رمان آسمان دیشب آسمان امشب

رمان آسمان دیشب آسمان امشب پارت 9

 

نه. لبم را گاز گرفتم. من قرار بود فردا به یک میهمانی بروم. رفتن همراه علی رضا به خانه یشان برای من یک میهمانی محسوب نمی شد، اما تنها رفتن به خانه ای که علی رضا و خانواده اش در آن زندگی می کردند، یک میهمانی بود. چند نفس عمیق کشیدم. شاید باید با علی رضا تماس می گرفتم و قرار را کنسل می کردم. از جا بلند شدم. نمی توانستم ضربان تند و نامنظم قلبم را نادیده بگیرم.

چیزی که بیدارم کرد، بوی غلیظ نسکافه و صدا زدن های آرام کیانا بود. چشمانم را باز کردم و به لیوان بزرگ سرامیکی در دست کیانا خیره شدم. دلم نسکافه می خواست، اما هنوز چند دقیقه نیاز به خواب داشتم. چشمانم را دوباره بستم و نفس عمیقی کشیدم. به یاد آوردم که شب گذشته علی رضا زنگ زده بود. چه گفته بود؟ این که برگشته است. کیانا دیشب به میهمانی رفته بود. مادر علی رضا مرا به نهار امروز دعوت کرده بود. دوباره اضطراب و استرس شب گذشته تمام وجودم را پر کرد. باید همان شب گذشته زنگ می زدم و دعوتشان را رد می کردم. چشمانم را باز کردم و به لبخند سرخ کیانا خیره شدم. سریع نشستم و لیوان را از دست کیانا بیرون کشیدم. بی توجه به داغی و حرارت نسکافه، تمام محتویانش را یک نفس نوشیدم.

کیانا مقابلم خم شد و گفت:

ـ آروم سارا، الان می سوزی.

نفسم را با صدا بیرون دادم. حالا کاملا بیدار بودم. البته که کیانا می توانست کمکم کند و می توانستم به او اعتماد کنم. لیوان را به دستش دادم و آرام از جا بلند شدم. اضطراب و استرس به همان سرعتی که وجودم را پر کرد، به همان سرعت هم از وجودم دور شد.

ـ تا دست و صورتت رو آب بزنی، من هم یه صبحانه آماده می کنم.

به سمت دستشویی می رفتم که نگاهم بی اختیار به سمت ساعت کشیده شد. دهانم باز ماند. ساعت ده و هفده دقیقه بود. باورم نمی شد تا این وقت روز خوابیده باشم.

وقتی مقابل کیانا پشت میز نشستم، کیانا با لبخند کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ خب تعریف کن ببینم علی رضا چی گفت؟

کاش به جای آن فنجان چای، یک لیوان بزرگ دیگر نسکافه روی میز مقابلم بود.

تکه ای از کیک مقابلم را با چای فرو دادم و گفتم:

ـ دیشب علی رضا زنگ زد که تازه رسیده تهران. گفت نمیاد این جا، چون مادرش اجازه نمیده.

بی اختیار اخم کردم و ادامه دادم:

ـ مادرش نهار دعوتم کرد خونه شون و این که، باید خودم برم، چون علی رضا کار داره و نمی تونه بیاد دنبالم. شاید هم مادرش اجازه نمیده.

به چهره و لبخند کیانا خیره شدم و تکه ی دیگری از کیک شکلاتی را به دهان گذاشتم.

گفت:

ـ خیلی عالیه. حالا برنامت چیه؟

شانه بالا انداختم و چیزی راه گلویم را بست.

ـ زنگ می زنم و میگم نمیام.

ـ چی؟ امکان نداره اجازه بدم. گوش کن سارا، مطمئنم مادر علی رضا خیلی دوست داره ببینتت و علی رضا هم خیلی دلتنگته.

علی رضا دلتنگم است؟ اگر دلتنگ بود به دیدنم می آمد. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

کیانا از جا بلند شد و گفت:

ـ مطمئنم اگه علی رضا ببینه اون لباس هایی رو که برات هدیه گرفته رو پوشیدی، خیلی خوشحال میشه.

سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. دستانش را به هم زد. چنان ذوق و هیجانی در چهره و تک تک حرکاتش پیدا بود، که شگفت زده ام کرد.

ـ به نظرم باید یه فکری هم در مورد موهات بکنیم. هم خیلی بلند شده و هم نامرتب تر از قبل به نظر می رسه.

بخشی از موهایم را در دست گرفتم و نگاهشان کردم. حق داشت. چند روز قبل که در آینه نگاه می کردم، به خوبی متوجه این موضوع شده بودم.

کیانا گفت:

ـ در مورد آرایشگاه رفتن که موضوع منتفیه، ولی من هم می تونم کمی مرتبشون کنم. چرا هنوز نشستی؟ بلند شو.

داخل حمام روی صندلی نشستم و کیانا در عین ناباوری از من اجازه گرفت. برای دست زدن به موهایم اجازه گرفت! علی رضا گفته بود این طوری می تواند به من دست بزند، در این مورد شکی نداشتم. نه این که بد باشد، نه، بلکه خیلی هم خوب بود. لحظه ای نفسم بند آمد. برخورد ناخودآگاه انگشتان کیانا به گردنم، اگر چه سخت و آزار دهنده بود، اگر چه تمام عضلات گردنم را منقبض می کرد، اما غیر قابل تحمل نبود و می توانستم خودم را برای پس نزدن خشن دستش کنترل کنم.

کیانا موهایم را با دقت و وسواس کوتاه کرد. دوش مفصلی گرفتم و وقتی با حوله از حمام بیرون آمدم، کیانا لباس هایم را روی تخت آماده کرده بود. ست لباس زیر سفیدم را به تن کردم و قبل از این که دستم را برای برداشتن بلوز سفید رنگ هدیه ی علی رضا دراز کنم، کیانا روبدوشامبر قدیمی آبی رنگم را به دستم داد.

موهایم را با دقت خشک کرد و حالت داد. برخورد انگشتانش با صورتم آزار دهنده بود، اما اجازه دادم کمی هم آرایشم کند. در تمام مدت از خاطراتش می گفت. از دیدار اولش با خانواده ی وحید. این که چقدر برای دیدنشان مضطرب بوده است و بر خلاف انتظارش، دیداری راحت و صمیمی داشته است. از مادر مهربان وحید تعریف کرد و خواهر و برادرش. من هیچ وقت نمی دانستم وحید خواهر و برادری هم دارد. خواهر وحید را دوست داشت، با مادرش راحت بود، اما ظاهرا رابطه ی چندان خوبی با برادر وحید و همسرش نداشت.

از دیدن چهره ی خودم در آینه شگفت زده شدم! چند دقیقه ی طولانی به خودم خیره شدم بودم. کسی که درون آینه می دیدم، خودم بودم یا …؟ سرم را تکان دادم تا اجازه ی پیشروی افکار دیگری را به خود ندهم. تنها چیزی که در آن لحظه به آن نیازی نداشتم، فکر کردن در مورد گذشته بود. پوست صورتم براق تر از همیشه به نظر می رسید. گونه هایم رنگ گرفته بود و سیاهی و آرایش چشمانم واقعا زیبا شده بود. علی رضا چه گفته بود؟ این که سیاهی چشمانم زیباست، این که مثل شب های بی ستاره می ماند. به شب بی ستاره ی چشمانم خیره شدم و لبخند زدم.

ـ خیلی ناز شدی.

ذوق و هیجان صدای کیانا، مرا هم بر سر شوق آورده بود. به لبانم خیره شدم. برجستگی غیر عادی و رنگی که نمی دانم قرمز بود یا صورتی، کاملا توجهم را به خود جلب کرده بود. برق لبانم، زیر نور اتاق، لبخندم را پررنگ تر کرد و آن دسته از موهایم که جلوی سرم کج روی صورتم ریخته، زیبا بود. کیانا قدمی به جلو برداشت، بخش کوچکی از موهایم را جدا کرد و روی شانه ی راستم انداخت. انحنای نرم و آرام پایین موهایم، که بلندی اش تا چند سانتی متر پایین تر از شانه ام می رسید، دوست داشتنی بود.

چند دقیقه در همان حال محو تماشای خودم بودم. خیلی عوض شده بودم. بیشتر از چیزی که حتی انتظارش را داشتم. من همیشه موهایم را با گیره ای بالای سرم جمع می کردم، من هیچ وقت آرایش نمی کردم، اما حالا موهایم روی شانه هایم رها شده بودند، حالا آرایش ملایمی چهره ام را تغییر داده بود، زیباتر کرده بود. از داخل آینه نگاهم به کیانا افتاد. او هم از داخل آینه با نگاهی که نمی توانستم تحسینش را نادیده بگیرم، نگاهم می کرد.

با دیدن نگاهم، لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ زود باش تا دیرت نشده، باید لباس بپوشی.

کمکم کرد تا لباس بپوشم. مطمئن نبودم با پوشیدن دامن خیلی راحت باشم، ولی با این حال همان بلوز سفید و دامن کرم رنگی که علی رضا برای تولدم هدیه گرفته بود را به تن کردم. جوراب شلواری رنگ پا و کفش های کرم رنگی به پا کردم. با دیدن آن گردنبند در دستان کیانا، جا خوردم! چند سال بود که آن را به گردن نینداخته بودم؟ آخرین هدیه ی تولدم از طرف پدر بود. گردنبند ظریفی از جنس طلا که آویزی حلقه مانند داشت. خیلی تمایلی برای این کار نداشتم، اما دلیلی هم برای پس زدن دست کیانا نمی دیدم.

مانتویی را به دستم داد و گفت:

ـ این مانتو رو قبل از عید برای خودم خریده بودم، ولی اصلا نپوشیدمش.

مانتوی سفید و بلندی بود. با بی میلی آن را به تن کردم.

کیانا کیفِ سِت کفشم را به دستم داد و گفت:

ـ گل فروشی که سر دو کوچه بالاتره، دسته گل های آماده داره، الان بهش زنگ می زنم تا یه دسته گل قشنگ برات آماده کنه. درست نیست دسته خالی بری عید دیدنی.

ـ واقعا لازم به این کار نیست.

ـ اتفاقا خیلی هم لازمه. تو اولین باره که به دیدنشون میری. شاید فقط دسته گل کافی نباشه. آهان، ما دیروز قرار بود بریم خونه ی خواهر وحید، براش یه جعبه شکلات خریدم.

به سمت در خروجی می رفت که صدایش کردم، اما بی توجه اتاق و سپس خانه را ترک کرد. روسری سفید ساتنی که روی تخت بود را برداشتم و به سر انداختم. از اتاق خارج شدم و در آینه ی قدی کنار در ورودی، به خودم خیره شدم. خیلی تغییر کرده بودم. این من بودم، سارا مجد، دختر محمدرضا مجد و … چشمانم را بستم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نباید فراموش می کردم که من فقط و فقط دختر استاد محمدرضا مجد هستم.

تا مقابل گل فروشی ایستادم، پسر جوانی با لبخند و دسته گلی بزرگ جلو آمد و در را باز کرد. دسته گل را روی صندلی کنارم قرار داد و با همان لبخند دور شد. به آخرین پیامی که “دوستم” فرستاده بود، نیم نگاهی انداختم. فقط یک آدرس بود، نه کلمه ای بیشتر و نه کلمه ای کمتر.

اتومبیل را مقابل آپارتمان شماره دوازده متوقف کردم. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم. چند دقیقه زمان می خواستم تا کمی آرام شوم. استرس نداشتم، ولی بی قرار بودم. زمین، خورشید، زحل، مشتری، ستاره ی دنباله دار هالی (چهل و چهار)، ستاره ی تپانچه (چهل و پنج)، کیواس عقاب (چهل و شش)، گاما صلیب جنوبی (چهل و هفت) و VY CanisMajoris (وی وای سگ بزرگ کلب اکبر) (چهل و هشت). حتی نامشان هم برای آرام کردنم کافی بود.

با صدای ملودی آشنای موبایلم، چشمانم را باز کردم. “دوستم”. لبخند زدم. به یاد آوردم خیلی وقت است با دیدن این نام لبخند می زنم. این خوب بود یا بد؟

ـ نمی خوای بیای بالا؟ من دارم برای دیدنت دق می کنم.

ـ چند دقیقه وقت لازم داشتم.

ـ درک می کنم. اگه بخوای می تونم بیام پایین.

به آرامی از اتومبیل پیاده شدم و گفتم:

ـ نه الان میام بالا.

ـ نمی تونم صبر کنم. چه روشن شدی! سفید پوشیدی؟

سرم را بالا گرفتم و به پنجره های طبقه ی پنجم خیره شدم. اگر چه ناواضح، ولی دیدمش. پشت یکی از پنجره ها ایستاده بود. برایم دست تکان داد، برایش دست تکان دادم.

ـ در بزنم یا باز می کنی؟

ـ الان باز می کنم.

با دور شدن و افتادن پرده، اتومبیل را دور زدم و دسته گل و کیسه ی شکلات را برداشتم. چشمانم را بستم. شنیدم که در با صدای خفه ای باز شد. چند نفس عمیق کشیدم و به راه افتادم.

به تصور خودم درون آینه ی آسانسور خیره شدم و لبخند زدم. زیبا شده بودم. مطمئن بودم علی رضا با دیدنم متعجب خواهد شد. فقط امیدوار بودم خوشش بیاید.

همزمان با پیاده شدنم از آسانسور، در واحد پنج بی صدا باز شد. قبل از این که فرصتی برای بالا گرفتن سرم داشته باشم، شلبی از میان در بیرون آمد و مقابلم ایستاد. بو کشید و جلو آمد. خم شدم و با یک دست او را بلند کردم. از اولین و آخرین باری که دیده بودمش، حدود سه ماه می گذشت. دقیقا همان اندازه و به همان وزن بود. در آغوش گرفتنش حس خوبی داشت.

لبخند زدم و گفتم:

ـ چطوری شلبی؟

سرم را بالا گرفتم و نگاهم به روی زن بلند قامت و لاغر اندامی ثابت ماند. بلوز قرمز و دامن سیاهی به تن داشت. موهای سیاه رنگش را پست سر جمع کرده بود و با آن آرایش ملایم و رژ قرمزی که بر لب داشت، واقعا زیبا به نظر می رسید. از همان فاصله ی دو قدمی هم می توانستم بوی عطر گرم و ملایمش را که تمام راهرو را پر کرده بود استشمام کنم. لبخند زیبایی بر لب داشت. شباهت زیادی به درسا داشت و نگاه کردن به رنگ قهوه ای و حالت کشیده ی چشمانش، مثل نگاه کردن به چشمان علی رضا بود. جا خوردم، وقتی نور و رنگ چشمان علی رضا را در چشمان او هم دیدم. سعی کردم لبخند بزنم، ولی نتوانستم. او مادر علی رضا بود. مادر؟! اجازه نداده بود علی رضا به دیدنم بیاید.

ـ خیلی خوش اومدی سارا جان.

طنین صدای دلنشینی داشت. کسی با صدای بلند و کمی عصبی نام پارسا را خواند. بدون شک صدای علی رضا بود. چرا او در را برایم باز نکرده بود؟ زن سرش را به عقب برگرداند و لبخند زد.

ـ بس کن پارسا. درسا نمی خوای یه چیزی به این پسرت بگی؟

صدای خنده ی درسا و کیوان را شنیدم. آن ها چه می کردند؟

زن سرش را به سمتم برگرداند و گفت:

ـ بیا تو عزیزم.

صدای کیوان در گوشم پیچید.

ـ بسه دیگه پارسا.

صدای خنده ی پارسا بلند شد و گفت:

ـ دیدی نتونستی شکستم بدی؟

قدمی به جلو برداشتم. صدای پارسی توجهم را جلب کرد. سگ خاکستری مقابل پای زن ایستاده بود و پارس می کرد. بدون شک پاپی بود. اخمی که از صورتش می خواندم برایم جالب بود. هیچ وقت تصور نمی کردم بشود از چهره ی یک سگ خشم و عصبانیت یا چنین احساساتی را خواند.

ـ پاپی بیا این جا.

صدای علی رضا بود. پاپی سرش را به عقب برگرداند و خیلی سریع به داخل بازگشت. زن از مقابل در کنار رفت و من وارد شدم. قبل از همه، نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند. میال هال ایستاده بود و با کشیدن انگشت میان موهایش، سعی داشت آشفتگی و پریشانی اش را مرتب کند. شلوار جین و پیراهن تن نمای چهارخانه به تن داشت. آستین های بلند پیراهنش را چند بار تا زده بود و ساعت سیاهی که به مچ دستش بسته، کاملا آشنا بود. وقتی نگاهش به روی صورتم ثابت ماند، برای چند لحظه ی طولانی، انگشتانش از حرکت باز ایستاد. انتظار داشتم لبخند بزند و با گام های بلند خودش را به من برساند تا در میان آن جمع بزرگ حس بدی را تجربه نکنم، اما او همان جا ایستاده بود و فقط نگاهم می کرد.

ـ وای سار جون سلام. چقدر خوشگل شدی!

به پارسا خیره شدم. با لبخند بزرگی داشت به سمتم می آمد. نه، نه، از حالت قدم برداشتن و دستانش، می توانستم حدس بزنم چه قصدی دارد. او می خواست مرا در آغوش بگیرد. پس زدنش کار درستی نبود، خصوصا مقابل جمع، مقابل مادر و پدرش، مقابل مادر و پدر علی رضا. نفسم را در سینه حبس کردم و سعی کردم در همان دو ثانیه ی کوتاه تا برخورد و لمس شدن، آمادگی پیدا کنم. باید آرام می ماندم. عضله های ساق پایم را سفت کردم تا حرکتی نکنم. درست در ثانیه ی آخر، پارسا با اخم متوقف شد. دست مادر علی رضا را روی شانه ی پارسا دیدم و بعد علی رضا که خیلی سریع به سمتم آمد. لبخند می زد.

ـ خیلی خوش اومدی سارا.

دستش را به سمتم دراز کرد. می خواست دست بدهد؟ به دستانم خیره شدم. هر دو دستم پر بود. اول شلبی را به دستش دادم. برایم جالب بود که ساکت و بی هیچ حرکتی میان دستم قرار داشت. درسا با لبخند جلو آمد. به زحمت لبخندی روی لب آوردم و دسته گل و کیسه ی حاوی شکلات را به دستش دادم.

ـ خوش اومدی سارا جون.

صمیمیت کلام درسا و آن لبخند زیبایش، لبخندم را واقعی کرد.

علی رضا با لبخند گفت:

ـ اجازه بدید من مراسم معارفه رو انجام بدم.

نیم نگاهی به او انداختم. با گوشه ی چشم نگاهم می کرد و لبخند می زد.

ـ ایشون مادرم هستن، مامان سودی.

مامان سودی. کسی که پارسا به او می گفت مامانی. لبخند زد. تازه متوجه مرد میانسالی شدم که دستش را به دور کمر مادر علی رضا حلقه کرده بود. چند سانتی متر از زن بلند قامت تر بود. پیراهن مردانه ی سفید و شلوار خاکی رنگ به تن داشت. موهای پر پشت و خاکستری رنگش را به عقب شانه کرده بود و نمی توانستم حدس بزنم آن بوی عطر سرد آشنا، متعلق به اوست یا کیوان.

علی رضا با دست اشاره ی کوتاهی به مرد کرد و گفت:

ـ و ایشون هم پدرم هستن، محمدرضا زمانی.

محمدرضا؟! او هم اسم پدر من بود. برای چند لحظه مات و مبهوت به چهره اش خیره شدم. محمدرضا مجد! محمد رضا زمانی! شباهت علی رضا به او هم برایم جالب بود. همان بینی، همان لب ها و همان چانه. به خال روی گردنش خیره شدم. علی رضا هم دقیقا همان جا یک خال داشت. لبخند زدم.

ـ خیلی خوش اومدی دخترم. علی رضا چرا سارا خانم رو سر پا نگه داشتی؟

ـ ببخشید. می تونی توی اتاق من لباس هات رو عوض کنی.

نیاز به چند دقیقه تنهایی داشتم تا کمی آرام بگیرم. نگاهم به روی درسا و کیوان لحظه ای ثابت ماند. کنار هم ایستاده بودند. کیوان با دیدن نگاهم به آرامی سلام کرد و سرش را تکان داد. بی اختیار نگاهم به سمت شکم هایشان کشیده شد. از دیدن برجستگی شکم درسا جا خوردم. انتظار نداشتم در عرض این سه ماه تا این اندازه بزرگ شده باشد. در عوض شکم کیوان، کوچک تر از قبل به نظر می رسید.

پارسا گفت:

ـ من سارا جون رو می برم اتاق دایی علی رضا.

علی رضا گفت:

ـ نه، شما حواست به شلبی باشه، من خودم سارا رو می برم.

چرخید و شلبی را میان دستان پارسا گذاشت.

ـ علی رضا جان میشه لطفا یه نوشیدنی آماده کنی؟ من سارا جون رو راهنمایی می کنم.

به اخم پارسا و علی رضا به هم خیره شده بودم و از شنیدن صدای مادر علی رضا جا خوردم. نفسم بند آمد. علی رضا به چشمانم خیره شد.

ـ سارا جون عزیزم از این طرف لطفا.

علی رضا سرش را تکان داد و قدمی به عقب برداشت. کاش میان این همه آدم تنهایم نمی گذاشت. مادر علی رضا قدمی جلوتر از من به راه افتاد. بعد از او وارد یکی از اتاق ها شدم. اتاق ساده ای بود. ترکیب رنگ کرم قهوه ای اتاق توجهم را جلب کرد. تختی دو نفره و بزرگ، میان اتاق قرار داشت و دو میز کوچک دو طرف تخت بود. میز توالت و آینه ای، گوشه ی دیگری از اتاق جای داشتند. بسته شدن در را پشت سرم احساس کردم.

ـ راحت باش عزیزم. این جا اتاق قدیمی درساست و حالا ازش به عنوان اتاق مهمان استفاده می کنیم.

طبق گفته ی علی رضا، انتظار داشتم مرا به اتاق او راهنمایی کند.

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

ـ می خوای کمکت کنم؟

قدمی به عقب برداشتم و گفتم:

ـ نه.

ابروی سمت راستش به نرمی بالا رفت و گفت:

ـ صدای قشنگی داری.

کیفم را روی تخت گذاشتم و به یاد آوردم از زمانی که وارد آن خانه شدم، این اولین کلامی است که بر زبان آورده ام. من حتی سلام هم نداده بودم. روسری ام را در آوردم و با دقت تا کردم. من به زمان نیاز داشتم تا در تنهایی کمی آرامش پیدا کنم. نادیده گرفتن مادر علی رضا وقتی آن طور ساکت و بی هیچ حرکتی جایی نزدیک در ورودی ایستاده بود، خیلی سخت به نظر نمی رسید. مانتویم را در آوردم و صاف و با دقت روی تخت انداختم. مقابل آینه رفتم. موهایم کمی به هم ریخته به نظر می رسید. با چند حرکت آرام روی موهایم، آن ها را مرتب کردم. رنگ پریدگی چهره ام را چطور می توانستم درست کنم؟

ـ گل ها خیلی قشنگ بودن.

سرم را تکان دادم و با گوشه ی چشم نگاهش کردم. سنگینی نگاهش را احساس می کردم، ولی با آن مشکلی نداشتم.

به یقه ی صاف و مرتب بلوزم دست می کشیدم که گفت:

ـ علی رضا رو هم درست مثل من، واقعا متعجب کردی!

به سمتش چرخیدم. منظورش چه بود؟

گفت:

ـ علی رضا خیلی زیاد در مورد تو با من حرف می زنه و … با چیزهایی که در موردت شنیده بودم، خیلی فرق داری.

نمی دانستم چه بگویم. علی رضا چرا باید در مورد من با مادرش حرف بزند؟ چه گفته بود که الان تا این اندازه متفاوت جلوه می کردم؟

ادامه داد:

ـ ظاهرت حتی با تعریف های درسا هم فرق داره. این مسلما کار کیاناست، درسته؟

کیانا؟! او کیانا را چطور می شناخت؟ نفسم را با صدا بیرون دادم. علی رضا گفته بود، اما چرا؟ بی اختیار اخمی میان ابروانم نشست. لبخندش عمیق تر شد و قدمی به جلو برداشت. قدمی به عقب برداشتم. نمی خواستم این فاصله ی دو قدمی کمتر شود. او هنوز برایم غریبه بود.

گفت:

ـ بهتره بیشتر از این علی رضا رو منتظر نذاریم. خیلی وقته منتظرته.

چرخید و به سمت در رفت. در را باز کرد و خارج شد. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. حرف هایش را درک نمی کردم، حتی دلیل حضورش در اتاق هم برایم جای سوال داشت. می توانست بیرون از اتاق منتظر باشد. چشمانم را باز کردم و نگاهم به پارسا افتاد. نیمی از صورتش، از میان چهارچوب در اتاق پیدا بود. لبخند زدم. لبخند زد و کامل وارد اتاق شد.

ـ خیلی خوشگل شدی سارا جون.

از اتاق خارج شدم. همه به سمت سالن می رفتند. تنها علی رضا میان هال ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد. سنگینی نگاهش را هیچ وقت این طور تجربه نکرده بودم. چنان با دقت نگاهم می کرد که زیر سنگینی نگاهش نمی توانستم آرام و درست نفس بکشم. پارسا با عجله از کنارم عبور کرد و به سمت پاپی رفت. پاپی درست کنار پای علی رضا نشسته بود. پارسا با بغل کردن پاپی، به سمت سالن رفت. مقابل علی رضا ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بوی آشنا و تلخ عطرش خوب بود.

آرام گفت:

ـ خیلی خوشگل شدی.

خوشش آمده بود. لبخند زدم.

ـ خیلی خوبه که الان تنها نیستیم.

اخم کردم. نمی خواست با من تنها باشد، چرا؟ به آرامی دستش را بالا آورد و روی بازویم گذاشت.

ـ آخه اگه الان تنها بودیم که … می خوردمت و تموم می شدی.

از حرفش خنده ام گرفت.

گفت:

ـ بریم که الان سودی جون کله ی من رو می کنه. کار کیاناست؟ اون این طوری خوشگلت کرده، درسته؟

در حالی که به سمت سالن می رفتیم گفتم:

ـ آره. ظاهرا مادرت خیلی چیزها در مورد من می دونه.

آرام گفت:

ـ آره و بهت میگم چرا.

ـ الان بگو.

روی نزدیک ترین صندلی نشستم و علی رضا کنارم نشست.

گفت:

ـ من هیچی رو از مامانم پنهان نمی کنم. اون همه چیز رو در مورد من و البته تو می دونه.

بی اختیار اخم کردم. چرا باید همه چیز را می دانست؟ نشستن در میان آن جمع وقتی تمام نگاه ها به سمت من بود، کار آزار دهنده ای بود. از آمدنم پشیمان بودم. پارسا از کنار درسا بلند شد و کنار من نشست. شلبی را روی دامنم گذاشت و از چیزهای جدیدی که در مورد ستاره ها یاد گرفته بود تعریف کرد.

جو سنگین و ساکت جمع، چند دقیقه بعد در صدای خنده ی پارسا و شوخی های کیوان و درسا از میان رفت. کیوان چیزی گفت که باعث خنده ی همه شد. تمام حواسم متوجه کلام پارسا در مورد خورشید بود. سرم را چرخاندم و نگاهم به روی لبخند مادر علی رضا ثابت ماند. خندیدنش مرا به یاد کیانا می انداخت. درسا هم درست به مانند مادرش می خندید. بدنش را به سمت شوهرش متمایل کرده بود و به چشمانش نگاه می کرد. زنانگی عمیقی در تک تک حرکاتش پیدا بود. چیزی که نمونه ی خفیفش را در رفتارهای کیانا، هنگام مواجه شدن با وحید می دیدم. چیزی که دیگران به آن می گفتند طنازی.

ـ در موردش چی فکر می کنی؟

نگاهم را از مادر علی رضا گرفتم و سرم را به سمت خود علی رضا برگرداندم. کنارم نشسته بود.

کامل به سمتش چرخیدم و گفتم:

ـ در مورد چی؟

ـ مامان سودی.

دوباره نگاهم به سمت مادر علی رضا کشیده شد. مامان سودی؟! نفسم را با صدا بیرون دادم. داشت نگاهم می کرد، با دقت.

بی آن که نگاهم را از نگاه خیره ی مادر علی رضا جدا کنم گفتم:

ـ چرا اجازه نداد بیای پیش من؟

اخم کردم.

ـ به من نگاه کن سارا.

جدیت صدایش چیزی بود که باعث شد نگاهم را از مادر علی رضا بگیرم و به خودش نگاه کنم.

گفت:

ـ نزدیک تهران بودیم که گفتم مامان و بابا رو می ذارم خونه و میام دیدن تو. مامان گفت وقت مناسبی نیست و شاید داری استراحت می کنی. من خودم هم فوق العاده خسته بودم، باید دوش می گرفتم و استراحت می کردم. مامان گفت فردا نهار دعوتت کنم. خیلی دوست داشت تو رو ببینه. پیشنهادش رو قبول کردم، چون توی اون شرایط بهترین تصمیم بود.

سرم را بلند کردم و به جای خالی مادر علی رضا خیره شدم.

ـ سارا جان؟

شنیدن صدایش از جایی که انتظار شنیدن صدای خنده های پارسا را داشتم، شوکه کننده بود! بی اختیار به سمت علی رضا متمایل شدم. دست علی رضا را احساس کردم که خیلی سریع به دور شانه ام حلقه شد و مرا بیشتر به سمت خود کشید. نفسم را با صدا بیرون دادم و به سمت صدا برگشتم. مادر علی رضا کنارم، به جای پارسا نشسته بود. اخمش را دیدم. اخمی که نه به من، بلکه به علی رضا بود. سبک شدن شانه ام را از سنگینی دست علی رضا احساس کردم. صاف نشستم.

ـ فکر نمی کردم نیومدن علی رضا ناراحتت کنه.

به چشمانش خیره شدم.

درسا با صدا خندید و گفت:

ـ بسه کیوان، خفه شدم.

دلم می خواست سرم را برگردانم و به درسا و کیوان نگاه کنم. شاید کیوان دستش را به دور گردن درسا حلقه کرده بود و او را به سمت خود می کشید.

ـ علی رضا میشه ما رو تنها بذاری؟

نه، برای چه؟ چرا باید علی رضا می رفت؟ احساس کردم که علی رضا در حال بلند شدن است. سریع به سمتش چرخیدم و مچ دستش را گرفتم و به سمت خود کشیدم. نشست و به چشمانم خیره شد. متعجب بود.

مادر علی رضا گفت:

ـ وقتی علی رضا برای اولین بار در مورد تو برام تعریف کرد، باهاش دعوا کردم.

نگاهش کردم. چرا؟

گفت:

ـ من علی رضا رو خوب می شناسم، شاید حتی بهتر از خودش. من بزرگش کردم و من خیلی چیزها بهش یاد دادم.

دلم می خواست از جا بلند شوم و بروم. مچ دست علی رضا را فشار دادم. او مادرش بود، او بزرگش کرده بود، او می شناختش، او بود که خیلی چیزها را به علی رضا یاد داده بود.

ادامه داد:

ـ علی رضا نمی تونست با کسی که روز اول در موردش برام تعریف کرد کنار بیاد.

نمی خواستم بشنوم، نمی خواستم. سرم را به سمت علی رضا برگرداندم و دستش را به سمت خودم کشیدم.

ـ نظرم خیلی زود در موردت عوض شد. با هر کلمه ای که علی رضا در مورد تو برام تعریف می کرد، بیشتر مشتاق دیدنت می شدم.

دستش را بالا گرفت و گفت:

ـ اجازه دارم لمست کنم؟

از جا بلند شدم و خیلی سریع با نفسی که در سینه ام حبس شده بود، سمت دیگر علی رضا نشستم. هنوز مچ دست علی رضا را در دست داشتم و فشار می دادم. نه، نه، نه. علی رضا داشت با من چه می کرد؟ چون اجازه داده بودم با اجازه لمسم کند، تصور کرده بود این حق را دارد که به دیگران هم چنین پیشنهادی بدهد؟ به کیانا گفته بود می تواند با اجازه گرفتن مرا لمس کند، به مادرش هم گفته بود.

علی رضا به سمتم کمی خم شد و گفت:

ـ آروم باش سارا، آروم باش.

ـ نمی خوام. چرا باید … من نمی دونم …

دوباره از جا بلند شدم و قصد دور شدن از آن ها را داشتم که با حس کشیده شدن دستم متوقف شدم. این من بودم که هنوز مچ دست علی رضا را در دست داشتم. نمی خواستم انگشتانم را از هم باز کنم. اشاره ی کوچک مادر علی رضا را دیدم. علی رضا به آرامی از جا بلند شد و جلوتر از من به راه افتاد.

ـ دایی علی رضا کجا دارید می رید؟ سارا جون شما …

صدای پارسا بود. برنگشتم.

صدای محمدرضا زمانی را شنیدم که گفت:

ـ پارسا جان بیا این جا ببینم. سارا جون و دایی علی رضا هم الان میان.

برگشتم، به محمدرضا زمانی خیره شدم، داشت نگاهم می کرد. بی اختیار لبخند زدم، لبخند زد. او هم اسمِ پدرم بود. سودی جون مادر علی رضا بود. مادر! لرزیدم.

وارد اتاقی شدیم. چشمانم را بستم. با دستان علی رضا بود که هدایت می شدم. هنوز با تمام قدرت مچ دستش را فشار می دادم. احساس کردم قصد جدا کردن دستم را دارد، ولی با دست دیگرم پسش زدم. نیاز داشتم با حس گرمای دستش آرام بگیرم. نیاز داشتم تا درست نفس بکشم، تا درست فکر کنم.

با برخورد محکم به چیزی متوقف شدم و چشمانم را باز کردم. تنها چیزی که می دیدم، چهره ی علی رضا بود. به چشمانش خیره شدم و نفس هایم آرام شد و نظم گرفت. به چشمانم خیره شده بود و نفس های داغش به صورتم می خورد.

ـ حرف بزن، یه چیزی بگو.

ـ می خوام برم.

ـ اجازه نمیدم.

محکم و قاطع جوابم را داد. اخم کردم.

ـ ولی من …

دستش را نرم روی دهانم گذاشت. گرمای دستش لبانم را می سوزاند.

گفت:

ـ چی اِنقدر ناراحتت کرد؟

دستش را به آرامی از روی لبانم برداشت و روی شانه ام گذاشت.

بلند گفتم:

ـ تو به کیانا گفتی، تو به مادرت گفتی وقتی از من اجازه داشته باشن می تونن …

ـ سارا آروم تر حرف بزن. من دقیقا این جا روبروتم، پس راحت می تونم صدات رو بشنوم، باشه؟ راستی گفتی کیانا، حالش چطوره؟

با دست آزادم به سینه اش مشت زدم. آخی گفت و با چهره ای در هم کشیده شده خم شد. ضربه ی آرامی نبود، ولی آن قدر هم سخت نبود که این طوری درد بکشد.

ـ چی شد؟ وای علی رضا ببینمت! سودی جون؟ درسا؟

می خواستم کمک بگیرم که دوباره و خیلی سریع صاف ایستاد و دستش را جلوی دهانم گرفت. به چهره ی سرخ شده و خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشت، خیره شدم. دستش را پس زدم و این بار محکم تر از قبل با مشت بازویش را نشانه رفتم. دستش را از روی دهانم برداشت.

ـ بد جنس! یه بار دیگه این طوری سر کارم بذاری، بد جوری کتک می خوری.

بی صدا خندید. کسی در زد.

ـ علی رضا، سارا جون چیزی شده؟

صدای درسا بود. سرخی چهره ی علی رضا بیشتر شد.

به سختی و بعد از مکث طولانی گفت:

ـ نه درسا جان، چیزی نیست، الان میایم.

ـ دایی علی رضا در رو باز کن.

از فشاری که به کمرم آمد، تازه متوجه موقعیتم شدم. من به در اتاق تکیه داده بودم. درسا به آرامی چیزی گفت که نشنیدم، ولی صدای اعتراض پارسا را خوب می شنیدم. با اخم به علی رضا خیره شدم.

گفت:

ـ به من چه؟ تقصیر خودته، اون قدر جیغ جیغ کردی که فکر کردن داریم چی کار می کنیم!

دلم می خواست با مشت محکمی به صورتش بکوبم و از دیدن دردش لذت ببرم. البته که نمی توانستم چنین کاری کنم. اگر از دیدن درد کشیدنش لذت می بردم که چند لحظه ی قبل با اضطراب مادر و خواهرش را صدا نمی زدم.

گونه ام را نرم لمس کرد و گفت:

ـ نگفتی کیانا چطوره؟

ـ خوبه.

ـ میشه دستم رو ول کنی؟ این یکی واقعا درد داره.

سریع انگشتانم را از دور مچش باز کردم. کمی با دست راست، مچ دست چپش را ماساژ داد. از سفیدی انگشتانش متعجب شدم! نمی خواستم این طور شود.

گفت:

ـ به من نگاه کن سارا.

نگاهم را از مچ دستش گرفتم و به صورتش خیره شدم. لبخند می زد.

گفت:

ـ بیا بشینیم تا بعضی چیزها رو برات توضیح بدم.

قدمی به عقب گذاشت و من تازه متوجه اطرافم شدم. چیزی که مقابلم قرار داشت، دیواری سیاه رنگ بود. تخته هایی به صورت نامنظم، به دیوار میخکوب شده بودند. روی تخته ها پر بود از جعبه های سی دی، کتاب، عطر، مجسمه، سنگ، گلدان های کاکتوس و قاب عکس. نمی توانستم تصمیم بگیرم این چیدمان از منطق خاصی پیروی می کند یا بی نظمی مطلق بر آن حکم فرماست. با چند گام بلند، خودم را مقابل دیوار رساندم و به نزدیک ترین بخش آن دیوار خیره شدم. چه نامی برای آن تخته های چوبی می توانستم بگذارم. کتابخانه نبود، ولی کلی کتاب داشت. گلخانه نبود، ولی گلدان های کوچک و بزرگ کاکتوس تقریبا روی هر تخته ی چوبی پیدا بود.

به عنوان کتاب هایی که روی هم چیده شده بودند خیره شدم. بدون شک به دندان پزشکی مربوط بودند. یک مداد روی کتاب ها قرار داشت و کنارشان قاب عکسی نقره ای دیده می شد. یک عکس خانوادگی. محمد رضا زمانی و مادر علی رضا روی یک مبل دو نفره ی سفید نشسته بودند، درسا سمت راست بالای سر پدرش ایستاده و علی رضا لبه ی مبل کنار مادرش نشسته بود. چقدر خوشبخت به نظر می رسیدند. همه لبخند بر لب داشتند و خوشحال بودند.

ـ سارا؟

به سمت صدا چرخیدم. دیوار کنار در، سفید بود. به علی رضا خیره شدم. تختی یک نفره و بزرگ میان اتاق قرار داشت، که علی رضا روی آن نشسته بود. به سمتش رفتم و کنارش با فاصله نشستم. به دیوار روبرویم خیره شدم. یک ماشین اسباب بازی قرمز، روی یکی از تخته ها، کنار قاب عکسی کوچک، توجهم را جلب کرد.

لرزیدم. به نرمی دستش را روی بازویم کشیده بود. دستم را سریع عقب کشیدم. دستش را انداخت و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. به سمتش چرخیدم و به چشمانش خیره شدم. لبخند می زد.

گفت:

ـ این جا اتاق منه. خوشت اومد؟

نگاه دقیق و کلی به اتاق انداختم. به غیر از آن تخت، تنها یک میز تحریر بزرگ جایی نزدیک در قرار داشت. به پرده های ساده و سفید اتاقش خیره شدم. پنجره ی بزرگی داشت.

ـ قشنگه. حالا گوش می کنم.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ من واقعا نیاز داشتم تا در مورد تو با کسی حرف بزنم.

ـ چرا؟

ـ عکس العمل های تو نگرانم می کرد.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ چرا باید نگران باشی؟ من چنین چیزی رو نمی خوام. نه نگران میشم و نه …

ـ مهم نیست تو چی می خوای. نمی تونستم تصمیم بگیرم چه رفتاری در مقابلت داشته باشم، با سودی جون حرف زدم و هر چیزی که در موردت می دونستم رو بهش گفتم.

اخم کردم.

ادامه داد:

ـ انگار با گفتنش ذهنم باز شد و فهمیدم می خوام چی کار کنم و چطوری باید باهات برخورد کنم. مامان هم کمکم کرد، چند تا پیشنهادی که واقعا جواب داد.

اخمم عمیق تر شد.

ـ سارا به من نگاه کن.

ـ نمی خوام. دیگه هیچ وقت این کار رو نکن، من دوست ندارم در موردم با هیچ کس حرف بزنی، نمی خوام کسی …

ـ می خوام لمست کنم.

قبل از این که مثل همیشه بدون موافقت لمسم کند، از جا بلند شدم و دو قدم به عقب برداشتم. اخم کرد، اخم کردم. کسی به در ضربه زد و در بی صدا باز شد.

ـ مامانی گفت بهتون بگم نهار آماده ست. سارا جون تو باید کنار من بشینی.

کسی دستم را گرفت. نفسم بند آمد. پارسا مچ دستم را گرفته بود و با خود می کشید. لرزیدم. نمی خواستم دستش را پس بزنم، نمی خواستم ناراحتش کنم، ولی گرمای دستش به طرز وحشتناکی عذاب آور بود، آزار دهنده بود.

علی رضا بلند گفت:

ـ پارسا من در مورد سارا بهت چی گفتم؟ همین الان دستش رو ول کن و برو بیرون به سودی جون بگو سه دقیقه دیگه ما میایم.

پارسا دستم را رها کرد و من انگشتانم را مشت کردم. گرفتگی چهره اش را دیدم و کج شدن لبانش به نظرم حالت بانمکی داشت که در چهره ی هیچ کس ندیده بودم. داشت به سمت در خروج می رفت. نفسم را در سینه حبس کردم. پارسا دوست داشتنی بود. هیجانش وقتی در مورد آسمان و ستاره ها و نجوم حرف می زد، دیدنی بود.

به زحمت قدمی جلو گذاشتم و گفتم:

ـ پارسا صبر کن تا با هم بریم، دایی علی رضا می تونه بعد بیاد.

خنده خیلی سریع روی لبانش نشست و من حتی نیم نگاهی هم به علی رضا نینداختم تا چهره اش را ببینم. پشت سر پارسا از اتاق خارج شدم.

پارسا گفت:

ـ اتاق دایی علی رضا رو خیلی دوست دارم، ولی اتاق من خیلی قشنگ تره. به مامان درسا میگم یه روز تو رو دعوت کنه تا اتاقم رو نشونت بدم.

نمی توانستم از خیره نگاه کردن به آن خانواده دست بردارم. خانواده هیچ وقت برای من چیزی شبیه به آن نبود. خانواده ی من پدرم بود، استاد محمد رضا مجد. کیوان به کوچک ترین حرکت درسا واکنش نشان می داد. برایش سالاد می ریخت، از بشقاب خودش تکه گوشتی بر می داشت و داخل بشقاب درسا می گذاشت، حواسم بود که پنهانی به روی برجستگی دیوانه کننده ی شکم درسا دست می کشد و لبخندهای درسا با این حرکت چقدر پررنگ تر می شود. گاهی به پارسا در مورد نحوه ی نشستن و به دست گرفتن قاشق تذکر می داد. درسا گاهی به سمت کیوان خم می شد و حرفی می زد، این دقیقا حرکت سودی جون در مقابل همسرش بود. آن ها تنها نیاز به بهانه ای کوچک برای خندیدن داشتند. سکسکه ی درسا یا یک کلمه ی ساده که برایشان تداعی کننده ی خاطره ای بود، تفاوتی نمی کرد.

میان علی رضا و پارسا نشسته بودم. سودی جون مقابلم قرار داشت. هر بار که نگاهم با نگاه دقیقش گره می خورد، لبخند می زد و چیزی می گفت. از غذا می پرسید، از کار می گفت، از زیبایی ستاره ها و علاقه ی دنبال نشده اش به آسمان. میل چندانی به غذا نداشتم و اصرارهای مهربانانه ی درسا برای امتحان کردن هر چیزی که سر میز قرار داشت، بی میلی ام را دو چندان می کرد.

ـ چرا چیزی نمی خوری؟

علی رضا آرام در گوشم این سوال را پرسید. با گوشه چشم نگاهش کردم. بشقاب او هم تقریبا دست نخورده باقی مانده بود.

آرام گفتم:

ـ من خیلی میل ندارم.

ـ به خاطر این نیست که پارسا بهت دست زده؟

لمس شدن توسط پارسا را فراموش کرده بودم. به یاد آوردنش باعث شد عضله های دستم سخت شود. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

ـ می تونیم بریم تو اتاق من یا یه جای خلوت تر؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم. می خواستم باز هم در میان یک خانواده ی واقعی باشم، باز هم ببینم چه چیزی را باید تجربه می کردم و از دستش دادم. دلم یک خانواده ی واقعی می خواست.

ـ ژله دوست داری؟

نگاهش کردم. نگران بود، این را از چشمانش می خواندم.

لبخند زدم و گفتم:

ـ آره.

دلم می خواست تنها باشم. نه، من حتی نمی دانستم دقیقا چه می خواهم. می خواستم تنها باشم و می خواستم در میان یک خانواده باشم.

محمدرضا زمانی مهربان بود. مادر علی رضا لبخند می زد و طناز بود. درسا شبیه مادرش بود و مرا به یاد کیانا می انداخت. کیوان خوب بود و صمیمی. پارسا دوست داشتنی بود. آن جا همه چیز خوب به نظر می رسید.

بعد از نهار، همراه درسا و محمدرضا به سالن پذیرایی برگشتیم. کیوان، پارسا، علی رضا و البته سودی جون، مشغول جمع کردن میز شدند. دیدم که کیوان و علی رضا ظرف ها را شستند و پارسا در جا به جا کردن ظرف های غذا و مرتب کردن آشپزخانه، به مادر علی رضا کمک کرد.

گیج بودم. نمی دانستم. انگار توان فکر کردن را از دست داده بودم. نمی توانستم درست تصمیم بگیرم. به خاطر همین چند دقیقه بعد از نوشیدن چای از جا بلند شدم.

محمد رضا گفت:

ـ چیزی می خوای دخترم؟

نفسم گرفت. او به من گفته بود دخترم! ده سال از آخرین باری که محمدرضا نامی، مرا دخترم خطاب کرده بود، می گذشت. علی رضا آرام صدایم زد.

با تاخیر آشکاری گفتم:

ـ نه، می خوام برم خونه.

ـ چرا عزیزم؟

چرا؟ چون نمی توانستم درست فکر کنم.

سودی جون گفت:

ـ عزیزم اجازه بده سارا جون راحت باشه.

نفسم را با صدا بیرون دادم. او به همسرش می گفت عزیزم.

علی رضا از جا بلند شد و گفت:

ـ می رسونمت.

ـ نه، ماشین دارم.

ـ اشکالی نداره باهات میام.

ـ واقعا لزومی نداره.

با اخم خیلی جدی گفت:

ـ گفتم که می رسونمت.

پارسا از جا بلند شد و گفت:

ـ دایی منم باهات بیام؟

صدای خنده ی سودی جون را شنیدم. کیوان به آرامی بازوی پارسا را گرفت و کشید تا بنشیند.

علی رضا با چهره ی خیلی جدی گفت:

ـ نیم ساعت دیگه برمی گردم.

کیوان به آرامی گفت:

ـ شب می بینمت.

درسا خندید و گفت:

ـ اذیت نکن کیوان.

ـ آخه چرا وقتی نمی تونه نیم ساعت دیگه برگرده این طوری …

 

سودی جون با لبخند گفت:

ـ تمومش کن کیوان جان. برو علی رضا جان، فقط بعد از ظهر می خوایم بریم خونه ی حاج فرهاد، فراموش نکن.

صدای خنده ی محمدرضا و کیوان بلند شد. واقعا درک درستی از چیزی که بینشان رد و بدل شده بود، نداشتم و حتی برایم اهمیتی نداشت. به سمت اتاق میهمان رفتم و چند دقیقه بعد، آماده شده اتاق را ترک کردم. علی رضا به آرامی داشت با سودی جون حرف می زد. کیوان روی مبل راحتی داخل هال نشسته و درسا به او تکیه داده بود. انگشتان کیوان روی برجستگی شکم درسا، نرم و آهسته حرکت می کرد. پارسا کنار درسا نشسته بود و تمام توجه و نگاهش به روی صفحه ی تلویزیون بود. محمدرضا زمانی هم با لبخند کمی دورتر ایستاده بود و نگاهم می کرد. او شبیه پدرم بود. نامش، حالت محکم ایستادنش، لبخندها و لحن آرام و مهربان صدایش. برایم دوست داشتنی بود.

تنها چیزی که گفتم، کلمه ی “خداحافظ” با صدای بلند بود. با گام های بلند به سمت در رفتم و بی توجه به علی رضا که نامم را می خواند، از خانه خارج شدم. دکمه ی آسانسور را زدم و شنیدم که دری پشت سرم بسته شد. وارد آسانسور شدم.

ـ خوبی؟

چشمانم را بستم و پشت سرم را به آینه ی سرد آسانسور تکیه دادم.

گفتم:

ـ آره.

ـ اما خیلی خوب به نظر نمی رسی. اگه می دونستم این جا اومدن تا این اندازه ناراحتت می کنه، حتی در مورد پیشنهاد مامان فکر هم نمی کردم. من می خواستم بهت خوش بگذره و از تنهایی بیرون بیای.

آسانسور با حرکت آرامی متوقف شد. قبل از او بیرون آمدم. با چند گام بلند لابی را پشت سر گذاشتم و از در بیرون رفتم. چند نفس عمیق کشیدم. بوی خوبی می آمد. بوی عطر تلخ و آشنای علی رضا هم بود. اتومبیلی کمی دورتر ایستاد. زنی میانسال با لبخند پیاده شد. سریع به سمت اتومبیلم رفتم و سوار شدم. کنارم نشست.

اتومبیل را روشن کردم و گفتم:

ـ مهمونی خوبی بود.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ می خوای من رانندگی کنم؟

ـ نه، خوبم.

در سکوت به سمت خانه حرکت کردم. دلم می خواست حرفی بزند تا حرف بزنم. نمی دانستم چه می خواهم بگویم. هنوز هم گیج بودم. هنوز هم نمی توانستم درست فکر کنم. باید به خانه می رفتم. خانه ی خودم، جایی که همه چیزش آشنا باشد. دلم می خواست روی کوسن های داخل سالن لم بدهم و از نسکافه ی داغ خانه ی خودم بنوشم. باید سفره ی هفت سینی که کیانا برایم چیده بود را به علی رضا نشان می دادم.

مانتو و روسری ام را در آوردم و روی مبل انداختم. چند نفس عمیق کشیدم. خانه ی علی رضا و خانواده اش گرم بود، صمیمی بود، ولی من خانه ی خودم را با تمام سکوت و سردی اش بیشتر دوست داشتم. به سمت آشپزخانه رفتم و چایساز را روشن کردم. نسکافه ی داغ و لم دادن روی کوسن های نرم.

با لیوان نسکافه از آشپزخانه خارج شدم. علی رضا کجا بود؟ احساس کردم بعد از من وارد خانه شد، ولی در تمام مدتی که برای خودم نسکافه آماده می کردم، نه صدایش را شنیده و نه خودش را دیده بودم. وارد سالن شدم. دیدمش، پشت به من و رو به سفره ی هفت سین ایستاده بود.

گفت:

ـ کیانا درستش کرده؟

روی یکی از کوسن ها نشستم و گفتم:

ـ آره. دیروز یکی از ماهی ها داشت می مرد، کیانا آبشون رو عوض کرد حالش خوب شد. همونی که یکی از باله هاش سفیده.

لیوان نسکافه را روی زمین کمی دورتر گذاشتم. کمی جا به جا شدم و به کوسن دیگری تکیه دادم. دیدمش که چرخید و به سمتم آمد. روی زمین مقابلم نشست و به چشمانم خیره شد. سنگینی نگاهش بد نبود، ولی نمی توانستم به چشمانش خیره شوم.

دستش را بالا گرفت و گفت:

ـ می خوام بهت دست بزنم.

انتظار داشتم صورتم را نوازش کند، اما چند تار مویم را میان انگشتانش گرفت. نگاهم به روی موهایم و انگشتانش ثابت مانده بود. نفس عمیقی کشید. حضور دست دیگرش را خیلی غیر منتظره روی زانوی پای چپم احساس کردم.

گفت:

ـ چهار بار وسایلم رو جمع کردم تا برگردم.

جا خوردم!

ادامه داد:

ـ سودی جون گفت به خودم و تو فرصت بدم تا احساساتمون رو در مورد همدیگه درک کنیم.

من دلتنگ علی رضا شده بودم. مادر علی رضا می خواست من این موضوع را بفهمم؟ موهایم را رها کرد و سرش را به سمت پایم برگرداند.

گفت:

ـ جای اون زخمی که توی کوه برداشتی هنوز هست؟

نمی دانستم. اصلا چرا این سوال را پرسیده بود؟ شانه بالا اندختم. دستش را به زیر زانویم برد و آن را بالا کشید. پایم را خم کردم. حرکت نرم و آرام انگشت اشاره اش را روی زانویم می دیدم و حس می کردم. تمام تمرکزم روی نفسم هایم بود. دم، بازدم، دم، بازدم. نمی خواستم ریتم آرام و منظم نفس هایم دوباره با حس خوب لمس شدن از طرف علی رضا از بین برود.

گفت:

ـ از زیر این جوراب که چیزی پیدا نیست.

با دستش که هنوز زیر زانویم قرار داشت، پایم را آهسته آهسته به سمت خود کشید. حرکتش باعث شد به عقب کشیده شوم. داخل یکی از کوسن هایی که پشتم قرار داشت فرو رفتم. به سمتم خم شد.

ـ الان دلم می خواد بغلت کنم، ببوسمت، بهت بگم چقدر زیبا شدی، بهت بگم وقتی کنارتم چه حس قشنگی دارم و بهم بگی در موردم چطوری فکر می کنی، بگی چه حسی بهم داری، اما می ترسم ناراحتت کنم، می ترسم این ها برات هیچ ارزشی نداشته باشه.

آرنج دست چپش را درست کنار سرم روی کوسن ها ستون کرده بود و نفس هایش به صورتم می خورد. حرکت بی تاب چشمانش را که هر لحظه روی نقطه ای از صورتم متوقف می شد، می دیدم. لحظه ای روی چشمانم، لحظه ای دیگر جایی نزدیک نقطه ی اتصالی موها و پیشانی و لحظه ی بعد نگاهش روی لبانم ثابت می ماند. احتمالا در آناتومی بدن من مشکلی وجود داشت که صدای تپش بلند قلبم را در فاصله ای این قدر نزدیک به گوشم می شنیدم. باید چیزی می گفتم. چیزی که نگرانی را از چشمان قهوه ای و پُر نور و رنگش دور کند. چطوری این چشمان قهوه ای می توانست این همه رنگ را در خود جای دهد؟

آهسته دستم را بالا آوردم و به صورتش نزدیک کردم. لحظه ای نگاهش روی دستم ثابت ماند و بعد دوباره به چشمانم زل زد. به آرامی، آن چند تار موی افتاده روی پیشانی اش را کنار زدم. انگشتم را به نرمی روی شقیقه اش کشیدم. چه پوست نرمی داشت. دست چپش را احساس کردم که موهایم را کمی کنار زد و انگشتش که روی شقیقه ام کشیده شد. سرش نزدیک تر شد. دستم را انداختم، اما انگشتان او هنوز به نرمی روی شقیقه ام کشیده می شد. نگاهم به روی یقه ی لباسش ثابت ماند. گردنبندش پیدا بود. پلاک مربع شکلی که چیزی روی آن نوشته شده بود. با خم شدن بیشتر سرش، گردنبند تکان خورد و نتوانستم ببینم چه کلمه ای روی آن نوشته شده است. داغی نفس هایش، پوست صورتم را به سوزش انداخت.

اول بوسه ای آرام روی گونه ام نشاند. بوسه ی بعدی سخت تر بود.

ـ چشمات …

بوسه ای به پشت پلک چشم راستم زد.

ـ باز هم چشمات …

بوسه ای به پشت پلک چشم چپم زد.

ـ آدم رو جادو می کنه.

بعد از مکث و خیره شدن طولانی، به لبانم بوسه زد. بوسه ای نرم و لطیف.

ـ امروز با این لباس ها خیلی زیبا شده بودی.

دستش را از زیر زانویم برداشت و سنگینی پایش را روی پاهایم احساس کردم. با دست آزادش لبانم را لمس کرد.

ـ یه چیزی بگو.

بی اختیار نامش را آرام بر زبان آوردم.

ـ علی رضا؟

لبخندی محو روی لبان و چهره ی جدی اش نشست.

ـ جانم؟ بگو عزیزم، بگو گلم.

گفتم:

ـ دلم برات تنگ شده بود.

چشمانش را بست و نفسش را محکم بیرون داد. انگشتانم را مشت کردم. چقدر نوازش هایش خوب بود. چقدر گرمای بدنش خوب بود. چشمانش را باز کرد، سرش را خم کرد، گردنم را بوسید. سرم را به سمت بالا و کمی چپ متمایل کردم. او به من نزدیک تر می شد یا من بیشتر به سمت او کشیده می شدم؟ دست چپش را به آرامی به زیر گردنم هدایت کرد. گردنم با فشار آرام دست او، به بالا کشیده شد. نمی توانستم تشخیص بدهم صدای ضربان قلبم بلندتر است یا صدای نفس های نامنظم و سطحی ام.

نمی دانم چند دقیقه در همان حال، گردن و لبانم را بی وقفه، نرم و نفس گیر بوسید، اما با حرکت آرامی، دست راستش را به زیر کمرم برد و مرا به سمت خود کشید. هیچ مقاومت و حرکتی نکردم. اجازه دادم دستانش هر جایی که می خواهد مرا هدایت کند. حس خوبی بود. حس فوق العاده ای بود. کمی چرخید و بعد وقتی آرام گرفتیم، دستانش به دورم حلقه شده بود و سرم روی سینه اش قرار داشت. دستانم را به دو طرف بدنش هدایت کردم و حالت راحت تری به بدنم دادم. صدای ضربان قلبش را می شنیدم.

ـ می شنوی؟ می شنوی قلبم چطوری وقتی کنارت هستم بی تابی می کنه؟

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ صداش خیلی قشنگه.

اردیبهشت ماه بود که متوجه برجستگی شکم کیانا شدم. انتظارش را نداشتم. شوکه کننده بود! به نظرم برای دیدن این برجستگی، چند ماه دیگر هم وقت داشتم. به غیر از آن برجستگی، همه چیز خوب پیش می رفت.

شماره فروردین ماه مجله خیلی بهتر از چیزی شده بود که انتظارش را داشتم. شماره ی اردیبهشت هم روز بیستم ماه کامل و آماده شده بود. کارهای مربوط به مجله خیلی خوب پیش می رفت و هیچ نگرانی و دلواپسی در موردش نداشتم.

حامد بعد از تعطیلات نوروز خبر داد که عقد کرده اند. شوکه شدم! دیوانه کننده بود! حامد ازدواج کرده بود و حالا با همسرش زندگی می کرد. یک هفته ی تمام طول کشید تا این موضوع را درک کنم. او همیشه یک گام جلوتر از من قدم برمی داشت. نمی توانستم او را کنار هیچ زنی تصور کنم.

تقریبا بیشتر کارهایی که تا چند ماه قبل کیانا انجام می داد، حالا شده بود مسئولیت مهدیسِ سر به هوا. مهدیس و شایان بینش قرار بود اواخر خرداد ماه ازدواج کنند. یک لحظه آرام و قرار نداشت. یا به کارهای دفتر مجله رسیدگی می کرد، یا با تلفن مشغول هماهنگی کارهای عروسی اش بود. سالن، لباس عروس، ارکستر، جهیزیه. این چیزها برای من هیچ مفهومی نداشت و درک نمی کردم چرا به خاطر پر بودن سالن ها، تا آن اندازه حرص می خورد و یا برای لباس عروسی اش گریه می کند.

حسام شفیعی. او را هم درک نمی کردم. هر بار بهانه ای برای بالا آمدن و دیدن من پیدا می کرد. برایم عیدی خریده بود، یک شیشه عطر صورتی. این که به کیانا و مهدیس سپرده بودم نمی خواهم ببینمش هم فایده ای نداشت. چند باری با خشم از دفتر بیرونش کرده بودم و هدیه اش را مقابل چشم خودش داخل سطل آشغال انداخته بود. باز هم در راه پله ها مقابلم سبز می شد و از من دعوت می کرد برای شام بیرون برویم یا به میهمانی دعوتم می کرد.

رفتن به رصدخانه هم خوب بود. اگر چه گاهی هوای بهاری و باران های غیر منتظره اش، آسمانم را ابری می کرد، اما هوای عاری از آلودگی و غبار و شب های پر ستاره اش، شگفت انگیز بود. گاهی با علی رضا برای رصد می رفتیم و من برایش در مورد ستاره هایم پر حرفی می کردم. آراد تا زمانی که تنها برای رصد کردن می رفتم، خوب بود، لبخند می زد و گاهی با یک لیوان چای یا نسکافه جلو می آمد و با هم در مورد ستاره ها صحبت می کردیم. حرف زدن با او خیلی خوب بود. حرف همدیگر را در مورد ستاره ها می فهمیدیم. در مورد تغییرات خورشید حرف می زدیم و شهاب سنگ ها، اما وقتی علی رضا همراهی ام می کرد، جلو نمی آمد. تنها از دور با سر سلام می داد و به دفترش می رفت.

کیانا هم ظاهرا به توصیه ی وحید کسی را استخدام کرده بود تا هر دو هفته یک بار برای تمیز کردن و رسیدگی به کارهای خانه ی خودش و من بیاید. اسمش شیرین و پر حرفی اش دیوانه کننده بود. از وقتی به خانه ی من می آمد، در مورد هر موضوع با ربط و بی ربطی حرف می زد. عروسی پسر همسایه اش با دختر برادرش، گرانی و تورم، جدال های سیاسی، فیلم های تازه اکران شده ی هالیوود و داروهای تاریخ مصرف گذشته. گاهی دکتری می کرد و گاهی در مورد مسائل سیاسی و اقتصادی حرف می زد و نظر می داد. آدم ها، آدم ها، آدم ها. من هم آدم بودم، ولی نمی توانستم درکشان کنم. این ها چیزهایی نبودند که من حتی برای یک لحظه در موردشان فکر کنم.

کیانا چنان با شوق و ذوق در مورد هر چیز کوچکی که به بچه اش ربط داشت صحبت می کرد، که نادیده گرفتنش واقعا سخت می شد. هر چیز کوچکی که برای بچه می خرید، حتی گاهی قبل از وحید، به من نشان می داد. تل صورتی، لباس های سفید و لطیف، جوراب شلواری صورتی با گل های چهار برگ سفید و برجسته، گیره ای که یک پروانه ی قرمز رنگ داشت، تاپی نارنجی و کفش های صورتی رنگی که بزرگی شان به اندازه ی کف دست بود. درک نمی کردم چطور می تواند این همه رنگ صورتی را در کنار هم تحمل کند. عکس های سونوگرافی اش را نشانم داد و من نمی دانستم در میان آن نقاط سفید و سیاه درون عکس، چه چیزی را باید ببینم. تنها وقتی از داخل موبایلش فیلم سونوگرافی را گذاشت و من صدای ضربان تند قلب موجودی که در وجود کیانا رشد می کرد را شنیدم، شگفت زده شدم، نفسم بند آمد! باور کردنی نبود قلب موجودی که میان آن نقطه های سیاه و سفید پنهان شده بود و من نمی توانستم ببینمش، این چنین قوی و پر قدرت می تپید! دیوانگی بود، ولی از او خواستم تا فیلم سونوگرافی اش را برایم بفرستد و او با لبخند این کار را انجام داد. می خواستم علی رضا هم این صدا را بشنود و شگفت زده شود و البته که علی رضا حتی متعجب هم نشد، چون قبلا فیلم سونوگرافی پارمیس را دیده بود و صدای قلب پارسا را شنیده بود.

نیازی به دقت زیادی نداشتم تا توجه و وسواس عجیب و غریب وحید را به کیانا ببینم. وحید تنها تا حدود ساعت چهار بعد از ظهر کیانا را تنها می گذاشت و بقیه ی روز را در کنارش سپری می کرد. مطمئن بودم اگر مجبور به رفتن سر کار نبود، تمام روز می توانستم او را در اطراف کیانا ببینم. گاهی وقتی کیانا نزدیک غروب بالا به خانه ام می آمد، همراهی اش می کرد. بعضی وقت ها داخل می شد و گاهی هم دم در انتظارش را می کشید.

پارسا هم همراه علی رضا با بهانه و بی بهانه به دیدنم می آمد. یک بار هم همراه کیوان و درسا به دفتر آمدند. چهره ی شگفت زده ی کیانا و حامد، وقتی خانواده ی خواهرِ علی رضا را به آن ها معرفی کردم دیدنی بود. پارسا با من در مورد هر چیز جدیدی که یاد می گرفت بحث می کرد. اعتماد به نفسش دیدنی بود. چنان مطمئن و قاطع از یاد گرفته هایش حرف می زد، که گاهی در مورد بعضی چیزها شک می کردم! درسا می گفت به طرز دیوانه واری شیفته ی آسمان و نجوم شده است. خنده ام می گرفت وقتی محکومم می کرد چیزی در مورد آسمان و نجوم نمی دانم.

و رابطه ام با علی رضا شگفت انگیز بود. بعد از آن روزی که چند ساعت را در آغوشش سپری کردم و به ریتم نامنظم قلبش گوش دادم، خیلی چیزها عوض شده بود. هر روز همدیگر را می دیدیم، به مطبش می رفتم، به دفتر می آمد. در یک بعد از ظهر به خانه یشان رفتم و همراه سودی جون و محمدرضا عصرانه خوردیم. زیاد به خانه ام می آمد. حالا کمتر از گذشته برای لمس کردنم اجازه می گرفت. در آغوشم می گرفت و می بوسیدم. گاهی با دستی پر از کیسه وارد خانه می شد. گوشت و ماکارانی و قارچ می خرید و با چیزهایی که از کیانا می گرفت، با هم ماکارانی درست می کردیم. آشپزی کردن و ظرف شستن کنار علی رضا خیلی خوب بود.

ـ شام میای این جا؟

ـ آره عزیزم. نیم ساعت دیگه کارم تو مطب تموم میشه. اول باید یه سر برم خونه و دوش بگیرم.

ـ باشه، من هم داشتم می رفتم خونه.

از دفتر بیرون آمدم. نیم ساعت قبل وحید به دنبال کیانا آمده و با هم برای خرید سرویس اتاق خواب رفته بودند. مهدیس داشت با تلفن حرف می زد. از آن لبخند عمیق و پررنگی که بر لب داشت، مشخص بود مشغول صحبت با شایان است. ظاهرا امروز مشغول انتخاب کارت های عروس بودند. نفسم را با صدا بیرون دادم و از کنارش عبور کردم. با دیدنم از جا بلند شد و با لبخند کمرنگی خداحافظی کرد.

ـ برای شام ساندویچ می خرم. نظرت در مورد فلافل چیه؟

ـ عالیه. شب می بینمت.

ـ دلم برات تنگ شده، اگه ببینمت می خوام محکم گازت بگیرم.

از لحن پر خنده ی کلامش با صدا خندیدم. بارها گفته بود می خواهد گازم بگیرد. می دانستم شوخی می کند. از دستش فرار می کردم و او تمام خانه را به دنبالم می دوید و در نهایت وقتی در آغوشم می گرفت، با بوسه هایش نفسم را بند می آورد.

آن شب علی رضا نیامد، تماس هم نگرفت و به تماس های من هم جوابی نداد. مهم نبود گرسنه خوابیدم، ولی مهم بود که وقت خواب، از دلتنگی گریه کردم.

با حوله وارد آشپزخانه شدم. کیانا داشت از داخل کابینت چیزی بیرون می آورد. با دیدنم لبخند بزرگی روی لبانش نشست و کمرش را صاف کرد.

ـ چیزی شده؟

هنوز از دست علی رضا دلگیر بودم. صبح به امید دیدن پیغام یا تماس از دست رفته ای از طرف او، بیدار شده بودم، اما هیچ چیز نبود. به صبح هایی فکر می کردم که با تماس های او از خواب بیدار می شدم. هر روز صبح یک ساعتی را می دوید و وقتی به سمت خانه می رفت، با من تماس می گرفت و من همیشه از شنیدن صدای نفس نفس زدن هایش حال عجیبی پیدا می کردم. شنیدن صدایش در هر حالتی خوب بود.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ علی رضا دیشب قرار بود بیاد، ولی تا الان خبری ازش نشده، حتی یه زنگ هم نزده.

مقابلم روی صندلی نشست و گفت:

ـ تو بهش زنگ زدی؟

ـ آره، ولی جوابم رو نداد.

ابروهاش بالا رفت و گفت:

ـ حتما چیزی شده. با هم دعوا کردید؟

ـ دعوا؟ نه. چرا باید دعوا کنیم؟

ـ نمی دونم، گفتم شاید بینتون چیزی پیش اومده که از دستت ناراحت شده.

از داخل بشقاب روی میز، بیسکویتی را برداشتم، تکه ی کوچکی از آن جدا کردم و به دهان گذاشتم. واقعا چیزی برای ناراحتی وجود نداشت. همه چیز خوب و فوق العاده بود. گاهی وقتی اجازه نمی دادم مرا ببوسد و لمس کند، اخم می کرد و احساس می کردم این کارهایم ناراحتش می کند، اما هیچ چیز بیشتری وجود نداشت. او حتی به زبان نمی آورد که آیا واقعا احساسم در مورد ناراحتی اش درست بوده است یا نه.

ـ چرا یه بار دیگه بهش زنگ نمی زنی؟

نه، این بار من ناراحت بودم.

ـ لازم نیست، هر وقت خودش بخواد بهم زنگ می زنه. حتی اگه …

احساس می کردم هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل از او ناراحت و دلگیر می شوم. خیلی سریع لباس پوشیدم و بی توجه به کیانا که از من می خواست صبحانه بخورم، از خانه بیرون رفتم.

ساعت از یازده گذشته بود که موبایلم زنگ زد. خودش بود “دوستم”. جوابش را ندادم. باز هم زنگ زد، پیغام داد، باز هم جواب را ندادم. او حق نداشت مرا تمام شب گرسنه و منتظر نگه دارد. او حق نداشت خبر ندهد که نمی آید، او حق نداشت جواب تلفن هایم را ندهد. درک می کردم گاهی به شدت درگیر کار و البته خانواده اش می شود، ولی درک نمی کردم چرا برای یک تماس یک دقیقه ای زمان ندارد.

تلفن اتاقم زنگ زد، گوشی را برداشتم، مهدیس گفت علی رضا پشت خط منتظر صحبت با من است.

ـ بهش بگو نمی خوام باهاش حرف بزنم.

گوشی را قطع کردم. اخمم عمیق تر شد. درک نمی کردم چرا، از او دلگیر و ناراحت بودم اما دلم می خواست باز هم زنگ بزند، دلم می خواست به این جا بیاید و دستم را بگیرد!

نیم ساعت بعد چنان محو تماشای عکسی از شکل گیری یک سیاره جدید، که رابرت برایم فرستاده بود، شده بودم، که اصلا متوجه نشدم چه وقت در باز شد و چه کسی وارد اتاق شد. وقتی نرمی و حرارت آشنای لبان علی رضا را روی گونه ام احساس کردم، از جا پریدم.

ـ دیوونه، ترسیدم!

با لبخند خم شد و قبل از این که دوباره گونه ام را ببوسد، با اخم خودم را عقب کشیدم. صاف ایستاد و برای چند دقیقه ی طولانی به صورتم خیره شد. به چهره اش خیره شدم. زیر چشمانش گود افتاده بود و کاملا خسته به نظر می رسید، اما لبخندی بر لب داشت که واقعا دیدنی بود. دوباره خم شد، دستانش را روی دسته های صندلی گذاشت و به چشمانم خیره شد.

ـ می شنوم، بگو.

من انگار واقعا تنها منتظر همین یک جمله بودم.

با اخم و خیلی محکم گفتم:

ـ نمی تونستی بهم یه زنگ بزنی و بگی نمیام؟ من دیشب حتی شام نخوردم، چون منتظر تو بودم. خیلی بدی علی رضا، تو حق نداشتی اون طوری تنهام بذاری و …

دستش را بالا آورد و انگشتش را روی لبانم گذاشت. به انگشتش خیره شدم و احساس کردم چشمانم چپ شد. با صدا خندید.

ـ خیلی با نمک شدی سارا. حق داری، اشتباه از من بود، باید یه فرصتی برای تماس گرفتن پیدا می کردم، ولی نشد.

ـ چرا نیومدی؟

ـ با خانومم رفته بودم گردش. اگه بدونی چقدر خوش گذشت.

با صدا خندید. داشت اذیتم می کرد و سر به سرم می گذاشت. با اخم قصد بلند شدن از روی صندلی را داشتم، که دستش را روی شانه ام گذاشت و دوباره مجبور به نشستن شدم.

گفت:

ـ دیروز بچه ی درسا به دنیا اومد.

ـ نه!

پارمیس. تمام عضلات شکمم در هم پیچید. چند لحظه به چشمان آرام و لبان خندانش خیره شدم تا توانستم درست نفس بکشم. یک بچه، یک آدم کوچولو.

گفت:

ـ دیروز که از مطب بیرون اومدم، کیوان بهم زنگ زد و گفت یه سر برم خونه شون. گفتم بعدا میرم، ولی گفت کار واجبی باهام داره. از صداش فهمیدم یه چیزی شده. سریع خودم رو رسوندم خونه شون و دیدم یه آمبولانس دم دره.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ داشتم سکته می کردم، نمی دونستم باید نگران کی باشم، پارسا یا درسا. تا خودم رو برسونم بالا، دیدم درسا رو روی برانکارد دارن می برن، بی هوش بود. وقتی رسیدیم بیمارستان، تازه فهمیدم چی شده.

به دهانش چشم دوختم. یادم رفته بود چطور باید نفس بکشم. از من دور شد و روی مبل، سمت دیگر میز نشست. خسته به نظر می رسید.

ادامه داد:

ـ داشته کمد پارسا رو مرتب می کرده که حواسش نبوده سرش می خوره به تیزی در کمد، رو تخت پارسا می شینه و از حال میره. اول پارسا و بعد کیوان می رسن خونه و بعد هم که کیوان به من زنگ می زنه. دکتر گفت ضربه چیز مهمی نبوده و فقط به خاطر افت ناگهانی فشار از حال رفته. بعد از این که به هوش اومد، درد زایمانش شروع شد و … پارمیس خانم ما سه ساعت قبل به دنیا اومد. الان هم حال درسا خوبه و هم حال پارمیس، فقط حال من این جا بده که سارا خانوم جواب تلفن هام رو نمیده و ازم دلخوره.

به لبخند خسته اش خیره شدم و لبخند زدم. از جا بلند شدم و مقابلش نشستم. به چشمانش خیره شدم. آسمان خسته ی چشمانش دیوانه کننده بود.

نفسم را با صدا بیرون داد و محکم گفتم:

ـ برو خونه و استراحت کن بعد از ظهر منتظرتم. رابرت برام چند تا عکس جدید فرستاده، اگر دیر کنی بهت نشونشون نمیدم.

لبخندش عمیق تر شد. دستش را دراز کرد و نرم روی گونه ام کشید.

خورشید کاملا غروب کرده بود. دوش گرفتم و مشغول پوشیدن لباس بودم، که کسی دستش را روی زنگ گذاشت و برنداشت. خنده ام گرفت. او تنها کسی بود که در خانه ام را می زد. با عجله حوله را به تن کردم و به سمت در رفتم. در را که باز کردم، از دیدن دسته گلی که به سمتم گرفته بود، شوکه شدم! دسته گل را از میان دستانش گرفتم و به چهره اش خیره شدم. چشمانش هنوز خسته به نظر می رسید و پف کرده بود.

ـ ببینم از من که عصبانی نیستی؟

قدمی به عقب برداشتم و وارد شد. با چشمان بسته گل ها را بو کردم. بوی خوبی می دادند، ولی من بوی عطر تلخ او را بیشتر دوست داشتم. سرم را بالا گرفتم و چشمانم را باز کردم.

دستش را لحظه ای مقابل صورتم گرفت و گفت:

ـ اجازه دارم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. موهای روی پیشانی ام را کنار زد و صورتش را نزدیک آورد.

فکر می کردم می خواهد مرا ببوسد، اما سرش را جایی میان گردنم متوقف کرد و آرام گفت:

ـ دیوونم نکن سارا. اگه …

شنیدم که هوا را عمیق و طولانی به ریه هایش راهنمایی کرد و سرش را عقب کشید. خیلی سریع و غیر منتظره گل ها را از دستم بیرون کشید و به سمت آشپزخانه رفت.

ـ تا من برای این گل ها یه گلدون پیدا می کنم، لباس بپوش. باید با هم حرف بزنیم.

ـ علی رضا؟

از پشت اپن با اخم نگاهم کرد و گفت:

ـ سارا درک کن، وقتی این طوری جلوم وایستادی، برام خیلی سخت میشه که باهات راحت حرف بزنم.

ـ چرا؟

برای لحظه ای چشمانش را بست و نفسش را با صدا بیرون داد. این سختی که از آن حرف می زد را درک نمی کردم.

چشمانش را باز کرد و خیلی آرام و در عین حال محکم گفت:

ـ برای این که نمی تونم روی چیزی که می خوام بهت بگم تمرکز کنم، برای این که نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم که فکر نکنم این حوله تنها چیزیه که به تن داری، برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم، برای این که اگه یه دقیقه دیگه این جا وایستی و همین طوری بهم نگاه کنی، ممکنه … سارا بسه، خواهش می کنم برو لباس بپوش و اصلا عجله نکن، باشه؟

و خیلی سریع پشتش را به من کرد و به سمت سینک رفت. برای یک دقیقه به او خیره ماندم. “برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم.” نمی توانستم به این جمله فکر نکنم. صدایش مرتب در ذهنم تکرار می شد. “برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم.” نفسم را بی صدا بیرون دادم و آرام به اتاقم رفتم. در را بستم و روی تخت نشستم.

نمی خواستم به یاد بیاورم، ولی تک تک کلماتی که آن روز پدر بر زبان آورده بود را به یاد داشتم. من فقط دوازده سال داشتم و واقعا نمی توانستم درک کنم چرا باید درد بکشم؟ من می خواستم روی زمین، پشت آن میز داخل هال بنشینم و با پدر در مورد سیاه چاله ها حرف بزنم و من از جواب مسئله های فیزیک کوانتومی که برایم طرح کرده بود دفاع کنم، اما حالا مجبور بودم دارو بخورم، ساعت ها درد بکشم و در اتاقم استراحت کنم. من روی کاناپه فرو رفته بودم و داد می زدم چرا من؟ نمی خواهمش، نباید و او با آرامش سرم را در آغوش گرفت. موهایم را نوازش کرد و آرام آرام خیلی چیزها را برایم توضیح داد. این که چرا ما، این که مجبور به تحملش هستم، این که برای آینده ام باید و من برای آینده ام نمی خواستم و او موهایم را بوسید و از زن برایم گفت، از مرد، از یکی شدن، از یک رابطه برایم حرف زد.

نمی خواستم به یاد بیاورم، ولی تک تک کلماتی که آن روز پدر بر زبان آورده بود را به یاد داشتم. از زن برایم گفت، از مرد، از یکی شدن، از یک رابطه برایم حرف زد. علی رضا چه گفته بود؟ به یادم آورده بود که من یک زنم و او یک مرد. نفسم را با صدا بیرون دادم و از جا بلند شدم. آرام لباس پوشیدم. یک شلوار جین و تی شرت. موهایم را خشک و با گیره بالای سرم جمع کردم. به دست و صورتم کرم زدم و به آینه خیره شدم. علی رضا مرا یک زن می دید و من خودم را هیچ وقت شبیه یک زن ندیده بودم. به خودم، به یک زن خیره شدم. به قوس ملایم برجستگی های بدنم خیره شدم. چیزی که من را زن می کرد، همین برجستگی ها بود. به آرامی اتاق را ترک کردم.

علی رضا داخل سالن، بالای سر تنگ گرد ماهی ها ایستاده بود. گل ها را داخل یکی از همان گلدان هایی گذاشته بود که کیانا برای تزیین خانه در هر گوشه و کناری جایشان داده بود. گلدان سفید سرامیکی مربع شکلی بود.

ـ این ها چرا زیاد شدن؟

گفتم:

ـ کیانا می گفت تنگ ماهیش خیلی کوچولوئه، ماهی هاش رو آورد این جا. به نظرت بزرگ نشدن؟ اونی که باله های سیاه داره رو می بینی؟ چند روز پیش خودش رو از تنگ پرت کرده بود بیرون، نزدیک بود بمیره، به موقع نجاتش دادم.

از گردی بالای تنگ به داخلش خیره شدم. هفت ماهی داخل تنگ آرام آرام حرکت می کردند. دستش را احساس کردم که به دور کمرم حلقه شد. سعی کردم آرام از او فاصله بگیرم، اما حلقه ی دستش را تنگ تر کرد و مرا به سمت خود کشید. به چشمانم خیره شد.

گفتم:

ـ ولم کن، می خوام برم یه قهوه درست کنم.

دست دیگرش را پشتم قرار داد و گفت:

ـ داری از من فرار می کنی؟

چند بار پشت سر هم پلک زدم. من دقیقا می خواستم چنین کاری کنم. نمی خواستم ناراحت باشد. نمی خواستم تمرکزش را بر هم بزنم. جوابش را ندادم. پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند. گیج و سردرگم نمی دانستم از آن فاصله ی نزدیک باید به کدام چشمش نگاه کنم. دستانم را روی سینه اش گذاشتم و سعی کردم او را عقب بزنم، اما باز هم مرا بیشتر از قبل به خود نزدیک کرد.

گفت:

ـ حرف های چند دقیقه قبلم رو فراموش کن.

ـ نمی تونم.

حرکت آرام انگشتانش را روی کمرم احساس کردم. چشمانم را بستم. حس خوبی بود. حرکت انگشتانش، بوی عطرش، گرمای دستانش، نفس های داغ و حلقه ی دستانش دور بدنم.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ باشه، فقط … مهم نیست من بهت چی گفتم، ولی هیچ وقت خودت رو از من دور نکن. باشه؟ اجازه بده لمست کنم، اجازه بده ببوسمت.

ـ نمی خوام تو ناراحت یا …

فشار دستانش را بیشتر کرد و گفت:

ـ هیس، تو به این چیزها فکر نکن، من می دونم چطوری باهاش کنار بیام، ولی، هر وقت خودت احساس ناراحتی کردی، هر وقت احساس کردی نمی تونی این لمس شدن ها رو تحمل کنی، فقط بهم بگو تا رهات کنم.

روی گونه ام بوسه ای نشاند و بعد به آرامی رهایم کرد. مچ دستم را گرفت و با هم وارد آشپزخانه شدیم. قهوه درست کردیم و روی مبل راحتی داخل هال کنارش نشستم. قهوه خوردیم و در مورد پارمیس حرف زدیم. از حس حسادت پارسا تعریف کرد و چیزی درونم در هم پیچید. عکس پارمیس را داخل موبایلش نشانم داد و من گیج و مبهوت به آن آدم کوچکی که میان آغوش درسای خندان بود، خیره شدم. در آن عکس خیلی کوچک به نظر می رسید و چهره اش واضح نبود، اما عکس بعدی شگفت انگیز بود! وقتی به خودم آمدم، با دهانی نیمه باز موبایل علی رضا را مقابل صورتم گرفته بودم، به چهره ی کوچکش نگاه می کردم. لبانی صورتی رنگ و باریک داشت، بینی کوچک و خوش ترکیبی که خال قهوه ای کمرنگی را روی خود جای داده بود. به یاد آوردم کیوان هم خال کمرنگ قهوه ای، درست نوک بینی اش دارد. چشمانش بسته بود، اما علی رضا من را متوجه مژه های بلندش کرد.

ـ برای جمعه برنامه ی کوه داری؟

هنوز به اجزای صورت موجود کوچکی خیره بودم که نامش پارمیس بود. فقط به تکان دادن سر اکتفا کردم.

گفت:

ـ می تونم خواهش کنم برنامه ی جمعت رو کمی تغییر بدی؟

با تعجب سرم را بلند کردم. او هیچ وقت چنین در خواست هایی از من نمی کرد.

ـ چرا؟

موبایل را از دستم گرفت و کمی بیشتر به سمتم چرخید.

گفت:

ـ می خوام پنج شنبه و جمعه رو با هم بگذرونیم.

در سکوت فقط نگاهش کردم.

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ با هم شام بریم بیرون و کمی قدم بزنیم، جمعه هم با هم بریم خونه ی درسا.

کلمات را خیلی با احتیاط بر زبان می آورد. تا به حال حتی حامد هم از من نخواسته بود برنامه ام را تغییر دهم.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ باید در موردش فکر کنم.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. من برای مرتب کردن برنامه هایم، ساعت ها وقت صرف می کردم. بارها و بارها برنامه ام را تغییر می دادم تا از کوچک ترین زمان هایم استفاده کنم. من حتی برای دیدن علی رضا هم زمان می گذاشتم. همیشه مسائل پیش بینی نشده ای وجود داشت که تغییراتی را در برنامه ام ایجاد می کرد، اما هیچ وقت پیش نیامده بود که این طور عامدانه در برنامه هایم چنین تغییری را خودم ایجاد کنم. از طرفی نمی خواستم خواهش علی رضا را نادیده بگیرم، از طرف دیگر برای تغییر در برنامه هایم کاملا تردید داشتم. اگر بهانه پارسا بود، می توانستم با اطمینان بیشتری تصمیم بگیرم، اما مطمئن نبودم چندان میلی به دیدن درسا و پارمیس داشته باشم.

با وجود تمام شک و تردیدهایم، قبول کردم. انتظار نداشتم علی رضا با این جواب این قدر خوشحال شود. پنج شنبه بعد از تمرین با پوریا، دوش کوتاهی گرفتم و آماده شدم. نزدیک ساعت نه شب بود که علی رضا دنبالم آمد.

با دیدنم لبخند عمیقی روی لبانش نشست و گفت:

ـ خیلی خوشگل شدی عزیزم.

پیشنهاد کیانا بود که مانتوی آبی رنگم را با شال و شلوار سفید و یک کیف آبی بپوشم. کمی رژ زدم و دقیقا مطابق با دستور العمل کیانا، مژه هایم را با ریمل سیاه تر کردم. برای این کار، سه بار چشمانم را ریمل زدم و پاک کردم.

اول یک شام دو نفره در رستورانی تقریبا خلوت. در ابتدای ورودمان به رستوران، علی رضا کاملا بی توجه به اعتراض، اخم، ناراحتی و معذب بودنم به شلوغی رستوران، مقابلم نشست و در مورد بی اهمیت ترین چیزها حرف زد. با من و علی رضا، چهارده نفر در محیط بزرگ رستوران حضور داشتند. اگر چه ما در دنج ترین بخش رستوران نشسته بودیم، ولی احساس خوبی نداشتم. وقتی صحبت به پارسا رسید، با تمام آگاهی که داشتم، توانستم حضور دیگران را نادیده بگیرم. علی رضا قصد منحرف کردن ذهنم از محیط اطراف را داشت و من آگاهانه با او همراه شدم. با هم در مورد هر چیز کوچک و بی اهمیتی حرف زدیم. از ماهی های قرمز تنگ کوچکم، از لباس هایی که کیانا برای بچه اش خریده بود، از هدیه ی حامد که حالا در میان جعبه ی خاتم کاری شده ی هدیه ی علی رضا جای گرفته بود و از شلبی و پاپی.

بعد از نوشیدن یک نسکافه ی داغ و خوش طعم، در اتومبیل، مقابل یک پارک، میان شوخی ها و خنده های علی رضا، در کمال تعجب دوباره به خانه ی من برگشتیم.

اتومبیل را متوقف کرد و در جواب نگاه پر از سوالم گفت:

ـ می ریم بالا، شما این لباس های قشنگت رو با یه لباس راحت و البته یه کفش راحت تر عوض می کنی و دوباره راه میفتیم.

ـ کجا؟

ـ بام.

بام تهران؟! من سه بار همراه پدرم آن جا رفته بودم. جای قشنگی بود. آسمانش نزدیک تر از هر نقطه ی دیگری در این شهر دیده می شد، اما شلوغ بود.

ـ نه.

ـ سارا؟

ـ نه.

از اتومبیل پیاده و سریع وارد ساختمان شدم. سرایدار کچل از جا بلند شد و لبخند زد. چرا همیشه لبخند می زد؟ قبل از بسته شدن در آسانسور، وارد شد. گوشه ی دیگر آسانسور بی هیچ کلامی ایستاد و چشمانش را بست. نمی توانستم لبخند محوی که بر لب داشت را نادیده بگیرم. نمی دانم، انتظار داشتم به جواب نه قاطع من، اعتراض کند، سعی کند نظرم را عوض کنم یا چیزی بگوید، اما او تنها در سکوت با چشمان بسته لبخند می زد.

وارد خانه شدم و کیفم را روی مبل پرتاب کردم. مستقیم به سراغ هفت ماهی قرمز و کوچک داخل تنگ رفتم. تنگ گوشه ای از سالن، روی همان میزی قرار داشت که دو ماه قبل کیانا به رویش برایم سفره ی هفت سین چیده بود. به شیشه ی نازکش چند ضربه زدم.

ـ الان ساعت یازده و نیمه، من ساعت یک می خوام برم بام ستاره ها رو تماشا کنم. امشب هوا خیلی صاف و خوبه.

گفتم:

ـ من جوابم رو دادم.

ـ من هم جوابت رو شنیدم، فقط دارم وسوست می کنم برای دیدن ستاره ها هم که شده من رو همراهی کنی. مطمئن باش اون جا خیلی هم شلوغ نیست که ناراحتت کنه. در ضمن من هم که همیشه کنارت هستم، پس اصلا جای نگرانی و ناراحتی نیست.

بی آن که منتظر کلامی از طرف من باشد، دور شد. کمرم را صاف کردم و دیدمش که به سمت آشپزخانه می رود. گفته بود قصد وسوسه کردنم را دارد و کاملا در این کار موفق بود. بعد از ظهر متوجه آسمان بی ابر و صاف شده بودم، اگر برای رفتن با علی رضا برنامه ریزی نکرده و قول نداده بودم، بی شک بعد از تمرین مستقیم به سمت رصدخانه می رفتم.

شال و مانتویم را در آوردم و به سمتش رفتم. از داخل یخچال بسته ی شکلات تلخ را بیرون آورد. کنارش ایستادم و بسته ی شکلات را از میان دستانش بیرون کشیدم. با لبخند کمرنگی صاف ایستاد و به چشمانم خیره شد.

گفتم:

ـ این شکلات ها برای خودمه.

بسته را باز کردم و تکه ی بزرگی از آن را به دهان گذاشتم.

گفت:

ـ این همون شکلاتی نیست که من برات خریده بودم؟

شانه بالا انداختم و شروع به جویدن کردم. در تمام مدت من به چشمانش خیره شده بودم و او نگاهش میان چشم و دهانم در رفت و آمد بود.

نیم قدم به سمتم آمد و گفت:

ـ نکن سارا.

سعی کردم لبخند نزنم، اما خیلی موفق نبودم. می خواست مرا وسوسه کند؟

گفتم:

ـ چی کار نکنم؟

ـ داری با کی لجبازی می کنی؟

ـ من؟! نه، من لجبازی نمی کنم.

نگاهم روی لبش ثابت ماند. گوشه ی لبش را به دندان گرفته بود.

ـ شیطنت می کنی؟ برای کی؟ برای من؟ تو که می دونی من …

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن