رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 2

 

ـ حالا تعریف کن، می شنوم.

لحنش کاملا آرام بود. منطقی بود و قصد نداشت با داد و فریادهایش در خیال خود مرا دچار عذاب وجدان کند. روی مبل نشست. نفس هایش آرام و منظم بود. سرم را بلند کردم و به چهره اش خیره شدم. در این سه روز اصلا عوض نشده بود. همان حامد همیشگی. موهای کم پشتش را طبق عادتی سه ساله، به عقب شانه کرده بود. شلوار مشکی و مردانه به پا داشت. بلوز مردانه اش سفید بود با خط های خیلی نازک و محو آبی و قرمز. کفش هایش را نمی دیدم، ولی می دانستم همان کفش های سیاه تازه اش را به پا دارد که قبل از خارج شدن از خانه، مسلما واکس خورده اند. مچ دستش خالی بود. ساعت مچی اش را طبق عادت قدیمی در زمان نوشتن در آورده و می دانستم می توانم آن را داخل جیب کتش پیدا کنم. چند لحظه در سکوت مطلق نگاهش کردم. برای شنیدن آماده بود.

ـ وقتی داشتم می رفتم خونه، تصادف کردم.

نفسش را با صدا بیرون داد. نگاهش را دیدم که خیلی سریع تک تک اعضای بدنم را از نظر گذراند. می خواست مطمئن شود حالم خوب است. اجازه دادم با دقت نگاهم کند و نگرانی اش رفع شود. چیزی نگفت. او هم مرا خوب می شناخت. می دانست حتی گفتن یک کلمه هم می تواند مرا ساکت کند.

ادامه دادم:

ـ زدم به یه مرد که وسط خیابون ایستاده بود.

متعجب به رنگ چهره اش که در عرض ثانیه ای کوتاه، به سفیدی دیوار پشت سرم شد، خیره ماندم. باز هم چیزی نگفت.

ـ خیلی خسته بودم، همون جا پشت فرمون خوابم برد.

هر دو ابرویش خیلی ناگهانی بالا رفت.

گفتم:

ـ بیدار که شدم، توی یه دندون پزشکی بودم. مطب کسی که بهش زده بودم؛ فقط کمی دستش زخمی شده بود، که می گفت چیز مهمی نیست.

سکوت کردم. باز هم چیزی نگفت. به اطلاعاتی که کیانا از سیستم خودش مشغول گذاشتنشان روی لپ تاپم بود خیره شدم. آن قدرها هم که تصور می کردم کم نبود. یک مقاله، دو گزارش و سه پوشه عکس. سه دقیقه بعد دوباره شروع کردم به حرف زدن.

ـ سیزده ساعت و چهل و نه دقیقه خوابیده بودم. به شام دعوتم کرد و …

مکث کردم. نمی دانستم در مقابل چیزی که قرار بود بگویم، چه عکس العملی نشان خواهد داد. این برای اولین بار بود که در زمان آشنایی ام با حامد، دعوت کسی، آن هم یک غریبه را به شام، قبول می کردم.

ادامه دادم:

ـ قبول کردم. دوباره دعوتم کرد به شام فرداش، که اون رو هم قبول کردم.

نمی توانستم تصور کنم تا چه اندازه ی دیگر ابروهایش می توانند به بالا رفتن ادامه دهند.

ـ رفتیم شمال.

دهانش باز شد. نه برای این که چیزی بگوید، از تعجب بود، می دانستم.

خیلی تند ادامه دادم:

ـ توی ویلاش جوجه درست کرد، لب ساحل شام خوردیم و همون جا چند ساعتی خوابیدیم. صبح ایکس باکس بازی کردیم، دوباره نهار ماهی درست کرد، بعد از نهار برگشتیم.

یک دقیقه ی تمام زل زد به چشمانم و بعد داد زد:

ـ کیانا؟

صدایش چنان بلند بود که مجبور شدم گوش هایم را بگیرم. فقط یک ثانیه طول کشید تا کیانا در را باز کند. رنگ به چهره نداشت. با دهانی نیمه باز، نگاهش بین من و حامد در رفت و آمد بود. فایل مقاله را باز کردم.

حامد با صدایی که می لرزید گفت:

ـ قرص های فشارم رو بیار. دو تا آرام بخش قوی می خوام. نه، شاید بهتره زنگ بزنی اورژانس.

مسلما به اورژانس نیازی نداشت. به عنوان مقاله خیره شدم. “همزاد زمین” (دو) چندان هم بد به نظر می رسید. حدس زدن این که موضوع مقاله چیست، خیلی سخت نبود. مقاله در مورد نزدیک ترین سیاره ی فراخورشیدی به زمین بود. نگاهی به نام نویسنده ی مقاله انداختم. شایان بینش (چشم قشنگ). نام شایان بینش هیچ چیز را در ذهنم تداعی نمی کرد و کیانا این موضوع را خیلی خوب می دانست. می دانست که زمان زیادی لازم است تا نام ها را به خاطر بسپارم و دقیقا به همین دلیل بود که خودش مثل همیشه نام “چشم قشنگ” اصطلاحی که همیشه در مورد شایان بینش به کار می بردم را تایپ کرده بود. با دیدن نامش نفس راحتی کشیدم. نوشته ها و مقالاتش را خوب می شناختم. نوشته هایش قابل اعتماد بود با تنها یک درصد خطا. احتمالا یکی از پوشه های عکس مربوط می شد به همین مقاله اش. عکس ها را خودش انتخاب می کرد، اما سلیقه ی خوبی برای انتخابشان نداشت.

ـ سارا اذیتت که نکرد؟

سرم را بالا گرفتم و به حامد خیره شدم. هنوز رنگ پریده بود. لیوان آب را روی میز گذاشت. کیانا دقیقا پشت سرش ایستاده بود.

ـ کی؟

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ همون آقایی که باهاش رفتی بیرون.

ـ آهان. نه، چرا باید اذیتم می کرد؟

گفت:

ـ بهت دست زد؟

ـ نه، ولی …

ـ ولی چی؟

اخم کردم. اخلاقم را می دانست و باز با این طور عکس العمل نشان دادن باعث می شد سکوت کنم. به مانیتور خیره شدم و شروع کردم به خواندن مقاله. دو غلط املایی داشت. تمام اطلاعاتش در مورد منظومه آلفا قنطورس (دو) درست بود، ولی کامل نبود. چند تذکر و نکته مهم را در انتهای مقاله اش نوشتم و فایل را بستم.

سرم را که بلند کردم، نه از کیانا و حامد خبری بود و نه از آن لیوان نیمه پر روی میز. نفسم را بیرون دادم و بلند شدم. از گوشه ی کرکره ها به بیرون خیره شدم. به راحتی می توانستم اتاق حامد را ببینم. پشت میزش نشسته بود. به نظر آرام و خوب می رسید. کیانا مقابل میزش ایستاده بود، حرف می زد و او گوش می داد. بدون شک موضوع صحبتشان من بودم. مهدیس لبه ی میزش نشسته بود و داشت با لبخند به چهره ی “چشم قشنگ” نگاه می کرد. “چشم قشنگ” داشت چیزی را با هیجان تعریف می کرد و مرتب دستانش را در هوا تکان می داد. این عادتش را خوب می شناختم. دوباره به پشت میز برگشتم. باید گزارش ها را هم می خواندم و تاییدشان می کردم. این اتاق، این کلمات حس فوق العاده ای داشت. حسی که با هیچ چیز قابل مقایسه نبود. دلنشین، آرام بخش و هیجان انگیز. ترکیبی از تمام حس های خوب بود برای من.

نگاهم را از صفحه مانیتور جدا کردم. موبایلم زنگ می زد. به کلمه ای که روی صفحه اش خود نمایی می کرد خیره شدم. “دوستم” دوستم؟! شماره چه کسی را با این نام عجیب و غریب ذخیره کرده بودم؟ نه، امکان نداشت من چنین کاری کرده باشم. از کیانا هم ذخیره کردن چنین نام هایی بعید بود.

ـ بله؟

ـ نهار خوردی؟

صدای مردانه اش آشناتر از چیزی بود که حتی برای به یاد آوردنش نیاز به فکر کردن داشته باشم.

گفتم:

ـ فکر کردم کنجکاویت فقط به زیر و رو کردن کیف و نگاهی به دفترچه های خصوصیم ختم شده، ولی ظاهرا اشتباه می کردم.

ـ نمی خوای جواب بدی؟ پرسیدم نهار خوردی؟ داشتم برای خودم نهار می گرفتم، گفتم شاید دوست داشته باشی برای تو هم نهار بگیرم. اصلا چرا نمیای با هم بریم بیرون پیتزا بخوریم؟

در اتاق بی صدا باز شد. کیانا با گام هایی آهسته وارد شد و بشقاب ماکارانی را لبه ی میز گذاشت و بطری آب معدنی را کنارش قرار داد. بوی خوبی می داد.

ـ همین الان می خوام نهار بخورم.

ـ نهار چی داری؟

ـ ماکارونی.

کیانا را دیدم که میان راه خیلی ناگهانی ایستاد و چرخید. چشمانم را بستم.

پرسید:

ـ چقدر دست و دل بازی؟ می تونم روی نصف غذات حساب باز کنم؟

ـ مزاحمی. هم کار دارم و هم می خوام نهار بخورم.

گوشی را قطع کردم. کیانا هنوز میان چهارچوب ایستاده بود.

گفت:

ـ ما واقعا نگرانت شدیم. اون مَرده که ناراحتت نکرد؟ البته فکر کنم باید بیشتر نگران اون باشم تا تو.

حداقل کیانا در بعضی موارد مرا بیشتر از حامد می شناخت. حامد نگران من بود و کیانا نگران آن مرد غریبه. لپ تاپم را کنار زدم و بشقاب غذا را مقابلم گذاشتم. بوی خوبی داشت. یکی از پاپیون های خوش رنگ درون بشقاب را با چنگال به دهان گذاشتم. طعم لذیذی داشت. بی شک دستپخت خود کیانا بود. می شناختمش.

ـ خیلی اذیت نشد. جای نگرانی زیادی نیست.

قدمی جلو گذاشت و گفت:

ـ چی کارش کردی؟

با اخم سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. نفسش را با صدا بیرون داد و قدمی عقب گذاشت. لحظه ای خیلی کوتاه گردن متورم و قرمز شده اش را به یاد آوردم. اگر اذیت و ناراحت شده بود، بی شک برخورد دیگری می داشت. دو پاپیون را به چنگال زدم و به دهان گذاشتم. پیغام فرستاد.

ـ «نسکافه مهمون من، بیا پایین.»

نسکافه! دلم نسکافه می خواست. نیم نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم. ده دقیقه به پنج بعد از ظهر بود. حامد دو ساعت قبل از دفتر بیرون رفته بود. فقط موبایلم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. کیانا روی میز مهدیس کمی خم شده بود و بی صدا می خندیدند. کیانا با دیدنم صاف ایستاد. شالم را از روی میز مهدیس برداشتم.

ـ به حامد بگم کجا رفتی؟

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ از کی قرار شده به شما و حامد جواب پس بدم؟

نگاهش را از نگاهم گرفت و رو به مهدیس گفت:

ـ آقای بینش رفتن؟

از دفتر خارج شدم. در واحد یک کاملا بسته بود. همه رفته بودند. از ساختمان که خارج شدم، دیدمش که از اتومبیلش فاصله گرفت و با گام های بلند خودش را به من رساند. دو لیوان کاغذی بزرگ در دست داشت. از همان چند گام فاصله هم می توانستم بوی خوش نسکافه را استشمام کنم. لیوان را از دستش بیرون کشیدم و صدای خنده اش بلند شد.

ـ شبیه معتادا شدی.

سرم را بالا گرفتم. با لبخند نگاهم می کرد.

ادامه داد:

ـ وقتی این طوری به لیوان نسکافه حمله می کنی، چه فکر دیگه ای می تونم بکنم؟

نگاهم به رنگ زیبای نسکافه ی درون لیوان ثابت ماند. مزه اش کردم. خوب بود.

گفت:

ـ قدم بزنیم؟

پیاده رو خلوت بود. اولین گام را به سمت بالای خیابان برداشت. همراهی اش کردم. زنی کوتاه قد، کمی جلوتر، مقابل مغازه ی لوازم خانگی فرشید ایستاده بود. نگاهش را دنبال کردم. با دقت به اتوی سفید رنگ پشت ویترین خیره شده بود.

گفت:

ـ امروز کار چطور پیش رفت؟

ـ خوب بود.

ـ همین؟ نمی خوای بگی چی کار کردی؟

با گوشه ی چشم نگاهش کردم. چرا این قدر لبخند می زد؟ چرا این قدر کنجکاوی می کرد؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ یه مقاله و دو تا گزارش و چند تا عکس رو بررسی می کردم.

ـ در مورد چی بودن؟

ـ نزدیک ترین سیاره ی فراخورشیدی به زمین.

ـ این به زبون ساده دقیقا چی هست؟

ایستادم و نگاهش کردم. ایستاد و لبخند زد.

گفتم:

ـ وقتی در مورد نجوم چیزی نمی دونی، چرا این قدر کنجکاوی می کنی؟ این ساده ترین جمله ای بود که می شد در موردش توضیح بدم.

ـ تو خیلی ساکتی، دوست دارم حرف بزنی.

نفسم را با صدا بیرون دادم. دو اتومبیل پشت سر هم پارک کردند و قبل از همه، زن جوان بلند قامتی از صندلی جلوی اتومبیل عقبی پیاده شد. نگاهی به درون اتومبیل ها انداختم. اتومبیل اول چهار سرنشین داشت و سه نفر هم در اتومبیل عقبی نشسته بودند. ایستادم و چرخیدم.

ـ چرا داری بر می گردی؟

چرا من باید این قدر در مورد ساده ترین چیزها به او توضیح می دادم؟ مقابلم ایستاد. ایستادم.

ـ چرا حرف نمی زنی؟

از کنارش گذشتم. جرعه ای از نسکافه را نوشیدم. نسکافه خوردن حس خوبی داشت.

ـ خیلی سوال می پرسی.

ـ اگه خودت حرف بزنی و این کنجکاوی دیوونه کننده رو ارضا کنی، دیگه چیزی نمی پرسم.

ـ چی می خوای بدونی؟

حوصله اش را نداشتم. اصولا حوصله ی آدم ها را نداشتم. همه شبیه هم بودند.

گفت:

ـ سارا؟

مقابل در دفتر ایستادم. لیوان خالی را به دستش دادم و گفتم:

ـ خوش مزه بود. من کار دارم.

ـ می خوای بری؟

میان چهارچوب در ورودی ساختمان ایستادم و گفتم:

ـ نه، می خوام تا صبح این جا بایستم و …

ـ اذیت نکن سارا.

به او پشت کردم و در را بستم. حوصله اش را نداشتم. اصولا حوصله ی آدم ها را نداشتم. همه شبیه هم بودند.

کیانا خودش در را برایم باز کرد. با آن چشمان گرد شده از تعجب، نیازی نبود چیزی بپرسم. احتمالا در تمام مدت، با مهدیس، فیلم دوربین های مدار بسته ی مقابل ساختمان را می دیدند. هر دو برای رفتن آماده بودند. از میانشان گذشتم و وارد اتاقم شدم. باید ایمیلم را چک می کردم. از ایمیل سعید خبری نبود. باید تا فردا صبح صبر می کردم. احتمالا فرستادن اطلاعات جدید را گذاشته بود برای آخر شب. این فاصله ی زمانی بیست و چهار ساعته، خیلی خوب نبود.

“شبیه معتادا شدی.” جمله اش را به یاد آوردم. درست می گفت. من به خیلی چیزها معتاد بودم. به یک لیوان نسکافه ی خوش طعم، به اطلاعات سعید، به رصدخانه، من به شب هم اعتیاد داشتم.

چیزی به غروب خورشید باقی نمانده بود. رصدخانه مقصد بعدی ام بود. از دفتر بیرون آمدم. هیچ کس در سالن دیده نمی شد. نیم نگاهی به دفتر خالی حامد انداختم. باید با او حرف می زدم. این دفتر نیاز به کمی تغییر داشت.

از محوطه ی نیمه روشن رصدخانه می گذشتم. مسعود سعیدی با لبخند از ساختمان خارج شد و با گام هایی بلند جلو آمد. از رنگ جوگندمی موهای پر پشتش خوشم می آمد.

در یک قدمی ام ایستاد و گفت:

ـ خوش اومدی. آقای نجفی می گفت رفتی سفر. خوش گذشته؟

حامد، تمام کسانی که مرا می شناختند از این سفر مطلع کرده بود. احتمالا هنوز خبر از دست دادن پرواز به گوش سعیدی نرسیده بود، که این طور با اشتیاق در مورد سفرم می پرسید. به سمت ساختمان به راه افتادیم.

ادامه داد:

ـ خبر داری مسئول رصدخونه عوض شده؟

با تعجب نگاهش کردم. محمد کبیری رفته بود؟!

ـ چرا؟

سعیدی با لبخند گفت:

ـ نمی دونم، از بالا دستور دادن. یه پسر جوون رو به جاش گذاشتن. اسمش آراد مهرگانه.

آراد مهرگان. دورادور می شناختمش. چند باری او را در رصدها دیده بودم. نامش زیاد به گوش می رسید. همیشه آن قدر حضورش پر رنگ و همراه با هیاهو بود که ندیدنش امکان پذیر نبود.

ـ این جاست؟

ـ آره توی دفترش نشسته.

به چشمان سعیدی خیره شدم. چند سال بود که این جا کار می کرد؟ بیست سال؟ شاید هم بیشتر. از اولین باری که همراه بابا به این جا پا گذاشته بودم، حضور داشت.

گفتم:

ـ نمی خوام بفهمه من کی میام و کی میرم.

ـ نگران نباش دخترم، می دونم نباید چیزی بگم. امشب که این جایی؟

امشب خاص بود. تمام شب ها برای من خاص بودند. وارد ساختمان شدیم.

پرسیدم:

ـ خیلی ها هستن؟

ـ نه فکر نکنم. تا جایی که خبر دارم چند تا از بچه های همیشگین.

از پله ها بالا رفتم. همیشه اولین نفر بودم، اما نه این دفعه. دیدمش، پشت تلسکوپ ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد.

گفت:

ـ دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم آشنایی با چه کسی رو از دست دادم. ونوس.

البته که مخاطبش من بودم. صاف ایستاد و به سمتم چرخید. خیلی جوان تر از چیزی بود که به یاد داشتمش. بوی عطر سردش تمام فضای سالن را پر کرده بود. دو گام به جلو برداشت و سر تا پایم را از نظر گذراند.

ـ دخترم برات چایی آوردم.

صدای سعیدی بود. صدای قدم هایش جایی در پشت سرم متوقف شد.

آراد مهرگان گفت:

ـ ممنون آقای سعیدی، خانم چیزی میل ندارن.

مستقیم به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ اتفاقا خیلی تشنمه. شکلات داری عمو مسعود؟

عمو مسعود؟! چند وقت بود او را عمو مسعود خطاب نکرده بودم؟ شاید از وقتی بابا گفته بود بزرگ شده ام. نگاهم را از چشمان سیاه آراد گرفتم و به سمت سعیدی چرخیدم. متعجب نگاهم می کرد. لیوان خوش رنگ چای و یکی از آن شکلات های درون ظرف را برداشتم.

ـ خیلی جوون تر از چیزی هستی که انتظارش رو داشتم. وقتی مقاله هایی که به اسم ونوس نوشته شده بود رو می خوندم، فکر می کردم با یه آقای جا افتاده و مسن که پر از تجربه ست طرف هستم، نه یه دختر بچه.

ـ شما اشتباه فکر می کنید. کاری از دستم برای اصلاح این اشتباه بر میاد آقای آراد مهرگان؟

نفسش را با صدا به بیرون فوت کرد و لبخند زد و گفت:

ـ نه، خوشم اومد. این طوری مطمئنم دارم با ونوس حرف می زنم. قاطع و محکم، مثل نوشته هاش.

نیمی از چای را سر کشیدم و لیوان را به سمتش گرفتم. با تعجب به دست و چهره ام نگاهی انداخت و بعد با تردید لیوان را گرفت.

گفتم:

ـ ما قبلا زیاد همدیگه رو دیدیم.

ـ البته بی توجهی های شما هیچ وقت از یادم نمیره.

بارها متوجه شده بودم چه تلاشی برای جلب کردن توجهم دارد.

گفتم:

ـ من اصولا همین طوری هستم.

ـ بله. خیلی طول کشید، اما کاملا متوجه این موضوع شدم. اون آدم، اِنقدر خاص هست که باعث بشه توجه من رو نادیده بگیری؟

ـ اون آدم؟!

مقابل تلسکوپ ایستادم. نفس در سینه ام حبس شد. چقدر این سه روز طولانی بود!

گفت:

ـ دارم در مورد کسی حرف می زنم که باعث شده اِنقدر به دیگران بی توجه باشید. شوهر که نداری، پس احتمالا در مورد دوست پسرت حرف می زنم.

به آسمان خیره شدم. ماه و خوشه ی پروین (سه) خیلی نزدیک بودند و امشب قرار بود نزدیک تر هم شوند.

ـ خیلی قشنگه.

ادامه داد:

ـ کیه که اِنقدر تمام هوش و حواس ونوس خانم رو برده؟ واقعا ارزشش رو داره؟

صاف ایستادم و به سمتش چرخیدم. دست به سینه ایستاده و نگاه خیره اش روی چشمانم ثابت مانده بود. آدم ها، آدم ها، آدم ها. من که با آن ها کاری نداشتم، چرا رهایم نمی کردند؟ چرا اجازه نمی دادند زندگی کنم، خودم باشم؟

ـ با این سوال ها، به چی می خوای برسی؟

ـ هیچی.

ـ من از کنایه شنیدن خوشم نمیاد.

قدمی به جلو گذاشت و گفت:

ـ فقط می خوام بدونم اون آدم کیه؟ دارم در مورد دوست پسرت حرف می زنم.

دوست پسرم؟! چرا فکر می کرد دوست پسر دارم؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ من اصولا با آدم ها خیلی راحت نیستم. فرقی نمی کنه جنسشون چی باشه، زن باشن یا مرد. فرقی نمی کنه اسمشون چی باشه، آراد مهرگان یا … یا هر چی. فرقی نمی کنه لقب و عنوانشون چی باشه، دوست پسر، دوست، همکار، فامیل.

ـ جواب سوال من اِنقدرها هم طولانی نبود.

ـ دوست پسر ندارم.

ـ خوبه. حالا موقعیت من کمی فرق کرده. شاید بخوای در مورد پیشنهادم فکر کنی.

ـ موقعیت! پیشنهاد! من اصولا با آدم بودنت مشکل دارم.

سرخ شد. مسلما برداشت اشتباهی از منظورم داشت.

ادامه دادم:

ـ من اصولا با هیچ آدمی راحت نیستم، پس …

نفسم را با صدا بیرون دادم و دوباره پشت تلسکوپ قرار گرفتم.

ـ آسمون، این تنها چیزیه که بهش فکر می کنی.

ـ دقیقا.

گفت:

ـ در مورد پیشنهادم فکر می کنی؟

صدایش خیلی نزدیک بود. تنها یک قدم با من فاصله داشت. این نزدیکی برایم خوشایند نبود. چه باید می گفتم؟ همان خاطره ی دوستی با محمد برایم کفایت می کرد. به یاد آوردمش، خیلی واضح و شفاف. این که چقدر زود این فاصله ی همیشگی ام را با آدم ها پشت سر گذاشت و نزدیک شد. نزدیک و نزدیک تر. داشتن یک دوست، حس خوب و جدیدی برای من بود، ولی این دوستی فقط حرف زدن نبود، فقط درد و دل کردن و مشورت و لبخند زدن نبود، محمد چیز بیشتری می خواست. چیزی که من قادر به انجامش نبودم. او می خواست لمسم کند.

ـ در موردش فکر می کنم.

ـ چطوری باید صدات کنم؟ سارا یا ونوس؟

ـ سارا.

وارد لابی که شدم، هوا کامل روشن شده بود. چیزی که می خواستم، چند ساعت خواب بود و یک فنجان قهوه ی تلخ. درست کردن نوشیدنی تخصص من بود. قهوه ی تلخ و غلیظ، داخل یک لیوان بزرگ که احتمالا می توانست تا فردا صبح بیدار نگه ام دارد. با لیوان وارد حمام شدم. لباس هایم را در آوردم و مقابل آینه ایستادم.

این من بودم، سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد. موهایم را به دو قسمت تقسیم کردم. این من بودم، ونوس. قیچی را برداشتم و فقط یک فشار کوچک روی دسته ی سیاهش، باعت شد نیمی از موهایم روی کف سرامیکی و سفید حمام بریزد. نفسم را با صدا بیرون دادم. این موها آشفته ام می کرد. نیمه ی دیگر موهایم را میان دستانم گرفتم و قیچی کردم. تمام قهوه ام را یک باره سر کشیدم.

حدود یک ساعت در وان دراز کشیده بودم و با تمام قدرت در مقابل بسته شدن ناخودآگاه چشمانم، مقاومت می کردم. وقتی از حمام خارج شدم، کیانا داخل اتاق، پشت به من و رو به کمد لباس ها ایستاده بود. در حالی که یکی از شلوارهایم را در دست داشت، چرخید. نگاهش روی موهایم ثابت ماند. مقابل میز توالت نشستم و از داخل آینه به چهره ی بی رنگ و خشک شده اش خیره شدم. چند لحظه طول کشید تا به خودش بیاید.

شلوار را روی تخت انداخت و گفت:

ـ تو دوباره این کارو کردی؟ این اصلا خوب به نظر نمی رسه.

با یک گام فاصله پشت سرم ایستاد و بعد خیلی آهسته و با احتیاط، دستش را از کنارم عبور داد. کمی روی صندلی جا به جا شدم و بعد به یاد آوردم. او خیلی چیزها در مورد من می دانست. او می دانست که چقدر روی لمس شدن از طرف دیگران حساس هستم.

برس را از روی میز برداشت و گفت:

ـ می خوام موهات رو شونه کنم و ببینم چه بلایی سر این موهای نازنین آوردی.

خیلی نرم و آهسته، شروع کرد به برس کشیدن موهایم.

ـ واقعا افتضاح شده.

آن قدر که فکر می کردم، صاف و مرتب موهایم را کوتاه نکرده بودم.

گفت:

ـ بلند شو بریم تو حموم تا درستش کنم.

ـ خوبه.

با مکث طولانی گفت:

ـ واقعا پیشنهاد می کنم در مورد جوابت تجدید نظر کنی.

به موهای نامرتبم خیره شدم. سمت چپ حداقل سه سانتی متر کوتاه تر از سمت راست بود.

گفت:

ـ حامد رو واقعا نگران کردی. خوش گذشت؟ دریا چطور بود؟

متوجه بودم که چقدر با احتیاط کلمات را انتخاب کرده است.

گفتم:

ـ شب لب دریا شام خوردیم و همون جا خوابیدم. ایکس باکس هم بازی کردیم.

چشمانم را بستم. همچنان در سکوت به برس کشیدن موهایم ادامه داد. حس خوبی داشتم. از آخرین باری که کسی موهایم را شانه زده بود، حداقل هفده سال می گذشت.

ادامه دادم:

ـ سعی کرد بهم دست بزنه، من هم به گردنش زدم، احتمالا خیلی محکم. فقط گفت خانم کوچولو بهتره بری و یه چیزهایی رو یاد بگیری.

ـ چطور جرات کردی با کسی که نمی شناسی بری شمال؟

ـ اون هیچ وقت نمی تونست بهم صدمه بزنه.

دست از برس کشیدن به موهایم برداشت و با صورتی سرخ شده، برس را به روی تخت پرتاب کرد.

با صدای بلند گفت:

ـ درسته. من بیشتر نگران اون بودم تا تو.

عصبانی بود. به سمت کمد رفت. از داخل آینه می دیدم که چطور سعی دارد با کشیدن نفس های منظم و عمیق این عصبانیتی که دلیلی برایش نمی یافتم را کنترل کند.

ادامه داد:

ـ این دکتره چطور آدمیه؟

ـ چرا می پرسی در صورتی که دیدیش؟

از جا بلند شدم و شروع کردم به پوشیدن لباس هایی که روی تخت گذاشته بود. لباس زیر سِت سفید، شلوار جین آبی.

گفت:

ـ خیلی خوش تیپ و جنتلمن به نظر می رسید.

بلوز آستین بلند سفید و ساده.

ـ ظاهرا خیلی زود با بعضی سلیقه هات آشنا شده. مثلا خیلی زود فهمیده چطور می تونه با یه لیوان نسکافه تو رو از دفتر بیرون بکشه.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ نسکافه ی خوبی بود.

ظرف کرم را به طرفم گرفت و گفت:

ـ اسمش چیه؟

شانه بالا انداختم و کمی از کرم را به دست و صورتم زدم. نفسش را با صدا بیرون داد و از داخل کمد مانتوی مشکی پاییزه ام را به سمتم گرفت.

ـ حیف شد که نمی دونی. شاید دوباره برات نسکافه می گرفت.

شال سرمه ای رنگ را از دستش بیرون می کشیدم که موبایلم زنگ زد. کمی دورتر، روی میز کوچک کنار تخت گذاشته بودمش. برداشتمش و با دیدن نام “دوستم” متعجب به کیانا خیره شدم که نگاهش روی دستم ثابت مانده بود.

پرسید:

ـ کیه؟

بی توجه به سوالش، به سمت هال رفتم و موبایل را روی گوشم گذاشتم.

ـ صبح بخیر. بیداری؟

لحنش چنان شاد و سر زنده بود که می توانستم چهره اش را با آن لبخند همیشگی در ذهنم تصور کنم.

ـ بیدارم.

ـ خوبه. بیا پایین با هم بریم صبحونه بخوریم و بعد خودم می رسونمت سر کار.

به کیانا خیره شدم. دست به سینه شانه اش را به چهارچوب در تکیه داده بود و با دقت نگاهم می کرد. دیگر به این نگاه های خیره و دقیقش عادت داشتم.

گفتم:

ـ من صبحانه فقط چای و کیک یا بیسکویت می خورم.

ـ عالیه. یه جایی رو می شناسم که کاپ کیک های فوق العاده ای داره. من تا سه دقیقه دیگه دم در منتظرتم.

گوشی را درون جیب شلوارم گذاشتم و رو به کیانا گفتم:

ـ لازم نیست حامد چیزی در مورد این موضوع بدونه.

ـ دکتر؟!

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و شال را روی سرم انداختم.

با لبخند گفت:

ـ وقت خوبیه که دوباره اسمش رو بپرسی.

ـ تمومش کن.

از دخالت آدمی که حامد به زندگی ام سنجاقش کرده بود، خوشم نمی آمد.

قبل از این که کامل از در خانه خارج شوم گفت:

ـ کلید رو میدم به سرایدار کچل.

و با صدا خندید. اگر او نمی دانست من دیگران را به چه القابی خطاب می کنم، چه کسی باید خبردار می بود؟

سوار آسانسور شدم. آسانسور یک طبقه پایین تر ایستاد. در باز شد. چهره ی خندان وحید با دیدنم در لحظه ای کوتاه بی حالت شد و بعد اخمی عمیق میان ابروان خوش حالتش نشست.

با سردترین لحن ممکن گفت:

ـ کیانا کجا موند؟

این خصومت وحید، نمی توانست دلیلی جز آن سنجاق نامرئی داشته باشد که به واسطه ی حامد، زندگی کیانا را به من وصل کرده بود. نمی فهمیدم کیانا با وجود آگاهی از این خصومت، چطور هنوز همه جای زندگی من دیده می شود؟ تنها واکنشم به سوالش، اخم روی پیشانی ام بود و زدن دوباره دکمه ی لابی. درهای آسانسور بی صدا بسته شد.

از لابی بیرون آمدم و اتومبیلش را دیدم که وارد کوچه شد و مقابل در ایستاد. جلو رفتم و سوار شدم.

ـ صبح بخیر خانمی.

اتومبیل که حرکت کرد، برای چند ثانیه ی کوتاه سرش را چرخاند و گفت:

ـ سارا خوبی؟

ـ آره.

ـ همین؟

ـ چیز دیگه ای باید می گفتم؟

نفسش را بی صدا بیرون داد و گفت:

ـ نه. گفتم شاید بخوای حال من رو هم بپرسی.

در داشبورد را باز کردم. بسته شکلات تلخ جدیدی درون داشبورد قرار داشت. به نیم رخش خیره شدم و بسته را برداشتم و باز کردم. تکه ای از آن را جدا کردم و به دهان گذاشتم.

گفت:

ـ نسکافه، آسمون، شکلات تلخ. تو دیگه از چی خوشت میاد؟

فکر کردم من از چه چیزهایی خوشم می آید؟

ـ نوشتن در مورد آسمون.

ـ منظورم چیزیه که به آسمون ربطی نداشته باشه.

به خال کمرنگی که روی گردنش قرار داشت خیره شدم و گفتم:

ـ دو سال پیش کیانا برام یه ماهی قرمز خرید که سه تا دم داشت، ازش خوشم میومد. یه سال خودم مراقبش بودم، اما یه روز که از دفتر برگشتم خونه، مُرده بود.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ از حیوون ها خوشت میاد؟

سوال سختی نبود، اما جوابی برایش نداشتم. شانه بالا انداختم و صادقانه جوابش را دادم.

ـ نمی دونم.

ـ تا حالا سگ داشتی؟

روی صورت و گردنش به دنبال خال دیگری می گشتم. سمت راست صورت و گردنش، فقط همان یک خال کمرنگ را داشت.

گفتم:

ـ هیچ وقت از هیچ حیوونی به غیر از اون ماهی قرمز مراقبت نکردم.

ـ وقتی پونزده سالم بود، مامانم برای تولدم یه سگ بهم هدیه داد.

کف دستش را به سمتم گرفت و ادامه داد:

ـ به اندازه ی یه کف دست بود. سیاهِ سیاه، درست مثل چشمای تو.

چشمان من سیاهِ سیاه بود.

پرسیدم:

ـ مُرد؟

از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:

ـ دوازده سال ازش مراقبت کردم. خیلی گنده شده بود. تقریبا سرش تا روی سینم می رسید. مریض شد، برای این که زجر نکشه، بردمش دامپزشکی و گفتم خلاصش کنن.

نفسم را با صدا بیرون دادم. درک کارش برایم سخت بود. به خاطر یک مریضی او را کشته بود؟ اگر کسی می خواست همین رفتار را با او بکند، باید تا الان هزاران هزار بار به خاطر یک سرماخوردگی ساده می مرد.

ـ چرا این کارو کردی؟ اون فقط دوازده سالش بود.

ـ اون نهایتا یک یا دو سال دیگه با زجر و عذاب زنده می موند. نمی خواستم زجر کشیدنش رو ببینم.

گفتم:

ـ فکر کنم از سگ ها خوشم بیاد. هیچ وقت از نزدیک ندیدمشون.

با لبخند گفت:

ـ من دو تا سگ دارم. پاپی دو سالشه. خیلی با نمکه. موهای بلند خاکستری داره. من رو خیلی دوست داره، ولی اصلا طرف پارسا نمیره. اون یکی هفت ماهشه و بر خلاف پاپی، همه جا دنبال پارساست.

شلوار جین و بلوز مردانه ای به تن داشت. از آشفتگی عمدی موهایش خوشم می آمد.

پرسید:

ـ کیانا کیه؟

از سوال ناگهانی اش جا خوردم! کیانا واقعا چه کسی بود؟ کلمه ای که با سوالش در ذهنم تداعی شد را بر زبان آوردم.

ـ هیچ کس.

ـ خواهرته؟

با اخم و صدایی بلندتر از حد معمول گفتم:

ـ من خواهر ندارم.

متعجب نگاهم کرد و گفت:

ـ باشه باشه، چرا عصبانی میشی؟! من فقط کنجکاو بودم بدونم کیانا کیه، همین.

کمی به سمتش چرخیدم. زیاده روی کرده بودم.

با مکث طولانی و صدای آرام تر گفتم:

ـ اون تو دفتر کارهای من رو انجام میده.

لبخند به نرمی روی لبانش نشست و گفت:

ـ دقیقا چه کارهایی؟

ـ هر کاری که داشته باشم.

ـ مثلا؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ نمی دونم، اون همه کار انجام میده.

ـ دوست دارم باهاش آشنا بشم.

دوباره شانه بالا انداختم. بی صدا خندید.

سینی مقوایی محتوای دو لیوان چای و دو کاپ کیک شکلاتی را به دستم داد و سوار شد. در سکوت به بیرون خیره شده بودم و چای و کیک می خوردم. آدم ها با عجله از کنار هم عبور می کردند. پیرمردی عصا به دست از مقابل اتومبیل عبور کرد. لحظه ای سرش را چرخاند و به چشمانم خیره ماند. صورت چروک خورده و سفیدی داشت. موهای کم پشت و خاکستری رنگ داشت. بینی اش بزرگ بود و چشمان آبی رنگش از پشت پلک های افتاده اش به خوبی پیدا بود. لبخند زد. چروک های صورتش بیشتر شد و من به یاد مرگ یک سیاره افتادم.

گفت:

ـ دیشب خوب نخوابیدی؟

سرم را به سمت صدا چرخاندم و نگاهش کردم.

با انگشت اشاره اش، جایی نزدیک چشمانم را نشان داد و ادامه داد:

ـ زیر چشمات خیلی گود افتاده، انگار دیشب خیلی خوب نخوابیدی.

سرم را چرخاندم. پیرمرد داشت از خیابان عبور می کرد.

گفتم:

ـ دیشب اصلا نخوابیدم.

ـ چه می کردی خانومی؟

کامل به سمتم چرخیده بود. سمت دیگر صورتش را با دقت بررسی کردم. یک خال کوچک و کمرنگ دیگر چند سانت بالاتر از ابرویش قرار داشت.

ـ رصد.

ـ چی؟

ـ هیچی. بریم؟

نگاهم را از خالش گرفتم و به لیوان خالی ام چشم دوختم. دلم یک لیوان چای دیگر می خواست و یک کاپ کیک شکلاتی دیگر.

اتومبیل را مقابل دفتر پارک کرد و گفت:

ـ من تا ساعت هفت مطبم، ولی بعدش تا یکی، دو ساعت وقتم آزاده. می تونیم اون یکی، دو ساعت رو با هم بگذرونیم.

به چشمانش خیره شدم و نفسم را با صدا بیرون دادم. وقت گذراندن با آدم ها! این چیزها از من بعید بود.

ـ دیشب اصلا نخوابیدم، ترجیح میدم برم خونه و بخوابم.

ـ کی میری خونه؟

شانه بالا انداختم. این تنها چیزی بود که در زندگی من ساعت مشخصی نداشت.

گفت:

ـ هر وقت خواستی بری خونه، بهم زنگ بزن. باشه؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و پیاده شدم. پیاده رو خلوت بود. خیلی سریع وارد ساختمان شدم.

تمام طول روز با مقاله ها و عکس ها و اشتباهات احمقانه ی دیگران سر کردم و فقط لیوان قهوه های غلیظ کیانا چشمانم را باز نگه داشته بود. با وجود بی خوابی های آن چند روز قبل از سفر کنسل شده ام و آن برنامه ی فشرده، خیلی از برنامه زمان بندی شده ام جلوتر بودم. ده روز دیگر باید تمامی صفحات مجله را می بستم و من فقط به اندازه ی هشت روز کار داشتم. دو روز زمان اضافی داشتم، اما نمی خواستم ریسک کنم. همیشه همه چیز آن طوری که می خواستم، پیش نمی رفت.

ـ دیشب رفته بودی رصدخونه؟

نگاهم را از روی برگه های پرینت گرفته شده ی ترجمه مقاله ی بابک فردوسی (چهار) گرفتم و به چهره اش خیره شدم. حامد چند سال داشت؟ پنجاه؟ شصت؟ تخمین سن آدم ها از روی چهره شان در تخصص من نبود. خوش قیافه بود، خصوصا وقتی می خندید. سرم را به علامت مثبت تکان دادم و دوباره به کلمات مقابلم خیره شدم. اشکال ترجمه داشت. کلمات دقیق و درست ترجمه نشده بودند.

ـ برو خونه، خیلی خسته به نظر می رسی.

برگه ها را روی میز انداختم و گفتم:

ـ الان میرم.

خط کیانا را گرفتم و منتظر شدم. از پشت کرکره های باز شده می توانستم ببینمش که با چه سرعتی از کنار میز مهدیس به سمت میزش در سمت دیگر سالن می رود.

ـ بله؟

ـ کی مقاله ی فردوسی رو ترجمه کرده؟

ـ طاهری.

ـ بهش بگو گند زده.

ارتباط را قطع کردم و دیدمش که کلافه به سمت اتاق من چرخید.

موبایل را برداشتم و شماره “دوستم” را گرفتم. با دومین بوق گوشی را برداشت.

ـ سلام سارا خانم. چطوری؟

ـ خوابم میاد و خیلی خستم.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ هنوز دفتری؟

صداهای عجیب و غریبی از آن طرف خط به گوش می رسید. نمی خواستم در مورد منبعشان حتی فکر کنم.

ـ دارم میرم خونه.

ـ می تونی صبر کنی؟ من حدود نیم ساعت دیگه میام دنبالت و می رسونمت خونه.

چشمانم را بستم. ماشین نداشتم و او برایم آشناتر از یک راننده آژانس بود.

ـ زود بیا.

سرم را روی میز گذاشتم و صدای بسته شدن در را شنیدم.

کیف و موبایلم را از روی میز برداشتم و قبل از این که میز را دور بزنم، حامد وارد اتاق شد و گفت:

ـ کجا میری؟

ـ مگه نگفتی برم خونه؟

ـ آره، ولی میشه بگی اون پسره، دکتره، این جا چی کار می کنه؟

دوربین های مدار بسته ی داخل خیابان! چه انتظار دیگری می توانستم از مهدیس و کیانا داشته باشم؟ البته که کوچک ترین نکات به حامد گزارش می شد. به چهره اش خیره شدم. ناراضی نبود، نه کلامش، نه رفتارش، اما چیزی در چهره اش بود. چیزی شبیه همان که در چشمان او دیده بودم، کنجکاوی.

ـ زنگ بزن بگو بیاد بالا.

با چشمانی که از تعجب گرد شده بود نگاهش کردم! کاملا جدی بود. حامد در مورد او کنجکاو بود. چرا؟ چون برای برگرداندنم به خانه، به دنبالم آمده بود؟ چون او را از نزدیک ندیده بود؟

ـ حامد من …

اخم کرد و گفت:

ـ هیس. فقط زنگ بزن بگو بیاد بالا می خوام ببینمش.

گوشی را از جیب مانتویم بیرون کشیدم و دوباره زنگ زدم.

با اولین بوق گوشی را برداشت و گفت:

ـ من پایین منتظرتم خانومی.

ـ بیا بالا.

ـ چی؟

ـ طبقه دوم.

گوشی را قطع کردم و انگشت اشاره ام را به سمت حامد گرفتم:

ـ فقط سه دقیقه.

به تنها چیزی که می توانستم درست و منطقی فکر کنم، باز نگه داشتن چشمان خواب آلودم بود.

میان چهارچوب اتاق ایستادم. مهدیس با سه گام بلند و محکم فاصله ی میز و در را طی کرد. دیدمش که با لبخند آشنا و همیشگی اش به مهدیس سلام داد و وارد شد. کنار مهدیس خیلی قد بلند به نظر می رسید. نگاهش را دیدم که خیلی سریع از روی فضای اطراف گذشت و روی چهره ی من متوقف شد. با اشاره ی احترام آمیز سر، مهدیس را پشت سر گذاشت و به سمتم آمد. خیلی راحت متوجه حضور ناگهانی کیانا سمت چپ و حامد در سمت راستم شدم. او هم متوجه شد. این را از نگاه سرگردانش میان ما سه نفر متوجه شدم. در یک قدمی ام ایستاد و سلام داد.

حامد گفت:

ـ سارا نمی خوای ما رو به هم معرفی کنی؟

به نیم رخ حامد خیره شدم. نگاهش چنان روی چهره ی او ثابت مانده بود، که اگر نامم را بر زبان نیاورده بود، شک می کردم مخاطبش من هستم یا او. از معرفی کردن آدم ها به هم منتفر بودم و حامد این موضوع را خیلی خوب می دانست. درک نمی کردم چرا از من می خواهد چنین کاری کنم! او عوض شده بود. اگر آن قدر خسته نبودم، بی هیچ حرفی می رفتم.

ـ حامد و کیانا. کیانا رفیعی. بریم.

او نگاهش را از چشمانم جدا کرد و دستش را به سمت حامد دراز کرد. با هم دست دادند. فضای اطرافم شلوغ شده بود. حامد، کیانا، مهدیس، او. این موضوع کلافه ام می کرد. با لبخند حال کیانا را پرسید.

حامد از گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:

ـ نمی خوای ایشون رو به ما معرفی کنی؟

با اخم نگاهش کردم. احتمالا نمی دید که چقدر سعی دارم خودم را کنترل کنم و همان جا بایستم. چشمانم را برای چند ثانیه بستم و دو نفس عمیق کشیدم تا بلکه آرام تر شوم. بوی عطر حامد، کیانا و او در مشامم پیچید. تلفیقی عجیب و نا آشنا از بویی سرد، شیرین و تلخ.

اسم! به دنبال یک اسم بودم. نام های زیادی در ذهنم شکل گرفت. محمد جیرانی، شهاب صولتی، کامیار شرافت و … . این اسم ها هیچ کدام او نبودند. نام او چیز دیگری بود. نمی توانستم به یاد بیاورمش، چون مهم نبود. من هیچ وقت نام آدم هایی که مهم نبودند را وارد ذهنم نمی کردم. حامد می دانست. حامد می دانست او مهم نیست و می خواست این موضوع را به او ثابت کند، شاید هم به من یا حتی به خودش و کیانا.

ـ دکتر … دکتر سامان نوری.

البته که نام او این نبود. او می توانست چنین نامی داشته باشد. سامان نوری. نگاه خیره اش برای لحظه ای روی چشمانم ثابت ماند و بعد لبخند زد. لبخندی عمیق.

ـ علی رضا زمانی هستم.

صدای پوزخند حامد را شنیدم. انگشتانم را مشت کردم. نمی توانستم بیشتر این فضای شلوغ را تحمل کنم.

حامد گفت:

ـ آقای دکتر یه چای در خدمتتون …

از پشت کیانا عبور کردم و به سمت در رفتم. یا باید می رفتم، یا باید می ماندم و داد می زدم. آخرین پله را که پایین آمدم، صدایش را از پشت سرم شنیدم.

ـ حامد پدرته؟

فقط سرم را به علامت منفی تکان دادم.

گفت:

ـ پس نباید زیاد نگرانش باشم.

به آسمان نگاهی انداختم. هوا کاملا تاریک شده بود. آسمان ابری بود. از پاییز و زمستان و این هوای ابری بدم می آمد. سوار شدم، سوار شد. اتومبیل را روشن کرد. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم.

گفتم:

ـ تنها کسی که واقعا باید نگرانش باشی، حامده. خیلی خستم.

گفت:

ـ قراره تا رسیدن به خونه تو بخوابی و من نقش راننده رو ایفا کنم، یا می تونیم حرف بزنیم؟

ـ من با چشم های بسته هم می تونم بشنوم.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ این بار می خوام من گوش کنم. بهم چند تا توضیح بدهکاری.

ـ در موردِ؟

ـ سامان نوری.

با گوشه ی چشم نگاهش کردم. لبخند نمی زد، جدی به نظر می رسید.

گفتم:

ـ اسمت علی رضا زمانیه. حامد کاری کرد که فراموش نکنم.

ـ منظورت چیه؟

چشم باز کردم و صاف نشستم. نیاز به توضیح داشت. چرا مجبور بودم در مورد هر چیز کوچکی توضیح بدهم؟

گفتم:

ـ اصولا اسم آدم ها رو تا وقتی واقعا بهشون نیاز نداشته باشم، توی ذهنم نگه نمی دارم. بهت میاد اسمت سامان باشه.

اخم کرد.

 

ادامه دادم:

ـ معمولا کسی سعی نمی کنه بهم نزدیک بشه، چون من کمی …

سکوت کردم. چه باید می گفتم؟ من حتی چیزی برای گفتن نداشتم. کفش هایم را در آوردم و پاهایم را روی صندلی گذاشتم. خودم را جمع کردم و به پهلو شدم. به نیم رخش خیره ماندم. لبخند زیبایی داشت.

“لبخند بزن، اخم نکن.”

ـ خوب به نظر نمی رسی.

ـ خستم، خوابم میاد.

ـ گاهی انگار دارم با یه بچه ی …

با مکث کوتاهی کلامش را تغییر داد و گفت:

ـ چند دقیقه بیشتر نمونده، بعد می تونی راحت بخوابی.

تا وقتی که اتومبیل متوقف نشده بود، به نیم رخش نگاه می کردم. چند بار برگشت و نگاهم کرد، اما لبخند نزد. پیاده شدم. اتومبیل را دور زدم.

پرسید:

ـ برنامه ی فردات چیه؟

در حالی که به سمت در ورودی می رفتم، گفتم:

ـ تا ظهر دفترم و بعد میرم باشگاه، شب هم میرم رصدخونه.

ـ مثل دیشب قراره تا صبح اون جا باشی؟

ـ احتمالا، اگه آراد بیرونم نکنه.

وارد لابی شدم و نگاهم روی سر کچل سرایدار ثابت ماند. برق می زد. با لبخند از جا بلند شد و سلام داد. کلید را به سمتم گرفت. کلید را گرفتم و فقط سرم را تکان دادم. دکمه ی آسانسور را زدم.

گفت:

ـ خب شاید بتونی کمی دیرتر بری رصدخونه.

صدایش درست از پشت سرم می آمد. فکر می کردم رفته باشد. اصلا متوجه حضورش نشده بودم.

ـ فردا شام مهمون تو.

وارد آسانسور شدم و دکمه ی شماره ده را فشار دادم. با دست جلوی بسته شدن در را گرفته بود. اخم کردم.

گفت:

ـ بیام بالا؟ فقط به خاطر این که مطمئن بشم توی آسانسور خوابت نمی بره.

پیشانی ام را به آینه تکیه دادم و چشمانم را بستم. صدای خفه ی بسته شدن در آسانسور را شنیدم و بعد حرکتش را احساس کردم.

گفت:

ـ هر چیزی که در مورد تو می دونم، فقط باعث میشه بیشتر گیج بشم. گره ای هستی که باز نمیشه.

صدای آرامش بیشتر شبیه یک لالایی بود.

پرسید:

ـ وقتایی که حرف نمی زنی، به چی فکر می کنی؟

جوابش خیلی ساده بود.

ـ آسمون.

ـ فقط؟

ـ فقط.

آسانسور ایستاد. چشمانم را باز کردم و کلید سردی که در تمام ارتفاع این ده طبقه میان انگشتانم می فشردم تا بلکه دردش بیدارم نگه دارد را داخل قفل چرخاندم.

ـ این آراد کیه؟

آراد؟ وارد خانه شدم. پشت سرم وارد شد و صدای آرام بسته شدن در را شنیدم.

ـ سلیقه ی خوبی داری.

احتمالا در مورد چیدمان خانه حرف می زند. نگاه کلی به اطراف انداختم. همه چیز سر جای خودش بود، مثل همیشه. نیم ست مشکی میان هال، با میز کوچک چوبی و آن گلدان سفید بدون گل. کیانا از گلدان های بی گل خوشش می آمد. کاغذ دیواری برجسته سفید با طرح های عجیب و غریب. سیستم صوتی و تصویری که در این پنج سال حتی یک بار روشن نشده بود. بی اختیار نگاهم به سالن افتاد. دیوارهای سالن با کاغد دیواری برجسته کرم رنگ تزیین شده بود و مبلمان قهوه ای رنگ. روی میز و گوشه های دیوار پر بود از گلدان و ظرف های بی استفاده ی کریستال. تنها قسمت دوست داشتنی سالن، آن چند کوسن فوق العاده بزرگی بود که روی زمین گذاشته شده بودند و من وقت زیادی را رویشان می گذراندم. رنگ خاکستری کابینت های آشپزخانه، اصلا خوشایندم نبود.

در حالی که به سمت اتاق خواب می رفتم گفتم:

ـ سلیقه من نیست.

اولین باری که وارد این خانه شدم، تصمیم گرفتم روزی این جا را به سلیقه ی خودم تزیین کنم، ولی هیچ وقت فرصتی برایش نداشتم. مانتو و شالم را گوشه ی تخت انداختم.

میان چهارچوب ایستاد و گفت:

ـ تو به همه اجازه میدی این طور راحت بهت نزدیک بشن؟ راحت باهاشون میری مسافرت و اجازه میدی وارد خونه ات بشن؟

رو تختی سفید را کنار زدم، نشستم و گفتم:

ـ یه مسافرت و این که الان این جا هستی، دلیل بر نزدیکی نیست.

لبه ی تخت با فاصله ی زیادی از من نشست.

ـ نمی ترسی بهت صدمه بزنم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و به چشمانش زل زدم.

ـ نمی تونی بهم صدمه بزنی.

روی تخت به پهلو دراز کشیدم و ادامه دادم:

ـ در نهایت می خوای چی کار کنی؟ ازم دزدی کنی؟ می تونم دوباره تمام این وسایل رو بخرم. قبل از این که بتونی بهم دست بزنی، می تونم بکشمت.

ـ اگه اسلحه داشته باشم چی؟

داشت جدی حرف می زد.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ می خوای با اسلحه من رو بزنی؟ بکشی؟ باشه مهم نیست. نهایت همه چیز مرگه، به هر حال من هم یه روزی می میرم.

سرش را به اطراف تکان داد و گفت:

ـ خیلی بی خیال و بی تفاوتی. این اصلا خوب نیست.

آرنجم را ستون بدنم کردم و به چشمانش زل زدم.

ـ چیزهایی برای من مهمن، که نه تو و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونه ازم بگیرشون. پس هیچ کس نمی تونه بهم صدمه بزنه.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ سارا من نمی خوام بهت صدمه بزنم.

موبایل را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و برای ساعت دوازده کوک کردم. دلم برای ستاره هایم تنگ شده بود.

ـ چرا پیشنهادم رو قبول نمی کنی؟ من ازت خوشم میاد.

چشمانم را بستم. چیزی برای گفتن نداشتم.

ـ می خوام بهت دست بزنم.

ـ می دونی که اجازه نداری. من خستم، می خوام بخوابم.

ـ سارا می خوام بهت دست بزنم.

درک این کلمات ساده چقدر سخت بود که بارها و بارها مجبور به تکرارشان بودم؟

گفتم:

ـ علی رضا تمومش کن.

ـ پس اسمم رو هنوز به خاطر داری. سارا به من نگاه کن.

چشمانم را بی حوصله باز کردم.

آرام گفت:

ـ می خوام با یه انگشت، انگشتت رو لمس کنم. برای یه ثانیه.

با اعتراض نامش را صدا زدم.

ـ علی رضا؟

ـ جانم؟

جانم؟! چرا این طور صدایم می زد؟ دیدم، دیدم که به آرامی انگشت اشاره اش را نشانم داد و با سر اشاره ای کوچک به دستم کرد. به پهلو دراز کشیده و دستم را صاف از زیر بدنم به بیرون دراز کرده بودم.

آرام تر از قبل دوباره تکرار کرد.

ـ فقط یه ثانیه.

به انگشتش خیره ماندم. پانزده ثانیه طول کشید تا نوک انگشتش در چند سانتی متری انگشت اشاره ام متوقف شد. نمی توانستم نفس بکشم، نمی توانستم لمس شدن آگاهانه را به یاد بیاورم. این چیزی نبود که می خواستم.

فقط یک ثانیه بود. کوتاه، آن قدر کوتاه که حتی برای خاطره شدن و به یاد سپرده شدن کم بود. انگشت اشاره اش برای ثانیه ای روی انگشت اشاره ام ثابت ماند و بعد خیلی سریع دستش را کنار کشید. هیچ حسی نداشتم. به نوک انگشت خودم خیره ماندم. هیچ حسی نداشتم تا زمانی که دوباره انگشت اشاره اش روی انگشتم ثابت ماند. این بار سه ثانیه طول کشید. نفسم تند شد، نامنظم شد، گرفت. این من بودم که دستم را عقب کشیدم و با اخم نگاهش کردم. خیلی قوی بود، بیشتر از چیزی که حتی تصورش را می کردم.

با صدایی بلندتر از حد معمول گفتم:

ـ دیگه هیچ وقت بهم دست نزن.

دستانم را جمع کردم و چشمانم را بستم. صدایم کرد، جوابش را ندادم.

ـ قهری؟

ـ قهر؟ من خیلی وقته که دیگه بچه نیستم. ظاهرا همه این موضوع رو خیلی سریع فراموش می کنن.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ تو برای من هیچ وقت دختر بچه نبودی. تو یه زنی، زنی که برام از هر لحاظ جذابه.

زن؟!

ـ من نه اون دختر بچم، نه یه زنِ از هر لحاظ جذاب. من فقط می خوام بخوابم.

ـ من برم؟

شانه بالا انداختم و خوابم برد.

با صدای زنگ موبایل، با ناله چشم باز کردم. هنوز با فاصله لبه ی تخت نشسته بود. به ساعت دیجیتالی روی میز کوچک کنار تخت نگاهی انداختم. فقط سه دقیقه خوابیده بودم.

ـ فکر می کردم رفتی.

گوشی موبایل را برداشتم و نگاهی به شماره ی نا آشنا انداختم.

با چشمان بسته جواب دادم.

ـ بله؟

ـ سلام سارا.

صدای آشنایی داشت. چهار ثانیه طول کشید تا به خاطر آوردمش. آراد مهرگان.

ـ کجایی سارا؟ فکر می کردم امشب حتما میای این جا.

شماره ی مرا از چه کسی گرفته بود؟

ـ کی شماره ی من رو بهت داده؟

با خنده گفت:

ـ اختیار دارید خانم. من حالا کم کسی نیستم، فقط باید اراده کنم تا چیزی رو که می خوام به دست بیارم. اسمت رو نمی دونستم، وگرنه خیلی وقت پیش شمارت رو پیدا می کردم.

ـ کاری داری؟

ـ کجایی؟

ـ باید جواب پس بدم؟ حرفت رو بزن من خوابم میاد.

با صدا خندید و گفت:

ـ هی خانم خوشگله، اِنقدر بد اخلاقی نکن.

گوشی را قطع کردم و قبل از این که آن را روی میز کوچک کنار تخت قرار دهم، دوباره زنگ زد.

جدی و محکم و سرد گفتم:

ـ چی می خوای؟

با صدای جدی گفت:

ـ یه شایعاتی در مورد یه تولد داریم.

ـ باید به اطلاعاتت شک کنم؟

به علی رضا خیره شدم. به چشمانم خیره شده بود. صاف دراز کشیدم و چشمانم را بستم.

آراد گفت:

ـ می تونی بهم اعتماد کنی.

ـ فکر نکنم.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ من یه دوست توی هاوایی دارم که گفت یه چیزایی پیدا کردن.

سرم را تکان دادم. امکان نداشت سعید و چارلی چیزی در مورد یک تولد بدانند و مرا بی اطلاع بگذارند. امکان نداشت.

ـ من هم چند تا آشنا توی ناسا (پنج) دارم. سعید رادوند رو که می شناسی؟ تقریبا هفته ای چند بار با چارلی هیتسون هم حرف می زنم.

با صدای بلندتر از حد معمول گفت:

ـ داری جدی حرف می زنی؟

ـ اگه خبری بود بی اطلاع نمی موندم.

احساس کردم که رو تختی کمی جا به جا شد. چشمانم را باز کردم.

آراد گفت:

ـ من به دوستم اعتماد کامل دارم. خود دانی.

عصبی بود و سعی داشت خونسرد به نظر برسد. علی رضا کمی نزدیک تر شد. بوی عطر تلخش، مشامم را پر کرد.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ دیگه چی در موردش می دونی؟

ـ هنوز از مدارش خارج نشده.

انگار منجمد شدم. هنوز از مدارش خارج نشده بود؟ خیلی جوان بود. جوان تر از چیزی که تصورش را می کردم.

گوشی را قطع کردم و به سقف خیره شدم. باید به گفته اش اعتماد می کردم؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و صاف نشستم. علی رضا خیلی نزدیک بود. اخم کردم. دستش را دیدم که به آرامی بالا آمد. به چشمانش خیره شدم. کمی خود را عقب کشیدم و از سمت دیگر تخت پایین آمدم. باید با سعید صحبت می کردم. شماره ی موبایلش را گرفتم. خاموش بود. هنوز برای بیدار شدن در سمت دیگر این سیاره خیلی زود بود. شماره ی خانه اش را گرفتم.

بعد از پنج بوق کسی گوشی را برداشت و با لهجه ی غلیظ مکزیکی به انگلیسی گفت:

ـ بله؟

کریستین بود، همسر سعید. سعید گفته بود کریستین چقدر به فارسی صحبت کردن علاقه دارد و چطور با اشتیاق به دنبال یاد گرفتن این زبان است. می دانستم می تواند چند کلمه ای به فارسی صحبت کند، اما ترجیح می دادم خیلی سریع با سعید صحبت کنم.

به انگلیسی گفتم:

ـ سلام کریستین. سارا هستم از ایران.

ـ سارا؟ سلام. حالت چطوره؟

ـ می تونم با سعید حرف بزنم؟

ـ سعید خوابه.

ـ کار واجبی دارم، لطفا بیدارش کن.

صدایش را می شنیدم که سعی دارد سعید را از خواب بیدار کند. سه دقیقه ی تمام داشتم به کلنجار رفتن کریستین برای بیدار کردن سعید گوش می دادم و در نهایت موفق شد.

ـ بله؟

با خیال راحت می توانستم با سعید فارسی صحبت کنم.

گفتم:

ـ سارا هستم.

این تاخیر در شنیدن صدا قرار بود دیوانه ام کند. من فرصتی برای از دست دادن نداشتم.

ـ سارا؟ کدوم سارا؟

پایم را به زمین کوبیدم.

ـ سعید بیدار شو وگرنه میام و با لگد بیدارت می کنم.

انگار این بار واقعا بیدار شده بود.

ـ سارا؟ خودتی؟ چقدر خوش حال شدم که …

ـ سعید چقدر طول می کشه بری مرکز؟

با صدای هوشیارتری پرسید:

ـ چی شده؟

شروع کردم به قدم زدن و گفتم:

ـ در مورد تولد یه سیاره ی جدید چی می دونی؟

سکوت کرد. سکوتش طولانی تر از چیزی بود که تصور کنم به خاطر دوری راه این تاخیر به وجود آمده است.

داد زدم:

ـ می کشمت سعید، می کشمت. تو خبر داشتی، تو می دونستی و به من چیزی نگفتی.

ـ من اجازه نداشتم.

ـ اجازه؟ وقتی تا یه هفته ی قبل تند تند اطلاعات برام ایمیل می کردی، موضوع اجازه و قوانین مطرح نبود، حالا به خاطر یه تولد این طوری پنهان کاری می کنی؟

ـ سارا گوش کن. من به چارلی گفتم، ولی …

گوشی را قطع کردم. سعید به من خیانت می کرد. این خارج از تحمل من بود. شماره ی چارلی را گرفتم. با دومین بوق گوشی را برداشت. باید با او انگلیسی صحبت می کردم. از زبان فارسی فقط کلمه ی سلام را بلد بود و با شنیدن صدایم با آن لهجه ی افتضاح مرتب تکرارش می کرد.

ـ چارلی سلام. سارا هستم از ایران.

صدای خنده ی بلند و بعد کلمه ی سلام را به فارسی شنیدم. نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند. دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و نگاهم می کرد. نگاه سنگینی داشت. می دانستم کوچک ترین حرکاتم را تحت نظر دارد.

گفتم:

ـ چارلی امکان نداره باور کنم تو چیزی در مورد اون تولد نمی دونی.

او هم سکوت کرد، او هم چیزی نگفته بود. چرا؟

ادامه دادم:

ـ چارلی من همه ی اطلاعاتش رو می خوام.

ـ می دونی که لنگدان چقدر در این مورد حساسه. امکان نداره اجازه بده چیزی رو برات بفرستم. هنوز خیلی زوده که جایی …

ـ خودم با رابرت حرف می زنم.

ـ اون قبول نمی کنه. اون خیلی بد اخلاقه، امکان نداره راضی بشه.

با صدای بلندتر از حد معمول گفتم:

ـ من از اون بد اخلاق ترم. می خوام باهاش حرف بزنم، همین الان.

صدای خنده ی بلند علی رضا توجهم را جلب کرد. هنوز دست به سینه به دیوار تکیه داده و نگاه خیره اش روی من بود. چارلی هم خندید. با تاخیر آشکاری که بی تابم می کرد صدای خوش طنین و سنگین رابرت در گوشم پیچید.

ـ سارا؟

ـ رابرت؟

از لحن خودم جا خوردم. انگار بعد از چند دقیقه بی هوا ماندن، نفس کشیده بودم.

ـ باید بهت تذکر بدم که الان در حال کار …

ـ اون چطوریه؟

بند بند وجودم برای دانستن می سوخت.

گفت:

ـ می دونی که بر خلاف مقرراته. من نمی تونم …

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ بهتر از هر کسی می دونی که این موضوع چقدر برام مهمه. چرا آزارم میدی؟ اگر باز هم بهانه بیاری، همین الان برای اومدن اقدام می کنم.

با صدا خندید و گفت:

ـ می خوای بیای این جا رو به هم بریزی؟

ـ آره میام و تمام اون سازمان مسخره، با اون قوانین احمقانه رو زیر و رو می کنم. می دونی که این کارو می کنم.

باز هم خندید. چرا درک نمی کرد؟ چرا درک نمی کرد من معتاد آسمان هستم؟ چشمانم را باز کردم و به علی رضا خیره شدم.

گفت:

ـ بهم زمان بده تا در موردش تصمیم بگیرم.

ـ فقط تا زمانی وقت داری تصمیم بگیری که من برای اومدن لباس بپوشم.

از داخل کشو، پاسپورت و گرین کارتم را بیرون آوردم و گفتم:

ـ وقتت تموم شد، چون من دارم میرم فرودگاه.

صدایش را با تاخیر شنیدم که گفت:

ـ می دونی که این جا همه ازت استقبال می کنند، پس خوش حال میشم بیای این جا و اجازه ندم دوباره برگردی.

ـ می دونی که اگه بیام چه اتفاقی می افته؟ قبل از همه سعید و بعد چارلی رو از اون جا بیرون می کنم و بعد میام سراغ تو.

صدای خنده اش را شنیدم.

گفت:

ـ باشه سارا، تو برنده شدی. ایمیلت هنوز مطمئنه؟

ـ آره.

ـ نیم ساعت به من وقت بده.

محکم گفتم:

ـ ده دقیقه ی دیگه منتظرم.

گوشی را قطع کردم و نفسم را با صدا بیرون دادم. پاسپورت و گرین کارت را داخل کشو برگرداندم و روی صندلی مقابل میز توالت نشستم. علی رضا جلو آمد و مقابلم لبه ی تخت نشست. لبخند می زد. به موهایش خیره شدم. آشفتگی قشنگی داشت.

گفت:

ـ یه چیزی بگو.

نفسم را برای ثانیه ای درون سینه حبس کردم و بعد با صدا بیرون دادم.

ـ شگفت انگیزه، فوق العاده است، باور کردنی نیست، امکان نداره تا به حال چیزی قشنگ تر از اون دیده باشی. با شکوه و …

دوباره نفسم را با صدا بیرون دادم. با لبخند عجیبی نگاهم می کرد.

ادامه دادم:

ـ می تونم توی ذهنم مجسمش کنم. اون حتما پر از رنگ و نوره. یه تولد باشکوه و شگفت انگیز.

ـ راستش من زیاد از حرف هایی که زدی سر در نیاوردم.

دستانم را مقابل صورتم در هوا تکان دادم و تند تند گفتم:

ـ گوش کن این خیلی مهمه که وقتی یه جرم آسمونی در حال شکل گیریه، یا به اصطلاح متولد میشه، توی زمان درست دیده بشه. هنوز خیلی سوال در مورد شکل گیری یه سیاره و ستاره وجود داره که باید جواب داده بشه. وقتی یه سیاره متولد میشه و تکامل پیدا می کنه، مدارش رو تغییر میده. همین موضوع اجازه نمی داد به یه سری سوال ها، بهت میگم چه سوال هایی، جواب بدیم. اگه چیزی که در مورد زمان این تولد شنیده باشم حقیقت داشته باشه، خب یه جورایی فوق العاده ست. تازه می دونی سیاره ها و اجرام آسمونی وقتی دارند به وجود … (شش)

چیزی که باعث شد ساکت شوم، نگاهش بود. با چنان حالت عجیب و سنگینی به صورتم خیره نگاه می کرد که نفسم را بند آورد. چند بار پلک زد و لبخند زد.

ـ چرا ساکت شدی؟ داشتم گوش می کردم.

کمی خود را عقب کشیدم و با تردید گفتم:

ـ تو گوش نمی کردی.

لبخندش عمیق تر شد و سرش را تکان داد. هر دو دستش را عقب برد و روی تخت ستون بدنش کرد.

گفت:

ـ راستش هیچ وقت به نجوم و آسمون نه علاقه ای داشتم و نه کنجکاوی. آدم ها بیشتر توجهم رو جلب می کردند تا اشیا.

اخم کردم. اشیا؟! به آسمان، به ستاره های من می گفت اشیا؟!

انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و با صدای بلند گفتم:

ـ چطور جرات می کنی؟ چطور جرات می کنی به آسمون من بگی اشیا؟

سرش را عقب برد و چنان با صدا خندید که شوکه شدم! سرم را تکان دادم و از جا بلند شدم. دیوانه! کیف لپ تاپم روی میز بود، جای همیشگی اش. پشت میز نشستم. در حالی که لپ تاپ را روشن می کردم، با گوشه چشم دیدمش. از اتاق خوابم بیرون آمد. هنوز اثر آن خنده روی لبش دیده می شد.

دو دقیقه قبل ایمیل چارلی رسیده بود. سریع عکس ها را دانلود کردم و متن اطلاعاتی که چارلی، احتمالا به سفارش رابرت نوشته بود را خواندم. اطلاعات کامل و طبقه بندی شده و البته دقیق تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. عکس ها را که باز کردم، نفس در سینه ام حبس شد. باشکوه بود! چیزی در وجودم، درست از میان قفسه ی سینه ام با سرعتی باور نکردنی شروع کرده بود به رشد کردن. در همان ده دقیقه که به هفت عکس مقابلم خیره مانده بودم؛ تمام وجودم پر شده بود از آن حجم سنگین.

ـ سارا؟

به آن انحنای زیبا و رنگ های کدر شده ی پشت حجم گاز و غبار اشاره کردم و گفتم:

ـ نگاهش کن. باورت میشه؟ باور نکردنیه، خیلی قشنگه!

لیوان سرامیکی سفید با آن طرح گل های سرمه ای رویش توجهم را جلب کرد که میان انگشتان کشیده و بلندش قرار داشت و به سمت من گرفته شده بود. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. چشمان خوش رنگی داشت. به مژه هایش خیره شدم. بلند و پر پشت بودند.

ـ تو مگه خوابت نمیومد؟

خواب؟! خیلی خوابم می آمد. به محتویات درون لیوان خیره شدم. چای سبز بود. لیوان را از دستش گرفتم و کمی از چای را سر کشیدم. طعم خوبی داشت. به سمت اتاق خوابم رفتم.

دوباره صدایم کرد. بی توجه روی تخت نشستم و باز هم جرعه ای دیگر نوشیدم. لیوان را روی پاتختی گذاشتم و با چشمان بسته دراز کشیدم. خوابم برد.

با صدای آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم. نوری که از پشت پرده های حریر سفید، اتاق را روشن کرده بود، متعجبم کرد. موبایلم را برای ساعت دوازده تنظیم کرده بودم. امکان نداشت در تنظیمش اشتباه کرده باشم. برای من تنها یک احتمال وجود داشت. کسی به موبایلم دست زده بود. نیم خیز شدم. موبایلم را روی پاتختی درست همان جایی دیدم که شب گذشته، قبل از خواب گذاشته بودمش. در این که زاویه ی قرار گرفتنش روی میز با نحوه ای که من هر شب آن را می گذاشتم متفاوت بود، شکی نداشتم. ساعت هشت بود. به خاطر همین احساس خستگی و خواب آلودگی نمی کردم.

دو احتمال وجود داشت. دومین احتمال، علی رضا بود. وقتی می خوابیدم او هنوز در اتاق خوابم حضور داشت. خیلی راحت می توانست تنظیم آلارم موبایلم را تغییر دهد. چشمانم را بستم. کمی به بدنم کش و قوس دادم. حس خوبی بود.

احتمال اول و البته قوی ترین احتمال کیانا بود. این اصلا خواسته ی من نبود، ولی کیانا خیلی راحت در هر ساعت از شبانه روز می توانست به خانه ی من رفت و آمد کند. دسترسی به موبایلم، تغییر در برنامه ها و تنظیماتش یکی از عادی ترین کارهای کیانا محسوب می شد، اما او هیچ وقت تغییری در آلارم هایی که به شخصه روی موبایلم تنظیم می کردم، ایجاد نکرده بود. به خاطر همین موضوع احتمال دوم هم در نظرم شکل گرفته بود.

در حالی که به سمت آشپزخانه می رفتم، شماره ی “دوستم” را گرفتم. بعد از چهار بوق گوشی را برداشت.

ـ یعنی باید باور کنم یه روز فوق العاده رو قراره با صدای تو شروع کنم؟

نفس نفس می زد. عمیق و منظم و تند. چایساز را روشن کردم. به یک لیوان بزرگ چای خوش رنگ و بیسکویت کرمدار شکلاتی فکر می کردم.

گفتم:

ـ اول جواب سوال من رو بده تا با اطمینان بگم قراره روزت چطور باشه. تو دیشب تنظیم آلارم موبایل من رو دست کاری کردی؟

نفس هایش حالا کمی نامنظم، اما آرام تر به گوش می رسید. چه باعث شده بود این طوری نفس بکشد؟

با صدایی که می توانستم لبخند را در پس زمینه اش تصور کنم گفت:

ـ آره. خیلی خسته بودی، گفتم شاید بهتر باشه برنامه رفتن به رصدخونه رو کمی عقب بندازی.

لیوان بزرگی که کنار چایساز قرار داشت و یکی از نشانه ها حضور کیانا در خانه ام، وقتی که خواب بودم، محسوب می شد را از آب جوش پر کردم و محکم گفتم:

ـ تو قرار نیست یه روز فوق العاده رو با صدای خوش اخلاق من شروع کنی. هیچ کس، تاکید می کنم هیچ کس، حق نداره توی برنامه های من تغییری ایجاد کنه. من برای تک تک زمان بندی هایی که می کنم، دلیل دارم و نه تو و نه …

میان حرفم گفت:

ـ سارا تو تقریبا از هوش رفتی. خیلی سخت بود که …

داد زدم:

ـ نه تو و نه هیچ کس دیگه ای حق نداره در مورد زندگی من تصمیم بگیره. چطور به خودت اجازه دادی؟ برنامه ی یک هفته ی من رو به هم می ریزی و برای خودت دلیل میاری که چون خسته بودم به خودت اجازه دادی …

ـ سارا داد نزن.

صدایش متعجب و بلند بود.

دوباره داد زدم:

ـ تو چرا داد می زنی؟ وقتی کار اشتباهی می کنی …

دوباره میان حرفم پرید و گفت:

ـ الان عصبانی هستی. می تونیم وقتی آروم شدی و تصمیم گرفتی داد نزنی، در مورد این موضوع حرف بزنیم.

صدایم هنوز بلند بود، اما داد نمی زدم.

ـ من عصبانی نیستم. حق نداری برنامه های من رو عوض کنی، فهمیدی؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ کارم درست نبود، نباید به موبایلت دست می زدم.

با لیوان آب جوش پشت میز نشستم. روی میز شیشه ای، داخل بشقاب، بیسکویت کرمدار شکلاتی بود. دو بسته دونات و یک بسته کیک با طعم پرتقال. از جعبه ی مربع شکل و قرمز رنگ روی میز، چای کیسه ای را بیرون آوردم و داخل لیوان آب جوش انداختم. به رنگ حنایی که خیلی نرم با آن انحناهای ظریف میان آب رها می شد، خیره ماندم. سکوتش طولانی شد. نفس هایش هنوز نامنظم و عمیق بودند.

پرسیدم:

ـ چی کار می کنی؟

ـ چطور؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ چی کار می کنی که اون طوری نفس می کشی؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ می دویدم.

ـ آهان.

گفت:

ـ شام دعوتم کرده بودی، فراموش که نکردی؟

ـ نه، ولی برنامم رو به هم زدی. ساعت هفت دم خونه ام باش. باید تا قبل از ساعت ده برگردم و چند ساعتی برم رصدخونه.

گوشی را قطع کردم و یک بیسکویت گرد کرمدار شکلاتی از داخل بشقاب برداشتم.

زندگی من، روزهای من، هر ثانیه و دقیقه اش، در آسمان خلاصه می شد. رصد کردن ستارها، ترجمه کتاب های نجوم از زبان فرانسه و انگلیسی، نوشتن مقاله با امضای ونوس و خلاصه هر کاری که با ربط و بی ربط به آسمان پیوندم می داد.

تا ساعت دو ظهر، چهار صفحه را بعد از حداقل پنج بار مرور مجدد و اطمینان از بی نقص بودنش، بستم و راهی باشگاه شدم.

پوریا با دیدنم لبخند زد و جلو آمد. باشگاه مثل همیشه خلوت بود. خیلی سریع لباس عوض کردم و تمرین را شروع کردیم. بعد از ده سال کار کردن و تمرین کردن، پوریا خیلی خوب من را می شناخت. حساسیت ها، نقاط ضعف و قدرتم را می شناخت و این خیلی خوب بود. حس راحتی را در کنار او داشتم. این که هیچ وقت سعی نمی کرد بیشتر از حد معمول به من نزدیک شود، خوب بود. از بینی بزرگ و شکسته اش خوشم می آمد و او این موضوع را می دانست. با دیدن موهایم حرف کیانا را تایید کرد و گفت واقعا افتضاح شده ام. گفت شاید بهتر باشد به روی پیشنهاد کیانا در مورد مرتب کردن موهایم فکر کنم.

بعد از سه ساعت تمرین، برایم نسکافه درست کرد. کاری که همیشه انجام می داد. نیم ساعتی مقابل هم نشستیم و او برایم از زنی تعریف کرد که تازه با او آشنا شده بود. پوریا تنها کسی بود که با من در مورد زندگی خصوصی اش حرف می زد. دو سال قبل زنش را در تصادف از دست داده بود و با دختر چهار ساله و مادرش زندگی می کرد.

وارد کوچه که شدم، پرادوی سیاه رنگ علی رضا را دیدم. به ماشینش تکیه داده بود و با موبایلش صحبت می کرد. با دیدنم لبخندش عمیق تر شد و برایم دستی تکان داد. وارد پارکینگ شدم و زانتیای نقره ای رنگم را کنار کمری سفید همسایه واحد ده پارک کردم. صاحب اتومبیل را چند بار دیده بودم. مرد جوانی بود. قد بلند، با چشمانی کوچک و سبز رنگ. هر بار مرا می دید، لبخند می زد.

آسانسور در طبقه ی همکف متوقف شد. با باز شدن در، دیدمش که دست به سینه بازویش را به دیوار تکیه داده است و لبخند می زند. لبخندهایش را درک نمی کردم.

گفت:

ـ خانوم بد اخلاقِ ما حالش چطوره؟

سوار شد. تکیه دادم و خیره نگاهش کردم. شلوار کتان و تی شرت سفیدی به تن داشت. خوش پوش بود و همان بوی تلخ همیشگی را می داد.

پرسید:

ـ حال ستاره هات چطوره؟

صاف ایستادم و گفتم:

ـ خیلی خوبن. امروز یه سری عکس دیگه از سیاره ی جدیدم گرفتم، فوق العاده بودن.

ـ دوست دارم بیشتر در موردشون بدونم.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ حرفت مثل این می مونه که من بگم به دندون پزشکی علاقه دارم.

خندید و گفت:

ـ این در واقع یه بهونه ست برای بیشتر شناختن تو.

شانه بالا انداختم و قبل از او، آسانسور را ترک کردم.

کلید را در قفل می چرخاندم که گفت:

ـ امشب قراره چی برامون درست کنی؟ من قرمه سبزی دوست دارم.

گوشه ی لبم بالا رفت. نمی توانستم افکار دیگران را نسبت به خودم درک کنم. قرمه سبزی؟ من در تمام عمرم حتی یک تخم مرغ، آب پز نکرده بودم و او انتظار داشت قرمه سبزی درست کنم؟! چراغ را روشن کردم و کوله ی خاکستری رنگم را کنار جارختی انداختم.

گفتم:

ـ میرم دوش بگیرم، بعد حاضر میشم. تا بیست دقیقه دیگه برای رفتن آمادم.

مانتو و شالم رو روی مبل راحتی انداختم و به سمت اتاق رفتم. روی تخت لباس هایم آماده بود. یک ست لباس زیر مشکی، شلوار جین مشکی و بلوزی قرمز و سفید رنگ.

گفت:

ـ درسا وقتی بچه بودیم، موهای خیلی بلندی داشت، اما بلندی موهاش رو دوست نداشت. مامان و بابا عاشق موهاش بودن و اجازه نمی دادن موهاش رو کوتاه کنه. چندین و چند بار من خودم موهاش رو کوتاه کردم، پس کمی در این مورد تجربه دارم. شاید بتونم موهات رو درست کنم و البته که این کار رو با دقت انجام میدم و حواسم هست دستم بهت نخوره.

حوله ام را از روی تخت برداشتم و به سمت حمام رفتم. یک دوش ده دقیقه ای برایم پر بود از انرژی. مقابل آینه ایستادم. از حالت موهایم خوشم می آمد، حرف هیچ کس هم اهمیتی نداشت. نه کیانا و حامد، نه پوریا و اظهار نظر علی رضا. در این که گاهی موهایم نامرتب و نافرم باشد، هیچ اشکالی نمی دیدم.

لباس پوشیدم و موهای نم دارم را با گیره بالای سرم جمع کردم. داخل هال ندیدمش. وارد آشپزخانه شدم و چایساز را روشن کردم. به سراغ یخچال رفتم. به ظرف های مستطیل شکل و متوسطی که تمام یخچال را پر کرده بود خیره شدم و برچسب های رویشان را خواندم. سالاد، قرمه سبزی، جوجه، سوپ، ماکارانی.

دو ظرف سالاد کاهو و کلم را روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم:

ـ نصف قرمه سبزی برای خودمه، سوپ و ماکارونی هم هست، کدومش رو می خوری؟

صدایش از جایی دور، کمی خفه به گوشم رسید.

ـ تو کتابی نداری که ربطی به آسمون نداشته باشه؟

ـ یه دیکشنری.

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ دیکشنری انگلیسی به فرانسه؟! تو فرانسه بلدی؟

ظرف سوپ، جوجه و قرمه سبزی را بیرون آوردم و قبل از بستن در یخچال، چیزی مانع شد. دستش را دیدم. در یخچال را کامل باز کرد و به داخلش خیره ماند.

با صدای شگفت زده ای گفت:

ـ شوخی می کنی؟!

من حرفی نزده بودم که در مورد شوخی یا جدی بودنش سوال می پرسید. ظرف سوپ و جوجه را با هم داخل ماکروویو قرار دادم.

گفت:

ـ این غذاها نمی تونه دستپخت خودت باشه.

در ظرف سالادها را باز کردم و گفتم:

ـ دلستر هست، اگه خواستی بردار.

ـ سارا میشه چیزی که می بینم رو توضیح بدی؟

نگاهش کردم. به من خیره شده بود.

دستم را تکان دادم و گفتم:

ـ این من هستم، سارا مجد، که الان دارم برات دست تکون میدم.

لبخند کمرنگی روی لبش نشست و اشاره ای به داخل یخچال کرد.

ـ من دارم در مورد این غذاها حرف می زنم.

ـ چی رو باید توضیح بدم؟

با صدای آلارم ماکروویو، بلند شدم و جای ظرف جوجه و سوپ را با قرمه سبزی عوض کردم.

گفت:

ـ تو این طوری زندگی می کنی؟ این ها کار کیه؟

ـ آره. کیانا.

در یخچال را با صدا بست و به سمتم آمد. فاصله اش کمتر از دو قدم بود. این حس خوبی به من نمی داد. قدمی به عقب برداشتم و چرخیدم.

گفت:

ـ این کیانا دقیقا چه نسبتی با تو داره؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچی.

با ظرف قرمه سبزی برگشتم و پشت میز نشستم. از درون جا قاشقی روی میز، قاشق و چنگالی بیرون آوردم. مقابلم نشست. تکیه ای از جوجه را به چنگال زدم و به دهان گذاشتم. طعم خوبی داشت. گرسنه بودم. بعد از آن چای و بیسکویت کرمدار شکلاتی، فقط یک لیوان نسکافه نوشیده بودم و چند تکه بیسکویت.

چنگالی برداشت و قبل از این که فرصتی برای به چنگال زدن تکه ی بزرگی از جوجه داخل ظرف مقابلم را داشته باشد، محکم با چنگالم به پشت دستش زدم و با اخم گفتم:

ـ به غذای من دست نزن.

با صدا خندید، اما خیلی کوتاه.

دوباره چهره ی جدی به خود گرفت و گفت:

ـ حامد با تو چه نسبتی داره؟

ـ خب اون دوست قدیمی پدرمه.

ـ رئیست میشه؟

گفتم:

ـ خب در واقع هم آره، هم نه. نمی دونم، من فقط برای خودم کار می کنم، همین.

قاشقی برداشت و ظرف سوپ را مقابل خودش کشید.

گفت:

ـ میشه دقیقا بهم توضیح بدی تو چطوری داری زندگی می کنی؟ هر کاری که می کنی، هر چیزی که در مورد تو می فهمم، فقط گیجم می کنه. توضیح بده تا بفهمم چرا تنها زندگی می کنی؟ این حامد و کیانا چه نسبتی با تو دارن؟ چی کار می کنی؟

دستم را به زیر چانه ام زدم و به صورتش خیره شدم. چرا این قدر در مورد زندگی من کنجکاوی می کرد؟ او هم یک آدم بود.

گفتم:

ـ من به همه ی سوال هایی که پرسیدی، قبلا جواب دادم.

ـ باشه اجازه بده یه جور دیگه سوال بپرسم. چرا کیانا برات غذا درست می کنه؟

چرا؟ این کاری بود که کیانا همیشه انجام می داد و من هیچ وقت نپرسیده بودم چرا.

کمی فکر کردم و گفتم:

ـ کیانا خیلی وقته برام غذا درست می کنه، شاید چون من بلد نیستم غذا درست کنم. البته وقتی هم برای این کار ندارم.

ـ وقت نداری، چون کار می کنی؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

ادامه داد:

ـ فکر می کردم کیانا هم توی دفتر مجله کار می کنه.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:

ـ اون خیلی کارهای دیگه هم می کنه.

قاشق را به دهان گذاشت و بعد از کمی مکث، دوباره پرسید:

ـ رابطت با کیانا چطوره؟

ـ چطوره؟ این یعنی چی؟

قاشق را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد.

گفت:

ـ منظورم اینه که فقط همکارید یا دوستته؟

همکار؟ دوست؟ شانه بالا انداختم. کیانا فقط کیانا بود، همین.

ـ دارم از دستت دیوونه میشم دختر. آخه تو کی هستی؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ سارا مجد.

نفسش را با حرص بیرون داد و سرش را تکان داد. از جا بلند شد و چایساز را روشن کرد. دست به سینه کمرش را به کابینت تکیه زد. سنگینی نگاهش را احساس می کردم.

ـ از خودت بگو، هر چیز کوچیکی که باعث نشه دیوونه بشم. یه چیزی که باعث بشه باور کنم واقعی هستی، وجود داری.

لبم را گاز گرفتم و فقط نگاهش کردم. درک نکردن و درک نشدن برای من و زندگی و روزها و افکارم چیز عجیبی نبود. اصراری برای درک شدن نداشتم، ولی انتظار داشتم دیگران هم این انتظار را در مورد درک شدن خودشان از طرف من نداشته باشند.

گفت:

ـ اون طوری نکن. نکن سارا، فقط حرف بزن.

چه باید می گفتم؟ چیزی وجود نداشت. زندگی من همین بود. همین چیزی که می دید.

با مکث کوتاهی ادامه داد:

ـ یه چیزی بگو که به اون آسمون لعنتی ربطی …

چنگالم را به سمتش پرت کردم، به سینه اش برخورد کرد و روی زمین افتاد. برخورد چنگال با کف سرامیکی و سفید آشپزخانه، صدای بلندی داشت. از جا بلند شدم. در یک قدمی اش ایستادم. انگشت اشاره ام را مقابل صورتش گرفتم. به چشمانش زل زدم و قبل از این که چیزی بگویم گفت:

ـ می خوام صورتت رو لمس کنم. فقط یک ثانیه.

آن قدر ناگهانی دستش را بلند کرد و انگشت اشاره اش را روی گونه ام کشید، که نتوانستم عکس العمل درستی نشان دهم. نفسم حبس شد. قدمی عقب گذاشتم. لرزیدم. حسی که از نوک انگشتانش به پوست صورتم منتقل شد، خیلی قوی بود.

با تمام قدرت داد زدم:

ـ لعنتی.

صاف ایستاد و صدایم زد. قدمی به جلو برداشت.

دوباره انگشتم را به طرفش گرفتم و آرام گفتم:

ـ همون جا بایست.

ایستاد. پشت میز نشستم و چنگال تمیز دیگری برداشتم. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. اسمم را صدا زد. چشمانم را باز کردم و سرم را بالا گرفتم. مقابلم نشسته بود. نگاهم روی آن لک کوچک و زرد و سیاهی که روی تی شرت سفیدش خود نمایی می کرد، ثابت ماند.

گفتم:

ـ اسمش رو گذاشتند LKCa15b. برای یه سیاره اسم قشنگیه. این طور فکر نمی کنی؟ (هفت) حدود چهارصد و پنجاه سال نوری (هشت) از زمین فاصله داره و پنجاه تا صد هزار سال پیش شروع کرده به شکل گرفتن. با آینه های ده متری تلسکوپ دو قلوی کک دیدنش. این به نظرت فوق العاده نیست؟ سیستم LkCa15b یک دنیای داغ و در حال به هم پیوستنه که تو فاصله ی بین ستاره و دیسک خارجی غبار قرار گرفته و می دونی نکته ی جالبش کجاست؟ اون دقیقا با تئوری هایی که درباره ی شکل گیری سیاره ها وجود داره، مطابقت می کنه. اون خیلی زیباست. شاید هزار بار عکسش رو دیده باشم. نفس گیره!

گفت:

ـ درست مثل تو.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ خودت، اون دو تا سگت، دندون های مزخرفت، دندون پزشکی داغون و درس های احمقانه ای که خوندی لعنتی هستن، نه آسمون من. فهمیدی؟

ابروی سمت چپش به نرمی بالا رفت و لبخند زد.

گفت:

ـ دقیقا متوجه شدم.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ خوبه.

آخرین تکه ی جوجه را به دهان گذاشتم و ظرف سالاد کلم را مقابلم گذاشتم.

گفت:

ـ از چند سالگی به نجوم علاقه مند شدی؟

نگاهش نمی کردم، دلخور بودم. او حق نداشت به آسمان من، به ستاره هایم توهین کند.

ـ بابام تو دانشگاه فیزیک درس می داد. اولین کلمه ای که گفتم بابا بود و بعدش سِفو. سِفو کم کم تبدیل شد به آسِفون و بعد آسمون.

بعد از چند دقیقه سکوت طولانی، نگاهم به ظرف مقابلش افتاد. فقط چند قاشق از قرمه سبزی در ظرف باقی مانده بود. دستم را دراز کردم و ظرف را از مقابلش کشیدم. قاشق قبل از رسیدن به دهانش در هوا ثابت ماند.

ـ بهت گفته بودم نصفش برای منه.

اولین قاشق از قرمه سبزی را که به دهان گذاشتم، با صدا خندید. تمام محتویات قاشقش روی میز ریخت و صورتش قرمز شد. سرم را تکان دادم. میز می لرزید و من بی توجه به خوردن ادامه دادم.

از جا بلند شد. ظرف خالی غذایش را داخل ظرفشویی گذاشت. دوباره دکمه ی چایساز را زد.

پرسید:

ـ چای یا نسکافه؟

ـ نسکافه، دلم نسکافه می خواد.

ـ لیوان ها تو کدوم کابینته؟

شانه بالا انداختم.

گفت:

ـ چند وقته این جا زندگی می کنی؟

ـ چهار سال و هفت ماه و بیست و هفت روز.

ـ تو این چهار سال و هفت ماه و بیست و هفت روز، نفهمیدی لیوان ها تو کدوم کابینته یا داری من رو سر کار می ذاری؟

از جا بلند شدم و به سمت هال رفتم. چند دقیقه از هشت گذشته بود. روی مبل میان هال نشستم.

گفت:

ـ میشه چند دقیقه بدون این که به آسمون و ستاره ها فکر کنی، حرف بزنیم؟

با فاصله سمت دیگر مبل نشست.

گفتم:

ـ تا هشت و نیم، بعدش باید حاضر بشم و برم دفتر و بعد هم رصدخونه.

کمی جا به جا شد و گلویش را صاف کرد.

ـ در مورد ناسا و این آقا سعید و چارلز و رابرت برام بگو.

حرفش را اصلاح کردم.

ـ چارلی هیتسون.

سرش را تکان داد.

گفتم:

ـ دقیقا چی می خوای در موردشون بدونی؟

ـ معلومه، هر دلیلی که اون ها رو به تو وصل می کنه.

ـ نجوم و آسمون.

چشمانش را در کاسه چرخاند و گفت:

ـ چطوری باهاشون آشنا شدی؟

ـ سعید رو از وقتی ایران بود می شناختمش. وقتی هم که تو ناسا مشغول کار شد، با چارلی و رابرت و بقیه آشنا شدم.

ـ بقیه؟! خوبه. در مورد اون گرین کارت هم بهم توضیح میدی؟ تو آمریکا به دنیا اومدی؟

سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

ـ نه، ولی زیاد اون جا میرم و میام.

ـ چرا؟

ـ ناسا.

نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت:

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. با عرض پوزش از نویسنده گرامی اینجاهم این پسره علیرضا اینقدر تو زندگی این دختره سارا سرک کشید و کنکاش کرد و سوال پشت سوال پرسید بدتر از مُفتش ها یا کارآگاه ها من به جای سارا سر گیجه گرفتم و سردرد شودم•••• اَهههه مگه چه نسبتی با این دختره داره که همش درحال فضولی کردن تو زندگی این بیچاره هست من اگر به جای سارا بودم داد میکشیدم بسهههه تو کی هستی که اینقدر منو سین جین میکنی و سوال های شخصی و خصوصی میپرسی/ کارآگاهه زبل/🤔😕😯🤐😳😵😨😖😢😱😡
    😠 ف•ض•و•ل•ی موقوف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن