رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 18

سریع بازویم را گرفت و با هم به سمت اتاق پارسا رفتیم. متوجه شدم که درسا مانع آمدن پارسا به اتاق شد. علی رضا در را بست.

گفتم:

ـ چرا؟ من همین امروز با حامد بحث کردم، با هم دعوامون شد. گفتی دعوتش کردی، هیچی نگفتم. کیانا همین امروز بدون اجازه ی من لیلی و ساره و تام رو به خونه ام راه داده بود، باهاش دعوام شد، اما تو دعوتش کردی، گفتم اشکالی نداره شاید واقعا لازم بوده، اما چرا اون رو دعوت کردی؟ اون برای چی باید این جا باشه؟

به نفس نفس افتاده بودم. تمام این روز طولانی، خسته کننده و پر از بحث و جدل را به یاد آوردم. حامد، کیانا، لیلی. علی رضا دستم را گرفت. دهانش را برای گفتن حرفی باز کرد، اما صدای زنگ موبایلم باعث شد سکوت کند. موبایل را از جیب مانتویم بیرون آوردم. شماره ی آراد مهرگان بود.

با حالت عصبی گفتم:

ـ بله؟

ـ سلام. فکر کنم بد موقع مزاحم شدم.

گفتم:

ـ دقیقا.

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ خب راستش فقط می خواستم حالت رو بپرسم. آخه ظاهرا اون کبابی که دیروز خوردیم، گوشتش مشکل داشته. من هم معدم حساسه، تا همین سه، چهار ساعت قبل معده درد داشتم و وضع مزاجیم به هم ریخته بود. می خواستم از حالت بپرسم.

به یاد معده دردی افتادم که تا ساعتی قبل آزارم می داد.

با آرامش بیشتری گفتم:

ـ من هم حالم خوب نبود، ولی الان بهترم، دیگه معدم درد نمی کنه.

ـ خوبه. خب مزاحمت نمیشم، فقط فردا شب توی رصدخونه برنامه ی رصد دسته جمعی داریم، گفتم خبر بدم شاید دوست داشته باشی بیای.

ـ فکر نمی کنم بیام.

زمان خوبی را برای زنگ زدن و احوال پرسی انتخاب نکرده بود. موبایل را در جیبم گذاشتم و با اخم به چهره ی گرفته ی علی رضا خیره شدم.

گفت:

ـ آراد بود؟ چی می گفت؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ دیروز بعد از ظهر با هم کباب خوردیم. ظاهرا گوشتش خراب بوده، اون هم معدش درد می کرد. زنگ زده بود حالم رو بپرسه. حالا تو جوابم رو بده، چرا لیلی رو دعوت کردی؟

قبل از این که در آغوشم بگیرد، نیم قدم به عقب برداشتم.

آرام گفت:

ـ چون مادرته. ازش بدت میاد، تنهات گذاشته، مهم نیست. تو داری ازدواج می کنی و اون مادرته، کسیه که تو رو به دنیا آورده. تو قراره تمام مدت کنار خودم بشینی و من اجازه نمیدم بهت حرفی بزنه یا بهت نزدیک بشه، قول میدم. باشه؟ قراره نیم ساعت در مورد مراسممون حرف بزنیم و بعد اگه اون نرفت، ما می ریم. باشه؟

نه.

دستانم را میان دستانش گرفت و گفت:

ـ خواهش می کنم سارا، به خاطر من فقط همین یه شب رو تحمل کن.

با اخم نگاهش کردم.

سرش را به سمت راست کج کرد و گفت:

ـ به خاطر من، فقط همین امشب. من قول دادم که اجازه ندم باهات حرف بزنه یا بهت نزدیک بشه. اگه ناراحت شدی، اصلا مجبورت نمی کنم توی جمع بشینی. سارا؟

به چشمانش خیره شدم. دلم نمی خواست ببینمش. همین که می دانستم کمی دورتر، بیرون این اتاق نشسته است، ناراحتم می کرد. علی رضا از من خواهش کرده بود، خواسته بود، به من اطمینان داده بود، قول داده بود. می دانستم با حضورش آرامم، می دانستم می توانم او را نادیده بگیرم. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. سرم را به علامت مثبت تکان دادم. دستانم را به سمت خود کشید و در آغوشم گرفت.

ـ ممنون عزیزم، خیلی ممنون.

به سالن برگشتیم. سودی جون از جا بلند شد و به سمتم آمد.

دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

ـ عروس خوشگل من چطوره؟

عروس؟! دستم را بالا آوردم و نوک انگشتانم را برای چند لحظه ی خیلی کوتاه میان دستش قرار دادم. دو ثانیه ی بعد خودش انگشتانم را رها کرد. حرارت بدنش دستانم را گرم کرده بود. نوک انگشتانم گز گز می کرد.

صورت علی رضا را بوسید و گفت:

ـ کنار خانم مجد جا هست، می تونید اون جا بشینید.

به دو صندلی خالی کنار لیلی خیره شدم. آخرین جایی که ممکن بود برای نشستن انتخاب کنم، همان جا بود. علی رضا دستم را گرفت. با او همراه شدم. به سمت وحید و کیانا می رفت. وحید از جا بلند شد و دستش را به سمت علی رضا دراز کرد. به کیانا خیره شدم. با چنان شوقی نگاهم می کرد که شگفت زده شدم. وحید سمت دیگر کیانا را برای نشستن انتخاب کرد و من میان کیانا و علی رضا نشستم. درسا با سینی شربت جلو آمد.

همزمان با برداشتن لیوان شربت، کیانا گفت:

ـ حلقَت رو ببینم.

لیوان را با دست راستم برداشتم و دست چپم را به سمت کیانا گرفتم. نگاهم در میان جمع چرخید. پارسا کنار کیوان نشسته بود و تمام حواسش متوجه تبلت مقابلش بود. با چنان اخم و جدیتی به صفحه اش خیره شدم بود و انگشتش را حرکت می داد که بی اختیار لبخند زدم. هنوز موهایش کمی آشفته به نظر می رسید. درسا از این که موهای پارسا را به هم ریخته بودم خوشش نیامده بود.

نگاهم برای چند لحظه به روی دستان محمدرضا و سودی جون ثابت ماند. محمدرضا با انگشت شستش، پشت دست سودی جون را نوازش می کرد. علی رضا هم گاهی این طور مرا نوازش می کرد. نگاهم متوجه نگاهشان شد. نگاه هر دو نفرشان متوجه علی رضا بود. هر دو لبخند می زدند. خوش حال بودند. نگاهم را خیلی سریع از روی لیلی گذراندم، اما خیلی راحت متوجه جزئیات حضورش شدم. کت و شلوار زیتونی رنگ به تن داشت و یک روسری ساتن با ترکیب رنگی سیاه و زیتونی.

کیانا گفت:

ـ خیلی ساده نیست؟

حامد با لبخند خیره نگاهم می کرد.

علی رضا گفت:

ـ فکر کردم ممکنه از حلقه های شلوغ و پر نگین خوشش نیاد، به خاطر همین یه رینگ خیلی ساده انتخاب کردم، می تونیم فردا بریم یه چیزی که خودش دوست داره انتخاب کنیم.

متعجب به زنی که در کنار حامد نشسته بود خیره شدم. چرا تا آن لحظه متوجه حضورش نشده بودم؟

بی آن که نگاهم را از زن بگیرم، سرم را کمی به سمت علی رضا برگرداندم و گفتم:

ـ اون خانمه کیه؟

مانتو و شلوار خوش ترکیب مشکی به تن داشت و روسری اش هم ترکیبی از رنگ مشکی و طلایی بود. آرایش ملایمی به چهره داشت. چهره ای جا افتاده، اما زیبا داشت.

کیانا گفت:

ـ اون شیرینه دیگه، زن حامد.

شیرین؟! زن حامد؟! حامد؟! نگاه زن متوجه من شد. لبخند زد. از حامد خیلی جوان تر به نظر می رسید. دیدم که کمی به سمت حامد خم شد و چیزی گفت. حامد بی صدا خندید. دست شیرین را میان دستش گرفت و به من چشمک زد.

گفتم:

ـ اون خیلی جوون نیست؟

کیانا گفت:

ـ فقط نه سال از حامد کوچیک تره. به نظرت حامد خیلی خوش سلیقه نیست؟ نگاش کن، واقعا زن خوشگلیه.

ـ آره.

زیبا بود.

کیوان بلند گفت:

ـ آقا جون نمی خواید شروع کنید؟

چشمانم را بستم.

محمدرضا خندید و گفت:

ـ چی بگم کیوان جان؟ خانم مجد شما به عنوان مادر سارا جون …

لبم را گاز گرفتم و انگشتانم را مشت کردم. این همه آدم، چرا او؟

علی رضا به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ آروم باش سارا، واقعا لازم نیست بهش گوش کنی. نظرت چیه برای ماه عسل بریم کویر؟ فکر می کنم بتونیم چند روزی، اون اتاق توی کاروانسرا رو اجازه کنیم.

کویر مرنجاب، آن کاروانسرای بازسازی شده، آن اتاق کوچک و چند ساعت فراموش نشدنی.

نگاهش کردم و با لبخند گفتم: شوخی می کنی؟

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه، دارم خیلی جدی بهت پیشنهاد میدم.

قبل از این که چیزی بگویم، صدای خنده ی جمع توجهم را جمع کرد. حرف لیلی بود یا محمدرضا که همه را به خنده انداخته بود؟ پارسا هم مانند من و علی رضا متعجب سرش را بلند کرده بود و به اطرافیانش نگاه می کرد. با ساکت شدن جمع، او هم سرش را پایین انداخت.

محمدرضا گفت:

ـ پس باید بریم سراغ بحث های جدی تر. حامد خان شما بفرمایید.

حامد با لبخند گفت:

ـ اختیار دارید آقای زمانی. سارا درست مثل دختر خودم می مونه. این دو تا جوون که تصمیمشون رو گرفتن، چه حرفی برای گفتن می مونه؟ فکر کنم بهتره در مورد مراسمشون حرف بزنیم.

سودی جون گفت:

ـ نظرتون در مورد یه جشن نامزدی کوچیک چیه؟ تا وقتی کارهای عروسیشون رو انجام بدن، چند ماهی طول می کشه. می تونیم عروسی رو بندازیم برای پاییز که هوا هم خنک تر باشه.

گفتم:

ـ من یک ماه و نیم دیگه دارم میرم آمریکا، دو ماه و هفده روز نیستم.

علی رضا دستم را فشار داد، گلویش را صاف کرد و گفت:

ـ عذرخواهی می کنم، ولی … جسارت نباشه، می خواستم بگم اگه اجازه بدید همین آخر هفته با هم عقد کنیم و یه مراسم کوچیک بگیریم. با توجه به سفری که سارا قراره بره، نمی خوایم این موضوع خیلی طولانی بشه.

اخم درسا و لیلی را دیدم. محمدرضا و سودی جون بی هیچ حالتی در چهره شان، نگاهمان می کردند.

حامد با لبخندی که به صورت مشخص چندان هم طبیعی به نظر نمی رسید گفت:

ـ خیلی زود نیست؟

علی رضا گفت:

ـ حق با شماست، ولی این طوری هر دوی ما راحت تر هستیم. ما نمی خواستیم این موضوع خیلی کش پیدا کنه و با روحیه ای که از سارا می شناسم، به نظرم بهتره همه چیز خیلی ساده برگزار بشه. یه عقد ساده توی محضر و … همین.

درسا با اخم گفت:

ـ این دیگه خیلی ساده ست! فقط یه عقد توی محضر؟! حداقل باید یه عروسی مفصل بگیرید. این طوری که نمیشه، توی فامیل خیلی ها هستن که آرزوی دوماد شدن تو رو دارن.

به نیم رخ جدی علی رضا خیره شدم. من عروس بودم و او داماد. لبخند زدم. داماد؟!

کیانا به آرامی در گوشم گفت:

ـ عجب خواهر شوهری!

نگاهم روی درسا ثابت ماند. خواهر شوهر.

ـ به نظرم بهتره اجازه بدیم خود سارا و علی رضا برای زندگیشون تصمیم بگیرن.

تاکید کلام لیلی را به روی نام خودم احساس کردم. تمام تمرکزم را آگاهانه به چهره ی علی رضا اختصاص دادم تا ناخودآگاه سرم را به سمتش برنگردانم و نگاهش نکنم. “لیلی، مادرم.” نفسم را با صدا بیرون دادم.

سودی جون گفت:

ـ من هم با نظرتون موافقم.

محمدرضا گلویش را صاف کرد و گفت:

ـ ولی شاید بهتر باشه حداقل یه جشن کوچیک بگیریم.

علی رضا به آرامی گفت:

ـ نظرت در مورد یه جشن کوچیک و خیلی خاص چیه؟ مطمئنم خوش حالت می کنه، آخه من براش کلی نقشه چیدم.

با کنجکاوی گفتم:

ـ مثلا چی؟

با خنده نگاهم کرد و گفت:

ـ سورپرایزه!

اخم کردم و نامش را با اعتراض صدا زدم.

با دو انگشت نوک بینی ام را گرفت و گفت:

ـ خیلی زرنگی خانم گل. نخیر فکر کردی به همین راحتی نقشه های خودم رو لو میدم؟

دستم را به سمت شکمش هدایت کردم و آرام گفتم:

ـ میگی یا قلقلکت بدم؟

با صدا خندید. کیانا ضربه ی آرامی با آرنجش به پهلویم زد و زیر لب نام علی رضا را بر زبان آورد. نگاهم را از علی رضا گرفتم. همه با لبخند ما دو نفر را نگاه می کردند. احساس کردم صورتم داغ شد. علی رضا به آرامی انگشتانم را فشار داد.

ـ فکر کنم سارا هم با یه جشن کوچیک موافق باشه.

علی رضا این حرف را زد و به من خیره شد. واقعا هیچ ایده ای در مورد چیزی که علی رضا به آن یک جشن کوچک می گفت نداشتم.

گفتم:

ـ باشه.

محمدرضا با لبخند رو به لیلی گفت:

ـ در مورد مهریه و شیربها هم بهتره همین الان صحبت کنیم.

آرام به سمت کیانا خم شدم و گفتم:

ـ این مهریه و شیربها چیه؟

کیانا آرام گفت:

ـ مهریه در واقع یه مالیه که وقتی عقد می کنید، به تو تعلق می گیره.

ـ چرا؟

کیانا با چشمان گرد شده سرش را به سمتم برگرداند و سوالم را تکرا کرد:

ـ چرا؟ خب … خب این یه رسمه.

سرم را به سمت علی رضا برگرداندم و گفتم:

ـ من ازت پول نمی خوام.

لیلی گفت:

ـ هر چی خودتون صلاح بدونید آقای زمانی. دختر من هم مثل دختر خودتون.

“دختر من هم مثل دختر خودتون.” لبم را با تمام قدرت گاز گرفتم.

علی رضا گفت:

ـ نکن سارا. چرا این طوری می کنی؟

ـ من دختر اون نیستم.

محمدرضا گفت:

ـ مهریه ی درسا هزار و چهارده تا سکه ی تمام بوده، با یک سرویس جواهر و آینه شمعدون نقره و البته یک جلد قران کریم. من همین مهریه رو برای دخترم سارا پیشنهاد می کنم. اگه باز نظر خاصی دارید بفرمایید.

حامد گفت:

ـ به نظرم خیلی هم مناسبه.

با اخم گفتم:

ـ من چیزی نمی خوام.

علی رضا گفت:

ـ سارا جان این یه رسمه.

سرم را تکان دادم و رو به محمدرضا گفتم:

ـ من از علی رضا هیچ پولی نمی خوام.

کیانا گفت:

ـ سارا این یه پشتوانه برای …

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ خیلی درک حرفی که می زنم سخته؟

سرم را به سمت محمدرضا برگرداندم و ادامه دادم:

ـ من از علی رضا هیچی نمی خوام. این رسم و رسوم های عجیب و غریب رو هم نمی تونم درک کنم. ما فقط می خوایم با هم ازدواج کنیم.

ـ سارا جان این چیزی نیست که شما بخوای در موردش نظر بدی. چند تا بزرگ تر این جا …

این حرفی بود که لیلی زد. با چنان اخمی نگاهش کردم که سکوت کرد. او چه حقی داشت که در مورد زندگی من تصمیم می گرفت؟ این آدم ها جمع شده بودند تا در مورد زندگی خصوصی من تصمیم بگیرند؟ من؟!

به آرامی از جا بلند شدم و گفتم:

ـ ما فقط قراره با هم ازدواج کنیم، همین. یه جشن کوچیک می گیریم و تمام.

قبل از این که قدمی دور شوم، علی رضا دستم را سخت گرفت و سودی جون گفت:

ـ بشین عزیزم. به نظرم حق با ساراست، اما سارا جان ما هم یه سری رسم و رسوم خاص خودمون رو داریم که باید بهشون احترام بذاریم، به خاطر همین داریم در موردشون صحبت می کنیم و تصمیم می گیریم. ازدواج کردن هم مثل بقیه ی رابطه های اجتماعی، یه قوانین و مراحل خاصی داره که باید اجراشون کنیم.

به چهره ی گرفته ی علی رضا خیره شدم. به خاطر این که از او پول و سکه و آینه و شمعدان نقره نخواسته بودم ناراحت بود، یا به خاطر این رسم و رسوم درک نشدنی؟

حامد گفت:

ـ سارا جان لطفا بشین.

حامد خیلی محکم و با اخم این کلام را بر زبان آورد.

کبانا آرام گفت:

ـ بشین سارا.

سودی جون با لبخند گفت:

ـ بشین عزیزم. اول از همه نظر شما دو تا مهمه، اگه دلت نمی خواد می تونیم در موردش حرف بزنیم.

با بی میلی نشستم. سردی دست علی رضا توجهم را جلب کرد. نگاهش کردم. حتی با نشستنم هم از حالت گرفتگی چهره اش کاسته نشده بود. چرا؟

تمام توجهم به گرفتگی چهره ی بی رنگ علی رضا بود. یکی، دو بار صدایش زدم. او با لبخند محوی سرش را به سمتم برگرداند و به چشمانم خیره شد. حرفی نزد. من هم چیزی نگفتم. درکش نمی کردم. مهم نبود دیگران در مورد چه موضوعی حرف می زنند و می خندند، مهم نبود کیانا چند بار با آرنج به پهلویم زده بود، من فقط سعی داشتم با خیره نگاه کردن به نیم رخ علی رضا، کشف کنم چه چیزی او را این چنین جدی و سرد و غیر قابل نفوذ کرده است؟ دلم آن لبخندهای بی دلیلش را می خواست، که همیشه می توانستم روی لبش پیدا کنم.

ـ سارا؟

صدای لیلی تمام عضلات بدنم را سخت کرد. چشمانم را بستم.

ادامه داد:

ـ نظرت چیه عزیزم؟

“عزیزم” من از کدام لحظه شده بودم عزیز او که خودم خبر نداشتم؟

علی رضا گفت:

ـ آروم باش.

گفتم:

ـ تو قول دادی.

علی رضا بلند گفت:

ـ نه خانم مجد، ما قبلا در موردش صحبت کردیم.

کیانا با خنده گفت:

ـ کجا به سلامتی؟

ـ کویر.

در مورد ماه عسل صحبت می کردند.

درسا گفت:

ـ بفرمایید، شام سرد شد. آقا حامد بفرمایید، خانم مجد.

نفسم را با صدا بیرون دادم و پیشانی ام را به بازوی علی رضا چسباندم.

آرام در گوشم گفت:

ـ شام نمی خوری؟

ـ چرا ناراحتی؟

تاملش برای جواب دادن ناراحتم کرد. به آرامی از جا بلند شدم و سالن پذیرایی را ترک کردم. پارسا لیوان نوشابه به دست کنار میز نهارخوری ایستاده بود. مستقیم به سمت اتاقش رفتم. نیاز داشتم تنها باشم. پارمیس کجا بود؟ خواب بود؟ در اتاق را بستم و روی تخت نشستم. چشمانم را بستم. صدای باز و بسته شدن در را شنیدم. احتمالا یا علی رضا بود یا پارسا. نفس عمیقی کشیدم.

همزمان با استشمام بوی شیرین و ملایم عطرش، لیلی گفت:

ـ خیلی سعی کردم باهات حرف بزنم، اما پدرت اجازه نمی داد.

شروع کردم به لرزیدن.

ادامه داد:

ـ وقتی خونه رو فروخت، نمی دونستم چطور باید باهات تماس بگیرم. از طریق وکیلم سعی کردم پیدات کنم، اما نتونستم. خیلی با حامد …

چشمانم را باز کردم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ تو حق نداشتی بری.

ـ وقتی چیزی نمی دونی، چرا در موردش قضاوت می کنی؟

محکم و قاطع گفتم:

ـ چی رو نمی دونم؟ این که با کسی که بهش می گفتیم عمو پیمان فرار کردی؟

با دو گام بلند خود را مقابلم رساند. وقتی دستش محکم روی گونه ام نشست، نفسم بند آمد. چنان حرکت دور از انتظار و غافلگیر کننده ای بود، که نمی دانستم چطور باید نسبت به آن عکس العمل نشان دهم. دستم را روی صورتم گذاشتم. سمت چپ صورتم می سوخت.

خم شد و محکم تر از من گفت:

ـ بفهم در مورد چی حرف می زنی.

دست چپش را بالا گرفت و به حلقه ی ازدواجش اشاره کرد و ادامه داد:

ـ این رو می بینی؟ الان یکی عین همین توی انگشتته. خوب نگاش کن، تعهد و وفادار موندن به دو تا امضای توی عقد نامه نیست، به این حلقه ست، حلقه ای که تو رو به یه آدم دیگه پیوند می زنه. تو داری من رو به چی محکوم می کنی؟ خیانت؟!

اخم کردم و گفتم:

ـ بابا هم می دونست که عاشق اون پیمان بی همه چیز شدی.

پوزخندی زد و گفت:

ـ آره خب، نباید از تویی که اِنقدر شبیه پدرتی انتظار حرف دیگه ای رو داشته باشم!

از جا بلند شدم، مقابلش ایستادم و بلند گفتم:

ـ و تو به خاطر همین شباهت من رو ول کردی و ساره رو با خودت بردی؟

ناباوارانه نامم را صدا زد. دستش را دیدم که به سمتم دراز شد. دستش را پس زدم و به سمت در رفتم. من او را لمس کردم. همان یک ثانیه ی کوتاه هم برایم کافی بود تا گرما و حرارت تنش را به یاد بیاورم. قبل از این که دستم دستگیره ی در را لمس کند، در باز شد.

پارسا با لبخند وارد شد و گفت:

ـ سارا جون بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.

مچ دستم را گرفت و مرا با خود از اتاق بیرون کشید. وقتی از هال رد می شدیم، نگاهم متوجه علی رضا شد. گوشه ی سالن مشغول صحبت با درسا و کیوان بود. او به من قول داده بود.

پارسا کنار تخت پارمیس دستم را رها کرد. پارمیس بلوز و شلوار سفیدی به تن داشت. به پهلو خوابیده بود.

پارسا گفت:

ـ نیگاش کن. مامان درسا میگه منم وقتی بچه بودم، همین طوری می خوابیدم.

احتمالا منظور پارسا، به دهان نیمه باز پارمیس بود. به آرامی روی زمین کنار تخت نشستم. دستم را از میان نرده های سفید تخت به داخل بردم و گوشه ی شلوار پارمیس را گرفتم.

پارسا دستی به روی نیمه چپ صورتم کشید و گفت:

ـ چرا صورتت قرمز شده سارا جون.

به زحمت لبخند کم رنگی بر لب آوردم و گفتم:

ـ تا حالا از مامانت کتک خوردی؟

پارسا برای چند لحظه ی طولانی به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ راستش رو بخوای آره. همین امروز صبح خیلی از دستم عصبانی شد، چون نزدیک بود پارمیس از بغلم بیفته.

دستش را روی گونه ی راستش گذاشت و ادامه داد:

ـ خیلی درد نداشت، ولی ناراحت شدم.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

ـ من هم ناراحت شدم.

کنارم نشست و تکیه اش را به تخت داد. دستم را رها کردم. صاف نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.

گفت:

ـ دایی علی رضا من رو خیلی دوست داره، می دونم اگه بهش بگم مامان درسا زده توی گوشم، ناراحت میشه. اول من رو دعوا می کنه که چرا مواظب نبودم و میگه مامانت کار درستی کرده، بعد میره پیش مامان درسا و اون رو هم دعوا می کنه که چرا من رو زده.

گفتم:

ـ فکر کنم کار درستی می کنه.

سرش را تکان داد و گفت:

ـ من هم همین فکرو می کنم. دوست داری بریم تو اتاق من ستاره ها رو تماشا کنیم؟

ـ آره، دلم ستاره می خواد.

همزمان با خارج شدن از اتاق، علی رضا به سمتم آمد. بازویم را گرفت. به آرامی بازویم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. اخم کرد. اخم کردم. از دست او هم ناراحت بودم. به قولی که داده عمل نکرده بود.

گفت:

ـ پارسا شام خوردی؟

ـ میل ندارم.

گفتم:

ـ می خوایم بریم ستاره ها رو تماشا کنیم.

نگاهم از روی شانه اش متوجه لیلی شد. کنار حامد ایستاده بود و نگاهم می کرد. حامد چیزی گفت و او هم با چند کلمه ی کوتاه جوابش را داد.

ـ صورتت چی شده؟

نگاهم متوجه چشمان علی رضا شد. چشمانش ستاره داشت و من می خواستم از تلسکوپ پارسا ستاره ها را تماشا کنم؟

گفتم: مامانم دعوام کرده.

احساس کردم چشمانم به سوزش افتاده اند. برای لحظه ای متعجب و گیج به چهره ام خیره شد. بعد با اخم عمیقی سرش را به عقب برگرداند. پارسا مچ دستم را گرفت.

گفتم:

ـ پارسا جان یه لحظه به من اجازه میدی؟ علی رضا؟ علی رضا به من نگاه کن.

بازویش را گرفتم. صورتش برافروخته به نظر می رسید.

محکم، قاطع اما آرام گفتم:

ـ من اجازه نمیدم کسی برای زندگیم تصمیم گیری کنه، حتی تو. من از تو نه مهریه می خوام و نه هیچ چیز دیگه ای. قبول کردم که جشن بگیریم، ولی خودت می دونی که من از جاهای شلوغ خیلی خوشم نمیاد، هیچ دخالتی هم توی مراسمی که قراره برگزار بشه نمی کنم. این موضوع کاملا به خودت بستگی داره. در مورد این که کجا زندگی کنیم، من نظرم رو بهت واضح و روشن گفتم، بقیش تصمیم خودته. به نظرم هیچ موضوع دیگه ای برای صحبت کردن وجود نداره.

چهره اش آرام تر به نظر می رسید. دستم را به آرامی از روی بازویش پایین کشیدم و در نهایت انگشتانش را گرفتم.

ادامه دادم:

ـ موضوع احترام به این آدم ها برای من مهمه، ولی به هیچ عنوان حاضر نیستم توی اون جمع بشینم و ببینم دیگران برای من چه تصمیمی می گیرن. من و پارسا می خوایم در مورد ستاره ها با هم حرف بزنیم، هر وقت کارت تموم شد، بگو برای رفتن آماده بشم.

همراه پارسا به اتاق رفتم. بیشتر از یک ساعت در مورد ستاره ها صحبت کردیم. برایم برگه های سفید و مداد آورد. برایش نقشه ی آسمان را کشیدم. سوال پرسید. از نحوه ی حرکت ستاره ها و سیاره ها گفتم. بالش تختش را روی زمین گذاشت. هر دو دراز کشیدیم. لبخند زدم. سرمان را روی یک بالش گذاشتیم. با حرکت دستانم، سعی داشتم حرکت سیاره های منظورمه ی شمسی را برایش شرح بدهم. خوش حال بودم که جز زمزمه ای گنگ و نامفهوم، نمی توانستم چیز دیگری از صحبت هایشان بشنوم. پارسا خوابید. باید از کیانا می خواستم برای پارسا هم از آن ستاره ها بگیرد. آن ستاره ها به روی سقف بلند اتاق پارسا، دیدنی می شد.

انگشت اشاره ام را روی گونه ی بی رنگ پارسا کشیدم و لبخند زدم. با دهانی نیمه باز خوابیده بود و مرتب غلت می زد. داشتم به زبانه های خورشیدی و تخلیه ی جرم تاجی (هفتاد و سه) (CME) فکر می کردم. باید در مورد این پدیده و شفق های قطبی، با خانم محمدی صحبت می کردم و از او می خواستم در مورد ذرات باردار و برخوردشان با میدان مغناطیسی زمین، توضیحات مفصلی را به مقاله ی شفیعی، که قرار بود در شماره ی این ماه چاپ شود، اضافه کند. لیلی هنوز حلقه اش را در انگشت داشت. دستم را بالا گرفتم و به حلقه ی ساده ای که در انگشت دوم دست چپم قرار داشت، خیره شدم. لبخند زدم. این حلقه ی من بود. من و علی رضا، علی رضا و من. لبخندم عمیق تر شد.

ـ منم دلم می خواد حلقه بندازم.

سریع چرخیدم. میان چهارچوب، دست به سینه ایستاده بود. اصلا متوجه حضورش نشده بودم. کامل وارد شد و در را پشت سرش بست. جلو آمد و لبه ی تخت نشست.

گفت:

ـ فردا بریم طلا فروشی؟ من هم باید حلقه بخرم.

صاف نشستم و در فضای نیمه تاریک اتاق، به چشمانش خیره شدم. ستاره های چشمانش می درخشیدند.

ـ تو برای من حلقه خریدی و فکر کنم من هم باید برای تو بخرم، درسته؟

کمی به جلو خم شد و گفت:

ـ دوست داری امشب بریم خونه ی ما؟

ـ تو چرا از من ناراحت شدی؟

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. از جا بلند شد. روتختی را کنار زد. پارسا را روی دو دست بلند کرد و روی تخت انداخت. بالش را با دقت زیر سرش قرار داد و ملافه را تا روی سینه اش بالا کشید. به سمتم آمد. خم شد و دستم را گرفت. با هم اتاق را ترک کردیم. چراغ های سالن خاموش شده بودند و سودی جون مشغول بستن دکمه های مانتویش بود.

کیوان وقتی متوجه حضور ما شد، نیم گام از محمدرضا فاصله گرفت و گفت:

ـ فردا بعد از شرکت میام.

درسا از داخل آشپزخانه داد زد:

ـ سارا چیزی می خوری عزیزم؟

ـ نه گرسنه نیستم.

علی رضا دستم را رها کرد و گفت:

ـ درسا جان میشه یه تیکه از اون لازانیا بذاری توی ظرف تا ببرم؟

روز طولانی بود. تنها چیزی که می خواستم، یک تخت راحت بود، همین. مانتویم را به تن کردم. با نزدیک شدن سودی جون، علی رضا به سمت آشپزخانه رفت.

سودی جون شالم را از روی مبل برداشت و گفت:

ـ صورتت هنوز قرمزه.

نفسم را بیرون دادم و بی آن که نگاهش کنم یا چیزی بگویم، شال را از دستش گرفتم.

ادامه داد:

ـ من فقط دو بار دستم رو روی علی رضا بلند کردم. آخرین بار هفت سال قبل بود، بعدش تا دو ساعت داشتم گریه می کردم.

به چشمانش خیره شدم. برایم سخت بود باور کنم سودی جون با علی رضا چنین کاری کرده باشد. شالم را روی سرم انداختم. دستانش را بلند کرد.

در حالی که مشغول مرتب کردن لبه های شالم بود گفت:

ـ وقتی علی رضا با عصبانیت خواست تا مادرت توضیح بده چرا با هم دعوا کردید، زد زیر گریه. نیم ساعت طول کشید تا تونستم آرومش کنم.

نفس حبس شده ام را با صدا بیرون دادم.

گفت:

ـ توضیحاتی که در مورد دلیل رفتنش داد، به نظرم تا حدودی قانع کننده بود.

سرم را به شدت به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

ـ نمی خوام بدونم.

ـ چرا؟

دو قدم به عقب برداشتم و گفتم:

ـ شب بخیر.

با سرعت به سمت در خروجی رفتم. نمی توانستم فکر کنم. نمی خواستم فکر کنم. چرا باز همه چیز این قدر به هم ریخته و آشفته به نظر می رسید؟ از پله ها پایین دویدم. در تمام عمرم هیچ وقت به یاد نداشتم کسی به من سیلی زده باشد. از لابی خارج شدم. چشمانم می سوخت. چرا گریه کرده بود؟ چون به من سیلی زده بود یا چون می دانستم با عمو پیمان فرار کرده است؟ پس چرا هنوز حلقه در دست داشت؟ به در اتومبیل علی رضا تکیه دادم. این روزها تنها چیزی که مرا به زمین پیوند می داد، علی رضا بود. اگر او نبود، بی هیچ تردیدی می رفتم. می رفتم.

ـ لازانیاهای درسا خیلی محشره.

سرم را بلند کردم. او هم خسته و رنگ پریده به نظر می رسید. جلو رفتم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. تپش نامنظم قلبش صدای دلنشینی داشت.

گفتم: خیلی خسته ام.

موهایم را نوازش کرد و گفت:

ـ پس فردا بعد از ظهر با هم صحبت می کنیم.

ـ باشه فقط … فقط میشه بگی چرا ناراحتی؟

خود را عقب کشید و گفت:

ـ گاهی وقت ها یه چیزهایی از دست آدم در میره. مثلا یه قول که به تو داده بودم، یا تصوری که در مورد این مراسم داشتم و خیلی چیزهای دیگه.

تا رسیدن به خانه در سکوت به نیم رخ جدی اش خیره نگاه می کردم. دلم نمی خواست ناراحت باشد. باید کاری می کردم. مسائل زیادی وجود داشت که کنترلشان از دستم خارج شده بود، باید درباره ی روش برخوردم تجدید نظر می کردم. قبل از همه باید با علی رضا جدی صحبت می کردم. ازدواج کردن بر خلاف انتظارم، قرار بود تغییرات زیادی را در زندگی ام ایجاد کند. باید برای این تغییرات آماده می شدم. باید پیش بینی می کردم، برنامه ریزی می کردم. می توانستم از کیانا و مهدیس برای پیش بینی این تغییرات استفاده کنم. سودی جون هم می توانست کمکم کند. شاید بهتر بود با کاوه در مورد شکایت لیلی صحبت می کردم.

با وارد شدن به خانه، علی رضا به سمت آشپزخانه رفت. شالم را روی مبل انداختم. دیدم که ظرف لازانیا را درون ماکروویو قرار داد.

گفتم:

ـ گرسنه نیستم، فقط می خوام بخوابم.

ـ چرا نگفتی توی دفتر حالت به هم خورده؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ چیز مهمی نبود. لازانیا سنگینه، نمی تونم بخورم.

ـ تو تقریبا تمام روز هیچی نخوردی.

وارد اتاق خواب شدم. سریع لباس عوض کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. صورتم خیلی رنگ پریده به نظر می رسید. ریملم را پاک کردم و دوباره به اتاق برگشتم. علی رضا پشت پنجره ایستاده بود.

گفت:

ـ مامان چندان با اومدن من به این خونه موافق نیست، ولی مخالفتی هم نکرد.

ـ چی کار می خوای بکنی؟

ـ می توانم ازت بخوام در این یه مورد تجدید نظر بکنی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. او می توانست هر چیزی را از من بخواهد.

روی تخت دراز کشیدم و گفتم:

ـ در موردش فردا حرف بزنیم؟

چشمانم را بستم. واقعا نیاز به خواب داشتم. نیاز به چیزی که برای چند ساعت فکرم را آرام نگه دارد.

ـ دوست داری عروسیمون رو توی خونه ی پدربزرگت برگزار کنیم؟

و فقط یک ثانیه طول کشید تا متوجه حرفی که زده بود بشوم. همان خانه ی قدیمی که درخت گردو داشت؟ که درون هالش روی میز، همیشه برگه های حل مسائل ریاضی و نقشه ی ستاره ها دیده می شد؟ صاف روی تخت نشستم. چرخید و به سمتم آمد. نمی توانستم نگاهش نکنم. لبه ی تخت نشست. دستم را گرفت. دست من داغ بود یا او؟

آرام گفت:

ـ این فقط یه پیشنهاد بود.

گفتم:

ـ قبوله.

لبخند زد. دستم را به سمت خود کشید. در آغوشش جای گرفتم.

گفت:

ـ بهم اعتماد داری؟

ـ آره.

ـ پس همه چیز رو بسپار به من. می خوام یه شب فوق العاده برات درست کنم.

ـ می دونستی پنج شنبه قراره بارون شهاب سنگ بیاد؟

ـ واقعا؟ پس عروسیمون رو می ندازیم پنج شنبه.

ـ عالیه.

سرم را بوسید و گفت:

ـ بخواب.

چشمانم را بستم.

گفت:

ـ دوست دارم.

خوابم برد.

هفته ی عجیب و غریبی بود. وقتی در دفتر بودم، همه چیز خوب و عادی به نظر می رسید، اما درست از زمان پا گذاشتن به خانه، همه چیز عوض می شد.

بعد از ظهر که وارد خانه شدم، کیانا، وحید، علی رضا، درسا و کیوان میان حال ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند.

کیوان گفت:

ـ من با نظرت موافق نیستم. اصلا چرا می خواید عوضش کنید؟ همین طوری که خیلی خوبه.

ابروهایم بالا رفت! قرار بود چه چیز را عوض کنند؟

کیانا دستانش را در هوا تکان داد و گفت:

ـ آقا کیوان نگید این حرفو، ناسلامتی اینا تازه عروس دومادن.

علی رضا اولین کسی بود که متوجه حضورم در خانه شد. با لبخند سلام داد و جلو آمد. گونه ام را بوسید.

ـ این جا چه خبره؟

درسا با خنده گفت:

ـ چیزی نیست عزیزم. ما اومده بودیم با کیانا خانم آشنا بشیم، همین. کیوان بریم دیگه الان پارمیس بیدار میشه. خدافظ کیانا جان.

کیفش را از روی مبل برداشت، گونه ی کیانا را بوسید، بازوی کیوان را میان انگشتانش گرفت و از خانه خارج شدند. شگفت زده به علی رضا و خنده اش خیره شدم. درسا واقعا برای سر زدن به کیانا این جا بود؟ در خانه ی من؟!

ـ میشه بدونم این جا چه خبره؟

مخاطبم علی رضا بود.

کیانا گفت:

ـ خب ما هم می ریم خونه، الان سریال شروع میشه.

وحید دستش را پشت کمر کیانا گذاشت و هر دو با لبخندهایی پهن، از خانه بیرون رفتند. دوباره به چهره ی خندان علی رضا خیره شدم.

با خنده در آغوشم گرفت و گفت:

ـ خسته نباشی. چه بوی خوبی میدی، مثل بوی ستاره هاست.

نیم قدم به عقب برداشتم و به چشمان آسمانی اش خیره شدم. ستاره های چشمانش چقدر نورانی بودند! بوی خوبی می دادم. بوی ستاره؟! پشت دستم را مقابل بینی ام گرفتم و بو کشیدم. بوی خاصی نمی داد.

ـ امروز کارها چطور پیش رفت؟

سرم را بلند کردم و گفتم:

ـ خوب بود. همه ی کارهای شماره ی بعد انجام شده. مهرداد خیلی خوب از پس کارها بر اومده، من فقط یه نگاه کلی به کار انداختم و فرستادمشون چاپخونه. درسا و کیوان این جا چی کار می کردند؟ فقط نگو برای دیدن کیانا اومده بودن وسط هال خونه ی من و در مورد تغییرات و عروس دوماد حرف می زدند.

با صدا خندید و گفت:

ـ درسا اصلا بلد نیست چاخان سر هم کنه. اول لباس عوض می کنی یا اول حرف بزنیم؟

علی رضایی که همیشه یک لبخند بر لب داشت. لبم را به دندان گرفتم و به سمت اتاق خواب رفتم.

ـ چای یا نسکافه؟

میان چهارچوب ایستادم و گفتم:

ـ چای سبز.

وقتی از اتاق بیرون آمدم، روی مبل مقابل تلویزیون نشسته بود، پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و با لبخند نگاهم می کرد. با گام هایی تند به سمتش رفتم. تکیه ام را به سینه اش دادم و لبخند زدم.

گفت:

ـ دیشب که رفتم خونه، کلی با مامان و بابا حرف زدم.

صدایش بر خلاف اتنظارم کاملا جدی بود.

ادامه داد:

ـ با هم این جا زندگی می کنیم، فقط به یه شرط.

سرم را بالا گرفتم و به صورتش خیره شدم. چهره اش از صدایش هم جدی تر بود.

با مکث طولانی گفت:

ـ این جا رو ازت می خرم.

ـ چی؟!

خیلی سریع از آغوشش بیرون آمدم. صاف نشستم و با چشمانی گرد شده نگاهش کردم. علی رضا می خواست این جا را از من بخرد؟!

دستم را میان دستانش گرفت و گفت:

ـ می خوام این خونه رو ازت بخرم. با یه کارشناس حرف می زنیم که بیاد و روی این خونه قیمت بذاره، خونه ی خودم رو به نامت می زنم و باقی مونده ی پول رو هم به حسابت می ریزم.

اخم کردم.

ادامه داد:

ـ قرار نیست چیز خاصی این وسط عوض بشه. ما توی همین خونه با هم زندگی می کنیم، جایی که تو راحت باشی.

دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم و گفتم:

ـ چرا؟

کمی به سمتم چرخید، به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ برای این که منم یه مردم، برای این که غرور دارم. به خاطر تو حاضرم این جا زندگی کنم، اما هیچ وقت دلم نمی خواد از کسی بشنوم، دارم توی خونه ی زنم زندگی می کنم.

“برای این که غرور دارم.” از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. حق داشت، من هم مغرور بودم. فقط برای سه ثانیه روی صندلی نشستم و دوباره بلند شدم. نیاز به زمان داشتم. همین سه ثانیه زمان هم برای درک چیزی که گفته بود، کفایت می کرد. به هال برگشتم، کنارش نشستم، به سینه اش تکیه دادم و دستش را گرفتم.

ـ باشه. حامد از طرف من یه وکالت نامه ی تام الاختیار داره، باهاش قرار بذار برید محضر.

این خانه هیچ ارزشی برای من نداشت. سرم را بوسید.

آرام گفت:

ـ من خودم رو آماده ی یه بحث و گفتگوی مفصل کرده بودم.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ دیروز چی ناراحتت کرد؟

دو دقیقه ی تمام در سکوت به لیوان چای سبز با آن نلبکی رویش خیره شدم. بی هیچ حرکتی در آغوشش بودم. بی هیچ حرکتی در آغوشم گرفته بود.

گفت:

ـ وقتی مادرت رو دعوت می کردم، کاملا به درست بودن کارم اطمینان داشتم، ولی بعدش کاملا دچار تردید شدم و … و این که …

نفسش را با صدا بیرون داد. پشت دستش را نوازش کردم.

ـ و این که دوست داشتم بیشتر بهم اعتماد کنی، دوست داشتم بهم تکیه کنی. تو زن قوی ای هستی، درک می کنم که می خوای خودت مشکلاتت رو حل کنی، می دونم خیلی راحت می تونی با مسائل کنار بیای، اما دلم می خواد گاهی به من اجازه بدی من به جای تو نگران بعضی چیزها باشم، من مشکلات رو حل کنم، به من تکیه کنی.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ همین کافی نیست که من فقط پیش تو گریه می کنم؟ فقط تو هستی که بدون هیچ نگرانی، بدون هیچ تردید یا حتی احتمالی بهش تکیه می کنم؟ همیشه سعی می کردم بین مسائل کاریم با زمان هایی که بیرون از دفتر هستم، یه حد فاصلی قرار بدم، ولی با وجود کیانا و حامد، این موضوع برام سخت بود. نمی خوام تو رو درگیر کارهای خودم بکنم، به خاطر همین بعضی مسائل رو پیش تو عنوان نمی کنم و سعی می کنم مشکلاتم رو خودم حل کنم، ولی، یه چیزهایی هست که من واقعا از پسشون بر نمیام، مثل یه جشن عروسی پر از سورپرایز.

سرم را بالا گرفتم. لبخند می زد. تنگ تر مرا میان آغوشش فشرد.

گفت:

ـ با یه مقدار تغییر دکوراسیون که مشکلی نداری؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ نه.

ـ خوبه، چون این طوری که بوش میاد، کیانا و درسا دست به یکی کردن تا همه ی این خونه رو عوض کنند.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ مشکلی باهاش ندارم، چون تا الان کیانا کل سیستم زندگی من و این خونه رو سه بار کامل عوض کرده. فقط ممکنه چند روزی زمان ببره تا برام جا بیفته.

پیشانی ام را بوسید و گفت:

ـ چایمون سرد شد.

لیوان را به دستم داد. جرعه ای نوشیدم. طعم فوق العاده مطبوعی داشت.

با بلند شدن صدای زنگ موبایلم، از جا بلند شدم و به اتاق رفتم. شماره ی صالحی بود. روی تخت نشستم و به علی رضا خیره شدم. روی مبل لم داده بود و به آرامی چای می نوشید.

ـ حاجی چطوری؟

با صدا خندید و گفت:

ـ فکر کنم تو بهتری.

ـ بستگی داره.

آرام گفت:

ـ عروسی دعوتم می کنی؟

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ به خاطر تبریک گفتن به من که زنگ نزدی؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ برنامت چیه؟

انتظار داشتم زودتر در مورد توجه ویژه ای که به فرضیه ام شده بود تماس بگیرد.

دراز کشیدم و به سقف خیره شدم، گفتم:

ـ می خوام ترتیب یه ملاقات رو بدی، با کسی که بتونه درست و حسابی حمایتم کنه. من برنامه ی رفتن و برنگشتن ندارم، به شرطی که با همین شرایط با هم ادامه بدیم.

پلک هایم را به هم فشردم. فقط باید کسی را متقاعد می کردم که حمایتم کند، درست به مانند صالحی، اما این بار به کسی نیاز داشتم که قدرتمندتر از صالحی باشد.

ـ مطمئنی؟ منظورم اینه که …

ـ مطمئنم. همین امشب خبرم کن.

گوشی را روی شکمم گذاشتم.

علی رضا گفت:

ـ موضوعی هست که بخوای در موردش حرف بزنی؟

نگاهش کردم. میان چهارچوب ایستاده بود. با لبخند صاف نشستم.

ـ فعلا نه، این یکی رو خودم باید ترتیبشو بدم.

نیم ساعت بعد از رفتن علی رضا، صالحی تماس گرفت. قرار را برای فردا ساعت یک ظهر گذاشته بود.

گفت:

ـ فقط ده دقیقه وقت داری. می دونی که چقدر ریسک این کارت بالاست؟ الان همه ی اطلاعاتت روی میزشه.

حتی بیان آرام و شمرده ی کلمات هم نمی توانست اضطراب و نگرانی نهفته در صدایش را پنهان کند. من اما آرام بودم. به ستاره های سقف اتاق خیره نگاه می کردم.

گفتم:

ـ نمی تونه به من بگه نه.

 

 

فکر نکردن به کلماتی که قصد بیانشان را داشتم، واقعا کار مشکلی بود. باید گامی محکم و درست بر می داشتم. این قرار ده دقیقه ای، ممکن بود مسائل زیادی را در زندگی ام تغییر دهد. باید درست حرف می زدم. کلمات دقیقی را برای بیان خواسته ام انتخاب می کردم و قاطع می بودم.

مهرداد کنارم ایستاد و انگشت اشاره اش را روی عکس سمت چپ صفحه ی مانیتور گذاشت و گفت:

ـ به نظرم برای نشون دادن فوران اشعه گاما (هفتاد و چهار) این عکس بهتریه.

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، این یکی بهتره، باید نشون داده بشه که این اشعه به خاطر مرگ یه ستاره ی ابر غول به وجود میاد. نگاش کن، دقیقا چیزیه که ما دنبالشیم.

ثانیه ای به عکس خیره شد و گفت:

ـ اگه این طوری بهش نگاه کنیم درست میگی. توی آرشیو عکس هام یه چیزی دارم که شاید بهتر باشه.

صاف ایستاد و ادامه داد:

ـ دنبالش می گردم.

به سمت در خروجی رفت.

گفتم:

ـ برای ساعت دوازده آماده باش باید با هم به دو جا سر بزنیم.

ابروهایش بالا رفت.

ادامه دادم:

ـ بعد در موردش حرف می زنیم. می خوام توی یه کاور تمیز، یه برگه آ چهار بذاری. خیلی دقت کن، برگه باید کاملا سفید و تمیز و بدون خطِ تا باشه.

سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:

ـ حتما.

از اتاق خارج شد. چشمانم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. آرام بودم، ولی نیاز داشتم آرام تر از همیشه باشم و فقط برای این کار یک ساعت زمان داشتم. نوشیدن یک لیوان نسکافه ی بزرگ و داغ، در حال دیدن عکس های گرفته شده توسط هابل از مشتری، حس فوق العاده ای بود.

نگاهی به آدرسی که صالحی برایم فرستاده بود انداختم و راه افتادم.

مهرداد در صندلی کنارم کمی جا به جا شد و گفت:

ـ کجا می ریم؟

ـ اول من یه قرار ملاقات ده دقیقه ای دارم. باید بشینی تو ماشین و کارت اینه که منتظر من بشی، اگه بیشتر از نیم ساعت برگشتنم طول کشید، اول به موبایلم زنگ می زنی، اگه جواب ندادم، به حامد زنگ می زنی. تا وقتی برگردم فکر کن و بهم بگو برای خرید طلا کجا باید بریم.

مهرداد گفت:

ـ اول بگو طلا رو می خوای چی کار؟

ـ می خوام برای علی رضا حلقه بخرم.

دست چپم را بالا گرفتم و ادامه دادم:

ـ نگو خبر نداری که داریم ازدواج می کنیم.

با مکث طولانی گفت:

ـ با کی قرار ملاقات داری و چرا؟

ـ اسمش امیریه. نمی دونم چی کاره ست، صالحی بهم معرفیش کرده.

ـ صالحی معرفی کرده؟ نکنه اون … امیری؟ شوخی می کنی؟! سارا تو داری چی کار می کنی؟! می دونی این یارو کیه؟

شانه بالا انداختم و وارد اتوبان شدم.

گفتم:

ـ نه، اصلا هم برام مهم نیست. من یه نظریه در مورد ضد ماده فرستادم ناسا، ظاهرا توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده. یک ماه و دو هفته ی دیگه هم باید برم. دو تا مسئله وجود داره، یکی دوباره برگشتم به ایرانه و اون یکی چطور برگشتنم.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. احتمالا مهدیس او را در جریان بازداشتم گذاشته بود.

ادامه دادم:

ـ نمی خوام دوباره بهم بگن جاسوس. باید وقتی برمی گردم، بتونم این جا کار کنم.

ـ امیری آدم سختگیریه، در ضمن، امکان نداره اجازه بدم تنها بری، منم باهات میام بالا.

نگرانی صدایش متعجبم می کرد. باید تنها با او صحبت می کردم.

قاطع و محکم گفتم:

ـ نه.

اتومبیل را متوقف کردم و به سمتش چرخیدم. مطمئن بودم قاطعیت کلامم اجازه ی اصرار و تکرار خواسته اش برای همراهی ام را نمی دهد.

ـ یادت که نرفته چی گفتم؟

ـ من سر بیست دقیقه بهت زنگ می زنم، بهتره جوابم رو بدی، چون خودم میام بالا.

نفسم را با صدا بیرون دادم. دلیل نگرانی اش را درک نمی کردم. بیشترین دلیل حضورش در کنارم، خرید حلقه برای علی رضا بود. پیاده شدم و به سمت ساختمان راه افتادم. سعی می کردم آدم های اطرافم را نادیده بگیرم، اما کار مشکلی بود. چند نفس عمیق کشیدم. دلم می خواست علی رضا کنارم بود تا آرامم می کرد.

کارت شناسایی ام را به نگهبان نشان دادم. برای چند ثانیه ی کوتاه به صورتم خیره شد. از جا بلند شد و از اتاق کوچک نگهبانی بیرون آمد. قامت بلند و چهار شانه ای داشت.

ـ از این طرف بفرمایید خانم مجد. آقای دکتر منتظرتون هستند.

با دو گام فاصله به دنبالش راه افتادم. مقابل یکی از آسانسورها ایستاد. متوجه خال کوچکی شدم که روی لاله ی گوش راستش قرار داشت. خال زیبایی بود. قبل از من سوار آسانسور شد و دکمه ی شماره ی هفت را فشار داد. در دورترین فاصله ی ممکن از او ایستادم. خیلی سخت نبود تا بوی سرد عطرش را از بوی مرطوب و نامطبوع تنش متمایز کنم. به ابروهای پرپشتش خیره شدم. روی سینه ی راستش نام م. حسنی نوشته شده بود. چشمانم را بستم. همکارش او را محمد صدا زده بود. آرام بودم. می دانستم چه باید بگویم.

با متوقف شدن آسانسور و باز شدن درها، وارد سالن بزرگی شدیم. کف سرامیک شده و دیوارهای سفید، از تمیزی برق می زدند. گوشه ی سالن یک پرچم قرار داشت و دو قاب عکس از چهره ی دو مرد مسن، روی دیوار دیده می شد. سمت دیگر سالن یک میز قرار داشت و مردی که با دیدنمان از جا بلند شده بود. پیراهن مردانه ی آبی کم رنگی به تن داشت و شلوار مردانه ی سرمه ای. موهای خرمایی رنگ جلوی سرش را به سمت راست شانه زده بود. ته ریش داشت، با چشمانی قهوه ای. به چشمانش خیره شدم. خیلی سریع نگاهش را از من گرفت. چشمانش ستاره نداشت. لبخند زدم.

به تنها صندلی نزدیک میز اشاره کرد و گفت:

ـ بفرمایید خواهرم. آقای دکتر …

ـ من خواهر شما نیستم.

سرش خیلی سریع به سمتم چرخید و بعد از یک ثانیه دوباره به روی میز جایی نزدیک مانیتور خیره شد. نگهبان ابرویی بالا داد و بی هیچ حرفی به سمت آسانسور رفت.

مرد ادامه داد:

ـ آقای دکتر الان جلسه دارن، نیم ساعت باید …

ـ من ساعت یک با آقای امیری قرار داشتم. ده دقیقه باهاشون حرف می زنم و میرم.

ـ خانم مجد ایشون جلسه …

ـ من هم کار دارم. بهشون بگو من منتظرم.

ـ نمیشه خانم محترم.

چشمانم را تنگ کردم. واقعا تصور می کرد سی دقیقه منتظر می مانم؟

ـ باشه، پس من یه وقت دیگه میام.

روی پاشنه های کفشم چرخیدم و گامی بلند به جلو برداشتم.

ـ خانم مجد بفرمایید داخل.

از شنیدن صدای آشنای سعید صالحی، متعجب سر جایم متوقف شدم و سرم را برگرداندم. با لبخند نگاهم می کرد و با دست به در چوبی بزرگ اتاق اشاره می کرد.

ـ آقای دکتر منتظرتون هستند.

اخم کردم. او این جا چه می کرد؟ سرم را بالا گرفتم و با چهار گام بلند وارد اتاق شدم. متوجه نشدم چه کسی در را پشت سرم بست. صالحی یا آن مرد چشم قهوه ای؟ به فضای بزرگ مقابلم خیره شدم. طرح ساده ی اتاق، دلنشین بود. چهار مبل راحتی، با روکش های سیاه و یک میز چوبی بزرگ و یک کتابخانه کوچک گوشه ی راست اتاق. چند پوشه روی میز بود، مانیتور، یک ست کامل اداری و یک قاب عکس که به نظرم عامدانه رو به بیرون قرار گرفته شده بود. عکس یک مرد بود با ریش سفید بلند.

ـ خوش اومدید خانم مجد.

با چهار گام بلند، خودم را به نزدیک ترین مبل به میز رساندم و نشستم. به صورت مردی که پشت میز بود خیره شدم. پوستی گندمی داشت، صورتی کشیده و چشمان درشت سیاه رنگ. چشمانش دو تا ستاره ی کم نور داشت.

برگه ی سفید آ چهار را از درون کاور بیرون کشیدم و روی میز قرار دادم. متوجه نگاهش شدم. سعی داشت متعجب به نظر نرسد، اما چندان موفق نبود. ابروهایش چند سانتی متر بالا رفت و حرکت فک استخوانی اش را دیدم.

گفتم:

ـ لازمه بیشتر در مورد مسائلی که آقای صالحی مطرح کردن توضیح بدم؟

لبخند به آرامی روی لب هایش نشست و گفت:

ـ موضوع صحبت ما در مورد شما نبود.

گفتم:

ـ چه بهتر.

آرنج هر دو دستش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. در مورد صداقت کلامش چندان مطمئن نبودم. نگاهش هر چند ثانیه یک بار به روی کاغذ ثابت می ماند.

گفتم:

ـ من دردسر نمی خوام. شما به من و ارتباطاتم کاری نداشته باشید، در عوض من هم پروژه هاتون رو بازبینی می کنم، دقیقا مثل این چند سال.

ـ چرا باید ازتون حمایت کنم؟

ـ چون این جا هیچ کس نمی تونه کاری که من دارم براتون انجام میدم رو درست انجام بده.

گفت:

ـ خیلی آدم ها هستن که می تونن …

کمی به سمتش خم زدم و گفتم:

ـ نمی تونن، اگه می تونستن، صالحی هیچ وقت سراغ من نمیومد.

حرکت محسوسی به بینی اش داد و گفت:

ـ خب، نرو.

لبخند زدم.

ادامه داد:

ـ می تونم همین جا نگهت دارم، این اصلا برای من کاری نداره.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ چطوری می خوای این جا نگهم داری؟

گوشه ی لبش به نرمی بالا رفت. صالحی خیلی چیزها در مورد من به او گفته بود. شکی نداشتم. به آرامی منگنه را روی میز جا به جا کردم، کف دستانم را روی میز گذاشتم.

به سمتش خم شدم و گفتم:

ـ به هیچ کدوم از راه هایی که داری بهشون فکر می کنی اهمیت نده، چون در مورد هر کی کارساز باشه، در مورد من جواب نمیده.

چشمانش را تنگ کرد و گفت:

ـ می خوای امتحان کنیم؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ مشکلی با امتحان کردنشون ندارم، فقط موضوع اینه که وقت خودم و خودتون رو تلف می کنید.

به صندلی اش تکیه داد و گفت:

ـ شنیدم داری ازدواج می کنی، خواهر و مادرت برگشتن، کارت توی مجله خیلی خوب گرفته، زیاد مسافرت میری و …

به برگه ی سفید مقابلش اشاره کردم و بی توجه به کلام نیمه کاره اش گفتم:

ـ به این صفحه نگاه کن، من چیزی ندارم که برای از دست دادنش ناراحت بشم، می تونی همشون رو بگیری، اما … هیچی نداره، سفیده سفیده، درست مثل من. من نه جاسوسم، نه خائن، نه حاضرم اطلاعات ناسا و پروژه هاش رو به شما بدم و نه اون ها در مورد پروژه ها و تحقیقات شما خبردار میشن. من هم کارم رو می کنم. هر وقت بخوام میرم و هر وقت بخوام بر می گردم، پروژه هاتون رو مثل همیشه بررسی می کنم.

کلامم چندان هم صادقانه نبود. علی رضا. من کسی را داشتم که از دست بدهم، کسی که از دست دادنش نه تنها ناراحتم می کرد، بلکه بی شک برایم عذاب آور بود.

کیفم را از روی مبل برداشتم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:

ـ معامله ی خیلی خوبیه، این طور نیست؟

در را باز کردم.

گفت:

ـ به همین راحتی؟

چرخیدم. کامل ایستاده بود. شانه بالا انداختم.

نیم قدم به عقب برداشتم و گفتم:

ـ آره.

قاطع گفت:

ـ نه.

خندیدم و گفتم:

ـ نمی تونی بگی نه، پیشنهادم خیلی بهتر از چیزیه که از دستش بدین.

لبخند زد. لبخند زدم. روی پاشنه های کفشم چرخیدم و به سمت آسانسور رفتم.

شنیدم که گفت:

ـ این برگه رو نمی بری؟

دکمه ی آسانسور را زدم و گفت:

ـ یادگاری از طرف من نگهش دار.

ـ خیلی جسوری.

وارد آسانسور شدم و گفتم:

ـ نه جسور نیستم، فقط می دونم دارم چی کار می کنم.

دست هایش را درون جیب شلوار مردانه ی سیاه رنگش فرو کرد و گفت:

ـ در مورد یه همکاری دائمی با خودم یا حاج سعید چی فکر می کنی؟

حاج سعید؟! احتمالا منظورش صالحی بود.

ـ چیزی که من می خوام رو نمیشه این جا پیدا کرد.

ـ چی می خوای؟ حتما چیزیه که تو ناسا میشه پیداش کرد.

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، ولی حداقل تلاششون رو می کنن تا به دستش بیارن.

ـ ما هم می تونیم.

با صدا خندیم و گفتم:

ـ نمی تونی.

دکمه ی همکف را زدم و ادامه دادم:

ـ تا وقتی میگی می تونی، مطمئن باش نمی تونی. وقتی انجامش دادی، وقتی شد، اون وقت می تونی بگی ما می تونیم.

درهای آسانسور بسته شد. لبخند زدم. چرخیدم. شالم را درون آینه ی آسانسور مرتب کردم. باید به مهرداد می گفتم جای خلوتی را برای خرید حلقه پیشنهاد بدهد. علی رضا حتما با دیدن حلقه خوش حال می شد.

دست به سینه به در اتومبیل تکیه داده بود و هر دو ثانیه یک بار، به ساعت مچی اش خیره نگاه می کرد. با گام های بلند، خودم را به او رساندم. با دیدنم خیلی سریع صاف ایستاد. رنگ به چهره نداشت.

ـ چی شد؟

شانه بالا انداختم و در حالی که به سمت در سمت راننده می رفتم گفتم:

ـ بهتر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم.

سوار شدم. با تاخیر چند ثانیه ای سوار شد.

گفتم:

ـ آدرس بده. کجا بریم حلقه بخریم؟

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ برو سمت کریم خان.

خرید حلقه بر خلاف تصورم، کار چندان سختی نبود. یک حلقه ی ساده، درست شبیه حلقه ای که من در دست داشتم. در تمام مدت، نمی توانستم لبخندم را پنهان کنم. مطمئن بودم امیری کار غیر معمول و دور از انتظاری نخواهد کرد. صالحی با او حرف زده بود. متقاعد کردن امیری اصلا کار سختی نبود. او هم برای همکاری با من درست مثل صالحی اشتیاق نشان می داد. می دانستم پروژه های سنگین و پیچیده تری را برایم خواهد فرستاد، می دانستم بیشتر از قبل مرا کنترل خواهند کرد، اما این چیزها اهمیتی چندانی نداشت. همین که می توانستم ارتباطاتم را با کوچک ترین مشکلی حفظ کنم، برای من کافی بود.

جلوتر از مهرداد وارد دفتر شدم. حامد مقابل در اتاقش ایستاده بود و نگاهمان می کرد.

به سمت مهرداد برگشتم و گفتم:

ـ بهش هیچی نمیگی، نه در مورد امیری و نه در مورد حلقه.

کمی صورتش را جلو آورد و آرام گفت:

ـ می خوای من رو بکشه؟

با لبخند گفتم:

ـ می خوای من خودم بکشمت؟

نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت:

ـ من که به هر حال کشته میشم.

در حالی که به سمت اتاقم می رفتم بلند گفتم:

ـ مهرداد به خانم محمدی بگو جلسه داریم. حامد تو هم بیا، باید در مورد برنامه ریزی تجدید نظر کنیم.

شگفت زده شدم وقتی حتی خانم محمدی از جریان ازدواجم خبردار شده بود. به مهرداد و حامد خیره شدم. نمی توانستم حدس بزنم این خبر رسانی کار کدامشان بوده است. جلسه برای تجدید نظر در برنامه های دفتر مجله تا ساعت شش عصر طول کشید. همه چیز قرار بود طبق برنامه ریزی قبلی پیش برود.

از آسانسور که پیاده شدم، درب آپارتمانم باز بود. وارد شدم. کیانا و درسا و سودی جون روی مبل نشسته بودند. چای می نوشیدند و صحبت می کردند. احتمالا موضوع صحبتشان، به آن کیسه ها و جعبه هایی مربوط می شد، که گوشه ی مبل فضای زیادی را اشغال کرده بودند. سودی جون قبل از همه متوجه حضورم شد.

مانتو و شالم را آویزان کردم و در حالی که به سمت آشپرخانه می رفتم، پرسیدم:

ـ جریان این کیسه ها که ربطی به من نداره؟

درسا گفت:

ـ اتفاقا همش مربوط به خودته. یه سری لباس و خرده ریز خریدیم.

با لیوان چای روی مبل نزدیک کیانا نشستم. بی اختیار نگاهم روی برجستگی شکم کیانا ثابت ماند. لبخند زدم. چقدر دوست داشتم موجود کوچکی که در شکمش جای داده بود را در آغوش بگیرم.

درسا گفت:

ـ انشاا… بچه ی خودت.

با دهانی نیمه باز سرم را بلند کردم و به چهره ی خندانش خیره شدم.

گفت:

ـ علی رضا خیلی بچه ها رو دوست داره.

چند بار پشت سر هم پلک زدم. “لعنتی”. بچه؟!

سودی جون گفت:

ـ بیا نشونت بدم چی خریدیم.

از جا بلند شد و جایی نزدیک من را برای نشستن انتخاب کرد. بوی خوبی می داد. کیسه ی سیاه رنگی را برداشت. سرش را به سمتم برگرداند و لبخند زد. لبخند زدم.

به ست لباس های زیر و لباس خواب های رنگارنگ روی میز و مبل خیره شده بودم و سعی داشتم لبخند را روی لبم حفظ کنم. واقعا قرار بود من چنین لباس هایی را جلوی علی رضا بپوشم؟ با چشمانی گرد شده به لباسی که کیانا به دستم داد خیره شدم. رنگ قرمز زیبا و خیره کننده ای داشت، ولی وزنش حتی به دو گرم هم نمی رسید. صدای خنده ی سودی جون باعث شد سرم را بالا بگیرم.

با انگشت کیانا را نشان داد و گفت:

ـ این سلیقه ی کیانا جون بوده.

با اخم سرم را به سمت کیانا برگرداندم. با لبخند نگاهم می کرد.

ـ درسا جون گفت علی رضا از قرمز خوشش میاد.

نفسم را با صدا بیرون دادم. با تصور پوشیدن چنین لباس هایی در مقابل علی رضا، احساس کردم صورتم گر گرفت. لخت بودن چیزی نبود که مرا دچار ناراحتی و اضطراب کند، اما به تن کردن این لباس ها صد برابر از لخت بودن بدتر بود.

صرف نظر از لباس خواب ها و ست های لباس زیر، که نیمی از خریدهایشان را تشکیل می داد، سه پیراهن مردانه هم خریده بودند؛ دو گلدان که بی شک سلیقه ی کیانا بود و البته تعداد زیادی کرم و رژ و ریمل و لوازم آرایشی که نمی توانستم با تعجب و شگفتی نگاهشان نکنم.

نیم ساعت بعد از رفتن سودی جون و درسا، به علی رضا زنگ زدم.

ـ تو خبر داشتی اینا قراره با هم برن خرید؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ آره مامان یه چیزهایی گفته بود.

ـ می دونی چی خریدن؟

ـ نه، چی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ لباس.

ـ الان مشکلی هست؟

ـ آخه اگه بدونی چه لباس زیرایی خریدن.

با صدا خندید و گفت:

ـ این که فوق العاده ست.

با اعتراض نامش را صدا زدم. بلندتر خندید.

زمزمه وار گفت:

ـ فقط منتظرم این چند روز تموم بشه، اون وقت می تونی هر شب یکی از اون لباس های خوشگل رو برام بپوشی.

لبم را گاز گرفتم و گفتم:

ـ کی میای؟

با مکث طولانی گفت:

ـ راستش امشب هم خیلی خستم و هم … می خواستم پیشنهاد بدم این چند روز یه کم …

روی مبل جا به جا شدم و گفتم:

ـ یه کم چی؟

ـ اشکال داره این چند روز کمتر همدیگه رو ببینیم؟

نفسم بند آمد. می فهمیدم چه می گوید، اما نمی خواسم بفهمم.

ـ این یعنی چی؟ یعنی نمی خوای بیای؟ نمی خوای ببینمت؟

ـ نه، منظورم این نبود، فقط می خوام این چند شب رو این جا بگذرونم.

از جا بلند شدم و به ساعت دیواری هال خیره شدم. من منتظر بودم او بیاید تا در کنار هم شام بخوریم. دلم برایش تنگ شده بود. می خواستم در آغوشم بگیرد و موهایم را نوازش کند.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ باشه، هر جور راحتی.

ـ فردا بیام دنبالت بریم خرید؟ می خوام کت و شلوار بخرم.

چراغ هال را خاموش کردم و در حالی که به سمت اتاق خواب می رفتم گفتم:

ـ نه.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ شام خوردی؟

ـ نه میل ندارم. کمی خستم، دارم میرم بخوابم.

با صدایی که می توانستم با آن خنده را روی لبش تصور کنم گفت:

ـ الان کجایی؟

ـ تو اتاق، الان دارم دراز می کشم.

روی تخت دراز کشیدم و بالشم را به جای علی رضا در آغوش گرفتم.

با خنده گفت:

ـ خب … یه ذره در مورد اون لباس ها برام تعریف کن. چطورین؟ رنگشون، مدلشون.

ـ علی رضا!

اخم کردم اما با صدا خندید.

هر شب با برگشتم، چیزی تغییر کرده بود. یک شب دکوراسیون سالن، شب بعد جای تلویزیون و مبل های داخل هال. آشپزخانه و اتاق خواب آخرین فضاهایی بودند که دست خوش تغییر شدند. یک شب علی رضا و کیوان و حامد با دستور درسا و کیانا، مبل ها را جا به جا می کردند و شبی دیگر وحید بالای صندلی مشغول نسب تابلویی روی دیوار اتاق خواب بود. این روزها آن قدر درگیر برنامه ریزی های دفتر و کلنجار رفتن با مهرداد، خانم محمدی و حامد بودم، که واقعا تحمل درگیر شدن با درسا و کیانا را بر سر مسئله ی پیش پا افتاده و بی اهمیت دکوراسیون داخلی و خرید رفتن، نداشتم. گاهی احساس می کردم حامد و مهرداد عامدانه مرا درگیر کارهای بی اهمیت شرکت می کنند.

چهارشنبه شب وقتی وارد خانه شدم، به زحمت می توانستم باور کنم این خانه جایی است که تا پنج روز قبل در آن زندگی می کردم. صدای خنده ی علی رضا و گفتگوی وحید و کیانا از داخل سالن به گوش می رسید. خانه زیبا شده بود و دلنشین. به آشپزخانه نیم نگاهی انداختم. شلوغ تر از چند روز قبل به نظر می رسید. میان هال ایستادم و دیدمشان. وحید و علی رضا هر کدام بالای یک صندلی ایستاده بودند. کیانا دست به کمر ایستاده بود و می گفت چطور پرده را مرتب کنند.

علی رضا با دیدنم خندید و از روی صندلی پایین پرید. با گام هایی بلند خودش را به من رساند و دستش را دور کمرم حلقه کرد. خم شد و گونه ام را بوسید.

ـ خونه چطور شده؟

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:

ـ خیلی خوب شده.

نمی توانستم بگویم عالی یا فوق العاده شده است، چون هنوز با این همه تغییر، احساس راحتی نمی کردم. کیانا لبخند زد. وحید از روی صندلی پایین آمد و با لبخند سلام داد. این روزها مهربان تر از همیشه به نظر می رسید.

علی رضا نگاهی به ساعت مچی بزرگ و سیاه رنگش انداخت و گفت:

ـ خیلی دیر کردی. می خواستم زنگ بزنم ببینم کجایی.

ساعت هشت و بیست دقیقه بود. دوست داشتم بیشتر در همان حال، میان آغوشش باقی بمانم، اما دستش را از دور کمرم باز کرد و دور شد.

گفتم:

ـ حامد اصرار داشت در مورد مسائل مالی با هم حرف بزنیم.

لبخند کیانا پر رنگ شد. چرا؟ نادیده گرفتن لبخندش، وقتی به یاد می آوردم این اولین جلسه ی داخلیمان بود که موضوعش به مسائل مالی دفتر ارتباط پیدا می کرد، واقعا سخت بود. حامد همیشه به تنهایی تمام امور مالی و اداری خارج از دفتر را انجام می داد. حریم کارهایمان کاملا مشخص و واضح بود. نه او به مسائل و کارهای من دخالتی می کرد و نه من تمایلی برای این کار داشتم.

علی رضا تلفن را از روی میز برداشت و در حالی که مشغول گرفتن شماره بود گفت:

ـ شام چی سفارش بدم؟ کیانا خانم جوجه دوست دارید؟

من دلم لازانیا می خواست. با اخم به علی رضا خیره شدم. چرا از من نپرسید؟

با اخم گفتم:

ـ برای من لازانیا سفارش بده.

به سمت اتاق خواب رفتم. صدای خنده ی خفه ی وحید را از پشت سرم شنیدم، اما اهمیتی ندادم. یک دقیقه ی تمام میان چهارچوب در اتاق خواب ایستاده بودم و سعی داشتم به یاد بیاورم کدام یک از وسایل آن اتاق را قبلا دیده ام. سرویس خواب و میز توالت جدید.

ـ چطور شده؟ خوشت میاد؟

دستان علی رضا به آرامی دور کمرم حلقه شد و سرش را روی شانه ام گذاشت.

گفتم:

ـ درسا و کیانا خیلی زیاده روی کردن.

ـ پیشنهاد من بود که سرویس اتاق خواب رو کامل عوض کنیم.

دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:

ـ بد نیست، ولی …

به آرامی از میان آغوشش بیرون آمدم و در حالی که به سمت کمد لباس ها می رفتم ادامه دادم:

ـ چند روز دیگه بهش عادت می کنم.

در کمد را که باز کردم علی رضا گفت:

ـ اون کمد منه.

کمد من؟! به لباس های مردانه ی داخل کمد خیره شدم. “کمد من؟! لعنتی”. نفس عمیقی کشیدم. کمد بوی علی رضا را می داد. من قرار بود همه چیز زندگی ام را با او شریک شوم، حتی کمد لباس هایم را. درهای کمد را بستم. ضربان قلبم بالا رفت.

ـ من میرم حموم.

با عجله به سمت حمام رفتم. باید فکر می کردم، ولی حتی نمی دانستم به چه موضوعی. قبل از عبور کردن از کنارش، بازویم را گرفت و متوقفم کرد.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ چی شده؟

ـ هیچی.

ـ هیچی؟ واقعا؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ نمی دونم.

لبخند به آرامی روی لبانش نشست. دستانش را به دورم حلقه زد و مرا سخت در آغوشش فشرد.

در گوشم زمزمه کرد:

ـ می دونم اصلا راحت نیست، این یه تغییر بزرگه، حتی برای من. دیشب وقتی داشتم وسایلم رو از توی اتاقم جمع می کردم، یه حس عجیبی داشتم. ناراحت نبودم، خوش حال هم نبودم، شاید یه کمی دلتنگ شده بودم. تمام خاطره هایی که توی اون اتاق داشتم، برام زنده شد. لحظه هایی که پشت میزم می نشستم و درس می خوندم، وقتایی که درسا با شیطنت از خواب بیدارم می کرد، روزی که اتاقم رو خودم رنگ کردم یا شبی که پارسا برای اولین بار توی اتاق من خوابید. اون موقع فقط دو سالش بود. هم سخت بود، هم حس خوبی داشت. می دونی چرا؟

سرم را بوسید. به صدای تپش های منظم و یک نواخت قلبش گوش دادم.

ادامه داد:

ـ سخت بود، چون داشتم جایی که سال ها توش زندگی کرده بودم رو ترک می کردم. حس خوبی داشت، چون قرار بود یه زندگی تازه و متفاوت رو کنار تو تجربه کنم.

مرا از خود دور کرد، صورتم را میان دستانش گرفت و گفت:

ـ می دونم چه حسی داری. همیشه حس خوشایندی نیست که بخوای همه چیزت رو با یه نفر دیگه شریک بشی، ولی … می دونی اگه کس دیگه ای جز تو قرار بود همسرم بشه، هیچ وقت با دیدن لباساش توی کمد بغلی، با دیدن عطر و لوازم آرایشش روی میز توالت، اِنقدر خوش حال نمی شدم.

سرش را خم کرد و گوشه ی لبم را بوسید. قبل از این که سرش را عقب بکشد، دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و لبش را بوسیدم. قرار بود هر روز صبح با دیدن چهره ی او از خواب بیدار شوم. عطر تلخش در کنار عطر من قرار می گرفت و وقتی دوش می گرفتم، می توانستم شامپوی همیشگی اش را ببینم. نفس عمیقی کشیدم. من قرار بود همیشه این عطر را استشمام کنم. این علی رضا بود، کسی که هم علی رضا بود و هم آسمان داشت. حلقه ی دستانم را تنگ تر کردم. برای رسیدن فردا لحظه شماری می کردم.

صبح با سر و صدایی که از داخل حال به گوش می رسید، چشمانم را باز کردم. به چند دقیقه زمان برای بیدار شدن نیاز داشتم. دوباره چشمانم را بستم، اما با دقت گوش دادم. صدای گفتگوی کیانا و سودی را می شنیدم و خنده های پارسا. پارسا؟ با لبخند چشمانم را باز کردم و به ساعت دیواری اتاقم خیره شدم. هفت و ده دقیقه بود. بالشم را سخت تر در آغوش گرفتم و پلک هایم را روی هم گذاشتم. هنوز آمادگی بیدار شدن از خواب را نداشتم. صدای خنده ی علی رضا را شنیدم و فریاد بلند پارسا که می گفت:

ـ دایی علی رضا ببخشید، غلط کردم. مامانی کمک.

با صدای باز شدن در و فریاد پر از خنده ی پارسا، چشمانم را باز کردم. پارسا دوان دوان وارد اتاق شد. خودش را روی تخت پرت کرد. سریع نشستم. پشتم پنهان شد.

هر دو بازویم را گرفت و همزمان با وارد شدن علی رضا گفت:

ـ سارا جون خواهش می کنم، دایی علی رضا.

علی رضا با خنده دستش را به سمت پارسا دراز کرد. با باز کردن دستانم، پارسا را بیشتر پشت خودم پنهان کرد. ابروهای علی رضا بالا رفت.

گفتم:

ـ چی کارش داری؟ می خوای اذیتش کنی؟

علی رضا با انگشت به خودش اشاره کرد و با تعجب گفت:

ـ من؟! وروجک چی به سارا گفتی که این طوری طرفداریت رو می کنه.

صدای خنده ی بلند پارسا را درست کنار گوشم شنیدم. به ابروهای در هم و لبخند روی لب علی رضا خیره شدم. دلم برایش تنگ شده بود. روی زانوهایم بلند شدم و دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. مطمئن بودم متعجب شده است. گونه اش را بوسیدم. پارسا دوان دوان اتاق را ترک کرد.

علی رضا داد زد:

ـ وایستا ببینم، حالا دست به یکی می کنید؟ من اگه دستم به تو برسه پارسا، می دونم چه بلایی سرت بیارم.

خندیدم. به چهره ام خیره شد، به چشمانم و لبانم. خم شد، عقب رفتم، دستانش را به دورم حلقه کرد و با فشار تنش، به روی تخت پرت شدم. سرش را میان گردنم فرو کرد و گاز آرامی گرفت. با صدا خندیدم. کاملا هوشیار بودم.

امروز پنج شنبه بود، روز عروسی من، ازدواج من و علی رضا. ضربان قلبم نامنظم شد. نفسم بند آمد. درست مثل زمانی که برای اولین بار از تلسکوپی در ناسا به آسمان خیره شده بودم، احساس هیجان می کردم.

ـ علی رضا؟

ـ جانم؟

ـ امروز پنج شنبه ست.

با صدا خندید و سرش را بلند کرد. به چشمانم خیره شد. یک دقیقه ی تمام.

درسا مودبانه گفت:

ـ نمی خوام مزاحمتون بشم، ولی، خیلی کار داریم.

علی رضا بینی اش را جمع کرد و با صدای نه چندان آرامی گفت:

ـ بر خرمگس معرکه لعنت.

ـ شنیدم چی گفتی علی رضا.

علی رضا با لبخند سرش را به سمت در ورودی اتاق برگرداند و گفت:

ـ گفتم که بشنوی.

نمی توانستم درسا را ببینم، اما می توانستم اخم و لبخند روی صورتش را تصور کنم.

ـ اِ کیوان بیا ببین علی رضا به من چی میگه.

حرکت نرم انگشتان علی رضا را روی کمرم احساس می کردم. لبخندم عمیق تر شد.

ـ باز تو رفتی ولیت رو صدا کردی؟ اوی کجا؟ درسا شوهرت رو جمع کن، این جا زن و بچه زندگی می کنه.

صدای خنده ی درسا و کیوان بلند شد. علی رضا سرش را به سمتم برگرداند، سریع خم شد و بوسه ای تند و محکم روی لبانم نشاند.

ـ آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود. پاشو، پاشو که کلی کار داریم.

قصد بلند شدن داشت که حلقه ی دستم را دور گردنش محکم کردم و گفتم:

ـ علی رضا یه چیزی ازت می خوام.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ تو جون بخواه.

لیلی، ساره، تام.

با مکث طولانی گفتم:

ـ نمی خوام لیلی و ساره توی عروسیم باشن.

خیلی سریع اخم هایش در هم رفت و لبخند از روی لبانش پاک شد.

چهره اش حالت جدی به خود گرفت و گفت:

ـ مادرت چون می دونست ناراحت میشی، از ما خواست چیزی بهت نگیم، ولی … راستش این چند روزه توی تمام کارهای عروسی به ما کمک کرد، کلی برات خرید کرده، حتی در مورد دکوراسیون خونه هم نظر داده.

نفس حبس شده در سینه ام را بیرون دادم.

ادامه داد:

ـ سارا فرار کردن تو چیزی رو درست نمی کنه. شما به هر حال یه روزی باید با هم حرف بزنید، اون باید در مورد دلایل رفتنش و تمام این هفده سال بهت توضیح بده و تو باید گوش کنی. امروز نشد، فردا، ولی … هنوز خیلی وقت داریم، خوب فکرهات رو بکن. تو لحظه های مهمی از روزهای زندگیت رو با مادرت نگذروندی، اما حالا مادرت این جاست، خیلی نزدیک تر از چیزی که فکر می کنی. ببین واقعا می خوای باز هم یه لحظه ی مهم دیگه از زندگیت رو دور از مادرت بگذرونی؟

به سقف خیره شدم. لحظه های زیادی بود که می خواستم لیلی در کنارم باشد، می خواستم تمام لحظه هایم را با ساره تقسیم کنم، اما نه او در کنارم بود و نه لیلی. حالا برگشته بودند، این جا بودند. باید فکر می کردم. می خواستم آن ها را در کنار خود داشته باشم یا نه؟ با حرکت سریع علی رضا روی تخت نشستم.

دست هایش را به هم کوبید و گفت:

ـ پاشو که حسابی کار داریم. من باید برم اون خونه. میز و صندلی ها تا یه ساعت دیگه می رسه، باید اون جا باشم. احتمالا تا بعد از ظهر نبینمت، پس خیلی دلم برات تنگ میشه.

به سمتم خم شد و سخت و محکم در آغوشم گرفت. من هم تا بعد از ظهر دلتنگش می شدم.

وقتی وارد هال شدم، کیانا و وحید هم وارد خانه شدند. به غیر از محمدرضا، همه حضور داشتند. لبخند زدم. علی رضا مرا به سمت آشپزخانه هدایت کرد. سودی جون برایم چای ریخت. پشت میز نشستم. وحید مشغول نوازش کردن پارمیس بود. پارمیس در آغوش کیوان دست و پایش را تکان می داد و می خندید.

علی رضا گونه ام را بوسید و گفت:

ـ مامان جان، سارا خانم ما دست شما امانت.

خم شد و در گوشم ادامه داد:

ـ سارا امروز قراره یه روز فوق العاده برات باشه، پس سعی کن خیلی سخت نگیری.

سرم را به سمتش برگرداندم، آرام ادامه داد:

ـ دوست دارم.

سودی جون از جا بلند شد و خیلی سریع آشپزخانه را ترک کرد. بوسه ای نرم و کوتاه روی لبم نشاند.

مچ دستش را گرفتم و گفتم:

ـ نمیشه نری؟

ـ خیلی کار دارم عزیزم، مجبورم برم. وقتی کارم تموم شد، خیلی زود میام پیشت. آهان یه چیز دیگه، همه چیز رو بسپار به سودی جون، بهش اعتماد کن.

گونه ام را بوسید و با خداحافظی کوتاهی به همراه کیوان و وحید و پارسا خانه را ترک کردند.

مشغول نوشیدن چای بودم که سودی جون با لبخند مقابلم نشست و گفت:

ـ مراسم ممکنه کمی شلوغ تر از چیزی باشه که انتظارش رو داری.

با چشمانی گرد شده سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. لبخند می زد. کمی شلوغ تر از چیزی که انتظارش را دارم، یعنی دقیقا چقدر؟

هر دو دستش را روی میز گذاشت و ادامه داد:

ـ علی رضا چند تا از دوستای نزدیکت رو دعوت کرده، کسایی که می شناسیشون.

احتمالا در مورد کیانا، حامد و شاید مهرداد صحبت می کرد.

ـ و البته ما هم چند تا مهمون داریم. خانواده ی خواهرم و برادرم و البته مادر محمدرضا و خانواده ی برادر کوچک ترش و یکی، دو تا از دوستای خیلی نزدیک علی رضا و مادر و پدر و برادر کیوان و زنش.

نفسم را بیرون دادم و گفتم:

ـ دقیقا می دونید چند نفریم؟

سودی جون با مکث کوتاهی گفت:

ـ شصت و هفت نفر، بدون سه نفر کارگری که مسئول پذیرایی هستن و دو تا آشپز و گروه ارکستر که احتمالا چهار نفر هستن.

هفتاد و شش نفر؟! شوخی می کرد؟ با چشمانی گرد شده نگاهش کردم. هفتاد و شش نفر! لپم را گاز گرفتم.

ـ سارا به من گوش کن، تو از پسش بر میای، من اطمینان دارم.

بالا رفتن ضربان قلبم را احساس می کردم.

ـ نه، خیلی شلوغه.

با لبخند دستش را روی میز به دستم نزدیک تر کرد و گفت:

ـ اجازه دارم لمست کنم؟

داشت اجازه می گرفت؟ درست مثل علی رضا. با تاخیر کوتاهی سرم را به علامت مثبت تکان دادم. انگشت اشاره اش نرم پشت دستم کشیده شد. حرارت دستش را به یاد داشتم. دستش را بعد از پنج ثانیه عقب کشید.

آرام گفت:

ـ چند ماه قبل رو یادت میاد؟ وقتی نمی تونستی حضور دو نفر بیشتر رو نزدیک خودت تحمل کنی، وقتی اجازه نمی دادی کسی لمست کنه، اما الان خیلی چیزها عوض شده. این طور فکر نمی کنی؟ اجازه میدی لمست کنم، با حضور این همه آدم اطرافت مشکلی نداری. من می دونم که تو می تونی از پسش بر بیای. واقعا لازم نیست به اون آدم ها توجه کنی، فقط کافیه به علی رضا فکر کنی، به این فکر کنی که امشب با هم ازدواج می کنید. من هیچ وقت شب عروسیم رو فراموش نمی کنم. هیچ کس اون شب رو یادش نمیره، چون واقعا یه شب خاص و متفاوته.

دوباره انگشتش را پشت دستم کشید و ادامه داد:

ـ از امشب لذت ببر و به هیچ چیز هم فکر نکن. علی رضا واقعا برای امشب زحمت کشیده، ولی خیلی هم نگرانه، نگرانه که تو امشب خوش حال نباشی. خوش حال باش تا اون هم از امشب لذت ببره. به خاطر علی رضا.

گفتم:

ـ من علی رضا رو خیلی دوست دارم.

انگشتانم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ اون هم خیلی دوست داره. علی رضا، من، کیانا، درسا، تمام امشب کنار تو می مونیم. هر چیزی ناراحت و نگرانت کرد، هر چیزی که خواستی، فقط کافیه به یکی از ما بگی. باشه؟

ـ باشه.

دستش را عقب کشید، ایستاد و گفت:

ـ خب پاشو که کلی کار داریم. اول باید دوش بگیری، بعد یه خانمی میاد تا آرایشت کنه و موهات رو درست کنه. لازم نیست در موردش نگران باشی، شاید هم باید نگران باشی، آخه خیلی حرف می زنه.

با صدا خندید. لبخند زدم.

سودی جون کاملا حق داشت. بعد از یک دوش نیم ساعته، مرا با تارا آشنا کرد. با دقت به چهره اش خیره شدم. رنگ استخوانی موهایش زیبا و آرایش سیاه چشمانش خیره کننده بود. بوی عطر خوبی می داد. شلوار جین به تن داشت با تاپی نارنجی رنگ. به گل سیاه روی بازویش خیره شدم. دستانش را در هوا تکان می داد و حرف می زد و حرف می زد. سودی جون لب هایش را به هم می فشرد تا بلند نخندد. کیانا با اخم نگاهش می کرد و درسا با لبخندی پهن و بزرگ به موهایش خیره نگاه می کرد.

مرا رو صندلی نشاند و گفت:

ـ اول باید موهات رو بپیچم، بعد آرایشت می کنم و موهات رو درست می کنم. بذار ببینم، چه چشمای قشنگی داری! یه آرایش سیاه محشرت می کنه، اما نه دکتر خیلی سفارش کرده که اجق وجق درستت نکنم. گریمت می کنم، مطمئنم خیلی ناز میشی عروس خانم. کاش اجازه می داد موهات رو رنگ کنم، البته رنگشون خیلی قشنگه. تاج داری؟ اگه نداشته باشی هم مشکلی نیست، یه چیزهایی با خودم آوردم. گونه هات جون میده برای رژ گونه زدن. یه وقت استرس نداشته باشی ها، من که داشتم ازدواج می کردم کم مونده بود سکته کنم! آخه من دو ساله ازدواج کردم. ببین حلقه ام چقدر قشنگه. با شوهرم توی یه رستوران آشنا شدم. با دوستام کتی و سیما رفته بودیم نهار بیرون، داشتیم می خندیدیم که دیدم یه پسر جوون و خوش تیپ اومد تو رستوران. اگه بدونی چقدر آقا و جنتلمن بود! راستی تو چطوری با شوهرت آشنا شدی؟ ولش کن داشتم می گفتم …

سودی جون روی مبل نشسته بود و اصلا سعی در پنهان کردن خنده اش نمی کرد. کیانا با اخم خانه را ترک کرده بود. در حالی که از خاطرات دوران آشنایی و دوستی و خواستگاری و نامزدی و ازدواج و این دو سال زندگی برایم تعریف می کرد، مشغول کارش شد. موهایم را به قول خودش پیچید. چند تار موی زیر ابرویم را برداشت و بعد انواع کرم های مختلف را به صورتم زد و مشغول آرایش کردنم شد. به خوبی متوجه بودم که در تمام مدت با وسواس عجیبی سعی دارد دستش کمترین تماس ممکن را با پوستم داشته باشد. هر چند فاصله ی نزدیکش گاهی خیلی خیلی ناراحت کننده می شد. هر بار مجبور می شد دستش را روی پوست صورتم بگذارد، اجازه می گرفت. خیلی سریع تر از همیشه کارش را انجام می داد و در نهایت دستش را بر می داشت و عذرخواهی می کرد.

ساعت یازده و پنجاه دقیقه بود که سکوت کرد. باورم نمی شد، در تمام مدت او حرف می زد! سودی جون و درسا می خندیدند و من به حرف های عجیب و غریبش گوش می دادم. مقابلم ایستاد. با دقت نگاهم کرد. دستش را به کمر زد و سرش را به سمت راست کج کرد.

با لبخند گفت:

ـ چطور شده خانم زمانی؟ عروست رو می پسندی؟

سودی جون و درسا در کنارش ایستادند.

سودی جون گفت:

ـ عروس من از اول هم مثل ماه بود.

ماه. من مثل ماه بودم؟! دلم می خواست مثل ونوس می بودم و شاید کهکشان آندرومدا، البته ماه هم قمرِ خاص و شگفت انگیری بود. لبخند زدم. از جا بلند شدم. می خواستم خودم را درون آینه ببینم، اما تارا مانع شد.

ـ الان نه. وقتی لباس پوشیدی و کامل آماده شدی، اون موقع هیجانش بیشتره. خب نوبت شماست درسا جون، بیا بشین. بگو ببینم قراره موهات رو چطوری درست کنم؟

درسا به جای من روی صندلی نشست و تارا دوباره شروع کرد به حرف زدن. این بار داشت در مورد کارش در آرایشگاه حرف می زد. این که چطور این کار را دوست دارد، از مشتری هایش می گفت و من محو حرکات تند و آگاهانه ی انگشتانش شده بودم.

سودی جون گفت:

ـ گرسنه نیستی؟

بی آن که نگاهم را از دستان تارا و موهای درسا جدا کنم گفتم:

ـ نه.

ـ بهتره با هم حرف بزنیم و یه چیزی بخوریم.

سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. می خواست با من حرف بزند. با هم به سمت آشپزخانه رفتیم. سرم سنگینی می کرد. پشت میز نشستم. سودی جون بشقاب لازانیا را مقابلم قرار داد. چنگال را برداشتم.

گفت:

ـ تارا اذیتت که نکرد؟

با لبخند گفتم:

ـ اگه از حرف زدنش فاکتور بگیریم، نه خیلی.

مشغول خوردن شدم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن