه ی چشم متوجه شدم که علی رضا بشقاب و لیوانی که در دست داشت را به مهربان داد و به سمتمان دوید.

کسری گفت:

ـ من به علی رضا اعتماد دارم، می دونم چشم پاکه. مهربان فقط …

ـ سارا، سارا آروم باش، چی شده؟

دستش را به سمتم دراز کرد. باز هم به عقب رفتم و اخم کردم. نمی خواستم لمسم کند.

خیلی جدی گفت:

ـ کسری تنهامون بذار، همین الان.

ـ سارا خانم من منظوری …

ـ همین الان کسری، لطفا.

به چشمانش خیره شدم. این علی رضا بود، علی رضا.

مهربان در حالی که نفس نفس می زد درست کنار علی رضا متوقف شد و گفت:

ـ چی شده؟

علی رضا صاف ایستاد و گفت:

ـ مهربان خانم میشه لطفا تنهامون بذارید؟

کسری بشقاب و لیوان را از دست مهربان گرفت و روی میز گذاشت. به قهوه ای چشمان علی رضا خیره شده بودم، اما می توانستم با گوشه ی چشم حرکت آن دو نفر را هم ببینم. کسری بازوی مهربان را گرفت و دور شدند.

علی رضا محکم و قاطع گفت:

ـ می خوام بهت دست بزنم، این اصلا یه اجازه نیست.

مچ دستم را گرفت. حالت تدافعی بدنم با گرمای آشنای دستش از بین رفت. مرا به سمت خود کشید. آرام در آغوشش جای گرفتم. چند نفس عمیق کشیدم. بوی دریا بود و عطر تلخ علی رضا.

گفتم:

ـ لیلی به خاطر دوست بابا، پیمان رفت.

حلقه ی دستش تنگ تر شد.

ـ کسری چی گفت؟ چرا ناراحتت کرد؟

نفس عمیق دیگری کشیدم.

ـ مهربان رو دوست داری؟

لحظه ای احساس کردم نفس نمی کشد.

گفت:

ـ مهربان نامزد داره، کسری داره اشتباه می کنه.

ـ کسری گفت گاهی فکر می کنه مهربان بیشتر از این که عاشق اون باشه، از تو خوشش میاد.

سرم را بوسید و با خنده گفت:

ـ مهم نیست کسری چی فکر می کنه یا مهربان واقعا از من خوشش میاد یا نه، مهم تویی، مهم تویی که شدی نفسم، شدی تمام زندگیم. من عاشق توام، من تو رو دوست دارم.

چشمانم را بستم و به تپش های تند قلبش که رفته رفته آرام تر و منظم تر می شد گوش دادم.

گفتم:

ـ گرسنمه.

باز هم خندید. مرا از خود جدا کرد. کنارش نشستم. یک بشقاب غذا کشیده بود. سالاد الویه، کالباس، کمی سالاد، زیتون، خیار شور و چند تکه چیپس. دو چنگال و دو قاشق هم کنار بشقاب جای داشت. با چنگال زیتونی را به دهان گذاشتم.

ـ پس من چی؟

ـ غذا بذارم دهنت؟

ـ آره، چی میشه مگه؟

ـ چند سالته؟ از پارسا کوچیک تری؟

خندید و گفت:

ـ تو فرض کن آره.

دهانش را باز کرد. زیتونی به چنگال زدم و با لبخند چنگال را به طرف دهانش بردم. در تمام مدتی که زیتون را در دهان می جوید به حرکت دهانش خیره شده بودم.

گفت:

ـ اگه الان خونه بودیم، به جای این زیتون تو رو می خوردم.

به چشمانش خیره شدم. کاملا جدی بود. همراه با لبخند لبم را به دندان گرفتم.

جدی گفت:

ـ نکن، نکن که دیوونه میشم و اون وقت …

سریع به سمتم آمد. لبم را بوسید و خود را عقب کشید و تمام این ها سه ثانیه بیشتر طول نکشید.

ساعت از دو گذشته بود که به ویلا برگشتیم. همه خوابیده بودند. بی سر و صدا، بعد از شب بخیر کوتاهی، از درسا و کیوان جدا شدیم. سه ثانیه بعد از بسته شدن در، خودم را روی هوا احساس کردم.

ـ علی رضا، چی کار می کنی؟ الان میفتم.

ـ هیس، ساکت الان درسا میاد خفم می کنه.

مرا روی تخت رها کرد و ادامه داد:

ـ بدون هیچ سر و صدای اضافی من کمکت می کنم لباس عوض کنی. باشه؟

به چشمان پر خنده اش خیره شدم و گفتم:

ـ فقط قراره کمک کنی لباس عوض کنم؟

در حالی که دکمه های پیراهن مردانه اش را باز می کرد گفت:

ـ نه دقیقا.

دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای خنده ام به گوش کسی نرسد.

حرکت تخت باعث شد چشمانم را باز کنم. علی رضا لبه ی تخت، پشت به من نشسته بود. نیم خیز شدم. آرنج هر دو دستش را روی زانو گذاشته بود و صورتش را میان دستانش گرفته بود. لحظه ای شقیقه هایش را ماساژ می داد و بعد موهای آشفته اش را آشفته تر می کرد. کلافه بود. چرا؟ به آرامی انگشت اشاره ام را روی ستون فقراتش کشیدم. با لبخند به سمتم چرخید.

گفت:

ـ بیدارت کردم، معذرت می خوام.

ـ هنوز کامل خوابم نبرده بود. تو چرا نمی خوابی؟ چیزی شده؟

موها و صورتم را نوازش کرد و گفت:

ـ نه عشقم، تو بخواب، میرم دوش می گیرم.

خم شد، گونه ام را بوسید و بعد به آرامی از جا بلند شد. تا وقتی حوله اش را از داخل کمد دیواری بردارد و از اتاق بیرون برود، نگاهش کردم. کلافه بود. کامل دراز کشیدم و به سقف چوبی اتاق خیره شدم. چرا؟ قبل از این که حتی احتمالات این کلافگی را در نظر بیاورم، خوابم برد.

چیزی که بیدارم کرد، صدای رسیدن یک پیام برای موبایل علی رضا بود. به زحمت چشمانم را باز کردم. انتظار دیدن دهان نیمه باز، چشمان بسته و موهای آشفته اش را داشتم، اما تخت خالی بود. سرم را به سمت دیگر اتاق چرخاندم، نبود. نیم خیز شدم و به صفحه ی روشن موبایلش خیره شدم. یک پیام از وحید بود. اخم هایم در هم رفت. به ساعت موبایلش خیره شدم. هشت و بیست دقیقه بود. به آرامی از تخت پایین آمد و لباس پوشیدم.

در اتاق را که باز کردم، صدای گفتگویی توجهم را جلب کرد. صدای محمدرضا و بعد صدای درسا را تشخیص دادم. نیم نگاهی به در بسته ی اتاق درسا کردم و به سمت پله ها رفتم. صدایشان را کامل و واضح می شنیدم.

درسا گفت:

ـ آخه برادر من چرا لجبازی می کنی؟

علی رضا بلند گفت:

ـ من لجبازی نمی کنم درسا، فقط دارم میگم من سارا رو دوستش دارم، همین.

متوقف شدم. موضوع گفتگویشان من بودم.

محمدرضا گفت:

ـ علی رضا، آروم تر، احترام خواهرت رو نگه دار.

ـ من دارم نظرم رو میگم.

با گام هایی آهسته دو پله ی دیگر پایین آمدم.

محمدرضا ادامه داد:

ـ علی رضا گوش کن، تو هم همین طور درسا. ما داریم مثل پنج تا آدم عاقل و بالغ با هم حرف می زنیم و نظرمون رو می گیم، پس لطفا مثل همیشه آروم باشید و گوش کنید. علی رضا هیچ کس نمی خواد هیچ نظری رو بهت تحمیل کنه، ما فقط داریم فکر و نظرمون رو بهت می گیم.

علی رضا با مکث کوتاهی گفت:

ـ حق با شماست، من کمی عصبی شدم. بفرمایید.

نمی دیدمشان. پاگرد مقابل در اتاق سودی جون و محمدرضا را رد کردم و روی اولین پله نشستم.

کیوان گفت:

ـ دیشب خیلی آبروریزی بود که …

علی رضا میان حرفش پرید و بلند گفت:

ـ چی آبروریزی بود؟ این که با یه نابغه رفتم …

ـ علی رضا!

صدای معترض سودی جون بود که علی رضا را ساکت کرد. آبرو؟ حضور من آبروریزی بود؟

درسا با لحن آرامی کلام کیوان را ادامه داد:

ـ وقتی حضور یه نابغه در کنار تو آبروریزی بود، که با وجود این که هیچ رابطه ی شرعی و قابل قبولی بینتون باشه، همدیگه رو بوسیدید. آبروریزی وقتی بود که می خواست کسری رو بزنه.

من هیچ قصدی برای زدن کسری نداشتم. من فقط نمی خواستم او به من نزدیک شود، همین.

بعد از مکث کوتاهی علی رضا آرام گفت:

ـ تو می دونی در مورد سارا داری حرف می زنی یا باید بهت یادآوری کنم؟

ـ من هم دقیقا دارم در مورد سارا حرف می زنم. قبول دارم، سارا باهوشه، یه نابغه ست، ولی … ولی این چیزها دلیل نمیشه که برای تو آدم مناسبی باشه.

ـ چرا؟ چون من جلوی جمع بوسیدمش؟ یا چون کسری اون طور احمقانه برگشته بهش گفته نامزد عزیزش از بنده خوشش میاد؟ کدوم یکی از این دلایل باعث میشه فکر کنی اون آدم مناسبی برای من نیست.

متوجه بودم که چطور سعی در کنترل لحن و فرکانس صدایش دارد.

محمدرضا گفت:

ـ علی رضا حق داره درسا خانم، حرفت اصلا منطقی نیست.

ـ شما دیگه چرا بابا؟ دیروز صبح تو ساحل رو فراموش کردید؟ علی رضا قبول کن که کارت خیلی اشتباه بوده. خیلی ساده لوحانه ست اگه فکر کنی هیچ کس متوجه اون رابطه های کوتاهی که بعد از ندا داشتی نشده، اما این یکی با یه دختر واقعا کار اشتباهی بود، خصوصا این که بهش پیشنهاد ازدواج دادی.

کیوان چیزی گفت که من تنها زمزمه ای آرامی از آن شنیدم.

علی رضا گفت:

ـ آخه چرا این چیزها رو با هم قاطی می کنی؟ موضوع ندا می دونی مربوط به چند سال پیشه؟ اون موقع بیست و یک سالم بود، الان به قول خودت خرس گنده شدم. احمق بودم. خیلی راحت و ساده دارم میگم اشتباه کردم.

کیوان گفت:

ـ آخه به همین راحتی که گفتی نیست که …

ـ اجازه بده کیوان جان، من هنور حرف دارم. اصلا فکر نمی کنم از رابطه های کوتاهی که داشتم با خبر نبودید، هیچ کدومشون رو رد نمی کنم، اما موضوع سارا کاملا فرق داره.

سودی جون پرسید:

ـ چه فرقی؟ سارا چرا برات با بقیه تفاوت داره؟

شنیدم که علی رضا نفسش را با صدا بیرون داد و بعد با صدایی که آرامش بیشتری داشت گفت:

ـ توی این مدت هیچ کدوم از رابطه هایی که داشتم جدی نبوده، شما که بهتر از هر کسی در جریان هستی مامان.

لرزیدم. چند نفس عمیق کشیدم. تپش تند و نامنظم قلبم را احساس می کردم.

سودی جون گفت:

ـ رابطه هایی که در نهایت بعد از یکی، دو هفته تموم می شد. من بارها و بارها در مورد این رابطه ها بهت هشدار داده بودم.

ـ حق دارید، حرفتون کاملا درسته.

محمدرضا گفت:

ـ و در مورد سارا؟

ـ موضوع سارا کاملا فرق می کنه.

ـ فرق می کنه چون با یه دختر چشم و گوش بسته رابطه داشتی و بهش قول ازدواج دادی؟

ـ نه این طوری که شما می گید نیست. فرق می کنه، چون عاشقشم. من به ناموس کسی بد نگاه نکردم، هیچ وقت به هیچ کدوم از اون زن هایی که باشون بودم هیچ قولی ندادم. تمامشون فقط یه رابطه ی کوتاه مدت بود که در نهایت به خیر و خوشی تموم می شد. در حق هیچ کدومشون هم نامردی نکردم.

درسا چیزی گفت که نشنیدم، اما سودی جون خیلی سریع و قاطع جوابش را داد:

ـ درسا تمومش کن. داری با برادرت حرف می زنی، باید احترامش رو نگه داری. حرفت خیلی زشت بود، این جا چند تا بزرگ تر نشسته.

صدای عذرخواهی آرام درسا را شنیدم.

علی رضا ادامه داد:

ـ اگه به سارا پیشنهاد ازدواج دادم، چون واقعا می خوام باهاش ازدواج کنم و در موردش کاملا جدی هستم.

کیوان گفت:

ـ واقعا فکر کردی می تونی با سارا و شرایطش کنار بیای؟

ـ البته.

درسا گفت:

ـ نمی تونی علی رضا. میگی عاشقشی، قبول می کنم، اما نمی تونم بپذیرم که تو در مورد شرایط سارا واقعا فکر کرده باشی.

سودی جون گفت:

ـ من هم فکر می کنم تو نیاز به زمان بیشتری برای گرفتن تصمیمی به این مهمی داشتی.

علی رضا با اعتراض گفت:

ـ شما دیگه چرا مادر من؟! شما که همه چیز رو در مورد من و سارا می دونی چرا این حرف رو می زنی؟

صدای باز شدن دری را از بالای سرم شنیدم.

سودی جون با مکث کوتاهی گفت:

ـ چون می شناسمتون این نظر رو میدم.

سرم را بالا گرفتم. پارسا با چهره ای خواب آلود و چشمانی نیمه باز از پله ها پایین می آمد.

سودی جون ادامه داد:

ـ سارا یه دختر گوشه گیر و منزویه، درست نقطه ی مقابل توئه. تو یه آدم کاملا اجتماعی و زود جوش هستی، اما سارا برعکسه. چقدر طول کشید تا مثل بقیه ی دخترها بهش نزدیک بشی؟ کنار اومدن با شرایط سارا برای تو واقعا سخته، باید خیلی صبور باشی.

پارسا کنارم ایستاد. نمی خواستم با پایین رفتنش گفتگویشان را نیمه کاره رها کنند. کار درستی نبود، این را خیلی خوب می دانستم، اما دانستن یک موضوع بود و عمل کردن به آن موضوعی دیگر.

ـ مگه تا الان صبور نبودم؟ من می دونم دقیقا سارا کیه، فقط نمی فهمم مشکل شما در مورد اون چیه؟

انگشتانم را دور مچ دست پارسا حلقه کردم و او را به سمت پایین کشیدم.

محمدرضا گفت:

ـ سارا دختر خیلی خوبیه، فقط مسئله، کنار اومدن شما دو تا با همه.

پارسا کنارم روی پله نشست.

کیوان گفت:

ـ پدر جون حق داره. ببین می تونی با کسی کنار بیای که رفت و آمد اجتماعی نداره؟ تو دیروز چند بار بهش گفتی تا قبول کرد باهات بیاد مهمونی کسری؟

پارسا خمیازه ای کشید.

علی رضا با تاخیر آشکاری گفت:

ـ من همه ی این چیزها رو می دونم.

سودی جون گفت:

ـ تو واقعا نیاز داری بیشتر در مورد ازدواج فکر کنی. من نمیگم تصمیمت درسته یا اشتباه، فقط می خوام دیدت رو نسبت به سارا روشن تر کنم.

حضور سر پارسا روی شانه ام باعث شد کمرم را صاف کنم.

سودی جون ادامه داد:

ـ تو ممکنه برات مسئله ای نباشه که من بغلت کنم، اما وقتی یه آدمی که نمی شناسیش، چه مرد، چه زن میاد و بغلت می کنه، مسلما حس خوبی پیدا نمی کنی. همه ی آدم ها این حریم امن رو دور خودشون دارن، تو، من، درسا و حتی سارا، اما موضوع اینه که این مسئله برای سارا کمی متفاوته.

پارسا به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ فالگوش وایستادی؟

سودی جون ادامه داد:

ـ با توجه به چیزهایی که تو در مورد سارا گفتی و من دیدم، برداشت من اینه که هم به خاطر مادرش، هم به خاطر محمد، سارا سعی داره از این حریم بیشتر محافظت کنه.

لرزیدم.

ـ مادرش چه ربطی به این موضوع داره؟

پارسا گفت:

ـ خوشم میاد، فالگوش وایسادن خیلی حال میده.

سودی جون گفت:

ـ رفتن مادرش براش سخت بوده و توی اون سن و سال حساس، تاثیر بدی روی روحیش گذاشته. تکلیف محمد هم که مشخصه، برای یه دختر عادی و نرمال، پذیرفتن این موضوع خیلی سخته و سال ها زمان می بره تا با این تجربه ی بد کنار بیاد. در مورد سارا این موضوع شدت پیدا کرده، چون اون یه آدم عادی نیست.

علی رضا با لحن محکمی گفت:

ـ من با این موضوع مشکلی ندارم، این چیزی نیست که رابطه ی ما رو به هم بزنه، در ضمن سارا با من مشکلی نداره.

درسا گفت:

ـ کاملا مشخصه.

پارسا درست کنار گوش من خمیازه ی دیگری کشید و گفت:

ـ در مورد کی حرف می زنن؟

کیوان گفت:

ـ موضوع فقط تو نیستی علی رضا، به چند روز دیگه هم فکر کن.

سودی جون قبل از این که علی رضا چیزی بگوید گفت:

ـ حرف کیوان درسته. با این موضوع کنار اومدی، اما چطوری می خوای با این روحیه ی منزوی و جمع گریزش کنار بیای؟ تا کی می خوای بشینین و به هم زل بزنید؟ الان توی جمع ما نسبتا راحته، اما پس فردا اگه خواستید با هم ازدواج کنید چی؟ فرض کنیم عروسی نگرفتید، دو روز دیگه نمی خوای یه جا بری مهمونی؟ نمی خوای پیش دوستات باشی؟

علی رضا آرام تر از قبل گفت:

ـ من می دونم، به همه ی این چیزها هم فکر کردم.

درسا گفت:

ـ آخه فکر نکردی برادر من، فکر نکردی عزیز من. بگو چطوری می خوای با این موضوع کنار بیای؟

ـ درسا خواهش می کنم تو …

درسا میان کلامش گفت:

ـ اجازه بده حرفم رو بزنم. من از سارا خوشم میاد، دختر باحالیه، صادق و دوست داشتنی، خوشگلم که هست، از همه مهمدتر این که مشخصه تو رو هم خیلی دوست داره، ولی این چیزها ما رو نگران می کنه. علی رضا اصلا ساده نیست که بخوای با کسی مثل سارا زندگی کنی. هنوز یادم هست روزی که بی خبر از تو گذاشت رفت سفر چه حالی داشتی، تازه اون موقع واقعا چیز جدی بینتون نبود. یا روزی که اون دوستش اسمش چی بود؟ آهان کیانا، گفت بردنش چه حالی پیدا کردی؟ داشتی سکته می کردی! فکر کن علی رضا.

ـ الان از من می خواید چی کار کنم؟ از این واضح تر و روشن تر نمی تونم بگم که با هم بودیم. الان انتظار دارید ترکش کنم؟

نفسم بند آمد. لبم را گاز گرفتم.

پارسا گفت:

ـ دایی علی رضا تو رو می خواد ترک کنه؟

چشمانم شروع کرد به سوختن. نه، نه علی رضا.

محمدرضا گفت:

ـ سارا واقعا دختر دوست داشتیه. اگه ازت خواستیم که حرف بزنیم، به خاطر این نبود که سارا رو ترک کنی، به هر حال تو کاری کردی و مسئولیت و عواقب کارت رو هم باید بپذیری. ما حرفی در مورد ترک کردنش نمی زنیم، فقط می گیم بهتره قبل از این که ازدواج کنی، خوب در موردش فکر کنی، همین.

سودی جون گفت:

ـ علی رضا؟ پسرم به من نگاه کن.

ـ مامان.

از شنیدن لحن گرفته و غمگین علی رضا بود یا از شنیدن این نام که قلبم فشرده شد؟

ـ عزیزم، عشقم، ما فقط ازت خواستیم فکر کنی، همین.

ـ می دونم ولی …

ـ ولی چی؟

ـ حرف هایی که می زنید درسته، من بارها و بارها در مورد این چیزها فکر کردم، اما هیچ وقت نتونستم قلبم رو راضی کنم.

ـ ما نخواستیم قلبت رو راضی کنی.

پارسا دستم را گرفت. قطره اشکی به آرامی روی گونه ام چکید.

ـ پس چی کار کنم؟

به پارسا خیره شدم. لبخند زد. با دست آزادش به آرامی اشک روی گونه ام را پاک کرد.

سودی جون گفت:

ـ ما یه پسر ناز نازی تربیت نکردیم که با کوچک ترین سختی جا بزنه.

محمدرضا گفت:

ـ سودابه راست میگه. علی رضا فکر کن، قوی باش، مثل همیشه. من و مادرت به وجودت افتخار می کنیم و هر تصمیمی که بگیری ازش حمایت می کنیم.

پارسا خم شد، گونه ام را بوسید و گفت:

ـ نگران نباش، دایی علی رضا هیچ وقت تنهات نمی ذاره.

آرام گفتم:

ـ مرسی.

بلند گفت:

ـ اگه حرف هاتون تموم شد ما بیایم پایین.

از جا بلند شد، دستم را گرفت، بلند شدم.

ـ پارسا؟

درسا او را صدا زده بود.

گفت:

ـ مامان، پارمیس بیدار شده.

یک پله پایین رفت. سرم را به علامت منفی تکان دادم. دستم را از دستش بیرون آوردم و به سمت حمام رفتم. می خواستم تنها باشم، اما بیشتر از هر زمان دیگری نیاز داشتم به آغوش علی رضا پناه ببرم. می خواستم گرمای آغوشش را داشتم باشم و بوسه های بی پایانش را. می خواستم با صدای بلند گریه کنم. نه، علی رضا.

شیر آب سرد و گرم را همزمان باز کردم. به کدام حرفشان باید فکر می کردم؟ چطور باید فکر می کردم؟ روی زمین نشستم. کسی چند ضربه ی محکم به در زد و دستگیره را پایین کشید. برای چند ثانیه ی کوتاه پلک هایم را روی هم گذاشتم. فراموش کرده بودم در را قفل کنم. علی رضا میان چهارچوب در حمام با اخم عمیقی ایستاده بود.

سرش را به بیرون حمام چرخاند و گفت:

ـ حالش خوبه.

با تکان آرام سرش، متوجه سودی جون شدم. کنار علی رضا قرار گرفت و با لبخند نگاهم کرد. آرام چیزی به علی رضا گفت که نشنیدم. علی رضا رفت و سودی جون وارد حمام شد. در را بست. به در حمام تکیه داد. چشمانم را بستم. آب خیلی خنک بود.

گفت:

ـ یه بار باید امتحانش کنم.

با کنجکاوی سرم را بلند کردم.

با سر اشاره ای به من کرد و ادامه داد:

ـ منظورم با لباس دوش گرفتنه.

پاهایم را در آغوش گرفتم و چانه ام را روی زانویم قرار دادم. سه دقیقه ی بعد با قطع شدن آب، چشمانم را باز کردم. فقط یک گام با من فاصله داشت. لکه های آب، روی بلوز نیمه بلند سفیدش پیدا بود.

با بستن کامل آب، دو گام به عقب برداشت و گفت:

ـ چند دقیقه حرف بزنیم؟

چیزی نگفتم. صندلی پلاستیکی آبی رنگی که گوشه ی حمام جای داشت را کمی جلو کشید و نشست.

نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ اول این که گوش وایسادن اصلا کار خوبی نیست.

حق داشت. کار اشتباهی کرده بودم.

ـ دوم این که کاش میومدی پایین تا با خودت هم حرف می زدیم.

واقعا هیچ تمایلی به این کار نداشتم.

ـ سوم این که من پسرم رو خیلی بهتر و بیشتر از تو و حتی خودش می شناسم.

به چشمانش خیره شدم. کمی به سمتم خم شده بود.

آرام ادامه داد:

ـ علی رضا نیاز داشت چنین حرف هایی رو بشنوه، اما تو، نه.

منظورش را درک نمی کردم.

گفتم:

ـ من متوجه …

دستش را مقابلم گرفت و گفت:

ـ اجازه بده، هنوزحرفم تموم نشده. علی رضا پسر محکمیه و تصمیماتش رو عاقلانه می گیره، اما وقتی چند روز پیش زنگ زد و گفت با هم بودید و الان نیاز به دارو داری، نشون داد که در مورد تو همیشه تصمیمات عاقلانه نمی گیره و احساساتش هم توی تصمیماتش دخیله.

صحبت تلفنی علی رضا جلوی داروخانه را به یاد آوردم. به مادرش زنگ زده و گفته بود با هم بودیم؟! چرا؟

ـ چرا به شما زنگ زد؟

با لبخند گفت:

ـ گاهی وقت ها احساس می کنم قبل از این که مادرش باشم، دوستشم. از من کمک خواست و من بدون این که ازش در مورد چیزی توضیح بخوام، کمکش کردم. کار علی رضا از هر جهتی که بهش نگاه کنی، اشتباه بوده.

اشتباه؟ رابطه ی با من اشتباه بود؟ لبم را به دندان گرفتم.

ادامه داد:

ـ من از تو توقعی نداشتم، اما از علی رضا چرا. رابطه های دیگش با زن ها، با این که هیچ کدوم مورد تایید من نبود، اما درکش می کردم. اون یه مرده و نیازها و خواسته های خودش رو داره، اما رابطه داشتن با یه دختر رو درک نمی کنم.

چشمانم را بستم. محکم و قاطع صدایم کرد. دوباره چشمانم را باز و نگاهش کردم.

گفت:

ـ علی رضا واقعا نیاز داشت چنین حرف هایی رو بشنوه و برنامه ای که براش چیده بودم، خیلی خوب پیش رفت، فقط فکر نمی کردم تو به حرف هامون گوش بدی.

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ بارها و بارها بهش توصیه کردم که وقتی کنار توئه، با عقلش تصمیم بگیره نه با احساسش. سارا تو دختر خوبی هستی، ما همه دوست داریم. درسا کمی شلوغش می کنه، چون علی رضا رو خیلی دوست داره و بهش وابسته ست، اما اون هم خیلی از تو خوشش میاد و به نظرش دوست داشتنی هستی. من از این که یه عروس مثل تو داشته باشم واقعا خوش حال میشم.

عروس؟

ادامه داد:

ـ موضوع صحبت ما اصلا تو نبودی، بلکه خود علی رضا بود. علی رضا باید می فهمید کاری که با تو کرده اشتباه بوده، باید یاد می گرفت با قلبش تو رو دوست داشته باشه، ولی با عقلش کنارت باشه و تصمیم بگیره. اصلا لازم نیست نگران چیزی باشی، علی رضا امکان نداره تو رو ترک کنه، فقط باید چند روزی بهش وقت بدی تا عاقلانه جلو بیاد.

باید به حرف هایی که می زد اعتماد می کردم؟ “اصلا لازم نیست نگران چیزی باشی، علی رضا امکان نداره تو رو ترک کنه، فقط باید چند روزی بهش وقت بدی تا عاقلانه جلو بیاد.”

ـ من علی رضا رو دوست دارم.

ـ می دونم عزیزم. علی رضا خیلی آدم خوش شانسیه که کسی مثل تو دوستش داره، تو هم همین طور. علی رضا تو رو می شناسه و از روی همین شناختی که داره، عاشقت شده و دوست داره. شرایط و موقعیتی که تو داری، خیلی با بقیه فرق می کنه، اون باید این رو با عقلش درک کنه و با عقلش تصمیم بگیره که با تمام شرایط تو کنار اومده و هیچ وقت از این تصمیمش پشیمون نمیشه.

به چشمانش خیره شدم و دوباره گفتم:

ـ من علی رضا رو دوست دارم.

سودی جون با لبخند گفت:

ـ می دونم عزیزم، می دونم. اگه توی این شرایط باهات ازدواج می کرد، اگه چند سال بعد پشیمون می شد، قطعا کنارت می موند و تنهات نمی ذاشت، اما فقط به خاطر تعهدی که بهت داره، نه از روی عشق و علاقه. من می دونم و مطمئنم علی رضا این بار با عقلش تصمیم می گیره کنارت باشه و هیچ وقت هم از این تصمیمش پشیمون نمیشه، ولی … ولی تو هم باید تلاش خودت رو بکنی تا شرایطت رو برای خودت و اون راحت تر کنی.

کمرم را صاف کردم و پرسیدم:

ـ چی کار کنم؟

از جا بلند شد و گفت:

ـ اول یه دوش بگیر، بعد در موردش حرف می زنیم. راستی می خوام تو ماشین یه سری لباس بندازم، اومدی بیرون لباس های کثیفت رو بده.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. در حمام را باز کرد، به سمتم چرخید، لبخند زد، لبخند زدم. به آرامی از حمام بیرون رفت. حس خوبی داشتم. آرام بودم. بدون آغوش علی رضا، بدون فکر کردن در مورد آسمان و ستاره هایم، آرام بودم.

در تمام مدتی که دوش می گرفتم، بی اختیار لبخند بر لب داشتم. به یاد آوردن حرف هایی که نیم ساعت قبل شنیده بودم، ناراحتم می کرد، اما می دانستم تک تکشان حقیقت دارد. من منزوی بودم، گوشه گیر و جمع گریز، می دانستم. از حضور آدم ها در کنارم حس خوبی نداشتم. جزئیات حضورشان، حرارت و انرژی ای که از وجودشان ساطع می شد، برای من زیادتر و قوی تر از چیزی بود که بتوانم تحملشان کنم.

نفس عمیقی کشیدم و گوشه ی در را باز کردم. حدسم درست بود. علی رضا به دیوار مقابل تکیه داده و سرش پایین بود. صدایش کردم. خیلی سریع صاف ایستاد و با چشمانی گرد شده، به چهره ام خیره شد.

سریع گفت:

ـ باید با هم حرف بزنیم.

گفتم:

ـ من حوله نیاوردم، میشه حولم رو از تو چمدونم بدی؟

با مکث کوتاهی به سمت اتاق رفت. چند لحظه بعد برگشت و حوله ام را به دستم داد. وقتی از حمام بیرون آمدم، خیلی سریع بازویم را گرفت و به درون اتاق کشید. می دانستم می خواهد حرف بزند، اما نمی خواستم چیزی بشنوم.

خیلی سریع دستم را جلوی دهانش گذاشتم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ هیچی نگو، واقعا نمی خوام در موردش صحبت کنم.

مچ دستم را گرفت، بوسه ای به انگشتانم زد و گفت:

ـ اما یه چیزهایی هست که باید در موردش بهت توضیح بدم.

ـ علی رضا من نمی خوام گوش کنم.

ـ اما …

دستم را به آرامی از میان انگشتانش بیرون کشیدم و گفتم:

ـ نه.

نفسش را با صدا بیرون داد.

ـ میشه لطفا بری بیرون؟ می خوام لباس بپوشم.

ـ خب بپوش.

ـ جلوی تو نه. برو بیرون.

ـ از کی تا حالا لباس پوشیدن جلوی من معذبت می کنه؟

نیم قدم به جلو برداشتم. هیچ فاصله ای میانمان باقی نمانده بود. به سینه اش چسبیده بودم و نفس های تند و نامنظمش را روی صورتم احساس می کردم.

گفتم:

ـ معذب نمیشم، فقط دلم می خواد تنها باشم. باشه؟

دستش به آرامی دور کمرم حلقه شد، سرش را پایین آورد، نرم و کوتاه لبانم را بوسید. با دست آزادش گردنم را نوازش کرد و دستم را گرفت. به آرامی سرم را عقب کشیدم.

نیم قدم به عقب برداشتم و آرام گفتم:

ـ برو بیرون.

دستش را پایین انداخت. با تردید، در حالی که اخم عمیقی روی پیشانی و میان ابروانش جای داشت، اتاق را ترک کرد. مقابل چمدان نشستم و چشمانم را بستم.

ده دقیقه بعد، وقتی در را برای خارج شدن از اتاق باز کردم، متوجه پارسا شدم. روی نرده ها نشسته بود. با دیدنم لبخند زد و صاف ایستاد.

ـ دایی علی رضا خیلی ناراحته.

ـ چرا؟

شانه بالا انداخت و گفت:

ـ نمی دونم. منتظرت بودم با هم صبحونه بخوریم.

جلوتر از پارسا پله ها را پایین رفتم. با دقت کل سالن را از نظر گذراندم. علی رضا مقابل تلویزیون روی مبلی لم داده بود. نیم رخش پیدا بود. چهره ای گرفته با اخم هایی در هم. به صفحه ی روشن تلویزیون خیره نگاه می کرد. آخرین پله را که پایین آمدم، صاف نشست و کامل به سمتم چرخید. نگاهم را از او جدا کردم و همراه پارسا وارد آشپزخانه شدم. میز صبحانه آماده بود.

ـ دایی صبحونه خوردی؟

به سمت چایساز رفتم. یک لیوان چای برای پارسا ریختم و یکی برای خودم.

ـ میشه برای منم یکی بریزی؟

صدای علی رضا درست از پشت سرم می آمد. صاف ایستادم. دستش با آرامی از کنار سرم گذشت. در کابینت را باز کرد و فنجان کوچکی را بیرون آورد و مقابلم گذاشت.

گفت:

ـ سارا هر وقت احساس کردی برای حرف زدن آماده ای بهم بگو. باشه؟

فنجان را از چای پر کردم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم. صبحانه خوردن زیر نگاه های سنگین علی رضا سخت بود، اما حضور پارسا و شوخی هایش حس خوبی داشت.

تا وقت نهار، با کیوان و پارسا ایکس باکس بازی کردم. درسا لبه ی مبل کنار کیوان نشسته بود و کیوان و پارسا و گاهی من را تشویق می کرد. سودی جون و محمدرضا هم برای خرید ماهی از ویلا خارج شده بودند. نمی توانستم در مقابل نگاه کردن به علی رضا مقاومت کنم. کمی دورتر روی مبل نشسته بود. به ظاهر مشغول کار با موبایلش بود، اما گاهی می توانستم سنگینی نگاهش را احساس کنم.

از کیوان باختم. پارسا از روی زمین بلند شد و میان من و کیوان نشست. درسا روی مبل کناری، نزدیک کیوان نشسته بود و پارمیس را در آغوش داشت. از جا بلند شدم و به سمت درسا رفتم. بی اختیار با دیدن پارمیس لبخند زدم. صورتش را نوازش کردم.

درسا گفت:

ـ بابت صبح می خواستم …

ـ مهم نیست.

ـ اتفاقا خیلی مهمه. از یه طرف واقعا خوش حالم که علی رضا بلاخره داره یه سر و سامونی به احساسات و روابطش میده و از یه طرف دیگه نگرانم که ضربه بخوره.

ـ من علی رضا رو دوست دارم.

ـ می دونم، اما وقتی بی خبر رفتی سفر یا روزی که آقا حامد زنگ زد و گفت بردنت، نمی دونی چه حالی پیدا کرده بود، داشت سکته می کرد.

لبه ی مبل نشستم. خیلی نزدیکش بودم. بالا رفتن ضربان قلبم را احساس کردم.

درسا به آرامی موهای نرم و لطیفش را نوازش کرد و گفت:

ـ مامان بهت گفت که این حرف ها برای چی بوده؟

تنها به تکان دادن سرم به علامت مثبت تکان دادم.

ادامه داد:

ـ نگاش کن چقدر داغونه! مطمئنم از دیشب تا حالا پلک روی هم نذاشته.

سرم را به سمتش برگرداندم. داشت نگاهم می کرد. با دیدن حلقه ی سیاه دور چشمانش، به درسا حق می دادم این طور فکر کند. خم شدم و به آرامی لبانم را روی گونه ی صورتی رنگ پارمیس قرار دادم. نفس عمیقی کشیدم. واقعا بوی خوبی می داد.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ به سودی جون بگو نهار من و علی رضا رو نگه داره.

با گام هایی بلند به سمت دیگر سالن رفتم. علی رضا صاف روی مبل نشسته و به چشمانم زل زده بود. مقابلش ایستادم و خم شدم. مچ دستش را گرفتم و کشیدم. به دنبالم راه افتاد. سنگینی نگاه کسی باعث شد بی اختیار به سمت دیگر سالن جایی که درسا نشسته بود نگاه کنم. لبخند کم رنگی روی لبش بود. کیوان و پارسا داشتند بحث می کردند که چه کسی تقلب کرده است.

ـ سارا؟

از پله ها بالا رفتم.

گفتم:

ـ هیس، بیا بالا.

وارد اتاق شدیم. در را بستم. دوباره صدایم زد. بی توجه به سمت تخت رفتم و او را با خود کشیدم. لبه ی تخت نشست. بالای سرش ایستادم و دست به سینه نگاهش کردم. قهوه ای نفسگیر چشمانش خوب بود. ستاره داشت، سیاره داشت و شاید کهکشان.

گفتم:

ـ دیشب نخوابیدی؟

کمی ابروهایش بالا رفت.

گفتم:

ـ بخواب.

چرخیدم. می خواستم از اتاق بیرون بروم.

گفت:

ـ تا کی تحریمم؟

لبخند زدم.

گفتم:

ـ تا وقتی تصمیمت رو بگیری.

قدمی به جلو برداشتم.

ـ من تصمیمم رو گرفتم.

ایستادم. چرخیدم. شلوارک سیاه و تی شرت نارنجی رنگی بر تن داشت. آشفتگی موهایش واقعا دوست داشتنی بود. دلم می خواست آشفته ترش کنم. دلم می خواست عامدانه انگشتانم را روی شکمش بکشم و او را بخندانم.

ـ خب؟

ـ من تصمیمم در رابطه با تو و ازدواجمون، کاملا جدیه.

نفسم را با صدا بیرون دادم. سودی جون درست می گفت. آرام چند گام به جلو برداشتم و مقابلش ایستادم.

گفتم:

ـ فکر نکردی، نه؟

ـ نیازی به فکر کردن نداشتم.

ـ اما باید فکر کنی.

ـ چرا؟ فکر می کردم دوست داری.

البته که دوستش داشتم. دلم می خواست در آغوشش محو شوم.

محکم گفتم:

ـ دراز بکش.

ـ سارا؟

ـ حوصلم رو سر می بری علی رضا.

دستم را روی شانه اش گذاشتم و با تمام قدرت به عقب هلش دادم.

انگشت اشاره ام را مقابلش گرفتم و گفتم:

ـ این یه تنبیهه. در موردش کاملا جدی هستم، پس سعی نکن حرفم رو نادیده بگیری. یکی، دو ساعت استراحت کن، وقتی بیداری شدی با هم حرف می زنیم. باشه؟

ـ به شرطی که بیای بغلم. من که بدون تو خوابم نمی بره.

ـ من چطور دیشب بدون تو تا صبح خوابیدم؟ تو هم همون طوری بخوام.

 

دوباره صدایم کرد، اما بی توجه کیف لپ تاپم را از کنار چمدانم برداشتم و اتاق را ترک کردم. یک دقیقه ی تمام پشت در اتاق منتظر شدم. در را باز نکرد. نفسم را با صدا بیرون دادم و از پله ها پایین رفتم. باید فکر می کرد. من هم باید فکر می کردم. باید با او حرف می زدم، اما قبلش نیاز داشتم با سودی جون صحبت کنم.

از ویلا خارج شدم. روی صندلی های حصیری بالکن نشستم و لپ تاپم را روشن کردم. می خواستم تنها باشم. با ستاره ها و کهکشان هایم تنها باشم.

ـ وقت داری با هم حرف بزنیم؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و سرم را به سمت سودی جون برگرداندم. داشتم به یک مقاله ی جدید فکر می کردم. نیل آرمسترانگ (هفتاد و یک). با گام هایی محکم به سمتم آمد و روی صندلی حصیری کناری ام نشست. کمی در مورد زندگی حرفه ای و بعد در مورد سفرش می نوشتم. علی رضا؛ نگاهم را به سمت در ورودی ویلا برگرداندم.

گفت:

ـ خوابیده. همین الان بهش سر زدم.

به چهره اش خیره شدم. لبخند می زد. رنگ چشمانش زیبا بود.

ـ چطوری مجبورش کردی بخوابه؟ من از صبح چند بار بهش گفتم بره نیم ساعت استراحت کنه، قبول نمی کرد.

به صفحه ی لپ تاپم خیره شدم و چند ساعت قبل را به یاد آوردم.

گفتم:

ـ تنبیهش کردم.

با صدا خندید. صدای دلنشینی داشت. صدای خنده های لیلی را به یاد آوردم. وقتی محمدرضا برایش می خواند. “عاشقم من، عاشقی بی قرارم، کس ندارد خبر از …”

به پشتی صندلی تکیه داد، پای راستش را روی پای چپش انداخت و گفت:

ـ می خوای چی کار کنی؟

به دامن سفیدش خیره شدم و گفتم:

ـ قراره شرایط رو برای خودم و علی رضا راحت تر کنم.

سرش را تکان داد و گفت:

ـ خیلی خوبه.

کمی به سمتم خم شد و ادامه داد:

ـ بهش فرصت بده در مورد حرف هایی که بهش زدیم فکر کنه.

ـ قراره بعد از این که بیدار شد، با هم صحبت کنیم.

ـ این که چی می خوای بهش بگی، به خودت بستگی داره. توی این شرایط، تو منطقی تر از علی رضا تصمیم می گیری. سارا اجازه بده کمکت کنم تا این ترست رو از بین ببری.

ترس؟! با اخم نگاهش کردم.

ادامه داد:

ـ راستش دیشب اصلا انتظار نداشتم بری مهمونی، اما با چیزهایی که علی رضا و درسا تعریف کردن، خیلی خوب با حضور توی جمع به اون شلوغی کنار اومدی.

به صفحه ی مانیتور خیره شدم. احتمالا فراموش کرده بود درسا در موردم چه نظری داشته است. مسیه چهل و سه (هفتاد و دو) ( M43) سحابی در ماریان روی صفحه خودنمایی می کرد. به نظرش من قصد زدن کسری را داشتم. این دوست داشتنی ترین سحابی در میان سحابی های صورت فلکی شکارچی بود.

گفت:

ـ این پیشرفت خیلی خوبیه. توی شرایط خاصی زندگی کردی، این رفتار تو برای من کاملا قابل درکه. می فهمم که توی جمع بودن آزارت میده و خوشت نمیاد کسی لمست کنه، اما خودت ثابت کردی که این موضوع می تونه تغییر کنه.

لب هایم را روی هم فشار دادم.

ـ همین طوری ادامه بده. خیلی خوبه که اِنقدر راحت با این موضوع کنار اومدی و داری ترس ها و اضطراب هات رو کنار می زنی. دیگران رو لمس کن، واقعا چیزی برای نگرانی در مورد لمس کردن و لمس شدن وجود نداره.

چند بار سریع پلک زدم، سرم را به سمتش برگرداندم و گفتم:

ـ وقتی دیگران رو لمس می کنم، انرژی خیلی زیادی رو احساس می کنم که تو وجودم جمع میشه.

ـ در مورد علی رضا چی؟ لمس کردن علی رضا هم این انرژی رو بهت میده؟

ـ اوایل آره، خیلی هم زیاد، ولی … ولی الان دیگه اون طوری نیست. سخته توضیح دادنش، مثل این می مونه که یه جور تعادل توی وجودم برقرار میشه.

با لبخند دستش را روی میز گذاشت و گفت:

ـ این خیلی خوبه؛ و در مورد پارمیس؟

نفسم را برای چند ثانیه در سینه ام حبس کردم. پارمیس متفاوت بود. لمس کردنش نه شبیه لمس کردن علی رضا بود و نه لمس شدن از طرف دیگران.

ـ اون فرق می کنه.

ـ حتی با لمس کردن علی رضا؟

ـ آره.

به دستش خیره شدم. بلندی و کشیدگی انگشتانش، مرا به یاد انگشتان لیلی می انداخت. چرا؟

گفت:

ـ بارها دیدم که پارسا رو هم لمس می کنی.

صبح سرش را روی شانه ام گذاشته بود.

ـ حرارت دستاش آشناست.

ـ تا حالا حرارت دست من رو حس کردی؟

به دستش خیره شدم. او چرا این قدر شبیه لیلی بود و نبود؟ دستم را به طرف دستش دراز کردم. اولین بار علی رضا با اجازه نوک انگشتش را به نوک انگشتم زده بود. انگشت اشاره ام را برای ثانیه ای کوتاه روی کف دستش گذاشتم.

با صدا خندید و گفت:

ـ من به کف دستم حساسم، قلقلکم میاد.

لبخند زدم و دستم را عقب کشیدم. نوک انگشتم می تپید و داغ شده بود.

گفتم:

ـ علی رضا به شکمش حساسه.

با صدای بلندتری خندید و گفت:

ـ آره. از همون بچگی هم حساس بود. درسا کلی سر این موضوع اذیتش می کنه.

با گوشه ی چشم دیدمش. سرم را کامل به سمت در ورودی برگرداندم. شلوار گرمکن و تی شرت سفیدی بر تن داشت و دیگر از آن آشفتگی دوست داشتنی موهایش خبری نبود. می توانستم بوی عطرش را از همان فاصله استشمام کنم. قدمی به جلو گذاشت.

سودی جون بی آن که سرش را برگرداند گفت:

ـ عافیت باشه پسرم.

ـ ممنون.

جلو آمد و پشت سر سودی جون ایستاد. دستش را روی شانه ی سودی جون گذاشت. خم شد. اخم کردم. بوسه ای روی گونه ی راستش نشاند. سودی جون با لبخند دستش را بالا برد و گونه ی علی رضا را نوازش کرد.

ـ مرسی مامان.

علی رضا خیلی آرام این کلام را بر زبان آورد، ولی من شنیدم.

سودی جون با فاصله گرفتن علی رضا از جا بلند شد و گفت:

ـ ما داریم می ریم به چند تا از این فروشگاه های بزرگ یه سری بزنیم. درسا می خواد برای بچه ها خرید کنه، بعدش هم می خوایم بریم بستنی بخوریم و توی شهر بچرخیم.

علی رضا روی صندلی حصیری مقابلم نشست. با لبخند کم رنگی که بر لب داشت، خیره نگاهم می کرد.

سودی جون ادامه داد:

ـ نهارتون رو براتون گرم می کنم. وقتی کارمون توی فروشگاه تموم شد، زنگ می زنم که بیاید با هم بریم بستنی بخوریم.

با وارد شدن سودی جون به ویلا، علی رضا کمی به جلو خم شد و گفت:

ـ چرا نهار نخوردی؟

ـ می خواستم با هم بخوریم.

به صفحه ی لپ تاپم خیره شدم.

گفت:

ـ نظرت با یه نسکافه بعد از نهار چیه؟

نسکافه. دلم برای نوشیدن یک لیوان بزرگ نسکافه ی خوش مزه و داغ ضعف می رفت. لبخند زدم. لبخندش پر رنگ تر شد. به دی ماریان روی مانیتور خیره شدم. کاش هر چه زودتر می رفتند.

بی میل، با چنگال، ماکارانی های پروانه ای شکل را درون بشقاب جا به جا می کردم. دستم را زیر چانه ام زده بودم و سعی می کردم به هر چیزی فکر کنم، جز علی رضا و نگاه سنگینش. با برخورد دستی روی شانه ام، بی اختیار از جا پریدم و صاف نشستم.

سودی جون با لبخند دستش را از روی شانه ام برداشت و گفت:

ـ ما رفتیم. علی رضا موبایلت زنگ می زنه.

سعی کردم لبخند بزنم، ولی داغی شانه ام اجازه ی این کار را نمی داد. همزمان با خارج شدن سودی جون و پارسا از ویلا، علی رضا هم به طبقه ی بالا رفت. از جا بلند شدم و دکمه ی چایساز را فشار دادم. دست به سینه تکیه ام را به اپن دادم و چشمانم را بستم. در مورد حرف هایی که قرار بود به علی رضا بزنم، خیلی اطمینان نداشتم. دوستش داشتم، خیلی زیاد، دوستم داشت، اما نمی خواستم این دوست داشته شدن روزی مثل دوست داشتن لیلی و ساره پایانی داشته باشد. خودخواهانه بود؟ شاید.

گرمای آشنای لب های علی رضا روی لب هایم نشست. از او دلگیر بودم؟ شاید. دستانش به آرامی دور کمرم حلقه شد و مرا به خود نزدیک تر شد. چشمانم را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.

کمی خود را عقب کشید و گفت:

ـ الان می تونیم حرف بزنیم؟

به اخم محوی که روی پیشانی اش بود، خیره شدم و گفتم:

ـ چون با هم بودیم، دلیل نمیشه که به من تعهدی داشته باشی. این که ازدواج کنم یا نه، خیلی برای من مهم نیست، من فقط …

ـ سارا؟

انگشتان دست راستم را روی لبانش گذاشتم و گفتم:

ـ هیس، اجازه بده حرف بزنم. علی رضا تو مجبور به هیچ کاری نیستی، نه ازدواج و نه ادامه ی این رابطه. زندگی کردن با من راحت نیست، خودم خیلی خوب این موضوع رو می دونم. نه من مجبورت می کنم کاری انجام بدی و تعهدی به من داشته باشی و نه هیچ کس دیگه ای، پس لطفا فکر کن و بعد تصمیمت رو بگیر.

دستانش را از دور کمرم باز کرد و گفت:

ـ دوستم نداری؟

چه باید می گفتم؟ به او پشت کردم و از داخل کابینت لیوان بزرگی را بیرون آوردم. لیوان را با آب جوش پر کردم.

گفتم:

ـ ندا کیه؟

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و بعد از مکثی طولانی گفت:

ـ اولین دوست دخترم بود. فکر می کردم عاشقمه، اما خیلی طول کشید تا فهمیدم اشتباه می کنم. به زور مامان و بابا رو راضی کردم بریم خواستگاری. باورم نمیشه چقدر احمق بودم! سودی جون خیلی سعی کرد من رو متوجه اشتباهم بکنه، ولی لجبازی کردم و گفتم خودم رو می کشم. وقتی یادم میفته خندم می گیره. خیلی راحت و سریع بهم جواب منفی داد. گفت بچه ام، گفت فقط دو تا دوست ساده هستیم. خیلی طول نکشید تا بفهمم من تنها دوست سادش نیستم.

از داخل کشو، قاشق بلندی را بیرون آوردم و شروع کردم به هم زدن نسکافه ام.

ادامه داد:

ـ من جواب سوالت رو دادم، ولی تو نه. دوستم نداری؟

چطور می توانستم دوستش نداشته باشم؟ حتی فکر کردن به این سوال هم احمقانه بود.

گفتم:

ـ می خوام برگردم.

دستانش سریع به دور کمرم حلقه شد و گفت:

ـ اجازه نمیدم. سارا چطور می تونی حتی در مورد برگشتن فکر کنی؟ واقعا فکر می کنی من به خاطر چند تا حرف ساده حاضرم تنهات بذارم؟ تو من رو اِنقدر ضعیف شناختی؟

چرخیدم. دلم می خواست اخم عمیق میان ابروانش را لمس کنم، دلم می خواست موهای مرتبش را آشفته کنم، دلم می خواست انگشتم را روی لبان خوش رنگش بکشم، دلم می خواست در آغوشش محو شدم.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ برام سخته توی جمع باشم. نمی تونم لمس شدن رو تحمل کنم.

دستش را سخت روی صورتم کشید و گفت:

ـ پس چرا این چند روز رو با خانوادم تحمل کردی؟ پس چطور دیروز با هم رفتیم مهمونی؟ ما دیشب با هم رابطه داشتیم، اون روز تو کاروانسرا حتی یک بار هم سعی نکردی من رو از خودت دور کنی، من رو می بوسی و لمسم می کنی. نه سارا دلیل منطقی نداری، به خاطر حرف هاییه که صبح شنیدی.

لبم را گاز گرفتم. من نمی دانستم چه باید بگویم، چه باید بکنم.

ـ باید با کیانا حرف بزنم.

چشمانش را بست و نفسش را با صدا بیرون داد. به آرامی رهایم کرد و عقب رفت. کاش همان جا در آغوشش می ماندم.

روی صندلی نشست و گفت:

ـ وحید هم زنگ زد و هم مسیج داد که بهت بگم موبایلت رو روشن کنی.

لیوان نسکافه ام را برداشتم و با گام هایی بلند و سریع به سمت اتاق علی رضا رفتم. کاش می آمد و در آغوشم می گرفت. میان اتاق ایستادم و به در بسته خیره شدم. دو دقیقه برای آمدنش انتظار کشیدم. نیامد.

باید با کیانا حرف می زدم. نمی دانستم به او چه خواهم گفت. دلم برایش تنگ شده بود. برای آن برجستگی دوست داشتنی شکمش هم همین طور. مهدیس، مهرداد، حامد، دلم برای همه تنگ شده بود. کیانا با اولین بوق گوشی را برداشت.

ـ وای سارا، خدارو شکر که زنگ زدی! خوبی؟

ـ سلام.

ـ سلام. حالت چطوره؟ خوبی؟ مشکلی نداری؟ کی بر می گردی؟ من واقعا نگرانتم. اگه بدونی حامد وقتی شنید با علی رضا رفتی چقدر عصبانی شد و داد و بیداد کرد! بیچاره مهرداد کم مونده بود کتک بخوره! علی رضا چطوره؟ سارا این جا همه نگرانت بودن. سعید بهم زنگ زد و کلی داد و بیداد که چرا نیومدی و تمام برنامه هاش رو به هم ریختی، رابرت هم از دستت بد جوری شاکی بود، ولی برای رفتنت تمام هماهنگی ها رو با مهرداد انجام داده. ظاهرا قراره …

ـ ساکت شو کیانا.

روی تخت دراز کشیدم. برای چند ثانیه طولانی به صدای نفس نفس زدن هایش گوش دادم.

گفتم:

ـ اگه علی رضا یه روزی دیگه دوستم نداشته باشه، چی کار کنم؟

به پهلو دراز کشیدم.

داد زد:

ـ دیوونه ی روانی!

معترض صدایش کردم:

ـ کیانا!

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. پاهایم را درون شکمم جمع کردم.

ـ امکان نداره. سارا چی شده؟

گفتم:

ـ هیچی، فقط … من فقط … می خوام برگردم.

ـ علی رضا اذیتت کرده؟ می کشمش! صبر کن، الان زنگ می زنم بهش. نه همین الان با وحید میام دنبالت.

ـ تمومش کن کیانا. موضوع اینه که … خب من … نمی دونم.

ـ جون هر کسی که دوست داری درست حرف بزن سارا. تو آخر یه روز من رو سکته میدی!

گفتم:

ـ من فقط می خوام چند روزی از علی رضا دور باشم تا بتونه فکر کنه و تصمیم بگیره. میگه دوستم داره و می خواد باهام ازدواج کنه، ولی نگرانم که یه روزی دیگه دوستم نداشته باشه و بخواد من رو مثل لیلی و ساره ترک کنه.

آرام گفت:

ـ عزیزم، سارا جونم، نگران چی هستی؟ نگران چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده؟ تو که این طوری نبودی. از الان داری فکر آینده رو می کنی و میگی اگه دوستت نداشته باشه چی کار می کنی؟ به جهنم، مگه فقط علی رضاست که دوست داره، پس من چی؟ من و وحید هم دوست داریم. حامد، مهرداد، مهدیس و راستی آراد هم دوستت داره. این چند روزه هی به من و مهرداد زنگ می زنه و حالت رو می پرسه.

خودم را بیشتر جمع کردم و گفتم:

ـ من عاشقشم.

می توانستم دهان باز مانده از تعجبش را تصور کنم. یک دقیقه طول کشید تا دوباره صدایش را شنیدم.

آرام گفت:

ـ چند روز قبل از این که با وحید ازدواج کنم، من هم فکر می کردم اگه وحید یه روز دوستم نداشته باشه چی کار کنم؟ اما الان می فهمم چقدر اشتباه کردم. سارا نمیشه این احتمال رو رد کرد. ممکنه توی آینده یه روزی برسه که علی رضا دوستت نداشته باشه، شاید هم بر عکس، ممکنه تو دیگه اون رو دوست نداشته باشی، اما می دونی که این فقط یه احتماله، ممکنه اتفاق بیفته، ممکنه هم نه. به هر دو تا احتمال فکر کن.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ حال کوچولوت چطوره؟

ـ خیلی خوبه، فقط مثل مامانش، دلش برای خاله ساراش تنگ شده.

نفس در سینه ام حبس شد. چشمانم می سوخت.

ـ بهش بگو دل خاله سارا هم خیلی برای خودش و مامانش تنگ شده.

ارتباط را خیلی سریع قطع کردم و موبایلم را پرت کردم. موبایل لبه ی تخت متوقف شد. بوی عطر تلخ تمام مشامم را پر کرد. گونه ام را بوسید.

گفت:

ـ میشه منم کنارت دراز بکشم؟

به آرامی خود را جلو کشیدم. موبایل همراه با تکان تخت، با صدای خفه ای روی فرش کف اتاق افتاد. اول تکان تخت را احساس کردم و بعد دستانش که از پشت در آغوشم کشید. موها و گردنم را چندین و چند بار بوسید. پلک هایم را به هم فشار می دادم تا از ریختن اشک هایم جلوگیری کنم.

گفتم:

ـ سودی جون خیلی خوبه. خوش به حالت.

نفس های داغش به روی گردنم می نشست.

گفتم:

ـ برگردیم تهران، چند روزی رو می خوام تنها باشم، وقتی تصمیم نهاییت رو گرفتی، بهم خبر بده.

ـ تو باورم نداری؟

ـ موضوع باور من نیست، موضوع کنار اومدن تو با شرایط منه. توی مهمونی دیدی چی شد؟ من نمی خواستم کسری رو بزنم، فقط دوست نداشتم بهم نزدیک بشه.

حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد و گفت:

ـ می دونم عزیزم، اشتباه از تو نبود. کسری دیوونه شده، یکی، دو ماه دیگه قراره ازدواج کنه و نگران مهربانه.

ـ تو مهربان رو دوست داری؟

ـ من فقط تو رو دوست دارم.

نفس راحتی کشیدم. او فقط مرا دوست داشت.

سرش را در گردنم فرو کرد و ادامه داد:

ـ می دونم ممکنه یه زمان هایی سخت باشه، ولی کدوم زندگی رو دیدی که بدون مشکل و سختی پیش بره؟ تو تا الان خیلی عوض شدی. یادته نه ماه قبل توی همین ویلا یه دونه زدی به گردنم؟ چرا؟ فقط به خاطر این که می خواستم لمست کنم، اما حالا چی؟ الان توی بغل خودمی، الان دارم لمست می کنم، الان پیش خانواده ی منی. این موضوع رفته رفته درست میشه.

ـ من مریضم.

ـ عزیزم، عشقم، نفسم این طوری نگو. تو فقط به یه چیزهایی حساسی.

ـ لیلی دوستم نداره.

ـ من دوست دارم، کافی نیست؟

ـ دلم برای آسمونم تنگ شده.

ـ وقتی هوا تاریک شد، می ریم ساحل و تا خود صبح، تو برام در مورد آسمون و ستاره ها حرف بزن.

ـ دلم می خواد برم دفتر، دلم برای حامد تنگ شده.

ـ یکی، دو روز دیگه میریم.

ـ قول میدی؟

ـ قول میدم.

ـ بریم بستنی بخوریم، بستنی دلم می خواد.

این را گفتم و با صدا گریه کردم. دلم گرفته بود. نمی دانستم چه باید بکنم. این موقعیت های ناشناخته مرا گیج می کرد.

این که چقدر در همان حالت بی صدا اشک ریختم نمی دادنم، ولی وقتی صدای زنگ آشنای موبایل علی رضا بلند شد، آرام شده بودم. دست از نوازش موها و صورتم برداشت و لحظه ای بعد صدایش در گوشم پیچید. سعی داشت آرام صحبت کند، پس احتمالا فکر می کرد خوابیده ام.

گفت:

ـ جانم؟ سلام پارسایی. کجایین دایی جون؟

سرم را به سمتش برگرداندم. لبخند زد.

گفت:

ـ باشه، ما پنج دقیقه دیگه راه میفتیم، خوبه؟ اگه بستنی من و درسا رو بخوری، خفت می کنم.

صدای خنده ی بلند پارسا را شنیدم. بی اختیار لبخند زدم.

موبایلش را از گوشش دور کرد و گفت:

ـ بریم؟

قبل از این که کامل از جا بلند شوم، بازویم را گرفت و کشید. تعادلم را از دست دادم و به رویش افتادم.

نیم خیز شد و گفت:

ـ من بوس می خوام.

خنده ام گرفت. خیلی سریع گونه اش را بوسید. اجازه نداد بلند شوم.

ـ این طوری که قبول نیست.

به چشمانش خیره شدم. ستاره های چشمانش به من چشمک می زدند. خم شدم، چشمانم را بستم و با تمام دلتنگی هایم لبانش را بوسیدم. دستانش خیلی سریع به دور بدنم حلقه شد. غلت زد و مرا با خود همراه کرد.

سرم را عقب کشیدم و گفتم:

ـ دیر میشه.

ـ اشکال نداره. اصلا نمی ریم.

ـ من بستنی می خوام.

اخم کرد، با جدیت به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ امشب تلافی این کارت رو در میارم.

ابروهایم را بالا دادم.

لبخند زد و گفت:

ـ واقعا فکر کردی من به همین راحتی اجازه میدم بری؟

لبخند زدم. انگشتان هر دو دستم را روی شکمش کشیدم. تمام بدنش جمع شد و به خنده افتاد. با سرعت از میان حصار دستانش بیرون آمدم.

ـ تو اجازه نده، ولی من کار خودم رو می کنم.

ـ لجباز.

خنده ام گرفت.

شب خوبی بود، نه، شب فوق العاده ای بود. مقاومتم در مقابل وارد شدن به مغازه ی بستنی فروشی کوچک و شلوغی که حداقل ده نفر را در خود جای داده بود، با گرفته شدن دستم توسط پارسا، در هم شکسته شد. با شوق از پشت سرم آمد، دستم را گرفت و به دنبال خود کشید. پنج دقیقه ی اول واقعا احساس ناراحتی می کردم. هر حرکت و صحبتی توجهم را جلب می کرد و نمی توانستم به نفس های تند و نامنظمم، ریتم دهم. با نوازش انگشتان علی رضا و خنده ها و شوخی های پارسا، کمی آرام تر شدم. وقتی محمدرضا و سودی جون با دو نظر کاملا متناقض مشغول بحث در مورد یک کتاب شدند، کاملا همه ی اطرافم را فراموش کرده بودم. محمدرضا سخت و محکم از نثر خوب و دیالوگ های قوی کار، دفاع می کرد و سودی جون می گفت کاراکترهای کتاب نیاز به بازبینی دارند و از نثر کتاب اصلا خوشش نیامده است. کیوان از سودی جون دفاع می کرد و علی رضا با نظر محمدرضا موافق بود. درسا هم گاهی طرف محمدرضا را می گرفت و گاهی با عقیده ی سودی جون همراهی می کرد. من و پارسا هم به بحثشان گوش می دادیم و می خندیدیم.

به رنگ صورتی بستنی ام خیره شدم و اخم کردم. صورتی؛ درک دوست داشته شدن این رنگ از طرف دیگران واقعا برایم سخت بود. آبی، سیاه و بنفش چه ایرادی داشتند که صورتی باید جایشان را می گرفت؟ علی رضا با دیدن اخم هایم با صدا خندید و بستنی شکلاتی رنگش را با من عوض کرد.

پیشنهاد درسا برای قدم زدن و خرید کردن قبل از این که با اعتراض من مواجه شود، از طرف سودی جون رد شد.

ـ محمدرضا قراره برامون جوجه درست کنه.

محمدرضا با چهره ای متعجب به خودش اشاره کرد و گفت:

ـ من؟! اشتباه به عرضتون رسوندن خانم.

علی رضا با خنده در گوشم زمزمه کرد:

ـ همیشه همین طوره.

سودی جون با چشمان گرد شده گفت:

ـ تو ظهر نگفتی بریم خرید شام ماهی بخوریم؟

پارسا خندید. درسا دستش را به دور بازوی کیوان حلقه کرد. کیوان پارمیس را در آغوشش جا به جا کرد.

ـ گفتم ماهی، چه ربطی به جوجه داره؟

تا وقتی سوار اتومبیل شویم، محمدرضا و سودی جون در مورد ماهی و جوجه بحث می کردند. پارسا قبل از همه سوار ماشین علی رضا شد. کنار علی رضا نشستم و کمی به عقب متمایل شدم. تا رسیدن به ویلا، علی رضا و پارسا از بحث های خنده دار میان محمدرضا و سودی جون حرف می زدند و می خندیدند. حرف آخر را همیشه سودی جون می زد.

پارسا از میان دو صندلی اتومبیل، خودش را به جلو خم کرد و گفت:

ـ مامانی میگه همیشه حرف آخر رو مرد می زنه.

به نیم رخش خیره شدم.

با صدا خندید و همزمان با علی رضا با لحن کشداری گفت:

ـ چشــــم.

محمدرضا جوجه ها رو کباب می کرد، من و درسا تخته نرد بازی می کردیم، پارمیس در آغوش سودی جون دست و پا می زد، علی رضا کنارم نشسته بود و گاهی راهنمایی ام می کرد، کیوان روی صندلی کنار درسا نشسته بود و در مورد تک تک حرکات درسا نظر می داد. دستش را برای جا به جا کردن مهره ها جلو می آورد، درسا محکم به پشت دستش می زد. پارسا گاهی کنار من می ایستاد و گاهی کنار درسا. گاهی هم به سراغ جوجه های آماده ی درون بشقاب می رفت. یک بار به ظاهر دور از چشم دیگران، تکه ی کوچکی را به دهانم گذاشت. همزمان صدای خنده ی سودی جون رو شنیدم و صدای اعتراض درسا که نامش را می خواند.

مردهای این خانواده دستپخت فوق العاده ای داشتند. جوجه های طلایی رنگ و تُردی که محمدرضا کباب کرده بود، طعم لذیذی داشت.

بعد از شام به پیشنهاد سودی جون، هفتِ خبیث بازی کردیم. اصرار پارسا برای این که او را هم بازی دهیم، با جواب نه قاطع کیوان بی نتیجه باقی ماند. خودش را میان من و علی رضا جای کرده بود و به من تقلب می رساند. من و درسا و سودی جون در یک گروه بودیم و مردها هم گروه مقابلمان را تشکیل داده بودند. تقلب های کیوان، محمدرضا و خصوصا علی رضا شگفت زده ام کرده بود. درسا و سودی جون خیلی راحت تلقب هایشان را می گرفتند.

با چشمان گرد شده به علی رضا خیره شدم. بعد از این که دست اول را گروه ما بردند، گروه مردها سه دست پشت سر هم برنده شدند. حرکت غیر عادی دست علی رضا برای نوازش کمرم، توجهم را جلب کرد. چند دقیقه پنهانی زیر نظر گرفتمش. آخرین برگه را که روی زمین انداخت، دست هایش را به سمت کیوان گرفت. برده بودند. کیوان با خنده ای بلند کف دست هایش را به کف دست های علی رضا کوبید. چرخیدم، به سه برگه ای که پشت سرم روی زمین افتاده بود خیره شدم. برگه ها را برداشتم. پای راستم را بلند کردم، یکی از برگه هایش را زیر پای من فرستاده بود. آن را هم برداشتم. باورم نمی شد به همین راحتی در بازی تقلب کند، آن هم درست مقابل چشمان تیزبین درسا. صدای خنده ی سودی جون را شنیدم. دستم را به سمت پایش دراز کردم. سعی کرد پایش را عقب بکشد، اما اجازه ندادم. از داخل پاچه ی شلوارش، دو برگه را بیرون کشیدم. به چشمانش خیره شدم. باورم نمی شد! با چشمان خودم دیده بودم که خیلی خونسرد و آرام، برگه را از میان دستش بیرون آورده و داخل شلوارش جای داده بود. صدای خنده ی محمدرضا بلند شد. برگه ها را به دستش دادم. با چشمانی گرد شده نگاهم کرد. با شگفتی نامش را صدا زدم. صدای خنده اش بالا رفت.

محمدرضا و سودی جون روی مبل مقابل تلویزیون نشسته بودند. سودی جون به محمدرضا تکیه داده و محمدرضا دستانش را به دور او حلقه کرده بود. آرام حرف می زدند. با علی رضا به سمت ساحل رفتیم. چند دقیقه بعد کیوان و درسا هم آمدند. پارمیس در آغوش علی رضا به شکلک های پارسا می خندید. با دور شدن کیوان و درسا، روی شن ها دراز کشیدیم. پارسا سمت چپم و علی رضا سمت راستم. دستم را به سمت آسمان دراز کرده بودم و در مورد حرکت ستاره ها حرف می زدم. پارسا سوال می پرسید و من سعی می کردم با کلمات ساده به سوالاتش پاسخ دهم.

پارمیس روی سینه ی علی رضا خوابیده بود و علی رضا نرم و آرام کمر و موهایش را نوازش می کرد. با لبخند نگاهم می کرد و گاهی گونه ام را نوازش می کرد و دستم را می فشرد. چقدر حس خوبی داشتم. چقدر آرام بودم. همه چیز خوب بود. من این لحظه ها رو دوست داشتم. به آسمان دوست داشتنی ام نگاه می کردم و علی رضا کنارم بود. چیز بیشتری می خواستم؟ نه.

با صدای باز شدن در، از خواب بیدار شدم. نیاز به خواب داشتم.

ـ دایی؟ دایی علی رضا؟ بیدار شو دیگه.

در آغوش علی رضا بودم. چشمانم را باز کردم. پارسا با هر دو دست بازوی علی رضا را گرفته بود و سخت تکانش می داد. همزمان با حرکت بدن علی رضا، من هم تکان می خوردم.

ـ پارسا خوابم میاد.

ـ خودت دیروز قول دادی می ریم تاب سواری. سارا جون پاشو دیگه، الان مامان درسا میگه بریم خرید. من می خوام برم تاب سواری.

به چشمان نیمه باز علی رضا خیره شدم. ذهنم کاملا هوشیار بود.

پارسا گفت:

ـ می خوایم بریم از اون تاب درختی ها سوار بشیم.

تاب درختی. آخرین باری که تاب سواری کرده بودم، روز قبل از رفتن لیلی و ساره بود. با هم به پارک رفته بودیم. محمدرضا هم بود. لیلی مرا تاب می داد و محمدرضا هم مشغول تاب دادن ساره بود.

گفتم:

ـ منم می خوام تاب سواری کنم.

لبخند به آرامی روی لبان بی رنگ علی رضا نشست و چشمانش را کامل باز کرد.

گفت:

ـ باشه عزیزم، یه ساعت بخوابیم بعد می ریم.

از میان حلقه ی دستانش بیرون آمدم و گفتم:

ـ نخیر الان بریم.

پارسا دوباره بازوی علی رضا را گرفت و تکانش داد.

ـ پاشو دایی، فردا می خوابی. ببین سارا جون هم می خواد تاب بازی کنه.

من هم دلم می خواست تاب بازی کنم. لبخند زدم. علی رضا غلتی زد و طاق باز دراز کشید.

گفت:

ـ نامردا من دیشب تا ساعت سه داشتم آسمون و ستاره هاش رو دید می زدم، بذارید بخوابم.

التماس صدایش در جمله ی آخر، به خنده ام انداخت. پارسا روی شکم علی رضا نشست. فریاد علی رضا بلند شد. کنارش نشستم و موهایش را به هم ریختم. پارسا گونه های علی رضا را میان انگشتانش گرفته بود و می کشید.

ـ باشه تسلیم، پاشدم. سارا خانم حساب شما رو امشب می رسم، ولی پارسا وای به حالت اگه دستم به تو یکی برسه.

پارسا با صدا خندید و قبل از این که علی رضا بتواند بازویش را بگیرد، از تخت پایین پرید و به سمت در خروجی دوید.

صدای کیوان را از پشت سر شنیدم که گفت:

ـ خرید یا تاب درختی؟

سرم را برگرداندم و صبح بخیر گفتم.

علی رضا نیم خیز شد و گفت:

ـ اول صبحونه، بعد تاب درختی. خرید بمونه برای بعد از ظهر.

ـ به درسا بگم؟ خرید بعد از ظهر رو تضمین می کنی؟

علی رضا دستی به پیشانی اش کوبید و گفت:

ـ کیوان از دست زن تو دارم دیوونه میشم. چه همش خرید میره.

کیوان با خنده شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

ـ به من چه؟ اون خواهر تو بوده، بعد شده زن من.

درسا از پشت سر کیوان پیدا شد و گفت:

ـ در مورد من غیبت می کردید؟

علی رضا صاف روی تخت نشست و در حالی که سعی داشت موهای آشفته اش را مرتب کند گفت:

ـ عجب حلال زاده ایه.

کیوان خندید. دوست داشتم دستانش را بگیرم و اجازه ندهم حالت دوست داشتنی موهایش را تغییر دهد.

تاب درختی؟! باورم نمی شد علی رضا از من بخواهد سوار چنین چیزی بشوم. یک چوب قطور که با طناب کلفت قرمز رنگی به یک شاخه ی درخت بسته شده بود. ضربان قلبم بالا رفته بود. وقتی روی شیب تپه کنار تاب درختی ایستاده بودم و به پایین نگاه می کردم، کمی بیشتر از انتظارم ترسناک به نظر می رسید. از شجاعت درسا برای سوار شدن به چنین چیز ناامنی تعجب کردم، اما وقتی از طرف درسا و کیوان مخالفتی برای سوار شدن پارسا ندیدم، شگفت زده شدم. با راهنمایی علی رضا سوار شدم.

به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ نترس، به آسمون نگاه کن، ببین توی لحظه ی اوج چقدر بهش نزدیکی.

ـ علی رضا؟

علی رضا رهایم کرد. جیغ کشیدم. نمی توانستم نفس بکشم و ضربان قلبم را احساس کنم. درست در لحظه ی اوج، قبل از این که تاب به عقب برگردد، چشمانم را باز کردم. آسمان نزدیک بود. به نفس نفس افتادم. فوق العاده بود. باز هم می خواستم امتحانش کنم. دلم می خواست دستانم را به سمت آسمان دراز کنم و ستاره هایی که می دانستم جایی آن بالا به خاطر نور خورشید دیده نمی شوند را لمس کنم. تنها چیزی که مانع از این کارم می شد، فکر کردن به آن طناب و آن تکه چوب بود و آن جاده ای که درست زیر پایم قرار داشت.

این روزها هیچ چیز شبیه تجربه های گذشته ام، شبیه چیزهایی که همیشه تصورشان می کردم و می دانستم، نبود.

نهار را من و پارسا درست کردیم، ماکارانی. نه به سودی جون و درسا اجازه دادم وارد آشپزخانه شوند و نه به کمک های پنهانی علی رضا گوش دادم. وقتی لبخند زدم، که سودی جون گفت دستپختم از علی رضا خیلی بهتر است و علی رضا با اخم و اعتراض سودی جون را صدا زد.

رو به علی رضا گفتم:

ـ دلم برای دفتر تنگ شده.

کمی به جلو خم شد و گفت:

ـ راستش رو بگو، دلت برای دفتر تنگ شده، یا کیانا و کوچولوش؟

اگر صادقانه می خواستم جواب دهم، دلتنگ خیلی چیزها شده بودم. بعد از ظهر چمدانم را جمع کردم. کار مشکلی بود. همیشه کسی حضور داشت که این کار را برایم انجام دهد، کیانا، حامد، کریستین همسر سعید و حتی محمدرضا. علی رضا هم خیلی آرام مشغول بستن ساک کوچکش بود. یک بار پرسید کمک می خواهم یا نه؟ گفتم نه، ولی خوش حال شدم که گاهی یادآوری می کرد شارژر موبایل و مسواکم را بردارم یا لباس هایی که داخل ماشین لباس شویی انداخته بودم را از سودی جون تحویل بگیرم.

پارسا تمام مدت روی تخت نشسته بود و به علی رضا اصرار می کرد یک روز دیگر بمانیم.

ـ فردا صبح بریم شهربازی، بعد برید. رانندگی کردن تو شب خطرناکه. سارا جون، تو بمون، قول میدم بهت خوش بگذره. آخه من این جا حوصلم سر میره. خیلی بدی دایی علی رضا، دیگه دوست ندارم. خواهش می کنم دایی جون.

علی رضا چمدانم را داخل اتومبیل گذاشت و دوباره به داخل ویلا برگشت. با لبخند نگاهشان می کردم. سودی جون لبخند می زد. محمدرضا آرام با کیوان صحبت می کرد. او واقعا دوست داشتنی بود. درسا روی صندلی حصیری نشسته بود و پارمیس را در آغوش داشت. پارسا هم با چهره ای گرفته و اخم هایی در هم، روی نرده های سنگی بالکن نشسته بود و پایش را تکان می داد. شلبی جایی نزدیک پای درسا روی زمین نشسته بود و پاپی مرتب به دور پای پارسا می چرخید.

مقابلش ایستادم و گفتم:

ـ ببینمت.

سرش را بالا نیاورد. نفس عمیقی کشیدم. من می توانستم این کار را انجام دهم. صورتش را میان دستانم گرفتم و سرش را بلند کردم. احساس کردم پشت سرم به طرز غیر طبیعی ساکت است.

گفتم:

ـ برگشتید تهران، به خودم زنگ بزن، یه شب با هم می ریم رصدخونه. خودمون دو تا. دایی علی رضا رو هم با خودمون نمی بریم. چطوره؟

لبخند خیلی سریع تمام صورتش را پر کرد.

پارمیس را تا برگشتن علی رضا، در آغوش گرفتم و با موهای نرم و خوش رنگش بازی کردم و گونه اش را بوسیدم.

درسا با لبخند گفت:

ـ خیلی زود می بینمت.

لبخند زدم و پارمیس را به آغوشش برگرداندم. با کیوان و محمدرضا خداحافظی کردم. سودی جون تا در ماشین همراهی ام کرد.

ـ علی رضا خیلی زودتر از چیزی که فکر کنی تصمیمش رو می گیره.

ـ می خوام چند روزی تنها باشم.

ـ خیلی خوبه. هم به خودت کمک می کنه، هم به علی رضا.

ایستادم. علی رضا مشغول خداحافظی با درسا بود.

گفتم:

ـ می دونه خیلی دوستش دارم؟

با لبخند، به آرامی دستش را برای ثانیه ای کوتاه روی بازویم کشید. تمام تنم لرزید، اما خودم را عقب نکشیدم.

گفت:

ـ آره، خیلی خوب این موضوع رو می دونه.

سرم را تکان دادم.

ادامه داد:

ـ خیلی دوست دارم دفترتون رو ببینم.

لبخند زدم. البته که دوست داشتم او را ببینم. سودی جون مهربان بود. علی رضا جلو آمد، دو بار گونه های سودی جون را بوسید. خداحافظی کردیم و به راه افتادیم. به عقب برگشتم و برای پارسا دست تکان دادم. وقتی دیگر نتوانستم پارسا و ویلا را ببینم، دلتنگشان شدم. صاف روی صندلی ام نشستم و به داشبورد خیره شدم. داشتیم بر می گشتیم.

خوش حال بودم، چون سفر خیلی خوبی را پشت سر گذاشته بودم. ناراحت بودم، چون این سفر خوب، تمام شده بود. داشتم بر می گشتم. خیلی چیزها وجود داشت که باید با آن ها مواجه می شدم. خشم حامد، دل نگرانی های کیانا، مسائل دفتر، دادگاه، پروژه های صالحی، آماده شدن دوباره برای سفر و علی رضا. من برای تمامشان آمادگی داشتم. تنها چیزی که نگرانم می کرد، علی رضا بود و تصمیمش. سودی جون به من اطمینان داده بود، اما نمی توانستم نگرانش نباشم. من می خواستم حس خوب با علی رضا بودن را همیشه داشته باشم. این که کنارم بماند، برایم مهم بود. این که نوازش دستانش را داشته باشم، عطر تلخ تنش، ستاره های چشمانش، حمایت ها و نگرانی ها و کلام عاشقانه اش را داشته باشم، برایم مهم و ارزشمند بود. به نیم رخش خیره شدم. با لبخند محوی که بر لب داشت، رانندگی می کرد.

ـ چیزی شده؟

این سوال را پرسید و با گوشه ی چشم نگاهم کرد. به سمتش خم شدم. گونه اش را بوسیدم.

گفتم:

ـ ممنون.

گفت:

ـ دوست دارم.

گفتم:

ـ دوست دارم.

دستم را گرفت. چشمانم را بستم و سرم را به بازویش تکیه دادم.

ساعت ده و سی و هفت دقیقه بود که اتومبیل را مقابل در ورودی برج پارمیس متوقف کرد. به چشمان خسته و لبخند زیبایش خیره شدم. همزمان پیاده شدیم. چمدان را مقابل پایم گذاشت.

گفتم:

ـ نیا.

اخم کرد.

گفتم:

ـ خسته ای، برو استراحت کن.

ـ باز دچار تحریم شدم؟

جلو رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

ـ هر دومون نیاز به زمان داریم، باید فکر کنیم. فقط سه روز.

هر دو بازویم را گرفت و از خود دور کرد. به چشمانم خیره شد. اخم میان ابروانش عمیق تر شده بود.

گفت:

ـ امکان نداره.

ـ بعد از سه روز با هم حرف می زنیم. خواهش می کنم.

ـ نه.

خود را عقب کشیدم و دسته ی چمدان را در دست گرفتم.

آرام گفتم:

ـ عزیزم، فقط برو. باشه؟ می خوام تنها باشم، باید فکر کنم، لطفا.

روی پنجه ی پا بلند شدم و گونه اش را بوسیدم.

ـ شبت بخیر.

ـ سارا خواهش می کنم.

بازویش را به نرمی لمس کردم و به راه افتادم.

گفت:

ـ حداقل بذار چمدونت رو ببرم بالا، سنگینه.

بی آن که برگردم، دستم را در هوا تکان دادم و لبخند زدم.

ـ شام بخوریم.

ایستادم، نگاهش کردم و گفت:

ـ برو دیگه خستم، می خوام بخوابم.

ـ بذار بیام با هم بخوابیم. خب منم خوابم میاد.

خندیدم و بی توجه، درهای شیشه ای را باز کردم و وارد لابی شدم. از پشت شیشه به چهره اش خیره شدم. چشمانش را تنگ کرده بود و با دست به صورتش اشاره می کرد. خواهش می کرد اجازه دهم داخل بیاید.

ـ سلام خانم مجد.

چشمانم را برای چند لحظه بستم. سامان ملکی. “لعنتی” او این جا چه کار داشت؟ چشمانم را باز کردم. برای علی رضا دست تکان دادم.

ـ میشه با هم صحبت کنیم.

ـ الان نه.

با گام هایی آرام به سمت آسانسور به راه افتادم. دو گام جلوتر سرم را به عقب برگرداندم. علی رضا داشت سوار اتومبیل می شد. ایستادم. چند ثانیه بعد رفت. به جای خالی اتومبیلش خیره شدم. کاش نمی رفت.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ چی می خوای؟

سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. مشغول جویدن لبش بود. وقتی نگاهم را متوجه خود دید سرش را خم کرد.

گفت:

ـ حاج آقا نگرانتون بودن.

به سمت آسانسور راه افتادم و گفتم:

ـ بهشون بگو حالم خوبه.

ـ می خواستن بدونن چرا نرفتید؟ مشکلی پیش اومده بود؟

دکمه ی آسانسور را فشار دادم و نگاهم متوجه سرایدار کچل شد. با گوشه ی چشم نگاهم می کرد و مشغول شماره گرفتن بود.

گفتم:

ـ می خوام استراحت کنم، پس نمی خوام به کسی خبر بدی برگشتم.

چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد با لبخند گوشی تلفن را سر جای خودش گذاشت. واقعا نمی خواستم کیانا چیزی در مورد برگشتنم بداند، ترجیح می دادم کمی استراحت کنم. درهای آسانسور باز شدند.

سوار شدم و گفتم:

ـ یادم نمیاد قرار بوده باشه برای رفتن یا نرفتن، به حاج آقاتون جواب پس بدم!

قبل از بسته شدن درهای آسانسور، دستش را میان در گذاشت و با سری که کاملا خم شده بود، وارد شد. به نیم رخش خیره شدم. گونه هایش قرمز شده بود و هنوز به حالت عصبی لبش را می جوید.

وقتی آسانسور از طبقه ی سوم عبور کرد، آرام گفت:

ـ این آقا چه نسبتی با شما دارن؟

چشمانم را بستم و پشت سرم را به دیواره ی آسانسور تکیه دادم.

ـ چرا وقتی آمار تعداد جوراب هاش رو هم داری، این سوال رو می پرسی؟ می خوایم با هم ازدواج کنیم.

ـ اما سارا خانم این آقای زمانی سابقه ی خیلی خوبی …

با اخم سرم را صاف کردم. چشمانم را باز کردم و به سمتش چرخیدم.

با خشم گفتم:

ـ این ها رو هم حاجیت گفته به من بگی؟

ـ سا … سارا خانم …

انگشتم را به سمتش گرفتم و ادامه دادم:

ـ خب می دونی که حق دخالت توی زندگی خصوصی من رو نداری، مفهوم شد؟ شنیدی چی گفتم؟

تمام صورتش سرخ شده بود.

با صدایی که به سختی می شنیدم گفت:

ـ نمی خواستم ناراحتتون کنم، فقط … نگرانتون بودم.

با متوقف شدن آسانسور خیلی سریع بیرون آمدم.

گفت:

ـ حاج آقا خواستن یه پرژوه رو بررسی کنید.

دستم را به سمتش دراز کردم. از جیب داخلی کتش فلش سیاه رنگی را بیرون آورد و کف دستم گذاشت.

ـ حالا می تونی بری.

ـ سارا خانم میشه لطفا خواهش کنم، در مورد تصمیماتتون بیشتر تامل کنید؟ آقای زمانی …

چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم.

ـ گمشو سامان، نمی خوام بشنوم.

چرخیدم. قبلا در حضورش احساس راحتی بیشتری می کردم. صدای بسته شدن در آسانسور را شنیدم و صدای پای کسی که پله ها را کند و نامنظم بالا می آمد. کلید را در قفل چرخاندم.

ـ سارا؟!

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن