رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 20

 

ضربان قلبم بالا رفت. به خاطر شنیدن صدای ساره بود یا حضور پنهانی لیلی در عروسی ام؟ چرا در میان میهمان ها ندیده بودمش؟ به آرامی از کنار کرکره ها به بیرون خیره شدم. لیلی و ساره پشت به من ایستاده بودند. ساره دستش را به دور بازوی لیلی حلقه کرده بود. متوجه مهدیس شدم. به آرامی داشت از در بیرون می رفت. دوباره لرزش موبایل را درون جیبم احساس کردم. مهدیس برایم پیام داده بود.

ـ «کجایی؟ حامد عصبانیه که چرا نیومدی! با چاپخونه به مشکل برخوردیم؟»

چاپخانه؟! لیلی و ساره و تام از کی در چاپخانه کار می کردند که من خبر نداشتم؟!

سریع نوشتم:

ـ «فعلا کار دارم.»

پیام را فرستادم. از نوشتن این که دیر به دفتر می آیم، خودداری کردم. اگر چنین چیزی می نوشتم، دروغ محسوب می شد، اما فعلا کار دارم نمی توانست یک دروغ باشد.

حامد گفت:

ـ لیلی جان چرا می خوای این دختر رو عذاب بدی؟ اجازه بده یه زندگی آروم داشته باشه. اون به اندازه ی کافی تحت فشار بوده.

دوباره از کنار کرکره ها به بیرون خیره شدم. مهدیس وارد شد و به سمت حامد رفت. لیلی روی صندلی نشست. مهدیس به آرامی چیزی در گوش حامد گفت و حامد با لبخند محوی سرش را به علامت مثبت تکان داد.

لیلی گفت:

ـ اشکال داره کمی خودخواه باشم؟ چقدر التماس تو و محمدرضا کردم که اجازه بدید باهاش حرف بزنم، ببینمش؟ شماها نذاشتید، الان که هستم باز هم اجازه نمی دید. از من متنفره، دخترم از من متنفره و شما دو تا مقصرید.

حامد با اخم گفت:

ـ نخیر، مقصر خودتی.

خیلی سریع ایستاد، دو گام به سمت حامد برداشت و گفت:

ـ من؟! تو ندیدی؟ ندیدی محمدرضا داشت چه بلایی سرم میاورد؟ یعنی تو واقعا نمی دیدی چقدر بدبینی هاش من رو زجر می داد؟

نمی توانستم نفس بکشم. ضربان قلبم را احساس نمی کردم. چرا این جا ایستاده بودم و به حرف هایشان گوش می دادم؟

به در تکیه دادم و چشمانم را بستم.

حامد با لحن آرام تری گفت:

ـ تو باید تحمل می کردی و …

داد زد:

ـ تحمل؟ چی رو تحمل می کردی؟ این که یه روز بهم بگه عاشق پیمانم و فرداش بگه به تو نظر دارم؟

ـ منظورم این نبود.

موبایلم در دستانم می لرزید.

لیلی گفت:

ـ الان که خودش نمی خواد به حرفم گوش بده، مجبورش می کنم. از این به بعد باید من رو این جا تحمل کنه. چقدر می تونه فرار کنه و سرم داد بزنه؟ یه ماه، دو ماه؟ بالاخره که آروم میشه و گوش می کنه؟

شماره ی “همسرم” را گرفتم. با دومین بوق گوشی را برداشت.

ـ سلام عزیزم. یه خبر، امشب می خوام بیارمت مطب جدیدم رو ببینی. فردا داریم می ریم قول نامه بنویسیم. خیلی بزرگ و شیکه. نظرت چیه شب با هم بریم دنبال پارسا و اون …

آرام گفتم:

ـ علی رضا؟

از لرزش صدای خودم شگفت زده شدم.

حامد گفت:

ـ لیلی این موضوع رو بذار برای بعد از برگشتنش.

علی رضا گفت:

ـ چی شده؟

دستم را روی قلبم گذاشتم. نمی توانستم ضربان قلبم را احساس کنم.

ـ فقط بیا.

ساره گفت:

ـ عمو حامد شما نمی دونید که این چند وقته ما چی کشیدیدم.

ـ الان میام عزیزم. دفتری؟

آرام گفتم:

ـ آره.

پاهایم را در آغوش گرفتم. نمی خواستم بشنوم و می خواستم بشنوم. تمام تنم داغ بود. فقط می شنیدم، نمی توانستم تمرکز کنم، نمی توانستم فکر کنم، فقط می شنیدم.

حامد گفت:

ـ بهتره همین الان تمومش کنید. من درک می کنم، ولی سارا خیلی دختر حساسیه، اگه محمدرضا از من خواست چیزی به شما نگم، به خاطر این بود که می دونست سارا چقدر حساسه و چقدر راحت به هم می ریزه.

ـ من دخترم رو خیلی بهتر از محمدرضا می شناسم. مطمئنم کاری که شما باهاش کردید، اون رو بیشتر از رفتن من ناراحت کرده. من هفده سال نتونستم صداش رو بشنوم، می دونی این یعنی چی؟ هفده سال!

مرگ، این چیزی که حس می کردم، مرگ بود. من داشتم می مردم، من داشتم بدون دیدن علی رضا می مردم.

تام گفت:

ـ لیلی بهتر نیست بریم؟

به پهلو روی زمین دراز کشیدم. می لرزیدم.

ـ من تا وقتی سارا رو نبینم از این جا نمیرم.

مهدیس گفت:

ـ سارا کار داره، نمیاد.

ـ تام … مامان من … من حالم خوب نیست.

صدای ساره بود. “لعنتی”. هنوز هم می توانستم احساسش کنم. آن زنجیر نامرئی میانمان هنوز وجود داشت. صدای گرفته اش در گوشم پیچید.

ـ سارا … سارا همین نزدیکیه، حالش خوب نیست. سارا.

به آرامی نامش را بر زبان آوردم.

ـ ساره.

چند نفس عمیق کشیدم. باید آرام می گرفتم. لیلی دروغ می گفت، مقصر لیلی بود. بابا و حامد همیشه مواظبم بودند، همیشه حمایتم کردند. محمدرضا می دید زجر می کشم. لیلی دروغ می گفت. اگر حتی یک بار هم تماس گرفته بود، محمدرضا به من می گفت، به من اجازه می داد با او و ساره حرف بزنم. به روی آسمان متمرکز شدم. مِه بانگ (هفتاد و شش) یک مدل کیهان شناسی پذیرفته شده است که برای توصیف شکل گیری ابتدایی جهان شکل گرفته. بنا بر این نظریه، انفجار بزرگی، هزار و سیصد و هفتاد و هفت میلیارد سال قبل اتفاق افتاده، که آغاز جهان را رقم زده. لیلی در عروسی ام حضور داشت. بعد از انفجار ثانیه ی یک وجود، جهان بسیار داغ و چگال (متراکم) بوده و بعد با سرعت زیادی شروع به انبساط می کند. حامد و محمدرضا را مقصر می دانست. با این انبساط، جهان داغ اولیه، کم کم سرد شد. همهمه ی گنگی که از بیرون در به گوش می رسید، کم کم برایم وضوح بیشتری پیدا کرد.

ساره گفت:

ـ بهترم. من مطمئنم سارا به این جا خیلی نزدیکه.

نفس عمیق دیگری کشیدم. علی رضا، باید به او فکر می کردم. تا چند دقیقه ی دیگر می رسید، در آغوشم می گرفت، نوازشم می کرد، می گفت نگران نباشم. وقتی او حضور داشت، همه چیز بهتر به نظر می رسید. آرام آرام نشستم. من سارا مجد بودم، نباید این موضوع را فراموش می کردم. من سارا مجد بودم، دختر محمدرضا مجد، همسر علی رضا زمانی. من محکم بودم، من سخت بودم، من وسیع بودم. چشمانم را بستم. من فرشته بودم، من دختر آسمانی بودم. من، من عاشق بودم. من هفده سال، تنها، بدون لیلی صادقی و ساره مجد، زندگی کرده بودم. به اندازه ی هفده سال دلتنگ بودم، به اندازه ی هفده سال آغوش می خواستم. من می توانستم، من می توانستم بعد از این هم، بدون حضورشان زندگی کنم.

از جا بلند شدم، لباس هایم را مرتب کردم، موبایلم را از روی زمین برداشتم. من سارا مجد بودم. نفس عمیقی کشیدم. صدای زنگ در بلند شد. لبخند زدم. کسی دستش را روی زنگ گذاشته بود و بر نمی داشت. علی رضا. در اتاق را باز کردم. مهرداد با چشمانی گرد شده نگاهم می کرد. مهدیس در را باز کرد. علی رضا با چهره ای بی رنگ وارد سالن شد. به گام های بلندش خیره شدم و اخمی که متوجه لیلی بود. نیم قدم به جلو برداشتم. دلم می خواست قبل از هر چیزی گرمای تنش را احساس کنم.

دیدم. نفسم بند آمد! چرا؟ دیدم، دیدم که دستان علی رضا به دور ساره حلقه شد، شنیدم که چیزی شکست، دیدم که سر ساره روی سینه اش قرار گرفت. نمی توانستم صدای قلب علی رضا را بشنوم. دیدم که چیزی در گوش ساره گفت و سرش را بوسید. دستم را به چهارچوب در اتاق گرفتم.

حامد بلند و خشمگین گفت:

ـ علی رضا تمومش کن.

علی رضا به من خیره شد. دهانش باز ماند. نمی توانستم نفس بکشم. تام دستش را روی شانه ی علی رضا گذاشت.

گفت:

ـ ساره زن منه.

علی رضا به آرامی دستانش را از دور ساره باز کرد. قلبم نمی زد. من مردم. نگاهش را از من گرفت و به چهره ی ساره خیره شد.

لیلی گفت:

ـ سارا جان، دخترم، عزیزم به من نگاه کن. اشکال نداره، مهم نیست. حق داره، اون تا حالا ساره رو ندیده. سارا جان به من نگاه کن.

نگاهم را از علی رضا گرفتم. هنوز داشت به ساره نگاه می کرد.

گفتم:

ـ مهرداد اینا چرا این جان؟ بیرونشون کن.

ـ سارا جان، عزیزم، دخترم به من نگاه کن.

به چشمان مهرداد خیره شدم و محکم و سرد گفتم:

ـ شنیدی چی گفتم؟ مهرداد مجبورم نکن حرفم رو تکرار کنم.

ـ سارا؟

علی رضا صدایم می کرد. با گوشه ی چشم دیدم که با گام هایی آرام و نامنظم به سمتم می آید. با سر به لیلی اشاره کردم. مهرداد با تردید به حامد خیره شد.

لیلی محکم گفت:

ـ نمیرم، این جا برای من هم هست.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ نیست.

علی رضا دستش را به سمتم دراز کرد. ساره صدایم کرد.

حامد گفت:

ـ تمومش کن لیلی، الان وقتش نیست.

خودم را عقب کشیدم و با اخم به علی رضا خیره شدم.

گفت:

ـ می خوام بهت دست بزنم، این یه سوال نیست.

لیلی گفت:

ـ نه، همین جا تمومش می کنم. بخشی از این ساختمون حالا به اسم منه، من هم حق دارم این جا باشم، هیچ کس نمی تونه من رو بیرون کنه.

بی آن که نگاهم را از چشمان علی رضا جدا کنم گفتم:

ـ من بیرونت می کنم. تو حق نداری با اجازه یا بی اجازه به من دست بزنی، فهمیدی؟

ساره با گام هایی بلند به سمتم آمد. با اخم نگاهش کردم. لبخند زد. علی رضا صدایم کرد. ساره دستانش را به دورم حلقه کرد. تمام وجودم آتش گرفت، سوختم.

به حامد خیره شدم و گفتم:

ـ درسته؟

حامد سرش را به علامت مثبت تکان داد. چشمانم را بستم. لرزیدم، از سرمایی که خیلی ناگهانی تمام وجودم را پر کرد. این گرمای آغوش ساره بود که من در حال تجربه اش بودم. به لبخند تام خیره شدم. لیلی هم لبخند می زد. مهدیس و مهرداد ناباوردانه نگاهم می کردند. حامد اخم کرده بود. نمی توانستم چهره ی علی رضا را ببینم. چرا؟ چرا به جای من ساره را در آغوش گرفته بود؟ چرا ندا به او پیغام داده بود؟ نباید فراموش می کردم من سارا مجد هستم.

رو به مهرداد گفتم:

ـ به کاوه زنگ بزن می خوام همین الان بیاد این جا. مهرداد منظورم از همین الان، یعنی دقیقا همین الانه، نه یک ساعت دیگه. متوجهی؟

مهرداد به سمت تلفن دوید.

به مهدیس گفتم:

ـ برو، همین الان، به بقیه هم بگو.

سرش را به علامت مثبت تکان داد. به سمت میزش رفت. کیفش را برداشت. کیانا. نباید از یاد می بردم من سارا مجد هستم.

محکم گفتم:

ـ اگه کیانا چیزی بفهمه، خفت می کنم.

با گام هایی بلند و سریع از در بیرون رفت. حامد قدمی به جلو برداشت. با حرکت دست متوقفش کردم.

علی رضا محکم گفت:

ـ ساره خانم لطفا ولش کنید. سارا باید با هم حرف بزنیم.

نفس عمیقی کشیدم. همان بو را می داد، همان بوی دلنشین و آشنا. او ساره بود، همان دختری که من هفده سال در آینه، گونه های سردش را نوازش می کردم. چشمانم را بستم. در فضای کوچک و تاریک کمد، او سرش را روی شانه ی من می گذاشت و من سرم را روی سرش قرار می دادم. دستانم را به آرامی بالا بردم. ساره مجد، او خواهر من بود. دستانم را به دور بدنش حلقه کردم. حلقه ی دستانش تنگ تر شد. نفس عمیق دیگری کشیدم. صبح بیدار شدم و تخت ساره خالی بود، صبح بیدار شدم و ساره رفته بود. چشمانم را باز کردم. لیلی گریه می کرد. چشمان سیاه من را داشت، چشمان سیاه ساره را داشت. به آرامی از آغوش ساره بیرون آمدم. یک گام به عقب برداشتم. ساره نامم را خواند.

رو به مهرداد گفتم:

ـ چی شد؟

مهرداد صاف ایستاد و گفت:

ـ نیم ساعت دیگه می رسه. نسکافه؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:

ـ بزرگ باشه.

نیم قدم به عقب برداشتم و چرخیدم. وارد اتاق شدم و قبل از این که در را ببندم، ساره و علی رضا همزمان صدایم کردند. ایستادم و چرخیدم. مهرداد را صدا زدم. با عجله در حالی که لیوان بزرگی در دست داشت، از آبدارخانه بیرون آمد و میان سالن ایستاد.

محکم و سرد گفتم:

ـ هر کس وارد اتاق بشه، تو مسئولی.

در اتاق را به آرامی بستم و به دستگیره ی در خیره شدم. قبل از این که کامل پایین بیاید، صدای مهرداد را شنیدم.

ـ آقای دکتر خواهش می کنم. اجازه بدید، من درستش می کنم.

ـ سارا زن منه.

مهرداد گفت:

ـ پس می شناسیش و می خوای اون رو به جون من بندازی؟ دکتر جان گفتم درستش می کنم، فقط چند دقیقه بهش فرصت بده.

چشمانم را بستم. نفسم را با صدا بیرون دادم. “لعنتی”. سی ثانیه صبر کردم. در باز نشد. نیم قدم به عقب برداشتم. دلم می خواست داد بزنم، اما من نباید فراموش می کردم. من سارا مجد بودم. پشت میزم نشستم و به صفحه ی لپ تاپ خیره شدم. یک ایمیل تازه از چارلی رسیده بود. بازش کردم. موبایل داخل جیبم لرزید. به نام آراد خیره شدم.

ـ بله؟

ـ سلام سارا خانم. چطوری؟

ـ چی می خوای؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ می خواستم در مورد سفر با هم صحبت کنیم، ولی ظاهرا خیلی بد موقع زنگ زدم.

زمان مناسب تری برای صحبت در مورد رفتن و سفر پیدا نکرده بود؟

به متن نامه ی چارلی خیره شدم و گفتم:

ـ فردا به دفتر زنگ بزن. مهرداد مسئول هماهنگی های سفرمه.

ارتباط را قطع کردم و موبایلم را روی میز قرار دادم.

ـ «dear sara»

چند ضربه به در خورد و با باز شدن در، بوی عطر آشنای مهرداد و بوی نسکافه مشامم را پر کرد. مهرداد لیوان را به دستم داد. لیوان را زیر بینی ام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. بوی خوبی می داد. بوی تن ساره دوست داشتنی تر بود. پلک هایم را به هم فشردم.

گفت:

ـ برنامه چیه؟

جرعه ای نوشیدم و گفتم:

ـ به علی رضا بگو بره، بگو شب با هم حرف می زنیم.

ـ نمیره.

ـ می دونم، ولی بهش بگو.

سرش را به علامت مثبت تکان داد. نفسم را با صدا بیرون دادم و به چشمانش خیره شدم.

ـ ولی کاش می رفت. مهرداد می خوام در تمام مدت کنارم باشی، فقط باش. باشه؟

کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ بهتره علی رضا این کارو بکنه، علی رضا باید کنارت باشه.

لبم را گاز گرفتم و گفتم:

ـ می دونم، ولی … می خوام با کاوه تنها صحبت کنم. حالا برو، می خوام چند دقیقه تنها باشم.

به آرامی اتاق را ترک کرد. سرم را میان دستانم گرفتم و چشمانم را بستم. بارها و بارها صحنه ی در آغوش گرفته شدن ساره را به یاد آوردم. من می خواستم گرمای تنش را احساس کنم. علی رضا را می خواستم. کاش به حرف مهرداد گوش نمی داد، وارد اتاق می شد و در آغوشم می گرفت. سخت و محکم، مرا می بوسید. کاش امروز به دفتر نمی آمدم، کاش کسی می فهمید در اتاق مشغول کار هستم، کاش به علی رضا زنگ نمی زدم.

در باز شد، کسی چراغ را روشن کرد. کاش علی رضا بود. سرم را بالا گرفتم. کاوه در را بست و با گام هایی محکم به سمتم آمد. مثل همیشه بود. کت و شلوار خوش دوختی به تن داشت، اما موهایش کمی آشفته به نظر می رسید. کاش صبح قبل از بیرون آمدن از خانه، یک بار دیگر موهای آشفته ی علی رضا را آشفته تر می کردم. صاف نشستم.

کاوه همزمان با نشستن گفت:

ـ در خدمتم بانو.

ـ دادگاه کی تشکیل شد؟

می دیدم که سعی دارد نگاهش با نگاهم تلاقی پیدا نکند. سعی داشت محکم و آرام و خونسرد به نظر برسد.

گفت:

ـ پنج شنبه حکم نهایی رو صادر کردن. البته من درخواست تجدید نظر دادم. هنوز زمان دادگاه تجدید نظر مشخص نیست، ولی احتمالا توی همین یکی، دو ماه آینده تشکیل بشه.

سکوت کرد. هنوز هم نمی خواست به چشمانم نگاه کند.

گفتم:

ـ خب؟

به گوشه ی میز خیره شد و بعد از مکث طولانی گفت:

ـ دادگاه به نفع اونا تموم شد.

ـ چرا؟

ـ برای این که … خب … من تقریبا می تونستم این موضوع رو پیش بینی کنم.

انگشتان دست راستم را مشت کردم و گفتم:

ـ و چرا من از این پیش بینی خبر ندارم؟

سرش را بلند کرد، به چشمانم خیره شد و خیلی سریع گفت:

ـ من سعی کردم بهت توضیح بدم، ولی … ولی خودت نخواستی گوش کنی.

آرام گفتم:

ـ بهت اعتماد کرده بودم و تو …

ـ سارا من که حکم ندادم، من فقط …

با همان لحن آرام گفتم:

ـ خفه میشی یا خفت کنم؟

لب هایش را به هم فشرد. نفس عمیقی کشیدم. چیزی در درونم می سوخت.

با مکث طولانی ادامه دادم:

ـ دقیق و واضح و شفاف توضیح بده چی شده؟ می خوام همه چیز رو بدونم.

ـ طبق قانون، پدرت فقط حق داشت در مورد یک سوم اموال خودش تصمیم بگیره، بقیه ی اموالش باید به صورت قانونی بین شما سه نفر تقسیم می شد. درسته که مادر و خواهرت دیگه با شما زندگی نمی کردند، ولی مادرت زن قانونی پدرت بوده و …

مشتم را آرام روی میز کوبیدم و گفتم:

ـ می دونم. خب؟

به مکث کوتاهی گفت:

ـ با شکایت مادرت، پرونده ی انحصار وراثت پدرت به جریان افتاد و خب … دادگاه به نفع اون ها رای داد و یک سوم از اموال پدرت، طبق وصیت به نام توئه، بقیه ی اموالش هم به صورت قانونی بین سه نفرتون تقسیم شده.

نیازی به فکر کردن نبود. می پرسیدم، چون فقط می خواستم بشنوم، بشنوم تا عمق وجودم باور کند.

پرسیدم:

ـ الان این جا به نام من نیست؟

سرش را تکان داد و گفت:

ـ فقط بخشی از این جا به نام توئه.

ـ می تونم از این جا بیرونشون کنم؟

ـ این جا به نام خواهر و مادرت هم هست.

ـ چقدر احتمال داره توی دادگاه تجدید نظر موفق بشی؟

دو بار دهانش را باز و بسته کرد و در نهایت آرام گفت:

ـ با توجه به چیزی که توی دادگاه دیدم، بهتره خیلی روش حساب باز نکنی.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ مشکلی در مورد خرید این جا وجود نداره؟ می تونم سهمشون رو بخرم؟

ـ البته. سارا تو …

دستانم را بالا گرفتم و گفتم:

ـ تمومش کن کاوه، تو کارت رو انجام دادی. چیز دیگه ای هم هست که باید بدونم؟

سرش را به علامت منفی تکان داد.

ـ می تونی بری، فقط به مهرداد بگو بیاد کارش دارم.

از جا بلند شد. می خواست چیزی بگوید، اما با حرکت دستم او را به سکوت دعوت کردم. به آرامی اتاق را ترک کرد. “لعنتی”. داشتم خفه می شدم. هر دو دستم را روی گلویم گذاشتم و فشار دادم. مهرداد خیلی سریع وارد اتاق شد.

ـ سارا این شوهرت من رو کچل کرد. به زور بیرون نگهش داشتم، نمیره.

شوهرت. علی رضا. نفسم را به بیرون فوت کردم. می خواستم تمامش کنم.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ می دونم.

به آرامی به سمت در خروجی رفتم.

مهرداد گفت:

ـ به خودت وقت بده، به اون ها هم همین طور.

در را باز کردم. قبل از همه، نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند. در دو قدمی ام ایستاده بود. با دیدنم نفسش را با صدا بیرون داد و یک گام به جلو برداشت.

دستش را بلند کرد و گفت:

ـ می تونم لمست کنم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و آرام گفتم:

ـ برو خونه. می خوام تمومش کنم، باید تنهایی این کارو انجام بدم.

نیم قدم به جلو برداشت و آرام گفت:

ـ یادت رفته شوهرتم؟

در آن لحظه، اولویت مهم تری وجود داشت. از کنارش گذشتم و رو به روی لیلی ایستادم. فقط چهار قدم میانمان فاصله بود.

محکم گفتم:

ـ سهمتون رو به دو برابر قیمت می خرم.

لیلی محکم گفت:

ـ این طوری نمی فروشم. من نیازی به پول این جا ندارم، فقط باید به حرفم گوش کنی.

ـ من نیازی به شنیدن توجیه ندارم.

با اخم گفت:

ـ در تمام عمرم فقط عاشق پدرت بودم، اما این دلیلی خوبی نبود که بعضی کارهاش رو نادیده بگیرم و بهش اجازه بدم من رو با رفتارش تحقیر کنه و بهم توهین کنه.

ـ اشتباهات خودت رو گردن اون ننداز.

ـ آره من هم اشتباه کردم و تاوانش رو دادم. هفده سال دوری از تو برام کافی بود.

پوزخند زدم و گفتم:

ـ هنوز هم باید تاوان اشتباهت رو بدی، پس از این جا برو.

ـ نمیرم. من هم به اندازه ی تو مقاومم. تو نمی خوای به حرفم گوش کنی و من می خوام حرف بزنم.

حامد عصبی جلو آمد و گفت:

ـ تمومش کنید. سارا یه دقیقه گوش کن ببین چی میگه، تا این مسخره بازی تموم بشه. خسته شدم از بس سعی کردم شما دو تا رو آروم نگه دارم.

به چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

ـ در مورد تلفن ها راست میگه؟

ـ آره. خوب که چی؟ محمدرضا نمی خواست هوایی بشی.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ دارم بیخودی خودم رو ناراحت می کنم. مثل احمق ها این جا نشستم و بحث می کنم. تموم شد.

دستانم را در هوا تکان دادم و گفتم:

ـ مهرداد شال و کیفم رو بیار می خوام برم.

با گام هایی بلند به سمت در خروجی رفتم.

ساره بازویم را گرفت و گفت:

ـ نکن سارا، نکن.

ـ ببین با زندگیم چی کار کردن.

ـ برای من هم آسون نبوده. می دونم می خوای چی کار کنی.

شالم را از دست مهرداد گرفتم و روی سرم انداختم.

گفتم:

ـ می دونی چرا تو رو با خودش برد؟ چون من شبیه بابا بودم، چون من رو دوست نداشت، چون مهم نبود بعد از رفتنش چقدر عذاب می کشم.

لیلی گفت:

ـ اشتباه می کنی.

ـ قبول، اشتباه می کنم. می دونی چیه؟ می خوام توی همین اشتباه باقی بمونم، می خوام همیشه فکر کنم ساره رو به من ترجیح دادی.

برگشتم و نگاه دقیقی به فضای اطرافم انداختم. نمی توانستم این جا را با کسی شریک باشم. از دفتر بیرون رفتم، با گام هایی محکم و استوار. برای لحظه ای مقابل در بسته ی واحد یک ایستادم و گوش دادم. تنها صدایی که به گوش می رسید، گفتگویی در طبقه ی بالا بود و صدای پای کسی که پله ها را پایین می آمد. من این صدا را به خوبی می شناختم. بوی تلخ عطرش مشامم را پر کرد.

از ساختمان خارج شدم. نمی خواستم به هیچ چیز فکر کنم. سوار اتومبیل شدم. ضبط را روشن کردم و به راه افتادم. مردی می خواند. بیشتر تمرکزم روی کلماتی بود که مرد با ریتم عجیبی می خواند و من مفهموشان را درک نمی کردم.

بیست و هفت دقیقه ی بعد، اتومبیل را وارد پارکینگ کردم. اتومبیل علی رضا درست پشت سرم وارد پارکینگ شد. پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم. پشت سرم وارد آسانسور شد. چشمانم را بستم و پیشانی ام را به آینه چسباندم. فقط آرزو می کردم قصد دست زدن به من را نداشته باشد، چون مطمئن نبودم بعد از لمس شدن، چه عکس العملی از خود نشان خواهم داد.

او در را باز کرد و من وارد شدم. میان سالن ایستادم. شنیدم که در را بست. چشمانم را بستم. داشتم می سوختم. روی زمین نشستم. صدایم کرد. دراز کشیدم. پاهایم را درون شکمم جمع کردم. داشتم می سوختم. کسی داشت صدایم می زد. کسی داشت نوازشم می کرد. آرام شدم. همه چیز آرام شد.

هشت سالمان بود. گوشه ی گالری نقاشی های ساره روی صندلی نشسته بودیم. من برایش از مشخصات یک سفینه حرف می زدم و او برایم طراحی می کرد. یک سفینه که برای دو نفر جای داشته باشد و بتواند ما را تا ماه ببرد. با تمام شدن گالری، طرح سفینه ی دو نفری مان هم کامل شد. ساره از من قول گرفته بود که به جای طراحی سفینه، اجازه دهم نیمی از سفینه مان را رنگ صورتی بزنیم.

ـ سارا بیداری عزیزم؟ به من نگاه کن.

من در آن گالری میان نقاشی های ساره، یکی از بهترین روزهای زندگی ام را تجربه کرده بودم.

ـ علی رضا برای چی نگرانی؟ اون باید استراحت کنه.

قرار بود به تنهایی و با پول فروش نقاشی های ساره، این سفینه را بسازیم.

ـ نگرانم که دوباره تبش بالا بره. بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟

به حامد در مورد طرح ساره و نقشه مان برای ساختن سفینه گفتم و خواستم تا کمکمان کند. حامد در سکوت، با دقت به برنامه ای که چیده بودیم گوش داد. حامد با لبخند نگاهم کرد. به موهایم دست کشید. با اخم نگاهش کردم و خودم را عقب کشیدم. قبول کرد کمکمان کند. ما هیچ وقت آن سفینه را نساختیم، چون چهار روز بعد از تمام شدن گالری، صبح که از خواب بیدار شدم، تخت ساره خالی بود.

ـ غیر قانونی از مرز خارج شدیم. فکر می کردم محمدرضا میاد دنبالمون، ولی نیومد. نمی ذاشت با سارا حرف بزنم، هر چقدر التماسش می کردم قبول نمی کرد. از حامد خواهش کردم، اون هم حاضر نبود کمکم کنه، می گفت سارا فراموشتون کرده. نمی تونستم غیر قانونی برگردم، وقتی داشتیم از مرز خارج می شدیم، خیلی عذاب کشیدیم، واقعا سخت بود، از راه قانونی هم زمانبر بود. یه روز زنگ زدم تا با سارا صحبت کنم، یه زن گوشی رو برداشت و گفت خونه رو فروختن و رفتن. التماس کردم یه آدرس یا شماره تلفن به من بده، گفت ازشون خبری ندارم. به حامد زنگ زدم، گفت خبری از محمدرضا و سارا نداره. داشت دروغ می گفت. باز هم زنگ زدم، گفت رفتن ترکیه. کارهای قانونی برگشتنمون بعد از هفت ماه درست شد. برگشتیم ایران، پنج ماه تمام دنبالشون گشتم، به هر کجا که می شناختم و احتمال می دادم شاید اون جا باشن سر زدم، پنج ماه تمام حامد رو تعقیب کردم.

طراح سفینه یمان برای همیشه در دست حامد باقی ماند. هیچ وقت از او نخواستم تا طرح را به من برگرداند.

گفت:

ـ حامد ادعا می کرد از سارا و محمدرضا خبری نداره، بهم اطمینان داد اون ها برای همیشه رفتن استرالیا. تا دو سال پیش توی استرالیا و ترکیه دنبالشون می گشتم.

ده سالم بود که برای اولین بار، وقتی در یک قدمی محمدرضا ایستاده بودم، به ساختمان ناسا خیره شدم. نگاهم روی آرم آبی و سفید ناسا ثابت ماند. آرم زیبایی داشت، اما اطمینان داشتم اگر از ساره می خواستند، او می توانست آرم زیباتری را برایشان طراحی کند. آرمی که رنگ صورتی هم داشته باشد.

ـ هنوز تب داره؟

ـ آره. کمتر شده، ولی شاید بهتر باشه ببریمش بیمارستان.

کسی داشت موهایم را نوازش می کرد. سردم بود. چشمانم را باز کردم. علی رضا لبخند زد. خم شد و گونه ام را بوسید.

گفت:

ـ برات سوپ درست کردم. سودی جون هم یه کیک شلاتی بزرگ پخته.

دلم نسکافه می خواست. نیم خیر شدم، ملافه را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. بازویم را گرفت. دستان او داغ بود، یا آتش درون من به بیرون سرایت کرده بود؟ وارد حمام شدم. با لباس داخل وان نشستم و شیر آب سرد و گرم را باز کردم. جلو آمد و حرارت آب را تنظیم کرد.

گفتم:

ـ خیلی سرده.

به نرمی گونه ام را نوازش کرد و گفت:

ـ تب داری.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ ساعت چنده؟

ـ فکر کنم حدود یازده.

ـ چرا ندا دیشب بهت مسیج داده بود؟

هر دو دستش را روی گونه هایم گذاشت. سردم نبود.

با لبخند محوی بر لب گفت:

ـ می خواست تولدم رو بهم تبریک بگه. ندا دختر کوچیکه ی عمو سامانه، اون ندایی نیست که تو فکرش رو می کنی.

به زحمت چشمانم را باز نگه داشته بودم. خسته بودم، دلم می خواست بخوابم، دلم یک لیوان بزرگ نسکافه هم می خواست.

دستم را روی مچ دستش گذاشتم و گفتم:

ـ امروز تولدته؟

ـ نه، دیروز تولدم بود.

ـ دیروز؟!

حرفش منطقی نبود. اگر دیروز تولدش بود، پس چرا ندا ساعت یک دقیقه به او تولدش را تبریک گفته بود؟ دستش را انداخت. داشت دکمه های بلوزم را باز می کرد.

گفت:

ـ بیشتر از بیست و چهار ساعته خوابیدی. نمیشه گفت خواب، چون در تمام مدت داشتی ناله می کردی. خیلی تب داشتی، هنوز هم تب داری.

تمام تنم دردناک بود. بلوز را از تنم خارج کرد. انرژی نداشتم.

گفتم:

ـ تولدت مبارک.

لبخند زد. خم شد و به آرامی لبم را بوسید. حتی بوسه اش هم دردناک بود.

ـ مرسی عزیزم.

دستش را گرفتم و گفتم:

ـ می خوام دوش بگیرم.

ـ من هم می خوام کمکت کنم.

ـ می تونی تا وقتی میام بیرون برام یه نسکافه درست کنی؟

با تردید از جا بلند شد و گفت:

ـ باشه. در رو باز می ذارم، اگه چیزی خواستی صدام کن. فقط یه دوش کوچولو. باشه؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. آرام از حمام خارج شد. چرا نمی دانستم دیروز تولد علی رضا است؟ لباس هایم را به سختی از تن خارج کردم. صبح باید از علی رضا می پرسیدم این ندایی که برایش ساعت یک دقیقه پیغام فرستاده، چه کسی است؟

وقتی علی رضا با یک لیوان نسکافه وارد حمام شد، من حوله به تن لبه ی وان نشسته بودم و به ناخن های پایم خیره نگاه می کردم. لیوان نسکافه را به دستم داد. خم شد و در آغوشم گرفت.

به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ خیلی نگرانت بودم.

من به این فکر می کردم که چرا یک لیوان نسکافه ی معمولی، این قدر سنگین است؟

ـ خستم، می خوام بخوابم.

دور شد. بازویم را گرفت و کمک کرد به اتاق برگردم. لباس هایم را آماده روی تخت گذاشته بود.

ـ برات سوپ گرم کردم. غذا که خوردی، باید داروهات رو بخوری.

جرعه ای از نسکافه را نوشیدم. بی مزه بود. لیوان را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتم و به سِت لباس زیرِ سفید رنگ کنار دستم، خیره شدم.

گفت:

ـ اجازه میدی کمکت کنم؟

ـ نه. میشه تنهام بذاری؟

ـ میرم برات غذا بیارم.

می دانستم آمدنش طولانی خواهد شد. به آرامی لباس پوشیدم. بلوز و شلوار ساتن سفید رنگ. موهایم را با حوله خشک کردم و روی تخت دراز کشیدم.

سینی را مقابلم گذاشت و گفت:

ـ کیانا همین نیم ساعت پیش رفت، خیلی نگرانت بود.

به سوپ سفید درون بشقاب خیره شدم و گفتم:

ـ لیلی هم این جا بود؟

قاشقی به دهان گذاشتم. خوش طعم بود. شانه ام را بوسید. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم.

ـ نگرانت بود.

سرم را تکان دادم. لیلی، کیانا، علی رضا نگرانم بودند. نگران؟ من خوب بودم، شاید هم نبودم. دستم را بلند کردم و صورت زبر علی رضا را لمس کردم. صدایش کردم.

گفت:

ـ جانم؟ بگو عزیزم، چیزی می خوای؟

ـ من چرا این طوری شدم؟

دستم را گرفت و بوسید.

ـ چیزی نیست عزیزم، فقط مریض شدی و تب کردی. دکتر گفت حالت خوبه، تو مشکلی نداری.

ـ پس … پس چرا نمی تونم فکر کنم؟

دهانش را باز کرد و بست. دستم را انداختم و قاشق دیگری از سوپ را به دهان گذاشتم. نمی توانستم تمرکز کنم. نمی توانستم فکر کنم. چرا؟

کمی روی لبه ی تخت جا به جا شد و گفت:

ـ مهم نیست عزیزم، استراحت کنی حالت خوب میشه.

باقی مانده ی سوپ را خوردم. علی رضا قرص هایم را به دستم داد. نسکافه ام را نوشیدم و دراز کشیدم. چشمانم را بستم. تخت تکانی خورد. چند لحظه بعد علی رضا در آغوشم گرفت. سرم را روی بازویش گذاشتم و خوابیدم.

ـ تبش خیلی بالاست. بهش دارو دادم. دکتر گفته موضوع نگران کننده ای نیست.

نظریه ی ماتریکسِ نیک باستروم برایم جاذبه ی زیادی داشت. می گفت شاید هستی ما واقعی نباشد. بعد از ضد ماده، دوست داشتم بر روی این نظریه کار کنم.

ـ می دونی سارا، کلی حرف برای گفتن بهت دارم. می خوام از کارام برات تعریف کنم. می دونی الان من یه طراح خیلی بزرگم، خیلی چیزها طراحی می کنم، اما هنوز نقاشی می کنم و گالری می زنم.

نیک یک سال و هفت ماه پیش مقابلم نشسته بود. عینکش را روی صورتش جا به جا کرد و خیلی جدی گفت:

ـ ما احتمالا داخل یه شبیه ساز کامپیوتری زندگی می کنیم.

خندید و گفت:

ـ می دونی، با تام توی یکی از گالری هام آشنا شدم، مثل مامان و بابا. مهندس کامپیوتره و راستش رو بخوای زیادی خشکه.

به موهای کم پشت نیک خیره شدم و باورش کردم.

چشمانم را باز کردم و به ستاره ها خیره شدم. چقدر نزدیک بودند، چقدر زیبا بودند. دستم را دراز کردم تا ستاره ها رو بگیرم. کسی دستم را گرفت. چشمانم را بستم. دست سردی روی پیشانی ام قرار گرفت. لرزیدم.

ـ سارا؟ سارا جان، عزیزم، خوبی؟ به من نگاه کن.

صدای علی رضا بود. سعی کردم چشمانم را باز کنم، ولی خسته بودم. صدایش کردم. خوابم برد.

خواب دیدم. محمدرضا و لیلی روی مبل نشسته بودند. لیلی سرش را روی شانه ی محمدرضا گذاشته بود. من و ساره هم مقابلشان نشستیم و با هم خندیدیم. شام خوردیم و بعد ساره در مورد نقاشی جدیدش حرف زد. در مورد یک سفینه که قرار بود با هم بسازیم و هر چهار نفرمان برویم فضا، برویم روی ماه، شام ماکارانی بخوریم.

ـ به ساره چیزی نگو، ولی … اون شب من می خواستم سارا رو با خودم ببرم. شب هر دوشون روی مبل خوابشون برد، محمدرضا اون ها رو بغل کرد و به اتاق برد. می خواستم سارا رو با خودم ببرم.

غلط زدم. چیزی نرم را در آغوش داشتم. کمی بیشتر در خودم جمع شدم. دستی روی پیشانی ام قرار گرفت. بیدار بودم.

علی رضا گفت:

ـ تب نداره.

برای هوشیار شدن نیاز به زمان داشتم، فقط چند دقیقه ی کوتاه. دستم میان دستان کسی قرار گرفت. حرارت دستش آن قدر آشنا بود که باعث شد بی اختیار دستم را از میان دستانش بیرون بکشم. لیلی بود. لیلی این جا بود.

گونه ام را نوازش کرد و گفت:

ـ می بینی، حتی توی خواب هم دلش نمی خواد لمسش کنم.

ـ درست میشه. من هم یه زمانی باهاش همین مشکل رو داشتم.

لیلی گفت:

ـ از همون بچگی هیچ کدومشون از لمس شدن خیلی خوششون نمیومد. یه روز با ساره و تام به یه مرکز خرید رفته بودیم، اون جا یه دختری جلو اومد و شروع کرد با ساره حرف زدن. پرسید برای رصد اومده؟ با همین یه سوال ساده، من سارا رو پیدا کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم محمدرضا مرده باشه. من هیچ وقت حامد رو به خاطر کاری که با زندگی ما کرد، نمی بخشم.

چشمانم را باز کردم. لیلی به دستم خیره شده بود و علی رضا به چشمانم. لبخند زد. چشمانم را بستم. صورتم را در بالش فرو کردم. چرا باید چیزهایی که شنیده بودم را باور می کردم؟ علی رضا بود که موهایم را نوازش می کرد و گوشم را می بوسید.

ـ نمی خوای بیدار شی؟ دلم برای صدات تنگ شده دختر، چقدر می خوابی؟ من دق کردم از تنهایی. سارا؟ سارا خانم؟ عزیزم، عشقم، نفسم، نمی خوای نگام کنی؟ ببین پارسا برات چه گل های قشنگی آورده. کلافه شدم از بس زنگ زد و حالت رو پرسید. من که مریض می شدم، به جای احوال پرسی از من، میومد و اِنقدر سر و صدا می کرد که دیوونه می شدم. می دونی چی می گفت؟ یه ستاره ی جدید کشف کرده.

تخت تکان خورد. سنگینی بدنش را روی خودم احساس کردم. گرمای آشنای تنش حس خوبی داشت. دلم برای پارسا تنگ شده بود. دستانش را به دورم حلقه کرد و مرا به خود فشرد. حس دردناک و شیرینی بود.

در گوشم زمزمه کرد:

ـ پاشو که داری خاله میشی.

سرم را به سمتش چرخاندم و به چشمانش خیره شدم. ساره؟ خندید. بوسه ای طولانی روی گونه ام نشاند. دلم برایش تنگ شده بود. به سمت در بسته ی اتاق خیره شدم.

گفت:

ـ حدود یه ربع پیش کیانا رو بردن بیمارستان، ظاهرا بچه داره به دنیا میاد.

بچه ی کیانا؟ ساغر؟ نفسم بند آمد.

با صدا خندید و ادامه داد:

ـ وحید انقدر هول شده بود که مثل دیوونه ها دور خودش می چرخید و نمی دونست چی کار کنه. ساره و تام باهاش رفتن.

ساره و تام، لیلی. اخم کردم. دستم را بلند کردم. چهره اش در چند سانتی متری صورتم قرار داشت. گونه اش را نوازش کردم. از آن زبری خوشایند زیر دستم خبری نبود. به چشمانش خیره شدم. چشمانش از تمام کهکشان ها هم بیشتر ستاره داشت. خم شد و بوسه ای سخت روی لبانم نشاند. دستم را میان موهایش فرو کردم و موهایش را پریشان کردم. با صدا خندید.

ـ پاشو یه شام مفصل بخوریم. لیلی جون برات باقالی پلو درست کرده.

با اخم گفتم:

 

ـ لیلی جون؟!

صورتم را میان دستانش گرفت و گفت:

ـ مادر زنمه، چه اشکالی داره؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و او را کنار زدم. با خنده نشست. از جا بلند شدم و چشمانم را بستم. چند لحظه طول کشید تا سر گیجه ی ناگهانی ام رفع شود.

ـ مادر زن؟! خیلی عالیه، تو هم رفتی توی گروه اونا!

ـ کدوم گروه؟

ـ حامد، کیانا و ساره.

با صدا خندید. با اخم نگاهش کردم. به موهایم اشاره کرد. به درون آینه ی میز توالت خیره شدم. آن قدر به هم ریخته بود، که اخمم را عمیق تر کرد. با دست موهایم را صاف کردم و به سمت حمام رفتم. بازویم را گرفت. با اخم به سمتش چرخیدم. در آغوشم گرفت. سرم را روی سینه اش قرار دادم. ضربان آرام و منظم قلبش، برایم پر بود از آرامش. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم.

سرم را بوسید و گفت:

ـ اِنقدر سخت نگیر. رفتنش اشتباه بوده، خودش هم این موضوع رو قبول داره، ولی تو داری در موردش بی انصافی می کنی. نمیگم ببخشش، ولی، اجازه بده جبران کنه.

ـ می خوام بدونم چطوری می تونه هفده سال رو جبران کنه؟

ـ حداقل می تونی امتحان کنی.

به آرامی از آغوشش بیرون آمدم و با اخم گفتم:

ـ نه می خوام امتحان کنم و نه فرصتی براش دارم. امروز چند شنبه ست؟

اخم هایش را هم رفت و گفت:

ـ دو شنبه، ساعت یازده و نیم شبه.

کمتر از چهل و هشت ساعت دیگر، مسافر بودم. وارد حمام شدم.

دست به سینه میان چهارچوب ایستاد و گفت:

ـ نمی خوای در مورد این سفر تجدید نظر کنی؟

در را بستم. روی زمین نشستم و پلک هایم را روی هم گذاشتم. حس خوبی نداشتم. باز هم همه چیز به هم ریخته بود.

لباس پوشیدم و موهای خیسم را بالای سرم جمع کردم. از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. علی رضا دست به سینه، کمرش را به اپن تکیه داده و نگاه خیره و متفکرش به جایی نزدیک صندلی بود.

گفتم:

ـ رفت؟

با لبخند صاف ایستاد و به سمتم آمد. اول گونه ام را نوازش کرد و بعد دستش را روی پیشانی ام گذاشت. اخم هایش در هم رفت.

ـ آره. هنوز تب داری.

خودم را در آغوشش جا کردم و گفتم:

ـ مهم نیست، من الان خیلی خوبم.

کلامم چندان هم صادقانه نبود. دلم می خواست داد بزنم، گریه کنم، ولی در آغوشش خوب بودم. دستانش را به دورم حلقه کرد و سرم را بوسید.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ هیچ وقت ساره رو بغل نکن. باشه؟

با مکث طولانی گفت:

ـ بابت اون موضوع عذر می خوام. اِنقدر نگرانت بودم، که اصلا متوجه نشدم تو نیستی. تو هیچ وقت به من نگفته بودی اِنقدر شبیه هم هستید.

دلم می خواست باز هم به او نزدیک تر شوم. دستش را به آرامی روی کمرم به حرکت در آورد.

گفت:

ـ یه چیزی هست که بهتره قبل از این که خودت بفهمی، من بهت بگم.

سرم را از روی سینه اش بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. “لعنتی”. باز هم یک موضوع جدید؟

ـ ساره و تام توی این ساختمون یه واحد رو خریدن.

چند بار پلک زدم. نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم.

ـ دقیقا کدوم طبقه؟

ـ طبقه ی پنجم. چهار روز پیش اسباب کشی کردن.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ لیلی هم با اونا زندگی می کنه؟

سرش را به علامت منفی تکان داد. نفس راحتی کشیدم. ساره؛ دلم برایش تنگ شده بود.

گفت:

ـ چند تا خیابون بالاتر یه آپارتمان کوچیک رو برای خودش اجاره کرده. می خواسته نزدیک شما باشه.

لبم را گاز گرفتم.

ادامه داد:

ـ در موردشون نمی خوای تجدید نظر کنی؟

به آرامی آغوشش را ترک کردم و پشت میز نشستم. برایم سوپ کشیده بود. مقابلم نشست و قاشق را به دستم داد.

گفتم:

ـ حرف هاتون رو شنیدم. اول فکر می کردم دارم خواب می بینم، ولی خواب نبود.

قاشق را درون سوپ چرخاندم و ادامه دادم:

ـ اگه دروغ بگه چی؟

ـ تو فکر می کنی دروغ میگه؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ اون شب من تو تخت ساره خوابیده بودم.

دستم را گرفت گفت:

ـ نمی خوام فکر کنی من دارم از مادرت دفاع می کنم، ولی، داره سعی می کنه اشتباهش رو جبران کنه و به تو نزدیک بشه، اما روشی که برای این کار انتخاب کرده، کلا اشتباهه.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ بعد از شام بریم رصدخونه، دلم برای ستاره هام تنگ شده.

با لبخند کم رنگی گفت:

ـ منم دلم برای تو تنگ شده.

قاشق را لبه ی بشقاب گذاشتم و از جا بلند شدم. لبخند زد. جلو رفتم، روی پایش نشستم، دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و بوسه ای روی لبانش نشاندم. با صدا خندید.

بعد از شام به رصدخانه رفتیم. من از داخل تلسکوپ به آسمان خیره نگاه می کردم، اما گفتگوی آرامی که پشت سرم جریان داشت را می شنیدم. آراد و علی رضا کنار هم ایستاده بودند. علی رضا با جدیت تمام در مورد سفر می پرسید و آراد آرام و با دقت به سوالاتش پاسخ می داد.

ـ اگه بفهمم حرف نامربوط بهش زدی با خودم طرفی.

ـ دکتر جان در مورد من چی فکر کردی؟ من به زن مردم چی کار دارم؟

ـ گفتم که حواست باشه.

ـ نگران زنت نباش، حواسم بهش هست، ما فقط قراره چند ساعت با هم همسفر باشیم.

با لبخند به سمتشان برگشتم. هر دو صاف ایستادند. علی رضا جلو آمد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت. اخم کرد.

گفت:

ـ یه ذره تب داری.

دستم را به دور بازویش حلقه کردم و گفتم:

ـ مهم نیست، خوب میشم. ببین این ستاره ها چقدر خوشگلن.

ـ بهتره بریم، تو باید استراحت کنی.

علی رضا آرام رانندگی می کرد و من سرم را به بازویش تکیه داده بودم. او نگران من بود و من از بودن با او لذت می بردم. زمان زیادی به شروع سفرم باقی نمانده بود. هفتاد و یک روز علی رضا را نمی دیدم. می خواستم تک تک این لحظه ها را در خاطرم نگه دارم. با مرور این لحظه ها، بی شک غرق در لذت می شدم.

داخل آسانسور، سرم را روی سینه اش گذاشتم. انگشتانش را به آرامی روی بازوهایم کشید. نفس عمیقی کشیدم. بوی تلخ عطرش چقدر خوب بود. نفس عمیقی کشید.

ـ از همین الان دلم برات تنگ شده.

سرم را بلند کردم و بوسه ای روی گردنش نشاندم. خندید. درهای آسانسور باز شد.

گفت:

ـ سلام.

صاف ایستادم و به عقب چرخیدم. مطمئن بودم ساعت از دو بعد از نیمه شب گذشته است. از دیدن ساره و تام شگفت زده شدم. دستم را به دور بازوی علی رضا حلقه کردم.

ساره دست هایش را به هم کوبید و گفت:

ـ اگه گفتید چی شده؟

تام با لبخند دستش را به دور کمر ساره حلقه کرد. همراه علی رضا آسانسور را ترک کردم. ساره جلو آمد و دستم را گرفت.

با خنده گفت:

ـ همین یه ساعت پیش بچه ی کیانا به دنیا اومد.

با دهانی نیمه باز به ساره خیره شدم. بچه ی کیانا؟! ساغر؟! لبخند زدم.

ـ وای نمی دونی چقدر زشته! مثل وحید سبزه ست، اما لب هاش خیلی خوشگله، یک عالمه مو داره و واقعا دوست داشتنیه.

اولین باری که پارمیس را دیده بودم را به یاد آوردم. او واقعا دوست داشتنی و زیبا به نظر می رسید، خصوصا که چشمانش پر از ستاره بود. کاش ساغر هم مثل او چشمانی پر از ستاره داشته باشد.

به سمت علی رضا چرخیدم و گفتم:

ـ بریم ببینیمش.

قصد برگشتن به سمت آسانسور را داشتم که علی رضا سخت بازویم را گرفت.

با اخم نگاهش کردم. با لبخند گفت:

ـ الان؟ ساعت دو و نیم صبحه. الان هر دوتاشون خوابیدن، تو هم خسته ای و هنوز تب داری. بهتر نیست فردا بریم؟

تام گفت:

ـ فردا میاد بیرون.

ساره خندید و گفت:

ـ فردا صبح مرخصشون می کنن، اون موقع می تونی ببینیش.

دوست داشتم همان لحظه ببینمش.

علی رضا کلید خانه را از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت:

ـ تام دوست دارید با ما یه چای بخورید؟

دهانم را برای اعتراض باز کردم، اما قبل از من تام با لبخند گفت:

ـ البته. نسکافه هم دارید؟ ساره نسکافه دوست داره.

به چشمان ساره خیره شدم. نسکافه دوست داشت.

علی رضا بازویم را فشرد و گفت:

ـ البته که داریم. من توی نسکافه درست کردن مهارت خاصی دارم.

نسکافه خوردیم. ساره از خودش و تام حرف می زد. این که چطور با هم آشنا شدند. از گالری ها و طرح هایش گفت. از موفقیت هایش گفت. به ساره خیره شدم. به اندازه ی هفده سال دلتنگش شده بودم. چقدر با ساره ای که از او به یاد داشتم متفاوت بود! حس عجیبی داشتم. می دانستم در این دوری نقشی نداشته است، اما دلگیر بودم. این فقط یک احتمال بود، اما اگر محمدرضا آن شب مرا در تخت خودم می خواباند و اگر لیلی مرا با خود می برد، شاید، شاید محمدرضا به دنبالمان می آمد و با هم بر می گشتیم. بر می گشتیم و یک خانواده می شدیم. محمدرضا، لیلی، ساره و من. نفسم را با صدا بیرون دادم. ساره لبخند زد و دستم را گرفت. تام با علی رضا حرف می زد. ساعت از چهار صبح گذشته بود. لبخند زدم. کاش لیلی مرا با خود می برد. به علی رضا خیره شدم. آن وقت شاید هیچ وقت با علی رضا آشنا نمی شدم. علی رضا؛ دلم می خواست بی بهانه در آغوشش بگیرم. به نرمی انگشت اشاره ام را روی بازویش کشیدم. نگاهم کرد و لبخند زد. لبخند زدم و سرم را به سمت ساره برگرداندم. برایش از شبی تعریف کردم که روی یک صندلی دندان پزشکی از خواب بیدار شدم و مردی را دیدم که روی پیراهن مردانه ی سرمه ای و شلوار سیاه رنگ، یک روپوش سفید به تن داشت که دکمه هایش را نبسته بود. مردی که برایم نسکافه آورد و مرا به شام دعوت کرد. کسی که اولین بار در کنارش دریا را دیدم. کسی که دوستش داشتم، همسرم.

با بوسه اش از خواب بیدار شدم. چشمانم را باز کردم. محو آسمان چشمانش شدم. زیبا بود. دوست داشتنی و فوق العاده. خم شد و گوشه ی لبم را بوسید.

ـ بیداری خانمی؟

چشمانم را بستم. به دو دقیقه زمان نیاز داشتم. دستانم را دراز و به دور گردنش حلقه کردم. سرش را روی سینه ام قرار داد و من موهای نمناکش را بو کردم. بوی خوبی می داد.

آرام گفت:

ـ اگه گفتی چند دقیقه ی قبل کی زنگ زده بود؟

امروز سه شنبه بود. انگشتانش به نرمی روی پهلویم به حرکت در آمد و من لبخند زدم.

ـ کیانا زنگ زد. حسابی عصبانی بود که چرا به دیدنش نرفتیم. می گفت ساغر حسابی از دست خاله ساراش ناراحته.

ساغر؟! چشمانم را باز کردم. چیزی در میان شکمم در هم پیچید. بی اختیار لبخند زدم.

گفتم:

ـ همین الان بریم؟

سرش را بلند کرد، با لبخند به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ بعد از صبحانه.

به لبانش خیره شدم و لبخند زدم. چقدر دلتنگش بودم. چیزی در ذهنم شکل گرفت. من هیچ وقت از او نپرسیده بودم تولدش چه روزی است. او برایم تولد گرفته بود، به یاد ماندنی ترین کیک تولد را برایم سفارش داده بود، من هم می خواستم برایش تولد بگیرم. اهمیتی داشت به جای شنبه، روز سه شنبه را برای این کار در نظر گرفته ام؟ با حرکتی ناگهانی، سرم را بلند کردم و بوسه ای سخت و کوتاه روی لبانش نشاندم. با صدا خندید. باید با کیانا حرف می زدم.

بیست دقیقه بعد برای رفتن آماده بودم. بازوی علی رضا را گرفتم و متوقفش کردم. با عجله به داخل اتاق خواب برگشتم. کشوی کوچک میز توالت را بیرون کشیدم و به گردنبندم خیره شدم. من برای کیانا و ساغر هدیه ای نخریده بودم.

ـ علی رضا؟

ـ جانم؟

نگاهش کردم. میان چهارچوب در ایستاده بود. گردنبند را از درون کشو برداشتم و به سمت علی رضا رفتم.

ـ به نظرت اگه گردنبند خودم رو به ساغر هدیه بدم کیانا ناراحت میشه؟

انگشتان مشت شده ام به دور گردنبند را، مقابل صورتش از هم باز کردم.

به آویز حلقه مانندش خیره شدم و گفتم:

ـ این گردنبند رو بابا توی آخرین تولدم بهم هدیه داد.

دستم را میان دستانش گرفت و با تردید پرسید:

ـ مطمئنی؟

به چشمانش خیره شدم.

با لبخند دستم را بوسید و گفت:

ـ مطمئنم کیانا از دیدن این گردنبند خیلی خوش حال میشه، اما … این گردنبند برات خیلی مهمه، واقعا می خوای بهش بدی؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:

ـ من ساغر رو دوست دارم.

علی رضا زنگ را فشرد. نگاهش کردم. با لبخند دستش را پشت کمرم گذاشت. وحید در را باز کرد. بی توجه به او وارد شدم. علی رضا با صدا خندید. نادیده گرفتن سه غریبه ای که داخل هال حضور داشتند، چندان هم سخت نبود. یک مرد میانسال، که شکم بزرگ و موهای کم پشت داشت. مرد جوانِ قد بلندی که در نظر اول هم می توانستم بی هیچ تردیدی بگویم برادر وحید است. شبیه هم بودند؛ و زن جوانی که در کنار مرد جوان ایستاده بود. به سمت اتاق خواب کیانا رفتم.

در بسته بود. وارد شدم. کیانا با چشمانی بسته، روی تخت، میان ملافه های زرشکی رنگ، دراز کشیده بود. به آرامی در را بستم و با لبخند به چهره اش خیره ماندم. چهره اش کمی رنگ پریده به نظر می رسید. جلو رفتم و لبه ی تخت نشستم. کیانا؛ او هیچ شباهتی به دختر سر به زیر و خجالتی پنج سال قبل نداشت. به آرامی انگشت اشاره ام را روی انگشت کوچکش کشیدم. من برایش خواهر بودم، خانواده بودم. ما لحظه های خوب و بد زیادی را در کنار هم تجربه کرده بودیم.

از جا بلند شدم و تخت را دور زدم. سمت دیگر تخت نشستم و به موجود کوچک میان پتوی صورتی رنگ خیره ماندم. لبخند زدم. ساره حق داشت. کمی زشت به نظر می رسید. خنده ام گرفت. پوست سبزه ای داشت. قفسه ی سینه اش تند و منظم بالا و پایین می شد. گونه های برجسته و بی رنگش را نوازش کردم. به نرمی گونه های پارمیس بود. موهای نرم و پر پشت سیاهش را لمس کردم. دوست داشتنی بود. به آرامی خم شدم و گونه اش را بوسیدم. در همان حال نفس عمیقی کشیدم. بوی فوق العاده ای داشت. دست های کوچک، گردن نرم، لب های نیمه باز، گوش های کوچک و بینی گردش را لمس کردم. نفسگیر بود. دوباره خم شدم و نفس عمیقی کشیدم. بوی خوبش مشامم را پر کرد. چیزی در میان قفسه ی سینه ام به حرکت در آمد.

ـ خوشگله؟

از شنیدن صدای کیانا، جا خوردم! سریع صاف نشستم. به پهلو شد و با لبخند نگاهش را از ساغر گرفت و به من خیره شد. چشمان کیانا هم ستاره داشت. چشمانش پر بود از ستاره های تازه متولد شده.

مچ دست کوچکش را با دو انگشت گرفتم و گفتم:

ـ خیلی دوستش داری؟

دستش را دراز و گونه اش را لمس کرد.

ـ آره، خیلی زیاد.

به چشمانم خیره شد و ادامه داد:

ـ باباش رو هم دوست دارم، خالش را هم دوست دارم.

دوستم داشت. لبم را گاز گرفتم. با تردید دستم را دراز کردم و به آرامی لمسش کردم. جا خورد! گرمای دستش آشنا نبود، اما حس خوبی داشت. دستم را عقب کشیدم و داخل جیب مانتویم کردم. گردنبند را بیرون آوردم و به سمتش گرفتم.

ـ این برای ساغره.

ـ سارا … این …

ـ بگیرش.

گردنبند را کف دستش گذاشتم و دستم را به روی شکم ساغر کشیدم. دوست داشتنی بود. لبم را گاز گرفتم. دلم می خواست در آغوشم بگیرمش.

ـ میشه بغلش کنم؟

ـ البته.

به آرامی دستانم را به زیر بدن کوچک و سبکش هدایت کردم. تا زمانی که کامل در آغوشم قرار بگیرد، نفسم را حبس کرده بودم. خیلی سبک تر از پارمیس بود. کیانا به آرامی نشست و تکیه داد.

گفتم:

ـ شنبه تولد علی رضا بود.

موهایش را لمس کردم و ادامه دادم:

ـ می خوام براش تولد بگیرم.

نیازی نبود نگاهش کنم تا تعجب چهره اش را ببینم. کمی ساغر را میان دستانم جا به جا کردم.

ـ چی کار باید بکنم؟

نگاهش کردم. هنوز چهره اش متعجب بود. بالش پشتش را مرتب کرد و از روی میز گیره اش را برداشت.

ـ نمی خوام خودش بفهمه. قراره مثل تولد خودم یه سورپرایز باشه.

موهایش را بالای سرش جمع کرد و گفت:

ـ فردا بعد از ظهر داری میری. نکنه منصرف شدی؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ منصرف نشدم، می خوام همین امشب تولد بگیرم.

ـ شوخی می کنی؟ امشب؟! خب خیلی کار داریم. امشب زوده، یعنی تو این مدت کم … باید فکر کنم. قراره خودش هم نفهمه؟ یعنی …

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ کیانا فقط بهم بگو باید در مورد چی فکر کنم، من خودم می تونم ترتیب کارها رو بدم.

چند نفس عمیق کشید و گفت:

ـ باید از درسا کمک بگیری و از ساره.

ـ نه.

ـ سارا لجبازی نکن. فکر کردی خیلی راحته، خصوصا توی این زمان کم؟ من به مهری خانم زنگ می زنم و ازش می خوام بیاد خونه رو تمیز کنه و شب هم باشه تا مسئول پذیرایی از مهمون ها بشه. باید سفارش شام بدیم، کیک و میوه و شیرینی بخریم.

با لبخند نگاهش کردم. اضطراب گرفته بود و تند و بی وقفه حرف می زد.

ـ مهمونا، باید مهمونا رو دعوت کنیم و … راستی براش چی قراره کادو بخری؟ باید یه لباس خیلی خوب هم بپوشی. با درسا، نه با ساره برو خرید، اون سلیقش خیلی خوبه. وای علی رضا! اگه قراره یه سورپرایز باشه، باید یه جوری از خونه دورش کنیم!

به آرامی ساغر رو روی تخت خواباندم و گفتم:

ـ کیانا آروم باش. ترتیب همه ی کارها رو میدم، فقط بگو چیز دیگه ای هم هست که باید بدونم؟

حالت متفکری به چهره اش داد و گفت:

ـ فعلا همین ها به ذهنم می رسه. برنامه چیه؟

به ساغر خیره شدم. دهانش را در خواب، به طرز بامزه ای تکان می داد. انگشتان مشت شده اش را روی صورتش کشید و به خنده ام انداخت.

نفس عمیقی کشیدم و محکم گفتم:

ـ تو فعلا به مهری خانم زنگ بزن تا ترتیب تمیز کردن خونه رو بده. شماره ی ساره رو هم می خوام. اول باید با سودی جون حرف بزنم، اون می دونه چطوری علی رضا رو چند ساعتی سرگرم کنه. مهمون ها رو تو دعوت کن و به حامد و …

مکث کردم. باید باز هم فکر می کردم. در مورد مهمان ها خیلی مطمئن نبودم.

کیانا گفت:

ـ مهمون ها رو بسپار به من، نگران نباش.

به چشمانش خیره شدم. نگران نبودم.

گفت:

ـ سارا اگه می خوای علی رضا رو خوش حال کنی و سورپرایز بزرگی براش ترتیب ببینی، باید کمی کوتاه بیای. با دو نفر که یه مهمونی درست نمیشه. تو شب عروسیت رو تحمل کردی و امشب رو هم می تونی. من مهمونا رو دعوت می کنم. باید با درسا هم حرف بزنم تا حداقل یکی، دو تا از دوستا یا فامیلای علی رضا رو هم اون دعوت کنه.

ـ خیلی شلوغش نکن.

ـ ضد حال نزن سارا، بذار یه مهمونی بزرگ براش بگیریم. راستی یه چیزی، خونه ی تو خیلی کوچیکه، مهمونی رو بندازیم توی سالن اجتماعات.

با اخم نامش را صدا زدم.

با جدیت گفت:

ـ اذیت نکن دیگه، فقط یه امشبه.

نفسم را با صدا بیرون دادم. مطمئن نبودم کار درستی است یا نه. من فقط می خواستم علی رضا را خوش حال کنم، درست مثل علی رضا که مرا با آن جشن عروسی زیبا و به یاد ماندنی خوش حال کرده بود.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:

ـ باشه.

با صدا خندید. چند ضربه به در خورد و وحید وارد شد. به پشت سرش نگاه کردم. علی رضا با لبخند نگاهم می کرد. تنها چیزی که به آن فکر می کردم، یک خاطره ی خوب از همین دو روز باقی مانده بود.

نیم ساعت بعد علی رضا با اخم هایی در هم رفته، خانه را ترک کرد. می دیدم که هیچ اشتیاقی برای رفتن ندارد. چقدر خوش حال بودم. کیانا بعد از این که اتاقش را ترک کردیم، با سودی جون تماس گرفته و موضوع تولد و دور کردن علی رضا را مطرح کرده بود. علی رضا قرار بود همراه محمدرضا، برای کاری چند ساعتی به کرج بروند و من مطمئن بودم محمدرضا می تواند او را تا تمام شدن کارهایمان، از خانه دور نگه دارد.

به درسا رنگ زدم. با اولین بوق گوشی را برداشت.

ـ وای سارا، خبری که شنیدم درسته؟!

ـ آره، فقط، درسا اول حواست به پارسا باشه، نمی خوام به گوش علی رضا برسه.

خندید و گفت:

ـ نگران نباش، پارسا رو باهاشون فرستادم. خب تعریف کن برنامه چیه؟ می خوای چی کار کنی؟

گفتم:

ـ می تونی با سودی جون بیای این جا؟

ـ نیم ساعت دیگه میایم.

با ابروهایی بالا رفته، به صفحه ی موبایلم خیره شدم. باورم نمی شد. قطع کرده بود. اخم کردم. کسی که باید ارتباط را قطع می کرد، من بودم، نه او.

به سراغ کمد لباس هایم رفتم. حق با کیانا بود، باید لباس می خریدم. لبه ی تخت نشستم. باید فکر می کردم، باید برنامه ریزی می کردم. اگر یک میهمانی بزرگ فقط به چیزهایی که کیانا گفته بود ختم می شد، نمی توانستم به تنهایی کارها را انجام دهم. تلفن خانه به صدا در آمد. کیانا بود.

ـ وای سارا، وحید اجازه نمیده بیام بال. چی کار کردی؟ چه خبر؟ برنامه ریزی کردی؟ قراره چی کار کنیم؟

از هیجان نهفته در صدایش، بی اختیار به خنده افتادم. حس خوبی داشتم. حس خیلی خوبی داشتم.

گفتم:

ـ سودی جون و درسا تا نیم ساعت دیگه می رسن. شماره ساره رو بهم بده.

ـ من بهش زنگ زدم الان میاد بالا. با مدیر ساختمون حرف زدم، امشب سالن اجتماعات خالیه. می خوام سفارش میز و صندلی بدم.

ـ خوبه. مهمونا چی؟

با خنده گفت:

ـ نگران نباش، ترتیب نصفشون رو دادم. به حامد زنگ زدم، مهدیس و مهرداد رو هم دعوت کردم. راستش زنگ زدم بپرسم به آراد هم بگم یا نه؟

آراد مهرگان. مطمئن نبودم. علی رضا خیلی از او خوشش نمی آمد.

ـ نه، لازم نیست.

ـ باشه. کاوه رو هم دعوت کنم؟

کاوه حشمتی.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ نظرت چیه سامان ملکی رو دعوت کنیم؟!

ـ جدی میگی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ کیانا چرا این طوری شدی؟ آروم باش و درست فکر کن.

شنیدم که نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ ببخشید، پیشنهاد احمقانه ای بود.

صدای زنگ در ورودی بلند شد.

گفتم:

ـ فکر کنم ساره ست. بهت زنگ می زنم.

هنوز در را کامل باز نکرده بودم که در آغوشش جای گرفت. مرا سخت به خود فشرد. لبخند زدم. آغوشش خوب بود، گرمای تنش خوب بود. تمام وجودش برایم آشنا بود و همین خوب بود. سرش را از روی شانه ام بلند کرد و به چشمانم خیره شد. چقدر خوب بود که به جای خیره شدن به آینه، می توانستم به چهره ی خودش خیره شوم و لبخند بزنم. دستانمان را همزمان بلند کردیم. من به دست او و او به دست من خیره شد. خندیدیم. گونه اش را لمس کردم، گونه ام را لمس کرد. بوسیدمش، مرا بوسید.

تا زمان رسیدن سودی جون و درسا، رو به روی هم نشسته بودیم. حرف نمی زدیم، همدیگر را لمس می کردیم. لبخند می زدیم و به چشمان هم خیره نگاه می کردیم. نیمه ی دیگر وجودم، درست در مقابلم نشسته بود و من حس خوبی داشتم.

با ساره و درسا از خانه خارج شدم. درسا برای خرید میوه و سفارش غذا می رفت و من و ساره می رفتیم تا کیک و شیرینی بخریم، لباس برای من و یک هدیه برای علی رضا.

درسا آدرس چند پاساژ و مغازه را داده بود. می دانستم باید حضور در میان جمع را تحمل کنم. وارد اولین پاساژ شدیم. باید آرام می ماندم. کنار ساره حس خوبی داشتم. مهم نبود آدم ها از کنارم عبور می کنند و گاهی با تعجب نگاهمان می کنند. ساعت دوازده و چهل دقیقه بود و پاساژ خلوت. ساره همان ساره بود، همان ساره ای که با ذوق و هیجان، از طرح ها و رنگ ها حرف می زد. چند لباس را به پشنهاد ساره امتحان کردم. خرید کردن حس خوبی داشت. کت و دامن کرم و نارنجی رنگی توجهم را جلب کرد. ساره با لبخند سلیقه ام را تحسین کرد.

سفارش دادن کیک و شیرینی ها، حدود یک ساعت وقتمان را گرفت. سوار ماشین شدیم.

ساره گفت:

ـ فقط مونده کادوی تولدش. خب چی می خوای براش بگیری؟

مردد نگاهش کردم. در تمام این چند ساعت خرید، یک هدیه ی مناسب برای علی رضا ذهنم را درگیر خود کرده بود.

ـ راستش خیلی مطمئن نیستم، ولی علی رضا از ساعت خیلی خوشش میاد. چند تا ساعت با مدل های مختلف داره، البته از ایکس باکس هم خوشش میاد و فوتبال. چی فکر می کنی؟ براش ساعت بخرم؟

ـ خودت می دونی. من همیشه برای تام جدیدترین برنامه های کامپیوتری رو می خرم و همیشه هیجان زده میشه.

ـ اگه خوشش نیاد چی؟

ـ نگران نباش، خوشش میاد.

ـ مطمئنی؟

با صدا خندید، خندیدم. چیزی درونم در هم پیچید. آرام نبودم و این آشوب را دوست داشتم. قرار بود علی رضا، همسرم را، خوش حال کنم.

خرید ساعت خیلی راحت تر از سفارش کیک و شیرینی بود و وقت کمتری را هم گرفت. می دانستم علی رضا از چه نوع ساعت هایی خوشش می آید. هیچ وقت ساعت دیجیتالی در دستش ندیده بودم. از ساعت های صفحه بزرگ خوشش می آمد و هر ساعتش مارک متفاوتی داشت. با دیدن ساعت گرد و نقره ای رنگ، که صفحه ی بزرگی داشت لبخند زدم. ساره هم لبخند زد. خریدمش.

ساعت چهار و سی و هفت دقیقه بود که وارد خانه شدیم. از دیدن کیانا متعجب شدم. ساغر در آغوش درسا بود. با لبخند جلو رفتم و ساغر را از آغوش درسا گرفتم. چشمانش باز بود. با دقت نگاهش کردم. چشمانش ستاره داشت. خندیدم. چشمانش ستاره داشت. گونه اش را بوسیدم. دوست داشتنی بود، اما من هنوز علی رضا و ساره و پارسا را بیشتر از او دوست داشتم.

درسا گفت:

ـ نیم ساعت پیش چیدن صندلی ها تموم شد. مهری خانم پایین داره میوه ها رو می چینه.

سودی جون پرسید:

ـ چیزی نیاز نداریم؟

با نگرانی پرسیدم:

ـ شام؟

درسا گفت:

ـ ساعت نه و نیم شام رو میارن.

ـ مهمونا؟

کیانا گفت:

ـ نگران نباش، من همه رو دعوت کردم. بیست و هفت نفریم.

بیست و هفت نفر. واقعا انتظارش را نداشتم.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ ساعت هفت کیک و شیرینی ها رو میارن. چیز دیگه ای هم هست که باید تهیه کنیم؟ می خوام همه چیز کامل و بی نقص باشه.

سودی جون گفت:

ـ ظرف کم نداری؟

به کیانا خیره شدم.

با لبخند گفت:

ـ نه نگران نباشید، فقط چند دست لیوان یه مدل می خوایم.

سودی جون گفت:

ـ من میارم. سارا خوبی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و ساغر را به کیانا دادم. خوب بودم، ولی خوب نبودم.

ـ فکر کنم زیادی اضطراب دارم.

دیدم که دستش را به سمتم دراز کرد. انگشتانم را گرفت. نگاهش کردم.

گفت:

ـ لازم نیست نگران چیزی باشی، همه چیز درسته.

ـ علی رضا.

خندید و ادامه داد:

ـ مطمئنم خیلی خوش حال میشه، شک نکن.

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. امیدوار بودم، امیدوار بودم خوش حال شود.

یک ساعت بعد، همه رفتند. علی رضا آمد. خسته بود و کلافه.

ـ نمی خواستم تنهات بذارم، ببخشید.

لبخند زدم. در آغوشش گرفتم. می خواستم خوش حال باشد. دستانش را به دورم حلقه زد. نمی خواستم دروغ بگویم، ولی باید بهانه ای برای رفتن پیدا می کردم.

ـ وحید می خواد کیانا رو سورپرایز کنه، به خاطر همین یکی، دو تا از دوستاش رو دعوت کرده. به من هم خبر داد که بریم پایین، توی سالن اجتماعات. ما هم بریم؟

بازوهایم را گرفت و مرا از خود دور کرد. به چشمانم خیره شد. ناباورانه نگاهم می کرد. ابروهایش بالا رفته و چشمانش گرد شده بود.

ـ شوخی می کنی؟!

اخم کردم. خندید.

ـ باشه هر چی تو بخوای. این چند ساعت نبودم چی کار کردی؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچی.

ـ هیچی؟!

قدمی به عقب برداشتم. نمی خواستم بیشتر از آن دروغ بگویم.

گفتم:

ـ من میرم دوش بگیرم.

با خنده به سمت حمام رفتم. حق داشت شگفت زده شود. من پیشنهاد رفتن به مهمانی را داده بودم؟! من تمام روز هیچ کاری نکرده بودم؟! با صدا خندیدم. می دانستم با دیدن کیک تولدش، شگفت زده تر خواهد شد. امیدوار بودم همه چیز خوب پیش برود.

به ساعت موبایلم خیره شدم. ساعت ده دقیقه به هفت بود. کیانا برایم پیغام فرستاده بود که همه ی میهمان ها آمده اند. عطر زدم. صدای آب از داخل حمام به گوش می رسید. به لباس هایی که روی تخت بود نگاه کردم. خودم برایش لباس آماده کرده بودم. با دقت به چهره ی خودم درون آینه خیره شدم. برای رفتن کاملا آماده بودم. نفس عمیقی کشیدم. گردنبند پر ستاره ام را روی سینه ام مرتب کردم و به سمت حمام رفتم.

چند ضربه ی آرام به در زدم و گفتم:

ـ علی رضا من میرم پایین، زود بیا منتظرتم.

ـ کجا؟ صبر کن با هم بریم.

ـ خیلی داری طولش میدی، حوصلم سر رفت. من رفتم.

ـ سارا، سارا صبر کن.

ـ من رفتم.

با خنده خانه را ترک کردم. تا زمان توقف کامل آسانسور چشمانم را بسته بودم و نفس های عمیق می کشیدم. باید آرام می ماندم. امشب شب علی رضا بود. نمی خواستم با نگرانی اش در مورد من، این شب را برایش خراب کنم. مرتب به خودم گوش زد می کردم که یک ماه قبل، من در میان هفتاد و شش نفر عروسی ام را جشن گرفته ام.

درهای آسانسور باز شد و قبل از همه، نگاهم روی کسی ثابت ماند که موهای زیتونی رنگش را روی شانه های لختش رها کرده بود و با لبخند نگاهم می کرد. پیراهن دکلته بلندی، درست به رنگ موهایش، به تن داشت. قدمی جلو گذاشت و دستم را گرفت. انگشتانش را فشار دادم. لبخندش عمیق تر شد و حس آرامش عمیقی تمام وجودم را پر کرد. چقدر خوب بود که این جا در کنار من حضور داشت.

تام و وحید و کیوان، کمی دورتر با هم حرف می زدند و با صدا می خندیدند. حامد و شیرین از گوشه ی دیگر سالن برایم دست تکان دادند. مهربان و کسری مشغول نوشیدن شربت بودند. کیانا در کنار مهدیس نشسته بود.

سودی جون گفت:

ـ خیلی خوشگل شدی.

با لبخند به سودی جون و محمدرضا خیره شدم. تپش یک نواخت قلبم را احساس می کردم.

درسا از میان سالن، با گام های بلند و یک نواخت جلو آمد و گفت:

ـ چطوری پیچوندیش؟

سودی جون با اخم گفت:

ـ درسا این چه طرز حرف زدنه؟

درسا خندید و گفت:

ـ مامان یه امشب رو بی خیالی طی کن. خب تعریف کن ببینم، کجاست؟ کی میاد؟

سودی جون هنوز اخم کرده بود. تینا دختر دایی علی رضا را شناختم.

ـ فکر کنم تا ده دقیقه ی دیگه پیداش بشه. بهش گفتم وحید برای کیانا مهمونی گرفته. حموم بود که اومدم.

محمدرضا با صدا خندید. خیره نگاهش کردم. مثل بابا می خندید. دلم می خواست دستانم را به دور گردنش حلقه کنم و در آغوش بگیرمش. نادیده گرفتن لیلی که گوشه ای از سالن نزدیک حامد نشسته بود، نمی توانست خیلی سخت باشد. امشب باید همه چیز خوب و فوق العاده می شد، به خاطر علی رضا.

پنج دقیقه بعد، با اشاره ی ساره، نگاهم متوجه در ورودی سالن شد. علی رضا میان چهارچوب ایستاده بود. با لبخند به سمتش رفتم. با لبخند نگاهم می کرد. مقابلش ایستادم. دستانم را روی شانه هایش گذاشتم و روی پنجه های پایم بلند شدم.

در گوشش به آرامی زمزمه کردم:

ـ تولدت مبارک.

گونه اش را بوسیدم. سرم را عقب بردم و به چهره اش خیره شدم. وقتی با صدای بلند گفتند: “تولدت مبارک” دیدم، دیدم که چشمانش گرد شد و با شگفتی به چشمانم خیره شد.

گفتم:

ـ سورپرایز.

آرام گفت:

ـ این جشن تولده منه؟!

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

گفت:

ـ این کار کیه؟!

از حالت عجیب چهره اش، بی اختیار به خنده افتادم.

ـ ایدش برای من بود.

ـ شوخی می کنی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ فکر نکنم.

سرش را جلو آورد، به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ می دونستی عاشقتم؟ می دونستی دیوونتم؟

با صدا خندیدم. کاملا غافلگیرش کرده بودم. دستانش را به دورم حلقه کرد و مرا سخت به خود فشرد. خوش حال بودم.

همه چیز خیلی بهتر از انتظارم پیش می رفت. لبخند یک لحظه از روی لبان علی رضا کنار نمی رفت و من هم یک لحظه از کنار او. رقصیدیم. آهنگی ملایم و آرام. به نرمی، مرا بیشتر به خود نزدیک کرد و دستش را روی کمرم گذاشت. با ریتم آرام و یک نواخت حرکت او، همراه شدم. به چشمانم خیره شده بود.

گفتم:

ـ لیلی رو دیدی؟

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه، من امشب فقط تو رو دیدم. مگه به غیر از تو کس دیگه ای هم این جا هست؟

با صدا خندیدم. تپش تند قلبم لحظه ای آرام نمی گرفت. او خوش حال بود.

سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ من، من به خودم افتخار می کنم. می دونی چرا؟ چون عاشق فوق العاده ترین زن روی زمین شدم، چون فوق العاده ترین زن روی این سیاره، عاشق منه.

با جدیت گفتم:

ـ دلت بسوزه، توی تمام کهکشان ها و ستاره ها و سیاره ها، نمی تونی بهتر و مهربون تر از شوهر من کسی رو پیدا کنی.

لبخند زد. ساره و تام کمی دورتر می رقصیدند. ساره با دیدنم چشمک زد و دست تکان داد. به کیانا خیره شدم. وحید میوه به دهانش می گذاشت. مهرداد خیلی جدی مشغول صحبت با تینا بود. حامد و لیلی به هم اخم کرده بودند و حرف می زدند.

ـ این همه کارو چطوری انجام دادی؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ تنها نبودم. کیانا، درسا و البته ساره و سودی جون خیلی کمکم کردن. با ساره رفتیم خرید این لباس رو خریدم و هدیت و البته سفارش کیک و شیرینی دادیم.

چرا این قدر آسمان چشمانش باشکوه بود.

لبش را گاز گرفت وگفت:

ـ اگه الان تنها بودیم می خوردمت.

با صدا خندیدم. شب خوبی بود. در کنار هم به تک تک مهمان ها سر زدیم، حتی به لیلی. نمی دانستم چه حسی باید نسبت به حضورش داشته باشم. باید قبل از رفتن با او حرف می زدم و البته با حامد. می خواستم بیشتر بدانم، می خواستم دلیل این هفده سال دوری و تنهایی را درک کنم.

به چهره ی شگفت زده ی علی رضا خیره شدم. مقابلش ایستاده بودم. نگاهش را از دندان بزرگ مقابلش گرفت و سرش را بلند کرد. به چشمانم خیره شد و لبخند زد. بی صدا لب هایش را تکان داد. به من گفت عاشقم است. من هم عاشقش بودم. کنارش ایستادم. دستم را محکم گرفت.

در گوشم زمزمه کرد:

ـ دلم می خواد گازت بگیرم.

خندیدم. شمع های روی کیکش را فوت کرد.

تکه ای از کیکش را به دهانم گذاشت و گفت:

ـ من می خواستم امشب سورپرایزت کنم، ولی … راستش هدیه ی من به تو خیلی کوچیک تر از کاری بود که تو برای من انجام دادی. راستش تنها یه چیز توی تمام زندگیم بیشتر از این تولد سورپرایزم کرد. اگه گفتی چی؟

دستم را گرفت و ادامه داد:

ـ درست از روزی که دیدمت، هر بخش از وجودت برام پر از شگفتی و سورپرایز بود. هنوز هم شگفت زده و متعجبم می کنی.

این منم، سارا مجد، دختر محمدرضا مجد و لیلی صادقی. این منم، سارا مجد، خواهر دو قلوی ساره مجد. این منم، ساره مجد، همسر علی رضا زمانی. مردی که عاشقانه نگاهم می کند، مردی که شیفته ی چشمانش پر از ستاره اش هستم، مردی که بیشتر از چشمانش، شیفته ی تمام وجود و هستی اش هستم. قدمی به جلو برداشتم و سرم را روی سینه اش قرار دادم. بی هیچ تردید و حتی احتمالی، قلب من هم مانند قلب بی قرار او پر تپش و نامنظم می زند.

با ندا آشنا شدم. دختر بلند قامتی که رنگ پریده بود و لبخند می زد. همراه نامزدش نادر به جشن آمده بود. از من عذرخواهی کرد که نتوانسته در جشن عروسی مان، حضور داشته باشد.

علی رضا سر به سر پارسا می گذاشت و هر دو با صدای بلند می خندیدند. پارسا از من خواسته بود برای او هم تولدی به خوبی تولد دایی علی رضا برگزار کنم. از کیک تولد هم خیلی خوشش آمده بود.

دوباره رقصیدیم. محصور شده در میان حرارت آشنای تنش، سرم را بالا گرفته بودم و به چشمانش خیره نگاه می کردم. در سکوت رقصیدیم. لبخند می زد و خوش حال بود. خوش حال بودم که خوش حال بود. مگر نه این که این جشن را فقط و فقط به همین دلیل برگزار کرده بودم؟

همه چیز عالی بود. امشب شب آخر بود. شام سِرو شد. دو تکه جوجه و کمی سالاد داخل بشقاب ریختم و چنگالی برداشتم. علی رضا به آرامی دستم را گرفت و با خود به گوشه ی سالن برد.

با چنگالش تکه ی کوچکی از کبابش را به دهانم گذاشت و به پارسا که با لبخند به سمتمان می آمد اخم کرد.

ـ بر خرمگس معرکه … صلوات.

با صدا خندیدم.

پارسا بشقابش را روی میز گذاشت و گفت:

ـ سارا جون نوشابه می خوری؟

ـ نه عزیزم، ولی دایی علی رضا فکر کنم دوغ می خواد.

فاصله گرفت. نگاهم به حامد افتاد گوشه ای ایستاده بود و با شیرین حرف می زد. باید با او حرف می زدم.

سرم را به سمت علی رضا چرخاندم و گفتم:

ـ اشکالی نداره چند دقیقه تنهات بذارم؟ باید با حامد حرف بزنم.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ موضوع مربوط به دفتره؟

ترجیح می دادم این طور فکر کند. بشقابم را برداشتم. گونه اش را بوسیدم و به سمت حامد رفتم.

حامد خندید. شیرین با لبخند نگاهم کرد. کنارشان ایستادم.

شیرین گفت:

ـ خیلی مراسم قشنگیه.

نیم نگاهی به چهره ی جدی شده ی حامد انداختم و گفتم:

ـ ممنون. اشکالی نداره چند دقیقه با حامد خصوصی صحبت کنم؟

ـ نه، نه، چه اشکالی؟

بشقابش را از دست حامد گرفت و ادامه داد:

ـ میرم کمی سالاد بکشم.

با دور شدنش، سرم را به سمت حامد برگرداندم. کاملا جدی به نظر می رسید. به دیوار تکیه دادم و تکه خیاری از سالاد را به چنگال زدم.

گفتم:

ـ چیزهایی که شنیدم حقیقت داره؟

ـ چی شنیدی؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ چرا بابا نذاشت باهاش حرف بزنم؟

نفسش را با صدا بیرون داد و نگاهش را به بشقابش دوخت.

گفت:

ـ چون خیلی عاشق لیلی بود و …

سرش را بلند کرد و ادامه داد:

ـ مثل دیوونه ها عاشق لیلی بود و تحمل نزدیک شدن هیچ مردی رو بهش نداشت. حسود بود، خیلی زیاد، اون قدر که نمی تونست درست ببینه. لیلی هم عاشقانه پدرت رو دوست داشت، ولی نمی تونست حسودی های محمدرضا رو به خاطر یه سلام و احوال پرسی ساده تحمل کنه و در این یه مورد کاملا بهش حق میدم. وقتی رفت، خودت شاهد بودی که محمدرضا چقدر زجر کشید.

به علی رضا خیره شدم. مشغول صحبت با پارسا بود. گاهی نگاهش را از چهره ی پارسا جدا می کرد و به من خیره می شد. لبخند زدم. لبخندم را با لبخند زیبا و محوی جواب داد.

ـ پیمان چند روز قبل رفته بود کرمان پیش خانوادش و محمدرضا فکر می کرد لیلی با اون بهش خیانت کرده. گفت هیچ وقت نمی بخشش، گفت ازش متنفره، ولی من می دیدم که از این دوری چه بلایی داره سر خودش و تو میاره. از دستش عصبانی بود، اون قدر که مجبورم کرد دروغ بگم. نمی خواست ببینش، سعی کردم یه جوری آرومش کنم، ولی نتونستم.

نفس حبس شده ام را بیرون دادم و به لیلی خیره شدم. میان ساره و تام ایستاده بود و به ما خیره نگاه می کرد.

حامد ادامه داد:

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن