رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 5

 

با رسيدن سفارش شام، کيانا از جا بلند شد، اما علي رضا با اخمي مصنوعي او را به نشستن دعوت کرد و از من کمک خواست. همزمان با برداشتن فويل از روي ظرف جوجه، سرم را بالا گرفتم و ديدمشان. کيانا با صدا خنديد و وحيد خم شد. لبانش را روي لبان کيانا گذاشت و دستش را به دور کمرش حلقه کرد.

ـ خانم ديد زدن ممنوع.

با اخم به چهره ي خندان علي رضا خيره شدم و گفتم:

ـ من کسي رو ديد نمي زدم.

چهره ي جدي به خود گرفت و گفت:

ـ نمي خواي امتحانش کني؟

امتحان؟ چشمانم از تعجب گرد شد! نگاهش روي لبانم ثابت مانده بود. حتي فکر بوسيده شدن، لمس شدن و آن قدر نزديک بودن، باعث مي شد بلرزم. نگاهم به سمت لبانش کشيده شد. نه، اگر حتي قصد اين کار را داشت، مي توانستم … حرکت بعدي اش صداي ذهنم را ساکت کرد.

ـ دهنت رو باز کن.

تکه جوجه اي را با دو انگشت مقابل دهانم گرفته بود. به چشمانش خيره شدم که مسيرش تا لبانم ادامه داشت و دهانم را باز کردم. گاز کوچکي به جوجه زدم. لبخندش عميق شد و باقي مانده اش را در دهان خودش قرار داد.

ـ نظرت چيه؟ خوش مزه ست.

به زحمت تکه جوجه را فرو دادم و به او پشت کردم. نفسم را بي صدا از سينه بيرون دادم و صداي خنده ي آرامش را شنيدم. سر به سرم گذاشته بود و من خيلي راحت بازي خورده بودم. لبم را گاز گرفتم و فويل را ميان انگشتانم مچاله کردم. صداي خنده اش بلند تر شد.

ساعت از دوازده گذشته بود که کيانا و وحيد براي رفتن از جا بلند شدند.

وحيد دستش را به دور کمر کيانا حلقه کرد و گفت:

ـ دو هفته ي ديگه، جمعه، سالگرد ازدواجمونه. تصميم داريم يه جشن بگيريم. خوشحالم مي شيم شما هم …

کيانا با لبخند گفت:

ـ ممنون آقا علي رضا، واقعا شب خوبي بود.

قدمي عقب گذاشتم و گفتم:

ـ خداحافظ.

چرخيدم و بي توجه به علي رضا که صدايم مي زد، به اتاق خواب رفتم. وحيد مي خواست من و علي رضا را با هم به جشن سالگرد ازدواجشان دعوت کند، اما کيانا نمي خواست. کيانا مرا مي شناخت.

چند ضربه ي آهسته به در خورد و در باز شد.

ـ مي تونم بيام تو؟

از روي تخت بلند شدم و به سمت کمد لباس ها رفتم. بايد لباس عوض مي کردم و مي خوابيدم. فردا برنامه ي فشرده اي داشتم.

ـ ممنون به خاطر همه چيز.

صدايش خيلي نزديک بود. نزديک تر از چيزي که انتظارش را داشتم.

گفت:

ـ مي خوام لمست کنم. تمام شب مي خواستم لمست کنم.

و دستانش روي پهلوهايم نشست. لرزيدم. مي توانستم حرارت دستانش را احساس کنم.

ـ خيلي خوشگل شده بودي.

حرکت آرام انگشتانش، نفسم را بند آورد. يک قدم به جلو برداشتم و چرخيدم. به چشمانش خيره شدم. نور و رنگ. قدمي به عقب گذاشت و لبخند زد.

گفت:

ـ کيانا رو فرستادم رفت، ولي کلي ظرف کثيف توي آشپزخونه انتظارمون رو مي کشه.

ـ چي؟ واقعا انتظار داري با اين خستگي ظرف هم بشورم؟

صداي خنده اش بالا رفت و گفت:

ـ نه، ولي بيا مي خوام يه چيزي رو نشونت بدم.

وقتي بيرون رفت، سريع لباس عوض کردم. نمي توانستم بگويم شب خوبي را پشت سر گذاشتم، ولي به اندازه اي که فکر مي کردم، بد نبود. برايم تداعي کننده ي دوازده آبان هايي بود که تنها گذرانده بودم، برايم پر بود از خاطره هايي که با پدرم پشت سر گذاشته بودم. خنده ها و شوخي هاي علي رضا خوب بود. رفتن حامد و ناراحتي اش بد بود. کيک بد بود، اما تير و ناهيد سهم من از آن، خوب بود. گل و کادوهاي باز نشده ي روي ميز هم بد بود.

از اتاق که بيرون رفتم، علي رضا با لبخند، سيني پر از ليوان را به دستم داد و ظرف ميوه را برداشت. پشت سرش به آشپزخانه وارد شدم.

ـ راستي کار اين وحيد چيه؟ خيلي پسر باحال و خوش مشربيه.

شانه بالا انداختم. سيني را روي ميز گذاشتم. به سمتم چرخيد و با چهره اي جدي نگاهم کرد. زير نگاه خيره اش احساس خوبي نداشتم.

ـ چرا اين طوري نگاه مي کني؟

لبخند کمرنگي بر لب آورد. لبخندش به اندازه ي لبخند حامد، غمگين بود. سرش را تکان داد و در ماشين ظرفشويي را باز کرد.

گفت:

ـ کمکم مي کني؟ بايد ظرف ها رو اين تو جا بديم. اين طوري مجبور نيستيم تا صبح ظرف بشوريم.

بشقابي را درون ماشين جاي داد و ادامه داد:

ـ اون شام پنج شنبه ها، شستن ظرف هاش رو هم شامل مي شد.

با صدا خنديد و گفت:

ـ اگه بدوني من چقدر قابلمه شستم! از قاشق چنگال شستن خيلي بدم مياد.

ليواني را به دستش دادم و گفتم:

ـ کيک خيلي خوب بود.

ـ اين يه تشکره؟

شانه بالا انداختم و ليوان ديگري را به سمتش گرفتم.

ـ مي توني اين طوري فکر کني.

ـ واقعا ترجيح ميدم اين طوري فکر کنم.

ليوان را از دستم گرفت و گفت:

ـ حرف بزنيم؟

ـ ما داريم حرف مي زنيم.

گفتم ما داريم حرف مي زنيم، ولي مي دانستم اين حرف زدني که مي گويد، متفاوت است. مي خواست بپرسد، مي خواست سوال کند و من نمي خواستم جواب بدهم، من حتي نمي خواستم سوال هايش را بشنوم.

ـ مي دوني که منظورم چيز ديگه اي بود.

ليوان را درون ماشين ظرفشويي گذاشت. دو بشقاب را به دستش دادم.

ـ کيانا بهم گفت، تو با کارهات نشونم دادي، اما نمي دونم چرا … بگو، چرا از تولد …

چنگال را به سمت صورتش گرفتم و به چشمانش خيره شدم. قهوه اي چشمانش تيره تر از هر زمان ديگري به نظر مي رسيد. نمي توانستم ريتم آرام نفس هايم را حفظ کنم. هوا با سرعت درون ريه هايم جمع مي شد. کنترل نفس هاي سطحي و نامنظمم را نداشتم. چرا تمامش نمي کرد؟ چرا سعي داشت خاطراتي که برايم بي ارزش شده بودند را دوباره به ياد بياورم؟ نمي خواستم، هيچ چيز نمي خواستم. چرا ساکت نمي شد؟

ـ هيچي نگو علي رضا. نمي خوام. تمومش کن.

ـ نه، چرا بايد تمومش کنم؟ اين طوري زندگي کردن رو تا کي مي خواي ادامه بدي؟

چنگال را چنان محکم به کف سراميکي آشپزخانه پرت کردم، که دوباره برگشت و با شدت به انگشت اشاره ام برخورد کرد. درد از نوک انگشتم با سرعتي باور نکردني به ستون فقرات رسيد و پشت سرم متوقف شد. دندان هايم را به هم فشار دادم و قدمي به عقب گذاشتم. مچ دستم را گرفت. دستش را پس زدم. دلم مي خواست فرياد بزنم. اين شب قصد پايان يافتن نداشت؟ نمي توانستم درست نفس بکشم. چيزي راه گلويم را بسته بود.

ـ باشه، باشه، آروم باش. اين بحث همين جا تموم شد. اجازه بده دستت را ببينم.

دلم مي خواست داد بزنم. قفسه ي سينه ام درد مي کرد. دستش را ابتدا بالا گرفت و بعد به آرامي مچ دستم را ميان انگشتانش حبس کرد. تپش انگشت اشاره ام بيشتر شد. به آرامي با انگشت اشاره ي دست ديگرش، روي انگشتم را لمس کرد و لبخند کمرنگي روي لبانش نشست.

گفت:

ـ چيزي نشد، فقط ضرب ديده. الان بوسش مي کنم تا خوب بشه.

قبل از اين که از شوک حرفي که زده بود بيرون بيايم، کمي خم شد و لبانش را روي انگشتم گذاشت. نفسم حبس شد. صداي منظم و بلند تپش قلبم را به راحتي مي شنيدم. حرارت و آتش از جاي بوسه اش در ثانيه اي کوتاه، در تمام وجودم پيچيد. قبل از بلند کردن سرش، چشمانش را به چشمانم دوخت و من باز نور و رنگ و حرارت را در چشمانش ديدم. برخورد نفس هاي داغش با پوست دستم، آتشم مي زد. دستم را سريع عقب کشيدم و با عجله از آشپزخانه بيرون رفتم. “نه” اين کلمه بي هيچ دليلي در ذهنم تکرار مي شد و من نمي توانستم متوقفش کنم. وارد اتاق خوابم شدم. روي تخت نشستم و بالش را در آغوش گرفتم. نه، دلم مي خواست داد بزنم. دلم مي خواست بخندم. دلم مي خواست گريه کنم. سرم را درون بالش فرو کردم. نمي خواستم نفس بکشم. نه. چرا اجازه نمي داد آرام باشم؟ دنياي من آسمان بود، چرا مي خواستند خلوص اين دنيا را با چيزهاي ديگر از بين ببرند؟ من چيز ديگري نمي خواستم. داد زدم. صداي خفه شده ام در گوشم پيچيد. سينه ام به سوزش افتاد. نمي خواستم به ياد بياورم. نمي خواستم حس کنم. چرا تنهايم نمي گذاشتند؟ من دنيايم را دوست داشتم. من دنياي خالص خودم را مي خواستم. چرا تنهايم نمي گذاشتند؟ چرا رهايم نمي کردند؟ سينه ام به سوزش افتاد. دنياي من آسمان بود. من آرامش داشتم. نه، نداشتم. من جز آسمانم چيز ديگري نداشتم. نمي خواستم نفس بکشم. سوزش سينه ام بيشتر شد. نمي خواستم نفس بکشم.

ـ چي کار مي کني ديوونه؟

صداي علي رضا همزمان با کشيده شدن بالش از زير صورتم، در گوشم پيچيد. هوا با شدت در سينه ام پيچيد و سوزش سينه ام را بيشتر کرد. دستم را روي قفسه ي سينه ام گذاشتم و خم شدم.

ـ سارا به من نگاه کن. متاسفم، ميشه آروم باشي؟ تمومش کن. مي خوام لمست کنم.

ـ نه.

ـ ازت اجازه نخواستم.

بازويم را گرفت و به سمت او کشيده شدم. دستش را زير چانه ام زد و سرم را بلند کرد. به چشمانم خيره شد. به چشمانش خيره شدم. لبخند زد. چشمانش! بازويم را رها کرد و بي آن که دستش با صورتم برخوردي داشته باشد، چند تار موي روي پيشاني ام را کنار زد.

گفت:

ـ اگه بدوني چه خورشيد خوش مزه اي بود.

جا خوردم. انتظار شنيدن هر چيزي را داشتم، جز حرفي که زده بود. انگشت اشاره اش به آرامي روي شقيقه ام کشيده و لبخندش عميق تر شد. نگاهم را از چشمانش جدا کردم و خودم را عقب کشيدم.

گفتم:

ـ خستم، مي خوام بخوابم.

بيشتر از خستگي و خواب، مي خواستم تنهايم بگذارد. به پهلو دراز کشيدم و پلک هايم را به هم فشار دادم. سنگيني پتو را احساس کردم.

گفت:

ـ اين جا مي مونم تا بخوابي، بعد ميرم.

گوشه ي پتو را در آغوش گرفتم و گفتم:

ـ الان برو.

بعد از مکث طولاني گفت:

ـ نه.

نفس عميقي کشيدم. هنوز سينه ام مي سوخت. هنوز حرارت لبانش را روي انگشتم احساس مي کردم.

گفت:

ـ مي خواستم شب خوبي داشته باشي، مي خواستم لبخند بزني، فقط همين.

چشمانم را باز کردم و گفتم:

ـ تولد گرفتن آخرين چيزيه که ممکنه خوشحالم کنه.

ـ ولي کيک منظومه ي شمسي مي تونه.

دستش را بالا آورد و به نرمي گونه ام را نوازش کرد. چشمانم را بستم. چرا نمي رفت؟ نوازشم مي کرد. اين نوازش را نمي خواستم. البته که کيک منظومه ي شمسي خوب بود. نفس هايم منظم، آرام و عميق بود. بوي عطرش خوب بود.

چند ضربه ي آرام به در خورد و بعد از چند ثانيه در باز شد. سرم را بلند کردم و به چهره ي حسام شفيعي خيره شدم. نگاهش براي چند ثانيه روي صورتم ثابت ماند و بعد سرش را پايين انداخت و با عذرخواهي در را بست. به شال سرمه اي رنگم که گوشه ي ميز جاي داشت، نگاهي انداختم.

گفتم:

ـ کجا رفتي؟ بيا تو.

در دوباره باز شد. به چشمانش خيره شدم. سرمه اي و پر نور.

ـ چي کار داشتي؟

با چند گام بلند خودش را به ميز رساند و گفت:

ـ چيزي که خواسته بوديد رو آماده کردم.

نگاهي به برگه هايي که به سمتم گرفته بود انداختم. دست نوشته بودند. خط خوبي داشت. برگه ها را از دستش گرفتم.

گفت:

ـ از حرف هايي که ديروز زدم منظور خاصي نداشتم.

به کلمه ي خورشيد که بالاي صفحه نوشته شده بود خيره شدم. همين؟ اين چيزي نبود که من مي خواستم.

ادامه داد:

ـ من هميشه فکر مي کردم ونوس يه آقاي جا افتاده باشه که خب مي دونيد، به نظرم بايد …

نگاهم خيلي سريع از روي نوشته هايش گذشت. کلماتي آشنا و تکراري. من شجاعت مي خواستم، من خلاقيت مي خواستم. کلماتي تکراري و خسته کننده واقعا نااميد کننده بود.

برگه ها را درون سطل آشغال کنار دستم انداختم و ميان کلامش گفتم:

ـ فکر کنم بهتره به همون تفکرات اشتباهت در مورد من ادامه بدي. خوش اومدي.

و بلند کيانا را صدا زدم.

ـ خانم مجد من که داشتم به خاطر حرف هام از شما عذرخواهي …

انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و به چشمانش خيره شدم . “لعنتي” نتوانستم چيزي بگويم. چشمانش آسمان داشت. اگر صداي باز شدن در توسط کيانا نبود، نمي دانستم چند دقيقه و چند ساعت ديگر مي توانستم محو آسمان چشمانش باشم.

ـ بله؟

گفتم:

ـ يه قهوه ي غليظ و تلخ مي خوام.

دستم را انداختم و به صفحه ي لپ تاپم خيره شدم.

گفتم:

ـ خورشيد؟! اين يعني چي؟ من يه مقاله خواستم، نه مشق هاي خط خورده ي بيست سال قبل رو. وقتي شيش سالم بود، اطلاعاتم در مورد خورشيد، از چيزي که نوشتي خيلي بيشتر بود. خراب کردي آقاي حسام شفيعي.

ـ خانم مجد شما حتي يه خط از کارم رو نخونديد.

با دست به صندلي اشاره کردم. نشست. نگاهش کردم. مواظب بودم که نگاهم در نگاهش گره نخورد.

گفتم:

ـ خلاقيت، زايش، نوآوري، اين چيزيه که من مي خوام. چيزي که با خوندنش به هيجان بيام، نه چند تا کلمه ي تکراري و خسته کننده. خورشيد؟! اين چه اسميه؟

خم شدم و برگه هايش را از درون سطل بيرون کشيدم.

ـ يه مقاله ي دست نويس؟! تو چه قرني زندگي مي کني؟ بگير. خورشيد همون خورشيده، کلماتي که مي نويسي خاصش مي کنه، شگفت انگيزش مي کنه. حرارتش رو با کلمات به من نشون بده. برو يه چيزي بنويس که ارزش خوندن رو داشته باشه.

کشوي سمت چپ کنار پايم را باز کردم و نسخه ي فرانسوي و بعد نسخه ي انگليسي مجله را روي ميز انداختم.

گفتم:

ـ بايد کاري رو بنويسي که لياقت چاپ شدن رو داشته باشه. به ظاهر اين کاغذها نگاه نکن، وقتي مقاله ي تو ميشه منبع و سورس، اون وقت ارزش پيدا مي کنه.

ـ من مي دونم براي چي اين جام. افتخارم قراره اين باشه که مقاله هام رو بخونيد، کارم توي اين مجله چاپ و به دو زبون ترجمه بشه، اسمم کنار اسم ونوس نوشته بشه.

از لحن محکم کلامش خوشم آمد. او مي دانست چه مي خواهد.

با اخم گفتم:

ـ فقط يه فرصت ديگه داري. با کوچک ترين خراب کاري، همه چيز رو از دست ميدي.

ـ من لياقتش رو دارم. از وقتي هجده سالم بود اين رو مي خواستم. براي داشنتش هر کاري مي کنم.

به صندلي تکيه دادم و به موهايش خيره شدم. در باز شد و کيانا وارد شد. لبخند مي زد.

گفتم:

ـ حالا برو بيرون. فردا صبح اول وقت مقالت بايد روي ميزم باشه.

از جا بلند شد. لبخند زد. حسام شفيعي. حامد خيلي چيزها در موردش گفته بود. اين که تا سوم دبيرستان با تک ماده و ارفاق قبول شده و بعد ديدن رتبه ي تک رقمي اش چطور متعجبش کرده است.

خواندن مقاله ي دومش، خالي از لطف نبود. همان طور که انتظار داشتم، مقاله ي خوبي بود، ولي جاي کار زيادي داشت. او بايد چيزهاي زيادي ياد مي گرفت.

علي رضا چنگال را به دستم داد و گفت:

ـ پنج شنبه شب مي خوام به شام، اون هم دستپخت خودم دعوتت کنم.

چنگال را آب کشيدم و گفتم:

ـ خوبه.

ـ پس بعد از ظهر ميام دنبالت.

به نيم رخش خيره شدم. البته که جدي بود. دستم را شستم و قدمي عقب گذاشتم.

ـ منظورت توي خونه ي خودتون بود؟

ـ آره.

ـ نه.

ـ چرا؟

پشت ميز نشستم و گفتم:

ـ چون خيلي زياديم.

شير آب را بست و گفت:

ـ يعني چي چون خيلي زياديم؟

دستش را با حوله ي کنار ظرفشويي خشک کرد و مقابلم نشست.

به چشمانش خيره شدم و گفتم:

ـ چون همه ي خانوادت هستن و با من و تو مي شيم هفت نفر.

ـ و اين هفت نفر به نظرت خيلي زياده؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. لبخند زد. لبخندش را دوست داشتم. حس خوبي بود. دستش را نشانم داد و خيلي نرم پايين آورد.

انگشتان دست راستم را ميان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ مادر و پدرم فردا ظهر براي بوشهر بليت دارن، ده روز نيستن.

ـ خواهرت چي؟

ـ خونه ي خودشه.

ـ اگه يه دفعه بياد؟

ـ نمياد.

به چشمانش خيره شدم و لبخندش.

دستم را از دستش بيرون کشيدم و گفتم:

ـ باشه، ولي بايد لازانيا برام درست کني.

خنديد و گفت:

ـ باشه.

علي رضا خوب بود. در واقع همه چيز خوب بود. اواخر آذر ماه بود. در اين يک ماه و نيم، همه چيز خوب پيش رفته بود. حامد آرام تر و ساکت تر از قبل به نظر مي رسيد. از بحث و جدال هاي هميشگي هم خبري نبود. فايل هاي نهايي و اصلاح شده ي شماره ي جديد مجله را فردا صبح بايد به کيانا مي دادم تا به چاپخانه ببرد و البته که مقاله هاي حسام شفيعي ميانشان جاي نداشت. هنوز نتوانسته بود از آن مقاله ي خورشيد، چيز مناسب و مقبولي براي من بيرون بياورد. هر بار با بهانه و بي بهانه اجازه ي حضور در دفترم را مي خواست و ايده هاي من را وارد مقاله اش مي کرد. او دقيق بود، نکته سنج و حساس. مي توانست همکار خوبي باشد. تنها چيزي که در مورد او ناراحتم مي کرد، چشمانش بود. نمي توانستم به چشمانش نگاه کنم و او اين موضوع را بعد از چند جلسه به خوبي متوجه شده بود. مي دانست و هر بار زل مي زد به چشمانم. به کيانا گفته بودم نمي خواهم ببينمش، اما گاهي روزي پنج بار با بهانه و بي بهانه تقاضاي ديدارم را مي کرد و کلافگي کيانا و مهديس از حضورش خنده دار بود. او محو عنوان ونوس شده بود. ونوس؟! مگر ونوس چه داشت؟ مگر ونوس که بود؟

کار غم انگيزي بود، ولي در خانه ظرف مي شستم و گاهي ظرف هاي چند روز را درون ظرفشويي جاي مي دادم و وقتي علي رضا به ديدنم مي آمد، ماشين را روشن مي کرد. يک پنج شنبه از فکر رفتن به دفتر، گذشتم. تمام کمد لباس هايم را روي تخت خالي کردم و دوباره تمامشان را با نظم و ترتيب دلخواه خودم، درون کمد جاي دادم. خسته کننده ترين کاري بود که در تمام عمرم انجام داده بودم. عذاب آورترين بخش ماندن در خانه، آن سه جعبه ي باقي مانده از روز تولدم، روي ميز سالن بود. سه هديه. جعبه ي قرمز کوچک مربع شکل، هديه ي حامد بود، جعبه ي سياه بزرگ و مستطيل شکل با روبان و پاپيون قرمز رنگ تزيين شده، هديه ي علي رضا بود. هديه ي وحيد و کيانا هم پاکت قهوه اي و طلايي رنگي بود که کنار هديه ي حامد قرار داشت. فکر کردن به آن هديه ها ناراحتم مي کرد. اصلا تحمل ديدنشان را حتي بعد از گذشت يک ماه و نيم نداشتم.

و علي رضا، گيجم مي کرد. تقريبا هر روز، به جز روزهاي جمعه، همديگر را مي ديديم. به دفتر مي آمد، گاهي خانه و گاهي هم به آن رستوراني مي رفتيم که هميشه هم خلوت نبود. سعي مي کرد حواسم را با حرف ها و خنده هايش مشغول خود کند و در بيشتر مواقع موفق مي شد. حضورش خوب بود. گرمي دستانش هم خوب بود. به لمس شدن هاي گاه و بي گاهش، به لمس شدن هاي با اجازه و بي اجازه اش، عادت کرده بودم. با او لبخند مي زدم و گاهي هم مي خنديدم. دو بار هم به اصرار او و در کمال بي علاقگي، کيانا و وحيد به جمع دو نفريمان اضافه شده بودند، ولي اصرارها و سوالاتش گاهي آزار دهنده مي شد. درک اين موضوع که نمي خواهم در مورد بعضي چيزها صحبت کنم، نمي توانست سخت باشد، اما باز هم سوال مي پرسيد، باز هم کنجکاوي مي کرد. عکس هاي ستاره ها و سياره ها را نشانش مي دادم و او با دقت و کنجکاوي در موردشان سوال مي پرسيد. صحبت کردن در مورد ستاره ها و سياره ها، در مورد آسمان دوست داشتني ام، براي او حس خوبي داشت. با او در مورد اَبَر نو اَخترها (بيست و چهار) حرف مي زدم و گاهي محو آن نور و رنگ محبوس در چشمانش مي شدم. قهوه اي چشمانش، آسماني از نور بود، آسماني از رنگ.

حوله را خيلي سريع به تن کردم و به سمت در دويدم. مي دانست در را به روي هيچ کس باز نمي کنم. هر بار مي آمد، بي وقفه زنگ را فشار مي داد تا متوجه حضورش پشت در بشوم. گوشه ي لبانم بالا رفت. در را باز کردم. لبخند مي زد. بوي عطرش مشامم را پر کرد. بند بلند حوله ي سفيد را به هم گره زدم و از مقابل در کنار رفتم. قدمي به داخل برداشت و من ديدم که لبخندش چقدر سريع و به دور از انتظار به اخم عميقي روي پيشاني و ميان ابروان خوش حالتش تبديل شد.

گفتم:

ـ چند دقيقه صبر کني آماده ميشم. امروز مجبور شدم چند ساعتي بيشتر تو دفتر بمونم، دير برگشتم خونه.

سرش را تکان داد و باز هم ديدم که سر تا پايم را با نگاهي سريع از نظر گذراند. اخم ميان پيشاني اش عمق پيدا کرد.

پرسيدم:

ـ چيزي شده؟

نگاهش را به چشمانم دوخت و با لبخندي ساختگي گفت:

ـ نه چيزي نيست. سريع لباس بپوش قبل از رفتن بايد با هم حرف بزنيم.

ـ موضوع چيه؟ الان بگو.

گفت:

ـ اول لباس بپوش بعد. لعنتي، ميشه لمست کنم؟

منتظر شدم، اما انگار بر خلاف هميشه واقعا منتظر اجازه ي من بود. وقتي مي گفت: “اجازه دارم لمست کنم؟” در واقع منظورش اجازه گرفتن و انتظار کشيدن براي شنيدن جواب مثبت يا منفي از طرف من نبود. او دقيقا کاري که مي خواست چند ثانيه بعد انجام دهد را با صداي بلند بر زبان مي آورد، اما اين بار مي خواست من اجازه دهم. چرا؟ شانه بالا انداختم.

دستش را بالا آورد و با همان اخم گفت:

ـ چرا قبول کردي؟ نميگي من هم يه مَردم؟ من هم …

ساکت شد. دستش به آرامي روي بازوي دست راستم قرار گرفت. قدمي نزديک تر شد. با دست ديگرش در را پشت سرش با صدا بست. انگشتانش به دور بازويم حلقه شد و فشار دستش باعث شد نيم قدم به سمتش کشيده شوم.

زير لب ادامه داد:

ـ لعنت به تو و اون محمد حروم زاده که نمي فهميد داره با …

دوباره ساکت شد. مي توانستم هرم نفس هاي عميق و نامنظمش را روي صورتم احساس کنم. نفس هايش بوي خوبي داشت، اما اين نزديکي! اين نزديکي، خيلي نزديک بود. دستش ديگرش را زير چانه ام زد . سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خيره شدم. نگاهش روي لبانم بود يا چانه ام؟

زبانش را روي لب پايينش کشيد و گفت:

ـ مي خوام ببوسمت.

بر خلاف چند دقيقه قبل، سوال نپرسيده بود و مسلما منتظر جواب هم نمي ماند. وقتي مي گفت: “مي خوام ببوسمت” يعني مي خواست مرا ببوسد. لرزيدم. کيانا را به ياد آوردم و وحيد را. کيانا با صدا خنديد و وحيد خم شد. لبانش را روي لبان کيانا گذاشت و دستش را به دور کمرش حلقه کرد.

به لبانش خيره شدم. لب پايينش کمي، فقط کمي بزرگ تر از لب بالايش به نظر مي رسيد. بايد عقب مي رفتم، بايد دوباره ضربه اي به گردنش مي زدم، يا شايد مانند محمد بايد دندان هايش را مي شکستم و دستش را. از ميان لبان نيمه بازش، به دندان هاي رديف و سفيدش خيره شدم و حرارت دستش روي بازويم را که هر لحظه بيشتر مي شد را احساس مي کردم. به چشمانش خيره شدم. چشمانش! نگاهش را به چشمانم دوخت و بعد اخم ميان ابروانش عميق تر شد. چنان ناگهاني رهايم کرد که براي حفظ تعادلم چند قدم به عقب برداشتم و دستم را به ديوار گرفتم. با سرعت از کنارم عبور کرد. چرخيدم. وارد آشپزخانه شد و در يخچال را باز کرد.

ـ معلوم هست داري چي کار مي کني؟

به سمتش رفتم. پارچ را از داخل يخچال بيرون آورد و وقتي نگاهش متوجه من شد، دستش را بالا آورد.

گفت:

ـ اول لباس بپوش، بعد حرف مي زنيم.

چنان محکم و قاطع و دستوري اين حرف را بر زبان آورد، که بي اختيار ايستادم. به من پشت کرد. نمي توانستم درکش کنم. علي رضا هم آدم بود. درک آدم ها سخت بود.

برس را روي ميز گذاشتم و موهام را بالاي سرم جمع کردم. به جاي خالي و هميشگي گيره ام روي ميز خيره شدم.

گفت:

ـ رو تخت انداختيش.

به سمتش کمي چرخيدم. علي رضا کامل وارد اتاق شد و به سمت تخت رفت. از روي ملافه هاي به هم ريخته ي تخت، گيره را برداشت و به سمتم گرفت.

پرسيدم:

ـ چي شده؟ در مورد چي مي خواستي حرف بزني؟

ـ برف مياد، نمي خواي يه چيز کلفت تر بپوشي؟ اين طوري سرما مي خوري. بايد موهات رو هم خشک کني.

شلوار جين و بلوزي آستين بلند بنفش به تن داشتم. هواي خانه اگر چه خيلي گرم نبود، ولي مناسب به نظر مي رسيد. برف! زمستان شده بود. نه از سرمايش دل خوشي داشتم و نه از ابرهايش.

گفتم:

ـ همين؟

لبه ي تخت نشست و گفت:

ـ امشب شب يلداست.

شب يلدا. امروز سي ام بود.

ادامه داد:

ـ داشتم ميومدم دنبالت، که درسا زنگ زد و گفت برنامه شون براي رفتن خونه ي خواهر کيوان به هم خورده و مي خوان بيان خونه ي ما.

درسا، کيوان و پارسا.

در ظرف کرم را باز کردم و گفتم:

ـ باشه هفته ي ديگه برنامه ي شام رو …

ـ اين يعني چي؟ يعني نمي خواي بياي؟

شانه بالا انداختم و اخم کردم. به چهره ي خودم درون آينه خيره شدم.

ادامه داد:

ـ نمي خوان که بخورنت.

حرفش باعث خنده ام شد. سرم را به سمتش برگرداندم و لبخند زدم. لبخند زد. از جا بلند شد. مقابل کمد لباس هايم ايستاد و چند لحظه بعد تونيک بافت کرم رنگي را به سمتم گرفت.

ـ اين رو بپوش، خودم کمکت مي کنم موهات رو خشک کني، بعد با هم مي ريم خريد. آجيل داريم، ولي بايد کمي ميوه بگيرم.

صدايش کردم. با دو گام بلند مقابلم قرار گرفت. خم شد و به چشمانم خيره شد.

گفت:

ـ شب تولدت حامد و کيانا و وحيد اين جا بودن و حالا به جاشون قراره خواهرم و خانوادم باشن. اين خيلي با هم فرقي نمي کنه.

با اخم گفتم:

ـ فرق مي کنه. اين جا خونه ي خودمه و من حتي يه بار هم خواهرت و خانوادش رو نديدم.

اول دستش را بالا آورد و با مکث کوتاهي گونه ام را نوازش کرد.

نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ اون ها دو ساعت ديگه ميان، پس وقت داري که با خونه ي ما آشنا بشي. در ضمن توي ويلا که عکسشون رو ديدي و من تا الان کلي در موردشون باهات حرف زدم.

ـ آره، ولي …

چانه ام را ميان انگشت شصت و اشاره اش گرفت و گفت:

ـ با بهانه و توجيح الکي نمي توني من رو قانع کني.

لبخندش عميق شد و ادامه داد:

ـ تو واقعا حاضري از ديدن من، وقتي يه پيشبند بستم و با يه دست دارم قابلمه مي شورم و با دست ديگه مشغول به هم زدن پيازهاي تو ماهيتابه هستم، بگذري؟

لبخند زدم.

ـ پاشو عجله کن که الان پيازام مي سوزه.

با صدا خنديد و از اتاق بيرون رفت.

علي رضا اتومبيل را مقابل مغازه ي ميوه فروشي متوقف کرد. در داشبورد را باز کردم و بسته ي شکلات تلخ هفتاد درصد را بيرون آوردم. از پنجره به بيرون خيره شدم. کنار مردي که کلاه بافتني سبز تيره اي به سر داشت ايستاده بود و با دست به ميوه ها اشاره مي کرد. برف مي باريد. به آسمان خيره شدم. آسمان خاکستري بود. دلم ستاره مي خواست. دلم آسمان بي ابر مي خواست.

با باز شدن در پشت، کمي به سمت عقب چرخيدم. علي رضا لبخندي زد و سه کيسه را روي صندلي پشت گذاشت.

ـ دو دقيقه ديگه هم صبر کن. بايد سس و قارچ هم بخرم. اون شکلات ها همش براي تو نيست، تمومش نکن.

در را بست و رفت. تکه اي از شکلات را به دهان گذاشتم و شروع کردم به جويدن.

علي رضا با تاخير پنج دقيقه اي سوار شد و به راه افتاد. کمي به سمتش چرخيدم و به نيم رخش خيره شدم. گاهي با گوشه ي چشم نگاهم مي کرد و لبخند مي زد و گاهي هم سرش را کامل بر مي گرداند و چيزي مي پرسيد. در مورد دفتر، حامد، کيانا و يک بار هم در مورد صالحي پرسيد.

ـ چند وقته با اين حاج صالحي و اين پسره، سامان ملکي، کار مي کني؟

اسم سامان ملکي باعث شد اخم کنم.

خيلي سرد و کوتاه جواب دادم:

ـ صالحي رو هفت ساله مي شناسم و ملکي چهار، پنج ماه پيش از طرف صالحي اومد دفترم.

ـ و …

سرم را به سمت مخالف برگرداندم و به آدم ها و ماشين ها و درختاني که با سرعت از کنارم عبور مي کردند، خيره شدم. شيشه با سرعت به سمتم حرکت مي کرد. باز هم سر گيجه. چشمانم را بستم و سرم آرام با شيشه برخورد کرد.

ـ سارا چي شد؟ مي خوام بهت دست بزنم.

و باز بي آن که منتظر جوابم باشد، بازويم را گرفت و به سمت عقب کشيد. تکيه دادم.

ـ ديوونه! ببين چه بلايي سر پيشونيت آوردي؟

کمي خودم را جمع کردم و گفتم:

ـ چيزي نيست.

درد نمي کرد، فقط مي توانستم تپش خفيفي را روي پيشاني ام احساس کنم.

با توقف اتومبيل، چشمانم را باز کردم. درهاي سياه پارکينگ آرام باز شدند و علي رضا اتومبيل را به داخل فضاي تاريکي هدايت کرد. فضاي پارکينگ زيادي تاريک بود. اتومبيل را خاموش کرد. صداي باز شدن در، همزمان شد با روشن شدن چراغ کوچکي در سقف اتومبيل. به سمتم چرخيد و به پيشاني ام خيره شد.

گفت:

ـ يه ذره قرمز شده، ولي چيزي نيست. درسا و پارسا تا دو ساعت ديگه مي رسن و نيم ساعت بعدش هم کيوان مياد.

نفسم را با صدا بيرون دادم. لبخند زد. حرکت آرام سيب گلويش، توجهم را جلب کرد. خيلي سريع چرخيد و پياده شد.

پلاستيک انار را به دستم داد و با هم به سمت آسانسور رفتيم.

علي رضا گفت:

ـ پارسا زيادي کنجکاوه مثل خودم، پس ممکنه ازت زياد سوال بپرسه. درسا مهربونه و مسلما دو برابر پسرش در موردت کنجکاوي مي کنه، اما اول صبر مي کنه تا پارسا حسابي تخليه ي اطلاعاتيت بکنه، بعد اگه سوال بي جوابي داشت، به صورت کاملا غير مستقيم ازت مي پرسه و کيوان، اون کنجکاويش رو با دقت توي حرکات و رفتارت ارضا مي کنه.

ـ اين ها براي نگران کردن من کافي نيست.

خنديد و همزمان با سوار شدن به آسانسور دکمه ي طبقه پنجم را فشار داد.

بعد از بسته شدن در آسانسور گفت:

ـ گفتم تا آمادگي عکس العمل و کنجکاويشون رو در مورد خودت داشته باشي.

آسانسور به حرکت در آمد. به ديواره تکيه دادم و به چشمانش خيره شدم. مقابلم سمت ديگر آسانسور ايستاده بود و با لبخند نگاهم مي کرد.

گفتم:

ـ من به کنجکاوي ديگران در مورد خودم عادت دارم و …

لبخندش عميق شد و گفت:

ـ مي تونم از اين حرفت اين برداشت رو داشته باشم که باز هم مي تونم در موردت کنجکاوي به خرج بدم و سوال بپرسم.

آسانسور ايستاد. قبل از او پياده شدم.

گفتم:

ـ نه که قبلا با اجازه کنجکاوي مي کردي.

صداي خنده اش بلند شد. فضاي کوچک جلوي آسانسور، به در چوبي و قهوه اي رنگي ختم مي شد. کنار جا کفشي يک جفت کفش مردانه که از تميزي برق مي زد قرار داشت. از جيب شلوارش کليدي را بيرون آورد و در قفل چرخاند.

گفت:

ـ خوش اومدي خانم.

وقتي کلمه ي “خانم” را آن طور کشيده بر زبان جاري مي کرد، حس خوبي داشتم. قبل از او وارد شدم.

بر خلاف راهروي سرد، خانه گرم و مطبوع بود. بوي خوبي هم مي داد. بوي سيب سبز و بوي عطر تلخ. فضاي بزرگ، گرم و صميمي اتاق نشيمن و سالن خيلي سريع توجهم را جلب کرد. انگار همه چيز آن خانه رنگ داشت و گرم بود.

علي رضا در حالي که با دستان پر به سمت آشپزخانه مي رفت گفت:

ـ راحت باش. مي توني لباس هات رو از جارختي توي کمد آويزون کني.

به درون آينه ي بلند روي کمد خيره شدم. به خودم خيره شدم. اين من بودم، خودِ خودم بودم، سارا مجد، دختر محمدرضا مجد. من فقط دختر او بودم. لبخند زدم. ساره مجد درون آينه هم به من لبخند زد. شال و پالتوي بلند قهوه اي رنگم را در آوردم. هنوز لبخند مي زدم.

ـ ميشه لطفا کت من رو هم آويزون کني؟

قبل از اين که سرم را به سمتش برگردانم، کتش را روي دستم انداخت و دور شد. نفسم را با صدا بيرون دادم.

با دقت بيشتري به اطراف خيره شدم. تضاد رنگ ها و تنوعشان، در هر گوشه و کناري ديده مي شد. گلدان هاي آن خانه، همه سبز بودند و چند تايي هم گل داشتند. علي رضا از روي ميز چوبي مقابل مبل هاي راحتي زرشکي رنگ، دو کنترل را برداشت و به سمت تلويزيون گرفت.

گفت:

ـ نظرت با کمي موسيقي شاد چيه؟ الان که هنوز درسا نيومده، ميشه کمي زير آبي رفت. بيا.

وقتي انگشتانش به دور مچ دستم حلقه شد، نگاهم را از صفحه ي تلويزيون گرفتم. مرد سياه پوستي دستمالي به پيشاني اش بسته و ميان بيابان ايستاده بود. غروب بود و مرد کچل. گرما و حرارت انگشتانش بد نبود، حتي جاي اعتراض هم نداشت. با هم وارد آشپزخانه شديم. به سمتم چرخيد و براي چند لحظه به چشمانم خيره شد.

با لبخند گفت:

ـ بايد اول يه قولي بهم بدي. قول بده در مورد اين که به من کمک کردي حرفي به درسا و صد البته به اون پارساي دهن لق نزني، چون اگه خبر به گوش مامانم برسه، گوش تا گوش کله ام رو مي بره.

دستم را بالا گرفتم و با لبخند گفتم:

ـ قول ميدم.

دستانش را به هم زد و گفت:

ـ عاليه. تو آب رو بذار جوش بياد، من هم مايه لازانيا رو آماده مي کنم. توي کابينت کنار گاز يه قابله ست، مي توني اون رو برداري. بذار ببينم ديگه چي مي خوام؟

و به سراغ يخچال رفت. آشپزي کردن کار فوق العاده کسل کننده اي بود، ولي آشپزي کردن با علي رضا خوب بود.

حدود نيم ساعت بعد وقتي علي رضا ظرف لازانيا را درون فر قرار داد، نمي توانستم لبخندي که روي لبم نشسته بود را با هيچ بهانه اي محو کنم. از شيطنت هاي دوران دبيرستانش مي گفت و با اضافه کردن هر چيز کوچکي، مجبورم مي کرد مايه ي لازانيا را امتحان کنم. خودش قاشق را به دهانم مي گذاشت و با آن پيش بندي که بسته بود، واقعا خنده دار به نظر مي رسيد. با هم قابلمه و ماهيتابه را شستيم. بعد وسايل سالاد را از داخل يخچال بيرون کشيد. من کاهوها را شستم و او در حالي که در مورد بازيگوشي هاي پارسا حرف مي زد، سالاد را آماده کرد. خاطراتي که از پارسا تعريف مي کرد، شباهت زيادي به شيطنت ها و بازيگوشي هاي خودش داشت.

من دو ليوان را از آب جوش پر کردم و او ظرف سالاد را داخل يخچال قرار داد.

گفت:

ـ دوست دارم اون خونه ي قديمي که کيانا در موردش حرف مي زد رو ببينم.

لبم را گاز گرفتم و گفتم:

ـ جاي خيلي ديدني اي نيست.

ـ در موردش برام بگو.

کافي ميکس ها را درون ليوان خالي کردم و گفتم:

ـ اون جا يه خونه ي قديمي و خيلي بزرگه که … همين.

گفت:

ـ همين؟ تو زمان زيادي اون جا زندگي کردي؟

نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:

ـ حدود ده سال. وقتي ده سالم بود، با پدرم رفتيم اون جا. من اون جا يه اتاق فوق العاده بزرگ داشتم که …

لبم را گاز گرفتم و با مکث طولاني چيزي را بر زبان آوردم که واقعا احساس مي کردم.

ـ اونجا هميشه احساس خوبي داشتم. همه چيز کامل نبود، ولي پيش پدرم امکان نداشت چيزي بد باشه. پدرِ پدرم اون جا رو خودش ساخته بود. يه ساختمون تقريبا بزرگ، بين کلي درخت هاي گردو. بعد از اين که پدربزرگم مُرد، اون جا به پدرم رسيد و بعدش … اون جا رو دوست دارم و ازش متنفرم! پنج ساله حتي از نزديکش هم رد نشدم.

ـ چرا؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ اون جا برام چيزهايي رو تداعي مي کنه که دوست ندارم در موردشون حتي فکر کنم، خاطراتي که براي گذشته هستن و توي همون گذشته بايد بمونن.

ـ مثلا؟

نفسم بند آمد. مثلا؟ ليوان را به دستش دادم و ليوان خودم را برداشتم.

در حالي که به سمت هال مي رفتم گفتم:

ـ مثلا اولين روزي که پا به اون خونه گذاشتم، يا روزي که پدرم اون جا مُرد.

ـ روز اول چه اتفاقي افتاد؟

ـ هيچي. موضوع به … ميشه در مورد يه چيز ديگه حرف بزنيم؟

روي مبل راحتي مقابل تلويزيون نشستم. واقعا راحت بود.

علي رضا با کمي فاصله کنارم نشست و گفت:

ـ باشه، پس بيا در مورد کسي حرف بزنيم که تو رو به دنيا آورد.

به چهره اش خيره شدم. لبخند مي زد. لبخندش بر خلاف انتظارم واقعي بود. کسي که مرا به دنيا آورده بود؟ نفسم را با صدا بيرون دادم. زمان زيادي از وقتي که من از او به عنوان “ماد …” من حتي نمي توانستم نامش را کامل در ذهنم بياورم، چطور مي خواستم در موردش حرف بزنم؟

ـ چيزي وجود نداره که بخوام در موردش حرف بزنم.

با اخم به تلويزيون خيره شدم. مرد ميانسالي کتاب بزرگي را باز کرد و پسر جواني جايي ميان برف ها ايستاده بود. عينک آفتابي به چشم داشت و مي خواند.

محکوم عشقم، گرفتار يار

مثل پرنده، هوادار يار

مثل يه سايه، به همراه يار

بود و نبودم، به دلخواه يار

هر چي که يار گفت، دلم گفت به چشم

از گل و خار گفت، دلم گفت به چشم

هر جا که يار بود، دلم گفت برو

ـ سارا؟

با گل و خار بود، دلم گفت برو

از شنيدن صدايش جا خوردم. تمام تمرکزم روي کلماتي بود که پسر جوان بر زبان مي آورد. نگاهش کردم.

با لبخند از جا بلند شد و گفت:

ـ بيا بريم يه جاي خوب.

دستش را به سمتم گرفت. بي آن که دستش را بگيرم، بلند شدم.

محکومِ عشقم

وارد سالن پذيرايي شديم. رنگ طلايي و نقره اي مبل ها، دلنشين بود. پرده ها را کنار زد. کنارش ايستادم. به آسمانِ دم غروب خيره شدم. ابري بود و برف مي باريد.

پر شد دل من، به افسون يار

فکر دل من، پريشون يار

گوشه ي چشمم، فقط جاي يار

کار دو چشمام، تماشاي يار

يار اگه جانانه خريدار شد

دل گل سرخ توي بازار شد

لبخند زد. نسکافه خورديم.

واي گل سرخ دل من خار شد

هر چي شد از دست همين يار شد

لبخند زدم. به بارش نرم برف خيره شديم.

ليوان خالي را از دستم بيرون کشيد و در کنار ليوان خودش روي ميز گذاشت.

دستش را به طرفم دراز کرد و با لبخند کمرنگي گفت:

ـ با من برقص.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ من بلد نيستم.

نيم قدم به سمتم آمد. يک قدم به عقب برداشتم.

گفت:

ـ به من اعتماد داري؟

به چشمانش خيره شدم. چشمانش آسمان داشت. دلم آسمان مي خواست، دلم ستاره مي خواست. مطمئن نبودم، ولي … نفسم را با صدا بيرون دادم و انگشتانم را روي انگشتانش گذاشتم. فشار نرم انگشتانش را احساس کردم. يک قدم به جلو برداشت و دستش را بلند کرد.

گفت:

ـ دستت رو دور گردنم بنداز و من هم دستم رو …

حضور دستش را روي پهلويم احساس کردم. نفسم بند آمد. خيلي آهسته و آرام شروع کرد به تکان خوردن. کمي طول کشيد تا با ريتم حرکتش هماهنگ شوم. دست آزادم را روي شانه اش گذاشتم.

I heard that your settled down

That you found a girl and your married now

I heard that your dreams came true

Guess she gave you things I didn’t give to you

Old friend, why are you so shy

(بيست و پنج) It ain’t like you to hold back or hide from the lie

 

 

به چشمانش خيره شدم. به چشمانم خيره ماند. باز هم نفسم بند آمد. چيزي روي قفسه ي سينه ام سنگيني مي کرد. گرماي دستانش خوب بود. چشمانش خوب بود. همه چيز خوب بود.

سرش را آرام نزديک آورد. بوي خوش نفس هاي نامنظمش را با نفسي عميق در مشامم پر کردم. نزديک تر، خيلي نزديک، آن قدر نزديک که مي توانستم گرما و حرارت صورت و لب هايش را حس کنم.

صداي زنگ ممتد در، فشار انگشتانش را روي انگشتانم بيشتر کرد. چشمانش را بست و نفسش را محکم بيرون داد. شنيدم که از ميان دندان هاي قفل شده اش گفت:

ـ لعنتي.

خيلي آرام دستش را از روي پهلويم برداشت و بعد انگشتانم را رها کرد. هنوز به چشمانم خيره مانده بود. قدمي به عقب برداشت و چرخيد. من هم زير لب زمزمه کردم:

ـ لعنتي.

حس درستي نبود.

همان جا ميان سالن ايستادم و شنيدم که در را باز کرد.

ـ دايي.

احتمالا صداي پارسا بود.

صداي خنده ي علي رضا بالا رفت و گفت:

ـ تو چرا اين قدر سنگين شدي؟ درسا چي به اين پسرت دادي؟ خفم کردي پارسا.

نمي توانستم ببينمشان، اما صدايشان واضح بود.

صداي خنده ي زنانه اي در خانه پيچيد و گفت:

ـ پارسا جان عزيزم، ول کن دايي رو. چطوري علي رضا؟

ـ دايي علي رضا قول دادي امشب حتما با هم بازي کنيم. يادت که نرفته؟

علي رضا گفت:

ـ البته که فراموش نکردم. تازه يه سورپرايز هم برات دارم، مي خوام يه نفر که خيلي هم …

صداي جيغ پر هيجان درسا ميان کلام علي رضا بلند شد.

ـ واي من عاشق اين آهنگم!

گوش دادم. صداي مردانه اي فضاي خانه را پر کرد.

Girl my body don’t lie

I’m outta my mind

Let it rain over me

دوباره صداي جيغ و خنده ي درسا بالا رفت. ديدم که زني ميان آغوش علي رضا، ميان فضاي خالي هال ايستاد. علي رضا با خنده او را ميان دستانش گرفته بود و هر دو خيلي سريع تکان مي خوردند و مي رقصيدند.

I’m rising so high

Out of my mind

So let it rain over me

علي رضا دستانش را به دور کمر درسا حلقه کرد و او را يک دور چرخاند.

Ay ay ay

Let it rain over me

Ay ay ay

Let it rain over me

پالتوي بلند قرمز رنگ به تن داشت، ساق مشکي و شالي سياه رنگ که به دور گردنش پيچيده شده بود. از علي رضا کوتاه تر به نظر مي رسيد. رنگ بلوطي موهايش با چيزي که از عکسش به خاطر داشتم، متفاوت بود.

Freak me baby, yes, yes

I’m freaky, i’mma make sure that your peach feels peachy baby

نگاهم به روي پارسا ثابت ماند. کمي دورتر ايستاده و نگاهم مي کرد. لاغر بود. شلوار جين و تي شرت سرمه اي رنگي به تن داشت. رنگ و مدل موهايش درست شبيه موهاي علي رضا بود.

This ain’t a game you’ll see, you can put the blame on me

(26) Dale munequita ahora ahi, and let it rain over me

دوباره صداي خنده و جيغ درسا بلند شد. نمي دانستم درک درستي از معنا و مفهوم کلماتي که مي شنود و آن طور بلند بر زبان مي آورد، دارد يا نه. علي رضا دوباره او را در آغوش گرفت و با صداي جيغ درسا، بار ديگر او را به دور خودش چرخاند و بعد هر دو متوقف شدند. نگاه علي رضا را ديدم که به رويم ثابت ماند و لبخند زد. حالا درسا هم متوجه حضورم شده بود. چهره ي متعجبش براي چند ثانيه ي کوتاه ميان من و علي رضا چرخيد و بعد لبخندي بزرگ روي لبانش نشست. زيبا بود.

علي رضا رو به من گفت:

ـ خواهرم درسا و خواهر زادم پارسا.

پارسا با لبخند کنار علي رضا قرار گرفت و بلند سلام داد. درسا با لبخند به سمتم آمد. نگاهم متوجه دستش شد که به سمتم دراز شد. به علي رضا نگاه کردم. سرش را تکان داد و لبخند زد.

درسا مقابلم ايستاد و با هيجان گفت:

ـ سلام عزيزم. خوبي؟

علي رضا کنارم قرار گرفت و گفت:

ـ ايشون هم سارا خانم هستن.

به دست درسا نيم نگاهي انداختم. دست دادن با درسا، خواهر علي رضا، نه، نمي توانستم.

ـ سلام.

اين تنها چيزي بود که براي گفتن داشتم. ابروهاي درسا بالا رفت و با تاخير آشکاري دستش را انداخت. اخم محوي روي پيشاني اش نشست و لبخندش محو شد. به پارسا خيره شدم. از عکسي که در ويلا ديده بودم، بزرگ تر به نظر مي رسيد و شباهت حالت چهره اش به علي رضا، توجهم را جلب کرد.

ـ سلام سارا خانم، من پارسا هستم.

از لحن رسمي اش متعجب شدم!

گفتم:

ـ ميشه فقط سارا صدام کني؟

لبخندش پررنگ شد و گفت:

ـ باشه سارا. شما دو تا با هم قراره ازدواج کنيد؟

با حرکت دست، هم به من و هم به علي رضا اشاره کرد. ازدواج؟ نفسم را با صدا بيرون دادم. علي رضا و من؟!

ـ پارسا!

صداي معترض درسا بود.

ـ ما دوستيم.

“دوستم” اين دقيقا کلمه اي بود که خودش روي موبايلم ذخيره کرده بود.

علي رضا بلند گفت:

ـ کي چاي مي خوره؟

پارسا گفت:

ـ خودتون نسکافه مي خوريد، اون وقت مي خواي به ما چايي بدي؟

بوي نسکافه مي آمد. بوي عطر علي رضا و بوي عطري گرم. بوي عطر درسا بود.

سنگيني نگاه پارسا و نگاه هاي پنهاني درسا، کلافه کننده بود. دورترين مبل را براي نشستن انتخاب کردم. علي رضا داخل آشپزخانه بود و همين که نمي توانستم ببينمش، کلافه ترم مي کرد. پاي راستم را روي پاي چپم انداختم و پنج ثانيه بعد جاي پاهايم را با هم عوض کردم. پارسا از جا بلند شد و نزديک ترين مبل را به من براي نشستن انتخاب کرد. کمي خود را عقب کشيدم. درسا با اخم نگاهم مي کرد.

ـ کيوان کي مياد؟

علي رضا با دو ليوان نسکافه اي که در دست داشت، به هال برگشت. بوي نسکافه مشامم را پر کرد. باز هم نسکافه مي خواستم.

درسا با لبخند ليوان را از دستش گرفت و گفت:

ـ نيم ساعت، يه ساعت ديگه پيداش ميشه. بايد حتما به کاميار سر مي زد.

گفتم:

ـ نسکافه مي خوام.

اخم درسا عميق تر شد و علي رضا با لبخند به سمت پارسا رفت.

گفت:

ـ باشه الان ميارم. راحتي؟

سوالش را خيلي آرام پرسيد. سرم را به علامت منفي تکان دادم. تنها حسي که نداشتم، راحتي بود.

آرام گفت:

ـ الان بر مي گردم.

و دوباره به سمت آشپزخانه به راه افتاد. سنگيني نگاه پارسا باعث شد سرم را به سمتش برگردانم.

پرسيد:

ـ سارا چند سالته؟

ـ بيست و شيش.

جرعه اي از نسکافه اش را سر کشيد و گفت:

ـ داداش داري؟ اون چند سالشه؟

اخم کردم. چقدر کنجکاوي هاي علي رضا متفاوت بود!

ـ چطوري با دايي علي رضا آشنا شدي؟

درسا با لبخند رو به پارسا گفت:

ـ عزيزم سارا خانم رو اذيت نکن. شما همکار علي رضا هستيد؟

محکم گفتم:

ـ نه.

به صفحه ي تلويريون خيره شدم. دو مرد در يک پارکينگ، نزديک اتومبيل قرمزي مي رقصيديد. يکي کت آبي کاربني به تن داشت و ديگري کت و شلوار فسفري رنگ. نمي توانستم متوجه زباني که آهنگ مي خواندند بشوم.

علي رضا ليوان نسکافه را به دستم داد، کنارم لبه ي مبل نشست و با لبخند گفت:

ـ امروز با مامان حرف زدي؟

درسا گفت:

ـ آره. مي گفت هوا خيلي خوب نيست.

پارسا گفت:

ـ سارا چي کار مي کني؟ کارت چيه؟

علي رضا دستش را روي پشتي صندلي ام گذاشت. حس بهتري داشتم.

ـ توي يه مجله کار مي کنم.

ـ چه مجله اي؟

نيم نگاه کوتاهي به علي رضا انداختم و گفتم:

ـ نجوم.

ـ چه جالب! اون وقت شما اون جا چي کاره اي؟

کنجکاوي اش را با سوال هاي مستقيم مطرح مي کرد. نسکافه هنوز خيلي داغ بود.

ليوان را روي ميز مقابلم گذاشتم و گفتم:

ـ من اونجا رئيسم.

نمي دانستم مي تواند مفهوم سردبير را درک کند يا نه، به خاطر همين از کلمه ي ساده تري استفاده کردم.

ـ منظورت سردبيره؟

سردبير؟ انتظار نداشتم واقعا چيزي در مورد يک مجله بداند. فقط سرم را تکان دادم.

سرش را بالا گرفت و خيلي محکم و پر اعتماد به نفس گفت:

ـ من هم سردبير مجله مدرسمون هستم. من خودم چند تا مطلب در مورد نجوم توي مجله نوشتم.

ابروهايم بالا رفت.

ـ در مورد چي بود؟

گلويش را صاف کرد و گفت:

ـ در مورد مشتري بود و اين که چرا زحل دورش اون جوريه.

“چرا زحل دورش اون جوريه؟” لبخند زدم.

کمي به سمتم خم شد و گفت:

ـ اگه دوست داشته باشي آخرين کارمون رو ميدم دايي علي رضا برات بياره. البته بايد يکي از مال خودم بهت بدم، آخه ما مجله مون رو توي تمام مدرسه هاي منطقه ي دو پخش مي کنيم و شايد نتوني پيداش کني. مجله ي من خيلي طرفدار داره.

به چشمانش خيره شدم و گفتم:

ـ خيلي خوبه.

ـ اگه خواستي مي توني از مطلب هايي که ما توي مجله مون در مورد نجوم نوشتيم استفاده کني.

چشمان توسي داشت. حتي نمي توانستم حدس بزنم چند سال دارد يا کلاس چندم است.

گفتم:

ـ مجله ي من به زبان فرانسه و انگليسي هم چاپ ميشه. مي تونم توي شماره ي بعدي، مقالت رو که در مورد اين که چرا زحل دورش اون جوريه چاپ کنم.

چشمان پارسا گرد شده بود و دهانش نيمه باز مانده بود. صداي خنده ي علي رضا را از پشت سرم شنيدم و اخم درسا توجهم را جلب کرد.

علي رضا گفت:

ـ سارا خانم اين خواهر زاده ي من رو اذيت نکن.

سرم را چرخاندم و گفتم:

ـ من اذيت نکردم، خيلي جدي بهش گفتم.

لبخندش پر رنگ شد.

پارسا از جا پريد و گفت:

ـ واقعا؟

ـ آره.

ـ مرسي سارا جون.

اگر يک ثانيه ديرتر از جا پريده بودم، خودش را به آغوشم پرت کرده بود. حتي تصور آن همه نزديکي، با کسي که کمتر از ده دقيقه از آشناييمان مي گذشت، تمام عضلات بدنم را منقبض کرد.

درسا با اخم عميقي گفت:

ـ پارسا بيا اين جا کنار خودم بشين.

علي رضا از جا بلند شد و کنارم قرار گرفت.

آهسته گفت:

ـ اون فقط مي خواست ازت تشکر کنه.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ من هم خوشم نمياد کسي بهم دست بزنه.

درسا گفت:

ـ علي رضا ميشه چند دقيقه تنها با هم حرف بزنيم؟

علي رضا با لبخند ابروهاش را بالا داد و گفت:

ـ الان بر مي گردم. احضار شدم.

با دو گام فاصله، به دنبال درسا وارد آشپزخانه شد. پارسا با اخم روي دورترين مبل به من نشست. يکي از کنترل هاي روي ميز را برداشت و شروع به عوض کردن کانال ها کرد. فرم برجسته ي لبان صورتي رنگش، شبيه لبان قرمز درسا بود.

گفتم:

ـ تو خيلي شبيه علي رضا هستي.

نگاهش براي لحظه اي کوتاه روي صورتم ثابت ماند و بعد دوباره به تلويزيون خيره شد. به علي رضا و درسا خيره شدم. آرام صحبت مي کردند. درسا حرف مي زد و علي رضا با لبخند نگاهش مي کرد. درسا با دست اشاره اي به من کرد و سرش را برگرداند. با ديدن نگاهم خيلي سريع دوباره به علي رضا خيره شد. صداي خنده ي علي رضا بلند شد. ديدم که مچ دست درسا را گرفت و با خود کشيد.

ـ تو برادر داري؟

به پارسا خيره شدم و گفتم:

ـ نه.

ـ تک فرزندي؟

چيزي روي سينه ام سنگيني کرد.

جواب دادم:

ـ نه.

ـ پس خواهر داري. من هم دارم خواهر دار ميشم.

خواهر، خواهر، خواهر. لبم را گاز گرفتم. پاي راستم را روي پاي چپم انداختم و سعي کردم به اين کلمه فکر نکنم.

پارسا گفت:

ـ دايي علي رضا اسم من رو انتخاب کرد. قراره اسم خواهرم پارميس باشه.

پارسا و پارميس. به شکم درسا خيره شدم. تونيک بدون آستين قرمز و سياهي به تن داشت، با ساق کلفت و براق سياه رنگ. شکمش هيچ برجستگي نداشت. درسا کنار پارسا نشست.

پارسا گفت:

ـ اسم خواهرت چيه؟

انگشتانم را مشت کردم و چشمانم را بستم. نمي توانستم، تحمل اين را نداشتم.

صداي علي رضا در گوشم پيچيد که آهسته پرسيد:

ـ تو خواهر داري؟

از جا بلند شدم و به سمت سالن رفتم. نمي توانستم درست نفس بکشم. پشت پنجره قرار گرفتم و به دانه هاي برف که حالا درشت تر از چند دقيقه قبل به نظر مي رسيدند، خيره شدم.

ـ سارا؟

چشمانم را بستم و پيشاني ام را به شيشه ي سرد چسباندم. سردرد داشتم.

گفتم:

ـ مي خوام برم خونه.

ـ الان کيوان مي رسه، خيلي سريع شام مي خوريم و خودم مي رسونمت.

ـ من الان مي خوام برم.

ـ مي دوني چي شد؟ اصلا يادمون رفت به لازانيا سر بزنيم. بيا ببينم. مي خوام دستت رو بگيرم.

نمي خواستم، ولي قبل از اين که بتوانم مخالفتم را بر زبان بياورم، انگشتانش به دور مچ دستم حلقه شد. به سمتش کشيده شدم.

خنده ي با صدايم باعث شد علي رضا با چشماني گرد شده سرش را بالا بگيرد.

خيلي جدي گفت:

ـ نخند. تو قول دادي، اگه درسا بفهمه که من رو بايد مُرده حساب کني.

دستم را جلوي دهانم گرفتم. انگشتانش را به دور مچ دست راستم حلقه کرد و مرا به سمت پايين کشيد. ظرف لازانيا را از درون فر بيرون آورده و روي زمين گذاشته بود. از گوشه ي ظرف، تکيه اي را بريده و با چنگال به دهان گذشته بود. چهره اش وقتي داغي غذا را حس کرد واقعا ديدني بود. پوستش جمع شد و با ابروهايي در هم رفته سعي داشت با دست دهانش را خنک کند.

ـ آخه من رو چه به غذا درست کردن؟ ناسلامتي مردي گفتن، زني گفتن.

ـ دايي شما اين پايين چي کار مي کنيد؟

سرم را برگرداندم. پارسا کنار در ورودي ايستاده بود و خيلي آرام اين سوال را پرسيد. علي رضا خم شد و مچ دستش را گرفت و کشيد. پارسا کنارم خيلي راحت روي زمين چهار زانو نشست.

با لبخند و آهسته گفت:

ـ مامان درسا بفهمه، حسابت با مامانيه.

علي رضا لبش را گاز گرفت و گفت:

ـ بهت رشوه ميدم.

پارسا دست به سينه، با سري بالا گرفته، به علي رضا خيره شد.

علي رضا سري تکان داد و گفت:

ـ خواهر زاده ي حلال زاده ي خودمي. آخ من عين همين بلاها رو سر مامانم و درسا در آوردم، حالا تو داري سر من مياري؟ باشه آقا پارسا، يادت باشه، وقت بازي باهات تسويه مي کنم. حالا پاشو برو که …

حرفش با بلند شدن صداي زنگ در قطع شد. صداي درسا از هال بلند شد.

ـ شما اونجا چي کار مي کنيد؟ پارسا بيا در رو باز کن.

پارسا از جا بلند شد و رفت.

ـ سارا؟

با صداي علي رضا، سرم را به سمتش برگرداندم. چنگال را به سمت دهانم گرفته بود. دهانم را باز کردم.

تکه ي لازانياي سر چنگال را به دهانم گذاشت و گفت:

ـ خيلي قشنگ مي خندي. پاشو بريم کيوان رو بهت معرفي کنم.

ـ علي رضا؟

به چشمانم خيره شد و دوباره در همان حالت قرار گرفت.

ـ جانم؟

نفسم را بيرون دادم و گفتم:

ـ ميشه بريم خونه؟

لبخندش عميق تر شد و گفت:

ـ نه. مطمئن باش امشب قراره خيلي بهت خوش بگذره. پاشو بريم.

ميان در ورودي آشپزخانه ايستادم و به کيوان خيره شدم. اولين چيزي که در مورد او توجهم را جلب کرد، برآمدگي شکمش بود. در عکسي که از او ديده بودم، شکم نداشت. فکر کردم شکمش از شکم درسا، کمي، فقط کمي، بزرگ تر است. فقط چند سانت از علي رضا کوتاه تر بود. با لبخند گونه ي درسا را بوسيد و بعد نگاهش روي صورتم متوقف شد. به چشمانش که از آن فاصله سياه به نظر مي رسيد خيره شدم، اما چيز سياه رنگي که روي زمين، ميان پاي او و علي رضا حرکت مي کرد، توجهم را جلب کرد. نگاهش را ديدم که براي لحظه اي از روي صورت علي رضا عبور کرد و لبخندش عميق تر شد. با دو گام بلند به سمتم آمد و من باز دستي را ديدم که به سمتم دراز شد.

ـ سلام. خيلي خوش اومديد. من کيوان هستم، همسر درسا.

به دستش خيره شدم و گفتم:

ـ من به هيچ کس دست نميدم.

به صورتش خيره شدم. نگاهش لحظه اي از روي موهايم گذشت و ابروهايش بالا رفت.

دستش را انداخت و گفت:

ـ هيچ کس؟

ـ دقيقا منظورم هيچ کس بود.

صداي درسا را شنيدم که خيلي محکم گفت:

ـ حتي به من.

فقط از روي شانه ي کيوان به او و اخمش خيره شدم. کنايه ي نهفته در کلامش، اهميت چنداني نداشت.

لبخند زد و گفت:

ـ به هر حال خيلي خوش اومديد خانمِ …

علي رضا کنارم ايستاد و گفت:

ـ سارا.

ـ سارا خانم.

گفتم:

ـ فقط سارا.

ابروي چپش بالا رفت و من نگاهم به پارسا افتاد. روي مبل نشسته بود و ميان دستانش چيزي سياه رنگ با سرعت حرکت مي کرد. به سمتش رفتم. دست و پايي کوتاه داشت و هيکلي کوچک. موهاي کوتاهش از سياهي برق مي زد. کنار پارسا نشستم. سگ سرش را به سمتم بالا گرفت. سياهي چشمانش به نظرم کمي عجيب مي آمد و تازه متوجه رنگ قهوه اي روي پوزه و گردنش شدم.

پارسا او را به سمتم گرفت و گفت:

ـ اسمش شلبيه. مي خواي بغلش کني؟

گفتم:

ـ بذارش رو پام.

اصلا دلم نمي خواست با برخورد اتفاقي دستانش، حس بدي پيدا کنم. صاف نشستم. پارسا خيلي آرام او را روي پايم گذاشت.

گفت:

ـ خيلي خوشش مياد که پشت سرش رو نوازش کني. دندونشان خيلي تيزه، ولي گاز نمي گيره.

پشت سرش را نوازش کردم. گوش هاي بانمکي داشت. پوزه اش را به پشت دستش ماليد. لبخند زدم.

سرم را بالا گرفتم و روي به علي رضا گفتم:

ـ خيلي بانمکه. پس پاپي کجاست؟

کيوان پالتوي بلند سياه رنگش را از تن در آورد و گفت:

ـ پاپي و شلبي چند روزي مهمون کاميار برادر من بودن.

پالتويش را به دست درسا داد.

علي رضا گفت:

ـ مامان بابا که رفتن سفر، من هم بيشتر روز خونه نيستم، به خاطر همين پيش کاميار گذاشتمشون.

دوباره پشت گردنش را نوازش کردم و لبخند زدم.

ـ شام من آماده ست. سارا مياي کمکم؟

سرم را به اطراف تکان دادم و بي آن که چشم از شلبي بردارم گفتم:

ـ نه نميام، مي خوام پيش شلبي باشم.

رو به پارسا ادامه دادم:

ـ شلبي يعني چي؟

پارسا شانه بالا انداخت و گفت:

ـ نمي دونم.

علي رضا گفت:

ـ سارا واقعا نمي خواي بياي کمکم؟ من، علي رضا، دست تنها، گناه ندارم؟

از چهره ي مظلومي که به خود گرفته بود به خنده افتادم و گفتم:

ـ من، سارا، شلبي، گناه ندارم؟

کيوان با صدا خنديد. صداي خنده ي آرام درسا را هم شنيدم. علي رضا لبانش را به هم فشرد، اما نتوانست لبخندش را مخفي کند.

ـ باشه سارا خانم، يادت باشه به هم مي رسيم. وقتي کمکت نکردم ظرف هات رو بشوري، ياد اين روز بيفت.

اخم آشکار درسا را به خودم ديدم. سنگيني نگاه کيوان را احساس کردم. سرم را پايين انداختم و به نوازش گردن شلبي ادامه دادم.

درسا گفت:

ـ علي رضا خان چشمم روشن!

علي رضا گفت:

ـ درسا جان بعد حرف بزنيم؟ نمي خوام امشب به خاطر چيزهاي ساده خراب بشه.

ـ چيزهاي ساده؟ ظرف شستن تو خونه ي …

از جا بلند شدم و شلبي را روي مبل گذاشتم. به سمت آشپزخانه رفتم. من از علي رضا هيچ چيز نخواسته بودم. نه دعوت به اين ميهماني و نه شستن ظرف ها. شنيدن قضاوت هاي اشتباه در مورد خودم، چيز عجيبي نبود، به آن ها عادت داشتم. شير آب را باز کردم و منصرف شدم.

ـ سارا؟

چرخيدم و پرسيدم:

ـ اگه اين جا دستام رو بشورم اشکالي نداره؟ پشيمون شدم، مي خوام کمکت کنم.

نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ درسا هنوز نمي شناستت، انتظار نداشته باش …

ـ اين جواب سوال من نبود.

ـ اشتباه از من بود که …

پايم را به زمين کوبيدم و گفتم:

ـ علي رضا سوال من رو جواب بده.

سرش را تکان داد و بعد از مکث طولاني گفت:

ـ راهنماييت مي کنم، تو دستشويي دستات رو بشور.

شب خوبي بود، همان طور که علي رضا گفته بود. قيافه ي خشمگين درسا، بعد از ديدن گوشه ي ناقص شده ي لازانيا سر ميز شام، ديدني بود و حرف ها و بهانه هاي علي رضا براي اين نقص، خنده دار. سر ميز شام خيلي راحت نبودم، ولي آن قدرها هم که تصور مي کردم سخت و غير قابل تحمل نبود. ميان علي رضا و پارسا نشسته بودم. درسا دقيقا روبرويم قرار داشت و حس مي کردم که حتي کوچک ترين حرکاتم را هم تحت نظر دارد. پارسا از هر موقعيتي براي مطرح کردن سوال هاي پر از کنجکاوي اش استفاده مي کرد و البته که بيشتر سوال هايش بي جواب مي ماند. سکوت درسا و البته نگاه هاي سنگينش، بر خلاف چيزي بود که علي رضا گفته بود و من انتظارش را داشتم. نگاه هاي کيوان اما، سنگيني و اخم کوچک نگاه هاي درسا را نداشت.

بعد از شام باز هم ميان علي رضا و پارسا نشستم. شلبي روي پايم بود و گاهي در مقابل دست علي رضا که براي نوازش گردنش جلو مي آمد، غرش مي کرد و دندان نشان مي داد. جک هاي کيوان و اخم و غرغرهاي درسا از سر به سر گذاشتن هاي علي رضا ديدني بود. لبخند مي زدم. شب خوبي بود.

با علي رضا، پارسا و کيوان، ايکس باکس بازي کردم. يک بار از پارسا شکست خوردم و دو بار علي رضا را بردم. هيجان انگيزترين بازي با کيوان بود. تشويق شدن هاي کيوان از طرف درسا جالب بود و اعتراض من به تقلب هاي زيرکانه ي کيوان بي نتيجه. لبخند مي زدم. شب خوبي بود.

ساعت از دوازده گذشته بود که پارسا با چشمان خوابالود شلبي را در آغوش گرفت و خداحافظي کرد. خداحافظي درسا کمي سرد و رسمي بود و کيوان با لبخند و صميمي، قبل از خروج کامل از خانه، آخرين جکش را گفت و با لبخند رفت.

پالتويم را برداشتم و قبل از اين که به تن کنم، از دستم کشيده شد. به علي رضا اخم کردم.

با لبخند گفت:

ـ سخت نگير خانمي. بيا با هم يه نوشيدني گرم بخوريم، بعد مي رسونمت.

پالتويم را روي مبل انداخت و به آشپزخانه رفت. آشپزخانه خيلي به هم ريخته به نظر مي رسيد. قهوه جوش را روشن کرد و از داخل کابينت دو فنجان سفيد با حاشيه هاي طلايي بيرون کشيد.

روي ميز بشقاب ها را دسته مي کرد، اما متوجه نگاهش بودم که هر چند لحظه يک بار، روي صورتم مکث مي کرد.

ـ پارسا خيلي ازت خوشش اومده بود.

حرفش دقيقا نمي توانست همين باشد.

گفتم:

ـ بر خلاف درسا.

در ماشين ظرفشويي را باز کرد و گفت:

ـ براي اين که درسا هيچي در مورد تو نمي دونه.

شانه بالا انداختم و دسته ي بشقاب ها را به دستش دادم.

ـ خيلي اهميتي نداره.

با مکث طولاني پرسيد:

ـ امشب خوش گذشت؟

ـ شلبي بامزه ست، دوست دارم پاپي رو هم ببينم.

ـ و؟

گفتم:

ـ امشب خوب بود.

لبخند زد و گفت:

ـ پارسا که حسابي شيفتت شده.

ـ خيلي شبيه خودته.

دستش را به سمتم گرفت و گفت:

ـ با من مي رقصي؟

گوشه ي لبم بالا رفت و گفتم:

ـ ديوونه شدي؟

دستم را گرفت و گفت:

ـ چه اشکالي داره؟ اين همه ديوونه توي دنيا، دو تا کمتر يا دو تا بيشتر، خيلي توي اصل قضيه ي ديوانگي تفاوتي ايجاد نمي کنه.

لبخندش عميق تر شد و مرا به سمت خود کشيد. دستش به آرامي روي پهلويم قرار گرفت و خيلي آرام شروع کرد به حرکت کردن. با ريتمي آرام و يک نواخت، کمي به سمت چپ و کمي به سمت راست متمايل شد. سريع تر از بار قبل با حرکتش هماهنگ شدم.

گفتم:

ـ ما داريم ساعت دوازده و بيست و هشت دقيقه شب، وسط يه آشپزخونه ي شلوغ، بدون آهنگ مي رقصيم.

لبخندش عميق شد و گفت:

ـ به نظرت اين فوق العاده نيست؟

ـ بستگي داره چطوري بهش نگاه کني!

به چشمانم خيره شد و احساس کردم کمي، فقط کمي، نزديک تر شد.

گفت:

ـ چرا اصلا داري بهش نگاه مي کني؟ فقط احساسش کن. اين طوري اصلا شبيه دو تا ديوونه يا احمق به نظر نمي رسيم.

نگاهش نکنم؟ احساسش کنم؟

ـ خيلي بوي خوبي ميدي.

از روي شانه اش به قهوه جوش خيره شدم و گفتم:

ـ عطر تو هم خوبه.

ـ خودم چي؟ من خوبم؟

به چشمانش خيره شدم. جوابي براي سوالش نداشتم. “من خوبم ؟” منِ او که بود؟ چه بود؟ او را نمي شناختم، شايد هم به اندازه ي کافي نمي شناختم.

سرش را نزديک تر آورد و گفت:

ـ بوسيدنت بايد حس خوبي داشته باشه.

نگاهم بي اختيار به روي لبانش ثابت ماند.

لبخند زد و ادامه داد:

ـ مي خوام ببوسمت. يه بوس کوچولو.

و چقدر ترکيب اين سه کلمه در کنار هم برايم آشنا بود. “يه بوس کوچولو” فشار دستش روي پهلويم بيشتر شد. اين همه نزديکي بد بود و شايد خوب بود و لبانش نرم و کوتاه روي گونه ام قرار گرفت. آتش گرفتم، سوختم، دلم پيچ خورد و واقعا براي چند ثانيه فراموش کردم، من، سارا مجد، فراموش کردم چطور بايد نفس کشيد.

دستانم را روي قفسه ي سينه ام گذاشتم و قبل از اين که او را به عقب هل بدهم گفت:

ـ نکن سارا، آروم باش. جات خيلي خوبه.

ـ مي خوام برم.

ـ باشه، ولي چند دقيقه ي ديگه. ما داشتيم مثل دو تا ديوونه وسط يه آشپزخونه ي شلوغ مي رقصيديم. کيوان ازت خوشش اومده بود. اون جلوي هر کسي شوخي نمي کنه و جک نميگه.

دکمه ي پيراهن مردانه اش را ميان دو انگشت گرفتم. “لعنتي” اين کلمه مرتب در ذهنم تکرار مي شد و انگار قصد متوقف شدن هم نداشت. آرنج دستانم که روي قفسه ي سينه اش قرار گرفته بود، مي سوخت. خوب بود؟ خوب نبود؟ خوب بود و خوب نبود.

گقتم:

ـ اين جا خيلي گرمه.

صداي آرام خنده اش را شنيدم و بعد گفت:

ـ عوضش بيرون هنوز داره برف مياد.

ـ فردا مي خوام برم سفر.

جدي پرسيد:

ـ کجا؟

شانه بالا انداختم و به گردنش خيره شدم.

ـ نمي دونم، همين الان تصميم گرفتم. يه جايي که آسمونش ابري نباشه، جايي که حس خوبي داشته باشم.

ـ مگه الان، توي بغل من، حس خوبي نداري؟

چشمانم را بستم. به سوالش جوابي ندادم. براي ده دقيقه در همان حال، ميان آشپزخانه ي شلوغ، ساعت دوازده و سي و سه دقيقه شب، بدون هيچ موسيقي، با ريتم آرام و يک نواخت رقصيديم.

بي هيچ کلامي از هم جدا شديم. کنارش در اتومبيل نشستم و طول مسير را در سکوت گذرانديم.

قبل از پياده شدن مقابل برج پارميس گفت:

ـ لطفا گوشيت رو خاموش نکن.

پياده شدم و در را بستم. وارد لابي شدم. سرايدار کچل از جا بلند شد. شنيدم که رفت. من تمام آن ده دقيقه رقص، زماني که براي آماده شدن صرف کرده بودم، اين مسير بيست دقيقه اي تا خانه، از زمان وارد شدن به لابي تا سوار شدن به آسانسور، من تمام آن زماني که آسانسور بالا رفت، وارد خانه شدم، لباس عوض کردم و روي تخت قرار گرفتم و خوابم برد، داشتم به جاي آن بوسه روي صورتم فکر مي کردم. شب خوبي بود. علي رضا گفته بود شب خوبي خواهد بود. علي رضا.

سحابي سه تکه (بيست و هفت) اين عنوان مقاله ي جديد شايان بينش بود. بارها و بارها تذکر داده بودم که از نام ستاره ها و سحابي ها براي عنوان مقاله استفاده نکنند، اما اين تذکرها براي شايان بينش بي فايده بود. فقط براي برداشتن لپ تاپم به دفتر برگشتم، اما ديدن حسام شفيعي، باعث شد سفرم کمي با تاخير انجام شود.

همزمان با باز شدن در، صداي سلامش را از پشت سرم شنيدم. لبخند پهني روي لب آورد و چشمانش هنوز آسمان داشت. نفسم را با صدا بيرون دادم و وارد شدم. کيانا با رنگي پريده و حرکاتي شتاب زده، جلو آمد و سلام داد. کاملا عصبي به نظر مي رسيد. نگاهم به سمت اتاق حامد کشيده شد. تلفن به دست، ميان اتاقش قدم مي زد و من راحت مي توانستم تک تک کلماتي که داد مي زد را بشنوم.

ـ آخه چطور چنين چيزي ممکنه اتفاق بيفته؟ آخه اين جا قانون نداره؟ به همين راحتي؟ اگه اومدن سراغش چي کار کنم؟ شما که خودتون خوب مي دونيد اون دست من امانته.

نگاهش را ديدم که به رويم ثابت ماند و اخم کرد. ادامه ي مکالمه اش را بدون داد و فرياد زدن انجام داد، اما چيزي اين ميان درست نبود.

حسام پشت سرم تا دم در اتاق آمد و قبل از اين که وارد شود، در را محکم بستم. قبل از اين که به ميز برسم، در زد. نفسم را با صدا بيرون دادم و پشت ميز نشستم.

در را باز کرد و گفت:

ـ اجازه دارم بيام داخل؟

نگاهم به پوشه ي جديد روي دسکتاپم افتاد که نامش تاريخ روز بود. بازش کردم. با گوشه ي چشم ديدم که وارد شد. نام حسام شفيعي روي يکي از فايل ها نوشته شده بود. فايل را باز کردم. “سياره ي پنج ميليارد ساله” نوشته ي حسام شفيعي. پيدا کردن يک نام خوب براي مقاله اي در مورد خورشيد، نمي توانست آن قدر هم سخت باشد که از ترکيب واژه هاي تکراري و کسل کننده استفاده مي کرد.

نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:

ـ مي خونمش.

ـ من الان نظرت رو مي خوام.

“نظرت؟” از کي تا به حال اين طور راحت و صميمي حرف مي زد؟ خيلي سريع مقاله اش را خواندم. در تمام مدت، روي مبل نشسته بود و سنگيني نگاهش را حس مي کردم.

مقاله اش را بستم و مقاله ي شايان بينش را باز کردم.

ـ چي شد؟

سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خيره شدم. جاي بوسه ي علي رضا روي گونه ام سوخت و محو آسمان پر نور چشمان حسام شدم. “لعنتي”

ـ سارا من دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشم. مي تونيم با هم …

اخم کردم و سريع نگاهم را به نام شايان بينش دوختم.

نفس عميقي کشيدم و گفتم:

ـ اسم افتضاحي داره، اما بد نيست.

ـ يعني چي؟

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ مي توني تمام چيزهايي که تا الان نوشتي رو پاک کني. مقاله ي بعديت رو ميدي به محمدي، اگه تييد کرد، خودش مي فرسته بالا، بعد من مي خونمش و شايد چاپش کردم.

ـ اما خانم محمدي که …

اخم کردم و محکم گفتم:

ـ تمومش کن. مي توني بري.

از جا بلند شد و گفت:

ـ ميشه لطفا شماره ي موبايلت رو داشته باشم؟

لپ تاپم را بستم و با صداي بلند کيانا را خواندم.

ـ سارا؟

دسته ي کاغذهايي که روي ميز بود را برداشتم و همزمان با باز شدن در توسط کيانا، همه را به سمت حسام پرتاب کردم. برگه ها از هم جدا شدند. صداي هين بلند کيانا را شنيدم و نگاهم را از چشمان گرد شده از تعجب حسام گرفتم.

ـ گم ميشي بيرون يا خودم بيام سر وقتت؟

حسام قدم بلندي به سمتم برداشت و فقط يک ثانيه ي کوتاه طول کشيد تا کيانا ميان من و او قرار گرفت و با صداي محکم گفت:

ـ آقاي شفيعي بفرماييد بيرون.

حسام با اخم چرخيد و دور شد.

کيانا با اخم و رنگي که هنوز به شدت پريده به نظر مي رسيد، به سمتم چرخيد و دست به کمر زد. سياهي زير چشمانش توجهم را جلب کرد. چقدر بد حال به نظر مي رسيد.

محکم و عصبي گفت:

ـ حواست باشه چي رو پرت مي کني! الان من بايد تمام اين برگه ها رو دوباره به ترتيب بچينم.

ابروهايم بالا رفت. شنيدن اين حرف ها از کياناي حرف گوش کن و آرام، عجيب به نظر مي رسيد. امکان نداشت در شرايط عادي کيانا از چنين کلماتي استفاده کند.

ـ چي شده؟

آشکارا دستپاچه شد و هول کرد.

سريع سرش را به دو طرف تکان داد و بريده بريده گفت:

ـ چي؟! هيچي. چرا بايد … چرا بايد چيزي بشه؟ همه چيز خوبه. نسکافه مي خوري؟

قدمي به عقب برداشت. واقعا انتظار داشت باور کنم همه چيز خوب است؟ او دروغگوي خوبي نبود و خودش خوب اين موضوع را مي دانست.

نشستم و گفتم:

ـ نه، دارم ميرم.

با احتياط پرسيد:

ـ کجا؟

لپ تاپ را درون کيف مخصوصش قرار دادم و گفتم:

ـ کرمان، احتمالا.

شگفت زده ام کرد. هر بار که در مورد اين سفرهاي ناگهاني چيزي مي گفتم، اخم مي کرد، اما اين بار نفسش را با صدا بيرون داد.

لبخند پهني روي لبانش نشست و گفت:

ـ خوبه.

خيلي سريع از اتاق بيرون رفت. با نگاه مسير حرکتش را دنبال کردم. تقريبا تا دفتر حامد دويد، بدون در زدن وارد اتاق شد و چيزي گفت که چهره ي گرفته ي حامد با لبخندي از هم باز شد. از رفتن من خوشحال شدند؟ چرا؟

اتومبيل را مقابل برج پارميس متوقف کردم. فقط مي خواستم يک دوش آب داغ بگيرم، ليوان بزرگي نسکافه بنوشم و به دفتر مجله بروم. سفرم از هميشه کوتاه تر بود. فقط دو روز و دو شب طول کشيده بود. مجبور شده بودم دو روز را در ماشين سپري کنم. تمام طول شب هايم به رصد کردن آسمان فوق العاده ي کرمان گذشته بود، اما نتوانسته بودم جايي را براي استراحت در روز پيدا کنم. پيدا کردن هتل يا مسافرخانه اي بدون داشتن اجازه نامه از اماکن، مشکل تر از قبل شده بود. نگاهم براي لحظه اي روي سر کچل سرايدار و بعد لبخندش ثابت ماند. هميشه لبخند مي زد. علي رضا هم هميشه لبخند مي زد. باز گونه ام، جاي بوسه اش، سوخت. علي رضا خوب بود، هم حضورش، هم لبخندهايش. در اين دو روز، هفت بار تماس گرفته و حالم را پرسيده بود. نمي دانستم اگر چيزي در مورد گذراندن روزهايم در اتومبيل بداند، چه عکس العملي نشان خواهد داد. نگران بود. اين را از سوال ها و لحن حرف زدنش مي فهميدم. اين نگراني خوشايند بود. نگراني هاي کيانا و حامد فرق داشت. نگراني هاي علي رضا فرق داشت.

ـ خانم مجد؟

با شنيدن صداي مردانه اي که از پشت سرم مي آمد، متوقف شدم. سرايدار کچل از جا بلند شده بود. دستگيره ي در شيشه اي ورودي لابي را رها کردم و چرخيدم. بي اختيار قدمي به عقب برداشتم. سه نفر بودند. دو مرد قد بلند که کت و شلوار سياه رنگ و پيراهن مردانه ي سرمه اي به تن داشتند و زني که چادر به سر داشت و در مقابل آن دو خيلي خيلي کوتاه به نظر مي رسيد. چشمان سبز و ابروهاي خوش حالت زن و البته جديت حاکم بر چهره اش، توجهم را جلب کرد.

مردي که سمت راست ايستاده بود و موهاي قهوه اي رنگ داشت، دوباره پرسيد:

ـ خانم سارا مجد؟

ـ بله خودم هستم.

هر سه خيلي نزديک ايستاده بودند. اين نزديکي خيلي ناراحتم مي کرد. بي اختيار اخم کردم.

زن گفت:

ـ شما بايد با ما بيايد.

گفتم:

ـ چرا؟

ـ شما بفرماييد، در موردش توضيح مي ديم.

زن قدمي به جلو برداشت. اخمم عميق تر شد. گلويم مي سوخت و سرم درد مي کرد. حق نزديک شدن به من را نداشت. چنان محکم و قاطع گفتم:

ـ جلو نيا.

که زن بي اختيار ايستاد.

ادامه دادم:

ـ مي شنوم، حرفتون رو بزنيد.

مردِ مو قهوه اي با اخم گفت:

ـ خانم بفرماييد شما، بايد با ما تشريف بياريد.

فقط براي چند لحظه چشمانم را بستم. به خوبي تپش تند شقيقه هايم را احساس مي کردم.

به چشمان مرد خيره شدم و گفتم:

ـ چرا؟

مردي که سمت چپم ايستاده بود گفت:

ـ ما حکم جلب شما رو داريم.

ـ حکم و مدرک شناساييتون رو ببينم.

اشاره ي کوچک مرد مو قهوه اي را به زن ديدم و زن جلو آمد. قبل از اين که دستش بازويم را لمس کند، مچ دستش را گرفتم و پيچاندم. زن چرخي خورد و پشت به من متوقف شد. با دست ديگرم ضربه ي آرامي به ميان کتف هايش وارد کردم و رهايش کردم. زن دو قدم به جلو برداشت. گارد گرفتم. دو مرد به سمتم قدمي برداشتند. عکس العملشان خيلي کندتر از چيزي بود که انتظارش را داشتم.

محکم گفتم:

ـ اگه دستتون به من بخوره، زنده نمي مونيد.

از چهره هايشان خواندم که جا خوردند.

قبل از اين که به فکر عکس العمل ديگري باشند، ادامه دادم:

ـ حکم جلب و مدرک شناساييتون رو ببينم تا باهاتون بيام.

مرد سمت چپي با اخم به سمتم آمد. تمام حرکاتش را زير نظر داشتم، پس قبل از اين که حتي براي دست زدن به من حرکتي انجام دهد، مي توانستم با دو حرکت ساده او را روي زمين بيندازم.

مرد مو قهوه اي محکم گفت:

ـ جلالي؟ ولش کن.

جلالي صاف ايستاد. من هم صاف ايستادم. دلم تخت راحتم را مي خواست. تپش هاي شقيقه ام شدت پيدا کرده بود. مرد مو قهوه اي از جيب داخلي کتش، برگه اي را بيرون کشيد و به سمتم گرفت. حکم جلب درست بود. فقط نمي دانستم چرا؟

حکم را برگرداندم و گفتم:

ـ کارت شناسايي.

اخمي ميان ابروانش نشست. از جيب کتش کيف پول چرم قهوه اي تيره اي را بيرون کشيد. سوزش گلويم ناراحت کننده بود. حضور نزديکشان هم ناراحت کننده بود. کارتي را به سمتم گرفت. سيد محمد حسين يزدان پناه. متولد سال شصت و يک بود. در عکس روي کارتش ريش بلندي داشت. به ته ريشش خيره شدم. خال کم رنگي درست نوک بيني اش قرار داشت. کارتش متعلق به سازمان اطلاعات بود.

کارت را برگرداندم و گفتم:

ـ باشه.

زن قدمي به جلو آمد. هنوز گيج و سردرگم به نظر مي رسيد. انتظار حرکتم را نداشت. هيچ کدامشان انتظار نداشتند.

سريع ادامه دادم:

ـ اما، هيچ کدومتون حق نداريد به من دست بزنيد، خصوصا اون خانم.

اخم ميان ابروان سيد محمد حسين يزدان پناه بيشتر شد.

گفتم:

ـ هر کجا قراره بريم، فقط کافيه راهنماييم کنيد. دو تا پا دارم که مي تونم باهاشون راه بيام، اما اگه دستتون به من بخوره، مي تونيد انتظار داشته باشيد عکس العمل خيلي بدي از خودم نشون خواهم داد.

زن باز هم جلو آمد. سريع گارد گرفتم و با اشاره ي انگشت، او را به جلو آمدن دعوت کردم. سعي مي کرد آرام به نظر برسد، اما اصلا موفق نبود.

سيد محمد حسين يزدان پناه گفت:

ـ باشه، ولي حتي فکر فرار رو بکني، اون وقت …

صاف ايستادم و گفتم:

ـ کجا برم؟

با دست راست به سمت ديگر کوچه اشاره کرد. ون سياهي، چهار ماشين عقب تر از اتومبيل پارک شده ام، متوقف شده بود. با گام هايي بلند به راه افتادم. ناديده گرفتن آن سه نفر که در نزديکي ام گام بر مي داشتند، کار سختي بود.

مقابل در ون، با کلام محکم و قاطع سيد محمد حسين يزدان پناه، کيف و موبايلم را به دست زن دادم. ديدم که زن خيلي سريع موبايلم را خاموش کرد. اميدوار بودم علي رضا آن وقت شب تصميمي براي زنگ زدن به من نداشته باشد. به تلفن هاي کيانا و حامد جوابي نداده و در آخرين مکالمه ام با علي رضا، چيزي در مورد تصميمم براي برگشتن نگفته بودم. قبل از همه وارد ون شدم و جاي دنج و دوري را براي نشستن انتخاب کردم. زن را ديدم که به قصد نشستن در کنارم به سمتم آمد.

با اخم و اشاره ي دست سريع گفتم:

ـ جلو نيا.

نفسش را با صدا بيرون داد و اخمش بيشتر شد. مي ديدم که بيهوده سعي دارد جدي به نظر برسد. من خيلي بيشتر از او در مورد هر حرف و حرکتم جدي بودم. ديدم که باز قدمي به جلو برداشت.

صداي يزدان پناه که نامش را بلند خواند باعث شد بايستد.

ـ کبيري!

ديدم که صورتش در عرض ثانيه اي کوتاه، قرمز و بعد سياه شد. جايي نزديک به در را براي نشستن انتخاب کرد. چشمانم را بستم و سرم را به پنجره هاي دودي و سرد ون تکيه دادم. خميازه کشيدم و خيلي سريع به سرفه افتادم. سوزش گلويم آزار دهنده تر از چند دقيقه قبل شد. احساس سرما مي کردم. دست به سينه شدم و کمي خود را جمع کردم. پچ پچ آرامشان را مي شنيدم. خسته بودم. خوابم برد.

با احساس توقف اتومبيل، چشمانم را باز کردم. همين چند دقيقه خواب سبک هم، براي بهتر شدن حالم کافي بود.

زن با لحن بدي گفت:

ـ پياده شو.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن