رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 3

 

ـ یا من خنگ شدم، یا این که یه چیزهایی این وسط هست که نمی خوای در موردشون حرف بزنی. میشه در مورد هر چیزی خیلی دقیق و با جزئیات باهام حرف بزنی؟

ـ من دارم به هر سوالی که می پرسی جواب میدم، ولی تو دوباره و دوباره همون سوال رو به شکل های مختلف می پرسی.

لبخندی گوشه ی لبش نشست و گفت:

ـ آخه باید با انبر از زیر زبونت حرف بیرون کشید. چرا با ناسا همکاری می کنی؟

ـ آسمون و ستاره ها و سیاره ها.

دستی میان موهایش کشید و لب هایش را به هم فشرد. عکس العمل هایی که در مقابل جواب هایم از خود نشان می داد، برایم آشنا بود.

کمی نزدیک شد و گفت:

ـ تو کی هستی؟

گوشه ی لبم بالا رفت و گفتم:

ـ سارا مجد.

از صدای برخورد دستش با پیشانی بلندش جا خوردم. پیشانی اش قرمز شد. از جا بلند شد و دوباره نشست. کلافه اش کرده بودم. به این کلافگی عادت داشتم. آدم ها با دیدنم کلافه می شدند، چون نمی فهمیدند، چون درک نمی کردند.

چند بار پشت سر هم پلک زدم و گفتم:

ـ تو زیاد سوال تکراری می پرسی.

ـ آخه دیوونه شدم، ولی چیز مهمی نیست. ظاهرا این برخوردها و دیوونگی ها برای تو کاملا عادیه. تا حالا با کسی رابطه داشتی؟

رابطه؟ به چشمانش خیره شدم. باز هم داشت نزدیک تر می آمد.

پرسیدم:

ـ رابطه از نظر تو یعنی چی؟

ـ یعنی چیزی که بشه با اون راحت بهت دست بزنم، بدون این که قصد جونم رو بکنی.

جوابش گیجم کرد. شانه بالا انداختم. دستش را بالا آورد. به کف دستش خیره شدم. دقیقا سه سانتی متر پایین تر از انگشت اشاره اش یک نقطه ی سیاه و کوچک قرار داشت. من از خال خوشم می آمد.

ـ می خوام بهت دست بزنم، لمست کنم تا باور کنم واقعی هستی.

ـ اجازه نداری.

ـ من اجازه نگرفتم، من فقط گفتم می خوام چی کار کنم.

نگاهم روی خال کف دستش ثابت ماند و گفتم:

ـ وقتی کسی بهم دست می زنه، انگار انرژی زیادی وارد بدنم میشه. این انرژی خیلی برام سنگینه، نمی تونم تحملش کنم. باعث میشه …

ـ سارا؟!

به شنیدن صدای کیانا در هر جایی عادت داشتم، ولی خیلی راحت متوجه شدم او جا خورد. دستش را انداخت و خود را عقب کشید.

به سمت کیانا نگاهی انداختم. با چشمانی گرد شده، دهانی نیمه باز، چند قدم دورتر ایستاده و نگاهش به روی علی رضا ثابت مانده بود.

پرسیدم:

ـ چیه؟

فقط با دست به علی رضا اشاره کرد. علی رضا خیلی سریع از جا بلند شد و سلام داد.

کیانا گفت:

ـ حامد اگه بفهمه سکته می کنه.

حامد، حامد. امکان داشت من لیوان آبم را روی میز بگذارم و حامد خبردار نشود؟

ـ کیانا خانم ما فقط داشتیم صحبت می کردیم.

از سرعتی که علی رضا برای گفتن این حرف به خرج داده بود، متعجب شدم.

کیانا قدمی به جلو برداشت و گفت:

ـ در این مورد شکی ندارم، چون اگه غیر از این بود، تا الان کارتون به بیمارستان کشیده بود. من فقط نمی فهمم چی کار کردید که اجازه داده بیاید بالا!

از جا بلند شدم. باید برای رفتن آماده می شدم. به سمت اتاق خواب رفتم. از داخل کمد شال قرمز رنگی را بیرون کشیدم. مانتوی پاییزه ی مشکی ام هنوز روی چوب رختی کنار در آویزان بود.

کیانا گفت:

ـ آقای دکتر دست از سرش بردارید. سارا کسی نیست که بتونید باهاش به هر عنوانی ادامه بدید.

ادامه دادن؟ کیف لپ تاپم را برداشتم و از خانه خارج شدم. آن ها اجازه داشتند تا هر زمانی که دوست داشتند با هم بحث کنند. در مورد من یا هر کس دیگری. تا وقتی نمی خواستند چیزی را در زندگی من تغییر دهند، مشکلی وجود نداشت. کسی صدایم زد. بی توجه سوار آسانسور شدم و دکمه پارکینگ را فشار دادم.

هنوز هم نتوانسته بودم به زیباییشان عادت کنم. نفسم بند می آمد وقتی می دیدم و نمی توانستم لمسشان کنم. به گود کپرنیک (نه) روی ماه خیره ماندم. این گودال ها شگفت انگیز بودند و اعجاب آور!

ـ می تونیم با هم توی دفترم حرف بزنیم.

آراد مهرگان. آرام حرف می زد. بدون دیدنش هم می توانستم حدس بزنم در چند قدمی ام ایستاده است.

گفتم:

ـ مزاحمی.

ـ سارا من باید …

پایم را به زمین کوبیدم و نگاهم روی گود داپلر (ده) ثابت ماند.

دندان هایم را به هم فشردم و گفتم:

ـ آراد مزاحمی. می بینی که مشغولم.

ـ تو که وجب به وجب اون ماه رو حفظی، چرا ولش نمی کنی؟

صاف ایستادم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ یک دقیقه وقت داری همین جا حرفت رو بزنی و دست از سرم برداری.

نگاهم به روی علی رضا که کمی دورتر ایستاده بود، ثابت ماند. او این جا چه کار می کرد؟ چرا آدم ها دست از سرم بر نمی داشتند؟

آهسته گفت:

ـ میشه بگی وقتی من بهت پیشنهاد دادم و تو داری در موردش فکر می کنی، این پسره چرا همیشه کنارت داره موس موس می کنه؟

ابروهایم بالا رفت. در مورد علی رضا حرف می زد؟! علی رضا موس موس می کرد؟ این موس موس چه بود که من نمی دانستم؟ با دقت به سر تا پای علی رضا خیره ماندم. ثابت و بی حرکت ایستاده بود. نفسم را با صدا بیرون دادم و سرم را کج کرده و به آراد خیره شدم. بوی خوبی می داد.

ـ جواب پیشنهادت منفیه. در مورد موس موس کردن علی رضا هم چیزی نمی دونم. وقتت تموم شد، حالا راحتم بذار.

ـ سارا؟

ـ سارا و مرگ.

به او پشت کردم و دوباره نگاهم روی گود داپلر ثابت ماند. آرزویم در آن لحظه لمس آن زیبایی شگفت انگیز بود. گم شدم، در زمان گم شدم، در آسمانم گم شدم. چیزی زیباتر و با شکوه تر از آسمان هم وجود داشت؟

وقتی رصدخانه را با همراهی مسعود سعیدی ترک کردم، ساعت چهار و بیست دقیقه ی بعد از نیمه شب بود. فقط ده دقیقه در خانه کار داشتم. باید لباس عوض می کردم، کوله ام را بر می داشتم و راهی کوه می شدم. برنامه ی امروز سبک بود.

وقتی میدان آزادی را دور می زدم، نگاهم برای چند ثانیه، روی ون سفید پارک شده مقابل ایران فیلم، ثابت ماند. اتومبیل را پشت ون پارک کردم. ساعت ده دقیقه به شش بود. آقای کریمی و خانم شریفی بیرون از ون ایستاده بودند و خیلی جدی مشغول بحث بودند. نام من در میان برگه هایی که میان دست خانم شریفی مقابل چهره اش تکان می خورد، جایی نداشت. در این پنج سالی که دورادور همراهیشان می کردم، برای همه شناخته شده بودم. کسی از ون پیاده شد. کیوان بود. با لبخند برایم دستی تکان داد که توجه خانم شریفی و آقای کریمی را جلب کرد. به بالا بردن دستم اکتفا کردم. کیوان چیزی گفت و نزدیک شد. امروز حوصله ی آدم ها را نداشتم، پس قبل از این که صندلی کنارم را اشغال کند، در را قفل کردم و شیشه را تا انتها پایین دادم. لحظه ای کوتاه اخمی روی پیشانی اش نشست، اما وقتی خم شد و از پنجره سرش را داخل ماشین آورد، لبخند می زد.

ـ صبح شما بخیر خانم.

ـ سلام.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ بعید می دونم بخوای سوار ون بشی، ولی، می تونم تا اون جا باهات بیام.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ سفارش حامده یا پیغامش از طرف کیانا که این طوری دوباره با اعصاب نداشته ی من شروع کردید به بازی کردن؟ توی این پنج سال هنوز من رو نشناختی؟ نمی دونی خوشم نمیاد تو جمع باشم؟ چرا اجازه نمیدی کارم رو انجام بدم؟

ـ این که دنبال گروه راه میفتی و از دور همراهیمون می کنی، من رو نگران می کنه. نمی دونم باید حواسم به خودم باشه یا به تو.

سرم را تکان دادم. این نگرانی فقط با صحبت با حامد ایجاد می شد، نه سفارش ها و پیغام هایش که از طرف کیانا بیان می شد.

شیشه را تا نیمه بالا دادم و گفتم:

ـ تا الان من حتی یه خراش هم بر نداشتم، نمی فهمم چرا نگرانی!

ـ اتفاق یه بار میفته.

ـ حرف های حامد رو می زنی. برو، راه افتادن.

سرش را تکان داد و صاف ایستاد. به رفتنش خیره شدم. کیوان اولین کسی بود که کنجکاوی اش را در مورد همراهی عجیب و غریبم با تیم کوه نوردیشان کنار گذاشته و به سراغم آمده بود. سه هفته ای بود که در هر برنامه با ماشین خودم، ون گروه را دنبال می کردم و با فاصله ی چند دقیقه ای از آن ها همراهیشان می کردم. جلو آمد و خودش را معرفی کرد، پیشنهاد داد به گروهشان بپیوندم و البته که پیشنهادش را رد کردم. آدم ها، آخرین چیزی که ممکن بود بخواهم، همراهی با آدم ها بود. کنجکاو بود و سوال می پرسید. برایش توضیح دادم. گفتم میان جمع، کنار آدم ها احساس راحتی و آرامش ندارم. گفتم می خواهم تنها باشم، گفتم هر طوری که دوست دارد می تواند این موضوع را برای همگروهی هایش توضیح دهد. من فقط از گروه آن ها به عنوان راهنمای مسیر استفاده می کردم.

بعد از پنج سال، دیگر بهانه ی اولیه را برای همراهی دورادورشان نداشتم، ولی برایم تبدیل شده بود به یک عادت. این که گاهی آقای کریمی، خانم شریفی، کیوان و بیتا رحیمی همراهی ام می کردند، خوب بود، ولی امروز فقط می خواستم تنها باشم.

ون به راه افتاد. موبایلم را خاموش کردم. نگران دلواپسی های حامد و کیانا نبودم. حامد می دانست چطور از طریق کیوان لحظه، لحظه مواظبم باشد. این همه نگرانی و مراقبت را از طرف حامد درک نمی کردم. تمام طول راه به صدای زنی گوش می کردم که می دانستم در حال خواندن آهنگی محزون به زبان روسی است و به جادو و زیبایی LkCa15b فکر می کردم.

چند دقیقه بعد از به راه افتادن گروه دوازده نفره، از اتومبیل پیاده شدم. این برای بار هفتم بود که به سیچال (یازده) می آمدند. از فضای بکر و دوست نخورده اش خوشم می آمد. از این که کیوان برای همراهی ام منتظر نمانده بود، خوش حال شدم. امروزم قرار بود بدون حضور آدم ها سپری شود. من این روزهای بدون آدم را دوست داشتم.

روی تخته سنگی نشستم و چشمانم را بستم. می توانستم صدای دور خنده و گفتگوی نامفهومشان را بشنوم. می توانستم صدای کر کننده ی سکوت را بشنوم. برخورد نور خورشید، سوز و سرمای پاییزی را روی پوست صورتم کم می کرد. دلچسب بود. نفس عمیقی کشیدم. بوی هوای تازه می آمد و خاک خشک.

این من بودم، سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد. این من بودم، خودِ خودم. این خود بودن را دوست داشتم. آزاد، رها، عاشق. فقط عشق به آسمان مرا پایبند این زمین کرده بود. هیچ چیز دیگری وجود نداشت، هیچ چیز.

با توقف گروه در مقصد نهایی همیشگی، من هم متوقف شدم. ساعت از دو گذشته بود. روی زمین نشستم و ساندویچ مرغی که کیانا درون کوله ام جای داده بود را بیرون کشیدم. میل چندانی نداشتم، ولی می دانستم در هنگام برگشتن، فرصتی برای غذا خوردن و ذخیره ی انرژی نخواهم داشت. به قله ی دماوند خیره شدم. زیبا بود. به آسمان آبی و بدون ابر خیره شدم. زیباتر بود، حتی بدون دیدن ستاره ها و سیاره هایش در روشنایی روز.

چشمانم را بستم. خسته بودم، اما سردی هوا و سنگ هایی که به رویشان دراز کشیده بودم، اجازه نمی داد تسلیم خواب شوم. همان چند دقیقه آرامش مطلق وجودم را سرشار از انرژی کرد.

وقتی به خانه رسیدم، ساعت از ده گذشته بود. یک دوش کوتاه گرفتم و با حوله وارد تخت شدم. قبل از این که فرصتی برای پیدا کردن حالتی مناسب برای بدنم داشته باشم، خوابم برد.

قبل از روشن کردن موبایلم، حامد وارد اتاق شد. به مچ خالی و بعد موهای کم پشتش خیره شدم. در را بست و روی مبل راحتی مقابل میزم نشست. بی هیچ حرفی فقط نگاهم کرد. این یعنی توضیح می خواست. سه دقیقه در سکوت خیره نگاهش کردم. قصد رفتن نداشت.

گفتم:

ـ کیوان گزارش کامل رو تقدیم نکرده که برای بازجویی اومدی؟

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ فقط بگو چقدر باید نگران این دکتره باشم؟

علی رضا؟! آن خال روی گردنش را به یاد آوردم.

ـ نگرانی برای چی؟ نکنه قراره من رو بخوره و خبر ندارم؟

گفت:

ـ دارم جدی حرف می زنم.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ می دونی که اهل شوخی کردن و مسخره بازی نیستم، پس سوال آخرت رو اول بپرس.

کمی جا به جا شد و گفت:

ـ با این پسره قراره تا کجا پیش بری؟

دستانم را روی میز گذاشتم، کمی به جلو خم شدم و گفتم:

ـ نگران چی هستی؟ این که فرشته خانمت زمینی بشه؟ مگه همیشه همین رو نمی خواستی؟ یکی که من رو به دنیا پیوند بزنه، کسی که باعث بشه تغییر کنم و دیگه خودم نباشم. اشتباه می کنم؟

ـ نه ساله دارم تلاش می کنم یه جوری تو رو از این حصاری که به دور خودت کشیدی بیرون بکشم، ولی حالا … حالا با وجود این دکتره می ترسم. من هیچی در موردش نمی دونم؛ حق دارم نگران بشم، حق دارم بترسم از روزی که ضربه ببینی.

گوشه لبم بالا رفت و گفت:

ـ ضربه ببینم؟ نگرانیت کاملا بی جا و بی مورده. نه اون و نه هیچ کس دیگه، نمی تونه به من صدمه ای بزنه. مسلما داری در موردش اشتباه می کنی، چون قرار نیست چیزی عوض بشه. این پسره هم برام مهم نیست، دو روز دیگه فراموش میشم، فراموش میشه. نگران نباش، هنوز باید به تلاشت برای زمینی کردن من ادامه بدی. من حالا حالاها قصد ندارم از فرشته بودن استعفا بدم، پس نیازی نیست خیلی در مورد علی رضا فکرت رو مشغول کنی.

سرش را تکان داد و پر حرص گفت:

ـ پس این پسره دیشب تو خونه ی تو چی کار می کرد؟

ـ به شام دعوتش کرده بودم، همین.

ـ چرا؟

چرا؟ البته که حق داشت بپرسد چرا. من هیچ وقت حتی او را به شام دعوت نکرده بودم. حق داشت تعجب کند. شانه بالا انداختم.

انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت:

ـ تمومش کن سارا، تمومش کن. تا وقتی من این پسره رو تایید نکردم، حق نداری حتی باهاش حرف بزنی. فهمیدی؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ من کی ازت خواستم برای زندگی من تصمیم بگیری؟ من هر کاری که دوست داشته باشم با زندگیم می کنم، به هیچ کس هم ارتباطی نداره. بهتره به کیانا هم بگی دست از راپورت دادن کارهای من به تو بکشه. تا کی باید این چیزهای احمقانه و بچگانه رو تحمل کنم؟ میشه من یه لیوان آب بخورم و تو خبردار نشی؟ میشه من یه کاری بکنم و …

از جا بلند شد و گفت:

ـ نمی بینی سارا، نمی بینی. آخه دختر تا کی قراره به این کارهای احمقانت ادامه بدی؟ من به جهنم، تو حتی یه ذره به این کیانای بیچاره که داری به فضولی و چغلی محکومش می کنی، فکر کردی؟ فکر کردی از دست تو داره چی می کشه؟ کی بهت گفته باهوشی که این طوری باورت شده؟ اگه باهوش بودی، می دیدی چقدر داری این دختر رو عذاب میدی.

ـ من؟! من به اون کاری ندارم، اون خودش رو انداخته وسط زندگی من.

پر حرص گفت:

ـ احمق، نمی بینی چطوری داره از دل و جون برات مایه می ذاره؟ داره مثل به ماد …

ـ هیس. تمومش کن حامد، هیچی نگو.

تمام بدنم می لرزید. دستانم را مشت کردم. معده ام در هم پیچید.

ـ بسه جمع کن خودت رو. باز بچه شدی؟ هنوز نتونستی باهاش کنار بیای؟ کیانا داره مثل یه چی تر و خشکت می کنه، مواظبته، نمی ذاره آب تو دلت تکون بخوره و تو این طوری جوابش رو میدی؟

با صدای بلندتر از حد معمول گفتم:

ـ من ازش نخواستم چنین کاری بکنه.

ـ آره، تو نخواستی، منِ احمق خواستم. می دونی چرا؟ چون تو فقط آسمون رو می بینی. اگه ولت کنه بره، دو روز هم دووم نمیاری. تو حتی درست نمی تونی خودت رو جمع کنی.

ـ بسه.

ـ چرا تمومش کنم؟ حرف حق شنیدن تلخه؟ ولی باید گوش کنی. این همه در حقت محبت کرد، کارهایی کردی که اگه من بودم صد باره ولت می کردم به اَمون خدا و می رفتم. یادته سه سال پیش چقدر اصرار کرد بری عروسیش؟ تو چی کار کردی؟ هیچی، رفتی دفتر و گوشیت رو خاموش کردی. داشت سکته می کرد! توی بهترین شب زندگیش نگران توی بی فکر بود که الان داری چی کار می کنی؟ چیزی لازم نداری؟ غذا خوردی؟ لباسات مرتبه؟ می تونی فایل ها رو پیدا کنی؟ اگه ماشینت وقت برگشتن خراب بشه، می خوای چی کار کنی؟ وحید اِنقدر عصبانی بود که گفتم الان تمام مراسم رو به هم می ریزه و میره.

چرا تمامش نمی کرد؟ سر درد داشتم.

ادامه داد:

ـ اصلا می دونی چقدر با هم سر تو اختلاف دارن؟ چقدر خون به جیگر این کیانای بیچاره کردی؟ اون هر کاری رو برات با عشق و علاقه انجام میده و تو چی کار می کنی؟ به جای تشکر کردن، در موردش این حرف های احمقانه رو می زنی؟ سرت رو کردی زیر برف و فکر می کنی هیچ کس نمی بینتت. نه خانم، سرت رو بیار بالا و به اطرافت هم نگاه کن، ببین چطوری داری همه ی ما رو عذاب می دی.

از جا بلند شدم و با قدم هایی سست و نامنظم اتاق را ترک کردم. تحملش را نداشتم. از آدم ها متنفر بودم، بدم می آمد. موجوداتی غیر قابل تحمل و درک ناشدنی. کیانا صدایم کرد.

ـ سارا؟ صبر کن، کجا داری میری؟

ایستادم. چرخیدم و به چشمانش زل زدم. گفتم:

ـ برو سر خونه، زندگیت. به من چی کار داری؟ اصلا اخراجی، حق نداری پات رو توی خونه ی من بذاری.

دستش را به طرفم دراز کرد، خودم را سریع عقب کشیدم.

با چشمانی قرمز شده و صورتی رنگ پریده گفت:

ـ باشه، باشه هر چی تو بگی، ولی آروم باش، نفس عمیق بکش. بیا بشین رو این صندلی تا برات نسکافه درست کنم.

مهدیس سریع از جا بلند شد و صندلی اش را به میان سالن کشید. کیانا دستش را به سمتم دراز کرد. موبایل را به دستش دادم. آن قدر این چند دقیقه ی به ظاهر کوتاه، آن را میان دستانم فشار داده بودم، که انگشتانم از شدت درد ذق ذق می کرد. نفسم بالا نمی آمد. روی صندلی نشستم. تکیه دادم و چشمانم را بستم. چرا دست از سرم بر نمی داشتند؟ چرا رهایم نمی کردند؟ چرا درک نمی کردند؟ چرا نمی دیدند؟

صدای کیانا را نامفهوم می شنیدم، ولی بی شک داشت در مورد من با حامد بحث می کرد. چشمانم را باز کردم. مهدیس کمی دورتر به میزش تکیه داده بود و نگاهش روی صورتم سنگینی می کرد. اخم کردم.

صاف ایستاد و گفت:

ـ نسکافه؟

متوجه لیوان بزرگی شدم که در دست داشت. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم. لیوان را گرفتم و به سمت اتاقم رفتم. با گوشه ی چشم به حامد و کیانا خیره شدم. داخل اتاق شیشه ای حامد، با هم بحث می کردند. نمی خواستم چیزی بشنوم. وارد دفتر خودم شدم. در را قفل کردم و کرکره ها را کشیدم. چراغ را خاموش کردم و پشت میز نشستم.

احساس خفگی می کردم. کیانا، حامد پای او را به زندگی من باز کرد. روز اول منشی شخصی من بود. ساکت، آرام، با یک لبخند محو روی لبان همیشه سرخش. احتیاطی که در برخوردهایش با من، در رفتارش می دیدم، نشان از صحبت های طولانی مدتش با حامد داشت. صمیمی بود و خونگرم. درست نقطه مقابل من.

سرم را تکان دادم و موبایلم را از روی میز برداشتم. هنوز خاموش بود. حامد او را به زندگی من سنجاق کرد. من از او هیچ چیز نمی خواستم. موبایل را روشن کردم. من از او نخواستم برایم خرید کند، غذا بپزد، لباس هایم را بشوید، برنامه هایم را مرتب کند. من از او هیچ چیز نخواسته بودم. یک پیغام داشتم. از طرف “دوستم”.

فقط نوشته بود:

ـ «سلام.»

قبل از این که فرصت پاک کردن پیغامش را داشته باشم، زنگ زد.

گفت:

ـ سلام.

ـ سلام.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ نمی خوای توضیح بدی؟

ـ در مورد چی؟

ـ این که چرا دو روزه نیستی؟ چرا موبایلت خاموشه؟

داد زدم:

ـ بس کنید. به چند نفر باید جواب پس بدم؟ تو، حامد، کیانا. چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ من که نخواسته بودم شما وارد …

ـ آروم، آروم سارا، داد نزن.

ـ می خوام داد بزنم، به هیچ کس هم ربطی نداره. من فقط می خوام تنها باشم. از هیچ کس نخواستم مراقب من باشه، من بچه نیستم. چرا ولم نمی کنید؟

ـ ساکت.

چنان بلند و ناگهانی داد زد که ساکت شدم. سکوتم نه به خاطر حرفی که زده بود، بلکه به خاطر آن فریاد غیر منتظره اش بود.

گفت:

ـ خوبی خانمی؟

با آن لحن صدایش، فقط می توانستم یک لبخند را روی صورتش تصور کنم.

گفتم:

ـ نه.

ـ چیه؟ چی شده؟ نکنه ستاره هات پشت ابر خودشون رو قایم کردن؟

ـ نه.

ـ مطبم. تا ساعت یک حسابی سرم شلوغه، ولی برای نهار یه ساعتی وقت دارم. غذا می گیرم و میام پیشت، بعد برام تعریف کن که چی ناراحت و بد اخلاقت کرده. باشه؟

ـ باشه.

ـ خوبه. راستی اون جا نسکافه دارین؟

به لیوان نسکافه ای که در دست داشتم خیره ماندم.

گفت:

ـ خوبه، چون منم امروز هوس نسکافه کردم. بعد از نهار یه نسکافه ی داغ و خوش مزه با هم می خوریم.

ـ باشه.

ـ مقاله ی جدیدت در مورد چیه؟

می دانستم چه باید بگویم. دو روز گذشته تمام ذهنم را مشغول خودش کرده بود.

گفتم:

ـ NGC253. یه کهکشان مارپیچیه که خیلی هم خوشگله. (دوازده)

ـ پس یادت باشه امروز عکسش رو بهم نشون بدی.

ـ حتما یادم می مونه.

ـ من باید برم. سه، چهار ساعت دیگه می بینمت.

با قطع شدن ارتباط، خیلی سریع شروع کردم به نوشتن.

با روشن شدن چراغ، سرم را بالا گرفتم. علی رضا با کیسه ی سفیدی در دست، میان چهارچوب ایستاده بود. با دیدنم لبخند زد. وارد شد و قبل از بسته شدن در، نگاهم به کیانا افتاد که پشت سرش حضور داشت.

ـ چرا تو تاریکی نشستی دختر؟

خودش را روی مبل انداخت، اشاره ای به مبل مقابلش کرد و ادامه داد:

ـ بیا بشین که مُردم از گرسنگی. اگه بدونی امروز چقدر خسته شدم.

از داخل کیسه، ظرف یک بار مصرفی را بیرون کشید و درش را باز کرد. بوی کباب تمام اتاق را پر کرد.

گفت:

ـ هم سالاد گرفتم، هم سیب زمینی. در ضمن حواسم جمع بود که شما نوشابه دوست ندارید، دلستر و آب معدنی گرفتم.

از جا بلند شدم و مقابلش نشستم. به چشمانم خیره شد و لبخند زد.

گفت:

ـ خوبی؟

ـ الان خوبم.

ـ چرا قبلا خوب نبودی؟

به ظرف سالاد خیره شدم و گفتم:

ـ قبل از این که بیای تو، مگه توجیهت نکردن که می پرسی؟

قاشق و چنگال یک بار مصرف را به سمتم گرفت و گفت:

ـ اون ها خیلی خوب توجیهم کردن، خصوصا آقا حامد، ولی من دارم از تو سوال می پرسم.

چند ضربه ی آهسته به در خورد و بعد از مکث کوتاهی در باز شد. کیانا بود. نگاهش را روی صورتم احساس می کردم، اما نگاه من به روی دستش بود. دو قاشق و دو چنگل فلزی و دو لیوان سفید و سرامیکی. جلو آمد، لیوان ها را به سمتم گرفت، نگرفتم، فقط به چشمانش خیره شدم. هنوز قرمز بودند. روی لبان همیشه سرخش اثری از لبخند محو دیده نمی شد. علی رضا لیوان و قاشق و چنگال ها را از دستش گرفت و با صدای بلند تشکر کرد. با خارج شدن کیانا، علی رضا سر بطری آب را باز کرد.

گفت:

ـ چی بهش گفتی که این طوری به هم ریخته؟

ـ گفتم اخراجه، گفتم دیگه پاشو تو خونه ی من نذاره.

قاشق و چنگال پلاستیکی را از دستم بیرون کشید و گفت:

ـ پس چرا از اول راهش دادی که الان بیرونش کنی؟

ـ حامد این کارو کرد.

آرنج هایش را روی زانو گذاشت و به سمتم خم شد. به چشمانم زل زد و با لحن آرام و شمرده ای گفت:

ـ یادت نرفته که اون سیاره ی مارپیچی رو بهم نشون بدی؟

گوشه ی لبم بالا رفت.

ـ کهکشان، نه سیاره.

به نرمی دستش را بالا آورد، نزدیک صورتم گرفت.

گفت:

ـ حالا که خوش اخلاقی می تونم لمست کنم؟

به چشمانش خیره ماندم. بارها گفته بودم از لمس شدن خوشم نمی آید، ولی این که چرا این قدر به لمس کردن من اصرار دارد، برایم درک شدنی نبود. به انگشت اشاره اش خیره شدم. نوک انگشتش خیلی نرم، از جایی نزدیک استخوان گونه ام تا چانه ام کشیده شد. چشمانم را بستم و سرم را عقب کشیدم. جای انگشتش روی صورتم می سوخت.

گفت:

ـ وقتی لمست می کنم، باورم میشه که واقعی هستی.

گفتم:

ـ من دیوونه نیستم، من بد نیستم.

چیزی راه گلویم را بسته بود.

گفت:

ـ می خوام انگشتت رو بگیرم.

چشمانم می سوخت. آرامش. چیز زیادی می خواستم؟ انگشت کوچک دست راستم را میان دو انگشتش گرفت. انگشتم شروع کرد به سوختن.

گفت:

ـ حرف بزن. چی تو رو اِنقدر به هم ریخته؟

تکیه دادم و چشمانم را باز کردم. دستم را عقب کشیدم. نفسش را با صدا بیرون داد و او هم صاف نشست.

ـ حامد و کیانا من رو می شناسن، ولی باز هم می خوان من رو مجبور کنن کاری رو که دوست ندارم انجام بدم.

ـ مثلا؟

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ نمی خوام زمینی باشم.

لبخند آهسته آهسته روی لبانش نشست و گفت:

ـ دختر آسمونی من، زمینی بودن اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیست، امتحانش کن.

ـ امتحانش کردم، نتیجه ی خوبی نداشته.

با اخم گفت:

ـ حتما با محمد، آره؟

شانه بالا انداختم.

با همان اخم ادامه داد:

ـ درست جواب بده.

ـ آره.

ـ چطوری؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ می دونست خوشم نمیاد خیلی بهم دست بزنه.

ـ اذیتت کرد؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. محمد، او فقط برایم یک خاطره ی دور بود، همین. چیز آزار دهنده ای در آن خاطره وجود نداشت.

گفتم:

ـ درک می کنم که حامد نمی خواد خاطره ای که با محمد داشتم دوباره تکرار بشه، به خاطر همین نگرانه. نگرانه که حضورت باعث ناراحتی من بشه. به حامد گفتم اشتباه می کنه، چیزی بین ما نیست، ولی دست بردار نیست.

ـ واقعا چیزی بین ما نیست؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ می دونی NGC253 یه کهکشان مارپیچیه که از زمین حدود …

گفت:

ـ سارا فرار نکن، حرف بزن. تو اجازه دادی لمست کنم.

ـ این دلیل نمیشه که چیزی بین ما وجود داره. من نمی خوام چیزی بین من و هر آدم دیگه ای وجود داشته باشه، نمی خوام زندگیم تغییر کنه. من از چیزی که دارم خوش حالم، به هیچ کس هم اجازه نمیدم این خوش حالی رو از من بگیره.

سرش را کمی کج کرد و گفت:

ـ فکر نمی کنی چیزی که خوش حالت می کنه، خیلی کمه؟ خیلی چیزهای دیگه هم وجود داره که ممکنه …

به چشمانش خیره شدم و محکم گفتم:

ـ من چیز بیشتری نمی خوام. تازه واقعا فکر می کنی آسمون کمه؟ من همه ی دنیا رو دارم.

ـ آدم ها …

حرفش را نیمه کاره رها کرد. آدم ها، آدم ها، آدم ها.

گفتم:

ـ آدم ها برام جذاب نیستن.

ـ به خاطر محمد که اذیتت کرد؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه. چرا اِنقدر حرف محمد رو پیش می کشی؟ محمد و کارهاش اصلا هیچ اهمیتی برای من نداره، اون یه کاری کرد و جوابش رو هم گرفت.

چشمانش را تنگ کرد و گوشه لبش بالا رفت. این یک لبخند بود یا پوزخند؟

ـ جوابش؟! این جواب دقیقا چی بوده؟

سرم را کج کردم و گفتم:

ـ نظرت در مورد یه دست، دو تا دندون و یه دنده ی شکسته چیه؟ اون با وجود تمام دونسته هاش در مورد من، جلو اومد. من بهش گفته بودم، ولی اصلا توجه نکرد. شکایت کرد و دیه دادم.

شانه بالا انداختم. اهمیتی به افکاری که ممکن بود در مورد من و کارم داشته باشد، نمی دادم.

هنوز اولین قاشق را به دهان نگذاشته بودم که گفت:

ـ برای عصر برنامه ی خاصی که نداری؟ می خوام پاپی رو بهت نشون بدم.

کمی برنج و تکه ی کوچکی از کباب را به دهان گذاشتم. طعم فوق العاده ای نداشت، اما خوب و شاید قابل تحمل بود. به لبخندش خیره شدم. لبخندش گرم بود، اما چیز متفاوت تری در مقایسه با لبخند کیانا را در خود جای داده بود. به چشمانش خیره شدم.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ واقعا دوست دارم یه روز این آقا محمد رو ببینم که چطور …

ـ هیس، نگو. محمد برای من هیچ ارزشی نداره، حتی ارزش فکر کردن.

زبانش را روی لب پایینش کشید و گفت:

ـ باشه، ولی هر وقت احساس کردی آمادگیش رو داری، خیلی مشتاقم در موردش حرف بزنیم.

اخم کردم. لبخندش عمیق تر شد.

ـ باورت نمیشه، ولی احساس می کنم مثل یه بچه ی فضول شدم که از دونستن هر چیز کوچیکی کلی ذوق می کنه. کوچک ترین چیزهایی که در موردت می فهمم، هم باعث تعجبم میشه، هم خوش حالم می کنه.

ـ داری زیادی شلوغش می کنی.

نفسش را با صدا بیرون داد و به سمتم خم شد.

با مکث طولانی پرسید:

ـ حالا واقعا که کیانا رو بیرون نکردی؟ خیلی ناراحت بود.

قاشق در دستم خشک شد و نگاهم روی دانه های برنج ثابت ماند. دانه هایی بلند و سفید. بوی خوبی هم می دادند. چیزی دوباره راه گلویم را بست.

ـ حامد و کیانا نگران من هستن. نمی دونم چرا نمی تونم بهشون این باور رو بدم که می تونم تنهایی از خودم مراقبت کنم. هر کجا میرم و هر کاری می کنم، مواظبم هستن، این عصبیم می کنه.

هنوز به جلو خم شده بود. بوی عطر تلخش با بوی برنج و کباب در هم پیچیده بود. دستش را دیدم که جلو آمد. قبل از این که پشت دستم را لمس کند، دستم را عقب کشیدم. برای امروز کافی بود. نمی دانستم می توانم بیشتر از آن لمس شدن را در یک روز تحمل کنم یا نه. شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد.

قاشق و چنگالش را برداشت و گفت:

ـ این از روی علاقه ست و دوست داشتن. تو ظاهر خیلی محکم و قاطعی داری، اما وقتی از نزدیک نگاهت می کنم، اونقدر ظریف و شکننده به نظر می رسی، که ناخودآگاه می خوام مواظبت باشم تا آسیب نبینی. فکر کنم دلیل نگرانی حامد و کیانا هم همین باشه. کاملا حامد رو درک می کنم که با حضور من کنارت مشکل داره و حساس شده. دارم سعی می کنم بهش ثابت کنم من دلم می خواد مواظبت باشم، نه این که بهت آسیبی برسونم.

ـ در مورد من داری اشتباه می کنی، اصلا این طوری نیست، من به چیزی تظاهر نمی کنم.

سرش را به شدت تکان داد و گفت:

ـ نه، نه اشتباه نکن. موضوع اصلا تظاهر کردن نیست، باید یک بار خودت رو از بیرون نگاه کنی تا بفهمی چی میگم. حتی ظاهرت هم همین رو نشون میده. تو محکم قدم بر می داری، تمام حرکات بدنت کنترل شده ست و می دونی داری چی کار می کنی، ولی هیکل ظریف و حالت معصوم و ساده ی چهرت یه شکنندگی خاصی را به آدم القا می کنه.

گفتم:

ـ غذات سرد شد.

نمی خواستم به چشمانش نگاه کنم. حس بدی در مورد خود او نداشتم، ولی حتی دلم نمی خواست در مورد حرف هایش فکر کنم.

دیگر میل چندانی به خوردن نداشتم. به ظرف غذای او خیره شدم. بر خلاف من، خیلی با اشتها غذا می خورد.

ظرف سالاد را جلو کشیدم و گفتم:

ـ حامد چی می گفت؟

قاشق و چنگالش را داخل ظرف خالی غذایش قرار داد و گفت:

ـ این که ازت دور بشم تا زمانی که صلاحیتم بهش ثابت بشه.

ـ چرا به حرفش گوش ندادی؟

ـ من صلاحیتم رو بهش ثابت کردم.

با تعجب به چشمانش خیره شدم. چشمانش برق می زد.

ادامه داد:

ـ چند تا نکته ی کوچولو در مورد این چند تا دیدارمون براش تعریف کردم. اجازه داد ببینمت، ولی گفت باید بعد حسابی حرف بزنیم.

ـ بعد از جریان محمد، روی هر مردی که سعی می کنه بهم نزدیک بشه حساسیت به خرج میده.

ـ در مورد آراد هم همین طور سخت گیری می کرد؟

ـ آراد؟ این موضوع چه ربطی به آراد داره؟

سیب زمینی را به دهان گذاشت و با مکث کوتاهی گفت:

ـ چون ظاهرا بهت پیشنهاد داده.

ـ حامد چیزی در موردش نمی دونه. البته اگه سعیدی چیزی در مورد آراد متوجه نشده باشه و چیزی هم به حامد گزارش نکرده باشه.

شانه بالا انداختم. لبخندش عمیق شد.

گفت:

ـ پس برات مهم نبود.

ـ آراد؟! اون هیچ وقت برام مهم نبوده.

به چشمانم زل زد و گفت:

ـ پس یعنی می تونم امیدوار باشم که برات مهم شدم؟

چند ضربه به در خورد. نگاهم را از لبانش برداشتم و به در خیره شدم. کیانا گوشه در را باز کرد. نگاهش برای لحظه ای میان من و علی رضا سرگردان شد و بعد نفسش را بی صدا بیرون داد.

گفت:

ـ آقای ملکی تا ده دقیقه دیگه می رسه و …

حرفش را نیمه کاره رها کرد و وارد اتاق شد. شالم را روی لبه ی میز گذاشت.

قبل از این که کامل از اتاق خارج شود گفتم:

ـ به مهدیس بگو …

به چشمانم خیره شد. چند بار پشت سر هم پلک زدم و با مکث کوتاهی ادامه دادم:

ـ دو تا نسکافه میاری؟

ابروهایش بالا رفت. لحنم سوالی بود، نه مثل همیشه دستوری.

لبخند خیلی سریع روی لبش نشست و گفت:

ـ البته، همین الان میارم. چیزی دیگه ای هم می خواید؟

علی رضا با لبخند نگاهش را از من گرفت و رو به او گفت:

ـ نه، خیلی ممنون کیانا خانم.

با بسته شدن در، صدای خنده ی علی رضا بلند شد و گفت:

ـ چه بلایی سر این کیانای بیچاره در آوردی که اِنقدر با یه خواهشت سر ذوق اومد؟

به صندلی تکیه دادم و شال را از روی میز برداشتم. گوشه ی شالم را گرفت و کشید. شال را رها نکردم. سرم را بالا گرفتم و با اخم نگاهش کردم.

کمی به جلو خم شد و گفت:

ـ نگفتی خانمی، بعد از ظهر بیام دنبالت تا پاپی رو نشونت بدم؟

شال را رها کردم و گفتم:

ـ باشه برای یه وقت دیگه. حالم خیلی خوب نیست، می خوام برم رصدخونه.

اخم کرد و گفت:

ـ نمیشه بمونی تو خونه؟ می ترسم این آراد از جواب منفی که بهش دادی پشیمونت کنه.

میل عجیبی به خندیدن داشتم. گوشه ی لبانم بالا رفت. در باز شد و نگاهم روی چشمان گرد شده ی کیانا و لبخندی که روی لبان همیشه سرخش نقش بسته بود، ثابت ماند. لبخندش خیلی آرام محو شد و بعد از مکث طولانی جلو آمد. قبل از این که سینی را روی میز بگذارد، لیوان نسکافه را برداشتم.

با خروج کیانا، کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ کیانا خیلی مهربون و خوشگله. شاید بهتر باشه به جای تو، در مورد اون فکر کنم.

شیطنت صدایش باعث شد ابروهایم بالا برود.

گفتم:

ـ کیانا سه سالی هست ازدواج کرده.

انگشتان مشت شده ی دست راستش را به کف دست چپش کوبید و گفت:

ـ حیف شد. بگو ببینم داری از روی حسودی این حرف رو می زنی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و جرعه ای از نسکافه را نوشیدم. طعم خوب و آشنای همیشگی را داشت.

ـ حسودی؟ چرا باید حسودی کنم؟ وحید مثل تو خوش خنده ست، ولی وقتی من رو می بینه اخم می کنه.

لیوان را از داخل سینی برداشت و گفت:

ـ حق داره. زنش رو این طوری اسیر خودت کردی.

اخم کردم و گفتم:

ـ من به کیانا کاری ندارم.

ـ آره، تو کاری به اون نداری، ولی اون نمی تونه بی تفاوت از کنارت رد بشه.

لحنش بر خلاف چند دقیقه قبل کاملا جدی بود.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ برای امروز کافیه، تمومش کن. نمی خوام در مورد هیچ چیز و هیچ کس حرف بزنم.

از جا بلند شدم و پشت میزم نشستم. به صفحه ی لپ تاپم خیره ماندم و چند نفس عمیق کشیدم. علی رضا لیوان را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.

همزمان با خداحافظی علی رضا، در باز شد و کیانا و مهدیس با چهره های رنگ پریده وارد اتاق شدند. خیلی سریع وسایل روی میز را جمع کردند. آقای ملکی آمده بود. شال را روی سرم انداختم و منتظر شدم.

همزمان با باز شدن در و خروج علی رضا، دیدمش. دیدمش که چشمان یشمی رنگش روی علی رضا ثابت ماند و اخم کرد. مثل همیشه کت و شلوار سیاه به تن داشت و پیراهن سفید یقه دیپلمات. موهای براقش را به عقب شانه زده بود و بوی عجیبی با حضورش در اتاق پیچید. بوی خوشایندی بود.

ـ سلامٌ علیکم.

با دست به مبل اشاره کردم و نگاهم روی علی رضا ثابت ماند. با اخم کمی دورتر در کنار مهدیس ایستاده و نگاهش بین من و سامان ملکی در رفت و آمد بود. زیر لب چیزی گفت و مهدیس هم حرفی زد که اخمش عمیق تر شد. به سامان ملکی خیره شدم.

با اخم نگاهش را از علی رضا گرفت و رو به من گفت:

ـ از آشنایان بودن؟

به چشمان یشمی اش زل زدم و گفتم:

ـ امرتون چیه؟

کمی جا به جا شد، چشمانش را به زیر انداخت و گفت:

ـ حاج آقا صالحی سلام رسوندن خدمتتون و گفتن پروژه ی جدیدی راه افتاده که قراره زیاد مزاحمتون بشیم.

دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم:

ـ خوبه خود صالحی می دونه مزاحمه و باز پادوهاش رو می فرسته سراغم.

با اخم سرش را بلند کرد و بی آن که به صورتم خیره شود گفت:

ـ حاج آقا به شما لطف کردن و حاضر شدن بعضی کارها و ارتباط های شما رو با استعمارگرها و تروریست ها نادیده بگیرن. خواهر من، شما که نباید از لطف ایشون سوءاستفاده کنید و …

از روی میز خودکاری برداشتم و به سمتش پرتاب کردم. از جا پرید و با چشمانی گرد شده به چشمانم زل زد.

محکم گفتم:

ـ اگه یه بار دیگه به من بگی خواهر من تا جایی که می خوری می زنمت. فهمیدی؟

صدای خنده ی علی رضا در گوشم پیچید. هنوز آن جا ایستاده بود و با خنده نگاهم می کرد. سامان ملکی با اخم نگاهش کرد و گلویش را صاف کرد.

گفتم:

ـ بده ببینم چی برام آوردی؟

دوباره گلویش را صاف کرد. از داخل کیف سیاه چرمی که کنار پایش گذاشته بود، پوشه ی پلاستیکی سبز رنگی را بیرون آورد و به دستم داد. لپ تاپ را کنار گذاشتم و برگه ها را از داخل پوشه بیرون کشیدم. گوشه ی لبم بالا رفت.

گفت:

ـ حاج آقا گفتن صبر کنم تا کارتون تموم بشه.

بی آن که سرم را بلند کنم گفتم:

ـ به کیانا بگو دو لیوان نسکافه می خوام، البته برای خودم.

یک پروژه ی جدید. بزرگ تر و البته متفاوت تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. اهمیت نداشت اطرافیانش به من می گفتند جاسوس دو طرفه. صالحی به من اعتماد داشت، می دانست رازدار خوبی هستم.

اول نگاهی به موبایلم انداختم. ساعت از هشت گذشته بود. دو پیغام داشتم و سه تماس بی پاسخ. به سامان ملکی خیره شدم. دست چپش را زیر چانه گذاشته بود و چرت می زد. از در باز اتاق به بیرون خیره شدم. وقتی سامان ملکی وارد اتاقم می شد، اجازه نمی داد در را ببندند. مهدیس احتمالا رفته بود. کامپیوترش خاموش بود و میزش مرتب. از جا بلند شدم. لپ تاپ را درون کیف مخصوصش جای دادم، سوییچ و موبایلم را برداشتم، پوشه را مقابل سامان ملکی روی میز گذاشتم و به چهره اش خیره شدم. جوان بود. برجستگی گونه های بی رنگش بر روی صورت تازه اصلاح شده اش، بعد از چشمان یشمی و درشتش، خیلی زود توجهم را در اولین ملاقات جلب کرده بود. زیبا بود. به انگشتر عقیقی که در انگشت دوم دست راستش قرار داشت خیره شدم.

از اتاق بیرون رفتم. خسته بودم. حامد را دیدم که به صندلی بزرگ و سیاهش تکیه داده است و با تلفن صحبت می کند. نگاهش به سقف بود. متوجه رفتنم نشد. در راهرو هیچ کس نبود. خیابان شلوغ بود. خیلی سریع سوار ماشین شدم و به راه افتادم.

دلم آسمان صاف می خواست، دلم ستاره می خواست. روی پشت بام ایستادم و به آسمان خیره شدم. دستانم را باز کردم. کاش می شد آسمان را در آغوشم جای دهم. نفس عمیقی کشیدم. بوی خاک باران خورده می آمد. دانه های خنک باران روی صورتم می نشست. چرا این آسمان صاف نمی شد؟ دلم آسمان صاف می خواست، دلم ستاره می خواست.

 

 

روی تخت به پهلو دراز کشیدم و پاهایم را درون شکم جمع کردم. چشمانم را بستم. چیزی راه گلویم را بسته بود. نمی توانستم درست نفس بکشم. من بد نبودم. چرا رهایم نمی کردند؟ من فقط می خواستم برای خودم زندگی کنم. نه از حامد توقع حمایت داشتم و نه از کیانا خواسته بودم مراقبم باشد. از داخل هال صدا می آمد. حتی نیازی به حدس زدن هم نبود. تا چند لحظه ی دیگر کیانا وارد اتاقم می شد تا لباس های فردایم را آماده کند. چشمانم را بستم.

کیانا گفت:

ـ دوست داری بیای پایین با من و وحید شام بخوری؟

در این سه سال همسایگی، بارها و بارها به خانه اش دعوتم کرده بود، اما هیچ وقت حتی برای یک دقیقه هم پا به خانه اش نگذاشته بودم. درک نمی کردم چرا هنوز هم به دعوت کردن من به خانه اش اصرار دارد. تخت تکانی خورد.

گفتم:

ـ خستم.

ـ من نمی خواستم اون طوری بشه.

داشت در مورد بحث من و حامد در مورد خودش حرف می زد. من آرامش می خواستم. چیزی نگفتم، فقط سکوت کردم.

گفت:

ـ من با اشتیاق این کارها رو برای تو انجام میدم، فقط گاهی …

بی آن که چشمانم را باز کنم با اخم گفتم:

ـ من ترحم و دلسوزی نمی خوام.

ـ این کارها نه ترحمه، نه دلسوزی، من فقط نگرانتم. این که چقدر می تونی به این وضع زندگی کردن ادامه بدی؟ اگه من یا حامد نباشیم، چطوری می خوای ادامه بدی؟

ـ همین طوری که الان دارم ادامه میدم.

ـ سارا به من نگاه کن. نمی تونی، باور کن نمی تونی.

چشمانم را باز کردم و با اخم به چشمانش زل زدم. گفتم:

ـ این موضوع به خودم ربط داره. من تا الان زندگی کردم و بعد از این هم …

پوزخندی زد و گفت:

ـ اون کاری که تو این نُه سال انجام می دادی، زندگی کردن نبود. سارا به خودت یه نگاهی بنداز، یه نفر فقط باید جلوت راه بیفته و راه رو برات صاف کنه، تا وقتی تمام مدت به آسمون خیره شدی، پات گیر نکنه و نخوری زمین. یه نفر هم باید پشت سرت بیاد تا خرابکاری هات رو جمع و جور کنه.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ خستم.

ـ داری فرار می کنی سارا. یه نگاهی به زندگیت بنداز. حامد داره راه رو برات باز می کنه و من هم دنبالت راه افتادم.

ـ برو بیرون می خوام بخوابم.

ـ تا کی می خوای به این وضع زندگی ادامه بدی؟ اون پسره علی رضا رو اسیر زندگی خودت نکن. اون خیلی …

چنان ناگهانی چشمانم را باز کردم و نشستم که ساکت شد.

با دست به در خروجی اشاره کردم و داد زدم:

ـ بیرون. من هر کاری که دوست داشته باشم با زندگی خودم می کنم. اصلا می خوام خودم رو نابود کنم، می خوام بمیرم. چرا دست از سرم بر نمی داری؟

پشت به او دراز کشیدم و پاهایم را درون سینه جمع کردم. پلک هایم را به هم فشردم. چیزی راه گلویم را بسته بود و اجازه نمی داد درست نفس بکشم. تخت تکانی خورد و بعد از یک دقیقه، صدای بسته شدن در را شنیدم. نمی توانستم در مقابل قطره های اشکی که بی اختیار و بی صدا از گونه ام پایین می ریخت، مقاومت کنم.

یک هفته تمام نه با حامد حرفی زدم و نه کوچک ترین نگاهی به چهره ی کیانا انداختم. پیشنهادهای علی رضا را حتی برای نوشیدن نسکافه رد می کردم و تمام فکرم مشغول بستن صفحات شماره ی جدید مجله بود.

ایمیل جدید سعید را چک می کردم که کیانا در را باز کرد و وارد شد. این را از بوی شیرین عطر همیشگی اش تشخیص دادم.

گفت:

ـ نمونه ی نهایی مجله رو آوردم. علی رضا بیرون منتظره، بهش بگم بیاد تو؟

به برگه های سیاه و سفید سیمی شده ی روی میز نیم نگاهی انداختم و گفتم:

ـ بگو بیاد داخل. نسکافه می خوام.

ـ اگه تایید نهایی رو بدی و امضاش کنی، می فرستم چاپخونه.

ـ باشه تا آخر وقت امضاش می کنم، فردا صبح اول وقت بفرست. اولین نسخه که …

گفت:

ـ اولین نسخه رو مثل همیشه برات میارم. فراموش نکردم.

با خروج کیانا، نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند که دست به سینه ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد. شنیدم که کیانا به او اجازه وارد شدن به اتاقم را داد، اما او با مکث طولانی نفسش را با صدا بیرون داد. با تکان دادن سر، صاف ایستاد و با گام های بلند و محکم وارد شد. در را بست و به سمتم آمد. خیلی نزدیک، در یک قدمی ام ایستاد و پشتش را به میز تکیه داد. دست به سینه خیره شد به چشمانم.

گفتم:

ـ سلام.

تبسمی محو روی لبانش نشست و خیلی زود دوباره همان حالت سرد را به چهره اش برگرداند. صندلی را به سمتش چرخاندم و دست به سینه سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به چشمانش خیره شدم. حالت کشیده و آشنای چشمان قهوه ای رنگش، باعث شد گوشه ی لبم بالا برود.

گفتم:

ـ من کارهای بد زیادی انجام دادم، اما هیچ کس سعی نکرد با سکوت کردن و زل زدن به چشمام، من رو تنبیه کنه. تو چرا داری این کارو می کنی؟ در ضمن نمی تونی اون لبخندت رو مخفی کنی، دیدمش.

لبخند، چنان ناگهانی روی لبانش نشست، که من هم بی اختیار لبخند زدم. دستش را به سمت صورتم دراز کرد. سرم را به سمت مخالف چرخاندم.

گفت:

ـ می خوام صورتت رو لمس کنم.

انگشت اشاره اش خیلی نرم روی گونه ام کشیده شد. فقط دو ثانیه طول کشید. دستش را عقب برد و دوباره دست به سینه، این بار با لبخند، به چشمانم خیره شد.

گفت:

ـ وقتی لبخند می زنی، خیلی ناز و دوست داشتنی میشی. بریم بیرون. درکه چطوره؟ بریم برای شام کباب بخوریم.

سرم را به علامت منفی تکان دادم. اخم هایش در هم رفت و سرش را به سمتم خم کرد.

ـ چرا؟

ـ من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد.

در همان حالت ماند و ابروهایش را بالا داد. آهسته گفت:

ـ از چه جاهایی خوشت میاد؟

به چشمانش خیره شدم. بوی عطر تلخش تمام اتاق را پر کرده بود.

گفتم:

ـ جاهای خیلی خلوت.

ابروهایش بیشتر بالا رفت. نگاهش به روی لبانم ثابت مانده بود. حرکت سخت و سنگین سیب گلویش، توجهم را جلب کرد.

خیلی سریع خودش را عقب کشید و گفت:

ـ باشه پس بریم. ماشین داری؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

ـ خوبه، چون ماشینم رو برای چند ساعتی دادم دست دوستم.

شالم را از روی صندلی برداشت و به طرفم گرفت.

گفت:

ـ کجا قراره بریم؟

از جا بلند شدم، شال را به روی سرم انداختم، موبایل و نسخه نهایی و سیاه و سفید مجله را برداشتم و به سمت در خروجی رفتم.

ـ خونه ی من.

حامد میان سالن ایستاده بود و با مهدیس حرف می زد. با دیدنم اخم کرد و نگاهش را به علی رضا دوخت. مهدیس لبخند زد و او هم به علی رضا خیره شد. با گوشه چشم، وحید و کیانا را دیدم. کیانا با چشمانی سرخ شده به چهره ی وحید نگاه می کرد. وحید هم دستانش را در هوا تکان می داد و چیزی می گفت که نمی شنیدم. به قامت بلند وحید خیره شدم و اخم میان ابروان خوش حالتش. کیانا قصد گفتن چیزی را داشت که وحید با حرکت دست ساکتش کرد.

صدای حامد را شنیدم که گفت:

ـ سارا نگفتی کجا قراره برید؟

قدمی به سمت کیانا برداشتم و گفتم:

ـ خونه.

ـ حتما با این آقای دکتر؟

قدمی دیگر به سمتشان برداشتم. نمی توانستم نگاهم را از حرکت دستان وحید جدا کنم. قلبم درد می کرد.

ـ کدوم آقای دکتر؟ کیانا بیا این جا.

حامد صدایم زد، اما من باز هم به سمت آن دو قدم برداشتم. کیانا با تعجب و وحید با اخم نگاهم می کرد. حامد چیزی گفت، نشنیدم.

پرسیدم:

ـ چیزی شده؟

وحید مقابل کیانا قرار گرفت و با همان اخم گفت:

ـ امرتون رو بفرمایید خانم؟

چنان لحن طلب کارانه ای داشت، که اخمم بیشتر شد. درد قلبم هم بیشتر شد.

ـ کیانا چی شده؟

وحید دست به سینه گفت:

ـ نکنه از این به بعد قراره توی زندگی خصوصی من و همسرم هم دخالت کنی؟ همین قدر که …

حامد جلو آمد و گفت:

ـ وحید جان تمومش کن.

نگاهی به اطرافم انداختم. خیلی شلوغ بود. کیانا، وحید، حامد، علی رضا و مهدیس. تمام عضلات بدنم منقبض شد و دندان هایم را به هم فشار دادم. تحمل نداشتم. دستانم می لرزید.

کیانا گفت:

ـ مهدیس برو پایین ببین چه خبره. گفتم همین الان برو. آقا علی رضا میشه کمی دورتر بایستین؟

وحید گفت:

ـ بس کن کیانا. آقای نجفی، سه ساله زندگی ما افتاده دست این خانم.

با دست به سر تا پایم اشاره کرد. بعد از مکث طولانی، نگاهم را از نگاه خشمگین وحید جدا کردم و دوباره به اطراف و پشت سرم خیره شدم. از مهدیس خبری نبود، ولی علی رضا هنوز نزدیکم ایستاده بود و متعجب نگاهم می کرد.

گفتم:

ـ بعد از سه سال، یادت افتاده بیای شکایت و داد و بیداد؟ چرا اذیتش می کنی؟ تو حق نداری با کیانا این طوری حرف بزنی.

وحید با سرعت دو قدم به جلو برداشت. صورتش در عرض ثانیه ای کوتاه سرخ شد. کاملا عصبانی بود. من آماده بودم و تک تک حرکاتش را زیر نظر داشتم. با کوچک ترین حرکت غیر معمولش، می توانستم به راحتی از خودم دفاع کنم. قبل از این که گام سوم را بردارد، کیانا مقابلش قرار گرفت و هر دو بازویش را در دست گرفت. حامد خود را کمی عقب کشید و علی رضا هم درست مقابلم ایستاد و هر دو دستش را باز کرد. واقعا فکر می کرد نمی توانم در مقابل وحید از خودم دفاع کنم، که این طور سعی داشت از من دفاع کند؟

کیانا با صدایی گرفته گفت:

ـ وحید خواهش می کنم تمومش کن. تو که این طوری نبودی!

ـ آخه این دختره خجالت نمی کشه. من نمی فهمم تو زن منی یا این …

حامد میان حرفش پرید و گفت:

ـ آخه یه مسافرت این همه داد و جنجال نداره وحید جان.

از پشت علی رضا خارج شدم و گفتم:

ـ کیانا می خوای بری سفر؟

کیانا بی آن که تغییری در حالت بدنش ایجاد کند، فقط سرش را به سمتم برگرداند.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ خب برو. حامد براش هر چقدر دوست داره مرخصی رد کن.

چرخیدم و با گام های بلند دفتر را ترک کردم. هنوز می لرزیدم. انگار کسی در گوشم فریاد می کشید.

در را باز کرد و کنارم نشست. هنوز به دستانم نگاه می کردم. با تمام قدرت و توانم فرمان را با دو دست گرفته بودم و فشار می دادم، اما هنوز دستانم می لرزید.

ـ حالت خوب نیست، اجازه میدی من رانندگی کنم؟

سوالش را خیلی با احتیاط پرسید. ماشین را روشن کردم و گاز دادم.

گفتم:

ـ حق نداشتن سر من داد بزنن.

ـ سارا آروم تر، خیلی داری تند رانندگی می کنی.

با اخم لحظه ای سرم را به سمتش برگرداندم و محکم گفتم:

ـ نمی خوام.

پایم را بیشتر روی پدال گار فشار دادم. با چه کسی لجبازی می کردم؟ با او یا خودم؟ با خودم یا سرنوشتم؟ با سرنوشتم یا تجربه هایم؟

گفت:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

داد زدم:

ـ حق نداری به من دست بزنی.

داد زد:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

وقتی دستش را روی دستم گذاشت، دستش را پس زدم. دوباره فرمان را محکم گرفتم.

ـ سارا؟

لرزیدم و با گوشه ی چشم نگاهش کردم. خودش را جلو کشیده بود و خیلی آرام جایی نزدیک گوشم اسمم را صدا زده بود. نرم دستش را روی دستم گذاشت و با انگشت شصت، روی دستم را نوازش کرد. به دستش و دستم خیره شدم. گفت:

ـ نکشی ما رو خانمی. جلوت رو نگاه کن.

چند بار پلک زدم و به فاصله ی کمی که با اتومبیل مقابلم داشتم نگاه کردم و پایم را نرم روی پذال ترمز فشار دادم. آرام تر بودم. نمی لرزیدم. هنوز دستش روی دستم بود. تا وقتی اتومبیل را در پارکینگ خانه، کنار جای خالی کمری سفید همسایه پارک کنم، هنوز دستش روی دستم بود.

دستم را عقب کشیدم. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم.

گفت:

ـ بهتری؟

ـ خوبم.

چهار دقیقه در همان حال باقی ماندم. چیزی نگفت، اما سنگینی نگاهش را روی نیمه ی راست صورتم احساس می کردم. چشم باز کردم و پیاده شدم.

مانتویم را روی مبل پرت کردم و بی توجه به حضورش، با لباس وارد حمام شدم. داخل وان نشستم و آب را باز کردم. قرمزی صورت وحید، حرکات دستانش، فریادهایش و سرخی چشمان کیانا، لحظه ای از مقابل چشمانم دور نمی شد. دوباره شروع کردم به لرزیدن. دستانم را به دور پاهای در آغوش کشیده شده ام حلقه کردم و به قطرات آبی که از موهایم می چکید خیره شدم.

ـ دیوونه شدی؟

سردی آب را احساس نمی کردم. دستش روی بازویم نشست. با تمام قدرت دستش را پس زدم و ضربه ی محکمی به بازویش وارد کردم. چشمانم را بستم. می لرزیدم. چرا تمام نمی شد؟ چرا رهایم نمی کرد؟

ـ سارا بلند شو.

ـ ولم کن.

ـ داری می لرزی. آخه کدوم آدم عاقلی با لباس میره زیر دوش آب یخ؟ داری زیاده روی می کنی، تمومش کن. پاشو.

با اخم نگاهش کردم. چهره اش حالت عجیبی داشت. او این جا، در حمام خانه ی من، چه کار می کرد؟!

گفتم:

ـ برو بیرون.

ـ باشه، ولی نه تا وقتی که مطمئن بشم حالت خوبه.

به سختی از جا بلند شدم و گفتم:

ـ خوبم، برو بیرون. هفت دقیقه دیگه میام بیرون.

دیدمش که با تردید از حمام خارج شد و در را بست. به رد آب قرمزی که کف وان جریان داشت خیره شدم. لباس هایم را در آوردم و گوشه ای روی کف سرامیکی و سفید حمام انداختم. شال قرمزم رنگ می داد. باید نگران رنگ گرفتن تی شرت سفیدم می بودم؟ نه. آب داغ را باز کردم و سوختم. هفده دقیقه بعد، لباس پوشیده و آماده، در اتاق را باز کردم. سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشمانش بسته بود.

ـ خوابیدی؟

لبخند روی لبانش نشست و چشمانش را باز کرد. صاف نشست و با دقت به سر تا پایم خیره شد. حمام کردنم دقیقا هفت دقیقه طول کشیده بود، اما پیدا کردن لباس از میان حجم انبوهی از لباس های رنگارنگ میان دو کمد بزرگ، ده دقیقه وقتم را گرفته بود. نظم و ترتیبی که کیانا برای چیدن لباس ها در کنار هم به کار برده بود، برای من هیچ معنا و مفهومی نداشت.

گفت:

ـ دیر اومدی، نسکافت یخ کرد.

به لیوان بزرگ نسکافه ی روی میز خیز برداشتم. سرد بود، اما بوی خوبی می داد و دلچسب بود. وقتی روی مبل نشستم، نیمی از لیوان خالی شده بود.

ـ وحید خیلی از دستت شاکی بود. با زندگی این دو تا …

ـ نمی خوام در مورد چیزی که تموم شده حرف بزنم.

اخم کرد. با لبخند چهره اش حالت بهتری داشت. جذاب تر بود.

گفت:

ـ باشه، پس بیا در مورد این آقای ملکی حرف بزنیم. اون دقیقا چی کاره ست و از تو چی می خواد؟

نتوانستم نگاهم را از نگاهش جدا کنم.

ادامه داد:

ـ خیلی مشکوکه. خصوصا این خواهرم گفتن هاش و اون نگاه های دزدکیش.

تکیه دادم و باقی مانده ی نسکافه را ذره ذره نوشیدم.

ـ سامان ملکی مشاور آقای صالحیه که توی سازمان فضایی (سیزده) کار می کنه. گاهی یه سری تحقیقات رو برام میاره تا در موردش نظر بدم.

وقتی مکثش طولانی شد، با گوشه چشم نگاهش کردم. اخم عمیقی روی پیشانی و میان ابروانش نشسته بود.

گفت:

ـ اول این که این سامان ملکی با اون سامان نوری که به من نسبت دادی، چه ارتباطی داره؟

تعجب کردم.

ـ هیچی!

و واقعا زمانی که نام سامان نوری را به او نسبت می دادم، حتی برای یک ثانیه هم هیچ شباهت و ارتباطی میان این دو نفر در ذهنم جریان نداشت. فقط به او می آمد که اسمی شبیه به سامان داشته باشد.

سرش را تکان داد و گفت:

ـ تو دقیقا برای این آقای صالحی چی کار می کنی؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچی، فقط یه نگاه کلی به تحقیقاتشون می ندازم. همین.

به جلو خم شد و به چشمانم زل زد.

ـ چه تحقیقاتی؟

اخم کردم و به چشمانش زل زدم.

ـ اگه قرار بود همه در مورد این تحقیقات خبر داشته باشن که توی مجله چاپشون می کردم.

ـ حامد در مورد این تحقیقات خبر داره؟

نگران بود. چرا؟

گفتم:

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ چون قرار نیست کسی چیزی در موردشون بدونه.

ـ بعضی وقت ها واقعا نگرانت میشم. این ارتباط ها چیز کمی نیست.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ جایی برای نگرانی نیست، من دقیقا می دونم دارم چی کار می کنم.

ـ ناسا! سازمان فضایی! این دو تا چطوری به تو رسیدن؟ تو خودت رو وارد بازی سیاست دو تا کشور کردی که …

لیوان را روی میز گذاشتم و این بار من بودم که به سمتش خم می شدم.

ـ علی رضا، من می دونم دارم چی کار می کنم.

ـ این نجوم و آسمون و ستاره نیست سارا، این سیاسته، تو چنین آدمی نیستی.

از جا بلند شدم. گرسنه بودم. به سمت آشپزخانه رفتم.

ـ همه چیز آسمونه. دنیای من همینه.

پشت سرم از جا بلند شد و گفت:

ـ پس این ملکی تو دفترت چی کار می کرد؟

چرخیدم و گفتم:

ـ داری مثل حامد به خاطر کوچک ترین کارم بازخواستم می کنی؟

خیلی سریع اخم روی پیشانی اش تبدیل شد به یک لبخند عمیق روی لبش و گفت:

ـ اگه این کارم رو می ذاری به پای نگرانی و علاقم، جواب سوالت مثبته و اگه قراره برداشت دیگه هم ازش داشته باشی، باید محکم بگم نه.

سرم را تکان دادم و چرخیدم. درک کردن آدم ها از توانایی های من نبود. در یخچال را باز کردم. دو ظرف سالاد و یک ظرف لازانیا را بیرون آوردم و بی آن که در یخچال را ببندم، به سمت میز رفتم.

ـ هر چی دوست داری بردار.

ـ چه سخاوتمندانه!

با صدا خندید و بی توجه به اخمم، ظرف لازانیا را هم کنار ظرف خودش داخل ماکروویو قرار داد.

گفتم:

ـ امروز سعید برام چند تا عکس فرستاده بود. کاسینی (چهارده) یه عکس از زحل، با پرتوهای بازتاب یافته از ذرات یخی که توی حلقه هاش هستن. یه رنگ سبز فوق العاده داره که باورکردنی نیست. (پانزده) زیباییش نفس آدم رو بند میاره.

ـ از تو خشگل تره؟

ـ آره خیلی. اِنقدر که …

تازه متوجه شدم چه گفته است. “از تو خوشگل تره؟” از من؟ واقعا فکر می کرد من خوشگل هستم؟

خیلی سریع گفت:

ـ این کاسیتی چیه؟

نتوانستم نگاهش نکنم و جواب ندهم. علی رضا؟! او یک نقطه بود. یک نقطه ای که نور داشت، رنگ داشت.

ـ کاسینی. اون یه فضا پیماست، که هشت سال پیش ناسا …

می توانستم در مورد کوچک ترین بخش های کاسینی، در مورد تک تک تحقیقات و نتایجی که به دست آورده بود، می توانستم در مورد هر عکسی که فرستاده بود حرف بزنم، ولی نتوانستم چیزی بگویم. خیره شده بود به چشمانم. چشمان خوش رنگی داشت. قهوه ای تیره با نقاطی روشن. علی رضا یک نقطه بود. پر از نور و پر از رنگ.

صدای تق کوتاه و خفه ی ماکروویو، باعث شد نگاهم را از نگاهش بگیرم و دیدم که لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست. دستانم را روی صورتم گذاشتم و به نوری که از میان انگشتانم پیدا بود، خیره شدم. نمی خواستم به چیز دیگری جز آسمانم فکر کنم. مهم نبود کیانا و وحید چرا بحث می کردند. نه ناسا مهم بود و نه سازمان فضایی. چشمان قهوه ای آن نقطه ی نورانی و رنگی هم اهمیتی نداشت. باید نمونه نهایی کار را برای فرستادن به چاپخانه، تایید می کردم.

در طول شام، نه او چیزی گفت و نه من حتی برای یک ثانیه ی کوتاه، نگاهش کردم. می توانستم سنگینی گاه و بی گاه نگاهش را روی خودم، احساس کنم. نمی توانستم تمرکز کنم. کوچک ترین حرکت دستش، توجهم را جلب می کرد.

قبل از این که فرصتی برای بلند شدن از پشت میز داشته باشم، گفت:

ـ نمی خوای موهات رو مرتب کنی؟

ـ نه. موهای خودمه، دوست دارم این طوری باشه.

گفت:

ـ سارا تو این طوری هم برای من …

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ هیچی نگو.

از آشپزخانه خارج شدم. چرا رهایم نمی کردند؟ چرا اجازه نمی دادند به میل خودم زندگی کنم؟ درک این موضوع نمی توانست تا این اندازه مشکل باشد. نسخه ی نهایی مجله، روی میز، در کنار موبایلم قرار داشت. بدون شک علی رضا آن را بالا آورده بود.

گفت:

ـ کیانا و وحید به خاطر تو …

برگه های سیمی شده را از روی میز برداشتم و به سمتش چرخیدم. به چشمانش زل زدم و گفتم:

ـ هیچی نگو. نمی خوام در مورد هیچی حرف بزنم، نه حامد، نه کیانا و وحید.

به سمت سالن رفتم و روی کوسن های بزرگ سالن رها شدم. دوست داشتنی ترین مکان آن خانه. می دانستم زیر یکی از همین کوسن ها می توانم مداد یا خودکاری پیدا کنم.

گفت:

ـ باشه، پس من میرم.

شانه بالا انداختم و خودنویس قرمز رنگی را از زیر کوسنی که به آن تکیه داده بودم پیدا کردم. رفت. با صدای بلند بسته شدن در، سرم را بلند کردم. دور شماره مجله خط کشیدم. اولین اشتباه. چرا به این جزئیات مهم، اهمیت نمی دادند؟ جزئیات مهم؟! خال کوچک و کمرنگی که در چند سانتی، بالای ابروی سمت چپش قرار داشت هم، می توانست جزئیات مهم محسوب شود؟ نمی توانست؟

صبح با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم. تا دو بعد از نیمه شب، تصحیح نهایی را انجام داده و همان جا میان کوسن ها به خواب رفته بودم. نگاهم به روی ساعت دیواری هال لحظه ای ثابت ماند. ساعت هفت و بیست و سه دقیقه بود. دوباره چشمانم را بستم. به زمان نیاز داشتم. چند دقیقه که ذهنم دوباره شروع کند به کار کردن.

ـ صبح بخیر.

صدای کیانا در گوشم پیچید. وقت بیدار شدن بود. چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم. همان کیانای همیشگی بود، با لبخندی محو روی لبان همیشه سرخش. چشمانش سرخ نبود. بی اختیار به گذاشتن نام وحید در کنار او اخم کردم. لبخندش محو شد.

قدمی عقب گذاشت و گفت:

ـ اگه به مشکلی برخوردی، با خودم تماس بگیر، یا می تونی به حامد بگی.

چشمانم را بستم و با صدای بسته شدن در، دوباره چشم باز کردم. کیانا هم رفت.

حامد برای یک هفته به کیانا مرخصی داده بود. یک هفته بدون حضور کیانا، نمی توانست خیلی هم متفاوت با روزهای دیگر باشد.

پنج شنبه را با خیالی آسوده از بسته شدن شماره جدید مجله، در باشگاه مشغول تمرین با پوریا شدم. باز هم درباره ی دخترش حرف زد و آن زن. با هم برای جمعه بعد از ظهر قرار گذاشته بودند. چند ساعتی را هم در رصدخانه سپری کردم. آراد مهرگان را دیدم. بی آن که نگاهم کند، از کنارم عبور کرد و رفت، اما مسعود سعیدی با لبخند برایم چای آورد و گفت چند روزی است که آراد بد خلق شده است و حتی جواب سلام او را هم نمی دهد.

درست از لحظه ای که جمعه صبح، کوله ی همیشه آماده ام را از کنار در برداشتم، سیاه چاله های ستاره ای (شانزده) ذهنم را درگیر خودش کرد. چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. ذهنم چنان از کلماتی که قصد نوشتنشان را داشتم پر شده بود، که زمین خوردم. روی صخره ای نشستم. کیوان را دیدم که از گروه جدا شد و با سرعت مسیر را برگشت. شلوارم پاره شده و زانویم خراش برداشته بود. کمی بالاتر از زانویم هم، به اندازه ی چهار سانتی متر پاره شده بود و بی وقفه خونریزی می کرد. قبل از این که کیوان فرصتی برای دست زدن به زانویم داشته باشد، با اشاره ی دست، متوقفش کردم. درد داشت، ولی آن قدرها هم غیر قابل تحمل نبود. با این که خونریزی و البته نگرانی و بی رنگی چهره ی کیوان، با پنبه و دو چسب زخم رفع نشد، اما دوباره به راه افتادم.

درون آینه آسانسور به خودم خیره شدم. صبح فراموش کرده بودم کرم ضد آفتاب بزنم. صورتم سوخته بود. آشفتگی موهایم را نتوانستم با دست مرتب کنم و تمام لباس هایم خاکی شده بود. کوله را روی دوشم کمی جا به جا کردم و از آسانسور پیاده شدم. زانویم درد می کرد و به سختی می توانستم درست قدم بردارم. هنوز کلید را در قفل نچرخانده بودم، که در باز شد. دیدن حامد چندان هم دور از انتظار نبود، اما با دیدنم چنان ناگهانی رنگ از صورتش پرید، که جا خوردم!

ـ چی کار کردی با خودت دختر؟! چرا می لنگی؟

“می لنگی؟” گوشه ی لبم بالا رفت. نگرانم بود، مثل همیشه.

کوله خاکستری ام را روی زمین، کنار جارختی گذاشتم و گفتم:

ـ چیز مهمی نیست. خوردم زمین، زانوم ضرب دیده.

ـ بریم بیمارستان.

روی مبل رها شدم و شال را از دور گردنم باز کردم. خسته بودم. دلم دوش آب داغ می خواست و تختخواب راحت و ملافه های خنک.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ خوبم حامد. اگه جای نگرانی بود، حتما خودم می رفتم دکتر.

ـ نمی تونم نگران نباشم، تو امانت محمدرضایی.

اخم کردم.

ادامه داد:

ـ اگه به خودت رحم نمی کنی، به این قلب بیچاره ی من رحم کن. تا کی باید به خاطر هر کاری که می کنی دست و پام بلرزه؟

ـ حامد تو با من مثل یه بچه رفتار می کنی. من می تونم از خودم مواظبت کنم.

ـ این طوری؟ پس این زانوی ضرب دیده چی میگه؟ تازه یه موضوع جدید به اسم علی رضا هم به لیست نگرانی های من اضافه شده!

علی رضا؟ چه چیز در این مرد باید نگرانش می کرد؟

ادامه داد:

ـ می دونم امکان نداره چیز خاصی بین شما باشه و می دونم که تو خیلی خوب می تونی از خودت مواظبت کنی، ولی هر چیزی که پیش اومد، من این جام تا کمکت کنم، فقط به من بگو.

سرم را صاف کردن و به چشمانش خیره شدم. چهره اش خسته بود.

گفتم:

ـ باشه.

ابروهاش بالا رفت. “باشه؟!” این جوابی نبود که همیشه می شنید. احتمالا انتظار مخالفت و مقاومت از طرف من را داشت. شاید بهتر بود می گفتم: “نیازی به کمک ندارم.” یا “خودم می تونم از پس کارهای خودم بر بیام.” ولی انرژی برای بحث و حتی یک گفتگوی معمولی را با حامد نداشتم. از جا بلند شدم.

گفت:

ـ برات غذا گرم می کنم. نسکافه می خوری؟

ـ نه، فقط می خوام بخوابم.

چشمانم را به زحمت باز نگه داشته بودم. کاپشنم را گوشه ی اتاق روی زمین انداختم و دوش گرفتن را به صبح فردا موکول کردم. روی تخت رها شدم و قبل از این که به خواب بروم، شنیدم که حامد صدایم زد.

با تاخیر دور از انتظاری وارد دفتر شدم. کلافه بودم. صبح بعد از دوش گرفتن، با دیدن ملافه های نامرتب، کاپشنی که هنوز روی زمین جای داشت، آماده نبودن لباس ها و البته جای خالی لیوان تمیز کنار چایساز، به خاطر آوردم کیانا برای یک هفته به سفر رفته است. دو بار کل کابینت های آشپزخانه را گشتم، تا لیوان مناسبی برای نوشیدن یک چای پیدا کنم و نیم ساعت مقابل کمد لباس ها ایستاده و به دنبال یک دست لباس و مانتو و شال، تقریبا نظم تمام لباس ها را به هم ریخته بودم. تصمیمم برای تماس نگرفتن با کیانا، فقط تا ساعت سه پابرجا بود. مهدیس به درستی از پس کارهای کیانا بر نمی آمد و آن قدر کلافه بودم، که با داد از حامد خواستم با کیانا تماس بگیرد و مرخصی اش را لغو کند. حامد گفت این کار را نخواهد کرد و جز این هم نمی توانستم از او انتظار داشته باشم.

هفته ی بدی بود. هفته ی خیلی بدی بود. مهدیس دو بار با صدای بلند به گریه افتاده بود و حامد کلافه، حتی برای پنج دقیقه هم از اتاق کارش خارج نمی شد. پیدا کردن یک فایل مربوط به یک هفته قبل، دو ساعت از زمانم را اشغال کرد. قرارهای کاری من و حامد کاملا بهم ریخته بود. جا به جا شدن نام فایل ها و درست نبودن شماره و تاریخ نامه ها، کوچک ترین مشکلمان در دفتر محسوب می شد. روز چهارشنبه و صبح پنج شنبه را از رفتن به دفتر منصرف شدم.

آخر هفته ی بدی بود. آخر هفته ی خیلی بدی بود. بعد از خوردن آن دو وعده غذایی که کیانا داخل یخچال گذاشته بود، یک وعده غذای کامل نخورده بودم. لیوان تمیز دیگری داخل کابینت ها نبود تا یک لیوان چای یا نسکافه ی داغ با بیسکویت حالم را بهتر کند. تمام کمد لباس هایم را به هم ریخته بودم و شلوغی خانه کلافه ام می کرد.

روز چهارشنبه، تمام لباس های کثیف و تمیزی که داخل هال و اتاق افتاده بودند را جمع کردم و گوشه ی حمام انداختم. تمام ظرف ها و لیوان هایی که گوشه و کنار خانه دیده می شدند را درون ظرفشویی جای دادم. پنج شنبه صبح، ناشیانه ملافه های تختم را بعد از یک هفته به هم ریختگی، مرتب کردم و جمعه صبح وقتی نتوانستم کوله و لباس های مناسبی را برای رفتن به کوه پیدا کنم، از همراه شدن با گروه منصرف شدم. سعی کردم با دو تخم مرغی که درون یخچال بود، برای خودم نیمرو درست کنم. اولین بار بود که غذا می پختم. دو بار دستم را سوزاندم و در آخر نیمرویی با روغن فراوان و بی نمک را، بدون نان خوردم.

و علی رضا تا بعد از ظهر روز جمعه، نه یک بار هم به دیدنم آمد و نه تماسی گرفت.

با دیدن نام “دوستم” روی صفحه موبایلم، با تردید گوشی را برداشتم.

ـ حتما باید خودم بهت زنگ بزنم؟ تو چرا یه بار حالم رو نمی پرسی؟

با شنیدن صدای عصبانی و بلندش، جا خوردم!

گفتم:

ـ سلام.

با صدای آرام تری گفت:

ـ علیک سلام.

بعد از مکث طولانی و گوش کردن به صدای نفس های نامنظم و عمیقش، گفتم:

ـ شام مهمون من. میای این جا؟

ـ قراره مهمون دستپخت کیانا باشم یا …

ـ کیانا یه هفته ست رفته مرخصی. پیتزا پپرونی دلم می خواد.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ نیم ساعت دیگه اون جام.

دوش کوتاهی گرفتم و لباس عوض کردم. موهای خیسم را بالای سرم جمع می کردم که در زدند. با دیدن اخم روی پیشانی و ابروان خوش حالتش، از مقابل در کنار رفتم. کت و شلوار کرم و پیراهن مردانه ی سفید به تن داشت. مشخص بود تازه اصلاح کرده است. جعبه ی بزرگ پیتزا در دست داشت و کیسه ی پلاستیکی حاوی دلستر.

وارد شد و گفت:

ـ کیانا کی رفته؟

ـ شنبه ی هفته ی پیش.

ـ چرا چیزی به من نگفتی؟

در جعبه ی پیتزا را باز کردم و تکه ی بزرگ مثلثی شکل را از داخلش بیرون کشیدم.

گفتم:

ـ تو زنگ نزدی.

گاز بزرگی به پیتزا زدم. طعم خوبی داشت. تند، با پنیر پیتزای فراوان. اگر طعم خوبی هم نداشت، مهم نبود. احساس می کردم چقدر گرسنه هستم!

ـ شماره ی من رو نداشتی، یا بلد نبودی چطوری باید زنگ بزنی؟

روی مبل رها شدم و گفتم:

ـ هفته ی افتضاحی بود. اون قدر افتضاح و بد که حتی اگه تمام تلاشت رو هم بکنی، نمی تونی با این حرف ها بدترش کنی.

گوشه ی دیگر مبل، با فاصله نه چندان زیادی از من نشست و گفت:

ـ نمی خوای بگی چی شده؟

ـ هیچی، فقط همه چیز به هم ریخته.

لبخند زد. به لبان و لبخندش خیره شدم.

گفت:

ـ این احتمالا از عوارض نبود کیاناست، درسته؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گاز دیگری به پیتزا زدم. صدای خنده اش بلند شد. جعبه های پیتزا را روی میز گذاشت و نیم خیز شد. کتش را در آورد و روی پشتی مبل انداخت.

از درون جعبه، تکه ای از پیتزا را بیرون آورد و گفت:

ـ خب تعریف کن. این یه هفته چه اتفاقاتی افتاده که ازش بی خبر موندم؟

به چشمانش خیره شدم. نور و رنگ چشمانش کمرنگ شده بود، ولی هنوز حضور داشت و می توانستم ببینمش.

ـ دلت برام تنگ شده که این طوری نگام می کنی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و از جا بلند شدم. من هیچ وقت دلتنگ هیچ کس نمی شدم. من یاد گرفته بودم، دلتنگ هیچ کس نشوم. از داخل ظرفشویی، دو لیوان برداشتم و آب کشیدم.

گفت:

ـ اگه خبر داشتم کیانا نیست، بیشتر بهت سر می زدم. کمی سرم شلوغ بود و … منتظر بودم یه بار هم تو زنگ بزنی.

لیوان ها را روی میز گذاشتم و از داخل کیسه، ظرف بطری دلستر را بیرون آوردم و گفتم:

ـ من قبلا بهت زنگ زدم.

ـ منظورت همون ده ثانیه ای هست که زنگ زدی و گفتی بیام بالا که حامد کارم داره؟ اون که قبول نبود، باید بهم زنگ بزنی و حالم رو بپرسی.

دلستر را داخل یکی از لیوان ها می ریختم که گفت:

ـ چی کار می کنی؟ صبر کن ببینم، این چیه؟

لیوان را برداشت و با دقت به آن خیره شد. چند بار پشت سر هم پلک زد و برای چند لحظه به چشمانم زل زد. خیلی ناگهانی از جا بلند شد و با گام هایی بلند، به سمت آشپزخانه رفت. صدای خنده اش که بالا رفت، از جا بلند شدم.

گفت:

ـ تو داهات شما این طوری آدم می کشن؟ با لیوان چرب و کثیف؟ تو تا حالا ظرف نشستی؟

میان چهارچوب آشپزخانه ایستادم و نگاهش کردم. دست راستش را به پهلویش گذاشته بود و با دهانی باز می خندید. صورتش سرخ شده بود. لیوان هنوز در دست دیگرش جای داشت. دلم می خواست بدانم چه موضوع خنده داری را کشف کرده است؟ با دقت به اطراف خیره شدم. غیر طبیعی ترین نکته ی آن آشپزخانه، حضور خود او بود.

بعد از خنده ی طولانی، به حرف آمد و گفت:

ـ نگو تا حالا ظرف نشستی!

شانه بالا انداختم. اولین و آخرین ظرف شستن من، به همان دو لیوانی منتهی می شد که یکی از آن ها روی میز و دیگری در دست او قرار داشت.

ـ سارا نمی دونم واقعا چی باید بهت بگم! بیا این جا.

نزدیک تر رفتم. لیوان را روی کابینت گذاشت. دکمه های سر آستینش را باز کرد و آستین هایش را دو بار تا زد. ساعت مچی بزرگ و سیاه رنگ همیشگی اش را در دست نداشت. یک ساعت نقره ای رنگ، با عقربه های سیاه و صفحه ای گرد. ساعتش را به دستم داد. گرمای ساعتش باعث شد برای چند لحظه بی اختیار به آن خیره بمانم. این گرمای بدن او بود.

گفت:

ـ نگاه کن چی کار می کنم.

سرم را بالا گرفتم. داشت ظرف های کثیف این یک هفته را می شست. ابروهایم بالا رفت. باز خندید.

ـ اول باید به اسکاچت مایع ظرفشویی بزنی. این لیوانی که برام آوردی، روغن خالی بود! چطوری شسته بودیش؟

ـ فکر کنم روغن اون نیمروییه که درست کردم.

دوباره خندید و گفت:

ـ پس نیمروت خوردن داشته. بیا کمکم کن، من اسکاچ می کشم و تو آبشون بکش.

کنارش ایستادم. خیلی نزدیک بود. می توانستم گرمای بدنش را از همان فاصله احساس کنم. فنجان کفی را به دستم داد. به نیم رخش خیره شدم. جدی بود، ولی لبخند کمرنگی هم بر لب داشت.

ـ من تا حالا نه ظرف شستم و نه غذا درست کردم.

گفت:

ـ عوضش من تا دلت بخواد، ظرف شستم و مثل یه خانم کدبانو دستپختم خوبه. تا قبل از ازدواج درسا، شنبه تا پنج شنبه ظهر، مامان نهار و شام درست می کرد، درست کردن شام پنج شنبه ها با من بود، جمعه نهار رو درسا درست می کرد و شام رو بابا. اگر هم یه وقتایی یادمون می رفت یا کاری داشتیم، مامان مجبورمون می کرد با پول تو جیبیمون یه چیزی بخریم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن